انسان شناسی9

پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1.قلمرو بحث معاد در قرآن؛

2.نسبت ميان اعتقاد به معاد و حقيقت انسان؛

3.حقيقت ويژگي‌هاي روح؛

4.عنصر اساسي وجود انسان و بقاي انسان؛

5.بقا و تجرد روح از ديدگاه قرآن.

ادامه نوشته

انسان شناسی8

پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. خواسته‌هاي فردي، اجتماعي، مادي و روحي انسان؛

2. تمايلات مادي - فيزيولوژيك، روحي - رواني سطح پايين و عالي انسان و نمونه‌هايي از آن‌ها؛

3. نسبت ميان جهان‌بيني و ايدئولوژي اسلامي، شبهات و پاسخ آن‌ها در اين زمينه؛

 4. خطوط كلي جهان‌بيني اسلامي.

ادامه نوشته

انسان شناسی7

پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. اقسام قدرت انسان و معاني آن‌ها؛ 2. انواع قدرت فيزيكي انسان؛ 3. راه‌هاي اعمال قدرت تكنيكي؛ 4. نسبت ميان اراده و ميل؛ 5. تقسيم مشهور ميل‌هاي باطني در روان‌شناسي و نمونه‌هايي از ميل‌هاي فطري.

ادامه نوشته

انسان شناسی6

پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. شرايط انتخابگري انسان؛ 2. توانايي شناخت انسان با استناد به آيات قرآن؛ 3. انواع علم از ديدگاه فلسفه و تعريف هر يك از آن‌ها؛‌ 4. كاركردهاي قلب بر اساس آيات قرآن؛ 5. دليل ضرورت وجود راه‌هاي ديگر شناخت غير از حس و عقل.

ادامه نوشته

انسان شناسی5

پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. مختار بودن انسان با استناد به آيات قرآن؛ 2. معاني و كاربردهاي گوناگون واژه اختيار و تفاوت آن‌ها؛ 3. نبود تعارض ميان اراده،‌ علم و قضاي الاهي و اختيار انسان با استناد به آيات؛ 4. بررسي جبر طبيعي، جبر فلسفي، جبر تاريخي و جبر اجتماعي و عدم تعارض آن‌ها با اختيار انسان.

يكي از مسائلي كه از ديرباز ذهن بشر را به خود مشغول كرده، اين است كه آيا انسان در انجام دادن كارها صاحب اختيار است يا آن‌كه هيچ اختياري از خود ندارد و تحت اشراف نيرويي برتر قرار دارد و همچون عروسك خيمه شب‌بازي دست و پايش به حركت درمي‌آيد. اين مسئله هنگامي اهميت دو چندان پيدا مي‌كند كه بدانيم اديان الاهي - به ويژه اسلام - انسان را بيم داده‌اند كه با انجام دادن كارهاي زشت به عذاب الاهي گرفتار مي‌شود و با اداي وظايف خود به بهشت راه پيدا مي‌كنند. راستي اگر انسان اختياري از خود نداشته باشد، اين‌گونه وعده و وعيدها چه معنايي دارد؟ در جايي كه ديگري كاري را انجام مي‌دهد و انسان فقط محل ظهور فعل اوست،‌ آيا دادن پاداش گزاف نيست؟ آيا عذاب كردن چنين موجودي سر از ظلم درنمي‌آورد؟

در اين قسمت با استناد به چند دسته از آيات درمي‌يابيم كه انسان مجبور نيست و قرآن به‌روشني بر اين مدعا دلالت مي‌كند.

كدام‌يك از گزينه‌هاي زير درست است؟

Top of Form


  انسان با مراجعه به خود درمي‌يابد كه در انجام دادن كارها آزاد است؟؛

  همه مكتب‌ها انسان را مجبور فرض مي‌كنند؛

  جبر بر تمام افعال انسان سايه افكنده است؛

  انسان در انجام دادن همه كارها، در هر زمان و مكان آزادي مطلق دارد.

آمدن پيامبران و نزول كتاب‌هاي آسماني ...........

Top of Form


  بر اساس مجبور بودن انسان صورت پذيرفته است؛

  بر اساس مختار بودن انسان بوده است؛

  با اختيار انسان تناسبي ندارد؛

  دلالت مي‌كند كه انسان موجودي مجبور است.

اختيار انسان

با نگاهي اجمالي به قرآن كريم، درمي‌يابيم كه به نظر قرآن، انسان موجودي مختار است. اصولاً آمدن پيامبران و نزول كتب آسماني، بي‌آن‌كه انسان مختار باشد، كاري بيهوده است؛ بنابراين همين امر دلالت دارد بر اين‌كه خدا و پيامبران، آدمي را مختار مي‌دانند.

 نشانه‌هاي اختيار در آيات قرآن

1. ابتلا و آزمايش نشانه اختيار

آياتي كه در زمينه‌ي ابتلا و آزمايش انسان وارد شده است، دلالت بر همين امر دارند:

- "إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا؛ ما انسان را از نطفه مختلطي آفريديم و او را مي‌آزماييم. (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرار داديم"؛ (دهر، 2)

- "إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛ ما آنچه را روي زمين است، زينت آن قرار داديم، تا آن‌ها را بيازماييم كه كدامشان بهتر عمل مي‌كنند". (كهف، 7)

 2. وعد و وعيد

نيز، آيات وعد و وعيد. از اوصافي كه خدا به پيامبران داده است "مبشّر" و "منذر" است:

"كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ؛ مردم يك دسته بودند، خداوند پيامبران را مبعوث كرد تا مردم را بشارت و بيم دهند." (بقره، 213)

تبشير اين است كه پيامبران به بشر، وعده‌هاي نيكو براي انجام كارهاي خوب بدهند و انذار آن است كه آدمي را از عواقب كارهاي بد بهراسانند; چه از عواقب دنيوي و چه اخروي. گاهي قرآن، حتّي به جاي آن‌كه بگويد: پيامبر فرستاديم؛ مي‌فرمايد: "نذير" گسيل داشتيم:

"وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِيهَا نَذِيرٌ؛ هيچ اُمتي نيست مگر آن‌كه در آن انذار كننده‌اي است." (فاطر، 24)

يا در قيامت به مؤمنان مي‌فرمايد:

"أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ؛ آيا انذار كننده‌اي بر شما نيامد." (ملك، 8)

همه‌ي اين امور از وعد و وعيد و بشارت و انذار، تنها در مورد موجود مختار معنا دارد.

 3. عهد و ميثاق

دسته‌اي ديگر از آياتي كه باز نشانگر اختيار انسان است، آيات عهد و ميثاق خدا با عموم يا دسته‌هاي خاصّي از انسان‌ها است كه در قرآن به آن اشاره دارد:

- "أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ * وَأَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ؛ آيا با شما عهد نكردم اي فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد كه او براي شما دشمن آشكاري است؟ و اين‌كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است." (يس، 60 و 61)

اگر انسان مجبور باشد و از خود اختياري نداشته باشد، عهد خدا با وي، كار لغوي است.

- "وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ ...؛ (به ياد آور) زماني را كه از بني‌اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و..."؛ (بقره، 83)

- "وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُّوحٍ ...؛ و آن هنگام كه از پيامبران و از تو و از نوح ... پيمان گرفتم." (احزاب، 7)

اين دو مورد، "ميثاقِ خاص" است. همه‌ي اين آيات - اعمّ از ميثاق عام يا خاص - نشانه‌ي اختيار انسان است.

علاوه بر دليل‌هاي نقلي و عقلي، آدمي با علم حضوري نيز درمي‌يابد كه مختار است. ترديدپذير نيست كه در بسياري از موارد، انسان وقتي بر سر دوراهي قرار مي‌گيرد، بدون اين‌كه جبري در كار باشد، با اختيار خود يكي از دو راه را انتخاب مي‌کند.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. آمدن پيامبران و نزول كتاب‌هاي آسماني بي‌آن‌كه انسان مختار باشد، كاري بيهوده است؛

2. سه دسته از آيات بر مختار بودن انسان دلالت مي‌كنند:

أ‌. آياتي كه در زمينه ابتلا و آزمايش انسان وارد شده است؛ آزمايش، با اختيار انسان سازگار است؛

ب‌. آياتي كه به نيكوكاران وعده‌هاي خوب داده و بدكاران را از عواقب كارهاي بدشان ترسانده است؛ وعده و وعيد، با مجبور بودن انسان نمي‌سازد؛

ج‌. آياتي كه بر ميثاق خداوند با انسان دلالت مي‌كنند كه او را بپرستند؛ اگر انسان مجبور باشد، عهد خدا با وي لغو است.

3. انسان با علم حضوري نيز درمي‌يابد كه مختار است.

مبشر (بشارت‌دهنده) و منذر (بيم‌دهنده) بودن پيامبران دلالت مي‌كند كه...........

Top of Form


  آنان مي‌توانند معجزه بياورند؛

  انسان مختار است؛

  ايشان انسان‌هايي فوق‌العاده‌اند؛

  آن‌ها نيكوترين انسان‌هاي روي زمين هستند.

با توجه به آيه "...لِنَبْلُوَهُمْ أيُّهُمْ أحْسَنُ عَمَلاً" كدام گزينه درست است؟‌

Top of Form


  آزمايش انسان، با مختار بودنش ارتباط مستقيم دارد؛

  هيچ رابطه‌اي بين آزمايش انسان و اختيار وي نيست؛‌

  آزمايش انسان، زمينه جبري بودن افعال وي را فراهم مي‌سازد؛

  پس از آزمايش، اختيار به انسان داده مي‌شود.

انسان در خود با ...... درمي‌يابد كه مختار است.

Top of Form


  استناد به قرآن؛

  شنيدن سخنان ديگر انسان‌ها؛

  علم حضوري؛

  كمك علم تجربي.

دانستيم كه انسان مختار است و كساني كه وي را مجبور دانسته‌اند، به خطا رفته‌اند؛ اما مي‌دانيم كه اختيار چند كاربرد دارد: در مقابل اضطرار، در مقابل اكراه، به معناي قصد و گزينش و در مقابل جبر. حال مي‌پرسيم مقصود از مختار بودن انسان، كدام‌يك از اين معناهاست؟ اگر گفتيم انسان مختار است، يعني او مضطر نيست يا كسي او را به كاري وادار نمي‌كند يا ....؟ در هر صورت كدام اختيار است كه وجود آن در انسان سبب شده كه وي در برابر افعال خود مسئول باشد و با اداي وظايف خود استحقاق پاداشي نيكو به دست آورد و با سرباز زدن از آن‌ها شايسته عذاب الاهي شود؟

در عبارت "معامله بايد با اختيار انجام شود"، اختيار در مقابل چه مفهومي به‌كار رفته است؟

Top of Form


  اضطرار؛

  اكراه؛

  قصد و گزينش؛

  جبر.

به كسي كه راه‌هاي متعددي پيش‌روي دارد، همه را مي‌سنجد و يكي را برمي‌گزيند، ......... گويند.

Top of Form


  فاعل اصلي؛

  فاعل واقعي؛

  فاعل بالقصد؛ 

  فاعل بالعنايه.

مفهوم اختيار

واژه‌ي اختيار در عرف ما و نيز در مباحث نظري، به چند صورت و در چند مورد به‌كار مي‌رود:

1. در مقابل اضطرار: مثلاً در فقه مي‌گوييم اگر كسي از روي اختيار بخواهد گوشت مردار بخورد، جايز نيست؛ امّا از روي اضطرار اشكال ندارد؛ يعني اگر نخورد، جانش به خطر مي‌افتد يا ضرري بسيار شديد به او روي خواهد آورد:

"إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ ... فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ؛ خداوند، فقط (گوشت) مردار، ‌خون، گوشت خوك و... را بر شما حرام كرده است؛ امّا اگر كسي مضطر شود، در صورتي كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهي بر او نيست"؛ (بقره، 173)

2. در مقابل اكراه: اين مورد، بيشتر در امور حقوقي كاربرد دارد؛ مثلاً مي‌گوييم: يكي از شرايط بيع آن است كه اكراه در كار نباشد و معامله با اختيار انجام شود. اكراه آن است كه شخص، تهديد به ضرر شود و به خاطر تهديد غير، كار را انجام دهد و اگر تهديد در كار نبود، انجام نمي‌داد و اختيار نمي‌كرد.

فرق اضطرار و اكراه اين است كه در اضطرار، تهديد غيرْ در كار نيست و شخص در اثر شرايط خاص و استثنايي، خود ناگزير است كاري را انجام دهد؛

3. اختيار به معناي قصد و گزينش: در فلسفه، فاعلِ فعل را به اقسامي تقسيم کرده‌اند كه يكي از آن اقسام، "فاعل بالقصد" نام دارد و او كسي است كه راه‌هاي مختلف و متعدّدي پيش روي دارد، همه را مي‌سنجد و يكي را انتخاب مي‌کند. اين قصد و گزينش، گاهي به نام اراده و اختيار ناميده مي‌شود و اختصاص دارد به فاعل‌هايي كه مي‌بايست كار خودشان را قبلاً تصوّر كرده باشند و نسبت به آن شوقي پيدا كنند و آن‌گاه تصميم به انجام آن بگيرند؛ هرچند اين گزينش به دنبال تهديد غير يا در شرايط استثنايي اتّخاذ شود؛

4. اختيار در مقابل جبر: گاهي اختيار، در معنايي وسيع به كار مي‌رود و آن اين است كه كاري از فاعل، تنها از روي ميل و رغبت خودش صادر شود، بي‌آن‌كه از سوي عامل ديگري تحت فشار قرار گيرد. اين معنا، از معاني ديگر اختيار و حتّي از "فاعل بالقصد" عام‌تر است؛ زيرا در اين‌جا شرطي در بين نيست كه فاعل كارهاي گوناگون را تصور كند و پس از يك مقايسه ذهني شوقي براي اختيار يك عملْ به‌وجود آيد و تأكّد پيدا كند و به دنبال آن تصميم بگيرد و عزم و اراده بر انجام كاري كند [خواه اين عزم و اراده، كيف نفساني يا فعل نفساني باشد]. تنها شرط اين است كه كار از روي رضايت و رغبت فاعل انجام شود. اختيار در اين معنا در مورد خدا و فرشتگان و ساير مجرّدات نيز صادق است؛ با اين‌كه در مورد آن‌ها و قدر متيقّن در مورد خدا، تصوّر و تصديق و... مطرح نيست؛ ولي عالي‌ترين مراتب اختيار، همچنان از آنِ آن‌هاست. اگر در فاعل‌هاي ارادي گاهي عوامل مُضادّي نيز در نفس وجود دارد و يا از خارج زير فشار واقع مي‌شود، در فاعل بالرّضا و بالتجلّي، چنين چيزي مورد ندارد. در برابر قدرت الاهي، قدرتي وجود ندارد تا او را زير فشار گذارد. در مورد مجرّدات تامّ نيز چنين است. مجرّدات تام اين ويژگي را دارند كه تحت تأثير عامل خارجي واقع نمي‌شوند؛ مثلاً اگر ملائكه را مجرّد دانستيم، تسبيح و تقديس آن‌ها اختياري است. خود آن‌ها تسبيح و تقديس را مي‌خواهند و دوست دارند؛ امّا در مورد آن‌ها اختيار به معناي قصد مسبوق به تصور و سنجش، صادق نيست؛ زيرا ذهني ندارند و مقايسه‌اي نمي‌کنند و شوقي در آنان برانگيخته نمي‌شود و اساساً هيچ‌گونه تغييري در ذاتشان رخ نمي‌دهد؛ ولي مختار نيز هستند. پس مي‌بينيم كه معناي اختيار با مفهوم اراده، از نظر مصداق ممكن است فرق كند. البته اگر اراده به همان معناي قصد و عزم باشد، هر فاعلي كه از روي قصد كار مي‌کند، مختار است؛ ولي چنين نيست كه هر فاعل مختاري قاصد به اين معنا باشد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. واژه اختيار در عرف ما و مباحث نظري، چند كاربرد دارد:

أ‌. در مقابل اضطرار؛‌ اضطرار مانند جايي كه انسان در خطر است. در اين صورت خوردن گوشت مردار جايز مي‌شود؛ ولي اگر اضطراري در كار نباشد،‌خوردن گوشت مردار جايز نيست؛

ب‌. در مقابل اكراه: اكراه مانند جايي كه انسان تهديد به ضرر شود. در اين صورت معامله وي درست نيست؛ ولي اگر اكراهي در بين نباشد، معامله درست است؛

ج. به معناي قصد و گزينش: بدين معنا كه فاعل چند راه پيش روي دارد، همه را مي‌سنجد و يكي را برمي‌گزيند؛

د‌. در مقابل جبر: يعني فاعل، تنها از روي ميل كاري را انجام مي‌دهد، بي‌آن‌كه عامل ديگري او را تحت فشار قرار دهد.

2. ملاك مسئوليت انسان اين است كه در وي گرايش‌هاي متضادي يافت مي‌شود كه گاهي ارضاي همه آن‌ها امكان‌پذير نيست؛ بنابراين او هنگام تعارض اين گرايش‌ها با سنجيدن آن‌ها يكي را برمي‌گزيند. اين گزينش و اختيار است كه به كارهاي او ارزش مي‌دهد.

واژه اختيار در عرف ما و مباحث نظري، چند كاربرد دارد كه عبارتند از ..........

Top of Form


  در مقابل اكراه و در مقابل اضطرار؛

  ب‌. در مقابل اكراه، در مقابل اضطرار و در مقابل جبر؛

  در مقابل اكراه، در مقابل اضطرار، در مقابل جبر و به معناي قصد و گزينش؛

  به معناي اراده و به معناي برگزيدن.

2.فرق اختیار به معنای «قصد و گزینش» با اختیار «در مقابل جبر» در این است كه....

Top of Form


  أ.در اختیار در مقابل جبر، فاعل باید فعل را تصور كند؛ ولی در اختیار به معنای قصد و گزینش لازم نیست؛

  ب.اطلاق اختیار در اولی مجازی و در دومی حقیقی است؛

  ج.اختیار به معنای قصد و گزینش، عام‌تر از اختیار در مقابل جبر است؛

  د.اختیار در مقابل جبر، عام‌تر از اختیار به معنای قصد و گزینش است.

3.اختیاری بودن تسبیح و تقدیس در فرشتگان بدین معناست كه....

Top of Form


  أ.آنان عمل خود را تصور می‌كنند؛

  ب.در آن‌ها قصد مسبوق به تصور و سنجش راه ندارد چون ذهن ندارد؛

  ج.بر اثر شوق به این عمل برانگیخته می‌شوند؛

  د.گزینه‌های «أ» و «ج» درست است.

گفتيم كه انسان مختار است و اختيار به چندين معنا به‌كار مي‌رود. اكنون بايد روشن سازيم كدام اختيار است كه وجود آن در انسان سبب ارزشمندي كارهايش مي‌شود و وي را در برابر افعالش مسئول مي‌كند تا با اداي وظايف خود مستحق پاداشي نيكو باشد و با سرباز زدن از آن‌ها شايسته عذاب الاهي شود؟

مشخص كنيد كدام گزينه تماماً افعال اختياري را دربردارد؟

Top of Form


  تپش قلب، نماز خواندن، روزه گرفتن و نگاه كردن؛

  هضم غذا، گردش خون، داشتن اراده و نفس كشيدن؛

  راه رفتن، غذا خوردن، نماز خواندن و روزه گرفتن؛

  دويدن، نشستن، پرش پلك و چشيدن غذا.

سبب ارزش يافتن انسان آن است كه كارهاي وي، ..........

Top of Form


  منظم است؛

  با وسايل خاصي انجام مي‌پذيرد؛

  گزيده يك راه از چند راه است؛

  با نظام بدنش هماهنگي دارد.

ملاك مسئوليت

اينك ببينيم اختياري كه ملاك تكليف ما است و موجب مي‌شود كه انسان بر ساير حيوانات امتياز پيدا كند، چه اختياري است؟

بدون شك، هر انساني داراي فعل ارادي است. البتّه كار جبري و طبيعي نيز دارد؛ ولي آن‌ها مورد بحث ما نيست. كارهاي ارادي انسان با مبادي خاصّي از ادراكات و تمايلات نفساني وي، به مدد دستگاه‌هاي تمايلات، ادراكات و نيروهايي كه خدا در او قرار داده است، اعمّ از نيروهاي رواني يا بدني و حتّي به كمك اشياي خارجي انجام مي‌شود.

آنچه موجب ارزش انسان مي‌گردد، اين است كه كارهاي وي گزيده‌ي يك راه از چند راه است. در درون انسان، گرايش‌هاي مختلفي وجود دارد كه معمولاً در مقام عمل با هم تزاحم مي‌يابند؛ شبيه نيروهاي مختلفي كه از جهات مختلف در يك جسم اثر مي‌کنند؛ جاذبه‌اي آن را به راست مي‌كشاند و جاذبه‌ي ديگر به چپ، مثل آهني كه بين دو آهن‌ربا قرار گرفته باشد. در طبيعت وقتي بدين‌گونه، نيروها جهات مختلفي داشته باشند، آنچه در خارج تحقّق مي‌يابد، برآيند نيروهاست؛ ولي در انسان اين‌طور نيست كه هر جاذبه‌اي قوي‌تر باشد، خودبه‌خود تأثير صددرصد در انسان بگذارد؛ مگر انسان‌هايي كه نيروي اختيار و تصميم را به‌كار نمي‌گيرند و تسليم غرايز مي‌شوند. انسان‌ها نيرويي دارند كه مي‌توانند در برابر جاذبه‌هاي قوي نيز مقاومت كنند و اين‌گونه نيست كه در مقابل كشش‌هاي طبيعي، صرفاً حالت انفعالي داشته باشند و همين است كه به كار انسان ارزش مي‌بخشد.

پس آنچه ملاك ارزش افعال انساني است، اختيار است. انسان نيرويي دارد كه با آن مي‌تواند از حالت انفعالي خارج شود و پا فراتر نهد و حاكم بر غرايز و جاذبه‌هاي مختلف گردد و خواسته‌اي را فداي خواسته‌ي ديگر كند. و اين‌جاست كه با همين ترجيحِ يكي بر ديگري، كار آدمي ارزش مي‌يابد. چنين ارزشي، تنها در مورد موجودي صدق مي‌کند كه داراي گرايش‌هاي متضادّ باشد؛ يعني گرايش‌هايي كه تنها در مقام عمل و ارضا قابل جمع نيستند و با هم تزاحم مي‌يابند؛ ولي هر يك ذاتاً دافع ديگري نيست؛ بدين معنا كه انگيزه‌هايي در انسان به‌وجود مي‌آيد كه ارضاي همه‌ي آن‌ها در يك آن و يك‌جا امكان ندارد و بايد يكي را انتخاب كند؛ نمي‌توان هم خدا را راضي كرد و هم شيطان و دل را.

البتّه گاهي امكان دارد انسان به كاري كه مورد رضاي خداست، ميل هم داشته باشد؛ مثل سحري خوردن و يا افطار كردن كه هم مستحب است (يعني خدا از آن خشنود مي‌گردد) و هم نفس به آن تمايل دارد و اگر قصد قربت كند، عبادت كرده است؛ ولي گاهي تزاحم ايجاد مي‌شود؛ مثلاً آدم گرسنه است و غذاي لذيذ، امّا حرامي در دسترس است. در اين‌گونه موارد جمع بين دو خواسته و ارضاي آن، ممكن نيست و بايد يكي را انتخاب كرد. حال اگر موجودي تنها داراي يك نوع تمايل باشد (مثل فرشتگان كه لذّت آنان در عبادت خداست و اصولاً لذّت شيطاني در آنان نيست) در نتيجه انتخاب هم براي آن‌ها مطرح نيست؛ زيرا ميل ديگري جز عبادت خدا ندارند. البته مجبور هم نيستند، اختيار دارند و به ميل خود كاري را انجام مي‌دهند؛ امّا جز اين ميل، ميل ديگري ندارند. به ديگر سخن، مختارند ولي انتخابگر نيستند. پس تنها يك راه پيش رو دارند؛ امّا انسان داراي خواسته‌هاي متضاد است و علاوه بر اين‌كه مختار است، بايد انتخاب هم بكند و اين منشأ ارزش است.

در قرآن كريم آياتي داريم كه با صراحت بر اختيار انسان دلالت مي‌کند: "قُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ؛ بگو: اين حق است از سوي پروردگارتان، هر كس مي‌خواهد ايمان بياورد و هر كس مي‌خواهد كافر گردد"؛ (كهف، 29)

كلامي صريح‌تر از اين آيه، در مورد اختيار نمي‌توان يافت. خدا حجّت را بر مردم تمام كرده، راه‌ها را به آنان نشان داده و پيامبران را فرستاده است:

"لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ؛ تا بعد از اين پيامبران، حجتي براي مردم بر خدا باقي نماند". (نساء، 165)

و اينك نوبت مردم است كه:

- "فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ؛ هر كس مي‌خواهد ايمان بياورد و هر كس مي‌خواهد كافر گردد"؛ (كهف، 29)

- "لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ؛ تا آن‌ها كه هلاك (و گمراه) مي‌شوند، از روي اتمام حجت باشد، و آن‌ها كه زنده مي‌شوند (و هدايت مي‌يابند) از روي دليل روشن باشد". (انفال، 42)

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

 1. ملاك مسئوليت انسان اين است كه در وي گرايش‌هاي متضادي يافت مي‌شود كه گاهي ارضاي همه آن‌ها امكان‌پذير نيست؛ بنابراين او هنگام تعارض اين گرايش‌ها با سنجيدن آن‌ها، يكي را برمي‌گزيند؛

 2. اختيار و گزينش يك ميل از ميان ميل‌هاي متضاد است كه به كارهاي انسان ارزش مي‌دهد؛

3. گزينش در موجودي معنا پيدا مي‌كند كه در وي گرايش‌هاي متضادي وجود داشته باشند؛ ازاين‌رو در فرشتگان كه فقط به عبادت خداوند ميل دارند، گزينش معنا ندارد؛ هرچند كه مختارند و به ميل خود كاري انجام مي‌دهند.

در فرشتگان گزينش معنا پيدا نمي‌كند؛ زيرا ..........

Top of Form


  آنان مجبورند هميشه عبادت كنند؛

  فقط يك ميل (ميل به عبادت خدا) در آن‌ها وجود دارد؛

  اصل خلقت آنان اين‌گونه است؛

  توانايي گزينش بين چند چيز را ندارند.

در فرشتگان گزينش معنا پيدا نمي‌كند؛ زيرا ..........

Top of Form


  آنان مجبورند هميشه عبادت كنند؛

  فقط يك ميل (ميل به عبادت خدا) در آن‌ها وجود دارد؛

  اصل خلقت آنان اين‌گونه است؛

  توانايي گزينش بين چند چيز را ندارند.

گزينش هنگامي معنا پيدا مي‌كند كه.........

Top of Form


  يك موجود خويش را برتر از ديگر موجودات تصور كند؛

  يك موجود بر همه ميل‌هاي خود تسلط يابد؛

  در يك موجود گرايش‌هاي متضادي وجود داشته باشد؛

  موجود بتواند از حالات خود آگاهي يابد.

ارضاي ميل‌هايي كه در انسان وجود دارند، ...........

Top of Form


  همگي با رضاي خدا منافات دارند؛

  همگي در جهت رضاي خدايند؛

  ممكن است برخي با رضاي خدا هماهنگ باشند؛

  نبايد به گونه‌اي باشد كه سبب تضاد بين ميل‌ها شود.

هر كس با رجوع به خويشتن به علم حضوري درمي‌يابد كه آفريننده جهان اختيار را با جوهره وجودش درآميخته است. ادله عقلي و نقلي نيز به كمك وي مي‌آيند و اين يافته را تأييد مي‌كنند. در اين ميان كساني يافت مي‌شوند كه به دسته‌اي از آيات تمسك كرده و آن‌ها را اثبات‌كننده جبر مي‌دانند. برخي نيز با استناد به قاعده فلسفي "ضرورت تحقق معلول هنگام تحقق علت تامه" مي‌خواهند اراده انسان را از علت تامه حذف كنند و بقيه شرايط را براي تحقق فعل انسان كافي بدانند. گروهي نيز تحقق عوامل طبيعي را براي آن لازم مي‌شمرند و اختيار را خارج از گردونه عوامل فرض مي‌كنند. به‌راستي اين ادعاها تا چه اندازه درست است و ادله آنان چه مقدار توانايي اثبات ادعايشان را دارد؟

در اين قسمت شبهه‌هاي بالا را بيان مي‌كنيم و براي روشن شدن درستي و نادرستي ادعاها، دليل‌هاي اقامه شده را ارزيابي مي‌كنيم.

در برخي آيات قرآن آمده است كه مشيّت خداوند، بر مشيّت انسان غلبه دارد؛ معناي درست اين مطلب چيست؟

Top of Form


  يعني انسان هيچ اراده‌اي از خود ندارد؛

  يعني اراده خدا، جانشين اراده انسان مي‌شود؛‌

  غلبه مشيت خدا بر مشيّت انسان به معناي نفي اراده انسان و جانشين شدن اراده خدا به جاي اراده انسان نيست؛

  يعني اين دو اراده در عرض يكديگرند.

كدام جمله را درست مي‌دانيد؟‌

Top of Form


  در قضا و قدر الاهي جايگاهي براي اراده انسان نيست؛

  همه چيز در حوزه قضا و قدر الاهي تحقق مي‌يابد؛ حتي اراده انسان؛‌

  هنگامي كه قضاي الاهي تحقق يافت، باز هم اراده انسان مي‌تواند آن را تغيير دهد؛

  رابطه قضا و قدر الاهي با اختيار انسان، رابطه تباين است.

شبهه‌هاي جبر و پاسخ به آن‌ها

در قرآن مجيد آياتي هست كه برخي گمان کرده‌اند كه اين آيات دلالت بر جبر دارد. يك دسته از اين آيات مي‌فرمايد كه مشيّت و اراده‌ي شما، محكوم مشيّت خداست و مشيّت خدا بر شما غلبه دارد:

"وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ؛ و شما اراده نمي‌كنيد مگر اين‌كه خداوند اراده كند و بخواهد." (تكوير، 29)

آيه ايهام دارد كه اگر خدا بخواهد، در ما مشيّتي پيدا مي‌شود و اگر نخواهد، ما نيز نخواهيم خواست و كاري انجام نمي‌دهيم. پس آنچه مؤثّر است، خواست خداست و ما ابزار بي‌اراده‌اي بيش نيستيم.

دسته ديگر، آياتي است كه مي‌فرمايد آنچه انسان انجام مي‌دهد، بايد به اذن خدا باشد:

"وَمَا كَانَ لِنَفْــسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ؛ هيچ كــس نمي‌توانــد ايمان بياورد، جز به فرمـان خدا." (يونس، 100)

يعني حتّي ايمان و كفر انسان، محكوم اذن الاهي است.

آياتي نيز در مورد قضا و قدر وجود دارد دالّ بر اين‌كه آنچه انجام مي‌دهيد، در كتابي نوشته شده و هيچ چيز خارج از حوزه‌هاي قضا و قدر الاهي تحقّق نمي‌يابد.

امّا بايد دانست كه قاهريّت مشيّت، اراده و اذن، قضا و قدر خداوند در مورد انسان، به معناي نفي اختيار نيست. زماني چنين است كه اين‌ها جانشين اختيار شوند؛ يعني يك كار، يا بايد به اراده‌ي ما انجام شود يا به اراده‌ي خدا، كه در صورت اخير، اراده‌ي خدا، اراده‌ي ما را نفي مي‌کند؛ ولي اراده‌ي خدا و انسان در عرض هم نيستند و اراده‌ي خدا جانشين اراده‌ي انسان نمي‌گردد؛ بلكه در طول يكديگرند. كاري كه با اراده‌ي انسان صورت مي‌گيرد، با مبادي و آثارش، "يك‌جا" تحت اراده‌ي خداست. كار ما، با اراده‌ي خود ما، رابطه‌ي علّي و معلولي دارد. ما بايد اراده كنيم تا كاري انجام گيرد. تا اراده نكنيم، كار تحقّق نمي‌يابد؛ امّا همين علّت و معلول و نيز مبادي ديگر، همه، متعلّق اراده‌ي الاهي است. علّت قريب و مباشر اين كار، اراده‌ي انسان است؛ پس اراده‌ي الاهي در طول اراده‌ي انسان است.

با اين‌كه در اين سلسله علل و معاليل، علّت و معلولي هست؛ امّا همه محكوم اراده‌ي الاهي است. اصولاً كلّ نظام، متعلّق اراده‌ي الاهي است. تا اراده‌ي الاهي نباشد، اين نظام موجود نمي‌شود. اگر اراده‌ي خدا نباشد، نه ما كه مريديم وجود خواهيم داشت و نه مرادي و نه اراده‌اي! زيرا - چنان‌كه گفتيم - اراده‌ي ما و خدا در طول يكديگرند و با اين‌كه همه‌ي اين نظام به كلّي متعلّق اراده‌ي الاهي باشد، مُنافاتي ندارد. اين كليد حلّ همه‌ي اين مسائل در اذن، مشيّت، قضا و قدر و... است كه هيچ‌كدام جانشين اراده‌ي انسان نيستند؛ بلكه نظامي است فراسوي نظامِ علّت و معلولِ اين‌جهاني.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي آيات هنگام برخورد ابتدايي اين نكته را در ذهن تقويت مي‌كنند كه انسان مجبور است؛ از جمله:

أ‌. آياتي كه اراده خدا را غالب بر اراده انسان مي‌دانند؛

ب‌. آياتي كه بيان مي‌كنند همه چيز در حوزه قضا و قدر الاهي تحقق مي‌يابد؛

2. پاسخ اين است كه:

أ‌. اراده انسان در طول اراده الاهي است و اراده خدا جانشين اراده انسان نمي‌شود؛

ب‌. در قضا و قدر الاهي، جايگاهي نيز براي تأثير اراده انسان بر افعال خويش پيش‌بيني شده است.

ج. عوامل طبيعي در پيدايش فعل اختياري مؤثرند؛ اما نمي‌توانند از آدمي سلب اختيار كنند.

 گزينه درست را برگزينيد.

Top of Form


  اراده انسان محكوم علل و عوامل ديگر است؛

  اراده انسان تناسبي با اراده خدا ندارد؛

  اراده انسان در عرض اراده خداست؛‌

  اراده انسان، در طول اراده خداوند است.

انسان در افعال اختياري، ...... و نظام علّي، ......... است.

Top of Form


  علت مباشر - تخلف پذير؛

  اولين علت - تخلف پذير؛

  علت مباشر - متعلق اراده خدا؛

  علت بعيد - متعلق اراده خدا.

اذن، مشيت و قضا و قدر .........

Top of Form


  هيچ‌يك جانشين اراده انسان نمي‌شوند؛

  اراده انسان را تحت الشعاع قرار مي‌دهند؛

  به‌جاي اراده انسان نقش ايفا مي‌كنند؛

  نسبتي با اراده انسان ندارند.

گفتيم كه برخي با استناد به آيات مدعي‌اند كه قرآن كريم به مجبور بودن انسان نظر مي‌دهد. اين نظر را مردود دانستيم و روشن ساختيم كه اين آيات اختيار انسان را نفي نمي‌كنند. در اين قسمت اين نكته را روشن مي‌سازيم كه چرا خداوند همه امور را به خود نسبت مي‌دهد. راز اين نكته، در توحيد افعالي نهفته است. انسان در اثر جهل تصور مي‌كند در افعالش مستقل است. قرآن كريم براي بيدار كردن انسان امور را به خود نسبت مي‌دهد. شبهه ديگري كه در خصوص اختيار انسان طرح شده، اين است كه "هر گاه علت تامه يك معلول تحقق يابد، آن معلول به‌طور ضروري تحقق خواهد يافت". و اين قاعده عقلي افعال انسان را نيز شامل مي‌شود. در پاسخ به اين شبهه بايد گفت: اراده در افعال اختياري انسان، جزئي از اجزاي علت تامه است.

آيه شريفه "فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أجْمَعين".......

Top of Form


  بر جبري بودن ايمان و كفر انسان دلالت مي‌كند؛

  توحيد افعالي را روشن مي‌سازد؛

  بيان مي‌كند كه انسان‌ها پيش از ولادت، كافر يا مؤمن بوده‌اند؛

  هدايت يافتن همه را ناممكن مي‌شمارد.

گزينه درست را برگزينيد.

Top of Form


  انسان در انجام دادن كارهايش مستقل است؛

  انسان بايد توجه داشته باشد كه خداوند به وي اراده عطا فرموده است؛ 

  هيچ‌گاه اراده انسان با اراده خدا جمع نمي‌شوند؛

  اراده انسان، مقهور اراده موجودات برتر قرار مي‌گيرد.

آياتي در مقام بيان توحيد افعالي هستند و مي‌خواهند انسان را از جهلي كه نسبت به خود و خدا دارد خارج كنند. آدمي خيال مي‌کند در انجام كارهايش مستقل است. اين توّهم باطل است (و اكثر انسان‌ها به آن مبتلايند). قرآن كريم مي‌خواهد مردم را از اين غفلت بيدار كند تا گمان نكنند كه مستقلند و چه خدا باشد، چه نباشد و بخواهد يا نخواهد، آنان هستند و كارشان را انجام مي‌دهند. قرآن مي‌خواهد نشان دهد كه اراده‌ي الاهي فوق اراده‌ي انسان‌هاست: "...فَلَوْ شَاء لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ؛ اگر بخواهد همه شما را هدايت مي‌كند." (انعام، 149) اي آنان كه كفر ورزيديد، گمان نكنيد كه با كفرورزي‌تان، اراده‌ي شما بر اراده‌ي خدا غالب آمده، نه، چنين نيست؛ بلكه "فَلَوْ شَاء لَهَدَاكُمْ..." مي‌تواند همه را جبراً هدايت كند؛ ولي اين را نخواسته است. خواست تكويني خدا اين است كه انسان از راه اراده‌ي خود كار كند.

پس اين تعبيرات براي آن است كه كفّار گمان نكنند كه وقتي برخلاف اراده‌ي تشريعي خدا عمل مي‌کنند، او را عاجز كرده يا بر وي سبقت گرفته‌اند.

از آن‌جا كه طرفداران جبر افزون بر ادلّه نقلي به برخي ادلّه غير نقلي تمسك کرده‌اند، در اين‌جا به اختصار مهم‌ترين اين ادلّه را بيان و بررسي مي‌كنيم.

 جبر فلسفي

در فلسفه اين قاعده عقلي به اثبات رسيده است كه هرگاه علّت تامّه يك معلول تحقق يابد، آن معلول به طور "ضروري" تحقق خواهد يافت و امكان ندارد كه محقق نگردد. از آن‌جا كه اين قاعده عقلي افعال انسان را نيز شامل مي‌شود، برخي گمان کرده‌اند كه انسان مجبور است؛ زيرا آن‌گاه كه علّت تامّه فعل او تحقق يابد، آن فعل حتماً از او سر زده و محقّق خواهد شد و امكان ندارد كه فاعل آن فعل را انجام ندهد، و اين همان جبر است؛ زيرا كار وقتي اختياري است كه دو حالت داشته باشد، يعني هم ممكن باشد تحقّق يابد و هم ممكن باشد تحقّق نيابد. اگر ضرورت پيدا كرد، جبراً تحقّق خواهد يافت.

پاسخ: اين قاعده عقلي مي‌گويد: علّت تامّه‌ي هر معلول بايد موجود باشد. هرگاه علّت تامّه‌ي معلولي تحقّق يافت، عقل عنواني را انتزاع مي‌کند كه عبارت است از "ضرورت".

امّا در افعال اختياري انسان، علّت تامّه جز با اراده‌ي انسان تحقّق پيدا نمي‌کند. اراده‌ي انسان، جزئي از اجزاي علّت تامّه است. پس اگر اراده را هم به حساب آورده‌ايد كه مي‌گوييد علّت تامّه‌اش تحقّق يافته و به مرز ضرورت رسيده، اين فعل از اختياري بودن خارج نمي‌شود؛ چون فعل اختياري آن است كه مستند به اراده‌ي فاعل باشد و اين‌جا هست، و اگر بعد از اين‌كه شخص اراده كرد، مي‌گوييد باز بايد اختيار داشته باشد، مثل آن است كه بگوييد كسي كه كاري انجام داده، بايد اختيار داشته باشد كه آن را در ظرف خودش معدوم كند و اين محال است. پس از آن‌كه اراده كرد كاري را انجام دهد، ديگر لازم نيست بعد از آن نيز اختيار داشته باشد؛ مگر نسبت به ابقاي آن در مرحله‌ي بعد كه اختيار در ابقا يا اعدام داشته باشد، و هيچ كس ادّعا نمي‌کند هنگامي كه انسان كاري را انجام داد، باز اختيار دارد آن كار به او مستند باشد يا نباشد. همين كه كاري از انساني صادر شد، استناد به او قطعي است و برگشت ندارد؛ جز در توبه كه مي‌تواند كاري انجام دهد كه اثر آن را جبران كند. كاري كه در ظرف تحقّق خود واقع شده، عوض شدني نيست؛ بنابراين اين شبهه‌ي فلسفي نيز وارد نيست و موجب جبر نمي‌شود.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

 1. آياتي كه در مقام بيان توحيد افعالي‌اند، مي‌خواهند با استناد به خدا، جهل انسان را بزدايند و به او گوشزد كنند كه مستقل نيست؛

2. برخي با استناد به قاعده "ضرورت معلول هنگام تحقق علت تامه" مي‌خواهند اراده انسان را نفي كنند؛ زير اين قاعده افعال انسان را نيز دربرمي‌گيرد و هنگام تحقق علت تامه، اراده انسان به‌ كنار مي‌رود؛

3. پاسخ اين است كه اراده انسان در افعال اختياري، جزئي از اجزاي علت تامه است.

قاعده فلسفي "ضرورت معلول هنگام تحقق علت تامه" را در رابطه با اراده انسان چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

Top of Form


  اين قاعده اراده انسان را نفي مي‌كند؛

  اراده انسان در افعال اختياري، يكي از اجزاي علت تامه است؛

  اين قاعده اراده انسان را شامل نمي‌شود؛

  نمي‌توان با وجود اراده انسان، اين قاعده را تمام دانست.

هنگامي كه علت تامه معلولي تحقق يافت، عقل عنواني را از آن انتزاع مي‌كند كه عبارت است از .......

Top of Form


  جواز؛

  ممكن؛

  ضرورت؛

  امكان بالقياس.

معدوم كردن كاري اختياري كه انجام گرفته در ظرف خودش، .........

Top of Form


  محال است؛

  هميشه ممكن است؛

  گاهي ممكن است؛

  ضرورت دارد.

اختيار انسان همچون درّي درخشان در كف وي، چشم‌ها را خيره كرده است. او با داشتن اين درّ گرانبها بر خود مي‌بالد و ديگر موجودات به وي غبطه مي‌خورند؛ ولي عده‌اي بر اين حقيقت چشم پوشيده‌اند و آن را ناديده مي‌گيرند؛ گاهي با اين ادعا كه تاريخ را حقيقت و قانوني است غالب كه بر اراده انسان چيره مي‌شود و او را - چه بخواهد و چه نخواهد - به دنبال خود مي‌كشد. گاهي نيز جامعه را داراي قانوني قطعي برمي‌شمرند كه اراده انسان در برابر آن تاب ايستادگي ندارد. اين ديدگاه‌ها تا چه اندازه درستند؟ آيا تاريخ و جامعه حقيقتي دارند؟ آيا مي‌توان واقعيت اين دو را اثبات كرد؟ قوانين حاكم بر جامعه و تاريخ تا چه اندازه قطعي‌اند؟ آيا مي‌توان با استناد به تجربه به وجود آن‌ها پي برد؟ و...

در اين قسمت با بيان اين شبهه‌ها، پاسخ پرسش‌هاي بالا را پي مي‌گيريم.

چه كساني به شبهه جبر اجتماعي (مقهور بودن اراده انسان در برابر قوانين اجتماعي) دامن مي‌زنند؟

Top of Form


  روان‌شناسان؛

  جامعه‌شناسان؛

  فيلسوفان؛

  متكلّمان.

چه كساني شبهه جبر تاريخي (مجبور بودن انسان در برابر قوانين تاريخ) را مطرح مي‌كنند؟‌

Top of Form


  فيلسوفان تاريخ؛

  تاريخ‌نويسان؛

  فقيهان؛

  اديبان.

شبهه‌ جبر طبيعي:

برخي شبهه کرده‌اند كه قوانين طبيعت ايجاب مي‌کند كه كاري خاص از آدمي سر بزند و اين عوامل، ستيزه‌ناپذيرند، و ربط آن با فعل اختياري انسان مبتني بر اين است كه افعالي كه از انسان سر مي‌زند، مبادي خاص رواني از ادراك و تمايلات دارد كه بي‌ارتباط با امور طبيعي و جريان‌هاي طبيعي خارج نيست. همان‌طور كه ديدن ما، گرچه كاري است كه از نفس سر مي‌زند، ولي در اختيار نفس نيست. تحقّق شرايط طبيعي رؤيت در خارج، موجب ديدن مي‌گردد و اين ديدن يكي از عناصري است كه در فعل اختياري ما مؤثّر است. گواه اين تأثير اين‌كه تا چيزي را نديده است، احساس تمايل به آن را نيز ندارد. وقتي نگاهش افتاد، اراده‌اش هم به انجام تعلّق مي‌گيرد. باباطاهر شاعر عارف چنين سروده است:

زدست ديده و دل، هر دو فرياد              كه هرچه ديده بيند، دل كند ياد

بسازم خنجـري نيشش ز پـولاد              زنم بـر ديـده تا دل گـردد آزاد

و عكس آن نيز صادق است كه گفته‌اند: از دل برود‌ هر آن‌كه از ديده برفت.

باري، اين ديدن يك امر غير اختياري و تابع قوانين طبيعي است. پس چيزي هم كه بر آن مترتّب مي‌گردد، تابع همين قوانين خواهد بود.

تمايلات آدمي نيز گرچه ناشي از غرايزي است كه در ما است؛ امّا بي‌ارتباط با طبيعت نيست.

در علوم روان‌تني نيز اثبات کرده‌اند كه عوامل طبيعي موجب برانگيخته شدن تمايلات ويژه در انسان مي‌گردد. خودمان هم كم و بيش آزموده‌ايم. نيز قانون مسلّم وراثت، كه بر اساس آن، آدمي بسياري از ويژگي‌هاي اجداد خود را به ارث مي‌برد، و اگر نگوييم صفات اكتسابي را، دست‌كم دسته‌اي از صفات به طور مسلّم، با وراثت انتقال مي‌يابد.

پس با توجّه به همه‌ي اين عوامل مؤثر طبيعي، وقتي كه ما براي انجام كاري اراده مي‌كنيم، اين اراده از يك سلسله عوامل طبيعي سرچشمه گرفته است و اين جبر است؛ زيرا پيدايش معلول، نتيجه‌ي يك سلسله علل طبيعي است كه طبق قانون جبريِ طبيعت تحقّق مي‌يابد.

پاسخ: با اين‌كه قوانين مسلّم علمي انكارناپذيرند؛ با اين حال، موجب جبر نمي‌شود. ترديدي نيست كه غرايز خاص با وسايل طبيعي خاص برانگيخته مي‌گردد و كاري هم به دنبال آن انجام مي‌يابد؛ اما نه بدين معناست كه از آدمي سلب اختيار شود.

آيا آدمي نمي‌تواند يك غريزه‌ي طبيعي انگيخته را مهار كند؟

در قانون وراثت نيز، آيا تجربه مي‌گويد هر فرزندي كه از يك سلسله عوامل وراثتي در اجداد معيّني برخوردار بود، صد در صد و بدون استثنا، همان خواهد شد؟ به‌طوري كه جاي انتخابي براي خود او باقي نمي‌ماند؟ قطعاً تجربه چنين نمي‌گويد. همه‌ي اين عوامل به فرض قطعيّت در تأثير، به عنوان "جزء العلّة" پذيرفتني است؛ امّا در نهايت، انسان نيز مي‌تواند اِعمال اختيار كند و برخلاف اقتضاي همه‌ي اين عوامل، رفتار ديگري در پيش گيرد.

در مورد رفتار انسان نمي‌توان بر اساس وراثت يا عوامل طبيعي ديگر پيش‌بيني قطعي كرد. تنها مي‌توان آمار گرفت كه مثلا ًاكثر انسان‌ها در برابر فلان غريزه چه واكنشي دارند؛ امّا آيا اگر انساني تربيت ديني يافت يا اراده‌ي مسلّط بر نفس يافت، در دايره‌ي اين تجربه، مورد محاسبه واقع است؟ و سرانجام ما خود مي‌توانيم تجربه كنيم كه گاه به رغم خواستن بسيار، از انجام كاري خويشتن‌داري كنيم. در داستان حضرت يوسف(ع) اجزاي علت تامّه، قريب به تماميّت بود؛ امّا نورانيّت و پاكي و به تعبير خود خدا برهان خدادادي [كه نمي‌دانيم حقيقت آن چيست، ولي به هر حال نورانيّتي از سنخ علم است] موجب خودداري او شد.

 جبر تاريخي

اين دسته مي‌گويند كه تاريخ واقعيّتي دارد و احكامي ويژه‌ي خويش. فلاسفه‌ي تاريخ بر آن شده‌اند كه اين قوانين و احكام را كشف كنند و در اين راه، پيشرفت‌هايي نيز کرده‌اند و اميدوارند كه به نتايج قطعي‌تر و دقيق‌تري نيز برسند.

بنابرآن قوانين، مردمي كه در يك مقطع ويژه‌ي تاريخي، واقعند، محكوم آن قوانين تاريخي‌اند؛ يعني آن قوانين، هرچه را براي آن مرحله‌ي خاص اقتضا كند، همان خواهد شد؛ چه مردم بخواهند و چه نخواهند. پس صرف‌نظر از عوامل طبيعي كه بر اساس محاسبات علمي قابل پيش‌بيني است، عامل ديگري نيز وجود دارد با نام عامل تاريخي.

پاسخ: اين فرضي است كه نه‌تنها دليلي ندارد، بلكه دلايلي برخلاف آن نيز مي‌توان اقامه كرد. اوّلاً تاريخ، واقعيّت خارجي ندارد؛ بلكه امري انتزاعي است. و امّا ادّعاي قانونمندي تاريخ نيز، تخيّلي بيش نيست؛ چرا كه چيزي كه واقعيت عيني ندارد، چگونه مي‌تواند "قوانين حقيقي خاصّ خود" داشته باشد؟ و امّا در مورد ادّعاي شواهد، بر اين فرض، به زبان خودشان مي‌گوييم: روش علمي، روش مبتني بر تجربه است؛ بنابراين اين روش را در موردي مي‌توان اعمال كرد كه قابليّت تكرار داشته باشد. در يك‌جا تجربه كنيم و مشابه آن را در جايي ديگر و... تا رابطه‌ي عليّت را كشف كنيم و قانوني از نظر علمي به اثبات برسد؛ امّا تاريخ جرياني است كه قابل تكرار نيست. به فرض وجود خارجي، امري تكرارناپذير است و هرگز نمي‌توان آن را مورد تجربه قرار داد. اگر تكرار مثلاً صد بارِ تاريخ يك قوم ممكن مي‌بود، ادّعاي كشف قانون براي هر مقطع خاص، بر اساس تجربه صحّت مي‌داشت؛ ولي مي‌دانيم كه تاريخ يك جريان غير قابل تكرار است و هرگونه فرضيّه‌اي در اين زمينه، فاقد ارزش علمي خواهد بود.

بنابراين با چنين فرضيه‌هاي غير علمي و غير قابل اثباتي نمي‌توانيم مسئله‌ي بديهي اختيار را كه در خود مي‌يابيم و همه‌ي آيات و روايات آن‌را تأييد مي‌کنند و همه‌ي اديان و هر نظام اخلاقي يا تربيتي مبتني بر آن است، ناديده بگيريم و از آن دست برداريم.

 جبر اجتماعي

جبر تاريخي مربوط به فلسفه‌ي تاريخ بود و جبر اجتماعي، متعلّق به جامعه‌شناسي است. طرفداران اين نظر مي‌گويند: جامعه داراي قوانين قطعي و بي‌تخلّف است و لذا اراده‌ي انسان‌ها در برابر آن‌ها، تاب ايستادگي ندارد. اين مسئله، برنهاده بر دو پيش‌فرض است:

1. قبول جامعه به عنوان يك وجود عيني و حقيقي؛

2. قائل شدن قوانين مستقل و ويژه براي جامعه، مستقل از قوانين حاكم بر افراد.

پس از اين پيش‌فرض، تازه مي‌رسد به اصل مسئله كه آيا فرد در برابر قوانين حاكم بر جامعه مقاوم است يا خير؟ اما هر دو پيش‌فرض قابل انكار و مناقشه است.

جامعه، امري اعتباري است و از ديدگاه فلسفي، وجود حقيقي ندارد؛ جز اين‌كه افراد انسان دور هم جمع مي‌شوند و با هم روابطي دارند و اجتماعي را به‌وجود مي‌آورند، چيز ديگري به نام جامعه وجود ندارد.

برخي گفته‌اند: چون انسان‌ها با هم جامعه‌اي را فراهم آوردند، روحي به‌وجود مي‌آيد كه همان، روح جامعه و مستقلاً موجود است!

برخي ديگر گفته‌اند كه همان ارواح افراد در هم ادغام و يك روح مي‌شود. انسان يك خودِ فردي پيدا مي‌كند و يك خودِ اجتماعي، و خود اجتماعي ويِ از ادغام تمايلات و خواسته‌ها و احساسات و عواطف همه‌ي افراد و برآيند آن‌ها به دست مي‌آيد و همان روحِ جامعه است! همه‌ي اين سخن‌ها، بي‌پايه و كم‌مايه است. هر روحي وجود مستقل دارد، روح در روح ديگري ادغام نمي‌شود، عواطف و ادراكات هر انساني ويژه‌ي خود اوست. آنچه ممكن است، اين است كه انساني در انسان ديگر، احساسي برانگيزد يا احساس مشابه او را پيدا كند؛ ولي به اين معنا نيست كه دو احساس در هم فرو مي‌رود و يكي مي‌شود. چنين فعل و انفعالي، تنها در طبيعت وجود دارد؛ ولي نفس و اراده ـ چنان‌كه در جاي خودش ثابت شده ـ مجرّد است.

طبعاً قانوني هم به عنوان قانوني مستقل نمي‌توان براي جامعه قائل شد. قانون حقيقي، اصالتاً از آنِ انسان‌هايي است كه در جامعه زندگي مي‌کنند؛ نه اين‌كه چيز جديد ديگري نيز مستقل از انسان‌ها براي خود قانون داشته باشد.

با انكار آن دو پيش‌فرض (وجود و روح مستقل براي جامعه و قوانين مستقل براي آن) ديگر جايي براي جبر اجتماعي باقي نمي‌ماند. اگر هم قبول كنيم فرضاً كه جامعه حقيقتي است و قوانيني هم دارد، چه كسي گفته است كه اين قوانين به‌گونه‌اي است كه براي هيچ فردي اختياري باقي نمي‌گذارد؟ شواهدي هم كه مي‌آورند، صادقانه گواهي نمي‌دهد؛ نظير آن‌كه مي‌گويند: وقتي در جامعه‌اي برهنه راه رفتن زشت است، كسي نمي‌تواند برهنه برود! خير، چنين نيست. شرايط اجتماعي باعث شده است كه تصميم بگيرد با لباس بيرون آيد؛ نه اين‌كه قوانين جامعه به‌گونه‌اي است كه اختيار را از او سلب مي‌كند؛ چنان‌كه وقتي آدمي از بوي چيزي يا مزه‌ي آن متنفّر است، هيچ‌گاه اراده نمي‌کند كه آن چيز را بخورد؛ اما آيا بدين معناست كه او مجبور است؟ به هر حال، هيچ‌يك از انواع ادعايي جبر، حاوي چيزي كه موجب سلب اختيار انسان گردد، نيست.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي معتقدند چون اراده انسان تحت قوانين جبري طبيعت شكل مي‌گيرد، انسان مجبور است؛

2. پاسخ اين است كه غرايز انسان با وسايل طبيعي برانگيخته مي‌شوند؛ و انسان مي‌تواند آن‌ها را مهار كند. وراثت نيز - همانند غرايز - به صورت "جزء العله" در انسان تأثير مي‌گذارند و اختيار انسان را سلب نمي‌كنند؛

3. از ديدگاه برخي فيلسوفان، تاريخ واقعيت و قوانين خاص خود را دارد و اراده انسان در برابر قوانين آن محكوم به شكست است؛‌

4. پاسخ اين ادعا آن است كه اولاً تاريخ امري انتزاعي است و ثانياً با روش تجربي نمي‌توان آن را اثبات كرد؛ چون تكرار نمي‌پذيرد؛

5. برخي جامعه‌شناسان براي جامعه، حقيقت و قوانيني قطعي فرض كرده‌اند كه تخلف انسان‌ها از آن قوانين ممكن نيست؛

6. نمي‌توان اين ادعا را پذيرفت؛ زيرا جامعه امري انتزاعي است و حقيقت عيني ندارد. با اين بيان نمي‌توان قانون ويژه‌اي نيز براي آن در نظر گرفت.

1. وراثت و محیط ....

Top of Form


  أ.به صورت جزء العلة در اراده انسان اثر می‌گذارند؛

  ب.اراده انسان را سلب می‌كنند؛

  ج.در اراده انسان تأثیری ندارند؛

  د.در برخی مكان‌ها به‌كار می‌آیند.

2. نمي‌توان قانونمندي تاريخ را به اثبات رساند؛ ‌زيرا ..........

Top of Form


  تاريخ بسيار گسترده است؛‌

  بسياري از وقايع تاريخي در كتاب‌هاي تاريخ ثبت نشده‌اند؛‌

  وقايع تاريخي به‌صورت دقيق ثبت نشده‌اند؛

  چيزي كه واقعيت عيني ندارد، نمي‌توان قانون خاصي براي آن در نظر گرفت.

3. با روش تجربي نمي‌توان واقعيت تاريخ و قانون حاكم بر آن را اثبات كرد؛ چون........

Top of Form


  تاريخ تكرارپذير نيست؛

  تاريخ‌نگاران بيشتر تاريخ پادشاهان را نوشته‌اند؛

  بسياري از وقايع تاريخي هنوز اتفاق نيفتاده‌اند؛

  بسياري از واقعه تاريخي در دسترس ما قرار ندارند.

4. غالب بودن قوانين اجتماع بر اراده انسان، با اين بيان رد مي‌شود كه ..........

Top of Form


  قوانين جامعه چنين تواني ندارند؛

  قوانين جامعه با اراده انسان درگير نمي‌شوند؛

  جامعه، ‌امري اعتباري است؛

  اجتماع چنين طبيعتي ندارد.

فاعل بالقصد

فاعلي است كه فعلش را با اراده‌اي انجام مي‌دهد كه مسبوق به تصور و تصديق به فايده باشد. توضيح اين‌كه فيلسوفان اسلامي "فاعل ارادي" را به دو قسم تقسيم مي‌كنند:

أ. فاعل‌هاي ارادي كه نياز به انگيزه‌اي زايد بر ذات خودشان دارند؛ مانند انسان كه براي اين‌كه با اراده خويش از جايي به جايي حركت كند، بايد انگيزه‌اي در او پديد آيد؛ به اين قسم از فاعل ارادي، فاعل بالقصد گويند؛

ب. فاعل‌هاي ارادي كه نيازي به انگيزه‌اي براي پديد آمدن ندارند كه به آن‌ها "فاعل بالعناية" اطلاق مي‌شود.

مشيّت

معناي لغوي آن، خواست و اراده است. و در اصطلاح، يك اصلاح فلسفي است و مقصود از آن، تجلي ذاتي و عنايت سابقه حق بر ايجاد معدوم و اعدام موجود است كه اعم از "اراده" مي‌باشد؛ زيرا "اراده" عبارت است از تجلي ذات، فقط براي ايجاد معدوم نه اعدام موجود.

جبر فلسفي

جبر در لغت، به معناي شكسته بستن و نيكوكردن است. معناي فلسفي "جبر"، مجبور بودن انسان در افعال خود است، به‌طوري‌كه اراده حق‌تعالي شامل تمام افعال، حركات و سكنات بندگان مي‌شود و انسان در افعال خود تابع نظام و قواعد علّي - معلولي نيست. انسان نيز مانند ديگر موجودات، در افعال و اعمال و حركات و سكنات خود - از جمله اعمال به اصطلاح اختياري - محكوم ضرورت و تحت تأثير عوامل و علل داخلي و خارجي است و چون آن عوامل تحقق يابند، به اقتضاي آن‌ها صدور اعمال و افعال از انسان واجب و ضروري مي‌شود.

جزء العلة

اصطلاح "جزء" مبدأ تشكيل كل است كه به انتفاي آن، كل منتفي مي‌شود. به اين ترتيب، "جزء العلة" يعني آنچه كه همراه اموري ديگر سبب صدور معلول از علت مي‌شوند. بديهي است كه "جزء العله‌ي" به تنهايي مؤثر در وجود معلول نيست و به همراه اجزاي ديگر شرايط تأثير علت تامه را فراهم مي‌آورند.

رابطه عليت

مقصود از اين اصطلاح، اين است كه وجود معلول پرتويي از وجود علت و عين ربط و وابستگي به آن است و مفهوم تعلق و ارتباط از ذات آن انتزاع مي‌شود. به اين ترتيب، وجود به دو قسم‌ مستقل و رابط تقسيم مي‌شود. هر معلولي نسبت به علت ايجادكننده‌اش، رابط و غير مستقل است و هر علتي نسبت به معلولي كه ايجاد مي‌كند، مستقل است گو اين‌كه خودش معلول موجود ديگر و نسبت به آن رابط و غير مستقل باشد.

 

انسان شناسی4

پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. مقصود از جانشيني انسان در زمين و ملاك اين جانشيني؛ 2. قلمرو مصداقي اسمايي كه خدا به انسان آموخت؛ 3. ديدگاه‌هاي گوناگون درباره كرامت انسان؛ 4. مكتب اومانيسم و كاستي‌هاي آن؛ 5. مفهوم وجودشناختي و ارزش‌شناختي كمال.

خداوند در قرآن كريم - از جمله در سوره بقره - بيان مي‌فرمايد كه به فرشتگان امر كرديم پس از پايان يافتن آفرينش آدم، بر وي سجده كنيد. همچنين بيان فرموده كه آدم را در زمين خليفه قرار داده است. اكنون بايد دريابيم كه خلافت به چه معناست؟

خداوند به چه كساني امر كرد كه پس از پايان يافتن آفرينش آدم بر وي سجده كنند؟

Top of Form


  همه مخلوقات؛

  فرشتگان؛

  فرشتگان مقرب درگاه؛

  همه جانداراني كه تا آن زمان آفريده بود.

به تصريح آيات، خداوند چه كسي را در زمين خليفه خويش قرار داد؟

Top of Form


  حضرت جبرئيل؛

  حضرت آدم؛

  حضرت عزرائيل؛

  حضرت اسرافيل.

خلافت الاهي

در آيات مربوط به آفرينش انسان، در چند مورد اين مطلب آمده است كه خداوند به فرشتگان فرمود: همين كه آفرينش انسان به پايان رسيد و در او از روح خويش دميدم، بر او سجده بريد؛ ولي در سوره‌ي بقره، با تفصيل ويژه‌اي جريان خلقت انسان بيان شده و در آن، گفتار فرشتگان در مورد آفرينش انسان آمده است:

"وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ؛ (و به ياد آر زماني كه) پروردگار تو "اي پيامبر (ص) به فرشتگان فرمود: من در زمين خليفه‌اي قرار خواهم داد. آنان گفتند: آيا در آن كسي را قرار مي‌دهي كه فساد و خونريزي كند، در حالي‌كه ما تو را تقديس مي‌كنيم و تسبيح مي‌گوييم؟ خدا فرمود: من چيزي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد. سپس خدا به آدم همه‌ي "اسما" را آموخت؛ بعد آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: مرا از نام‌هاي ايشان خبر دهيد اگر راستگويانيد. گفتند: تو منزّهي، ما دانشي نداريم جز آنچه خود به ما آموخته‌اي، همانا تويي داناي حكيم. به آدم فرمود: آنان را از آن نام‌ها بياگاهان؛ و چون آدم آنان را از آن نام‌ها باخبر ساخت، خدا به فرشتگان فرمود: آيا به شما نگفته بودم كه من پنهان آسمان‌ها و زمين را مي‌دانم و نيز آنچه را كه آشكار يا پنهان مي‌كرديد؟" (بقره، 30ـ33)

آنچه در اين آيه مورد توجّه ما است، همان جمله‌ي اوّل است؛ يعني جمله "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً". مي‌خواهيم ببينيم كه منظور از خلافت چيست و اگر بتوان بدان مقام گفت، چه مقامي بود؟ نيز مي‌خواهيم بدانيم خلافت از كيست و آيا اين خلافتْ اختصاص به شخص حضرت آدم دارد يا شامل بعضي ديگر و يا همه‌ انسان‌ها هم مي‌گردد؟ پس موضوع بحث تنها مسئله‌ خلافت حضرت آدم است.

 مفهوم خلافت

خلافت از ريشه‌ي خَلف به معناي "پشت سر" گرفته شده است. معناي "فعلي" آن پشت سر آمدن و لازمه‌ي آن، جانشين شدن است. در قرآن كريم، به همين معنا الفاظي از همين خانواده به‌كار رفته است؛ هم درباره‌ي امور غير انساني و هم درباره‌ي انسان‌ها؛ از جمله در مورد انسان مي‌فرمايد:

- "فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا؛ پس از آن فرزندان ناشايسته‌اي روي كار آمدند كه نماز را تباه و از شهوات پيروي كردند و به زودي (مجازات) گمراهي خود را خواهند ديد"؛ (مريم، 59)

- "فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُواْ الْكِتَابَ ...؛ پس از آن‌ها، فرزنداني جاي آنها را گرفتند كه وارث كتاب شدند". (اعراف، 169)

خلف، يعني نسلِ پس از نَسلي. در كاربردهاي عادي نيز مي‌گوييم: خلفاً عن سلف؛ نسلي از پس نسلي. در مورد اشياي غير انسان نيز به‌كار رفته است:

"وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا" (فرقان،62).

روز و شب را جانشين (خِلْفه) يكديگر قرار داد. و چه‌بسا "اختلاف اللّيل والنّهار" كه در موارد بسياري از قرآن ذكر شده، به همين معنا باشد. كلمه‌ي اختلاف، به معناي "پي در پي درآمدن" در موارد بسيار به‌كار مي‌رود. در اول "زيارت جامعه" نيز در خطاب به امامان معصوم(ع) مي‌خوانيم: "و مختلف الملائكة" يعني شما از خانداني هستيد كه فرشتگان نزد شما رفت و آمد مي‌کنند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. خداوند به فرشتگان امر كرد كه پس از پايان يافتن آفرينش آدم، بر وي سجده كنند؛

2. پروردگار خطاب به آنان بيان فرمود كه آدم را در زمين خليفه خويش قرار دادم؛‌

3. خلافت، از ريشه "خلْف" به معناي "پشت سر" گرفته شده كه معناي "فعلي" آن پشت سر آمدن است. لازمه اين معنا، جانشين شدن مي‌باشد؛‌

4. "خلْف" يعني نسل پس از نسلي كه در مورد غير انسان (مانند شب و روز) نيز به‌كار مي‌رود.

معناي واژه "خلف" عبارت است از ............

Top of Form


  پيش رو؛

  پشت سر؛

  چيزي در كنار انسان؛

  چيزي بالاي چيز ديگر.

معناي دو واژه "خلفه" و "اختلاف" به ترتيب، عبارت است از .........

Top of Form


  پي در پي در آمدن - نزاع؛

  جانشين - پي در پي درآمدن؛

  جانشين خدا - درگيري با ديگران؛

  پي در پي در آمدن - جانشين.

خلافت از ريشه "خلْف" به معناي "پشت سر" گرفته شده است. اصل معناي خلافت، نشستن چيزي جاي چيز ديگر است. خلافت، نخست براي جانشيني حسي وضع شده؛ سپس در امور اعتباري به‌كار گرفته شده؛ آن‌گاه در امور حقيقي و معنوي (مانند مقام خداوند بزرگ) به‌كار رفته است. در خلافت الاهي، نوعي رابطه تكويني ويژه بين خدا و برخي مخلوقات وجود دارد؛‌ مخلوقاتي كه مقامشان چندان عالي است كه گويا در مرز مقام خداوند قرار گرفته‌اند.

در مورد خلافت در امور حقيقي و معنوي (مانند خلافت از مقام خداوند بزرگ) مسئله ...... مطرح نيست.

Top of Form


  شايسته بودن خليفه؛

  زمان و مكان؛

  كارآمد بودن خليفه؛

  مديريت خليفه.

به هر حال، اصل معناي خلافت همين نشستن چيزي جاي چيز ديگر است. در محسوسات اين معنا روشن است. غالباً الفاظ در ابتدا، در موارد حسّي به‌كار رفته و مي‌توان گفت براي معاني حسّي وضع شده است. بعد تدريجاً بنابر احتياج بشر به درك مفاهيم اعتباري و معنوي، همان الفاظِ وضع شده در مورد حسيّات، در امور اعتباري و معنوي نيز به‌كار رفت. در افعال و صفات خدا نيز (مثلاً مفهوم عُلوّ) ابتدا براي عُلوّ حسي وضع شده، سپس در علوّ اعتباري به‌كار رفته است و بعد در علوّ حقيقي و معنوي خدا بر مخلوقات. خلافت نيز نخست براي جانشيني حسّي وضع شده و سپس در امور اعتباري به‌كار رفته است؛ يعني كسي كه مقام اعتباري دارد كسي را جانشين خود مي‌کند و در اين‌جا ديگر وحدت مكان لزومي ندارد؛ اما مسئله‌ي اختلاف زمان مطرح است. گاهي نيز از اين وسيع‌تر در نظر گرفته مي‌شود و خلافت در امور حقيقي معنوي به‌كار مي‌رود؛ مانند مقام خداوند بزرگ كه در اين‌جا ديگر مسئله‌ي زمان هم مطرح نيست. و در مورد او ـ جلّ جلاله ـ نمي‌توان گفت: زماني مقامي داشته و بعد آن را به ديگري واگذارده است. در اين‌جا يك نوع رابطه‌ تكويني ويژه بين خدا و برخي مخلوقات وجود دارد، مخلوقاتي كه مقامشان چندان عالي است كه گويا در مرز مقام وجوبي قرار گرفته‌اند؛ چنان‌كه در دعا آمده است: "لا فرقَ بينك و بينهم الاّ انّهم عبادك و خلقك". كارهايي كه خدا مي‌کند، از آنان سر مي‌زند، با اين فرق كه خدا استقلالاً و آن‌ها با كمك و اذن خدا انجام مي‌دهند. در مورد اينان تعبير مي‌شود كه خليفه‌ي خدايند.

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اصل معناي خلافت، نشستن چيزي جاي چيز ديگر است؛

2. خلافت، نخست در امور حسي به‌كار رفته؛ سپس در امور اعتباري؛ آن‌گاه در امور حقيقي مانند مقام خداوند بزرگ؛

3. در خلافت الاهي، نوعي رابطه تكويني ويژه بين خدا و برخي مخلوقات وجود دارد كه گويا آنان در مرز مقام خداوند قرار گرفته‌اند

"خليفه" نخست در امور .........؛ سپس در امور ..........؛ آن‌گاه در امور .......... به‌كار رفته است.

Top of Form


  اعتباري - حسي - حقيقي؛

  حقيقي - حسي ـ اعتباري؛

  حسي - اعتباري - حقيقي؛

  اعتباري - حقيقي - حسي.

فرق بين كارهاي خدا و خليفه اين است كه .........

Top of Form


  علم مورد نياز براي انجام دادن كارهاي خدايي را ندارد؛

  خليفه خدا نمي‌تواند حتي با اذن خدا كارهاي خدايي كند؛‌

  خدا استقلالاً كارها را انجام مي‌دهد؛ ولي خليفه خدا با كمك و اذن خدا؛

  خدا بر همه آفريدگان خود تسلط دارد؛ اما خليفه خدا توانايي انجام هيچ كاري را ندارد

اصل معناي خلافت، عبارت است از ..........

Top of Form


  بالا آوردن چيزي از زمين؛

  واقع شدن چيزي روي چيز ديگر؛

  نشستن چيزي جاي چيز ديگر؛

  قرار گرفتن چيزي در كنار چيز ديگر.

در قرآن كريم واژه "خليفه" و جمع آن (خلفاء و خلائف) فراوان به‌كار رفته است؛ از جمله در مورد خلافت حضرت آدم و حضرت داود. در خلافت اعتباري و حقيقي ماوراي طبيعي، چند چيز لازم است:

1. كسي كه جاي ديگري را مي‌گيرد (خالف يا مستخلف)؛

2. كسي كه جاي او گرفته شده است (مخلوف يا مستخلف عنه)؛

3. كسي كه ديگري را جاي فرد ديگر مي‌گمارد (مستخلِف)؛

4. مكان يا كار مورد خلافت (مستخلف فيه). در آيه 30 سوره بقره، مستخلف فيه، "ارض" (زمين) است. خلافت از سوي خدا تشريعي بوده و خليفه حضرت آدم است.

در خلافت حضرت داود، جاعل خلافت و كسي كه جاي او گرفته شده، به ترتيب عبارتند از:

Top of Form


  خداوند - حضرت يحيي؛

  خداوند - خداوند؛

  خداوند - حضرت آدم؛

  خداوند - حضرت الياس.

معناي خالف و مستخلف عنه، به ترتيب عبارت است از:

Top of Form


  كسي كه خود جاي ديگري را مي‌گيرد - كسي كه او را به جاي ديگري مي‌گمارند؛

  كسي كه او را به جاي ديگري مي‌گمارند - كسي كه خود جاي ديگري را مي‌گيرد؛

  كسي كه مقام بلند پايه‌اي او را نصب مي‌كند - كسي كه با گزينش افراد جاي ديگري را مي‌گيرد؛

  كسي كه خود جاي ديگري را مي‌گيرد - كسي كه با شايستگي خود مقام ديگري را در اختيار مي‌گيرد.

 

منظور از خليفه در آيه‌ مذكور، چيست؟

در قرآن كلمه‌ي خليفه و جمع آن خلفاء و خلائف، در موارد بسيار به‌كار رفته است. در مورد كلمه‌ي مفرد خليفه:

- "وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً؛ و هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من روي زمين جانشيني قرار خواهم داد"؛ (بقره، 30)

- "يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛ اي داود! ما تو را خليفه در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به‌حق داوري كن". (ص، 26)

و در بقيّه‌ي موارد، آيات درباره‌ي انسان‌هايي است كه خلفاء يا خلائف ناميده شده‌اند.

در مورد خلافت حضرت داود (ع) وقتي آيه را بررسي مي‌كنيم، پيداست كه خلافت از سوي خداست. هم جاعل خلافت و هم مستخلَفٌ عنه خداست.

در خلافت اعتباري و حقيقي ماوراي طبيعي، چند چيز بايد لحاظ شود:

1. خالف يا مستخلَف: (كسي كه جاي ديگري را مي‌گيرد: اگر خود بگيرد، خالف و اگر كسي او را بگمارد، مستخلَف است)؛

2. مخلوف يا مستخلف عنه: كسي كه جاي او گرفته شده است؛

3. مستخلِف: آن‌كه كسي را جاي ديگري مي‌گمارد؛

4. مستخلَفٌ فيه: مكان يا كاري كه مورد خلافت قرار مي‌گيرد؛ مثلاً در آيه‌ي مورد بحث ما، ارض مستخلفٌ فيه است.

حال ببينيم در آيه‌ي "يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ" كه داود خليفه و مستخلف خداست، مستخلف عنه كيست؟ حضرت داود خليفه‌ي كيست و نيز مستخلف فيه چيست؟

اين مطلب با توجه به ذيل آيه روشن مي‌شود:

"يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ" (ص، 26).

حال كه خليفه شدي بين مردم به حق قضاوت كن؛ پس مستخلف فيه، قضاوت است. اين كار نيابت از چه كساني است؟ آيا از انسان‌هاي پيش از داود يا حاكم قبل از وي يا از خدا؟

كساني كه با بينش اسلامي آشنايند مي‌دانند كه از ديدگاه اسلام، حكومت از آنِ خداست: "إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ" (يوسف، 40) حكم تنها از آنِ خداست و هر كس بخواهد حكومتِ حقّي داشته باشد، بايد از سوي خدا منصوب شده باشد. پس كسي كه از سوي خدا نصب شود، طبعاً خليفه‌ي خداست.

اين چه نوع خلافتي است؟ پاسخ اين است كه اين خلافتي است در يك امر تشريعي و جعلي و اعتباري. قاضي بودن، يك مقام تكويني نيست؛ بلكه تشريعي است، گرچه شخص بايد لياقت قضاوت داشته باشد.

پس آنچه مسلّم است اين است كه خلافت در اين آيه، خلافت از سوي خدا و تشريعي است. آيا داوود خلافت تكويني هم داشته است؟ از اين آيه چيزي برنمي‌آيد؛ گرچه نفي هم نمي‌شود. شايد داشته است و همان، منشأ خلافت تشريعي هم شده؛ ولي آيه بياني ندارد يا دست‌كم ما نمي‌توانيم از آن چنين استفاده بكنيم.

 

نمودار

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. واژه "خليفه" و جمع آن (خلفاء و خلائف) فراوان در قرآن كريم به‌كار رفته است. اين واژه در مورد حضرت آدم و حضرت داود، به‌صورت مفرد و در بقيّه موارد به‌صورت جمع آمده است؛

2. در خلافت، چهار چيز بايد لحاظ شود: خالف يا مستخلف، مخلوف يا مستخلف عنه، مستخلِف و مستخلف فيه؛

3. در مورد خلافت حضرت داود - و همين‌طور حضرت آدم - جاعل خلافت و مستخلف عنه، خداست؛

4. در مورد خلافت حضرت آدم، مستخلف فيه، زمين است؛

5. در مورد خلافت حضرت داود، مستخلف فيه، قضاوت است و چون حكومت به خدا اختصاص دارد،‌ وي خليفه خدا بود در امري تشريعي و اعتباري.

در قرآن واژه "خليفه" به‌صورت مفرد در مورد ......... و به‌صورت جمع درباره .......... به‌كار رفته است.

Top of Form


  حضرت آدم و حضرت داود - بقيه انسان‌ها؛

  همه انسان‌ها - حضرت آدم؛

  انسان‌هاي شايسته - حضرت داود؛

  حضرت آدم - حضرت داود.

چهار چيز كه در خلافت بايد لحاظ شود، عبارت است از:

Top of Form


  خالف، مخلوف، مستخلف عنه و مستخلف فيه؛

  خالف، مستخلَف، مستخلِف و مستخلف عنه؛

  خالف، مخلوف، مستخلَف و مستخلف فيه؛

  مستخلف فيه، مستخلف فيه، مستخلِف و مستخلَف.

خداوند چه نوع خلافتي به حضرت داود واگذار كرده بود؟

Top of Form


  خلافتي محدود به سرزمين‌هاي خاص؛

  خلافتي همه جانبه؛

  تشريعي و اعتباري؛

  تكويني.

مستخلف فيه در خلافت حضرت آدم و حضرت داود، به ترتيب عبارتند از:

Top of Form


  بهشت - زمين؛

  قضاوت - زمين؛

  زمين - سرزمين صفا؛

  زمين - قضاوت.

در آيه 30 سوره بقره خداوند بيان فرموده كه خليفه‌اي در زمين قرار مي‌دهد. پرسش اين است كه خليفه مذكور از جانب چه كسي خلافت خواهد كرد؟

از بررسي كاربردهاي جمع واژه خليفه در قرآن (خلفاء و خلائف) روشن مي‌شود كه حالت جمع اين واژه براي جانشيني گذشتگان به‌كار رفته؛ به‌ويژه جانشيني انسان‌هايي كه گناهكار بوده‌اند، نه جانشيني خداوند. برخي ادعا كرده‌اند واژه مفرد خليفه در آيه 30 سوره بقره نيز، درباره جانشيني گذشتگان به‌كار رفته است؛ اما نمي‌توان اين ادعا را پذيرفت؛ زيرا همين كه خدا مي‌فرمايد: "من خليفه قرار خواهم داد" و مشخص نمي‌كند از طرف چه كسي چنين كاري مي‌كند، در اين نكته ظهور دارد كه خلافت از طرف خود اوست. همچنين اگر صرفا جانشيني كسي به جاي ديگري بود، لزومي نداشت كه فرشتگان بر لياقت خود تأكيد كنند و خود را لايق آن بدانند.

در روايات از انسان‌هايي كه پيش از حضرت آدم آفريده شده بودند، با نام .......... ياد شده است.

Top of Form


  انسان‌هاي اوليه؛

  انسان‌هاي مفسد؛

  نسناس؛‌

  انسان نائندرتال.

Bottom of Form

واژه "خلائف" يا "خلف" در قرآن براي ........... به‌كار برده شده. Top of Form


  جانشيني پيامبران؛

  جانشيني خداوند؛

  جانشيني فرشتگان؛‌

  جانشيني گذشتگان.

انسان جانشين چه كسي؟

خلفاء و خلائف كه در ساير موارد از سوي خدا به انسان‌ها گفته شده است، به چه معناست؟ آيا جانشين خدايند يا جانشين كسان ديگر؟ برخي گفته‌اند همه‌ي اين موارد خلافت از خداست؛ ولي با دقت در اين آيات به اين نتيجه مي‌رسيم كه منظور در اين موارد، خلافت و جانشيني به جاي گذشتگان است. شواهد تعيين كننده‌اي نيز پيدا مي‌شود؛ مثلاً مي‌فرمايد:

"وَاذكُرُواْ إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ؛ و به ياد آوريد هنگامي كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد". (اعراف، 69)

در مواردي هم تعبير: "يَسْتَخْلِفَكُمْ...؛ شما را در زمين جانشينان سازد". (اعراف، 129)

و در موردي ديگر: "إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ؛ اگر بخواهد، شما را مي‌برد و خلق تازه‌اي مي‌آورد". (ابراهيم، 19)

(كه به همان معناي يستخلف مي‌باشد) آمده است. به هر حال به نظر مي‌رسد كه در اين موارد منظور، جانشيني انسان‌هاست؛ مخصوصاً انسان‌هايي كه اكثراً عاصي بوده‌اند؛ پس به معناي جانشيني خدا نيست؛ بلكه جانشيني به جاي گذشتگان است.

برخي در مورد آيه‌ي پيشين (إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً) كه درباره‌ي حضرت آدم است، نيز گفته‌اند كه در اين‌جا هم خلافت از گذشتگان است؛ يعني پيش از آدم روي زمين، موجوداتي بوده است، يا انسان‌هايي كه منقرض شده‌اند، يا چيزهايي مانند انسان كه در برخي روايات نسناس ناميده شده‌اند و يا جنّ و چيزهاي ديگر... و اينك خدا مي‌فرمايد به جاي آن‌ها آدم را آورديم. پس اين خلافت يعني جانشيني آدم به جاي مخلوقات قبل از آدم. شاهد هم مي‌آورند كه فرشتگان گفتند: "أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ ..." چون فرشتگان، آن موجودات قبل را ديده بودند كه فساد و خونريزي مي‌کرده‌اند، گفتند: آيا باز مي‌خواهي موجودي خلق كني كه افساد كند؟ به نظر مي‌رسد كه اين وجه، صحيح نيست و منظور، خلافت الاهي است؛ زيرا:

اوّلاً: همين‌كه خدا به فرشتگان مي‌فرمايد: من خليفه قرار خواهم داد بي‌آن‌كه بگويد خليفه از طرف چه كسي و يا چه كساني، خود اين ظهور دارد كه خلافت از خودِ "من" (خدا)، مي‌باشد. اگر حاكمي اعلام كند من جانشيني تعيين خواهم كرد، آنچه در ابتدا به ذهن مي‌آيد اين است كه به جاي خود، خليفه تعيين مي‌کند.

گذشته از اين، مي‌خواهد مطالبي براي فرشتگان بيان كند كه براي دريافت امر سجده آماده شوند. هنگامي كه خدا مي‌خواهد به فرشتگان بگويد در نظر دارم موجودي بيافرينم، قاعدتاً بايد آن را معرفي كند كه اين موجود چيست و يا اشاره كند كه چرا بايد آن‌ها براي او سجده كنند. مناسب مقام، معرّفي و فراهم آوردن زمينه‌ي اطاعت امر است؛ پس مناسب است بگويد: موجودي خلق خواهم كرد كه خليفه‌ي خود من است و شما بايد بر او سجده كنيد. اگر تنها بگويد كه موجودي است كه جاي ديگران را مي‌گيرد، گفتن ندارد. اين وجهي است كه جانشيني خدا را اثبات مي‌کند.

ثانياً: هنگامي كه خدا مي‌فرمايد مي‌خواهم موجودي بيافرينم كه خليفه‌ي من است، فرشتگان مي‌گويند: آيا كسي را خليفه مي‌كني كه افساد و خونريزي خواهد كرد، درحالي‌كه ما تو را تسبيح و تقديس مي‌كنيم؟ اين يك درخواست مؤدّبانه است حاكي از اين‌كه بهتر است ما را خليفه كني نه موجودي خونريز را. از جملات بعدي كه خدا به آنها مي‌فرمايد: "أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ؛ اگر راست مي‌گوييد اسم‌هاي اينها را به من خبر دهيد"، مي‌توان دريافت كه فرشتگان ادّعايي داشته‌اند كه قابل صدق و كذب بوده است. "ان كنتم صادقين" يعني چه؟ آن‌ها در چه چيز اگر صادقند، جواب دهند؟ ظاهراً يعني اگر راست مي‌گوييد كه شما بيشتر لايق خلافت هستيد، به من خبر دهيد. و ظاهراً آنچه فرشتگان را مجاب كرد، همان بود كه دانستند آدم دانشي دارد كه آن‌ها ندارند؛ پس معلوم مي‌گردد كه آنان ادّعا داشتند كه لايق‌ترند.

اينك به نتيجه‌ي نهايي مي‌رسيم: اگر صرفاً مسئله‌ي جانشيني كسي به جاي كسي بود - و نه جانشيني خدا - ديگر چه نيازي بود به اين‌كه فرشتگان بر لياقت خود تأكيد كنند؟ آن‌ها كه مزاحم انسان نيستند و آن‌ها نيز آفريده‌ي خدا هستند؛ پس آنان به رسيدن به مقام ارجمندي طمع داشتند و اين چيزي جز خلافت الاهي نمي‌تواند بود.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. واژه "خلفاء" و "خلائف" در قرآن درباره جانشيني گذشتگان - به ويژه گناهكاران - به‌كار رفته است؛

2. برخي در مورد حضرت آدم نيز گفته‌اند كه وي خليفه گذشتگاني بوده كه در روايات با نام نسناس، جن يا ... از آن‌ها ياد شده؛ ولي اين نظر درست به نظر نمي‌رسد؛ زيرا:

أ‌. خداوند بي‌آن‌كه بگويد از طرف چه كسي خليفه تعيين مي‌كنم، مي‌فرمايد: "من خليفه قرار مي‌دهم". اين جمله ظهور دارد كه خليفه از سوي خود اوست. همچنين مقام سخن (آماده كردن فرشتگان براي سجده) اقتضا مي‌كند كه بفرمايد خليفه را از سوي خودش تعيين مي‌كند؛

ب‌. اگر صرفاً جانشيني فردي به جاي ديگران بود، ضرورتي نداشت كه فرشتگان لياقت خود را يادآور شوند و مؤدبانه مقام خلافت را بخواهند.

جمله "من خليفه قرار خواهم داد" كه در آيه 30 سوره بقره آمده، در چه چيزي ظهور دارد؟

Top of Form


  خلافت انسان‌ها به جاي يكديگر؛

  خلافت حضرت داود به جاي حضرت آدم؛

  جانشيني حضرت آدم به جاي ديگران؛

  خلافت الاهي حضرت آدم.

Bottom of Form

 

خداوند به چه منظور مقام خلافت حضرت آدم را براي فرشتگان بيان كرد؟‌

Top of Form


  چون مي‌خواست بهترين مخلوق را معرفي كند؛

  براي اين‌كه آنان با دريافت مقام والاي حضرت آدم براي سجده بر وي آماده شوند؛

  زيرا آنان به قدرت خداوند پي‌ ببرنند؛

  به اين دليل كه فرشتگان به خلقت خود پي ببرند.

هنگامي فرشتگان مجاب شدند كه دست از لايق‌تر دانستن خود براي خلافت بردارند كه..........

Top of Form


  خداوند به آن‌ها امر كرد در برابر حضرت آدم سجده كنند؛

  دانستند حضرت آدم دانشي دارد كه آنان ندارند؛

  شيطان را رانده درگاه خداوند ديدند؛

  جسم حضرت آدم را كامل شده يافتند.


فرشتگان به چه منظور بر لياقت خود در مقايسه با حضرت آدم پاي مي‌فشردند؟

Top of Form


  استفاده از علوم غيبي؛

  بهره‌مند شدن بيشتر از نعمت‌هاي بهشتي؛

  براي دريافت مقام خلافت الاهي؛

  دريافت فيوضات بيشتر.

بيان كرديم كه خداوند حضرت آدم را خليفه خود در زمين قرار داد. اكنون در اين خصوص پرسش‌هايي مطرح مي‌شود؛ از جمله: حضرت آدم چه ويژگي داشت كه لايق چنين مقامي شد؟ چرا فرشتگان مقرّب نيز سزاوار چنين مقامي نبودند؟ آيا اين مقام فقط به حضرت آدم اختصاص دارد يا انسان‌هاي ديگر نيز مي‌توانند آن را به دست آورند؟ آيا همه انسان‌ها به چنين مقامي مي‌رسند يا برخي از آن‌ها؟

در اين قسمت با توجه به آيات به پرسش‌هاي مطرح شده پاسخ مي‌گوييم.

ملاك برگزيده شدن حضرت آدم به مقام خلافت از خداوند، ....... بود؛ يعني حضرت .............

Top of Form


  قدرت ويژه او - قدرت نامحدودي داشت؛

  علم به اسما - همه اسما را مي‌دانست؛

  علم به فرشتگان - ويژگي همه فرشتگان را مي‌دانست؛

  آگاهي از زمين - از همه ويژگي‌هاي زمين آگاه بود.

حضرت آدم ..........

Top of Form


  از همه اسماي خداوند و مخلوقات آگاه بود؛

  فقط از اسماي مخلوقات آگاه بود؛

  فقط به اسماي خداوند علم داشت؛

  توانايي دريافت اسماي الاهي را نداشت

ملاك خلافت

ملاك تفويض خلافت الاهي از سوي خدا به آدم، چه بود؟

از آيات قرآن درمي‌يابيم كه ملاك، "علم به اسما" بود؛ امّا آيا فرشتگان هيچ‌يك از اين اسما را نمي‌دانستند و يا برخي را مي‌دانستند؟ كلمه‌ي "كُلَّهَا" در آيه، حاكي از آن است كه همه را نمي‌دانستند؛ ولي برخي از اسما را مي‌دانستند. اگر اسما، اسماي خدا باشد، بي‌گمان فرشتگان نام‌هاي خدا را مي‌دانستند و تسبيح و تقديس آن‌ها گواه اين مطلب است. دست‌كم، اسم سبّوح و قدّوس را مي‌دانستند. شايد بتوان گفت: ملاك خلافت، جامعيّت بين اسماست؛ يعني موجودي لايق خلافت است كه همه‌ي اسما را بداند.

اجمالاً مي‌توان گفت: وقتي خدا مستخلف و در همان حال مستخلف عنه باشد، خليفه بايد كارهاي خدايي كند. در آن‌چه كه مربوط به حوزه‌ي خلافت اوست، علم داشته باشد. بايد خدا و صفات الاهي و نيز مخلوقات او را بشناسد تا بداند وظيفه‌اش را نسبت به آنان چگونه انجام دهد.

چه‌بسا اين وجه كه گفتيم، بتواند تأييد كند كه مراد از اسما، هم اسماي خدا و هم مخلوقات است.

آيا درجه‌ي علمي حضرت آدم (كه علم جامع و كاملي بود كه از سوي خدا به آدم اعطا شد و او را صالح مقام خلافت كرد)، در همين عالم مادّي و يا در يك عالم ديگر بود و آيا بالفعل به وي داده شد يا آن‌كه تنها استعداد آن به او تفويض گرديد؟ نمي‌توان پاسخ قطعي به اين پرسش‌ها داد. اجمالاً مي‌توان ادّعا كرد كه مناسبت حكم و موضوع مقتضي اين است كه هم اسماي خدا را بداند و هم اسماي مخلوقات را. و چون موضوع، خلافت مطلق است، قاعده اين است كه علم به همه‌ي‌ اسما و صفات خدا داشته باشد تا بتواند خليفه‌اي كامل براي او و نيز عالم به همه‌ي مخلوقات باشد. و اين وجه، جمع بين دو دسته روايتي است كه يكي ناظر به اسماي خدا و ديگري مخلوقات مي‌باشد.

 خلافت الاهي، ويژه‌ آدم يا همه انسان‌ها

آيا اين خلافت، ويژه‌ حضرت آدم است يا در انسان‌هاي ديگر نيز ممكن است؟

آيه، دلالتي بر انحصار در حضرت آدم ندارد و شايد بتوان از جمله‌ي "أَتَجْعَلُ فِيهَا..." كه فرشتگان گفتند و از پاسخ خدا بهره برد كه منحصر به آدم نبوده است؛ زيرا فساد و افساد در مورد حضرت آدم كه معصوم بود، مطرح نبود و جا داشت كه پاسخ داده شود: آدم، افساد و خونريزي نمي‌کند؛ اما اين‌كه همه‌ي انسان‌ها اين مقام را دارا باشند، گمان نمي‌كنم كسي كه آشنايي با مباني اسلامي داشته باشد، چنين چيزي بگويد. مقام خلافتي كه حتي فرشتگان لايق احراز آن نبودند، چگونه ممكن است به انسان‌هاي بسيار پليد و شرور برسد؟ تنها كساني چون انبيا و ائمه‌ي معصومين(ع) مي‌‌توانند چنين مقامي داشته باشند. گواه، عبارتي است كه در زياراتشان مانند زيارت جامعه مي‌خوانيم: "ورضيكم خلفاء في ارضه؛ شما را جانشينان در زمين قرار داد".

پس اجمالاً مي‌توان گفت: خلافت خدا، منحصر به حضرت آدم نيست و در ميان نوع انسان، افراد ديگري يافت مي‌شوند كه به آن مقام مي‌رسند؛ به يك شرط و آن هم "علم به اسما"ست.

و امّا اين‌كه چه كساني چنين علمي داشته‌اند، مي‌توان از برخي شواهد و قراين دريافت كه ائمه‌ي معصومين(ع) دانشي برتر از دانشي كه ما تصوّر مي‌كنيم، داشته‌اند. همه دانش‌ها "علم الكتاب كلّه" نزد ائمّه‌ي ما بوده است. در تفاسير روايي، آيه شريفه "مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ" تفسير به اميرالمؤمنين و ائمه معصومين(ع) شده است.

نكته‌ي ديگر در مورد آيه‌ي مورد بحث اين است كه غرض اصلي آفرينش انسان، تحقّق خلافت الاهي روي زمين بوده است؛ اما از آن‌جا كه خلفاي خداوند - غير حضرت آدم - از نسل حضرت آدم بودند، مي‌بايست قانون توالد و تناسل بر بشر حاكم مي‌شد و افراد بسياري به وجود مي‌آمدند تا صالحان از ميان آنان به مقام خلافت برسند.

تا پايان خلقت انسان، خليفه‌ي خدا بر زمين وجود خواهد داشت؛ زيرا چنان‌كه گفتيم - غرض اصلي همين است و اگر اين موضوع منتفي گردد، غرض الاهي از خلقت نقض خواهد شد.

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ملاك تفويض خلافت الاهي به حضرت آدم، آگاهي وي از همه اسماي الاهي بود؛

2. خلافت الاهي، به حضرت آدم منحصر نمي‌شود؛ ولي همه نيز لايق دريافت اين مقام نيستند؛ بلكه فقط آناني كه "علم به اسما" دارند، سزاوار اين مقامند؛

3. امامان معصوم عليهم السلام،‌ همه دانش‌ها را دارند و براي دريافت مقام خلافت شايسته‌اند؛

4. فرشتگان الاهي براي به دست آوردن خلافت با خداوند مؤدبانه به گفت‌وگو پرداختند و خود را براي دريافت اين مقام لايق‌تر دانستند؛ ولي دريافتند كه حضرت آدم از آنان لايق‌تر است.

مصداق بارز خليفه الاهي، ............

Top of Form


  عالمانند؛

  فقيهانند؛‌

  امامان معصوم هستند؛

  نمازگزارانند.

فرشتگان به چه علت خود را با حضرت آدم مقايسه كردند و خود را لايق‌تر از او دانستند؟‌

Top of Form


  چون مي‌خواستند خداوند آنان را مأمور روزي‌رساني به زمين كند؛

  براي آن‌كه به حضرت آدم حسد مي‌ورزيدند؛

  براي دريافت مقام خلافت الاهي؛

  جهت مستقر شدن در زمين و بهره‌مندي از نعمت‌هاي آن.

Bottom of Form

Bottom of Form

دانستيم كه حضرت آدم با آگاهي از همه اسما، سزاوار دريافت مقام خلافت الاهي در زمين شد. خداوند با حاكم كردن قانون توالد و تناسل بر بشر، نسل حضرت آدم را گستراند. با گسترش افراد بشر در زمين، انسان‌ها خود را در برابر آفريدگان ديگري يافتند و در مقام ارزش‌گذاري برآمدند كه كدام برترند. راستي انسان در مقايسه با مخلوقات ديگر برتر است يا ...؟

در اين خصوص برخي گفته‌اند كه انسان گُل سرسبد همه موجودات هستي است؛ بلكه محور حقايق و ارزش‌هاست (اومانيسم). عده‌اي ديگر با استناد به جنايات هولناكي كه انسان‌ها در طول تاريخ مرتكب شده‌اند، در برتر دانستن وي ترديد كرده‌اند؛ ازاين‌رو ضرورت دارد با دقت در آيات پاسخ اين پرسش را دريابيم.

اومانيسم، مكتبي است كه .........

Top of Form


  به خلقت بشر از خاك معتقد نيست؛‌

  انسان را در مقايسه با ديگر موجودات، پست‌تر مي‌داند؛

  انسان را محور حقايق و ارزش‌ها مي‌داند؛

  در مقام مقايسه انسان با ديگر آفريدگان برنمي‌آيد.

كدام گزينه را درست مي‌دانيد؟

Top of Form


  انسان همانند فرشتگان است؛

  انسان، برترين موجودات نيست؛

  فرشتگان از انسان‌ها بالاترند؛

  تا آن‌جا كه دانش بشري بدان رسيد، انسان كامل‌ترين موجود است.

 كرامت انسان

يكي از مباحثي كه در انسان‌شناسي مورد بررسي قرار مي‌گيرد، مقام و پايگاه آدمي نسبت به ساير آفريدگان است. اين بحث در فرهنگ بشري، سابقه‌اي دراز دارد و ديدگاه‌هاي گوناگوني نيز در اين زمينه عرضه شده است. برخي گفته‌اند كه انسان، برترين آفريدگان است و - دست‌كم تا جايي كه دانش بشري بدان رسيده است - موجودي كامل‌تر از انسان وجود ندارد. از سوي ديگر، در اين نظر تشكيك‌هايي شده است؛ از جمله اين‌كه اين نظر ناشي از خودخواهي انسان است كه مي‌خواهد بر همه‌ي موجودات جهان، چيرگي يابد و همه را زير يوغ خويش بكشد. دسته‌ي نخستين، به امتيازهاي هوشي انسان و استعدادهاي گوناگون وي، و نيز به آثار آن‌ها از قبيل تمدّن و پيشرفت‌هاي صنعتي و امثال آن استدلال مي‌کنند. در مقابلْ دسته‌ي دوّم به جنايات هولناكي كه در طول تاريخ از بشر سر زده است و از هيچ درنده‌اي سر نمي‌زند، استشهاد مي‌کنند.

اومانيسم يا انسان‌مداري كه ريشه‌اي ژرف در تاريخ تفكّر بشري دارد، در دسته‌ي اوّل قرار مي‌گيرد. در اين گرايش، انسان محور حقايق و ارزش‌هاست و همه‌ي فعاليت‌هاي علمي و عملي انسان بر محور خود آدمي مي‌گردد.

اين گرايش چهره‌هاي گوناگوني به خود گرفته و مبناي بسياري از مكتب‌هاي فلسفي، اجتماعي، سياسي و اخلاقي شده است. در اين زمان نيز برخي مكتب‌ها را مي‌شناسيم كه بر اصالت انسان بسيار تأكيد دارند؛ امّا نتايجي كه مي‌گيرند - چه در سطح فلسفي و چه سياسي يا حقوقي - مختلف است. از نمونه‌هاي اين گرايش، يكي اين است كه تقريباً امروز در بيشتر كشورهاي ظاهراً متمدّن، بر آنند كه بايد در قوانين كيفري، كرامت انساني حفظ گردد، مجازات‌ها بايد سبك بوده، جنبه‌ي تأديبي داشته باشد و با مجرم بايد به گونه‌ي يك مريض رفتار گردد و بايد او را مداوا كنند. از همين رو، مجازات اعدام در برخي از اين كشورها، به‌كلّي حذف شده است.

آيا از ديد قرآن نيز ارزش هر انسان از هر موجود ديگر بيشتر است، يا بر هيچ موجودي برتري ندارد و يا تفصيلي در كار است و اصولاً ارزش انسان در چيست؟

پاسخ آن است كه لحن قرآن در مورد انسان، گوناگون است؛ در برخي آيات براي انسان به‌طور كلّي مزيّت قائل شده است: "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ؛ ما آدمي زادگان را گرامي داشتيم." (اسراء، 70) كه ظاهراً تمام فرزندان آدم، مورد تكريم الاهي‌اند. در ذيل آيه مي‌فرمايد: "وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً". لحن آيه بسيار ستايش‌آميز است و ظاهر آن عموميّت دارد. طبعاً آنان‌كه گرايش‌هاي اومانيستي دارند، از اين دسته آيات در تأييد نظر خود كمك مي‌گيرند.

امّا در برابر، آيه‌هايي با لحن نكوهش‌آميز وجود دارد:

- "إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ؛ انسان ستمگر و ناسپاس است"؛ (ابراهيم، 34)

- "إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا؛ انسان حريص و كم‌طاقت آفريده شده است"؛ (معارج، 19)

يك دسته آيات هم وجود دارد كه تقريباً تفصيل قائل شده است: "لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ؛ ما انسان را در بهترين صورت آفريديم. سپس او را به پايين‌ترين مرحله بازگردانديم". (تين، 4 و5)

كه ممكن است ابتدا به نظر آيد كه آدمي دو مرحله دارد: نخست "احسن تقويم" كه مورد تكريم الاهي است؛ و ديگر "اسفل سافلين" كه سقوط مي‌کند. در اين‌جا اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا كار حكيمانه‌اي است كه خدا انسان را با كمال بيافريند و بعد او را در چاه ويل سرنگون كند؟

پس بايد در اين آيات دقّت بيشتري كرد كه آن تكريم‌ها و يا نكوهش‌ها، به چه اعتباري است و سرانجام نظر قطعي قرآن درباره‌ي انسان و منزلت وي نسبت به موجودهاي ديگر چيست؟

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در خصوص اين‌كه آيا انسان برترين موجود است،‌ دو ديدگاه وجود دارد: برخي او را كامل‌ترين موجود مي‌دانند؛ ولي عده‌اي ديگر با استناد به جنايات وي در طول تاريخ، در اين مسئله ترديد كرده‌اند؛

2. اومانيسم معتقد است كه محور حقايق و ارزش‌ها، انسان است و همه فعاليت‌هاي علمي و عملي انسان بر محور خود مي‌گردد؛

3. از پيامدهاي اومانيسم، اعتقاد كشورهاي ظاهرا متمدن به سبك كردن مجازات‌ها و لغو مجازات اعدام است؛

4. برخي آيات قرآن از كرامت انسان سخن مي‌گويند و او را برتر از بسياري از مخلوقات مي‌دانند؛ اما برخي ديگر به نكوهش وي پرداخته‌اند و او را ستمگر، حريص و ... معرفي كرده‌اند.

اومانيسم با شعار ارج نهادن به كرامت انسان، مدعي است بايد ........

Top of Form


  در قوانين كيفري كرامت انسان حفظ شود؛

  مجازات‌ها سبك شود؛

  با مجرم همچون مريض رفتار كرد؛

  هر سه گزينه درست است.

آيات قرآن در بيان ارزش انسان .......

Top of Form


  برخي او را ستوده و تعدادي وي را نكوهيده‌اند؛

  همه آيات وي را نكوهيده‌اند؛‌

  همه آيات او را ستوده‌اند؛

  سكوت اختيار كرده‌اند.

واژه "كمال" به دو معناي كمال تكويني و كمال اخلاقي كاربرد دارد. مقصود از كمال تكويني آن است كه مثلا حيوان در مقايسه با نبات و جمادت، ويژگي‌هاي بيشتري (مثل كرامت ارادي و...) دارد. اين كاربرد، مفهوم ارزشي ندارد؛ اما در استعمال اخلاقي آن، مفهوم ارزشي وجود دارد. به همين دليل آياتي كه انسان را ستوده‌اند، از نعمت‌هايي ياد مي‌كنند كه خداوند به انسان بخشيده وديگر موجودات از آن بي‌بهره‌اند؛ ولي آيات نكوهشگر گاهي به لحاظ اخلاقي انسان را نكوهش مي‌كنند و گاهي به لحاظ تكويني.

كمال درباره انسان، به دو معنا به‌كار مي‌رود كه عبارتند از ........

Top of Form


  كمال به معناي ويژگي‌هاي روحي و كمال به معناي ويژگي‌هاي جسمي؛

  كمال في‌نفسه و كمال در مقايسه با ديگر موجودات؛‌

  كمال در بينش و كمال در گرايش؛

  كمال تكويني و كمال اخلاقي.

كدام برداشت درباره آيه "لَقَدْ كَرَّّمْنا بَني آدَمَ" درست است؟

Top of Form


  اين آيه بدون توجه به ديگر موجودات از انسان سخن مي‌گويد؛

  اين آيه در مقام بيان ويژگي‌هاي اخلاقي انسان است؛

  اين آيه مقام والاي حضرت آدم را يادآوري مي‌كند؛

  اين آيه در مقام مقايسه انسان بر ديگر آفريده‌هاست و چيزهايي را ذكر مي‌فرمايد كه ارزش اخلاقي ندارد.

مراد از كمال

پيش از آن‌كه به بررسي تفصيلي آيه‌ها بپردازيم، بايد به يك نكته توجّه كرد و آن اين‌كه:

گاهي منزلت انسان به عنوان يك امر تكويني مورد ملاحظه قرار مي‌گيرد و به اصطلاح امروز، جنبه‌ي "ارزشي" ندارد و گاهي به عنوان يك مفهوم اخلاقي و ارزشي ملاحظه مي‌شود. گرچه برخي توهّم کرده‌اند كه مفهوم كمال و فضيلت، مطلقاً مفهومي است ارزشي، و در ميان مفاهيم حقيقي چيزي به نام كمال يا فضيلت وجود ندارد؛ ولي اين توهّم درست نيست. ما با صرف‌نظر از معيارهاي اخلاقي مي‌توانيم موجودات را با هم مقايسه كنيم و بگوييم اين موجود، كامل‌تر از آن ديگري است؛ مثلاً جماد را با نبات و يا نبات را با حيوان مقايسه كنيم و بگوييم ـ فرضاً ـ حيوان كمالي دارد كه نبات ندارد.

كلمه‌ي "كمال" در امور تكويني معناي ارزشي ندارد؛ بلكه در اين‌جا مراتب وجود در نظر است. هستي، در يك‌جا بارورتر است و آثار بيشتري دارد و در جايي كمتر. به اصطلاح فلسفي، وقتي بين موجودات از جهت مرتبه‌ي وجودي تفاوت قائل مي‌شويم، آن‌جا مفهوم ارزشي را در نظر نمي‌گيريم و صرفاً يك امر تكويني و حقيقي مورد نظر است؛ مثلاً در مقايسه‌ي نبات و جماد، آن دو در حجم، وزن، مقاومت و... اشتراك دارند؛ امّا نبات چيزي بيشتر دارد كه در جماد نيست و آن توليد مثل و نيز رشد و نموّ است. به اين لحاظ مي‌گوييم نبات كامل‌تر است. همين‌طور حيوان، نسبت به نبات داراي كمالِ "حركت ارادي" و "درك" است كه در نبات نيست.

امّا گاهي ما مقام و منزلت انسان را به عنوان ارزش اخلاقي بررسي مي‌كنيم. وقتي مي‌گوييم اين انسان كامل‌تر است يا شرافت دارد، منظور مفاهيمي است كه داراي ارزش اخلاقي است.

با توجّه به اين مقدّمات؛ وقتي آيات قرآن را بررسي مي‌كنيم، مي‌بينيم بسياري از اختلافات كه در آيات هست، به همين جا برمي‌گردد. وقتي خدا مي‌فرمايد: "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ؛ ما آدمي‌زادگان را گرامي داشتيم". (اسراء، 70) در مقام مقايسه با ساير آفريده‌ها چيزهايي را ذكر مي‌فرمايد كه ارزش اخلاقي ندارد. يك سلسله نعمت‌ها را بيان مي‌کند كه به انسان داده و به موجودات ديگر نداده است. در نتيجه، انسان داراي بهره‌ي وجودي بيشتر مي‌شود و در دنبال آيه مي‌فرمايد: "وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ؛ و آن‌ها را در خشكي و دريا (بر مركب‌هاي راهوار) حمل كرديم و از انواع روزي‌هاي پاكيزه به آنان روزي داديم". (اسراء، 70) كه اين دو جمله مي‌تواند تفسيري براي آن كرامت باشد.

در برخي از تفسيرها آمده است كه منظور از تكريم انسان، مستوي‌القامه بودن اوست كه حيوانات ديگر چنين برتري‌اي را ندارند. چنان‌كه از آيه‌ي "وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ" نيز همين برتري تكويني برمي‌آيد؛ درحالي‌كه حيوانات با نيروي خود بايد طيّ مسافت كنند؛ ولي انسان از خود حيوانات هم براي اين كار مي‌تواند استفاده كند. در قرآن روي همين مسئله نيز تكيه شده است:

- "وَالْخَيْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهَا وَزِينَةً وَيَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ همچنين اسب‌ها، استرها و الاغ‌ها را آفريد، تا بر آن‌ها سوار شويد و زينت شما باشد، و چيزهايي مي‌آفريند كه نمي‌دانيد". (نحل، 8)

- "وَتَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَّمْ تَكُونُواْ بَالِغِيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الأَنفُسِ؛ آن‌ها بارهاي سنگين شما را به شهري حمل مي‌كنند كه جز با مشقت زياد، به آن نمي‌رسيديد". (نحل، 7)

برتري و بهره‌گيري انسان از موجوداتْ منحصر به حيوانات نيز نيست؛ بلكه جمادات و كشتي را نيز در اختيار انسان قرار داده است كه در اختيار حيوان نيست. همين‌طور است جمله‌ي: "وَ رَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ" كه علاوه بر اين‌كه نوع غذاي انسان از طيّبات است، انسان مي‌تواند مواد غذايي را تركيب كند و انواع غذاهاي لذيذ ترتيب دهد؛ برخلاف حيوانات كه غذاي ساده‌اي از موجودات طبيعي دارند. و سرانجام مي‌فرمايد: "وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً؛ انسان را بر بسياري از مخلوقات، برتري داديم" (اسراء، 70) كه ظاهراً اين برتري هم تكويني است.

امّا آن‌جايي هم كه در مقام مذمّت انسان است و صفات و خصلت‌هاي ناپسندي را براي او ذكر مي‌کند، اين "ناپسند" گاهي از نظر اخلاقي بايد بررسي شود و گاهي از جنبه‌ي تكويني. وقتي مي‌فرمايد: "وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا؛ و انسان ضعيف آفريده شده است." (نساء، 28) طبعاً يا در مقام مقايسه با موجوداتي است كه اين ضعف‌ها را ندارند؛ مانند فرشتگان كه داراي نيروهايي بيش از انسان هستند؛ و يا احياناً در برابر قدرت خداوند، ضعف انسان گوشزد مي‌گردد تا مغرور نشود؛ يعني اي انسان! اگر كمالي داري، ضعف نيز داري و همه‌ي قدرت‌ها و نيروهاي تو در برابر قدرت الاهي، چيزي به‌حساب نمي‌آيد.

آياتي هم هست كه در آن‌ها كرامت يا مذمّت انسان را تنها از ديدگاه اخلاقي بايد مورد بررسي قرار داد.

 اختيار و مدح و ذمّ اخلاقي

مي‌دانيم اصولاً ارزش اخلاقي در رابطه با اختيار مطرح مي‌گردد. اگر اختيار نباشد، ارزش اخلاقي هم وجود ندارد. ستايش يا نكوهش اخلاقي در حقّ كساني رواست كه با اختيار و گزينش خود، كار پسنديده يا ناپسندي انجام مي‌دهند. اگر انساني مجبور به رفتن راه صحيحي است، از نظر اخلاقي جا ندارد كه مورد ستايش قرار گيرد؛ چنان‌كه اگر فرض شود كه انساني مجبور به ارتكاب جنايتي شود، باز مورد نكوهش نخواهد بود.

اختياري كه در اين‌جا مطرح مي‌شود، داراي دو طرف است: اين راه يا آن راه، يا دست‌كم اختيار انجام دادن فعل يا ترك آن. اينك مي‌پرسيم آيا موجودي كه دو يا چند راه در پيش دارد و مختار است، آيا قبل از اِعمال اختيار، مستحق مدح اخلاقي است؟ خير، تا پيش از اِعمال اختيار، كاري كه موجب ستايش باشد از او سر نزده است؛ همين‌طور است در جهت منفي. حال مي‌پرسيم: آيا صحيح است كه همه‌ي انسان‌ها، بدون توجّه به راهي كه انتخاب مي‌کنند، مورد ستايش اخلاقي قرار گيرند؟ گفتيم: خير، پيش از انجام كار خوب يا بد، جاي ستايش و نكوهش نيست؛ بعد از انجام فعل هم، برخي ارزش مثبت دارد و برخي منفي. از اين‌جاست كه دوگونه ارزش مطرح مي‌شود: ارزش مثبت براي آنان كه كار خوب کرده‌اند و ارزش منفي براي آنان‌كه بد کرده‌اند. آيات قرآن كاملاً توجّه به اين مطلب دارند، مثلاً بعد از آيه‌ي "ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ" (تين، 5) مي‌فرمايد:

- "إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَــــمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند." (تين، 6)

- "إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا ...؛ به يقين انسان حريص و كم‌طاقت آفريده شده است." (معارج، 19)

- "... إِلَّا الْمُصَلِّينَ ...؛ مگر نمازگزاران." (معارج، 22)

خلاصه آن‌كه: يك دسته آيات قرآني، ناظر به كرامت تكويني انسان است و در واقع هدف مدح در آن‌ها، مدح فعل خداست. اگر انسان فضيلتي هم دارد، به اعتبار اين است كه متعلّق تكريمات الاهي است وگرنه با نظر دقيق بايد گفت اين كرامت‌ها از آنِ خداست؛ امّا جايي كه پاي افعال اختياري به ميان آيد، ديگر جاي كرامت عمومي و همگاني نيست. پس پاسخ ما به اين سؤال كه: آيا انسان از ديدگاه ارزشي بر همه‌ي موجودات مزيّت دارد و آيا همه‌ي انسان‌ها در اين زمينه مساوي‌اند، اين است:

نه همه‌ي انسان‌ها بهتر از همه‌ي حيواناتند و نه همه پست‌تر. برخي آن‌قدر تكامل مي‌يابند كه فرشتگان در برابرشان سجده مي‌کنند و برخي چندان تنزّل مي‌يابند كه از حيوانات هم پست‌ترند.

يادآوري اين نكته شايسته است كه مفاهيم ارزشي، از واقعيّات جدا نيستند. مفاهيم ارزشي اخلاقي در سايه‌ي ارتباط افعال اختياري انسان با كمال حقيقي حاصل از همان افعال مطرح مي‌گردد؛ يعني نتيجه‌ي ارزش‌هاي اخلاقي، كمالات تكويني روحي براي خود انسان است؛ ازاين‌رو واقعاً انساني كه داراي ارزش اخلاقي مثبت است، از نظر وجودي كامل‌تر است و صرفاً يك قرارداد و اعتبار محض نيست.

بنابراين، گرچه ارزش‌هاي اخلاقي مفاهيمي است كه در رابطه با فعل اختياري انسان مطرح مي‌گردد و از اين ديدگاه نبايد با موجودات غير مختار مورد مقايسه قرار گيرد؛ ولي به لحاظ نتايج واقعي اين ارزش‌ها و حصول كمالات حقيقي براي انسان، باز مقايسه درست است.

پس آيات، گاه انسان را با توجّه به افعال اختياري او و ارزش‌هاي اخلاقي‌اش مورد ستايش قرار مي‌دهد و گاه مورد نكوهش. آن‌هايي كه داراي مراتب عالي مي‌شوند، به مغفرت و رحمت و جوار الاهي مي‌رسند:

"فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ؛ در جايگاه صدق نزد خداوند مالك مقتدر." (قمر، 55)

تا جوار الاهي بالا مي‌روند، به تعبير بهتري كه قرآن از قول همسر فرعون نقل مي‌کند:

"رَبِّ ابْنِ لِي عِـــندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ؛ پروردگارا! خانه‌اي براي من نزد خودت در بهشت بساز." (تحريم، 11) كه بنا به مباني اعتقادي ما، اين قرب (عند) جسماني نيست. اين مقام همسايگي خداست و در اين مرتبه، فرشتگان خدمتگزاران اويند، به استقبال او مي‌آيند و به او خوش‌آمد مي‌گويند:

"سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ؛ سلام بر شما، گوارايتان باد. داخل بهشت شويد و جاودانه بمانيد." (زمر، 73)

اما گاه مي‌تواند چندان تنزّل يابد كه "شرّ الدّواب" گردد؛ از هر كرم و ميكروبي پست‌تر!

- "لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ آنان دل‌ها (عقل‌ها)‌يي دارند كه با آن (انديشه نمي‌كنند، و) نمي‌فهمند، و چشماني كه با آن نمي‌بينند و گوش‌هايي كه با آن نمي‌شنوند. آن‌ها همچون چهارپايان‌اند؛ بلكه گمراه‌تر. اينان همان غافلانند"؛ (اعراف، 179)

- "إِنَّ شَرَّ الدَّوَابَّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ؛ بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالي هستند كه انديشه نمي‌كنند"؛ (انفال، 22)

- "فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ؛ چراكه چشم‌هاي ظاهر، نابينا نمي‌شود؛ بلكه دل‌هايي كه در سينه‌هاست كور مي‌شود"؛ (حج، 46)

- "إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ؛ به يقين، بدترين جنبندگان نزد خدا، كساني هستند كه كافر شدند و ايمان نمي‌آورند"؛ (انفال، 55)

در مقابل مي‌فرمايد:

- "إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ؛ گرامي‌ترين شما نزد خداوند، باتقواترين شماست." (حجرات، 13)

اين كرامت، غير از كرامت "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا" است؛ پس - چنان‌كه چند بار اشاره كرديم - آيات قرآن ناظر به دو نوع كرامت است: كرامت تكويني، و كرامتي كه در نتيجه‌ي افعال اختياري به‌دست مي‌آيد. شايد دسته‌ي ميانه‌اي هم وجود داشته باشد، و آن در مورد كساني است كه امكان تشخيص راه صحيح و يا پيمودن راه صحيح براي آن‌ها نبوده است. (البته فرض انساني كه به‌كلّي فاقد شناخت باشد، مشكل است، مگر مجانين) اينان "مستضعفانِ از حيث شناخت" نام دارند و دسته‌ي ميانه‌اند؛ نه داراي ارزش مثبتند و نه منفي:

"إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً ؛ مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكاني كه به‌راستي تحت فشار قرار گرفته‌اند؛ نه چاره‌اي دارند، و نه راهي مي‌يابند." 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. كمال در مورد انسان، به دو معناي كمال تكويني و كمال اخلاقي به‌كار مي‌رود. در استعمال كمال به معناي تكويني، مفهوم ارزشي در نظر نيست؛

2. اختلاف آيات در نكوهش و ستايش انسان به اين دليل است كه هنگام ستايش وي، نعمت‌هايي را برمي‌شمرد كه ديگر موجودات از آن بهره‌اي ندارند (كمال تكويني). از طرف ديگر نكوهش انسان گاهي به سبب صفات ناپسند اخلاقي است كه در وي وجود دارد و گاهي جنبه تكويني و ضعف وجودي او مقصود است؛

3. انسان چنان نيرويي دارد كه مي‌تواند رشد كند و از فرشتگان برتر شود؛ ولي گاهي چنان تنزل مي‌يابد كه از حيوانات هم پست‌تر مي‌شود؛

4. انسان هنگامي به لحاظ اخلاقي قابل ستايش مي‌شود كه به اختيار خود به اعمال نيك روي آورد؛ و هنگامي سزاوار نكوهش مي‌گردد كه با اراده خويش به اعمال ناشايست دست زند.

آياتي كه كرامت تكويني انسان را بيان مي‌كنند، در واقع..........

Top of Form


  افعال اختياري انسان را مي‌ستايند؛

  ويژگي‌هاي اخلاقي انسان را تشريح مي‌كنند؛

  فعل خدا را مدح مي‌كنند؛

  او را فقط از موجودات زميني برتر مي‌دانند

گزينه درست كدام است؟‌

Top of Form


  همه انسان‌ها از همه موجودات ديگر بالاترند؛

  همه انسان‌ها از همه فرشتگان والاترند؛

  برخي انسان‌ها چنان تكامل مي‌يابند كه سزاوار سجده فرشتگان مي‌شوند، و برخي چنان پست مي‌شوند كه از حيوانات هم پست‌ترند؛

  همه انسان‌ها از همه حيوان‌ها بهترند.

مفاهيم اعتباري

واژه اعتباري كه در سخنان فيلسوفان فراوان به چشم مي‌خورد، به چند معنا استعمال شده و در واقع از مشترك لفظي است:

أ‌. همه معقولات ثانيه، خواه منطقي (مفاهيمي كه بر صورت‌هاي ذهني حمل مي‌شوند و با اندك توجهي باز شناخته مي‌شوند) و خواه فلسفي (مفاهيمي كه بدون مقايسه و تحليل‌هاي عقلي به دست نمي‌آيند)؛

ب‌. مفاهيم حقوقي اخلاقي؛ مفاهيمي كه در اصطلاح متأخرين "مفاهيم ارزشي" ناميده مي‌شود؛

ج. مفاهيمي كه به هيچ روي مصداق خارجي و ذهني ندارند و به كمك قوه خيال ساخته مي‌شوند؛

د. اعتبار در مقابل اصالت كه در بحث اصالت وجود يا ماهيت مطرح مي‌شود.

 رابطه تكويني

"تكوين" صفت ازلي خداوند است؛ به اين معنا كه جهان و اجزاي آن را به علم و اراده خود در لحظه موجود شدن آن، ايجاد مي‌كند؛ بنابراين تكوين، صفتي ثابت و باقي است؛ اما شيء تكوين يافته، حادث است و حدوث آن متعلق به حادث‌كننده آن است.

لفظ تكويني، منسوب به تكوين است؛ مثلاً مي‌گويند: روش تكويني، تعريف تكويني يا رابطه تكويني كه مقصود از آن، علاقه و اتصال بين عامل ايجاد‌كننده و موجودات است. به موجب آن، شيء احداث مي‌شود و به حالت موجود مي‌رسد.

 سبّوح

از وزن‌هاي مبالغه به معناي پاك و منزه از صفات مخلوق (يكي از نام‌هاي ذات باري‌تعالي) است.

  قدّوس

يكي از نام‌هاي ذات باري‌تعالي و از وزن‌ها مبالغه، به معناي پاك و منزه از هر نقص و عيب.

 

انسان شناسی3

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. منشأ آفرينش انسان از نگاه قرآن؛ 2. مراحل آفرينش انسان از منظر قرآن؛ 3. كاربردهاي روح در قرآن؛ 4. وجه اشتراك كاربردهاي روح در قرآن؛ 5. ويژگي موجوداتي كه روح بر آن‌ها اطلاق مي‌شود.

به‌راستي سرچشمه آفرينش انسان چيست و او از چه آفريده شده است؟ قرآن كريم دراين‌باره چه نظري دارد؟ در اين قسمت و قسمت بعدي به اين پرسش پاسخ مي‌دهيم.

آياتي كه درباره آفرينش انسان سخن مي‌گويند، مطالب گوناگوني را بيان مي‌كنند. برخي از آن‌ها خلقت انسان را از چيزي مي‌دانند كه "قابل ذكر نبود". برخي ديگر، زمين و خاك را سرچشمه آفرينش انسان مي‌دانند.

مقصود از آفرينش انسان از "لاشيء" اين است كه ...........

Top of Form


  انسان ماده اوليه نداشت؛

  ماده اوليه انسان در زمين موجود نبود؛

  خدا انسان را آفريد در حالي كه سابقاً چيزي نبود؛

  سرچشمه پيدايش انسان خاك است.

خداوند براي آفرينش انسان، چه چيزي به ماده اوليه وي افاضه كرد؟

Top of Form


  قدرت سخن گفتن را؛

  صورت انساني را؛

  توان انديشيدن را؛

  راست قامت بودن را.

منشأ آفرينش انسان در قرآن

آيات مربوط به آفرينش انسان مطالب متنوع و گوناگوني را بيان مي‌کنند. در برخي آيات آمده است كه خدا انسان را آفريد در حالي كه قبلاً او چيزي نبوده است:

"وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْئًا؛ و قبلاً تو را آفريديم در حالي كه چيزي نبودي". (مريم، 9)

هنگامي كه خداوند به زكريّا بشارت فرزند داد و او شگفت‌زده شد، براي رفع شگفتي او فرمود: خود تو را آفريديم درحالي‌كه چيزي نبودي. به تعبير ساده، يعني انسان از نيستي آفريده شده است.

برخي آيات ديگر درباره‌ي آفرينش كلّ انسان‌ها مي‌فرمايد:

- "أَوَلَا يَذْكُرُ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيْئًا؛ آيا انسان به خاطر نمي آورد كه ما پيش از اين او را آفريديم در حالي كه چيزي نبود؟". (مريم، 67)

- "هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًاً؛ آيا زماني طولاني بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكري نبود؟". (الانسان، 1)

مفاد دو آيه اول اين است كه خدا انسان را آفريد در حالي‌كه سابقاً چيزي نبود و "لاشيء" بود و مفاد آيه ي اخير اين است كه چيزي به نام "انسان" وجود نداشت.

ممكن است اين توهّم به وجود آيد كه بنابراين، هر انساني بدون مادّه ي قبلي و ناگهان از عدم ايجاد مي‌شود؛ ولي پيداست كه منظور آيات اين نيست. بهترين گواه اين مطلب اين است كه در آيات فراوان ديگري مي‌فرمايد انسان را از خاك و آب خلق كرديم؛ يعني مادّه‌ي قبلي را به تصريح بيان مي‌فرمايد.

بي‌شك منظور اين است كه ماده‌ي قبلي وجود داشته و زمينه ي پيدايش انسان را فراهم آورده؛ اما بايد چيزي بر آن افزوده مي‌شد تا انسان به‌وجود مي‌آمد و آن چيز در خود مادّه نبوده است. فعليّت جديدي در مادّه پديد آمده كه قبلاً وجود نداشته است. خاك بود، نطفه بود؛ ولي انسان نبود. اين صورت انساني را خدا افاضه و ابداع فرمود. همه آيات تصريح دارند بر اين‌كه انسان مادّه‌اي در اين جهان داشته است؛ ولي آيا چه بوده است؟ لحن آيه‌ها در اين مورد متفاوتند؛ امّا مي‌توان موارد ذيل را از قرآن به دست آورد:

1. زمين

چند آيه، "زمين" را منشأ آفرينش انسان مي‌داند:

- "هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ الأَرْضِ؛ او شما را از زمين آفريد". (هود، 61)

- "هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِّنَ الْأَرْضِ؛ او كه شما را از زمين آفريد، بر شما داناتر است". (نجم، 32)

مشابه اين تعبيرات در اين آيه آمده است:

"وَاللَّهُ أَنبَتَكُم مِّنَ الْأَرْضِ نَبَاتًا؛ و خدا شما را از زمين روياند". (نوح،‌ 17)

اين تعبير استعاري است؛ يعني همان‌طور كه گياه از مواد زميني روييده و رشد كرده و حيات گياهي مي‌يابد; شما نيز همين موادّ زمين بوده‌ايد كه خدا به شما حيات بخشيد. نخست يك "اِسپرم" بوده‌ايد و خدا شما را به صورت انساني كامل آفريد. يا هنگامي كه خاك بوديد و خدا در آن خاك روح دميد و به صورت حضرت آدم درآمد. اين هم روياندن از زمين محسوب مي‌شود.

2. خاك

مشابه اين آيات، آياتي است كه منشأ پيدايش انسان را "تراب" مي‌داند كه باز بخشي از زمين است:

- "فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ؛ ما شما را از خاك آفريديم". (حج، 5)

- "وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ؛ و از نشانه‌هاي پروردگارت، آفرينش شما از خاك است". (روم،20)

- "وَاللَّهُ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ؛ و خدا شما را از خاك آفريد". (فاطر، 11)

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. برخي آياتي كه درباره آفرينش انسان سخن مي‌گويند، خلقت او را از "لاشيء" (نيستي) مي‌دانند؛

2. مقصود از "لاشيء" آن است كه انسان پيش از آفرينش، چيز قابل ذكري نبود؛

3. آيات قرآن تصريح مي‌كنند كه خلقت انسان با مادّه اوليه بوده است؛

4. برخي آيات ماده اوليه‌ آفرينش انسان را زمين و برخي ديگر خاك مي‌دانند.

در قرآن كريم كدام‌يك از موارد زير ماده اوليه آفرينش انسان معرفي شده است؟

Top of Form


  آهن؛

  زمين؛

  هوا؛

  اكسيژن.

آيه "فَاِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ" دلالت مي‌كند كه آفرينش انسان، از ......... است.

Top of Form


  خاك؛

  سنگ؛

  آب؛

  نطفه.

كدام گزينه درست است؟

Top of Form


  انسان به صورت اسپرم بود و خداوند او را به صورت انسان كامل آفريد؛

  خلقت انسان، بدون ماده اوليه صورت گرفت؛

  خداوند هنگام آفرينش انسان به فرشتگان امر كرد كه در وي روح بدمند؛

  ماده اوليه انسان و روح او، هم زمان آفريده شدند.

قرآن كريم بيان مي‌كند كه آفرينش انسان به يكباره نبوده؛ بلكه دميدن روح انسان پس از آن بود كه خداوند ماده اوليه انسان را آفريد؛ البته آياتي كه در زمينه آفرينش انسان سخن مي‌گويند، مواد گوناگوني را به عنوان ماده اوليه انسان معرفي كرده‌اند؛ از جمله زمين، خاك، صلصال، طين (گل)، آب، نطفه پست و ناچيز.

بايد توجه داشت كه مبدأ نزديك آفرينش هر انسان، نطفه، و مبدأ دور آن، خاك است؛ يعني چون مبدأ آفرينش حضرت آدم خاك است و خلقت هر انسان به حضرت آدم منتهي مي‌شود، مي‌توان مبدأ آفرينش همه انسان‌ها را از خاك دانست.

چگونه مي‌توان به منشأ آفرينش اولين انسان پي برد؟

Top of Form


  با استمداد از قرآن كريم؛

  به وسيله تجزيه خاك؛

  با اعتماد به سخنان دانشمندان علم زيست‌شناسي؛

  با رجوع به كتاب‌هاي كهن تاريخي.

طبق بيان قرآن كريم شيطان به اين دليل از سجده در برابر حضرت آدم سر باز زد كه او از ...... آفريده شده بود.

Top of Form


  جانداران ديگر؛

  آب؛

  گل خشكيده بد بو (صلصال)؛

  جنس خود او.

3. صلصال

در چهار آيه، منشأ پيدايش انسان "صلصال" ذكر شده است:

- "وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ؛ ما انسان را از گِل خشكيده كه از گِل بدبوي گرفته شده بود، آفريديم". (حجر، 26)

- "وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ؛ هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشري از گِل خشكيده‌اي كه از گِل بدبويي گرفته شده مي‌آفرينم". (حجر، 28)

- "قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ؛ گفت: من هرگز براي بشري كه او را از گِل خشكيده‌اي كه از گِل بدبويي گرفته شده، آفريده‌اي، سجده نخواهم كرد". (حجر، 33)

- "خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ؛ انسان را از گِل خشکيده‌اي همچون سفال آفريد". (رحمن، 14)

در مورد صلصال، مفسّران بحث‌هايي بسيار کرده‌اند كه نتيجه ي قطعي از آن‌ها به دست نمي‌آيد. آنچه قاطعاً مي‌توان گفت، اين ا‌ست كه صلصال، يعني گِلِ خشك. گواه اين مطلب آن است كه قرآن در سوره‌ي "رحمن" آن را به "فخّار" تشبيه مي‌کند، و فخّار يعني سفال و گِلِ پخته.

پس از مجموعه‌ي اين دسته آيات چنين برمي‌آيد كه گِلي سرشته و خشك، ماده‌ي نخستين آفرينش انسان بوده است.

4. طين (گِل)

دسته‌اي از آيات، مادّه‌ي نخستين آفرينش انسان را گِل معرفي کرده‌اند:

- "هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ‌؛ اوست آن‌كه شمايان را از گِل آفريد". (انعام، 2)

- "خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ؛ مرا از آتش و او را از گِل آفريدي". (اعراف،12)

5. آب

در برخي آيات آب منشأ پيدايش انسان شمرده شده است:

"وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا؛ او كسي است كه از آب، انساني را آفريد؛ سپس او را (داراي) نسب و سبب قرار داد". (فرقان، 54)

اين آب، قابل دو تعبير است:

1. آب به اصطلاح عرفي: در اين صورت جزء آياتي است كه موجودات زنده را از آب مي‌داند:

- "وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِن مَّاء؛ و خدا همه چهارپايان را از آب آفريد". (نور، 45)

- "وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْء حَيٍّ؛ و آب را منشأ حيات همه چيز قرار داديم". (انبياء، 30)

2. نطفه: و احتمال قوي‌تر هم، همين است كه مبدأ نزديك‌تر، يعني نطفه منظور است و گواه، آياتي ا‌ست كه از نطفه به "ماء مهين" و يا "ماء دافق" تعبير كرده است:

- "أَلَمْ نَخْلُقكُّم مِّن مَّاء مَّهِينٍ؛ آيا شما را از آبي پست و ناچيز نيافريديم؟". (مرسلات،40)

- "ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ؛ سپس نسل او را از عصاره‌اي از آب ناچيز آفريد". (سجـــــده، 8)

- "فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِن مَّاءٍ دَافِقٍ؛ پس انسان بايد بنگرد از چه خلق شده است، از آبي جهنده". (طارق، 6ـ5)

پس اطلاق "ماء" بر نطفه، در قرآن، ناآشنا نيست، و بعيد به نظر نخواهد آمد اگر منظور از "ماء" در آيه‌ي "خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَرًا" (فرقان، 54) نطفه باشد. بعداً خواهيم گفت كه اين آيه و آيات ديگري كه تصريح به نطفه در آفرينش انسان دارد؛ عموميّت ندارد؛ چنان كه عيسي و آدم(ع) از نطفه خلق نشده‌اند؛ پس اين آيات تنها جريان طبيعي خلقت انسان را بيان مي‌کنند. و آن افرادِ استثنايي از سياق آيات خارجند.

6. نطفه

دسته‌اي ديگر از آيات، منشأ آفرينش آدمي را تنها نطفه مي‌داند:

- "خَلَقَ الإِنسَانَ مِن نُّطْفَة؛ انسان را از نطفه آفريد". (نحل، 4)

- "أَوَلَمْ يَرَ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ؛ آيا انسان نمي‌بيند كه او را از نطفه آفريديم". (يس، 77)

- "إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ؛ ما انسان را از نطفه آميخته‌اي آفريديم". (دهر، 2)

7. نطفه و تراب

در برخي آيات تراب و نطفه با هم آمده است:

- "فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ؛ پس همانا شما را از خاك و سپس از نطفه آفريديم". (حج، 5)

- "وَاللَّهُ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ؛ و خداوند شما را از خاك و سپس از نطفه آفريد". (فاطر، 11)

در مورد اين آيات، دو وجه به نظر مي‌آيد:

1. مراحل آفرينش هر فرد، جدا مورد نظر است؛ يعني خاك است كه به موادّ غذايي و موادّ غذايي به نطفه تبديل مي‌شود. پس خاك مبدأ نطفه، و نطفه مبدأ انسان است. خاك مبدأ دور، و نطفه مبدأ نزديك است؛

2. چون حضرت آدم از خاك است و هر انساني در آفرينش منتهي به آدم مي‌شود، پس مبدأ آفرينش آدم، مبدأ آفرينش ديگران نيز خواهد بود.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. قرآن كريم ماده اوليه انسان را - علاوه بر خاك و زمين - چند چيز معرفي مي‌كند: صلصال، طين، (گل)، آب، نطفه و تراب؛

2. صلصال، به معناي گل خشكيده است؛

3. مقصود از آب يا همين آبي است كه سرچشمه حيات است يا نطفه انسان؛

4. در آفرينش هر فرد، خاك مبدأ دور، و نطفه مبدأ نزديك خلقت است؛

5. آفرينش هر فرد به خلقت حضرت آدم عليه السلام بازمي‌گردد؛ آفرينش حضرت آدم عليه السلام از خاك است؛ پس مي‌توان مبدأ آفرينش هر فرد را خاك دانست.

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

تعبير "صلصال" در قرآن كريم، عبارت است از ........

Top of Form


  گل؛

  گل خشكيده؛

  خاك سياه؛

  خاك گرم و سياه.

قرآن كريم چند چيز را منشأ آفرينش انسان معرفي كرده است؛ از جمله:

Top of Form


  صلصال، گل، آب نطفه و تراب؛

  هوا، صلصال و نطفه؛

  آب، مواد معدني، نطفه و صلصال؛

  مواد آلي، مواد شيميايي، زمين، خاك، آب.

مي‌توان منشأ آفرينش هر انسان را خاك دانست؛‌ زيرا......

Top of Form


  مواد معدني موجود در خاك، در بدن او نيز يافت مي‌شود؛

  زمين محل زندگي هر انساني است؛

  آفرينش هر انسان به حضرت آدم و خلقت حضرت آدم به خاك بازمي‌گردد؛ 

  همه انسان‌ها از خاك براي كشت و زرع و توليد مواد غذايي استفاده مي‌كنند.

بيان شد كه انسان از خاك آفريده شده است. اكنون اين پرسش خود مي‌نمايد كه آيا اين خلقت يك‌باره صورت گرفته و انسان مستقيماً از خاك به شكل انساني كامل و داراي روح تبديل شده، يا آن‌كه بين خاك و صورت انساني مراحلي طي شده است و دست قدرت خداوند آن‌ها را يك به يك رقم زده تا انساني كامل رخ نموده است.

قرآن كريم دراين‌باره به صراحت بيان مي‌فرمايد كه آفرينش انسان با طي مراحلي تحقق يافته است؛ اين مراحل به ترتيب عبارتند از خاك، نطفه، علقه، مضغه و خلق آخر.

توجه به مراحل مختلف آفرينش انسان، اين فايده را دارد كه وي از انكار .......... دست برمي‌دارد.

Top of Form


  نبوت حضرت محمد (ص)؛

  قرآن كريم؛

  معاد؛

  امامت امامان معصوم (عليهم السلام).

آن‌كه آفرينش انسان را پي در پي و مرحله به مرحله پيش مي‌برد؛ ............

Top of Form


  خداوند است؛‌

  طبيعت مي‌باشد؛

  فطرت انساني است؛

  فرشتگانند.

مراحل آفرينش انسان

در آيه زير به مراحل مختلف آفرينش انسان اشاره شده است:

"يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ؛ اي مردم! اگر شما در زنده شدن دوباره ترديد داريد، ما شما را از خاك آفريديم؛ سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه، كه بعضي داراي شكل و خلقت است و بعضي بدون شكل، تا براي شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم) و جنين‌هايي را كه بخواهيم تا مدت معيني در رحم قرار مي‌دهيم، بعد شما را به صورت طفل بيرون مي‌آوريم؛ سپس هدف اين است كه به حد رشد و بلوغ خويش برسيد". (حج، 5)

سياق آيه در مقام آن است كه مراحل مختلف آفرينش انسان را بيان فرمايد.

در آيات ديگري نيز به اين "مراحل مختلف" اشاره شده است:

- "وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَاراً؛ و هر آينه شما را در طي مراحل آفريد". (نوح، 14)

- "خَـــلْقًاً مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ؛ آفرينشي پس از آفرينش ديگر، در تاريكي‌هاي سه‌گانه". (زمر، 6)

در سوره حج آن مراحل را تفسير فرموده است كه ببينيد شما آفرينش‌هايي پي در پي داشته‌ايد و در هر مرحله‌اي خداست كه دگرگوني‌ها را به وجود مي‌آورد، آفرينشي از پي آفرينش ديگر و فعليّتي از پس فعليّت ديگر به شما مي‌بخشد:

مرحله نخست: از خاك به نطفه.

مرحله دوّم: از نطفه به علقه. گفته‌اند كه علقه را به مناسبت "حالتِ بستگي" آن علقه مي‌گويند. برخي نيز گفته‌اند چون نطفه در اين مرحله به شكل زالو است، به آن علقه كه به معناي زالو نيز هست، گفته‌اند. برخي ديگر گفته‌اند: نطفه در رحم ابتدا حالت استقرار ندارد، در مرحله‌ي علقه چون به ديواره‌ي رحم مي‌چسبد، بدين نام ناميده شده است. و برخي ديگر مي‌گويند: چون به صورت "خون بسته" درآمده است علقه مي‌گويند. به هر حال، آنچه مسلّم است، پس از مرحله‌ي نطفه، مرحله‌اي است كه به آن علقه مي‌گويند و پس از آن‌كه مصداق آن را دريافتيم، به وجه تسميه‌ي آن نيازي نداريم.

مرحله سوّم: مُضغه: مفسّران گفته‌اند از مادّه ي مضغ (جويدن) است؛ زيرا در اين مرحله، مانند گوشت جويده شده است.

امّا آنچه بيشتر نياز به توضيح دارد، تعبير "مخلّقه" و "غير مخلّقه" است. بي‌شك منظور اين نيست كه هر انساني هم از مضغه‌ي مخلّقه و هم از غير مخلّقه آفريده مي‌شود؛ بنابراين چنين نيست كه اين دو، دو مرحله پياپي براي مضغه است؛ بلكه منظور اين است كه مضغه در مرحله‌ي تكامل خود به دو قسم تقسيم مي‌گردد: گاه به صورت مخلّق درمي‌آيد و گاه ساقط مي‌شود و به مرحله‌ي بعد، يعني جنين نمي‌رسد.

به هر حال، پس از مضغه، گاهي جنين به حدّي مي‌رسد كه اعضاي آن معلوم است و تصوير پيدا مي‌کند كه در آن صورت مخلّق است و گاهي در همان حدّ قبل از تصوير ساقط مي‌شود كه در اين صورت غير مخلّق است. در بعضي از آيات نيز مرحله ي پيدايش "عظم" (استخوان) را ذكر فرموده است كه آن هم منطبق بر همان مرحله‌ي تسويه مي‌شود.

در ادامـــه مي‌فرمايد: "نُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء ...؛ در رحم‌ها آنچه را اراده كنيم، قرار مي‌دهيم". (حج، 5)

ظاهر اين آيه اشاره به آن است كه بعد از مرحله‌ي مخلّق شدن (يا در همين مرحله) است كه دختر يا پسر بودن جنين ظاهر مي‌شود:

- "يَهَبُ لِمَنْ يَشَاء إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاء الذُّكُورَ؛ به هر كس اراده كند، دختر مي‌بخشد و به هر كس بخواهد پسر". (شوري، 49)

- "إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى؛ تا زماني معين". (حج، 5)

- "ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا؛ سپس به صورت كودكي متولد مي‌شويد". (حج، 5)

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. انسان طي مراحلي از خاك به انساني كامل تبديل شده است؛ اين مراحل عبارتند از خاك، نطفه، علقه، مضغه و خلق آخر؛

2. در اين‌كه چرا قرآن كريم مرحله سوم آفرينش انسان را "علقه" ناميده است، چند قول وجود دارد؛

أ‌. چون علقه "حالت بستگي" دارد؛

ب‌. در اين مرحله نطفه، شكل زالو دارد و علقه به معناي زالو نيز هست؛

ج‌. در اين مرحله نطفه به ديواره رحم مي‌چسبد؛

د‌. نطفه به حالت "خون بسته" درمي‌آيد.

3. در حالت مضغه، جنين انسان به شكل گوشت جويده شده درمي‌آيد (مضغ: جويدن)؛

4. پس از مضغه گاه انسان به مرحله صورت‌پردازي مي‌رسد و اعضاي آن معلوم مي‌شود (مخلّقه) و گاه پيش از رسيدن به اين مرحله از بين مي‌رود (غير مخلّقه).

در كدام مرحله است كه ماده اوليه انسان به ديوار رحم مي‌چسبد؟

Top of Form


  علقه؛

  نطفه؛

  مضغه؛

  خلق آخر.

مراحل آفرينش انسان به ترتيب عبارتند از........

Top of Form


  خاك، علقه، مضغه و خلق آخر؛

  خاك، نطفه، علقه، مضغه و خلق آخر؛

  خاك، مضغه، نطفه، علقه و خلق آخر؛

  خاك، علقه، مضفه و خلق آخر.

تعبير "مخلّقه" و "غير مخلّقه" در قرآن كريم اشاره است به ......

Top of Form


  دو مرحله پاياني براي مضغه؛

  صورت يافتن يا ساقط شدن مضغه؛

  تبديل نطفه به علقه و تبديل علقه به مضغه؛

  تبديل علقه به مضغه و صورت يافتن مضغه.

جسم انسان پس از طي مراحلي كامل مي‌شود و بر استخوان‌ها گوشت مي‌رويد؛ ولي هنوز پا به عرصه حيات نگذاشته است. دراين‌جاست كه خداوند با دميدن روح در كالبد انسان، به وي حيات مي‌بخشد. قرآن كريم اين مرحله از آفرينش را "خلق آخر" ناميده و با اين تفسير بيان مي‌فرمايد كه اين مرحله با مراحل ديگر تفاوت بنيادين دارد. اكنون اين موضوع را با استفاده از آيات قرآن پي مي‌گيريم.

پيش از آخرين مرحله آفرينش انسان، چه مرحله‌اي قرار دارد؟

Top of Form


  دميده شدن روح؛

  روييدن گوشت؛

  روييدن گوشت بر استخوان‌ها؛‌

  محكم شدن استخوان‌ها.

تعبير "خلقاً آخر" مي‌فهماند كه آخرين مرحله آفرينش انسان .........

Top of Form


  بسيار دشوار است؛

  با مراحل پيشين فرق اساسي دارد؛

  از عهده بشر خارج است؛

  همه فرشتگان بر آن نظاره مي‌كنند.

اين مراحل آفرينش انسان است، از خاك شروع مي‌شود و مراحلي را كه گفتيم مي‌گذراند. "لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ ..." (مؤمنون، 14 ـ 12).

در اين آيه، به جاي مخلّقه و غير مخلّقه، تعبير فرموده است كه مضغه تبديل به عظام مي‌شود و روي عظام، گوشت رويانده مي‌شود: "ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ" برخي احتمال داده‌اند كه "ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ" دنباله ي همان عظم و لحم است؛ ولي برخي ديگر تأكيد دارند كه منظور دميدن روح است و نه ‌تنها اين موضوع، بلكه اتّحاد روح و بدن و اين‌كه روح جسمانيّة الحدوث است نيز، استفاده مي‌شود.

"هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخًا وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى مِن قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُّسَمًّى وَلَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ؛ او كسي است كه شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه، سپس از علقه، سپس شما را به صورت طفلي بيرون مي‌فرستد، بعد به مرحله كمال قوت مي‌رسيد، و بعد از آن پير مي‌شويد و در اين ميان گروهي از شما پيش از رسيدن به اين مرحله مي‌ميرند و در نهايت به سرآمد عمر خود مي‌رسيد، و شايد تعقل كنيد". (مؤمن، 67)

باري، مجموعاً از آياتي كه ذكر كرديم برمي‌آيد كه قرآن كريم مبدأ آفرينش انسان را گاه به صورت آفرينش هر فرد بيان مي‌کند، مبني بر اين‌كه از نطفه است و مراحلي دارد تا به جنين كامل مي‌رسد و گاه توجّه به خلقت نخستين انسان دارد و گاهي نيز، هر دو را جمع مي‌کند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. پس از كامل شدن جسم انسان، مرحله ديگري از آفرينش وي وجود دارد كه با مراحل پيشين فرق اساسي دارد و خداوند در قرآن از آن به "خلق آخر" تعبير مي‌كند؛

2. آخرين مرحله آفرينش انسان، مرحله دميده شدن روح در اوست كه به وي حيات مي‌بخشد؛

3. با دميده شدن روح به بدن، جسم و روح متحد مي‌شوند؛

4. خداوند بدين منظور مراحل آفرينش انسان را بيان مي‌كند كه انسان‌ها بينديشند و از خالق و پروردگار خود غفلت نكنند.

آيه "ثمّ أنشأناه خلقاً آخر" به مرحله ............

Top of Form


  نخستين آفرينش انسان نظر دارد؛

  دميده شدن روح مي‌پردازد؛‌

  علقه بودن انسان نظر دارد؛

  به مضغه بودن جسم انسان مي‌پردازد.

بيان مراحل آفرينش انسان بدين منظور است كه ........

Top of Form


  همه بدانند كه انسان يكباره آفريده نمي‌شود؛

  پزشكان از آن آگاهي يابند؛‌

  بر معلومات انسان افزوده شود؛

  انسان‌ها بينديشند و از آفريننده خود غفلت نكنند.

آياتي كه درباره آفرينش انسان سخن مي‌گويند.......

Top of Form


  فقط درباره آفرينش نخستين انسان هستند؛

  فقط در مورد نسل انسان بحث مي‌كنند؛

  هم در خصوص آفرينش انسان نخستين و هم در مورد آفرينش نسل انسان گفت‌وگو مي‌كنند؛

  خلقت انسان اوليه را روشن نمي‌سازند.

قرآن كريم بيان مي‌كند كه پس از كامل شدن ساختمان جنين، روح در وي دميده مي‌شود. البته آيات در اين خصوص چند دسته‌اند:

1. برخي دلالت مي‌كنند كه روح به جسم همه انسان‌ها دميده مي‌شود؛

2. دسته‌اي بر دميده شدن روح به حضرت آدم دلالت دارند؛

3. و تعدادي نيز به داستان حضرت و دميده شدن روح به وي اشاره دارند.

در هر حال مسئله دميده شدن روح به انسان از نظر قرآن كريم، امري مسلّم است.

از نظر قرآن كريم چه هنگام روح به جسم انسان دميده مي‌شود؟

Top of Form


  پس از گذراندن مرحله علقه‌اي جسم؛

  پس از مرحله علقه‌اي و پيش از مرحله مضغه‌اي جسم؛

  هنگامي كه جنين كامل شد؛

  هنگامي كه جنين در رحم قرار گرفت.

تعبير "خلق آخر" در قرآن كريم در مورد خلقت انسان، اشاره است به ......

Top of Form


  روييدن استخوان بدن جنين؛

  روييدن گوشت بر استخوان جنين؛

  تولد انسان از مادر؛

  مرحله دميده شدن روح به جسم انسان.

نفخ روح

آيات شريف قرآن پس از ذكر مراحل آفرينش انسان از نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم، به نفخ روح اشاره مي‌فرمايد؛ يعني پس از آن‌كه ساختمان جسمي جنين كامل شد، عنصر ديگري به آن افزوده مي‌شود و مرتبه‌ي وجودي تازه‌اي مي‌يابد كه قرآن از آن مرحله با نفخ روح ياد مي‌کند. در برخي آيات نيز، با اشاره و ابهام مي‌فرمايد. آفرينش ديگري نيز به انسان داديم:

"ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ...؛ سپس آن را در آفرينش تازه‌اي قرار داديم ...". (مؤمنون،14)

در پنج آيه، نفخ روح به كار رفته است. دو مورد درباره‌ي حضرت آدم(ع) مي‌باشد كه در ساير انسان‌ها نيز صادق است، و مورد سوم ظاهراً در مورد مطلق انسان است؛ گرچه احتمال مي‌رود آن هم درباره‌ي حضرت آدم(ع) باشد. و دو مورد آخر درباره‌ي حضرت مريم(ع) است.

نفخ روح و انسان

موردي كه ظاهراً عام و شامل همه‌ي انسان‌هاست، آيه‌ي ذيل مي‌باشد:

"الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ * ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ‌؛ او همان كسي است كه هرچه را آفريد نيكو آفريد، و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد. سپس نسل او را از عصاره‌اي از آب ناچيز و بي‌قدر آفريد. سپس او را موزون ساخت و از روح خويش در وي دميد، و براي شما گوش و چشم و دل‌ها قرار داد؛ امّا كمتر شكر نعمت‌هاي او را بجا مي‌آوريد". (سجده، 9ـ7)

اين‌كه مي‌گوييم "ظاهراً"، بدين جهت است كه ممكن است ضمير "سوّاه"، به نوع انسان و يا به نخستين انسان كه مصداق "بَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ" (آغاز خلقت انسان) است، برگردد؛ امّا به نظر مي‌رسد كه اگر به مطلق انسان بازگردد با سياق آيه، مناسب‌تر است؛ زيرا ابتدا، خلقتِ انسانِ نخستين را مي‌فرمايد و سپس خلقت نسل انسان را كه از "ماء مهين" است و سپس حكم كلّي را كه شامل انسان نخستين و نسل اوست، بيان مي‌دارد و مي‌فرمايد "سوّاه"؛ يعني: "و انسان را موزون و به‌هنجار كرد، خواه انسان نخستين را و خواه نسل او را" يعني همه، آفرينششان كامل مي‌شود و بعد از اين‌كه جنين همه‌ي انسان‌ها كامل شد يا آفرينش انسان نخستين كامل شد، در آن‌ها از روح خود مي‌دمد. به نظر مي‌رسد اين احتمال قوي‌تر است و طبق اين احتمال، اين آيه، تنها آيه‌اي است كه در آن، در مورد همه‌ي انسان‌ها، تعبير "نفخ روح" به كار رفته است.

 نفخ روح و آدم

و امّا آيه‌هاي ويژه‌ي حضرت آدم:

"إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ؛ من بشري را از گل خشكيده‌اي كه از گل بدبويي گرفته شده، مي‌آفرينم، هنگامي كه كارشان را به پايان بردم و در او از روح خود دميدم، همگي براي او سجده كنيد". (حجر، 28ـ29)

- "إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ؛ من بشري را از گِل مي‌آفرينم. هنگامي كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براي او به سجده افتيد". (ص، 71ـ72)

قبلاً گفتيم كه بشر، در آيات مورد بحث، با وجود حضرت آدم تحقّق مي‌يابد و چون با قرائن خارجي، سجده نيز، ويژه‌ي حضرت آدم بوده است، پس مي‌توان گفت كه اين آيات، مخصوص حضرت آدم است. خواه از آن‌رو كه آدم سمبل همه انسان‌ها بوده و خواه به واسطه‌ي آن‌كه نور انبيا و اوليا در وجود او بوده است.

 نفخ روح و حضرت مريم

آيات نفخ روح مربوط به حضرت مريم(ع):

- "وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ؛ و به ياد آور زني را كه دامان خود را پاك نگه داشت و ما از روح خود در آن دميديم و او و فرزندش را نشانه بزرگي براي جهانيان قرار داديم". (انبياء، 91)

- "وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا؛ و همچنين به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت، و ما از روح خود در آن دميديم". (تحريم، 12)

بي‌گمان، اين نفخ روح، همان است كه موجب پيدايش عيسي شد و نه آن‌كه موجب حيات مريم شده باشد؛ چرا كه او پيش از آن هم زنده بوده است.

اينك ببينيم، اصولاً، خود روح از ديدگاه قرآن چيست؟

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي آيات دميده شدن روح را براي همه انسان‌ها مي‌دانند؛

2. دسته‌اي ديگر بيان مي‌كنند كه روح به جسم حضرت آدم دميده شد؛

3. تعدادي نيز بر دميده شدن روح به حضرت مريم دلالت مي‌كنند كه سبب پيدايش حضرت عيسي (ع) باشد.

دو احتمال در مرجع ضمير "سَوّاهُ" در "ثُمّ سَوّاهُ وَ نفخَ فِيه مِنْ رُوحِه..." وجود دارد كه يكي قوي‌تر است:

Top of Form


  نوع انسان‌ها - همه انسان‌ها (قوي‌تر)؛

  نوع انسان - انسان نخستين (قوي‌تر)؛

  نوع انسان - انسان‌هاي اوليه (قوي‌تر)؛

  نوع انسان (قوي‌تر) - انسان نخستين.

خداوند هنگام دميده شدن روح، از چه چيزي به انسان مي‌دمد؟

Top of Form


  از روح فرشتگان؛

  از روح خودش؛

  از روح جبرئيل؛

  از روح بهشتيان.

دميده شدن روح به حضرت مريم، چه نتيجه‌اي در پي داشت؟

Top of Form


  بلندي مقام حضرت عيسي (ع)؛

  بلندي مقام حضرت مريم (ع)؛

  حيات حضرت مريم (ع)؛

  پيدايش حضرت عيسي (ع).

واژه "روح" در قرآن كريم كاربردهاي متفاوتي دارد؛ از جمله:

1. در برخي موارد "روح‌القدس" به‌كار رفته كه تأييدكننده حضرت عيسي (ع) و كسي است كه قرآن را بر قلب حضرت محمد (ص) نازل كرده است؛

2. گاهي بر خود حضرت عيسي (ع) اطلاق شده؛

3. روحي كه تأييدكننده مؤمنان است؛

4. در تعدادي آيات نيز در مورد روح انسان به‌كار رفته است؛ البته بايد يادآور شويم كه كاربردهاي واژه روح در قرآن به موارد ذكر شده محدود نمي‌شود.

كدام گزينه را درست مي‌دانيد؟

Top of Form


  روح القدس، تأييدكننده حضرت عيسي (ع) است؛

  روح‌القدس، جزء فرشتگان نيست؛

  روح‌القدس، نام فرشته‌اي است كه بر حضرت مريم مجسم شد؛

  روح‌القدس بر قلب پيامبر (ص) نازل نشده است.

منشأ ناميدن حضرت عيسي (ع) به "روح الله" چيست؟

Top of Form


  روح حضرت عيسي (ع) بسيار والا بود؛

  او كلمه خدا و روحي از خدا بود؛

  از مادري بسيار والا مقام همچون مريم (ع) زاده شد؛

  به دليل شرافتي كه داشت، بدين نام ناميده شد.

موارد كاربرد واژه‌ي روح در قرآن

روح در قرآن، بسيار به كار رفته كه از جهت موارد استعمال و چگونگي كاربرد متفاوتند. در سه مورد، تعبير روح القدس به عنوان تأييد كننده‌ي حضرت عيسي آمده است:

- "وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ؛ و به عيسي پسر مريم دلايل روشن داديم، و او را به‌وسيله روح‌القدس تأييد كرديم". (بقره، 87 و 253)

- "إِذْ قَالَ اللّهُ يَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَى وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ"؛ چنان‌كه مي‌بينيم، آيات از موجودي نام مي‌برند كه وسيله‌ي تأييد حضرت عيسي بوده است". (مائده،110)

در يك مورد نيز از كسي به همين نام ياد شده كه قرآن را به قلب مقدّس پيامبر اكرم(ص) نازل كرده است:

"قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ" (نحل، 102).

در برخي آيات آمده است كه مؤمنان، به وسيله‌ي روحي تأييد مي‌شوند:

"وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ ...؛ و آنان را با روحي از جانب خودش تقويت فرمود". (مجادله، 22)

در برخي موارد به خود حضرت عيسي (ع)، روح اطلاق شده است:

"وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ ...؛ و كلمه اوست، كه او را به مريم القا كرد...". (نساء، 171)

پسر خدا نبود، بلكه كلمه‌ي خدا و روحي از خدا بود و شايد منشأ اين‌كه حضرت عيسي "روح الله" ناميده مي‌شود، همين باشد. و اما مناسبت اين لقب براي او، شايد اين باشد كه پيدايش وي، چون ديگران طبق قوانين مادي و اين‌جهاني نبوده است؛ يعني عوامل طبيعي در آفرينش او، نقش مهمي نداشت. پس مي‌توان گفت: قوام او به همان روحي است كه از سوي خدا به مريم (ع) القا شد. به اين اعتبار، ناميده شدن به روح نوعي عنايت به اوست و تعبيري مجازي است نه حقيقي، و در واقع، اشاره به روحانيت و معنويت اوست كه با وجود داشتن جسم، روح ناميده مي‌شود.

در يك مورد نيز در قرآن تعبيري داريم كه احتمالا به خود قرآن، روح اطلاق شده است:

"وَكــــَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا؛ همان‌گونه بر تو روحي را به فرمان خود وحي كرديم". (شوري، 52)

در مواردي، روح و فرشتگان را با هم آورده است:

- "يُنَزِّلُ الْمَلآئِكَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ؛ فرشتگان را با روح از سوي خدا نازل مي‌کند". (نحل، 2)

- "تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم؛ در شب قدر فرشتگان و روح فرود مي‌آيند". (قدر، 4)

- "تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ؛ فرشتگان و روح به سوي خدا عروج مي‌کنند". (معارج، 4)

جاي سؤال است كه آيا اين روح از سنخ فرشتگان است يا برتر از آنان و يا پايين‌تر از ايشان؟ در برخي از روايات آمده است كه: الرّوح خلق اعظم من جبرئيل؛ روح مخلوقي بزرگ‌تر از جبرئيل است.

شايد از برخي روايات ديگر نيز برآيد كه نام يكي از فرشتگان بزرگ، روح است؛ ازاين‌رو اين عطف، و اين همراهي (معيّت) روح و فرشتگان، از نوع "ذكر خاص بعد از عام" است: فرشتگان را همراه با يكي از آنان كه سرپرست يا فرمانده آنان است، ذكر مي‌کند؛ چنان‌كه در مورد جبرئيل جاي ديگر ياد كرده است كه فرمانده فرشتگان است: "مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ" در عالم بالا، جبرئيل مطاع و فرمانده است. اگر مصداق روح در آيه‌ي مورد نظر ما جبرئيل باشد به همين خاطر، يعني فرماندهي اوست، و ذكر خاص بعد از عام است. نيز احتمال دارد كه روح، موجودي بزرگ‌تر از فرشتگان و حتّي جبرئيل باشد. به هر حال، نه حقيقت ملك و نه حقيقت روح را مي‌دانيم؛ ولي موجودي است كه با فرشتگان سنخيّت دارد و با آنان نزول و عروج دارد.

مورد ديگر كاربرد روح:

"فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا؛ ما روح خود را به سوي او فرستاديم و در شكل انساني بر مريم ظاهر شد". (مريم، 17)

روحي كه در اين آيه آمده است در همان حال كه به شكل و صورت انسان براي حضرت مريم(ع) ظاهر شده از سنخ موجودات فرابشري و فرشتگان و شايد خود فرشته يا حتي جبرئيل است و روحِِ انسان نيست و همان روحي نيست كه عيسي شد؛ بلكه مي‌گويد: من رسول پروردگارم: "أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا" و پس از انجام رسالت خود به مقام خويش بازمي‌گردد.

پس آنچه مسلّم و متيقّن است، روح در قرآن دو مورد استعمال حقيقي دارد:

1. در مورد روح انسان؛

2. در مورد موجودي كه از سنخ فرشتگان است. يك آيه نيز داريم كه در آن مشخّص نيست كه منظور روح انسان است يا فرشته:

"وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي؛ و از تو درباره روح سؤال مي‌كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است". (اسراء، 85)

ممكن است روحي كه از آن پرسش شده است، همان روحي باشد كه به عنوان نازل‌كننده‌ي قرآن، مطرح شده بود و نيز ممكن است روح انسان باشد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

واژه روح در قرآن كاربردهاي گوناگوني دارد؛ از جمله:

أ‌. در سه مورد تعبير "روح‌القدس" به عنوان تأييدكننده حضرت عيسي (ع) آمده است؛

ب‌. در يك مورد "روح‌القدس" قرآن را بر قلب پيامبر اكرم (ص) نازل كرده است؛

ج‌. روحي از جانب خداوند كه مؤمنان را تأييد مي‌كند؛

د‌. بر خود حضرت عيسي (ع) اطلاق شده است.

قرآن كريم از فرشته‌اي به نام ……… ياد مي‌كند كه قرآن را بر قلب پيامبر (ص) نازل كرده است.

Top of Form


  عزرائيل؛

  روح القدس؛

  اسرافيل؛

  عتيد.

آيه شريفه "وَ أَيّدْهُمْ بِروُحٍ مِنْه....." بيان مي‌كند كه .......

Top of Form


  مؤمنان به‌وسيله روحي تأييد مي‌شوند؛

  مؤمنان داراي روح هستند؛

  جبرئيل به مؤمنان بشارت مي‌دهد؛‌

  روح بر مؤمنان تسلط دارد.

آيه‌ي شريفه "وَ كَلِمَةٌ ألْقاها إلي مَريم..." بيان مي‌كند كه ........

Top of Form


  حضرت عيسي (ع) پسر خداست؛‌

  حضرت عيسي (ع) پسر خدا نبوده؛‌ بلكه كلمه و روح خدا بود؛

  حضرت عيسي (ع) به پيامبري مبعوث خواهد شد؛‌

  حضرت عيسي (ع) از همه برتر است.

گفتيم كه واژه روح در قرآن كاربردهاي گوناگوني دارد و بر تأييدكننده حضرت عيسي (ع)، نازل‌كننده قرآن بر قلب حضرت محمد (ص)‌، تأييدكننده مؤمنان و خود حضرت عيسي اطلاق شده است؛ ‌اما علاوه بر اين‌ها، كاربردهاي ديگري نيز مي‌توان براي واژه روح در قرآن يافت؛‌ از جمله:

1. فرشته‌اي كه بر حضرت مريم (س) به شكل انسان ظاهر شد؛

2. خود قرآن؛

3. در مواردي روح و فرشتگان با هم آمده كه در اين صورت مقصود، حضرت جبرئيل يا نام يكي از فرشتگان بزرگ است؛ در هر حال كاربرد روح درباره روح انسان و موجودي كه از سنخ فرشتگان است، استعمالي حقيقي است.

هنگامي كه واژه "روح" در قرآن به‌كار مي‌رود، ...........

Top of Form


  به يقين فقط روح انسان را اراده كرده است؛

  بايد به مورد استعمال توجه كرد؛‌ زيرا روح در معاني گوناگوني استعمال شده است؛

  در تمام موارد بر جبرئيل اطلاق شده است؛

  هميشه روح القدس را اراده كرده است.

مقصود از روح در آيه "وَ كَذلِكَ أوْحَيْنا إلَيْكَ روُحَاً مِنْ أمْرِنا"، .......

Top of Form


  جبرئيل است؛

  ميكائيل است؛

  احتمالا قرآن است؛

  روح القدس است.

در يك مورد نيز در قرآن تعبيري داريم كه احتمالا به خود قرآن، روح اطلاق شده است:

"وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا؛ همان‌گونه بر تو روحي را به فرمان خود وحي كرديم". (شوري، 52)

در مواردي، روح و فرشتگان را با هم آورده است:

- "يُنَزِّلُ الْمَلآئِكَةَ بِالْرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ؛ فرشتگان را با روح از سوي خدا نازل مي‌کند". (نحل، 2)

- "تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم؛ در شب قدر فرشتگان و روح فرود مي‌آيند". (قدر، 4)

- "تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ؛ فرشتگان و روح به سوي خدا عروج مي‌کنند". (معارج، 4)

جاي سؤال است كه آيا اين روح از سنخ فرشتگان است يا برتر از آنان و يا پايين‌تر از ايشان؟

در برخي از روايات آمده است كه: الرّوح خلق اعظم من جبرئيل؛ روح مخلوقي بزرگ‌تر از جبرئيل است.

شايد از برخي روايات ديگر نيز برآيد كه نام يكي از فرشتگان بزرگ، روح است؛ ازاين‌رو اين عطف، و اين همراهي (معيّت) روح و فرشتگان، از نوع "ذكر خاص بعد از عام" است: فرشتگان را همراه با يكي از آنان كه سرپرست يا فرمانده آنان است، ذكر مي‌کند؛ چنان‌كه در مورد جبرئيل جاي ديگر ياد كرده است كه فرمانده فرشتگان است: "مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ" در عالم بالا، جبرئيل مطاع و فرمانده است. اگر مصداق روح در آية مورد نظر ما جبرئيل باشد به همين خاطر، يعني فرماندهي اوست، و ذكر خاص بعد از عام است. نيز احتمال دارد كه روح، موجودي بزرگ‌تر از فرشتگان و حتّي جبرئيل باشد. به هر حال، نه حقيقت ملك و نه حقيقت روح را مي‌دانيم؛ ولي موجودي است كه با فرشتگان سنخيّت دارد و با آنان نزول و عروج دارد.

مورد ديگر كاربرد روح:

"فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا ؛ ما روح خود را به سوي او فرستاديم و در شكل انساني بر مريم ظاهر شد". (مريم، 17)

روحي كه در اين آيه آمده است در همان حال كه به شكل و صورت انسان براي حضرت مريم(ع) ظاهر شده از سنخ موجودات فرابشري و فرشتگان و شايد خود فرشته يا حتي جبرئيل است و روحِِ انسان نيست و همان روحي نيست كه عيسي شد؛ بلكه مي‌گويد: من رسول پروردگارم: "أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا" و پس از انجام رسالت خود به مقام خويش بازمي‌گردد.

پس آنچه مسلّم و متيقّن است، روح در قرآن دو مورد استعمال حقيقي دارد:

1. در مورد روح انسان؛

2. در مورد موجودي كه از سنخ فرشتگان است.

يك آيه نيز داريم كه در آن مشخّص نيست كه منظور روح انسان است يا فرشته:

"وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ؛ و از تو درباره روح سؤال مي‌كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است". (اسراء، 85)

ممكن است روحي كه از آن پرسش شده است، همان روحي باشد كه به عنوان نازل‌كننده‌ي قرآن، مطرح شده بود و نيز ممكن است روح انسان باشد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. واژه روح در قرآن موارد كاربرد ديگري - غير از موارد پيشين - دارد كه عبارتند از:

أ‌. احتمالاً‌ درباره قرآن؛

ب‌. در مورد موجودي كه از سنخ فرشتگان است؛

ج‌. در خصوص موجودي كه به شكل انسان بر حضرت مريم (س) ظاهر شد؛

د‌. در يك آيه نيز معلوم نيست كه مقصود از روح، فرشته است يا روح انسان.

2. از موارد استعمال روح در قرآن به‌دست مي‌آيد كه استعمال روح درباره روح انسان و موجودي كه از سنخ فرشتگان است، استعمال حقيقي است.

برخي روايات بيان مي‌كنند كه روح، ........

Top of Form


  همان ميكائيل است؛

  تناسبي با روح انسان ندارد؛

  موجودي بلند مرتبه است؛

  بزرگ‌تر از جبرئيل است.

از موارد كاربرد واژه روح برمي‌آيد كه استعمال اين واژه، ........

Top of Form


  درباره روح انسان و موجودي از سنخ فرشتگان، استعمال حقيقي است؛‌

  در مورد جبرئيل مجازي است؛

  هميشه حقيقي است؛

  هميشه مجازي است.

Bottom of Form

Bottom of Form

 

واژه روح در آيه "يَسْئَلوُنَكَ عَنِ الرُّوحِ..."، به‌معناي ........

Top of Form


  روح انسان است؛

  نازل‌كننده قرآن است؛

  روح انسان يا نازل‌كننده قرآن است؛

  روح نازل شده بر حضرت مريم (س) است.

گفتيم كه كاربرد روح در مورد انسان، فرشتگان و موجودي همسنگ فرشته، استعمال حقيقي است. از موارد كاربرد روح در اين دو مورد برمي‌آيد "روح" در آن‌ها مشترك معنوي است (روح براي وجه مشترك بين آن دو وضع شده: موجود داراي حيات و شعور) و اگر هم مشترك لفظي باشد (روح براي هر يك جداگانه وضع شده باشد)، به مناسبت وجه اشتراك‌ (موجود داراي حيات و شعور) از يك معنا به معناي ديگر منتقل شده است.

در برخي آيات قرآن "روح" به خداوند نسبت داده شده است؛ مانند روحي، روحنا و... . اديبان اين اضافه را "اضافه تشريفي" مي‌نامند؛ يعني روح انسان يا ... به دليل شرافتي كه دارد، به خداوند نسبت داده مي‌شود، نه آن‌كه چيزي از خدوند به وي منتقل شده باشد.

كاربرد "روح" درباره انسان و فرشته، از باب ..........

Top of Form


  اشتراك لفظي است؛

  اشتراك معنوي است؛

  اشتراك معنوي است يا اگر اشتراك لفظي باشد، به مناسبت وجه اشتراك از يك معنا به معناي ديگر منتقل شده؛

  هم اشتراك لفظي است و هم اشتراك معنوي است.

كدام گزينه درست است؟

Top of Form


  اطلاق روح بر همه موجودات عالم، درست است؛

  "روح" در مورد خداوند به كار نمي‌رود؛

  "روح" در مورد موجودات بي‌شعور نيز به كار مي‌رود؛

  "روح" درباره جمادات به كار مي‌رود.

روح، مشترك معنوي يا لفظي

باري، اينك سؤال در موارد استعمال كلمه‌ي روح اين است كه آيا روح، در اين دو مورد با معناي واحد به كار رفته يا مشترك لفظي است؟ آنچه از موارد استعمال روح برمي‌آيد، اين است كه بي‌گمان اطلاق روح بر فرشتگان و موجود همسنگ فرشته، با اطلاق روح به روح انساني وجه مشتركي دارد. اين وجه مشترك، بدين معناست كه يا لفظ براي همان وجه اشتراك وضع شده و مشترك معنوي است و يا اگر مشترك لفظي باشد دست‌كم به همان مناسبت (وجه اشتراك)، از يك معنا به معناي ديگر منتقل شده است.

توضيح آن مناسبت (وجه اشتراك) اين است كه در همه‌ي موارد مذكور، روح بر موجودي اطلاق مي‌شود كه داراي حيات و شعور است و موجودي است مخلوق; و بر موجودات فاقد شعور اطلاق نمي‌گردد؛ همچنين بر خداوند كه خالق همه هستي از جمله روح است اطلاق نمي‌گردد.

معناي انتساب روح به خدا انتساب روح به خدا، در تعابيري چون:

- "مِن رُّوحِي؛ از روح خودم"؛ (حجر، 29)

- "مِن رُّوحِنَا؛ از روحمان"؛ (انبياء، 91)

- "مِن رُّوحِهِ؛ از روحش". (سجده، 9)

يعني چه؟ و اين اضافه چگونه اضافه‌اي است؟

از روايات برمي‌آيد كه در صدر اسلام و در زمان ائمه(ع)، اين توهّم براي برخي پيش آمده بود كه ناگزير چيزي از خدا در انسان وجود دارد، گويي در ذهنشان مي‌گذشته است كه جزئي از خدا جدا شده و به درون انسان آمده است. كم يا بيش در برخي مكاتب فلسفي، چنين گرايش‌هايي به چشم مي‌خورد. گاهي بيان مي‌شود كه انسان از دو عنصر الاهي و شيطاني تشكيل يافته است و چه‌بسا وجود همين انديشه در عمق ذهن گويندگانِ آن، موجب شده است كه بپندارند انسان در تكامل خود، سرانجام خدا خواهد شد! از امام معصوم(ع) در برخي روايات سؤال شده است كه: هل فيه شيءٌ من جوهريّة الرّب؛ آيا چيزي از جوهريّت خداوندي در انسان وجود دارد؟

اصطلاح "جوهريّت" مي‌تواند نشانه‌ي آن باشد كه اين سؤال‌ها وقتي مطرح شده است كه كساني از مذاهب غير اسلامي با مسلمانان ارتباط فرهنگي يافته بوده‌اند و اين‌گونه اصطلاحات (جوهر، عرض و...) كم‌كم در بين مسلمانان به ويژه متكلّمان رواج يافته بوده است.

در اين روايات، شديداً با اين افكار مبارزه شده و در پاسخ آمده است كه: اين حرف‌ها كفر است و آن‌كه اين سخن‌ها را بر زبان آورَد، از دين خارج شده است. روح انسان مخلوق خداست؛ از "امر" خداست و خدا جزء ندارد. خدا بسيط است، چيزي از خدا كم نمي‌شود و بر او افزون نمي‌گردد و كسي كه با اين‌گونه مسائل كه ضروري‌ترين مسائل اعتقادي اسلام در مورد خداست؛ آشنا باشد، نبايد چنين توهّمي بكند.

پس منظور از: "مِنْ روحنا" و امثال آن، اين نيست كه چيزي از خدا جدا شده باشد و از قبيل اضافه‌ي جزء و كل نيست؛ بلكه اضافه‌اي ا‌ست كه ادبا آن را اضافه‌ي تشريفي مي‌نامند. در اضافه، كمترين مناسبت كافي است و در همه‌ي زبان‌ها نيز رايج است؛ مثلا در فارسي خودمان، خداي ما، عالَم ما، آسمانِ ما... اين قبيل اضافات ملكيّت و جزئيت را نمي‌رساند؛ بلكه نوعي اختصاص كه از كمترين مناسبت به هم مي‌رسد، براي اداي آن بسنده است.

ممكن است سؤال شود: اگر چنين است، پس چرا خدا به جاي "روح ما" نفرموده است "بدن ما"؟ مگر بدن نيز چون روح، مخلوق خدا نيست؟

در پاسخ مي‌توان گفت: در اضافه‌ي "روحنا"، چيزي بيش از رابطه‌ي خالق و مخلوق را لحاظ كرده است؛ چنان‌كه در مورد كعبه مي‌فرمايد: بيت الله، چرا؟ مگر نه آن است كه همه چيز با خدا نسبت مخلوقيّت دارد؟ پس چرا برخي از چيزها را به ويژه به خود نسبت مي‌دهد؟ اين به دليل شرافت آن چيزهاست؛ يعني انتساب بدن به خدا و انتساب روح به خدا، با هم برابر نيست. اگرچه از جهت مخلوقيّت مساوي‌اند، ولي روح از جهت شرافت به خدا نزديك‌تر است.

پس ما، از اين اضافه و نسبت نبايد تصوّر كنيم كه چيزي از خدا به انسان منتقل شده و يك عنصر خدايي در انسان وجود دارد. حتّي در شعر نيز ادب اسلامي اقتضا مي‌کند كه هرگونه تشبيه و تعبيري را در مورد خداوند ـ جلّ جلاله ـ به كار نبريم. انسانِ مخلوق بايد نسبت به خداي خالق، حريمي قائل شود. فهم ما بدانجا نمي‌رسد كه خدا را بشناسيم و حقيقت اوصاف و افعال الاهي را درك كنيم. پس چه بهتر كه در تعبيرات خويش، در حدّ تعبيرات كتاب و سنّت اكتفا كنيم؛ مگر به عنوان اطلاق و وصفي كه ناگزير باشيم در مقام بيان لفظي به كار ببريم. نتيجه اين‌كه اجمالاً از قرآن برمي‌آيد كه در آدمي، جز بدن، چيزي بسيار شريف نيز وجود دارد؛ ولي مخلوقِ خداست نه جزئي از خدا و تا آن چيز شريف در انسان به وجود نيايد، آدمي انسان نمي‌گردد و چون در حضرت آدم به وجود آمد، شأني يافت كه بايد فرشتگان در برابر او خضوع كنند. البته شرطِ كافي نيست، شرطِ لازم است. تا اين نباشد، انسان صلاحيّت مسجود واقع شدن نمي‌يابد؛ امّا آيا چيز ديگري مي‌خواهد يا نه، آن را بايد از كتاب و سنّت دريافت.

در درس نهم درباره‌ي وجود، بقا و تجرد روح از ديدگاه قرآن به تفصيل بحث خواهيم كرد.

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. كاربرد روح در مورد انسان و فرشته، از باب اشتراك معنوي (وضع لفظ روح براي قدر مشترك بين انسان و فرشته) است؛

2. قدر مشترك بين انسان و فرشته، حيات و شعور است؛

3. اگر كاربرد روح در مورد انسان و فرشته از باب اشتراك لفظي (دو لفظي كه براي دو معناي جدا از هم وضع شده) باشد، به مناسبت "حيات و شعور" از يك لفظ به لفظ ديگري منتقل شده است؛

4. روح بر موجودات بي‌شعور اطلاق نمي‌شود؛

5. روح در مورد خالق هستي كه خالق روح نيز هست، به‌كار نمي‌رود؛

6. انتساب روح به خداوند در قالب "مِنْ روُحي" و... اضافه تشريفي است؛ يعني به دليل شرافت روح است كه به خداوند نسبت داده مي‌شود، نه آن‌كه چيزي از خداوند به انسان يا موجود ديگري منتقل شده باشد.

قدر مشتركي كه بين انسان وجود دارد و باعث شده واژه "روح" بر هر دو اطلاق شود، عبارت است از .......

Top of Form


  حيات و قدرت؛

  حيات و شعور؛

  شعور و برتري بر موجودات ديگر؛

  تعظيم فرشتگان در برابر انسان و حيات.

چرا در برخي آيات، "روح" به خداوند نسبت داده شده است؟

Top of Form


  زيرا روح از همه مخلوقات بزرگ‌تر است؛

  چون چيزي از خداوند به انسان منتقل شده؛

  به دليل شرافتي كه روح دارد؛

  به اين علت كه روح، نخستين آفريده خداست.

كدام گزينه درست است؟

Top of Form


  هنگام آفرينش انسان، چيزي از خدا به ما منتقل مي‌شود؛

  روح، جزئي از خداست؛

  همه موجودات، روحي همسنگ روح انسان دارند؛

  اعتقاد به انتقال چيزي از خداوند به وجود انسان، كفر است.

زكريا

زكريا بن برخيا بن اليعار كه نسبش به سليمان بن داود و سرانجام به هارون بن عمران، برادر موسي (ع) از پيامبران بزرگ الاهي كه جزء پيامبران بني اسرائيل هم شمرده مي‌شود، مي‌رسد. وي يكي از 25 پيامبري است كه نام او در قرآن (هفت بار) تصريح و به بخشي از زندگي و رسالتش اشاره شده است. سرانجام زندگي و رسالت زكريا (ع) چنين است كه چون يحيي (ع) به دستور هيروديس پادشاه يهوديه كشته شد، زكريا (ع) به خارج شهر مي‌گريزد و به درون درختي پناه مي‌برد. تعقيب‌كنندگان او را پيدا مي‌كنند و او را با همان درخت با اره به دو نيم مي‌كنند.

نطفه و اسپرم

نطفه يا اسپرم ماتوزوئيد در زيست‌شناسي، گامت نر در مقابل تخم ماده است. يك ذره‌بين ساز هلندي به نام "لوون هوك" براي نخستين بار در مني مرد "حيوانات كوچك" به نام "اسپرماتوزوئيد" پيدا كرد. اسپرماتوزوئيدها سهمي را كه مرد در توليد مثل داشت، نشان مي‌داد. در جانوران، نطفه در بيضه نر درست مي‌شود و عامل وراثتي "كروموزوم" در آن جاي دارد و دنباله نازك تازيانه مانندي دارد كه وسيله تأمين حركت لازم آن در محيط سيال است. يك اسپرماتوزوئيد وقتي به درون "اوول" يا تخم ماده مي‌رسد، اوول غير فعال را ناگهان با شدتي هر چه تمام‌تر به فعاليت مي‌اندازد. اين لحظه كه لحظه لقاح نام دارد، لحظه تركيب اسپرماتوزوئيد با اوول است.

تراب

به عربي خاك را گويند كه عبارت است از آنچه از زمين به سبب آفتاب و صدمات نرم شده باشد. در قرآن در برخي موارد خداوند هنگام اشاره به منشأ و بازگشت انسان از خاك ياد مي‌كند و "تراب" را اولين مرحله از مراحل هفت‌گانه انسان پيش از مرگ مي‌داند (حج، 5). جسم انسان پس از مرگ نيز، دوباره به خاك تبديل مي‌شود؛ چنانچه قرآن مي‌فرمايد: "از آن خلق شديد و بدان هم بازگشت داده مي‌شويد".

مضغه

پاره گوشت خام، طور سوم از اطوار ماده تكويني. "..... ثُمّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمّ مِنْ مُضْغَةٍ...؛ مضغ، يعني جويدن، و مضغه، تكه گوشتي را گويند كه به اندازه يك‌دفعه جويدن است كه حالت بعدي علقه است.

علقه

خون بسته، يك قطعه خون، دور دوم از ادوار نطفه. "فَاِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمّ مِنْ نُطْفِةٍ ثُمّ مِن عَلَقَة....؛ كه ما شما را خاكي پس از قطره آبي سپس از خون بسته آويخته‌اي" آويخته، بدين جهت كه به سقف رحم آويخته و يا بدين جهت كه نخستين ماده نشو آدمي كه به زالو مي‌ماند و هزاران واحد از آن در يك نطفه شناور است.

نفخ روح

معناي لغوي نفخ، دميدن هوا در داخل جسمي به وسيله دهان يا وسيله ديگري را گويند. آن را به‌طور كنايه در تأثير گذاشتن در چيزي و يا القاي امر غير محسوس در آن چيز استعمال مي‌كنند. اين اصطلاح در آيه 29 سوره مباركه حجر آمده است: "وَ نَفَخْتُ فِيه مِنْ رُوحي ...؛ مقصود از آن ايجاد روح در آدمي است. البته معنايش اين نيست كه روح مانند باد در بدن آدمي داخل شود. مقصود از دميده شدن روح خدا در انسان، جان داشتن و نفس كشيدن نيست؛ زيرا حيوانات نيز نفس مي‌كشند؛ بلكه منظور اعطاي صفاتي چون خلاقيت، اراده و علم به انسان است. نسبت روح به خداوند، براي شرافت روح است؛ نظير بيت الله و شهر الله. روح، امر وجودي است كه في نفسه يك نوع اتحاد با بدن دارد روح به بدين متعلق است و در عين حال يك نوع استقلال از بدن هم دارد، به‌طوري كه هر وقت تعلقش از بدن قطع شد، از او جدا مي‌شود.

حضرت مريم (س)

مادر حضرت عيسي (ع) و دختر عمران بن ماثان يا عمران بن اشهم. مادر مريم، حنّه و به نقلي مرثار، خواهر همسر حضرت زكريا (ع) بوده است. قرآن كريم مريم را تا حد اعلاي ستايش ياد كرده و به پاكي او شهادت داده و نامش را 34 بار ذكر كرده است. پيامبر نيز او را از بهترين زنان بهشت دانسته. در كتاب عهد جديد، ذكر او در داستان تولد حضرت عيسي (ع) و نيز در انجيل (متا و لوقا) آمده است. باكره بودن و تقدس او به عنوان اصل مسلّم پذيرفته شده است و در آيين كاتوليك روم و مسيحيت ارتدوكسي او رابط انسان و خداوند شناخته شده است.

روح القدس

لغتي عربي به معناي جبرئيل، يكي از چهار فرشته مقرب خداست. اضافه روح به قدس، از باب مبالغه در قداست و پاكي است. همچنين اين اصطلاح از ويژگي‌هاي فلسفه و عرفان اسلامي است. گاهي مقصود از آن، عقل بالمستفاد مي‌باشد و عارفان نيز، از آن به نفس رحماني تعبير كرده‌اند. در مسيحيت روح القدس به صورت مرغي از آسمان بر حضرت عيسي (ع) نازل شده است. از ديدگاه مسيحيت روح القدس، كلمه يا فعل است و از قرن چهار ميلادي به صورت مشخص حضرت عيسي (ع) درآمد. از آن به بعد مسيحيان اعتقاد پيدا كردند كه روح القدس از پدر و پسر حاصل شده است؛ بنابراين سه اصل ابن و اب و روح القدس در ازل برابر بوده و تثليث دين مسيح را تشكيل مي‌دهند؛ اما در قرآن مجيد تثليث نفي شده و حضرت عيسي (ع) تنها با عنوان رسول الله معرفي مي‌شود. درباره اختصاص روح القدس به عيسي (ع) گفته شده: بدين سبب كه وي از كودكي تا به آخر عمر در آغوش تأييد جبرئيل بوده است. "اذ ايّدتُكَ بِروُحِ الْقُدُس" (مائده، 110).

ابوالبشر

كنيه حضرت آدم (ع) و به معناي پدر آدميان است.

 

 

 

 

 

 

انسان شناسی2

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. كاربردهاي واژه‌ي‌ انسان و مرادف‌هاي آن در قرآن؛ 2. ديدگاه قرآن درباره‌ي آفرينش انسان؛ 3. چگونگي پيدايش و آفرينش حضرت آدم از نگاه قرآن؛ 4. پديد نيامدن حضرت آدم از نسل‌هاي ديگر با استناد به قرآن.

در اين درس با كاربرد واژه‌ي "انسان" و واژه‌هاي مرادف با آن در قرآن آشنا مي‌شويم و تفاوت معنايي آن‌ها را درمي‌يابيم. اين واژه‌ها عبارتند از: انسان، بشر، ناس، اناس، انس و بني آدم. بحث از اين‌كه اين الفاظ از چه ريشه‌اي گرفته شده‌اند، در فهم معناي آن‌ها دخالت ندارد؛ بلكه بايد تفاوت كاربردهاي آن را بررسي كنيم:

تفاوت لفظ "انسان و بشر": انسان، اسم جنس فردي است؛ ولي بشر، هم به صورت اسم جنس فردي و هم اسم جنس جمعي به كار مي‌رود؛

تفاوت‌هاي واژه‌هاي "ناس" و "اناس": همه اين الفاظ، اسم جمعند؛ ولي "ناس" به كل انسان‌ها هم اطلاق مي‌شود؛ اما "اناس" معمولاً به دسته‌اي از انسان‌ها.

"انس" نيز - مانند بشر - درباره مجموع انسان‌ها به كار مي‌رود؛

"بني آدم": اين واژه نيز به همه‌ي انسان‌ها گفته مي‌شود؛ زيرا از نظر قرآن همه انسان‌ها از نسل آدمند.

چرا در قرآن كريم الفاظ متعددي درباره انسان به كار رفته است؟

Top of Form


  زيرا الفاظ با يكديگر تفاوت معنايي دارند و با يكديگر ناسازگارند؛

  چون هيچ يك از الفاظ نمي‌تواند به تنهايي درباره انسان به كار رود؛

  فصاحت و بلاغت قرآن اين اقتضا را دارد؛

  صرفاً براي تنوع و ملال‌آور نبودن است.

كدام‌يك از الفاظي كه در قرآن كريم در خصوص انسان به كار رفته، ‌در فارسي بيشتر كاربرد دارد؟

Top of Form


  انسان و بشر؛

  ناس و بني آدم؛

  آدم و بشر؛

  هيچ‌كدام.

واژه‌ي "انسان" و مرادفات آن در قرآن

با نگاهي اجمالي مي‌توان اين الفاظ را در مورد انسان در قرآن يافت: انسان، بشر، ناس، اُناس، انس، إنسي، أناسي و بني آدم. بحث درباره اين الفاظ از اين جهت كه از چه ريشه‌اي گرفته شده‌اند و به چه مناسبتي به هر يك اطلاق مي‌شود (نظير آنچه كه در مورد واژه "انسان" برخي گفته‌اند از ريشه ي انس است و برخي نظر داده‌اند كه از مادّه نسيان است) تأثيري در فهم معناي هر يك از آن‌ها به عنوان يك اسم عام براي اين نوع از موجودات ندارد.

در ميان مفسّران گاهي اختلافاتي از جهت استعمال اين واژه‌ها وجود دارد كه آيا مرادفند يا با هم فرق دارند، و اگر فرق دارند، اين فرق جنبه ي دستور زباني دارد يا از لحاظ معناست؟

پاسخ اجمالي آن است كه گاهي فصاحت و بلاغت، مقتضي اين نوع كاربرد مترادفات است. گاهي اين ظرايف را كساني كه ذوق لطيف و والايي دارند درمي‌يابند، گاهي هم قابل تبيين نيست؛ ولي چون ما بر آنيم كه قرآن در بالاترين ستيغ بلاغت و فصاحت نازل شده، معتقديم كه اين‌جا اين واژه و جاي ديگر، واژه ديگر مناسب بوده است.

تنها فرقي كه در مورد كاربرد دو لفظ انسان و بشر وجود دارد، اين است كه انسان بر جمع اطلاق نمي‌شود و اسم جنسِ فردي است؛ ولي بشر، هم به صورت اسم جنس فردي و هم اسم جنس جمعي به كار مي‌رود: "إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ". و در آية: "وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُون؛ هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشري را از گلِ خشكيده‌اي كه از گلِ بدبويي گرفته شده، مي‌آفرينم." (حجر، 28) در مورد فرد؛ و در آيه:

"إِذَا أَنتُم بَشَرٌ تَنتَشِرُونَ؛ سپس به ناگاه انسان‌هايي شديد و در روي زمين گسترش يافتيد". (روم، 20) در مورد جمع استعمال شده است؛ ولي بازگشت اين فرق هم به دستور زبان و صرفاً قراردادي است.

ناس، اناس و انس، همه اسم جمعند؛ امّا تفاوت‌هايي در كاربرد دارند: ناس به كلّ انسان‌ها هم اطلاق مي‌شود؛ ولي اناس معمولاً به دسته‌اي از انسان‌ها گفته شده است. [در داستان لوط، قوم او درباره وي و مؤمنان به او گفتند:] "إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يتَطَهَّرُونَ؛ كه اينها انسان‌هايي پاك‌دامن هستند". (نمل، 56) كه باز اين فرق، دستور زباني و قراردادي است.

انس بر مجموع انسان‌ها اطلاق مي‌شود [مثل جنّ كه بر مجموع اين طايفه اطلاق مي‌گردد] و از اين جهت مانند بشر است كه بر همه انسان‌ها اطلاق مي‌گرديد: "لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الْجِنُّ...؛ اگر همه انسان‌ها و جن‌ها جمع شوند." (اسراء، 88)

يكي از الفاظ، بني‌آدم است كه چون از نظر قرآن همه انسان‌ها از نسل آدمند، به آن‌ها بني‌آدم گفته مي‌شود. برخي گمان کرده‌اند كه "آدم" هم اسم جنس است و همان‌گونه كه ما آن را در فارسي تقريباً مرادف انسان به كار مي‌بريم، در قرآن هم‌چنين است؛ امّا هر كس با اندك آشنايي به زبان عربي مي‌داند كه آدم - مانند عيسي و موسي - اسم خاصّ است و در قرآن به ساير انسان‌ها هرگز اطلاق نمي‌شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. الفاظي كه در قرآن كريم درباره انسان به كار رفته است، عبارتند از: انسان، بشر، ناس، اناس، انسي، اناسي و بني آدم؛

2. فصاحت و بلاغت قرآن، مقتضي كاربرد الفاظ مترادف است؛

3. فرق "انسان" و "بشر" در اين است كه انسان بر جمع اطلاق نمي‌شود؛

4. "ناس" به همه انسان‌ها و "اُناس" به گروهي از آن‌ها گفته مي‌شود. "انس" نيز بر مجموع انسان‌ها اطلاق مي‌گردد؛

5. "بني آدم" هم بر همه‌ي انسان‌ها اطلاق مي‌شود.

فرق كاربرد واژه "انسان" و "بشر" در اين است كه ..........

Top of Form


  "انسان" اسم جنس فردي و "بشر" اسم جنس جمعي است؛

  "انسان" اسم جنس جمعي؛ ولي "بشر" اسم جنس فردي است؛

  "انسان" اسم جنس فردي؛ ولي "بشر" هم اسم جنس فردي و هم اسم جنس جمعي است؛ 

  "انسان" اسم جنس و "بشر" اسم جنس جمعي است.

فرق كاربرد واژه "ناس" و "اناس" اين است كه .........

Top of Form


  "ناس" بر گروهي از انسان‌ها و "اناس" بر كل انسان‌ها اطلاق مي‌شود؛

  "ناس" در مورد همه انسان‌ها و "اناس" درباره گروهي از آنان به كار مي‌رود؛

  "ناس" اسم جنس فردي و "اناس" اسم جنس جمعي است؛

  "ناس" اخصّ از "اناس" مي‌باشد.

چرا در قرآن كريم واژه "بني آدم" به كار رفته است.

Top of Form


  زيرا اين لفظ عام است؛

  چون از نظر قرآن كريم همه انسان‌ها از نسل آدمند؛

  به اين دليل كه اضافه "بني آدم" مفيد عموم است؛

  چون اين لفظ در فارسي نيز عام است.

در اين قسمت مي‌آموزيم كه قرآن كريم مسئله‌ي آفرينش انسان را مطرح كرده است و به طور كلي دو دسته آيات در اين زمينه وجود دارد:

أ‌. آياتي كه به آفرينش نخستين انسان نظر دارند؛

ب‌. آياتي كه به خلقت همه انسان‌ها مي‌پردازند.

آيات دسته‌ي اول، آفرينش نخستين انسان را از خاك مي‌دانند؛ ازاين‌رو كه او مبدأ وجود همه‌ي انسان‌هاست، مي‌توان گفت همه انسان‌ها از خاك آفريده شده‌اند. در اين آيات لفظ عام "بشراً" براي حضرت آدم به كار رفته؛ ولي چون خصوصيت مصداق بر آن لحاظ نشده، مجاز نيست. كاربرد لفظ "خليفه" در مورد حضرت آدم نيز، اين چنين است؛ البته بقيه‌ي افراد را هم نفي مي‌كنند و براي اثبات يا نفي مصداقي ديگر، به دليل خارجي نياز داريم.

به شيوه تجربي به چگونگي كدام‌يك از خلقت انسان نخستين و آفرينش انسان‌هاي بعدي مي‌توان پي برد؟

Top of Form


  آفرينش انسان نخستين؛

  خلقت انسان‌هاي بعدي؛

  هر دو؛

  انسان‌هاي ما قبل تاريخ.

علاوه بر حضرت حوّا، چند تن از انسان‌ها به وسيله نطفه خلق نشده‌اند؟

Top of Form


  حضرت آدم و حضرت ادريس عليهما السلام؛

  حضرت آدم و حضرت عيسي عليهما السلام؛

  پنج تن از انبيا؛

  برخي از انبياي بني اسرائيل.

آفرينش انسان در قرآن

آيات مربوط به آفرينش انسان در قرآن از جهاتي با يكديگر تفاوت دارند. برخي از اين آيات درباره‌ي آفرينش نخستين انسان است. طبعاً هنگامي كه مبدأ نخستين انسان روشن شد، مبدأ وجود همه انسان‌هاي ديگر نيز از جهت تاريخي روشن مي‌شود؛ يعني اگر بگوييم آدم از گِل آفريده شده است، صحيح است كه بگوييم همه انسان‌ها از خاك آفريده شده‌اند؛ اين به يك اعتبار است. به اعتبار ديگر، همه انسان‌ها، جداگانه لحاظ مي‌شوند و البته اين لحاظ، لحاظ اول را نفي نمي‌کند.

بر اساس اين اعتبار مي‌گوييم هر انساني غير از آدم و عيسي (ع) از نطفه آفريده شده و نطفه از موادّ غذايي و مواد از گوشت حيوانات و ميوه‌ها و درختان و مواد معدني و ... همه به زمين بازمي‌گردد؛ پس مي‌توان مبدأ آفرينش هر انساني را از خاك دانست. برخي آيات تنها درباره شخص حضرت آدم است و برخي ديگر ممكن است عموميّت داشته باشد و در مورد همه‌ي انسان‌ها به كار رود:

- "إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ ؛ من بشري را از گِل خشكيده‌اي كه از گِل بدبويي گرفته شده، مي‌آفرينم. هنگامي كه كار آن را به پايان رساندم و از روح خود در آن دميدم، همگي بر او سجده كنيد". (حجر، 29 و 30)

- "إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ ؛ من بشري را از گل مي‌آفرينم. هنگامي كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براي او به سجده افتيد". (ص،72)

كاملاً روشن است كه شخص خاص، يعني حضرت آدم منظور است؛ زيرا در آن‌جا كه ابليس مي‌گويد: "لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ؛ همه فرزندانش را گمراه خواهم ساخت" (اسراء ، 62) اگر همه انسان‌ها منظور بودند، ديگر "ذرّيته" نمي‌گفت.

پس در اين مورد، "بشراً" اسمي عام است كه مورد استعمال آن، يك فرد است و اين استعمال، يعني كاربرد اسم عام براي اطلاقِ به فرد، "حقيقت" است نه "مجاز"؛ زيرا خصوصيّت آن مصداق در اين اطلاق، ملحوظ نيست. در حالي كه اگر ما اسم عامي به كار ببريم در خصوصِ يك مصداق (يعني مثلاً به جاي اين‌كه اسم شخصي "علي" را به كار ببريم، كلمه "انسان" را به عنوان اسم خاصّ او استعمال كنيم) اين "مَجاز" است.

وقتي خدا مي‌فرمايد: "إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا" و مقصود از اين بشر، حضرت آدم باشد، اين مجاز نيست. همين‌طور است وقتي مي‌فرمايد: "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً ؛ من در روي زمين جانشيني قرار خواهم داد". (بقره،30)

خليفه اسم عام است؛ ولي چون در مورد شخص حضرت آدم به كار برود، مجاز نيست، و اگر دليلي بر تعميم نداشته باشيم، درباره ساير انسان‌ها جاري نخواهد بود. اگر دليلي نداشته باشيم كه غير از حضرت آدم در ميان انسان‌ها خليفه‌ي ديگري هم هست، نمي‌توانيم بگوييم چون حضرت آدم خليفه بود، پس همه انسان‌ها، خليفه خدا هستند. اين آيه بيش از اين را اثبات نمي‌کند، مگر آن‌كه دليل ديگري داشته باشيم.

"إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً" (بقره،30)، مثل "إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ" (حجر،28) است.

اگر خدا تنها آدم را خلق فرموده بود و بنا نبود انسان ديگري به وجود آيد، اين كلام صحيح بود؛ پس با اين‌كه كلمات "بشر" و "خليفه" اسم عام است، تعميم آن را بايد با دليل ديگري اثبات كرد. در فارسي مي‌گوييم: امروز معلّمي به شاگردي درس داد. در اين‌جا معلّم و شاگرد، هر دو اسم عام هستند؛ امّا جمله دلالت ندارد بر اين‌كه همه‌ي معلّم‌ها به همة شاگردها درس داده باشند. "إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا" هم چنين نيست كه هرچه كلمه بشر بر آن قابل اطلاق است. در آيه منظور شده است، خود اين تعبير، چنين دلالتي ندارد؛ بلكه كافي است يك فرد به وجود آيد و اسم بشر بر او قابل اطلاق باشد و همه اين مطالب هم مخصوص او باشد.

متقابلاً، وقتي مي‌گوييم اين آيه در مورد حضرت آدم است، به معناي نفي ديگري هم نيست تا اگر دليلي به دست آمد، در تعارض با آيه باشد. اين آيات به خودي خود نه نفي و نه اثبات، بلكه "اهمال" دارد. حضرت آدم خليفه خدا بود؛ امّا آيا كس ديگر نبود؟ آيه چيزي نمي‌گويد. آيا كس ديگري بود؟ اين را هم نمي‌گويد. پس براي اثبات يا نفي، دليل خارجي لازم است.

 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. برخي آيات قرآن، به آفرينش انسان نخستين نظر دارد و خلقت او را از خاك مي‌داند، و به دليل آن‌كه ديگر انسان‌ها از نسل اويند، مي‌توان گفت كه همه انسان‌ها از خاك آفريده شده‌اند؛‌

2. برخي آيات ديگر ، آفرينش همه انسان‌ها را مطرح كرده‌اند؛

3. آياتي كه خلقت حضرت آدم را بيان كرده‌، دو واژه‌ عام "بشراً" و "خليفه" را درباره‌ي وي به كار برده‌اند. در اين كاربردها چون خصوصيت مصداق لحاظ نشده، مجازي صورت نگرفته است؛ ولي اگر دليلي بر تعميم نسبت به مصداق‌هاي ديگر نداشته باشيم، نمي‌توانيم ديگران را خليفه خدا بدانيم.

چرا با اين‌كه فقط آفرينش حضرت آدم از خاك بوده، درست است كه بگوييم "همه انسان‌ها از خاك آفريده شده‌اند"؟

Top of Form


  به اين دليل كه خاك در همه دوران‌ها وجود دارد؛

   زيرا حضرت آدم، منشأ آفرينش بقيه انسان‌هاست؛

  چون آدم‌هاي ديگر نيز، از گياهان و جانوران تغذيه مي‌كنند كه در خاك است؛

  چون كره خاكي، محل زندگي همه انسان‌هاست؛

چرا با اين‌كه لفظ "بشراً" و "خليفه" عام است، به صورت حقيقت در مورد حضرت آدم به كار رفته است؟

Top of Form


  زيرا حضرت آدم از شرافت خاصي برخوردار است؛‌

  چون خصوصيت مصداق در آن لحاظ نشده است؛ 

  به اين دليل كه حضرت آدم نخستين انسان مي‌باشد؛

  زيرا حضرت آدم پدر همه انسان‌هاست.

براي عموميت يافتن لفظ "خليفه" و اطلاق آن بر غير حضرت آدم چه چيزي نياز داريم؟

Top of Form


  رجوع به اصول محاوره؛

  دليل خارجي؛

  وضع جديد اين لغت براي غير حضرت آدم؛

  رجوع به مفسّران.

در اين قسمت بيان مي‌شود كه حضرت آدم به طور مستقيم از خاك آفريده شده و واسطه‌اي در بين نبوده است. آياتي از قرآن كريم بر اين نكته دلالت مي‌كنند؛ از جمله آيه 59 سوره آل عمران كه آفرينش حضرت عيسي را به حضرت آدم تشبيه مي‌كند. در روايتي نيز آمده است كه مسيحيان نجران نام پدر رسول خدا را پرسيدند. پس از آن‌كه پيامبر پرسش آنان را پاسخ گفت، دوباره پرسيدند: عيسي پسر كيست؟ آنان با اين پرسش مي‌خواستند اثبات كنند كه حضرت عيسي چون پدر ندارد، پسر خداست؛ ولي آيه بالا نازل شد و پاسخ آنان را داد و فهماند كه حضرت عيسي مانند حضرت آدم، به امر الاهي بدون پدر و مادر به دنيا آمد.

پس از گذراندن اين قسمت مي‌توان به مسيحيان اثبات كرد كه حضرت عيسي همانند حضرت آدم به امر الاهي بدون پدر به دنيا آمده؛ البته تفاوت تولد اين بزرگوار در اين است كه حضرت آدم بدون پدر و مادر متولد شده؛ ولي حضرت عيسي از دامان مادري پاك به دنيا آمده است.

انسان نئاندرتال چه تفاوتي با انسان تكامل يافته دارد؟

Top of Form


  راست قامت نيست؛

  همه ويژگي‌هاي او همانند انسان كامل است و فقط عقل ندارد؛

  تفاوتش فقط در نحوه راه رفتن اوست؛

  فقط نمي‌تواند سخن بگويد.

آنان كه آفرينش انسان را مستقيماً از خاك نمي‌دانند، اولين مخلوق از خاك را چه چيز فرض مي‌كنند كه در اثر تكامل به انسان تبديل شد؟

Top of Form


  اتم؛

  ميكروب؛

  باكتري؛

  موجودي تك ياخته. 

آفرينش آدم

از چندين آيه كه در درس پيش گذشت، برمي‌آيد كه نخستين فردي كه "انسان و بشر" ناميده شده، حضرت آدم است.

در اين‌جا اين پرسش مطرح است كه آفرينش آدم از خاك، به چه معناست؟ آيا بدين معناست كه مستقيماً از خاك آفريده شده است يا ممكن است بين خاك و حضرت آدم، انواع ديگري از موجودات واسطه بوده‌اند و چون خلقت آن‌ها (نيز) منتهي به خاك مي‌شده، لذا گفته شده كه آدم از خاك آفريده شده است؟

آيا بين خاك و آدم، نخست موجودي تك‌ياخته به وجود آمد و بعد كامل‌تر و كامل‌تر شد تا رسيد به حيواني كامل مثل ميمون و بعد به نيمه انسان و سپس انسان نئاندرتال كه تنها راست قامت بوده، اما عقل نداشته و سپس كامل‌تر شده كه نخستين نمونه‌اش حضرت آدم بوده است؟ آيا اين نظر، با سياق آيه سازگار است يا نه؟

در نخستين نظر، اين احتمال، در حدّ يك احتمال قابل دفع نيست؛ يعني هنگامي كه مي‌گويد انسان از خاك آفريده شده است، منافاتي ندارد با اين‌كه خاك به چيزي تبديل و آن‌گاه به انسان تبديل شده باشد؛ ولي در برخي آيات، قرائني هست كه اين احتمال را دفع مي‌کند. روشن‌ترين اين آيات؛ آيه‌ 59 سوره‌ي آل عمران است:

"إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ؛ مثل عيسي نزد خداوند، همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود "باش" او هم فوراً موجود شد". (آل عمران،59)

پس از سركوب شدن بسياري از مشركان و گسترش نسبي اسلام، نصاراي نجران، هيئتي را براي مباحثه به مدينه فرستادند كه "وفد نجران" نام‌ دارد. آنان به مسجد مدينه آمدند و نخست عبادت خود را انجام دادند و سپس با پيامبر(ص) به بحث پرداختند:

ـ شما فرزند كه هستيد؟

ـ عبدالله

ـ موسي پسر كه بود؟

ـ عمران

ـ عيسي پسر كيست؟

بنا به روايت، پيامبر مكث فرمودند و آيه‌ي مذكور نازل شد: "إنّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ". يهوديان مي‌گفتند ـ العياذ بالله ـ عيسي به طور نامشروع به دنيا آمده است؛ ولي پيامــبر (ص)، دامان مريم (س) را از تهمت يهود پاك فرمود و پذيرفت كه عيسي پدر انساني نداشته است.

مسيحيان مي‌گفتند حال كه عيسي پدر انساني ندارد، پس پدرش خداست. آيه در مقام پاسخ به اين شبهه نازل شد: آيا شما معتقد نيستيد كه آدم پدر ندارد؟ عيسي هم مثل اوست؛ همان‌طور كه او پدر نداشت و شما قبول داريد، عيسي نيز پدري ندارد و به امر خدا موجود شده است.

اين استدلال به درستي نشان مي‌دهد كه اگر فرض كنيم حضرت آدم از نسل ميانگيني بين خاك و خود به وجود آمده، (مثلاً از انسان‌هايي كه عقل نداشته‌اند)؛ اين استدلال نمي‌تواند استدلال تامّي باشد؛ زيرا نصاراي نجران مي‌توانستند بگويند حضرت آدم از نطفه‌ حيواني به وجود آمده است. اگر ما اين استدلال را تمام بدانيم ـ كه هست ـ ناچار بايد بپذيريم كه حضرت آدم از نسل هيچ موجود ديگري به وجود نيامده است.

برخي گمان کرده‌اند كه درست به دليل همين آيه، آدم از نسل موجود ديگري است؛ زيرا آيه عيسي را به آدم تشبيه كرده است و عيسي هم مادر داشته است؛ پس آدم نيز، دست‌كم، بايد مادري داشته باشد! پاسخ اين توهم آن است كه آيه عيسي را به آدم تشبيه كرده است و نه به عكس! بايد ديد وجه شبه چيست و مسئله بر سر چه بود كه آيه نازل شد؟ صحبت بر سر آن بود كه عيسي پدر ندارد و آيه مي‌فرمايد آدم هم مثل او، پدر نداشت.

تشبيه، در يك جهت مشترك بين دو چيزي است كه در "مشبّه به" محرز باشد. "مشبّه به" حضرت آدم است كه مورد قبول طرفين بود. عيسي را نيز تشبيه به آدم كرده است. لازمه‌ي اين امر، اين نيست كه آنچه در عيسي وجود دارد در آدم هم باشد. اگر مي‌گوييم فلاني مثل شير است نه به اين معناست كه فلاني در همه چيز عين شير است؛ تنها در دليري كه وجه شبه است مانند اوست؛ پس آيه تنها بر اين دلالت دارد كه حضرت عيسي مانند حضرت آدم از پدري متولّد نشده است.

آيه‌ي ديگري نيز وجود دارد كه بيانگر همين نكته است:

"بَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ ؛ و آفرينش انسان را از خاك آغاز كرد. سپس نسل او را از عصاره‌اي از آب ناچيز آفريد". (سجده، 7 و 8)

تفصيلي كه اين آيه بين آفرينش انسان نخستين و نسل‌هاي بعد قايل شده است، به روشني دلالت دارد بر اين‌كه نحوه‌ي آفرينش آنان با هم متفاوت است. اگر همه انسان‌ها از "ماء مهين" خلق شده بودند، كه حضرت آدم هم جزو آن‌ها محسوب بود، اين تفصيل وجهي نداشت.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. نخستين انسان؛ يعني حضرت آدم عليه السلام به طور مستقيم از خاك آفريده شده است؛

2. برخي معتقدند اولين موجود، موجودي تك‌ياخته‌اي كه در اثر تكامل به ميمون و سپس به انسان نئاندرتال و آن‌گاه به انسان ذي‌شعور تبديل شده است؛

3. آيات قرآن كريم در آفرينش حضرت آدم (نخستين انسان) از خاك واسطه‌اي نمي‌بيند؛

4. در برخي از آيات آفرينش حضرت عيسي عليه السلام - در نداشتن پدر - به حضرت آدم عليه السلام تشبيه شده و پسر خدا بودن حضرت عيسي را نفي كرده است.

قرآن كريم كدام‌يك از ديدگاه‌هاي ذيل را تأييد مي‌كند؟

Top of Form


  حضرت آدم در اثر تكامل موجودي تك‌ياخته‌اي پديد آمد؛

  حضرت آدم مستقيماً از خاك آفريده شد؛

  حضرت آدم مستقيماً از انسان نئاندرتال آفريده شد؛

  هيچ نظريه خاصي نمي‌توان ارائه كرد.

چگونه مي‌توان اثبات كرد كه حضرت عيسي عليه السلام پسر خدا نيست؟

Top of Form


  با جست‌وجو در زندگي شخصي او؛

  با استناد به ادعاي مسلمانان؛

  با تشبيه وي به حضرت آدم؛

  با مطالعه انجيل.

چرا با استناد به تشبيه حضرت عيسي به حضرت آدم نمي‌توان اثبات كرد كه حضرت آدم نيز مادري داشته است؟

Top of Form


  چون قرآن كريم متعرض آن نشده است؛

  زيرا حضرت آدم مستقيماً از خاك آفريده شده است؛

  به اين دليل كه مسيحيان نجران يقين داشتند كه حضرت آدم مادري نداشت؛

  زيرا مورد سؤال و وجه تشبيه، نداشتن پدر است و حضرت عيسي به حضرت آدم تشبيه شده، نه به عكس.

قرآن كريم آغاز نسل كنوني انسان را چه موجودي مي‌داند؟ آيا مي‌توان حضرت آدم را "ابوالبشر" ناميد با آن‌كه پيش از آدم يا هم‌زمان با او انسان‌هاي ديگري وجود داشتند و آدم از ميان آن‌ها برگزيده شده است؟ نظر قرآن كريم دراين‌باره چيست؟

در اين درس مي‌آموزيم كه در قرآن كريم حضرت آدم، ابوالبشر ناميده نشده؛ ولي با لفظ "ابويكم" به اين معنا اشاره مي‌كند؛ بنابراين حضرت آدم، پدر همه انسان‌هاست و واسطه‌ي ديگري در كار نيست. از طرف ديگر اگر خداوند بخواهد كسي را بر آيندگان برتري دهد، حضور آنان لزومي ندارد؛ زيرا مقصود از برگزيدن حضرت آدم، عصاره‌گيري و گزينش تكويني نيست؛ بلكه گزينش تشريفي است؛ ازاين‌رو حضور هيچ فردي لازم نمي‌باشد.

با گذراندن اين درس مي‌توانيد به شبهه‌ي كساني كه معتقدند پيش از حضرت آدم بايد انسان‌هايي حضور داشته باشند تا ايشان از ميان آن‌ها برگزيده شده باشد، پاسخ دهيد.

اگر بشر بتواند جنين انساني را در آزمايشگاه پرورش دهد، كدام مرحله است كه به هيچ روي نمي‌توان آن را انجام دهد تا جنين مزبور به يك انسان كامل تبديل شود؟

Top of Form


  مرحله تقسيم سلول‌ها؛

  مرحله تمايز اعضا؛

  مرحله دميده شدن روح؛

  مرحله تكميل مغز.

از نظر قرآن كريم ادامه نسل بشر به وسيله ............

Top of Form


  خلق جديد از خاك انجام مي‌شود؛

  خاك صورت مي‌پذيرد؛

  نطفه امكان‌پذير مي‌شود؛

  هيچ‌كدام.

برخي درباره اين استدلال از جهاتي تشكيك کرده‌اند.

گاه مي‌گويند: قرآن تصريح ندارد كه آدم پدر انسان‌هاست؛ بلكه موجودي به نام آدم را معرفي كرده و مي‌گويد بر همه انسان‌ها برتري دارد و از ميان انسان‌هاي ديگر انتخاب شده است؛ پس بايد در زمان وي يا پيش از او، انسان‌هاي ديگري هم مي‌بوده‌اند تا از ميان آن‌ها انتخاب شده باشد. و اين لقب "ابوالبشر" هم كه براي او مي‌گويند، در قرآن نيست. و حتي مي‌گويند: در قرآن آياتي داريم كه دلالت دارد بر اين‌كه قبل از آدم انسان‌هايي بوده‌اند؛ مانند:

"إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ ؛ خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برتري داد". (آل عمران،33)

زيرا:

اولا: كلمه "اصطفاء" به معناي برگزيدن ممتاز از ميان اشياي مشابه است؛ پس بايد چيزهاي ديگري وجود داشته باشد تا از ميان آن‌ها ممتاز برگزيده شود. وقتي عسل و موم مخلوط است، جدا كردن آن‌ را "اصطفاء" مي‌گويند؛

ثانياً: عطف نوح و ابراهيم و... دلالت دارد بر اين‌كه گزينش حضرت آدم (ع) هم مانند گزينش ايشان بوده است؛ بنابراين همان‌گونه كه نوح را همگنان انسان‌هاي معاصرش انتخاب كرد؛ در مورد آدم هم بايد انسان‌هايي نظير او مي‌بودند تا از ميان آن‌ها انتخاب شده باشد؛ پس آدم ابوالبشر نيست و انسان‌هاي ديگر هم بوده‌اند.

در پاسخ مي‌گوييم: قرآن خود، آدم را ابوالبشر مي‌داند و در برخي از آيات تصريح شده است كه آدم و همسرش پدر و مادر انسان‌ها هستند:

"يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ؛ اي فرزند آدم! مبادا شيطان شما را بفريبد چنان‌كه پدر و مادرتان را فريفت". (اعراف،27)

پس قرآن، آدم و همسرش را به عنوان پدر و مادر انسان‌ها معرّفي كرده است. درست است كه لفظ ابوالبشر نداريم؛ اما آيا "ابوين" همان معنا را نمي‌رساند؟ آيا حتماً بايد لفظ "ابوالبشر" در قرآن آمده باشد؟ بنابراين، اين موضوع كه حضرت آدم، ابوالبشر است، در واقع يك تعبير قرآني است؛ امّا آيا قبل از آدم، انسان‌هاي ديگري هم بوده‌اند يا نه؟ قرآن دراين‌باره مطلبي نفرموده و ما هم از پيش خود نفياً يا اثباتاً چيزي نمي‌توانيم بگوييم.

و امّا در مورد "اصطفاء" كه دلالت بر گزينش از ميان همگنان دارد، نخست سؤال مي‌کنيم كه آيا گوينده اين اشكال، اصطفاء را حقيقي مي‌داند يا تشريفي و اعتباري؟ يعني منظور قرآن آيا اين است كه تكويناً آدم را برگزيديم يا اين‌كه مقامي به او داديم و با آن، او را بر انسان‌هاي ديگر برگزيديم؟ گويا گوينده تصوّر كرده است كه منظور از "اصطفاء" عصاره‌گيري است. اگر اينطور توهم كرده است، بايد گفت قرآن چنين نمي‌فرمايد. آيه مي‌گويد: "إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى ... عَلَى الْعَالَمِينَ" نه "مِنَ العالمين". اصطفاء هنگامي كه با "عَلي" متعدي مي‌شود، يعني برتري دادن. مفاد آيه جز اين نيست كه ما اينان را بر ساير مردم برتري داديم؛ پس مسئله عصاره‌گيري و گزينش تكويني از ميان همگنان در ميان نيست.

اكنون مي‌پرسيم آيا هنگامي كه خدا بخواهد انساني را بر انسان‌هاي ديگر برتري دهد، آيا بايد حتماً انسان‌هاي ديگري قبل و يا هم‌زمان با وي، وجود داشته باشند؟ خدايي كه محيط بر همه زمان‌ها و مكان‌هاست مي‌تواند بگويد كه انساني را بر همه انسان‌هايي كه از پس او مي‌آيند، ترجيح دادم. درباره‌ي پيامبر اكرم (ص) مي‌تواند بفرمايد كه او را بر همه آن‌هايي كه روي زمين به وجود آمده و به وجود مي‌آيند، برتري دادم. اگر هم تنزّل كنيم و بپذيريم كه لازم است در عصر حضرت آدم، انسان‌هايي ديگر نيز باشند، مي‌توانند فرزندان خود او بوده باشند.

و امّا در مورد تساوي بين معطوف‌ها در يك يا چند عطف و اين‌كه گفته‌اند چون در آيه آدم همراه با نوح و ابراهيم آمده و آن‌ها در زمان خود از ميان انسان‌هاي موجود برگزيده شده‌اند؛ پس آدم نيز بايد از ميان انسان‌هاي ديگر هم‌عصر خود برگزيده شده باشد؛ بايد بگوييم:

اوّلاً؛ اين عطف هيچ دلالتي بر اين مسئله ندارد؛ زيرا اگر يك جهت مشترك بين چند نفر وجود داشته باشد، به معناي اشتراك در همه خصوصيّات نيست. و ثانياً؛ در مورد نوح و ابراهيم و ديگران هم ممكن است برتري بر آيندگان نيز منظور باشد و اگر فرضاً در زمان آن‌ها هم انسان‌هايي نبود، آيا اشكالي داشت كه خداوند بفرمايد آنان را بر تمام جهانيان برتري داديم؟

پس آيه دلالتي ندارد بر اين‌كه آدم از نسل انسان‌هاي ديگر به وجود آمده است. برعكس، آياتي وجود دارد كه مي‌فرمايد همه انسان‌هاي مخاطب قرآن، بالفعل و بالقوّه، از نسل حضرت آدم و همسر اويند: بهترين نمونه آيه زير مي‌باشد:

"يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَنِسَاء ...؛ همه شما انسان‌ها از نسل يك مرد و يك زن آفريده شديد و از آن دو اين همه مردان و زنان به وجود آمدند و در روي زمين پراكندند". (نساء،1)

"يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛ همه شمايان را از يك انسان مرد و يك انسان زن آفريديم و اختلافاتي كه بين شما در قبيله يا رنگ وجود دارد براي آن است كه از هم بازشناخته گرديد و اين اختلافات موجب افتخار كسي نبايد باشد، كرامت و برتري انسان‌ها به تقواست ... ". (حجرات، 13)

خداي متعال تأكيد مي‌فرمايد كه همه از يك مرد و يك زن آفريده شده‌ايد و از اين جهت، جاي افتخار و تفاخر از نظر نَسَب براي كسي وجود ندارد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. برخي مي‌گويند: قرآن تصريح نمي‌كند كه آدم، پدر انسان‌هاست؛ ‌بلكه فقط موجودي به نام آدم را معرفي مي‌كند كه از ميان انسان‌ها برگزيده شد. لازمه‌ي برگزيده شدن هم اين است كه هم‌زمان يا پيش از او انسان‌هايي وجود داشته باشد؛

2. پاسخ مي‌دهيم كه در قرآن كريم با لفظ "ابويكم" بيان شده كه آدم و حوّا پدر همه‌ي انسان‌ها هستند. از طرف ديگر برگزيدن تكويني و عصاره‌گيري درباره‌ي حضرت آدم صورت نگرفته تا حضور انسان‌هاي ديگر لازم باشد؛ بلكه برگزيدگان ايشان، تشريفي است. در اين صورت حضور ديگر انسان‌ها پيش از وي يا هم‌زمان با ايشان لزومي ندارد.

ماده اوليه آفرينش حضرت آدم و نسل - طبق آيه 7 و 8 سوره سجده - به ترتيب عبارتنداز:

Top of Form


  خاك - عصاره‌اي از آب ناچيز؛‌

  خاك - انسان‌هاي ديگر؛

  گل - آب ناچيز؛

  آب ناچيز - خاك.

برگزيده شدن حضرت آدم، از چه نوع برگزيدن است؟

Top of Form


  گزينشي از ميان جن و انس؛

  برگزيدن از ميان برخي از انسان‌ها؛

  حقيقي و تكويني؛

  تشريفي.


قرآن درباره انسان‌هايي پيش از حضرت آدم، ............

Top of Form


  صراحتاً وجود آن‌ها را نفي مي‌كند؛

  ساكت است؛

  به روشني وجود آن‌ها را اثبات مي‌كند؛

  برخي آيات ساكت و برخي صراحتاً وجود آن‌ها را اثبات مي‌كند.

از ظاهر برخي آيات قرآن برمي‌آيد كه همه‌ي انسان‌ها از "نطفه" آفريده شده‌اند؛ بنابراين به چه دليل اصرار مي‌كنيد كه حضرت آدم عليه السلام را از اين قاعده كلي استثنا كرده و ماده‌ي اوليه‌ي او را خاك بدانيد؟

در اين قسمت بيان مي‌كنيم كه چنين آياتي وجود دارد؛ ولي آيات ديگري نيز هست كه به روشني بيان فرموده حضرت آدم از خاك آفريده شده است؛ بنابراين ما چيزي از خود به قرآن نيفزوده‌ايم؛ بلكه اين خود قرآن است كه چنين استثنايي مي‌زند. علاوه بر اين، آياتي كه ماده اوليه‌ي انسان‌ها را "نطفه" مي‌داند، در مقام پند دادن و بيدار كردن انسان‌هاست تا به اصل خود بينديشند و مغرور نشوند؛ پس نمي‌توان عموميّتي از جهت ماده اوليه از آن‌ها استفاده كرد.

با گذراندن اين قسمت مي‌توانيد به شبهه كساني كه با استناد به ظاهر بعضي از آيات معتقدند همه انسان‌ها از نطفه آفريده شده‌اند، پاسخ دهيد.

واژه "علق" به چه معناست؟

Top of Form


  اسپرم؛‌

  تخمك؛

  سلول؛

  خون‌ بسته.

دو مرحله از مراحل شكل‌‌گيري جنين را نام ببريد.

Top of Form


  علقه، مضغه؛‌

  سلول، توده‌اي از سلول‌ها؛

  تكثير سلول‌ها، علقه؛

  اسپرم، حركت‌هاي دوري.

يك شبهه

برخي در مورد بعضي آيات كه ظاهراً مي‌گويد همه انسان‌ها از نطفه آفريده شده‌اند، مي‌گويند: پس حضرت آدم نيز بايد از نطفه آفريده شده باشد، و گرنه با ظاهر آيات كه دلالت بر عموميت حكم خلقت دارند، سازگار نيست. آياتي نظير:

- "خَلَقَ الإِنسَانَ مِن نُّطْفَة؛ انسان را از نطفه آفريد". (نحل،4)

- "إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ؛ ما انسان را از نطفه‌ي مختلطي آفريديم". (انسان،2)

- "خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ؛ انسان را از خون بسته‌اي آفريد". (علق،2)

به اين شبهه مي‌توان دو پاسخ داد:

1. بر فرض كه ظاهر اين آيات دلالت بر عموم داشته باشد، در قرآن صدها آيه عام وجود دارد كه با آيات ديگر تخصيص يافته و حكم آن‌ها استثنا خورده است؛ پس چه اشكالي دارد كه ميلياردها انسان بدين طريق آفريده شده و دو نفر استثنا شده باشند؟

2. مي‌توان گفت اصولاً اين آيات دلالتي بر عموميت ندارند تا نيازي به تخصيص داشته باشند. اين آيات غالباً در مقام آنند كه انسان را از مغرور شدن باز دارند و يا امكان معاد را گوش‌زد كنند و مي‌فرمايد كساني كه شك دارند در اين‌كه انسان دوباره زنده شود، بينديشند كه خود چگونه به وجود آمده‌اند. روشن است كه لازمه اين مطلب يك قاعده‌ي كلّي بدون استثنا نيست و حتّي نظر به عموميت ندارد؛ بلكه مي‌فرمايد انسان بدين‌گونه است؛ امّا آيا همة انسان‌ها بايد بدين‌گونه باشند تا مطلب تامّ و تمام باشد؟ خير؛ زيرا مقام، چنين اقتضايي ندارد. بنابراين دليلي بر اين‌كه آدم هم بايد از نطفه خلق شده باشد، نيست.

آيات ديگري نيز مشابه اين آيات هست كه همين مطلب درباره آن‌ها صادق است. تنها يك آيه است كه جنبه فنّي بيشتري دارد:

"وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ ؛ ما شما را آفريديم، سپس صورت‌بندي كرديم، بعد به فرشتگان گفتيم: "براي آدم خضوع كنيد". (اعراف ، 11)

به اين آيه نيز استدلال کرده‌اند كه معلوم مي‌شود قبل از حضرت آدم كساني بوده‌اند كه مخاطب "خلقناكُم" قرار گرفته‌اند؛ زيرا واژة ثُمَّ در آيه دلالت بر تراخي (بَعديّت پس از گذشت زمان) دارد؛ پس قبل از آدم انسان‌هايي بوده‌اند كه بعد از خلق و تصوير آن‌ها، به ملائكه گفته شده است: اسجدوا...

اين تقريباً فنّي‌ترين استدلالي است كه از آيات قرآني براي وجود انسان‌هايي قبل از حضرت آدم، عرضه شده است. در پاسخ آن مي‌گوييم:

اوّلا: به فرض كه آيه دلالت بر انسان‌هايي قبل از آدم بكند، هيچ دلالتي ندارد بر اين‌كه آدم از آن‌ها آفريده شده است. آنچه مورد تكيه قرآن است، اين است كه حضرت آدم از خاك آفريده شده است و چيزي بين آدم و خاك، واسطه نبوده است (طبق تقريري كه گذشت)؛ بنابراين با فرض اين‌كه انسان‌هايي هم قبل از آدم وجود داشته‌اند، مدّعاي استدلال كنندگان اثبات نمي‌شود؛

ثانياً: ثُمّ همه جا براي تراخي زماني نيست؛ در خود قرآن مواردي هست كه دلالتي بر تراخي زمان وقوعِ فعل و مدخول ثمّ ندارد. در سوره بلد مي‌فرمايد:

"... وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ * فَكُّ رَقَبَةٍ * أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ * يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ * ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ؛ و تو نمي‌داني آن گردنه چيست. آزاد كردن برده‌اي. يا غذا دادن در روز گرسنگي. يتيمي از خويشاوندان. يا مستمندي خاك‌نشين را. سپس از كساني باشد كه ايمان آورده و يكديگر را به شكيبايي و رحمت توصيه مي‌كنند". (بلد، 17ـ11)

آيا اين آيه دلالت مي‌کند بر اين‌كه ايمان بايد مؤخّر باشد؟ آيا اگر كسي نخست ايمان آورد و بعد اطعام يتيم كرد قبول نيست؟ روشن است كه چنين نيست. واژة ثمّ در اين‌جا دلالت بر تراخي در بيان دارد نه تراخي در وقوع فعل. در اين‌گونه موارد در فارسي مي‌گوييم: "علاوه بر". آيه هم مي‌گويد: اينها را گفتيم، ولي اينها كافي نيست؛ علاوه بر اين‌ها، بايد ايمان داشته باشيد؛

ثالثاً: اگر "ثم" دلالت بر تراخي زماني داشته باشد بايد همه انسان‌ها آفريده شده باشند؛ سپس خدا آدم را آفريده باشد! مگر "خلقناكم"، خطاب به همه انسان‌ها و از جمله خود ما نيست؟ اگر هست، آيا ما قبل از حضرت آدم آفريده شده‌ايم؟!

اين يكي از اساليب قرآن است و نمونه‌هاي بسياري نيز دارد كه نخست حكمي را براي يك كلّي اثبات مي‌کند، سپس يكي از افراد آن كلّي را به دليل خصوصيّتي كه دارد، برمي‌کشد؛ و اين اسلوب بيان، دلالتي بر تأخير زماني اين فرد خاص (آدم) ندارد.

 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي مي‌گويند: برخي آيات قرآن آفرينش همه انسان‌ها را از نطفه مي‌داند؛ بنابراين حضرت آدم نيز بايد از نطفه آفريده شده باشد. به اين شبهه دو پاسخ مي‌توان داد:

الف. بر فرض دلالت اين آيات بر عموم، آيات فراوان ديگري اين عموميت را تخصيص مي‌زند؛

ب‌. اين آيات عموميتي ندارند؛ زيرا اين دسته از آيات در مقام بر حذر داشتن انسان از غرور هستند.

2. عده‌اي معتقدند آيه 11 سوره اعراف "وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثَمَّ صَوَّرْناكُمْ...." دلالت مي‌كند كه پيش از حضرت آدم كساني بوده‌اند كه مخاطب "خَلَقْناكَمُ" قرار گرفته‌اند؛ زيرا "ثُمّ" بر "بعديّت پس از گذشت زمان" دلالت مي‌كند. به اين ادعا مي‌توان سه پاسخ داد:

الف. اگر هم اين آيه بر وجود انسان‌هايي پيش از حضرت آدم دلالت كند، بازگو نمي‌كند كه حضرت آدم از آن‌ها به وجود آمده است؛

ب‌. "ثمّ" همه جا بر "بعديّت زماني" دلالت نمي‌كند؛

ج‌. اگر "ثمّّ" بر "بعديت زماني" دلالت كند، بايد خداوند حضرت آدم را پس از آفرينش همه انسان‌ها بيافريند؛ زيرا "خَلَقْناكُمْ" خطاب به همه انسان‌هاست.

به اين ادعا كه "برخي آيات قرآن بيان مي‌كنند همه انسان‌ها از نطفه آفريده شده‌اند؛ پس نبايد حضرت آدم را استثنا كرد"، اين‌گونه پاسخ مي‌گوييم:

Top of Form


  در صورت عام بودن اين آيات، به آيات ديگر تخصيص مي‌خورند؛

  اين آيات را بايد تأويل برد؛

  اين آيات عموميتي ندارند؛

  گزينه‌هاي "أ" و "ج" درستند.

آياتي كه آفرينش انسان را از نطفه مي‌داند، ............

Top of Form


  آگاهي انسان را از خلقت خود بالا مي‌برد؛

  در مقام پرهيز دادن انسان از غرور است؛

  يك قانون كلي را بيان مي‌كند؛

  مسائل علمي را با اشاره بيان مي‌كند.

نمي‌توان گفت كه "ثمّ" در آيه 11 سوره اعراف بر تراخي (بعديت زماني) دلالت مي‌كند؛ زيرا...........

Top of Form


  "ثمّ" در زبان عرب براي تراخي وضع نشده است؛

  اراده خداوند بر اين امر قرار نمي‌گيرد؛

  بايد همه انسان‌ها آفريده شده باشند؛ سپس خداوند حضرت آدم را آفريده باشد؛

  عرب‌ها در زمان‌هاي اخير اين‌گونه قرار داد كرده‌اند.

بلاغت و فصاحت

بلاغت كلام، مطابقت آن با مقتضاي حال است و مقصود از "حال" امري است كه سبب تكلم بر وجهي خاص همراه با فصاحت كلام شده است؛ پس بلاغت دو شرط دارد: يكي مطابقت با مقتضاي حال و ديگري فصاحت كلام؛ پس فصاحت جزو بلاغت است. مقصود از فصاحت در اصلاح ادب، كلامي است كه مفردات آن از تنافر حروف و غرابت و مخالفت قياس عاري باشد و هيئت تركيبيه آن ضعف تأليف نداشته باشد و مخالف قواعد نحوي نباشد؛ ازاين‌رو به كسي متكلم فصيح گويند كه ملكه سخنوري داشته باشد، آن‌چنان كه مقصود خويش را با الفاظ فصيح و روشن بيان كند. قرآن، والاترين مرتبه فصاحت را دارد كه به كلمات ثليث و نظم منسجم و اسلوب شيواي خود روزگاري دشمن را به برابري و معارضه خواند كه بازار فصاحت در اوج رواج بود.

آدم

در قرآن و كتاب مقدس، به نخستين بشري كه خدا آفريد، آدم گويند كه با زنش در بهشت زندگي مي‌كرد و چون نافرماني كرد و از ميوه درخت ممنوع خورد، از بهشت به دنيا رانده شد.

عيسي بن مريم

به نظر برخي از محققين، نام عيسي در زبان اروپايي از نام عبري يوشع [نجات دهنده] گرفته شده است. حضرت عيسي (ع) از نسل داود است كه نسب خود را به حضرت ابراهيم مي‌رساند. عيسي (ع) از مادرش مريم كه باكره بود و به اذن خداوند از طرف يك فرشته باردار شده بود به دنيا آمد. كتاب وي "انجيل" نام دارد. در آثار اسلامي ايشان را "روح الله" نيز مي‌نامند.

حضرت موسي:

موسي بن عمران بن يصهر بن قاهث بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم. چون موسي را از آب گرفتند او را به اين نام ناميدند. وي سومين پيامبر اولوالعزم و رهبر پرماجراي بني‌اسرائيل است كه پانصد سال پس از ابراهيم به رسالت مبعوث گشت و عمر سراسر رنج و محنت خويش را ميان مصر و مدين و تيه گذراند و سرانجام بني اسرائيل را از ستم فرعون و فرعونيان رهانيد و سرزمين مصر را از شرك و بت‌پرستي پيراست؛ ولي رنج و محنتي كه از قوم خود، بني‌اسرائيل ديد كمتر از درد و رنجي نبود كه از فرعون به وي رسيده بود. حضرت موسي،‌ عاقبت سرزمين موعود را نتوانست فتح كند و پس از او به دست وصي و خواهرزاده و پيامبر بعد از او، يوشع بن نون گشوده شد.

نصارا

جمع نصراني است و مقصود از آن در زبان عربي، پيرو دين مسيح يا به عبارت ديگر عيسوي مذهب مي‌باشد، چرا كه يكي از اسماي حضرت عيسي (ع) "ناصري" است؛ چون محل آن جناب، ناصره بوده است.

وفد نجران

مقصود از وفد، رسالت و پيام‌آوري را گويند و مقصود از نجران، اسم بلاد "يمن" است. شهرهاي بزرگ آن؛ صنعا، عدن و نجران بود. در سال دهم هجرت مسيحيان اين شهر گروهي را براي ملاقات و مذاكره با پيامبر (ص) به مدينه فرستادند. پيامبر ايشان را به اسلام دعوت كرد، قبول نكردند. پيشنهاد مباهله كرد، امتناع ورزيدند؛ سپس معاده‌اي با پيامبر (ص) بستند بر آن‌كه جزيه بدهند و در امان باشند. اين معاهده كه طبق دستور سوره توبه بسته شده بود، تا زمان عمر كه آنان را از عربستان بيرون كرد، اجرا مي‌شد.

نوح:

نخستين پيغمبر اولوالعزم كه پس از ادريس در سرزمين بابل به رسالت مبعوث گشت. نسبت او را اين چنين آورده‌اند: نوح بن لمك بن متوشبخ ابن اخنوخ (ادريس) بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم (ع). از امام صادق (ع) روايت شده است كه وي دو هزار و پانصد سال عمر كرد كه هشتصد و پنجاه سال آن قبل از بعثت او به نبوت و نهصد و پنجاه سال بعد از بعثت تا طوفان معروف، و هفتصد سال پس از فرو نشستن طوفان و فرود آمدن كشتي بودهاست و به قولي 200 سال دوران ساخت كشتي بود و عمر نوح بعد از تمام شدن ساخت كشتي پانصد سال بود. خداوند نوح را بر قومي گناهكار به رسالت فرستاد و آن قوم به سخنان او گوش ندادند و وي آنها را نفرين كرد خداوند به او فرمان ساختن كشتي دارد و سپس از تنور آب جوشيد و همه جا را فرا گرفت (طوفان نوح). پس از واقعه‌ي طوفان؛ پسر و همچنين زوجه‌ي نوح از غرق شدگان بودند.

ابراهيم:

ابراهيم - شايد - به معناي پدر جماعت بسيار يا ابرام (ظاهرا به معناي پدر بزرگوار) است که هر دو به زبان عبري هستند. از آن جا که ملت يهود از نسل اسحاق - از پسران ابراهيم - و اعراب نيز از نسل پسر ديگرش اسماعيل مي‌باشند؛ او جدّ اعلاي يهود و اعراب است. حضرت ابراهيم در اور - از سرزمين‌هاي کلده - به دنيا آمده و احتمالا در حدود 1550 سال قبل از ميلاد مي‌زيسته است. ابراهيم مورد احترام يهوديان و مسيحيان و مسلمانان است و مسلمانان به او لقب خليل‌الله داده‌اند. داستانِ در آتش افکندن او به فرمان نمرود و گلستان شدن آتش به اذن خدا معروف است. خداوند ابراهيم را پدر امت‌هاي بعد از او ناميده است.

انسان نئاندرتال

"نئاندرتال" دره كوچكي در آلمان غربي است. در سال 1856 در اين مكان بازمانده‌هاي استخوان‌هاي انسان قديمي معروف به انسان نئاندرتال كشف شد. آن‌ها انسان‌هايي بودند كه اغلب در اواسط عهد ابزارهاي سنگي قديمي يعني عهد حجر مي‌زيستند. جمجمه دراز داشتن از جمله ويژگي‌هاي آن‌ها بود.

انسان شناسی 1

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. تعريف و انواع انسان‌شناسي؛ 2. اهميت و ضرورت انسان‌شناسي در چارچوب انديشه بشري؛ 3. اهميت و ضرورت انسان‌شناسي در چارچوب معارف قرآن؛ 4. برخي كاستي‌هاي اساسي انسان‌شناسي معاصر؛ 5. مزايا و ويژگي‌هاي انسان‌شناسي ديني.

در اين قسمت مي‌خواهيم مفهوم انسان‌شناسي را روشن ساخته و آن را تعريف كنيم. انسان‌شناسي اهميت ويژه‌اي دارد. اين اهميت از آن‌جا آشكار مي‌شود كه دانشمندان بسياري بدان پرداخته‌اند و در اديان مختلف پس از موضوع "خدا"، اساسي‌ترين محور به‌شمار مي‌آيد تا حدي كه فرستادن پيامبران و كتاب‌هاي آسماني براي سعادت وي صورت پذيرفته است.

مي‌توان انسان‌شناسي را اين‌گونه تعريف كرد: هر منظومه معرفتي كه انسان، بعد يا ابعادي از آن و گروه يا قشر خاصي از انسان‌ها را بررسي مي‌كند.

دانستن مفاهيم اوليّه هر بحث، نقش بسزايي در درك آن دارد؛ ازاين‌رو با دريافت درست مفهوم انسان‌شناسي مي‌توانيد بين انواع انسان‌شناسي‌هاي موجود تمايز قائل شويد و هر يك را در جايگاه خود قرار دهيد.

نوشتن آثاري همچون انسان موجود ناشناخته، نشانه آن است كه ...........


  دانشمندان بسياري از پاسخ دادن به پرسش‌هاي اساسي درباره انسان بازمانده‌اند؛

  آنان انسان را بسيار والامقام مي‌دانند؛

  ايشان سرگرم بررسي بعدي از ابعاد انسانند؛

  اصولا انسان را نمي‌توان شناخت.

سعادت انسان در گرو آن است كه .............


  مراقب سلامت جسماني خود باشد؛

  از دستور پيامبران الاهي پيروي كند؛

  صرفاً به عبادت بپردازد؛

  صرفاً علم خود را افزايش دهد.

1. مفهوم انسان‌شناسي

خدا، انسان و جهان، سه محور اساسي انديشه‌ي بشري است كه در طول تاريخ و در همه‌ي جوامعْ پرسش‌هاي مهم، انديشه‌سوز و انديشه‌ساز، همواره درباره‌ي آن‌ها مطرح شده و مي‌شود و تمام تلاش فكري بشر، متوجه اين سه كانون و يافتن پاسخ‌هاي درست و مناسب براي پرسش‌هاي مربوط به آن‌هاست.

در اين ميان، شناخت انسان از اهميت ويژه‌اي برخوردار بوده، دانشمندان فراواني را در رشته‌هاي علمي مختلف به خود مشغول ساخته است. در تعاليم اديان آسماني ـ به ويژه اسلام ـ پس از خدا، "انسان" اساسي‌ترين محور به‌شمار آمده و آفرينش جهان، فرستادن پيامبران و نزول كتاب‌هاي آسماني، براي رسيدن او به سعادت نهايي‌اش صورت گرفته است. در جهان‌بيني قرآن، هرچند همه‌ي موجودات آفريده خدايند و هيچ چيز در عرض خدا قرار ندارد، اما مي‌توان گفت: جهان از منظر قرآن را بايد مانند دايره‌اي با دو نقطه استناد به مختصات اصلي، يكي در بالا (خدا) و ديگري در پايين (انسان) در نظر گرفت؛ از سوي ديگر، به رغم سابقه‌ي ديرينه و گستردگي تلاش‌هايي كه بشر در اين زمينه انجام داده، انسان‌شناسان بسياري از پرسش‌هاي مهمِّ ناظر به انسان و زواياي وجود وي ناتوانند و امروزه، از "انسان موجودي ناشناخته" و "بحران انسان‌شناسي" سخن به ميان مي‌آورند.

پيش از ورود به بحث انسان‌شناسي از منظر قرآن كريم، در اين فصل به بررسي مفهوم انسان‌شناسي و انواع آن، اهميت و ضرورت انسان‌شناسي، بحران انسان‌شناسي و ابعاد آن و نيز ويژگي‌هاي انسان‌شناسي ديني مي‌پردازيم.

 تعريف انسان‌شناسي

هر منظومه‌ي معرفتي را كه به بررسي انسان، بُعد يا ابعادي از وجود او يا گروه و قشر خاصي از انسان‌ها مي‌پردازد، مي‌توان "انسان‌شناسي" ناميد. انسان‌شناسي، انواع مختلف و متنوعي دارد كه به لحاظ روش يا نوع نگرش، از يكديگر متمايز مي‌شوند. اين مقوله را مي‌توان بر اساس روش، به انسان‌شناسي تجربي، عرفاني، فلسفي و ديني و با توجه به نوع نگرش، به انسان‌شناسي كلان يا كل‌نگر و انسان‌شناسي خرد يا جزءنگر تقسيم كرد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. خدا، انسان و جهان، سه محور اساسي انديشه بشري است؛

2. دانشمندان فراواني در رشته‌هاي گوناگون علمي به شناخت انسان روآورده‌اند؛

3. اساسي‌ترين محور در اديان آسماني - به‌ويژه اسلام - پس از "خدا"، "انسان" است؛

4. انسان‌شناسان بسياري از پاسخ دادن به مسائل مهمي كه درباره انسان مطرح است، بازمانده‌اند و از بحران انسان‌شناسي و پيچيدگي وجود او سخن به ميان مي‌آورند؛

5. هر منظومه معرفتي كه بعدي از ابعاد انسان و يا قشر يا گروهي از انسان‌ها را بررسي مي‌كند، انسان‌شناسي ناميده مي‌شود.

سه محور اساسي در انديشه بشري، عبارت است از.............


  طبيعت، روح و خدا؛

  خدا، انسان و جهان؛

  زندگي دنيايي، آخرت و خدا؛

  مسائل اقتصادي، مسائل فرهنگي و مسائل اجتماعي.

خداوند، پيامبران و كتاب‌هاي آسماني را فرستاده است تا ...............


  صرفاً علوم غيبي را براي انسان بيان كنند؛

  فقط راهنماي حكومت‌ها باشند؛

  انسان را به سعادت برسانند؛

  صرفاً عدالت اقتصادي را اجرا كنند.

انسان‌شناسي عبارت است از .........


  صرفاً بررسي روح انسان؛

  فقط شناخت ويژگي‌هاي جسماني او؛

  بررسي انسان، برخي ابعاد انسان و قشر يا گروه‌هاي خاصي از انسان‌ها؛

  تنها شناخت اقوام اوليه و انسان‌هاي نخستين.

در اين درس با انواع انسان‌شناسي آشنا مي‌شويم. براي شناخت انسان، برخي راه تجربه را پيش گرفته‌اند (انسان‌شناسي تجربي)، عده‌اي به سير و سلوك رو آورده‌اند (انسان‌شناسي عرفاني)، گروهي با استدلال بدان پرداخته‌اند (انسان‌شناسي فلسفي) و بعضي نيز از متون ديني كمك گرفته‌اند (انسان‌شناسي ديني).

از منظر ديگر انسان‌شناسان يا انسان را به‌طور كلي بررسي كرده‌اند (انسان‌شناسي كلان) يا بعدي از ابعاد يا گروه و يا قشر خاصي را مورد بررسي قرار داده‌اند (انسان‌شناسي خرد).

با شناخت انواع انسان‌شناسي - با توجه به شيوه هر يك از آن‌ها - توان آن‌ها را در شناساندن انسان ارزيابي مي‌كنيم و درمي‌يابيم كه مثلاً انسان‌شناسي تجربي قادر نيست به روح انسان بپردازد و آن را بررسي كند.

انسان‌شناسي عرفاني عبارت است از .........


  شناخت انسان با استفاده از دانش عارفان؛

  آگاهي از ابعاد روحي انسان به وسيله عرفان نظري؛

  كسب اطلاع از انسان به وسيله رؤياي صادقه؛

  شناخت شهودي انسان به شيوه سير و سلوك.

انسان‌شناسي خرد و كلان به ترتيب عبارتند از ............


  بررسي همه ابعاد انسان - بررسي بعضي از ابعاد او؛

  بررسي تنها يك بعد از ابعاد انسان - بررسي انسان به‌طور كلي؛

  بررسي بعد جسماني انسان - بررسي بعد اجتماعي و اخلاقي انسان؛

  بررسي بعدي از ابعاد و يا گروه و قشر خاص - بررسي انسان به‌طور كلي.

2. انواع انسان‌شناسي

انسان‌شناسي تجربي، عرفاني، فلسفي و ديني

انديشمندان براي حل معماها و پرسش‌هاي مطرح شده درباره انسان، در طول تاريخ بشر، راه‌هاي مختلفي را در پيش گرفته‌اند. برخي به بررسي مسئله با روش تجربي پرداخته و "انسان‌شناسي تجربي" را بنيان نهاده‌اند كه دربرگيرنده‌ي همه‌ي رشته‌هاي علوم انساني است.

گروهي، راه درست شناختِ انسان را سير و سلوك عرفاني و دريافت شهودي دانسته و با تلاش‌هايي كه از اين طريق انجام داده‌اند، به نوعي شناخت از انسان كه مي‌توان آن را "انسان‌شناسي عرفاني" ناميد، دست يافته‌اند. جمعي ديگر، از راه تعقل و انديشه‌ي فلسفي به بررسي زواياي وجود انسان دست يازيده و او را از اين منظر مورد تحقيق قرار داده و نتيجه‌ي تلاش فكري خود را "انسان‌شناسي فلسفي" ناميده‌اند و سرانجام گروهي با استمداد از متون ديني و روش نقلي، درصدد شناخت انسان برآمده و "انسان‌شناسي ديني" را پايه‌گذاري كرده‌اند.

آنچه در سلسله بحث‌هاي آينده‌ي اين كتاب مورد نظر است، بررسي انسان با روش نقلي و در پرتو قرآن است.

انسان‌شناسي خُرد و كلان

انسان‌شناسي مورد نظر در اين كتاب، انسان‌شناسي كلان يا كل‌نگر است. به اين لحاظ، موضوع انسان‌شناسي در اين كتاب انسان به طور كلي است و قلمرو آن را مجموعه مسائل كلي و كلان ناظر به انسان تشكيل مي‌دهد و انبوه داده‌هاي تجربي كه از انسان‌ها در شرايط، زمان و مكان خاصي سخن مي‌گويند و يا بُعدي خاص از انسان را مورد بررسي قرار مي‌دهند (انسان‌شناسي خُرد)، از قلمرو آن خارجند.

نمودار

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. انسان‌شناسي تجربي، عبارت است از بررسي ابعاد انسان به روش تجربي؛

2. در انسان‌شناسي عرفاني، به شيوه سير و سلوك عرفاني به بررسي انسان مي‌پردازند؛

3. روش دانشمنداني كه به انسان‌شناسي فلسفي روآورده‌اند، تعقل در زواياي وجود انسان و استدلال بر آن است؛

4. در انسان‌شناسي ديني، از متون ديني و روش نقلي براي شناخت انسان كمك مي‌گيرند؛

5. برخي از انسان‌شناسي‌ها، مسائل كلي ناظر به همه انسان‌ها به‌طور كلي را مدنظر قرار مي‌دهند (انسان‌شناسي كلان)؛ ولي بعضي ديگر از ابعاد وي يا گروه و قشر خاصي را بررسي مي‌كنند (انسان‌شناسي خرد).

تقسيم انسان‌شناسي به تجربي، عرفاني، فلسفي و ديني، بر اساس ...........


  موضوع انسان‌شناسي انجام مي‌پذيرد؛

  روش انسان‌شناسي صورت مي‌گيرد؛

  غايت انسان‌شناسي انجام مي‌شود؛

  ملاك خاصي نيست.

اساس تقسيم انسان‌شناسي به كلان و خرد، ..............


  منابع شناخت است؛

  روش شناخت است؛

  گستردگي يا محدوديت موضوعات است؛‌

  نگرش كلي يا جزئي به انسان است.

شيوه بررسي در انشان‌شناسي ديني، عبارت است از ...............


  تجربي - عرفاني؛

  تعقل و تأمل؛

  استمداد از متون ديني و نقلي؛

  آزمايش و استقرا.

در اين قسمت مي‌آموزيم كه انسان‌شناسي در چارچوب انديشه بشري تا چه اندازه اهميت دارد. دراين‌باره به چهار محور اشاره مي‌شود:

1. معنايابي زندگي: اگر انسان را موجودي بدانيم كه براي هدفي معقول آفريده شده و با اختيار به سوي آن در حركت است، زندگي بامعنا مي‌شود؛ ولي اگر او را بدون هدف معقول و محكوميت طبيعت، تاريخ يا ... تصور كنيم، زندگي پوچ خواهد بود؛

2. عقلانيّت نظام‌هاي اجتماعي و اخلاقي: دليل وجود نظام‌هاي اجتماعي و اخلاقي، تأمين نيازهاي اساسي انسان است؛ بنابراين شناخت درست اين نيازها، پشتوانه‌اي براي نظام‌هاي اجتماعي و اخلاقي است؛

3. موجوديت و اعتبار علوم انساني تبييني: كشف قوانين حاكم بر پديده‌هاي انساني، در گرو حل برخي مسائل انساني (مانند طبيعت مشترك انسان‌ها، فراحيوان بودن انسان و...) است؛

4. سوگيري علوم انساني و تحقيقات اجتماعي: سمت و سوي علوم انساني و تحقيقات اجتماعي، به‌شدت با حل برخي مباحث انسان شناختي (مانند پذيرش يا انكار روح مجرد انسان) وابسته است.

با آموختن اين درس مي‌توانيم با تأمل در زندگي خود دريابيم كه آيا هدفي والا را براي تلاش‌هاي خويش برگزيده‌ايم و به زندگي خود معنا بخشيده‌ايم يا آن‌كه اعمالي را از روي عادت انجام مي‌دهيم و به هيچ هدف مشخصي چشم ندوخته‌ايم.

در تحقيقات انسان‌شناختي، چه تصويري از انسان به زندگي وي معنا مي‌بخشد؟


  اگر انسان را موجودي بي‌هدف و محكوم جبر زيستي و اجتماعي بدانيم؛

  اگر وي را موجودي هدف‌دار و داراي اختيار تصور كنيم كه مي‌تواند با تلاش خود به هدفش دست يابد؛

  اگر او را همانند ديگر حيوانات بشماريم؛

  در صورتي كه انسان را فرشته فرض كنيم.

در صورتي تحقيقات انساني به سوي ابعاد غير مادي جهت‌گيري مي‌كنند كه ............


  انسان را داراي روحي بدانيم كه عنصر اصلي سازنده هويت اوست؛

  صرفاً او را مجرد فرض كنيم؛

  بعد جسماني او را عنصر اصلي هويت وي بدانيم؛

  جسم و روح را مؤثر در يكديگر بدانيم.

3. اهميت و ضرورت انسان‌شناسي

اهميت و ضرورت انسان‌شناسي را مي‌توان از دو منظر بررسي كرد:

أ. انسان‌شناسي در چارچوب انديشه‌ي بشري

معنايابي زندگي

بامعنا بودن زندگي انسان، به تصويرهاي مختلف از او بستگي تام دارد و اين تصويرهاي مختلف را تحقيقات انسان‌شناختي در اختيار ما قرار مي‌دهد؛ به عنوان مثال اگر در انسان‌شناسي به اين تصوير دست يابيم كه انسان داراي هدف معقول و متناسبي نيست كه در طول زندگي خود به سوي آن در حركت باشد، يا اگر انسان را موجودي بدانيم كه محكوم جبر زيستي، اجتماعي، تاريخي و الاهي است و خود نمي‌تواند سرنوشت خود را رقم زند، در اين صورت، زندگي انسان، بي‌معنا و سراسر پوچ و بيهوده خواهد بود؛ ولي اگر انسان را موجودي هدفدار (هدفي معقول و متناسب) و داراي اختيار تصوير كرديم كه مي‌تواند با تلاش اختياري خويش به آن هدف برتر دست يابد، زندگي وي معقول و بامعنا مي‌شود.

عقلانيت نظام‌هاي اجتماعي و اخلاقي

كليه‌ي نظام‌هاي اجتماعي و اخلاقي، در صورتي از پشتوانه‌ي لازم برخوردار خواهند بود كه به حل درست و روشن پاره‌اي از مسائل اساسيِ انسان‌شناختي كه مبناي آن نظام‌ها را تشكيل مي‌دهد، دست يافته باشند. در واقع، دليل وجودي نظام‌ها و نهادهاي اجتماعي، برآوردن و تأمين نيازهاي اساسي انسان است و در صورتي كه نيازهاي اصيل انساني از نيازهاي كاذب وي بازشناسي نشود، و نظام‌هاي اجتماعي و اخلاقي بر اساس نيازهاي واقعي و اصيل انسان و متناسب با هدف نهايي او پايه‌ريزي نگردد، اين نظام‌ها از پشتوانه‌ي منطقي و معقول برخوردار نخواهند بود.

موجوديت و اعتبار علوم انساني تبييني

مقصود از علوم انساني تبييني، آن دسته از علوم انساني ـ تجربي است كه به بررسي و تبيين پديده‌هاي انساني مي‌پردازد و از حد وقايع‌نگاري و توصيف صِرف، فراتر رفته و درصدد كشف مكانيسم و قوانين حاكم بر پديده‌هاي انساني است. موجوديت و اعتبار اين علوم، در گرو حل برخي از مسائل انسان‌شناختي است؛ به عنوان مثال اگر در مسئله طبيعت و سرشت مشترك انسان‌ها به پاسخي مثبت نرسيم و به‌كلي منكر مشتركات فراحيواني انسان‌ها شويم، علوم انساني به علوم حيواني و زيستي فرو كاسته خواهند شد؛ در اين صورت، علوم انساني به مفهوم واقعي آن وجود نخواهند داشت؛ زيرا در اين تصوير، انسان‌ها يا حيواني پيچيده‌ترند كه با توسعه‌ي همان علوم حيواني و زيستي مي‌توان به شناخت قوانين حاكم بر آن‌ها و رفتارها و روابطشان نايل آمد يا هر انساني، دنيايي جداگانه و نوعي منحصر به فرد است كه نمي‌توان با بررسي نمونه يا نمونه‌هايي از آن و كشف مكانيسم و قوانين حاكم بر آن نمونه‌ها، به قانوني فراگير نسبت به ديگر انسان‌ها دست يافت؛ اما پذيرش سرشت مشترك انسان‌ها (مشتركات فراحيواني ثابت بين انسان‌ها) زمينه‌ي كشف و ارائه‌ي اين نوع قوانين و تشكيل منظومه‌هاي معرفتي مختلف و حوزه‌هاي مختلف انساني (پايه‌ريزي علوم انساني) را فراهم مي‌كند؛ البته اين سخن به معناي ناديده گرفتن مشكلات ديگري كه فراروي دستيابي به قانون در علوم انساني وجود دارد، نيست.

سوگيري علوم انساني و تحقيقات اجتماعي

افزون بر آن‌كه مباحث انسان‌شناختي در موجوديت و اعتبار علوم انساني نقشي اساسي ايفا مي‌كنند، تعيين قلمرو و سوگيري علوم انساني و تحقيقات اجتماعي نيز، با پاره‌اي از مباحث انسان‌شناسي پيوندي ناگسستني دارند؛ به عنوان مثال اگر در انسان‌شناسي، روح مجرد انسان را يكسره منكر شويم يا پايان زندگانيِ اين‌جهانيِ هر انسان را به معناي پايان يافتن و نيست شدن وي بدانيم، در بررسي پديده‌هاي انساني و تحقيقات اجتماعي، كليه‌ي موضوعات معنوي، ماورايي و امور مربوط با جهان پس از مرگِ انسان و تأثير و تأثر آن با زندگي اين‌جهانيِ او ناديده گرفته مي‌شود؛ همه‌ي پديده‌هاي انساني، تحليل و تبيينِ صرفاً مادّي مي‌يابند و تحقيقات انساني به سوي ابعاد مادّي انسان سوگيري مي‌كنند؛ اما اگر مسئله‌ي روح به عنوان عنصر اصلي سازنده‌ي هويت انسان مطرح باشد، هم جهت تحقيقات به سوي ابعاد غيرمادّي و عناصر ماوراييِ مؤثر در زندگي انسان و تأثير و تأثر روح و بدن خواهد بود و هم نوعي تببين غيرمادّي با آميخته از مادّي و غير مادّي در علوم انساني مطرح خواهد شد. اين نكته در ضمن مباحث آينده بيشتر روشن خواهد شد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

اهميت انسان‌شناسي در چارچوب انديشه بشري بدان جهت است كه:

1. با شناخت درست انسان، وي را موجودي مختار و هدفدار مي‌يابيم كه مي‌تواند با تلاش خود به هدفي والا دست يابد. با اين تلقي، زندگي او معنادار مي‌شود و به كوشش‌هاي خود جهت مي‌دهد؛

2. با حل مسائل اساسي انسان‌شناختي، پشتوانه محكمي براي نظام‌هاي اخلاقي فراهم مي‌آيد. دليل وجود نظام‌هاي اخلاقي و نهادهاي اجتماعي، برآوردن نيازهاي اساسي انسان است. با شناخت نيازهاي اساسي انسان از نيازهاي كاذب و پي‌ريزي نظام‌هاي اخلاقي و اجتماعي بر اساس آن‌ها، اين نظام‌ها پشتوانه‌اي منطقي خواهند يافت؛

3. با دستيابي به پاسخ درست برخي از مسائل انسان‌شناسي علوم انساني تبييني اعتبار مي‌يابند؛ مثلا با انكار سرشت مشترك و فراحيوان بودن انسان، علوم انساني به علوم حيواني فرو كاسته مي‌شوند؛

4. با فهم درست برخي موضوعات انسان‌شناسي، علوم انساني و تحقيقات اجتماعي جهت مي‌گيرند؛ مثلا اگر انسان را صرفاً جسم بدانيم، تحقيقات انساني به ابعاد مادي انسان منحصر مي‌شود؛ ولي اگر روح را عنصر اصلي وجود وي تلقي كنيم، تحقيقات به ابعاد غير مادي او نيز كشيده مي‌شود.

اگر انسان را محكوم طبيعت، تاريخ، اجتماع يا ...... تصور كنيم، ........


  زندگي‌اش بامعنا مي‌شود؛

  انسان مي‌كوشد با عوامل جبر مبارزه كند؛

  زندگي او پوچ خواهد شد؛

  مشكل خاصي در زندگي وي رخ نمي‌دهد.

علوم تبييني عبارت است از علومي كه به ......


  توصيف بخش خاصي از انسان‌ها مي‌پردازد؛

  به بررسي بعدي خاص از انسان مي‌پردازند؛

  به انسان‌هاي گذشته مي‌پردازند؛

  به موضوعات غير انساني مي‌پردازد و به تجزيه و تحليل پديده‌ها و بيان علت‌ و پيامدها و رويكردها مي‌پردازند.

دليل وجود نظام‌هاي اخلاقي و نهادهاي اجتماعي، عبارت است از ......


  بررسي اصول اخلاقي اجتماعي؛

  برآوردن نيازهاي اساسي انسان؛

  شناخت زندگي فردي و اجتماعي انسان؛

  اقناع انسان در زندگي انسان اجتماعي.

در اين درس مي‌آموزيم كه با شناخت حضوري انسان، مي‌توان به شناخت حضوري خداوند دست يافت. همچنين با تأمل در حكمت‌هايي كه خداوند در انسان به وديعت نهاده (شناخت حصولي انسان)، شناخت حصولي خداوند حاصل مي‌شود؛ زيرا اين اسرار نشانه‌هاي علم، قدرت و حكمت اوست. آيات قرآن نيز به اين معنا اشاره دارند و در برخي از آن‌ها غفلت از شئون نفس، ملازم با فراموشي خدا شمرده شده است.

انسان‌شناسي با نبوت نيز ارتباط دارد؛ زيرا با شناخت درست انسان به اين نتيجه مي‌رسيم كه برخي از آن‌ها لياقت دارند كه به اين مقام دست يابند و خداوند با آنان سخن بگويد و وحي بر آنان نازل شود.

همچنين انسان‌شناسي با معاد ارتباط تنگاتنگي دارد؛ چون در صورتي بحث معاد مطرح مي‌شود كه انسان را داراي روحي مستقل از جسم بدانيم كه پس از مرگ باقي مي‌ماند تا هنگام معاد به بدن برگردد.

مي‌دانيم كه سه مسئله مهم در زندگي انسان؛ "خدا"، "معاد" و "راه رسيدن به معاد" (رسالت) است. با آموختن اين درس، ارتباط انسان‌شناسي با حل اين سه مسئله آشكار مي‌شود. با شناخت درست انسان، مي‌توان پايه‌اي محكم براي يافتن پاسخي صحيح در اين سه مسئله بنا نهاد.

نشانه‌هاي آفاقي و انفسي بر وجود خدا، به ترتيب عبارتند از ..........


  حكمت‌هايي در طبيعت - حكمت‌هايي در عمق درياها؛

  اسرار درون اتم‌ها - اسرار بيرون اتم‌ها؛

  نشانه‌هايي در بيرون وجود انسان - نشانه‌هاي در وجود انسان؛

  هيچ‌كدام.

انسان با دقت در دانسته‌هاي محدود خود چه كساني را راهنماي خود به آخرت و سعادت آخرتي مي‌يابد؟


  دانشمندان علم تجربي؛

  پيامبران الاهي؛

  فيلسوفان؛

  عارفان.

ب. انسان‌شناسي در چارچوب معارف قرآن

انسان‌شناسي، راهگشاي شناخت خداست.

تو را ز كنگره ي عرش مي‌زنند صفير                   ندانمت كه در اين دامگه، چه افتادست

هم شناخت حضوري انسان، راهي است براي شناخت حضوري حق كه راه عرفان و شهود است، و هم شناخت حصولي آدمي، راه شناخت حصولي پروردگار است كه با تأمل در اسرار و حكمت‌هايي كه خداوند - جلّ جلاله - در وجود انسان نهاده است، ارتباط مي‌يابد و شناخت آن‌ها، معرفت آدمي را نسبت به صفات خدا افزون مي‌گرداند.

انسان گنجينه اسرار الاهي

آنچه در وجود گسترده‌ي آدمي به وديعه نهاده شده است، نشانه‌هاي علم و قدرت و حكمت "او"ست و در ميان آفريدگان، هيچ پديده‌اي چون انسان و به اندازه‌ي وي، داراي سرّ و حكمت نيست. از ميان آدميان است كه خليفة الله به‌وجود مي‌آيد و نخستين انسان، خليفه‌ي الاهي بود. انسان داننده‌ي جميع اسماي الاهي و به تعبير عرفا، مظهر جميع اسما و صفات خداوند است. پس شناخت انسان، در شناخت خدا نقشي مهم دارد. قرآن نيز به اين معنا اشاراتي دارد:

"وَفِي الْأَرْضِ آياتٌ لِّلْمُوقِنِينَ * وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ؛ در زمين نشانه‌هاي بسيار براي اهل يقين وجود دارد، و نيز در خود شما؛ آيا نمي‌بينيد." (ذاريات،20)

نيز، در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد:

"سَنُرِيهِمْ آياتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يتَبَينَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيءٍ شَهِيدٌ؛ به‌زودي نشانه‌هاي خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آن‌ها نشان مي‌دهيم تا براي آنان آشكار گردد كه او حق است؛ آيا كافي نيست كه پروردگارت بر هر چيز شاهد است؟!" (فصّلت، 53).

اين آيه به‌ويژه بر آيات انفسي تكيه مي‌فرمايد. و نيز در آيه‌ي ديگر مي‌فرمايد:

"يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيتُمْ؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! مراقب خود باشيد. اگر شما هدايت يافته‌ايد، گمراهي كساني كه گمراه شده‌اند، به شما زياني نمي‌رساند." (مائده، 105)

علامه طباطبايي، در ذيل اين آيه، بحث گسترده‌اي در معرفت نفس آورده و خواسته‌اند از سياق آيه استفاده فرمايند كه تأمّل در نفس، راهي براي هدايت است؛ چون صدر آيه تأكيد دارد بر اين‌كه: خودتان را بيابيد! و در خود تأمل كنيد؛ سپس مي‌فرمايد: "لاَ يضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيتُمْ" كه مفاد آن بر حسب بياني كه ايشان فرموده‌اند، اين است كه: هنگامي كه در نفس خود تأمل كنيد، به هدايت مي‌رسيد و ديگر، ضلالت ديگران به شما زياني نمي‌رساند. دست‌كم ما مي‌توانيم اين بيان را به عنوان يك وجه در نظر بگيريم. نيز در قرآن همچنان‌كه آياتي داريم مؤيد اين نظر كه معرفت نفس، راهي براي معرفت خداست، آياتي هم داريم كه نسيان نفس و غفلت از شئون نفس را، ملازم با فراموش كردن خدا شمرده است: "نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛ خدا را فراموش كردند و خدا نيز آنها را به "خودفراموشي" گرفتار كرد." (حشر، 19) بدين‌گونه، مي‌توان دريافت كه توجّه به نفس با توجّه به خدا، يك نوع قرابت يا ملازمت دارد؛ چنان‌كه نسيان و فراموشي نفس با فراموش كردن خدا چنين ملازمتي دارد.

روايات بسياري نيز در همين زمينه از اهل بيت عصمت و طهارت ـ كه درود خدا و فرشتگان و پاكان و نيكان بر آنان باد ـ در كتاب‌هاي روايي مضبوط است؛ به‌ويژه در كلمات قصار اميرالمؤمنين (ع) كه در غررالحكم آمده، جمع‌آوري شده است.

باري، پس دانستيم كه يكي از وجوه اهميت شناخت انسان، همين است كه به خداشناسي كمك مي‌کند؛ چنان‌كه در روايت شريفه آمده است كه راه شناخت خدا، خودشناسي است: "من عرف نفسه (فقد) عرف ربّه؛ هر كس خود را شناسد، همانا خداي خود را شناخته است".

ارتباط انسان‌شناسي با نبوّت

اعتقاد به اين‌كه در ميان انسان‌ها كساني هستند كه به مقام نبوّت و رسالت مي‌رسند، يك نوع شناخت انسان است. مي‌دانيم كه به هنگام بعثت پيامبران، هماره برخي شبهه مي‌كردند كه انسان لياقت ندارد كه به او وحي شود و خدا اگر مي‌خواست با ما سخن بگويد، از طريق يكي از فرشتگان چنين مي‌كرد. به هنگام بعثت پيامبر اسلام (ص) نيز در مورد او گفتند:

"مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ ... وَلَوْ شَاء اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلَائِكَةً مَّا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ؛ اين مرد جز بشري همچون شما نيست...اگر خدا مي‌خواست (پيامبري بفرستد) فرشتگاني نازل مي‌كرد؛ ما چنين چيزي را هرگز در نياكان خود نشنيده‌ايم!" (مؤمنون، 24)

ما نشنيده‌ايم كه انساني پيامبر شود! چنان‌كه گفتيم، يكي از دلايل اين گمان نادرست همين بود كه انسان لياقت اين‌كه به او وحي شود ندارد؛ يعني در واقع، آن‌طور كه آنان از انسان شناخت داشتند، چنين لياقتي را در وي نمي‌ديدند؛ بنابراين اگر انسان درست شناخته شود، از وجوه معرفت انسان يكي همين است كه چنين لياقتي در نوع انسان وجود دارد.

ارتباط انسان‌شناسي با معاد

اگر انسان را داراي روحي بدانيم كه مستقل از بدن مي‌تواند باقي بماند، در آن‌صورت معاد، قابل قبول خواهد بود؛ ولي اگر ما چنين بعدي از ابعاد وجود انسان را نشناسيم؛ مسئله‌ي معاد اصولاً فرض معقولي نخواهد داشت؛ زيرا اگر انسان، همين بدن باشد كه با از بين رفتن، متلاشي مي‌شود؛ فرض اين‌كه بار ديگر همين انسان زنده مي‌گردد، فرض نامعقولي است؛ چون انساني كه بعد زنده مي‌شود، موجود ديگري خواهد بود. تنها فرض درست معاد، مبتني بر اين است كه انسان وقتي مي‌ميرد، روحش باقي بماند تا دوباره به بدن برگردد. پس، مسئله‌ي معاد نيز مبتني است بر شناخت حقيقت انسان كه روح اوست به عنوان موجودي قابل بقا.

 نمودار

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. انسان مي‌تواند با شناخت حضوري و حصولي خود، به شناخت حضوري و حصولي خدا دست يابد. در شناخت حصولي، او با تأمل در حكمت‌هايي كه خداوند در وي قرار داده، به علم، قدرت و حكمت خدا پي مي‌برد و درمي‌يابد كه مقام انسان به حدي است كه مي‌تواند به خلافت الاهي و دانستن همه اسماي خداوند دست يابد. در قرآن به شناخت انسان تا آن‌جا اهميت داده شده كه فراموشي شئون انسان، ملازم با فراموشي خدا شمرده شده است؛

2. اگر انسان به‌درستي شناخته شود، معلوم مي‌گردد كه برخي از آنان لياقت دارند كه خداوند به ايشان وحي كند و با آنان سخن بگويد؛

3. تنها فرض درست معاد، مبتني بر اين است كه انسان وقتي مي‌ميرد، روحش باقي بماند تا دوباره به بدن باز گردد و سزاي اعمال خويش را ببيند.

چرا با شناخت انسان مي‌توان به شناخت خدا دست يافت؟


  چون زندگي و مرگ او در اختيار خداوند است؛

  زيرا هيچ پديده‌اي به اندازه انسان، داراي سر و حكمت نيست؛

  به اين دليل كه او مقام والايي دارد؛

  به دليل آن‌كه انسان قدرت كسب تجربه دارد.

منكران پيامبران الاهي براي نفي نبوت اين‌گونه استدلال مي‌كردند:


  رسالت يافتن افراد، بايد به اجازه بزرگان قوم باشد؛

  ما نديده‌ايم كسي به اين مقام دست يابد؛

  انسان اين لياقت را ندارد كه به او وحي شود؛

  اصولا خدا هيچ‌گاه پيامبر نمي‌فرستد.

هنگامي معاد قابل قبول است كه .......


  انسان را داراي بدني برزخي بدانيم؛

  انسان را داراي روحي مستقل از بدن بدانيم كه مي‌تواند زنده بماند؛

  انسان را مركب از موادي آلي فرض كنيم؛‌

  بدنش را قابل تبديل به موجودي انساني بدانيم.

در اين درس بيان مي‌كنيم انسان‌شناسي معاصر به دليل كاستي‌هايي كه در آن وجود دارد، به بن‌بست رسيده؛ در عين حال انسان‌شناسي ديني از امتيازاتي برخوردار است. دانشمنداني كه به شيوه تجربي به شناخت انسان پرداخته‌اند، نتوانسته‌اند ابعاد ناشناخته وي را حل كنند و برخي از آنان (مانند ماكس شلر) بدان اعتراف كرده‌اند. اين بحران در اثر كاستي‌هايي است كه در آن وجود دارد:

أ‌. ناسازگاري ديدگاه‌ها و نبود انسجام دروني؛

ب‌. نبود داوري‌ كارآمد و مورد اتفاق؛

ج. ناديده گرفتن گذشته و حيات پس از مرگ انسان.

در مقابل انسان‌شناسي ديني به دليل ويژگي‌هاي زير، بر ديگر انسان‌شناسي‌ها برتري دارد:

أ‌. جامعيت: انسان‌شناسي ديني با استفاده از وحي، همه ابعاد انسان (جسماني، تاريخي، فرهنگي، دنيايي، آخرتي، بالفعل، آرماني، مادي و معنوي) را بررسي مي‌كند و حقايقي را در اختيار قرار مي‌دهد؛

ب‌. خطاناپذيري: با رعايت استناد درست ديدگاه‌ها به دين، خطايي در اين معارف راه نمي‌يابد؛

ج. توجه به مبدأ و معاد: در انسان‌شناسي ديني علاوه بر زندگي دنيوي انسان، مبدأ و معاد، به عنوان دو بخش اساسي وجود انسان و رابطه زندگي انسان با آن دو بيان مي‌شود؛

د. بينش ساختاري: از انسان تصويري كلي ارائه مي‌كند و ارتباط هر يك از ساحت‌هاي مختلف او با يكديگر را روشن مي‌سازد.

انسان‌شناسي معاصر نوعاً به چه شيوه‌اي مسائل انسان را بررسي مي‌كند؟


  از راه استدلال صرف؛

  با شهود عرفاني؛

  به روش تجربي؛

  به شيوه نقلي

دو منبع انسان‌شناسي در اسلام عبارتند از:


  عقل و اجماع؛

  عقل (تعقل و تجربه)؛

  روايات و اجتهاد؛

  اجماع و قرآن.

4. بحران انسان‌شناسي معاصر و ابعاد آن

تلاش‌هاي فكري فراواني كه پس از رنسانس در باب روشن ساختن ابعاد وجود انسان صورت گرفت، داده‌هاي فراواني را پيش روي بشر قرار داده است. در گردآوري اين داده‌ها هرچند از روش‌هاي مختلف تحقيق بهره گرفته شده، ولي در اين ميان سهم روش تجربي بسي افزون‌تر از روش‌هاي ديگر است و مي‌توان گفت: انسان‌شناسي كنوني، بيشتر جنبه‌ي تجربي دارد. وجود داده‌هاي فراواني كه انواع مسائل انسان‌شناختي را فرا گرفته و ابعاد مختلف و زواياي تاريك وجود انسان را مورد تحقيق قرار داده است، به رغم فراواني و عظمت آن نه‌تنها نتوانسته ابعاد ناشناخته را حل كند، بلكه خود دچار نوعي بحران شده است. ماكس شلر، فيلسوف و انسان‌شناس آلماني مي‌نويسد: "هيچ وقت در عرصه تاريخ ... انسان آن‌قدر براي خود مسئله نبوده كه امروز هست... علوم تخصصي كه پيوسته تعدادشان رو به افزايش است و با مسائل انسان سروكار دارند، بيشتر پنهانگر ذات انسان در پرده حجابند".

برخي از كاستي‌هايي كه انسان‌شناسي معاصر را دچار بحران كرده، عبارتند از:

أ. ناسازگاري نظريات با يكديگر و فقدان انسجام دروني؛

ب. فقدان داور كارآمد و مورد اتفاق؛

ج. ناديده گرفتن گذشته و حيات پس از مرگ انسان.

5. ويژگي‌هاي انسان‌شناسي ديني

انسان‌شناسي ديني در مقايسه با ديگر انواع هم‌عرض خود، از امتيازهايي برخوردار است كه به اختصار به آن‌ها مي‌پردازيم:

جامعيت

از آن‌جا كه انسان‌شناسي ديني از دستاوردهاي وحياني سود مي‌جويد، و روش وحياني به قلمرو خاصي محدود نيست، و محدوديت‌هاي ديگر روش‌ها در مورد آن معنا ندارد، مي‌تواند از جامعيتي ويژه برخوردار باشد؛ به اين معنا كه حتي اگر از بُعد خاصي سخن بگويد، اين سخن با توجه به مجموعه ابعاد وجودي انسان مطرح مي‌شود و با در نظر گرفتن آن‌ها و متناسب با آن‌هاست؛ زيرا گوينده‌ي سخن، از معرفت كامل و جامعي برخوردار است. افزون بر اين، بررسي دستاوردهاي انسان‌شناسي ديني به‌خوبي نشان مي‌دهد كه اين انسان‌شناسي، ابعاد مختلف وجود انسان را مد نظر قرار مي‌دهد و از ابعاد جسماني و زيستي، تاريخي و فرهنگي، دنيايي و آخرتي، بالفعل و آرماني و مادّي و معنوي سخن به ميان مي‌آورد و در برخي از اين حوزه‌ها، حقايقي را در اختيار قرار مي‌دهد كه از طريق انواع ديگر انسان‌شناسي و روش‌هاي آن قابل دستيابي نيست. بيان ابعاد مختلف انسان در انسان‌شناسي ديني با توجه به هدفي كه در تعاليم ديني مد نظر است، به صورت گزينشي بودن محفوظ مي‌ماند؛ ولي در هر يك از انسان‌شناسي فلسفي، تجربي و شهودي، زمينه‌ي خاصي مد نظر قرار مي‌گيرد و زمينه‌هاي مربوط به انسان‌شناسي از نوع ديگر، از قلمرو آن خارج است.

اتقان و خطاناپذيري

بهره‌گيري انسان‌شناسي ديني از معارف وحياني، با توجه به خطاناپذيري اين معارف، اتقان و استحكامي را براي اين نوع انسان‌شناسي به ارمغان مي‌آورد كه در انسان‌شناسي فلسفي، عرفاني و تجربي يافت نمي‌شود. در انسان‌شناسي ديني اگر انتساب و استناد ديدگاه‌ها به دين قطعي باشد، در اتقان و خطاناپذيري آن‌ها شكي نيست؛ ولي در انواع ديگر انسان‌شناسي در عين آن‌كه داده‌ها از تجربه، تعقل و يا سير و سلوك به دست مي‌آيد، خطاپذيري آن‌ها به كلي منتفي نمي‌شود.

توجه به مبدأ و معاد

در انسان‌شناسي غير ديني، يا انسانِ به‌كلي بريده از مبدأ و معاد بررسي مي‌شود ـ آن‌گونه كه در انسان‌شناسي تجربي و برخي از نحله‌هاي انسان‌شناسي فلسفي و عرفاني مشاهده مي‌كنيم ـ يا در باب مبدأ و معاد انسان، در قالبي بسيار كلي سخن به ميان مي‌آيد كه نمي‌تواند براي چگونه زيستن و چگونه پيمودن راه كمال، كاملاً راهگشا باشد؛ امّا در انسان‌شناسي ديني، مبدأ و معادِ انسان، به عنوان دو بخش اساسي وجود انسان مورد توجه و تأكيد قرار مي‌گيرد و به بيان روابط زندگي كنوني انسان با مبدأ و معاد به تفصيل و با بيان جزئيات پرداخته مي‌شود. بر همين اساس، محكم‌ترين دليل ضرورت بعثت انبيا كه از سوي حكيمان اسلامي ارائه شده، بر ضرورت آگاهي از رابطه دنيا و آخرت و بايد و نبايدهاي مؤثر در سعادت انسان و ناتواني عقل و تجربه بشري از دستيابي به آن، مبتني است.

بينش ساختاري

از ديگر امتيازهاي انسان‌شناسي ديني آن است كه از توجه به رابطه‌ي ساحت‌هاي مختلف وجود انسان با يكديگر غافل نيست و انسان را در يك ساختار كلي كه ارتباط ساحت‌هاي مختلف آن با يكديگر به‌خوبي ترسيم مي‌شود، در نظر گرفته و مطرح مي‌سازد. در اين بينش؛ گذشته، حال و آينده‌ي انسان، ساحت‌هاي جسم و جان، مادّي و معنوي، بينش، گرايش و كنش وي و ارتباط آن‌ها و تأثير و تأثّر هر يك بر ديگري، مورد توجه اكيد قرار مي‌گيرد؛ ولي در انسان‌شناسي تجربي، فلسفي و عرفاني، يا از ارتباط اين ساحت‌ها با يكديگر غفلت مي‌شود يا بدين گستردگي مورد توجه قرار نمي‌گيرد و فقط از ارتباط برخي ساحت‌ها با يكديگر گفت‌وگو مي‌شود.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. انسان‌شناسي معاصر كه به شيوه تجربي به حل مسائل اساسي انسان پرداخته، به دليل كاستي‌هاي زير از پاسخ دادن به بسياري از آن‌ها بازمانده است:

أ. ناسازگاري ديدگاه‌ها با يكديگر و نبود انسجام دروني؛

ب. نبود داور كارآمد و مورد اتفاق؛

ج. ناديده گرفتن گذشته وحيات پس از مرگ انسان؛

2. انسان‌شناسي ديني به دليل ويژگي‌هاي زير بر ديگر انسان‌شناسي‌هاي هم‌عرض برتري دارد:

أ. جامعيت: انسان‌شناسي ديني به دليل سود جستن از دستاوردهاي وحياني و محدود نبود به قلمروي خاص، همه ابعاد انسان را در نظر مي‌گيرد؛

ب. خطاناپذيري: اگر انتساب ديدگاه‌ها به دين به صورت درست انجام گيرد از اتقان و خطاناپذيري برخوردار است؛

ج. توجه به مبدأ معاد: مبدأ و معاد، دو بخش اساسي انسان به‌شمار مي‌آيد و رابطه آن با زندگي دنيوي به تفصيل بيان مي‌شود.

3. بينش ساختاري: همه ساحت‌هاي انسان (گذشته، حال و آينده؛ ساحت‌هاي مادي و معنوي و...) و ارتباط آن‌ها با يكديگر مدنظر قرار مي‌گيرد.

انسان‌شناسي معاصر در بررسي ابعاد وجود انسان و پاسخ دادن به مسائل اساسي آن بازمانده است؛ زيرا ..........


  از دانشمندان ديگر رشته‌ها كمك نمي‌گيرد؛

  همه مسائل را عميق بررسي نمي‌كند؛

  به روش تجربي به حل مسائل مي‌پردازد كه قلمرو آن به حس محدود مي‌شود؛

  قلمرو مسائل را بسيار گسترده فرض كرده است.

چرا انسان‌شناسي ديني مي‌تواند بينشي جامع درباره انسان ارائه دهد؟


  زيرا جزئيات زندگي دنيايي انسان را در نظر دارد؛

  چون از دستاوردهاي وحياني سود مي‌جويد كه به قلمرو خاصي محدود نمي‌شود؛

  به اين دليل كه رهبران ديني چنين ابراز كرده‌اند؛

  چون اين اعتقاد خاص معتقدان به دين است.

خطاناپذيري ديدگاه‌ها در انسان‌شناسي ديني در صورتي محقق مي‌شود كه.......


  ديدگاه‌ها با استدلال عقلي صرف همراه شوند؛

  هنگام ارائه ديدگاه‌ها، دقت لازم مبذول شود؛

  هيچ‌يك از آن‌ها بدون دليل ارائه نشود؛

  استناد ديدگاه‌ها به دين قطعي باشد.

رنسانس [تجديد حيات] (Renaissance)

به دگرگوني اروپا از دوره‌ي قرون وسطي به روزگار جديد گفته مي‌شود. گرچه اين اصطلاح را بر دوره‌ زماني قرون 14 - 16 ميلادي اطلاق کرده‌اند، ولي در واقع، رنسانس عبارت از جريان‌ها و دگرگوني‌هاي فرهنگي و عقلي که از قرن 14 ميلادي در ايتاليا آغاز شده و در قرن‌هاي 14 تا 16 ميلادي به اوج شکوفايي خود رسيده و به علم و ادب و هنر زندگي دوباره‌اي بخشيد. اين جريان به فرانسه، اسپانيا، آلمان و انگلستان و چند کشور اروپائي ديگر نيز رسيد. رنسانس، بازگشت آگاهانه به آرمان‌ها و شکل‌هاي يونان و روم باستان بود. ارمانيست‌ها اين جريان را طلوع ناگهاني آزادي مي‌دانستند که اين انديشه تا روزگار اخير نيز رواج داشت؛ ولي امروزه منتقدان بر اين باورند که تحوّلات اقتصادي - که موجب پشتيباني حاکمان و اشراف از هنرمندان و اومانيست‌ها شد - در پيدايش رنسانس نقش زيادي داشته است. از شخصيت‌هاي نامدار رنسانس مي‌توان به لئوناردو داوينچي، ميکلانژ، ماکياولي، مونتني، رابله و آراسموس اشاره کرد.

ماكس شلر (Scheler max)

فيلسوف آلماني كه سال‌هاي اوليه زندگي‌اش در "ينا" سپري شد كه در آن زمان تحت نفوذ ايدئاليسم از نوع نوكانتي بود؛ اما مطالعه كتاب تحقيقات منطقي هوسرل، سبب گرويدن وي به پديده‌شناسي شد كه او از نظر خصوصيات، آن را اساساً مكتبي واقع‌گرا تفسير مي‌كرد. بهترين نمونه پديده‌شناسي شلر، "شكل‌گرايي در علم اخلاق" است. وي در اين اثر به دفاع از امري مي‌پردازد كه اين روزها شكلي از واقع‌گرايي اخلاقي خوانده مي‌شود. شلر همچنين پديده‌شناسي را با تأثيري قابل توجه در حوزه دين به كار گرفت. وي در كتاب درباره جاودانگي در انسان كه وقتي هنوز كاتوليكي مؤمن بود، نوشت، ساختارهاي اساسي آگاهي ديني را وصف مي‌كند. از ديگر جنبه‌هاي انديشه‌هاي شلر مي‌توان اين نكات را نام برد: 1. برداشت وي از شخص؛ 2. تلقي او از مسئله اذهان ديگر؛ 3. برداشت وي از جامعه‌شناسي معرفت؛ 4. برداشت او از انسان‌شناسي فلسفي.

آنتروپولوژي (anthropology)

در لغت به معناي "انسان شناسي" است. در اصطلاح در طول تاريخ كاربردهاي مختلفي داشته است؛ ولي معناي رايج آن در محافل علمي و دانشگاهي در عصر حاضر، يكي از شاخه‌هاي علوم اجتماعي يا علوم انساني تجربي است كه به مسائلي مانند منشأ پيدايش انسان، توزيع جمعيت و پراكندگي آن، رده‌بندي انسان‌ها، پيوند نژادها، ويژگي‌هاي فيزيكي و محيطي و روابط اجتماعي و موضوع فرهنگ با روش تجربي مي‌پردازد. توضيح اين‌كه انسان‌شناسي را مي‌توان بر اساس روش به انسان‌شناسي تجربي، عرفاني، فلسفي و ديني تقسيم كرد.

روان‌درماني (Psychotherapy)

معناي قديمي و تحت اللفظي روان درماني، "شفاي روحي يا ذهن" است؛ اما در اصطلاح روان‌پزشكي، فرآيندي است كه طي آن شخص رنجوري كه مايل است مسائل و مشكلاتش حل و فصل شوند يا خواهان رشد شخصيتي است، با روان‌درمانگر (Psychotherapist) قراردادي ضمني يا صريح مي‌بندد تا با استفاده از روش‌هاي درماني اساسا رواني كه با درمان‌هاي جسماني كاملاً مغاير است، به او كمك كند. در مورد كارآيي روان‌درماني بحث‌هاي بسياري شده است. به دليل وجود انواع مختلف روان‌درماني و نيز وجود انواع گوناگون مشكلات انساني و اختلالات رواني نمي‌توان به اين پرسش ساده كه "آيا روان درماني مؤثر است" پاسخ مثبت يا منفي داد. براي پاسخ دادن به اين پرسش، بايد مورد به مورد درباره هر نوع روان‌درماني و هر مشكل خاصي سخن گفت.

معنادرماني (Logotherapy)

معنادرماني، نوعي روان‌درماني است كه براي كمك به فرد رنجور طرح‌ريزي شده است تا بتواند معناي از دست، رفته زندگي‌اش را به او بازگرداند؛ به طوري كه دوباره متوجه ارزش‌هايي مي‌شود كه كنار گذاشته بود و به مرور زمان درمي‌يابد كه مي‌تواند زندگي از دست‌رفته خود را دوباره بسازد. پدر معنادرماني، ويكتور فرانكل، روان‌پزشك اروپايي است. به اعتقاد وي نيست‌انگاري (اعتقاد به اين‌كه هيچ چيز ارزش واقعي ندارد) در زمان ما بسيار رواج يافته است؛ ازاين‌رو حتي آناني كه سالمند، ممكن است احساس كنند زندگي برايشان بي‌معنا شده. او معتقد است ارزش‌ها واقعا وجود دارند و اين ماييم كه در خلأ وجودي فرو مي‌رويم نه اين‌كه ارزش‌ها وجودي عيني ندارند.

هوسرل، ادموند (Husserl Edmund)، (1859 - 1938)

فيلسوف آلماني، بنيان‌گذار پديدارشناسي، نخستين بار با انتشار تحقيقات منطقي‌اش شناخته شد. بر اساس همين كتاب بود كه نهضت پديده‌شناسي شكل گرفت. طرح هوسرل، پيدايش علم سرآغازها يا يك فلسفه اُولا بود. او به منظور مهيا كردن چنين سرآغازي علمي‌ براي فلسفه مي‌كوشيد تا همچنان از همه نظريه‌ها يا ايده‌هاي پيشين بر كنار بماند. وي در اين جهت "فرضيه عمومي منظر طبيعي" را مطرح مي‌كرد كه قائل به وجود يك "جهان‌واقع" در "بيرون"ي است كه همواره وجود داشته و شايد گاه با آنچه فرض شده است، متفاوت جلوه كند.