انسان شناسی4
پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا ميشويم:
1. مقصود از جانشيني انسان در زمين و ملاك اين جانشيني؛ 2. قلمرو مصداقي اسمايي كه خدا به انسان آموخت؛ 3. ديدگاههاي گوناگون درباره كرامت انسان؛ 4. مكتب اومانيسم و كاستيهاي آن؛ 5. مفهوم وجودشناختي و ارزششناختي كمال.
خداوند در قرآن كريم - از جمله در سوره بقره - بيان ميفرمايد كه به فرشتگان امر كرديم پس از پايان يافتن آفرينش آدم، بر وي سجده كنيد. همچنين بيان فرموده كه آدم را در زمين خليفه قرار داده است. اكنون بايد دريابيم كه خلافت به چه معناست؟
خداوند به چه كساني امر كرد كه پس از پايان يافتن آفرينش آدم بر وي سجده كنند؟
Top of Form
|
|
|
همه مخلوقات؛ |
|
فرشتگان؛ |
|
فرشتگان مقرب درگاه؛ |
|
همه جانداراني كه تا آن زمان آفريده بود. |
به تصريح آيات، خداوند چه كسي را در زمين خليفه خويش قرار داد؟
Top of Form
|
|
|
حضرت جبرئيل؛ |
|
حضرت آدم؛ |
|
حضرت عزرائيل؛ |
|
حضرت اسرافيل. |
خلافت الاهي
در آيات مربوط به آفرينش انسان، در چند مورد اين مطلب آمده است كه خداوند به فرشتگان فرمود: همين كه آفرينش انسان به پايان رسيد و در او از روح خويش دميدم، بر او سجده بريد؛ ولي در سورهي بقره، با تفصيل ويژهاي جريان خلقت انسان بيان شده و در آن، گفتار فرشتگان در مورد آفرينش انسان آمده است:
"وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ؛ (و به ياد آر زماني كه) پروردگار تو "اي پيامبر (ص) به فرشتگان فرمود: من در زمين خليفهاي قرار خواهم داد. آنان گفتند: آيا در آن كسي را قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند، در حاليكه ما تو را تقديس ميكنيم و تسبيح ميگوييم؟ خدا فرمود: من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد. سپس خدا به آدم همهي "اسما" را آموخت؛ بعد آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: مرا از نامهاي ايشان خبر دهيد اگر راستگويانيد. گفتند: تو منزّهي، ما دانشي نداريم جز آنچه خود به ما آموختهاي، همانا تويي داناي حكيم. به آدم فرمود: آنان را از آن نامها بياگاهان؛ و چون آدم آنان را از آن نامها باخبر ساخت، خدا به فرشتگان فرمود: آيا به شما نگفته بودم كه من پنهان آسمانها و زمين را ميدانم و نيز آنچه را كه آشكار يا پنهان ميكرديد؟" (بقره، 30ـ33)
آنچه در اين آيه مورد توجّه ما است، همان جملهي اوّل است؛ يعني جمله "إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً". ميخواهيم ببينيم كه منظور از خلافت چيست و اگر بتوان بدان مقام گفت، چه مقامي بود؟ نيز ميخواهيم بدانيم خلافت از كيست و آيا اين خلافتْ اختصاص به شخص حضرت آدم دارد يا شامل بعضي ديگر و يا همه انسانها هم ميگردد؟ پس موضوع بحث تنها مسئله خلافت حضرت آدم است.
مفهوم خلافت
خلافت از ريشهي خَلف به معناي "پشت سر" گرفته شده است. معناي "فعلي" آن پشت سر آمدن و لازمهي آن، جانشين شدن است. در قرآن كريم، به همين معنا الفاظي از همين خانواده بهكار رفته است؛ هم دربارهي امور غير انساني و هم دربارهي انسانها؛ از جمله در مورد انسان ميفرمايد:
- "فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا؛ پس از آن فرزندان ناشايستهاي روي كار آمدند كه نماز را تباه و از شهوات پيروي كردند و به زودي (مجازات) گمراهي خود را خواهند ديد"؛ (مريم، 59)
- "فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُواْ الْكِتَابَ ...؛ پس از آنها، فرزنداني جاي آنها را گرفتند كه وارث كتاب شدند". (اعراف، 169)
خلف، يعني نسلِ پس از نَسلي. در كاربردهاي عادي نيز ميگوييم: خلفاً عن سلف؛ نسلي از پس نسلي. در مورد اشياي غير انسان نيز بهكار رفته است:
"وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً لِّمَنْ أَرَادَ أَن يَذَّكَّرَ أَوْ أَرَادَ شُكُورًا" (فرقان،62).
روز و شب را جانشين (خِلْفه) يكديگر قرار داد. و چهبسا "اختلاف اللّيل والنّهار" كه در موارد بسياري از قرآن ذكر شده، به همين معنا باشد. كلمهي اختلاف، به معناي "پي در پي درآمدن" در موارد بسيار بهكار ميرود. در اول "زيارت جامعه" نيز در خطاب به امامان معصوم(ع) ميخوانيم: "و مختلف الملائكة" يعني شما از خانداني هستيد كه فرشتگان نزد شما رفت و آمد ميکنند.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. خداوند به فرشتگان امر كرد كه پس از پايان يافتن آفرينش آدم، بر وي سجده كنند؛
2. پروردگار خطاب به آنان بيان فرمود كه آدم را در زمين خليفه خويش قرار دادم؛
3. خلافت، از ريشه "خلْف" به معناي "پشت سر" گرفته شده كه معناي "فعلي" آن پشت سر آمدن است. لازمه اين معنا، جانشين شدن ميباشد؛
4. "خلْف" يعني نسل پس از نسلي كه در مورد غير انسان (مانند شب و روز) نيز بهكار ميرود.
معناي واژه "خلف" عبارت است از ............
Top of Form
|
|
|
پيش رو؛ |
|
پشت سر؛ |
|
چيزي در كنار انسان؛ |
|
چيزي بالاي چيز ديگر. |
معناي دو واژه "خلفه" و "اختلاف" به ترتيب، عبارت است از .........
Top of Form
|
|
|
پي در پي در آمدن - نزاع؛ |
|
جانشين - پي در پي درآمدن؛ |
|
جانشين خدا - درگيري با ديگران؛ |
|
پي در پي در آمدن - جانشين. |
خلافت از ريشه "خلْف" به معناي "پشت سر" گرفته شده است. اصل معناي خلافت، نشستن چيزي جاي چيز ديگر است. خلافت، نخست براي جانشيني حسي وضع شده؛ سپس در امور اعتباري بهكار گرفته شده؛ آنگاه در امور حقيقي و معنوي (مانند مقام خداوند بزرگ) بهكار رفته است. در خلافت الاهي، نوعي رابطه تكويني ويژه بين خدا و برخي مخلوقات وجود دارد؛ مخلوقاتي كه مقامشان چندان عالي است كه گويا در مرز مقام خداوند قرار گرفتهاند.
در مورد خلافت در امور حقيقي و معنوي (مانند خلافت از مقام خداوند بزرگ) مسئله ...... مطرح نيست.
Top of Form
|
|
|
شايسته بودن خليفه؛ |
|
زمان و مكان؛ |
|
كارآمد بودن خليفه؛ |
|
مديريت خليفه. |
به هر حال، اصل معناي خلافت همين نشستن چيزي جاي چيز ديگر است. در محسوسات اين معنا روشن است. غالباً الفاظ در ابتدا، در موارد حسّي بهكار رفته و ميتوان گفت براي معاني حسّي وضع شده است. بعد تدريجاً بنابر احتياج بشر به درك مفاهيم اعتباري و معنوي، همان الفاظِ وضع شده در مورد حسيّات، در امور اعتباري و معنوي نيز بهكار رفت. در افعال و صفات خدا نيز (مثلاً مفهوم عُلوّ) ابتدا براي عُلوّ حسي وضع شده، سپس در علوّ اعتباري بهكار رفته است و بعد در علوّ حقيقي و معنوي خدا بر مخلوقات. خلافت نيز نخست براي جانشيني حسّي وضع شده و سپس در امور اعتباري بهكار رفته است؛ يعني كسي كه مقام اعتباري دارد كسي را جانشين خود ميکند و در اينجا ديگر وحدت مكان لزومي ندارد؛ اما مسئلهي اختلاف زمان مطرح است. گاهي نيز از اين وسيعتر در نظر گرفته ميشود و خلافت در امور حقيقي معنوي بهكار ميرود؛ مانند مقام خداوند بزرگ كه در اينجا ديگر مسئلهي زمان هم مطرح نيست. و در مورد او ـ جلّ جلاله ـ نميتوان گفت: زماني مقامي داشته و بعد آن را به ديگري واگذارده است. در اينجا يك نوع رابطه تكويني ويژه بين خدا و برخي مخلوقات وجود دارد، مخلوقاتي كه مقامشان چندان عالي است كه گويا در مرز مقام وجوبي قرار گرفتهاند؛ چنانكه در دعا آمده است: "لا فرقَ بينك و بينهم الاّ انّهم عبادك و خلقك". كارهايي كه خدا ميکند، از آنان سر ميزند، با اين فرق كه خدا استقلالاً و آنها با كمك و اذن خدا انجام ميدهند. در مورد اينان تعبير ميشود كه خليفهي خدايند.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. اصل معناي خلافت، نشستن چيزي جاي چيز ديگر است؛
2. خلافت، نخست در امور حسي بهكار رفته؛ سپس در امور اعتباري؛ آنگاه در امور حقيقي مانند مقام خداوند بزرگ؛
3. در خلافت الاهي، نوعي رابطه تكويني ويژه بين خدا و برخي مخلوقات وجود دارد كه گويا آنان در مرز مقام خداوند قرار گرفتهاند
"خليفه" نخست در امور .........؛ سپس در امور ..........؛ آنگاه در امور .......... بهكار رفته است.
Top of Form
|
|
|
اعتباري - حسي - حقيقي؛ |
|
حقيقي - حسي ـ اعتباري؛ |
|
حسي - اعتباري - حقيقي؛ |
|
اعتباري - حقيقي - حسي. |
فرق بين كارهاي خدا و خليفه اين است كه .........
Top of Form
|
|
|
علم مورد نياز براي انجام دادن كارهاي خدايي را ندارد؛ |
|
خليفه خدا نميتواند حتي با اذن خدا كارهاي خدايي كند؛ |
|
خدا استقلالاً كارها را انجام ميدهد؛ ولي خليفه خدا با كمك و اذن خدا؛ |
|
خدا بر همه آفريدگان خود تسلط دارد؛ اما خليفه خدا توانايي انجام هيچ كاري را ندارد |
اصل معناي خلافت، عبارت است از ..........
Top of Form
|
|
|
بالا آوردن چيزي از زمين؛ |
|
واقع شدن چيزي روي چيز ديگر؛ |
|
نشستن چيزي جاي چيز ديگر؛ |
|
قرار گرفتن چيزي در كنار چيز ديگر. |
در قرآن كريم واژه "خليفه" و جمع آن (خلفاء و خلائف) فراوان بهكار رفته است؛ از جمله در مورد خلافت حضرت آدم و حضرت داود. در خلافت اعتباري و حقيقي ماوراي طبيعي، چند چيز لازم است:
1. كسي كه جاي ديگري را ميگيرد (خالف يا مستخلف)؛
2. كسي كه جاي او گرفته شده است (مخلوف يا مستخلف عنه)؛
3. كسي كه ديگري را جاي فرد ديگر ميگمارد (مستخلِف)؛
4. مكان يا كار مورد خلافت (مستخلف فيه). در آيه 30 سوره بقره، مستخلف فيه، "ارض" (زمين) است. خلافت از سوي خدا تشريعي بوده و خليفه حضرت آدم است.
در خلافت حضرت داود، جاعل خلافت و كسي كه جاي او گرفته شده، به ترتيب عبارتند از:
Top of Form
|
|
|
خداوند - حضرت يحيي؛ |
|
خداوند - خداوند؛ |
|
خداوند - حضرت آدم؛ |
|
خداوند - حضرت الياس. |
معناي خالف و مستخلف عنه، به ترتيب عبارت است از:
Top of Form
|
|
|
كسي كه خود جاي ديگري را ميگيرد - كسي كه او را به جاي ديگري ميگمارند؛ |
|
كسي كه او را به جاي ديگري ميگمارند - كسي كه خود جاي ديگري را ميگيرد؛ |
|
كسي كه مقام بلند پايهاي او را نصب ميكند - كسي كه با گزينش افراد جاي ديگري را ميگيرد؛ |
|
كسي كه خود جاي ديگري را ميگيرد - كسي كه با شايستگي خود مقام ديگري را در اختيار ميگيرد. |
منظور از خليفه در آيه مذكور، چيست؟
در قرآن كلمهي خليفه و جمع آن خلفاء و خلائف، در موارد بسيار بهكار رفته است. در مورد كلمهي مفرد خليفه:
- "وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً؛ و هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من روي زمين جانشيني قرار خواهم داد"؛ (بقره، 30)
- "يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ؛ اي داود! ما تو را خليفه در زمين قرار داديم، پس در ميان مردم بهحق داوري كن". (ص، 26)
و در بقيّهي موارد، آيات دربارهي انسانهايي است كه خلفاء يا خلائف ناميده شدهاند.
در مورد خلافت حضرت داود (ع) وقتي آيه را بررسي ميكنيم، پيداست كه خلافت از سوي خداست. هم جاعل خلافت و هم مستخلَفٌ عنه خداست.
در خلافت اعتباري و حقيقي ماوراي طبيعي، چند چيز بايد لحاظ شود:
1. خالف يا مستخلَف: (كسي كه جاي ديگري را ميگيرد: اگر خود بگيرد، خالف و اگر كسي او را بگمارد، مستخلَف است)؛
2. مخلوف يا مستخلف عنه: كسي كه جاي او گرفته شده است؛
3. مستخلِف: آنكه كسي را جاي ديگري ميگمارد؛
4. مستخلَفٌ فيه: مكان يا كاري كه مورد خلافت قرار ميگيرد؛ مثلاً در آيهي مورد بحث ما، ارض مستخلفٌ فيه است.
حال ببينيم در آيهي "يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ" كه داود خليفه و مستخلف خداست، مستخلف عنه كيست؟ حضرت داود خليفهي كيست و نيز مستخلف فيه چيست؟
اين مطلب با توجه به ذيل آيه روشن ميشود:
"يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ" (ص، 26).
حال كه خليفه شدي بين مردم به حق قضاوت كن؛ پس مستخلف فيه، قضاوت است. اين كار نيابت از چه كساني است؟ آيا از انسانهاي پيش از داود يا حاكم قبل از وي يا از خدا؟
كساني كه با بينش اسلامي آشنايند ميدانند كه از ديدگاه اسلام، حكومت از آنِ خداست: "إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ" (يوسف، 40) حكم تنها از آنِ خداست و هر كس بخواهد حكومتِ حقّي داشته باشد، بايد از سوي خدا منصوب شده باشد. پس كسي كه از سوي خدا نصب شود، طبعاً خليفهي خداست.
اين چه نوع خلافتي است؟ پاسخ اين است كه اين خلافتي است در يك امر تشريعي و جعلي و اعتباري. قاضي بودن، يك مقام تكويني نيست؛ بلكه تشريعي است، گرچه شخص بايد لياقت قضاوت داشته باشد.
پس آنچه مسلّم است اين است كه خلافت در اين آيه، خلافت از سوي خدا و تشريعي است. آيا داوود خلافت تكويني هم داشته است؟ از اين آيه چيزي برنميآيد؛ گرچه نفي هم نميشود. شايد داشته است و همان، منشأ خلافت تشريعي هم شده؛ ولي آيه بياني ندارد يا دستكم ما نميتوانيم از آن چنين استفاده بكنيم.
نمودار
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. واژه "خليفه" و جمع آن (خلفاء و خلائف) فراوان در قرآن كريم بهكار رفته است. اين واژه در مورد حضرت آدم و حضرت داود، بهصورت مفرد و در بقيّه موارد بهصورت جمع آمده است؛
2. در خلافت، چهار چيز بايد لحاظ شود: خالف يا مستخلف، مخلوف يا مستخلف عنه، مستخلِف و مستخلف فيه؛
3. در مورد خلافت حضرت داود - و همينطور حضرت آدم - جاعل خلافت و مستخلف عنه، خداست؛
4. در مورد خلافت حضرت آدم، مستخلف فيه، زمين است؛
5. در مورد خلافت حضرت داود، مستخلف فيه، قضاوت است و چون حكومت به خدا اختصاص دارد، وي خليفه خدا بود در امري تشريعي و اعتباري.
در قرآن واژه "خليفه" بهصورت مفرد در مورد ......... و بهصورت جمع درباره .......... بهكار رفته است.
Top of Form
|
|
|
حضرت آدم و حضرت داود - بقيه انسانها؛ |
|
همه انسانها - حضرت آدم؛ |
|
انسانهاي شايسته - حضرت داود؛ |
|
حضرت آدم - حضرت داود. |
چهار چيز كه در خلافت بايد لحاظ شود، عبارت است از:
Top of Form
|
|
|
خالف، مخلوف، مستخلف عنه و مستخلف فيه؛ |
|
خالف، مستخلَف، مستخلِف و مستخلف عنه؛ |
|
خالف، مخلوف، مستخلَف و مستخلف فيه؛ |
|
مستخلف فيه، مستخلف فيه، مستخلِف و مستخلَف. |
خداوند چه نوع خلافتي به حضرت داود واگذار كرده بود؟
Top of Form
|
|
|
خلافتي محدود به سرزمينهاي خاص؛ |
|
خلافتي همه جانبه؛ |
|
تشريعي و اعتباري؛ |
|
تكويني. |
مستخلف فيه در خلافت حضرت آدم و حضرت داود، به ترتيب عبارتند از:
Top of Form
|
|
|
بهشت - زمين؛ |
|
قضاوت - زمين؛ |
|
زمين - سرزمين صفا؛ |
|
زمين - قضاوت. |
در آيه 30 سوره بقره خداوند بيان فرموده كه خليفهاي در زمين قرار ميدهد. پرسش اين است كه خليفه مذكور از جانب چه كسي خلافت خواهد كرد؟
از بررسي كاربردهاي جمع واژه خليفه در قرآن (خلفاء و خلائف) روشن ميشود كه حالت جمع اين واژه براي جانشيني گذشتگان بهكار رفته؛ بهويژه جانشيني انسانهايي كه گناهكار بودهاند، نه جانشيني خداوند. برخي ادعا كردهاند واژه مفرد خليفه در آيه 30 سوره بقره نيز، درباره جانشيني گذشتگان بهكار رفته است؛ اما نميتوان اين ادعا را پذيرفت؛ زيرا همين كه خدا ميفرمايد: "من خليفه قرار خواهم داد" و مشخص نميكند از طرف چه كسي چنين كاري ميكند، در اين نكته ظهور دارد كه خلافت از طرف خود اوست. همچنين اگر صرفا جانشيني كسي به جاي ديگري بود، لزومي نداشت كه فرشتگان بر لياقت خود تأكيد كنند و خود را لايق آن بدانند.
در روايات از انسانهايي كه پيش از حضرت آدم آفريده شده بودند، با نام .......... ياد شده است.
Top of Form
|
|
|
انسانهاي اوليه؛ |
|
انسانهاي مفسد؛ |
|
نسناس؛ |
|
انسان نائندرتال. |
Bottom of Form
واژه "خلائف" يا "خلف" در قرآن براي ........... بهكار برده شده. Top of Form
|
|
|
جانشيني پيامبران؛ |
|
جانشيني خداوند؛ |
|
جانشيني فرشتگان؛ |
|
جانشيني گذشتگان. |
انسان جانشين چه كسي؟
خلفاء و خلائف كه در ساير موارد از سوي خدا به انسانها گفته شده است، به چه معناست؟ آيا جانشين خدايند يا جانشين كسان ديگر؟ برخي گفتهاند همهي اين موارد خلافت از خداست؛ ولي با دقت در اين آيات به اين نتيجه ميرسيم كه منظور در اين موارد، خلافت و جانشيني به جاي گذشتگان است. شواهد تعيين كنندهاي نيز پيدا ميشود؛ مثلاً ميفرمايد:
"وَاذكُرُواْ إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ؛ و به ياد آوريد هنگامي كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد". (اعراف، 69)
در مواردي هم تعبير: "يَسْتَخْلِفَكُمْ...؛ شما را در زمين جانشينان سازد". (اعراف، 129)
و در موردي ديگر: "إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ؛ اگر بخواهد، شما را ميبرد و خلق تازهاي ميآورد". (ابراهيم، 19)
(كه به همان معناي يستخلف ميباشد) آمده است. به هر حال به نظر ميرسد كه در اين موارد منظور، جانشيني انسانهاست؛ مخصوصاً انسانهايي كه اكثراً عاصي بودهاند؛ پس به معناي جانشيني خدا نيست؛ بلكه جانشيني به جاي گذشتگان است.
برخي در مورد آيهي پيشين (إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً) كه دربارهي حضرت آدم است، نيز گفتهاند كه در اينجا هم خلافت از گذشتگان است؛ يعني پيش از آدم روي زمين، موجوداتي بوده است، يا انسانهايي كه منقرض شدهاند، يا چيزهايي مانند انسان كه در برخي روايات نسناس ناميده شدهاند و يا جنّ و چيزهاي ديگر... و اينك خدا ميفرمايد به جاي آنها آدم را آورديم. پس اين خلافت يعني جانشيني آدم به جاي مخلوقات قبل از آدم. شاهد هم ميآورند كه فرشتگان گفتند: "أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ ..." چون فرشتگان، آن موجودات قبل را ديده بودند كه فساد و خونريزي ميکردهاند، گفتند: آيا باز ميخواهي موجودي خلق كني كه افساد كند؟ به نظر ميرسد كه اين وجه، صحيح نيست و منظور، خلافت الاهي است؛ زيرا:
اوّلاً: همينكه خدا به فرشتگان ميفرمايد: من خليفه قرار خواهم داد بيآنكه بگويد خليفه از طرف چه كسي و يا چه كساني، خود اين ظهور دارد كه خلافت از خودِ "من" (خدا)، ميباشد. اگر حاكمي اعلام كند من جانشيني تعيين خواهم كرد، آنچه در ابتدا به ذهن ميآيد اين است كه به جاي خود، خليفه تعيين ميکند.
گذشته از اين، ميخواهد مطالبي براي فرشتگان بيان كند كه براي دريافت امر سجده آماده شوند. هنگامي كه خدا ميخواهد به فرشتگان بگويد در نظر دارم موجودي بيافرينم، قاعدتاً بايد آن را معرفي كند كه اين موجود چيست و يا اشاره كند كه چرا بايد آنها براي او سجده كنند. مناسب مقام، معرّفي و فراهم آوردن زمينهي اطاعت امر است؛ پس مناسب است بگويد: موجودي خلق خواهم كرد كه خليفهي خود من است و شما بايد بر او سجده كنيد. اگر تنها بگويد كه موجودي است كه جاي ديگران را ميگيرد، گفتن ندارد. اين وجهي است كه جانشيني خدا را اثبات ميکند.
ثانياً: هنگامي كه خدا ميفرمايد ميخواهم موجودي بيافرينم كه خليفهي من است، فرشتگان ميگويند: آيا كسي را خليفه ميكني كه افساد و خونريزي خواهد كرد، درحاليكه ما تو را تسبيح و تقديس ميكنيم؟ اين يك درخواست مؤدّبانه است حاكي از اينكه بهتر است ما را خليفه كني نه موجودي خونريز را. از جملات بعدي كه خدا به آنها ميفرمايد: "أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ؛ اگر راست ميگوييد اسمهاي اينها را به من خبر دهيد"، ميتوان دريافت كه فرشتگان ادّعايي داشتهاند كه قابل صدق و كذب بوده است. "ان كنتم صادقين" يعني چه؟ آنها در چه چيز اگر صادقند، جواب دهند؟ ظاهراً يعني اگر راست ميگوييد كه شما بيشتر لايق خلافت هستيد، به من خبر دهيد. و ظاهراً آنچه فرشتگان را مجاب كرد، همان بود كه دانستند آدم دانشي دارد كه آنها ندارند؛ پس معلوم ميگردد كه آنان ادّعا داشتند كه لايقترند.
اينك به نتيجهي نهايي ميرسيم: اگر صرفاً مسئلهي جانشيني كسي به جاي كسي بود - و نه جانشيني خدا - ديگر چه نيازي بود به اينكه فرشتگان بر لياقت خود تأكيد كنند؟ آنها كه مزاحم انسان نيستند و آنها نيز آفريدهي خدا هستند؛ پس آنان به رسيدن به مقام ارجمندي طمع داشتند و اين چيزي جز خلافت الاهي نميتواند بود.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. واژه "خلفاء" و "خلائف" در قرآن درباره جانشيني گذشتگان - به ويژه گناهكاران - بهكار رفته است؛
2. برخي در مورد حضرت آدم نيز گفتهاند كه وي خليفه گذشتگاني بوده كه در روايات با نام نسناس، جن يا ... از آنها ياد شده؛ ولي اين نظر درست به نظر نميرسد؛ زيرا:
أ. خداوند بيآنكه بگويد از طرف چه كسي خليفه تعيين ميكنم، ميفرمايد: "من خليفه قرار ميدهم". اين جمله ظهور دارد كه خليفه از سوي خود اوست. همچنين مقام سخن (آماده كردن فرشتگان براي سجده) اقتضا ميكند كه بفرمايد خليفه را از سوي خودش تعيين ميكند؛
ب. اگر صرفاً جانشيني فردي به جاي ديگران بود، ضرورتي نداشت كه فرشتگان لياقت خود را يادآور شوند و مؤدبانه مقام خلافت را بخواهند.
جمله "من خليفه قرار خواهم داد" كه در آيه 30 سوره بقره آمده، در چه چيزي ظهور دارد؟
Top of Form
|
|
|
خلافت انسانها به جاي يكديگر؛ |
|
خلافت حضرت داود به جاي حضرت آدم؛ |
|
جانشيني حضرت آدم به جاي ديگران؛ |
|
خلافت الاهي حضرت آدم. |
Bottom of Form
خداوند به چه منظور مقام خلافت حضرت آدم را براي فرشتگان بيان كرد؟
Top of Form
|
|
|
چون ميخواست بهترين مخلوق را معرفي كند؛ |
|
براي اينكه آنان با دريافت مقام والاي حضرت آدم براي سجده بر وي آماده شوند؛ |
|
زيرا آنان به قدرت خداوند پي ببرنند؛ |
|
به اين دليل كه فرشتگان به خلقت خود پي ببرند. |
هنگامي فرشتگان مجاب شدند كه دست از لايقتر دانستن خود براي خلافت بردارند كه..........
Top of Form
|
|
|
خداوند به آنها امر كرد در برابر حضرت آدم سجده كنند؛ |
|
دانستند حضرت آدم دانشي دارد كه آنان ندارند؛ |
|
شيطان را رانده درگاه خداوند ديدند؛ |
|
جسم حضرت آدم را كامل شده يافتند. |
فرشتگان به چه منظور بر لياقت خود در مقايسه با حضرت آدم پاي ميفشردند؟
Top of Form
|
|
|
استفاده از علوم غيبي؛ |
|
بهرهمند شدن بيشتر از نعمتهاي بهشتي؛ |
|
براي دريافت مقام خلافت الاهي؛ |
|
دريافت فيوضات بيشتر. |
بيان كرديم كه خداوند حضرت آدم را خليفه خود در زمين قرار داد. اكنون در اين خصوص پرسشهايي مطرح ميشود؛ از جمله: حضرت آدم چه ويژگي داشت كه لايق چنين مقامي شد؟ چرا فرشتگان مقرّب نيز سزاوار چنين مقامي نبودند؟ آيا اين مقام فقط به حضرت آدم اختصاص دارد يا انسانهاي ديگر نيز ميتوانند آن را به دست آورند؟ آيا همه انسانها به چنين مقامي ميرسند يا برخي از آنها؟
در اين قسمت با توجه به آيات به پرسشهاي مطرح شده پاسخ ميگوييم.
ملاك برگزيده شدن حضرت آدم به مقام خلافت از خداوند، ....... بود؛ يعني حضرت .............
Top of Form
|
|
|
قدرت ويژه او - قدرت نامحدودي داشت؛ |
|
علم به اسما - همه اسما را ميدانست؛ |
|
علم به فرشتگان - ويژگي همه فرشتگان را ميدانست؛ |
|
آگاهي از زمين - از همه ويژگيهاي زمين آگاه بود. |
حضرت آدم ..........
Top of Form
|
|
|
از همه اسماي خداوند و مخلوقات آگاه بود؛ |
|
فقط از اسماي مخلوقات آگاه بود؛ |
|
فقط به اسماي خداوند علم داشت؛ |
|
توانايي دريافت اسماي الاهي را نداشت |
ملاك خلافت
ملاك تفويض خلافت الاهي از سوي خدا به آدم، چه بود؟
از آيات قرآن درمييابيم كه ملاك، "علم به اسما" بود؛ امّا آيا فرشتگان هيچيك از اين اسما را نميدانستند و يا برخي را ميدانستند؟ كلمهي "كُلَّهَا" در آيه، حاكي از آن است كه همه را نميدانستند؛ ولي برخي از اسما را ميدانستند. اگر اسما، اسماي خدا باشد، بيگمان فرشتگان نامهاي خدا را ميدانستند و تسبيح و تقديس آنها گواه اين مطلب است. دستكم، اسم سبّوح و قدّوس را ميدانستند. شايد بتوان گفت: ملاك خلافت، جامعيّت بين اسماست؛ يعني موجودي لايق خلافت است كه همهي اسما را بداند.
اجمالاً ميتوان گفت: وقتي خدا مستخلف و در همان حال مستخلف عنه باشد، خليفه بايد كارهاي خدايي كند. در آنچه كه مربوط به حوزهي خلافت اوست، علم داشته باشد. بايد خدا و صفات الاهي و نيز مخلوقات او را بشناسد تا بداند وظيفهاش را نسبت به آنان چگونه انجام دهد.
چهبسا اين وجه كه گفتيم، بتواند تأييد كند كه مراد از اسما، هم اسماي خدا و هم مخلوقات است.
آيا درجهي علمي حضرت آدم (كه علم جامع و كاملي بود كه از سوي خدا به آدم اعطا شد و او را صالح مقام خلافت كرد)، در همين عالم مادّي و يا در يك عالم ديگر بود و آيا بالفعل به وي داده شد يا آنكه تنها استعداد آن به او تفويض گرديد؟ نميتوان پاسخ قطعي به اين پرسشها داد. اجمالاً ميتوان ادّعا كرد كه مناسبت حكم و موضوع مقتضي اين است كه هم اسماي خدا را بداند و هم اسماي مخلوقات را. و چون موضوع، خلافت مطلق است، قاعده اين است كه علم به همهي اسما و صفات خدا داشته باشد تا بتواند خليفهاي كامل براي او و نيز عالم به همهي مخلوقات باشد. و اين وجه، جمع بين دو دسته روايتي است كه يكي ناظر به اسماي خدا و ديگري مخلوقات ميباشد.
خلافت الاهي، ويژه آدم يا همه انسانها
آيا اين خلافت، ويژه حضرت آدم است يا در انسانهاي ديگر نيز ممكن است؟
آيه، دلالتي بر انحصار در حضرت آدم ندارد و شايد بتوان از جملهي "أَتَجْعَلُ فِيهَا..." كه فرشتگان گفتند و از پاسخ خدا بهره برد كه منحصر به آدم نبوده است؛ زيرا فساد و افساد در مورد حضرت آدم كه معصوم بود، مطرح نبود و جا داشت كه پاسخ داده شود: آدم، افساد و خونريزي نميکند؛ اما اينكه همهي انسانها اين مقام را دارا باشند، گمان نميكنم كسي كه آشنايي با مباني اسلامي داشته باشد، چنين چيزي بگويد. مقام خلافتي كه حتي فرشتگان لايق احراز آن نبودند، چگونه ممكن است به انسانهاي بسيار پليد و شرور برسد؟ تنها كساني چون انبيا و ائمهي معصومين(ع) ميتوانند چنين مقامي داشته باشند. گواه، عبارتي است كه در زياراتشان مانند زيارت جامعه ميخوانيم: "ورضيكم خلفاء في ارضه؛ شما را جانشينان در زمين قرار داد".
پس اجمالاً ميتوان گفت: خلافت خدا، منحصر به حضرت آدم نيست و در ميان نوع انسان، افراد ديگري يافت ميشوند كه به آن مقام ميرسند؛ به يك شرط و آن هم "علم به اسما"ست.
و امّا اينكه چه كساني چنين علمي داشتهاند، ميتوان از برخي شواهد و قراين دريافت كه ائمهي معصومين(ع) دانشي برتر از دانشي كه ما تصوّر ميكنيم، داشتهاند. همه دانشها "علم الكتاب كلّه" نزد ائمّهي ما بوده است. در تفاسير روايي، آيه شريفه "مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ" تفسير به اميرالمؤمنين و ائمه معصومين(ع) شده است.
نكتهي ديگر در مورد آيهي مورد بحث اين است كه غرض اصلي آفرينش انسان، تحقّق خلافت الاهي روي زمين بوده است؛ اما از آنجا كه خلفاي خداوند - غير حضرت آدم - از نسل حضرت آدم بودند، ميبايست قانون توالد و تناسل بر بشر حاكم ميشد و افراد بسياري به وجود ميآمدند تا صالحان از ميان آنان به مقام خلافت برسند.
تا پايان خلقت انسان، خليفهي خدا بر زمين وجود خواهد داشت؛ زيرا چنانكه گفتيم - غرض اصلي همين است و اگر اين موضوع منتفي گردد، غرض الاهي از خلقت نقض خواهد شد.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. ملاك تفويض خلافت الاهي به حضرت آدم، آگاهي وي از همه اسماي الاهي بود؛
2. خلافت الاهي، به حضرت آدم منحصر نميشود؛ ولي همه نيز لايق دريافت اين مقام نيستند؛ بلكه فقط آناني كه "علم به اسما" دارند، سزاوار اين مقامند؛
3. امامان معصوم عليهم السلام، همه دانشها را دارند و براي دريافت مقام خلافت شايستهاند؛
4. فرشتگان الاهي براي به دست آوردن خلافت با خداوند مؤدبانه به گفتوگو پرداختند و خود را براي دريافت اين مقام لايقتر دانستند؛ ولي دريافتند كه حضرت آدم از آنان لايقتر است.
مصداق بارز خليفه الاهي، ............
Top of Form
|
|
|
عالمانند؛ |
|
فقيهانند؛ |
|
امامان معصوم هستند؛ |
|
نمازگزارانند. |
فرشتگان به چه علت خود را با حضرت آدم مقايسه كردند و خود را لايقتر از او دانستند؟
Top of Form
|
|
|
چون ميخواستند خداوند آنان را مأمور روزيرساني به زمين كند؛ |
|
براي آنكه به حضرت آدم حسد ميورزيدند؛ |
|
براي دريافت مقام خلافت الاهي؛ |
|
جهت مستقر شدن در زمين و بهرهمندي از نعمتهاي آن. |
Bottom of Form
Bottom of Form
دانستيم كه حضرت آدم با آگاهي از همه اسما، سزاوار دريافت مقام خلافت الاهي در زمين شد. خداوند با حاكم كردن قانون توالد و تناسل بر بشر، نسل حضرت آدم را گستراند. با گسترش افراد بشر در زمين، انسانها خود را در برابر آفريدگان ديگري يافتند و در مقام ارزشگذاري برآمدند كه كدام برترند. راستي انسان در مقايسه با مخلوقات ديگر برتر است يا ...؟
در اين خصوص برخي گفتهاند كه انسان گُل سرسبد همه موجودات هستي است؛ بلكه محور حقايق و ارزشهاست (اومانيسم). عدهاي ديگر با استناد به جنايات هولناكي كه انسانها در طول تاريخ مرتكب شدهاند، در برتر دانستن وي ترديد كردهاند؛ ازاينرو ضرورت دارد با دقت در آيات پاسخ اين پرسش را دريابيم.
اومانيسم، مكتبي است كه .........
Top of Form
|
|
|
به خلقت بشر از خاك معتقد نيست؛ |
|
انسان را در مقايسه با ديگر موجودات، پستتر ميداند؛ |
|
انسان را محور حقايق و ارزشها ميداند؛ |
|
در مقام مقايسه انسان با ديگر آفريدگان برنميآيد. |
كدام گزينه را درست ميدانيد؟
Top of Form
|
|
|
انسان همانند فرشتگان است؛ |
|
انسان، برترين موجودات نيست؛ |
|
فرشتگان از انسانها بالاترند؛ |
|
تا آنجا كه دانش بشري بدان رسيد، انسان كاملترين موجود است. |
كرامت انسان
يكي از مباحثي كه در انسانشناسي مورد بررسي قرار ميگيرد، مقام و پايگاه آدمي نسبت به ساير آفريدگان است. اين بحث در فرهنگ بشري، سابقهاي دراز دارد و ديدگاههاي گوناگوني نيز در اين زمينه عرضه شده است. برخي گفتهاند كه انسان، برترين آفريدگان است و - دستكم تا جايي كه دانش بشري بدان رسيده است - موجودي كاملتر از انسان وجود ندارد. از سوي ديگر، در اين نظر تشكيكهايي شده است؛ از جمله اينكه اين نظر ناشي از خودخواهي انسان است كه ميخواهد بر همهي موجودات جهان، چيرگي يابد و همه را زير يوغ خويش بكشد. دستهي نخستين، به امتيازهاي هوشي انسان و استعدادهاي گوناگون وي، و نيز به آثار آنها از قبيل تمدّن و پيشرفتهاي صنعتي و امثال آن استدلال ميکنند. در مقابلْ دستهي دوّم به جنايات هولناكي كه در طول تاريخ از بشر سر زده است و از هيچ درندهاي سر نميزند، استشهاد ميکنند.
اومانيسم يا انسانمداري كه ريشهاي ژرف در تاريخ تفكّر بشري دارد، در دستهي اوّل قرار ميگيرد. در اين گرايش، انسان محور حقايق و ارزشهاست و همهي فعاليتهاي علمي و عملي انسان بر محور خود آدمي ميگردد.
اين گرايش چهرههاي گوناگوني به خود گرفته و مبناي بسياري از مكتبهاي فلسفي، اجتماعي، سياسي و اخلاقي شده است. در اين زمان نيز برخي مكتبها را ميشناسيم كه بر اصالت انسان بسيار تأكيد دارند؛ امّا نتايجي كه ميگيرند - چه در سطح فلسفي و چه سياسي يا حقوقي - مختلف است. از نمونههاي اين گرايش، يكي اين است كه تقريباً امروز در بيشتر كشورهاي ظاهراً متمدّن، بر آنند كه بايد در قوانين كيفري، كرامت انساني حفظ گردد، مجازاتها بايد سبك بوده، جنبهي تأديبي داشته باشد و با مجرم بايد به گونهي يك مريض رفتار گردد و بايد او را مداوا كنند. از همين رو، مجازات اعدام در برخي از اين كشورها، بهكلّي حذف شده است.
آيا از ديد قرآن نيز ارزش هر انسان از هر موجود ديگر بيشتر است، يا بر هيچ موجودي برتري ندارد و يا تفصيلي در كار است و اصولاً ارزش انسان در چيست؟
پاسخ آن است كه لحن قرآن در مورد انسان، گوناگون است؛ در برخي آيات براي انسان بهطور كلّي مزيّت قائل شده است: "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ؛ ما آدمي زادگان را گرامي داشتيم." (اسراء، 70) كه ظاهراً تمام فرزندان آدم، مورد تكريم الاهياند. در ذيل آيه ميفرمايد: "وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً". لحن آيه بسيار ستايشآميز است و ظاهر آن عموميّت دارد. طبعاً آنانكه گرايشهاي اومانيستي دارند، از اين دسته آيات در تأييد نظر خود كمك ميگيرند.
امّا در برابر، آيههايي با لحن نكوهشآميز وجود دارد:
- "إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ؛ انسان ستمگر و ناسپاس است"؛ (ابراهيم، 34)
- "إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا؛ انسان حريص و كمطاقت آفريده شده است"؛ (معارج، 19)
يك دسته آيات هم وجود دارد كه تقريباً تفصيل قائل شده است: "لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ؛ ما انسان را در بهترين صورت آفريديم. سپس او را به پايينترين مرحله بازگردانديم". (تين، 4 و5)
كه ممكن است ابتدا به نظر آيد كه آدمي دو مرحله دارد: نخست "احسن تقويم" كه مورد تكريم الاهي است؛ و ديگر "اسفل سافلين" كه سقوط ميکند. در اينجا اين سؤال پيش ميآيد كه آيا كار حكيمانهاي است كه خدا انسان را با كمال بيافريند و بعد او را در چاه ويل سرنگون كند؟
پس بايد در اين آيات دقّت بيشتري كرد كه آن تكريمها و يا نكوهشها، به چه اعتباري است و سرانجام نظر قطعي قرآن دربارهي انسان و منزلت وي نسبت به موجودهاي ديگر چيست؟
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. در خصوص اينكه آيا انسان برترين موجود است، دو ديدگاه وجود دارد: برخي او را كاملترين موجود ميدانند؛ ولي عدهاي ديگر با استناد به جنايات وي در طول تاريخ، در اين مسئله ترديد كردهاند؛
2. اومانيسم معتقد است كه محور حقايق و ارزشها، انسان است و همه فعاليتهاي علمي و عملي انسان بر محور خود ميگردد؛
3. از پيامدهاي اومانيسم، اعتقاد كشورهاي ظاهرا متمدن به سبك كردن مجازاتها و لغو مجازات اعدام است؛
4. برخي آيات قرآن از كرامت انسان سخن ميگويند و او را برتر از بسياري از مخلوقات ميدانند؛ اما برخي ديگر به نكوهش وي پرداختهاند و او را ستمگر، حريص و ... معرفي كردهاند.
اومانيسم با شعار ارج نهادن به كرامت انسان، مدعي است بايد ........
Top of Form
|
|
|
در قوانين كيفري كرامت انسان حفظ شود؛ |
|
مجازاتها سبك شود؛ |
|
با مجرم همچون مريض رفتار كرد؛ |
|
هر سه گزينه درست است. |
آيات قرآن در بيان ارزش انسان .......
Top of Form
|
|
|
برخي او را ستوده و تعدادي وي را نكوهيدهاند؛ |
|
همه آيات وي را نكوهيدهاند؛ |
|
همه آيات او را ستودهاند؛ |
|
سكوت اختيار كردهاند. |
واژه "كمال" به دو معناي كمال تكويني و كمال اخلاقي كاربرد دارد. مقصود از كمال تكويني آن است كه مثلا حيوان در مقايسه با نبات و جمادت، ويژگيهاي بيشتري (مثل كرامت ارادي و...) دارد. اين كاربرد، مفهوم ارزشي ندارد؛ اما در استعمال اخلاقي آن، مفهوم ارزشي وجود دارد. به همين دليل آياتي كه انسان را ستودهاند، از نعمتهايي ياد ميكنند كه خداوند به انسان بخشيده وديگر موجودات از آن بيبهرهاند؛ ولي آيات نكوهشگر گاهي به لحاظ اخلاقي انسان را نكوهش ميكنند و گاهي به لحاظ تكويني.
كمال درباره انسان، به دو معنا بهكار ميرود كه عبارتند از ........
Top of Form
|
|
|
كمال به معناي ويژگيهاي روحي و كمال به معناي ويژگيهاي جسمي؛ |
|
كمال فينفسه و كمال در مقايسه با ديگر موجودات؛ |
|
كمال در بينش و كمال در گرايش؛ |
|
كمال تكويني و كمال اخلاقي. |
كدام برداشت درباره آيه "لَقَدْ كَرَّّمْنا بَني آدَمَ" درست است؟
Top of Form
|
|
|
اين آيه بدون توجه به ديگر موجودات از انسان سخن ميگويد؛ |
|
اين آيه در مقام بيان ويژگيهاي اخلاقي انسان است؛ |
|
اين آيه مقام والاي حضرت آدم را يادآوري ميكند؛ |
|
اين آيه در مقام مقايسه انسان بر ديگر آفريدههاست و چيزهايي را ذكر ميفرمايد كه ارزش اخلاقي ندارد. |
مراد از كمال
پيش از آنكه به بررسي تفصيلي آيهها بپردازيم، بايد به يك نكته توجّه كرد و آن اينكه:
گاهي منزلت انسان به عنوان يك امر تكويني مورد ملاحظه قرار ميگيرد و به اصطلاح امروز، جنبهي "ارزشي" ندارد و گاهي به عنوان يك مفهوم اخلاقي و ارزشي ملاحظه ميشود. گرچه برخي توهّم کردهاند كه مفهوم كمال و فضيلت، مطلقاً مفهومي است ارزشي، و در ميان مفاهيم حقيقي چيزي به نام كمال يا فضيلت وجود ندارد؛ ولي اين توهّم درست نيست. ما با صرفنظر از معيارهاي اخلاقي ميتوانيم موجودات را با هم مقايسه كنيم و بگوييم اين موجود، كاملتر از آن ديگري است؛ مثلاً جماد را با نبات و يا نبات را با حيوان مقايسه كنيم و بگوييم ـ فرضاً ـ حيوان كمالي دارد كه نبات ندارد.
كلمهي "كمال" در امور تكويني معناي ارزشي ندارد؛ بلكه در اينجا مراتب وجود در نظر است. هستي، در يكجا بارورتر است و آثار بيشتري دارد و در جايي كمتر. به اصطلاح فلسفي، وقتي بين موجودات از جهت مرتبهي وجودي تفاوت قائل ميشويم، آنجا مفهوم ارزشي را در نظر نميگيريم و صرفاً يك امر تكويني و حقيقي مورد نظر است؛ مثلاً در مقايسهي نبات و جماد، آن دو در حجم، وزن، مقاومت و... اشتراك دارند؛ امّا نبات چيزي بيشتر دارد كه در جماد نيست و آن توليد مثل و نيز رشد و نموّ است. به اين لحاظ ميگوييم نبات كاملتر است. همينطور حيوان، نسبت به نبات داراي كمالِ "حركت ارادي" و "درك" است كه در نبات نيست.
امّا گاهي ما مقام و منزلت انسان را به عنوان ارزش اخلاقي بررسي ميكنيم. وقتي ميگوييم اين انسان كاملتر است يا شرافت دارد، منظور مفاهيمي است كه داراي ارزش اخلاقي است.
با توجّه به اين مقدّمات؛ وقتي آيات قرآن را بررسي ميكنيم، ميبينيم بسياري از اختلافات كه در آيات هست، به همين جا برميگردد. وقتي خدا ميفرمايد: "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ؛ ما آدميزادگان را گرامي داشتيم". (اسراء، 70) در مقام مقايسه با ساير آفريدهها چيزهايي را ذكر ميفرمايد كه ارزش اخلاقي ندارد. يك سلسله نعمتها را بيان ميکند كه به انسان داده و به موجودات ديگر نداده است. در نتيجه، انسان داراي بهرهي وجودي بيشتر ميشود و در دنبال آيه ميفرمايد: "وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ؛ و آنها را در خشكي و دريا (بر مركبهاي راهوار) حمل كرديم و از انواع روزيهاي پاكيزه به آنان روزي داديم". (اسراء، 70) كه اين دو جمله ميتواند تفسيري براي آن كرامت باشد.
در برخي از تفسيرها آمده است كه منظور از تكريم انسان، مستويالقامه بودن اوست كه حيوانات ديگر چنين برترياي را ندارند. چنانكه از آيهي "وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ" نيز همين برتري تكويني برميآيد؛ درحاليكه حيوانات با نيروي خود بايد طيّ مسافت كنند؛ ولي انسان از خود حيوانات هم براي اين كار ميتواند استفاده كند. در قرآن روي همين مسئله نيز تكيه شده است:
- "وَالْخَيْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهَا وَزِينَةً وَيَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ همچنين اسبها، استرها و الاغها را آفريد، تا بر آنها سوار شويد و زينت شما باشد، و چيزهايي ميآفريند كه نميدانيد". (نحل، 8)
- "وَتَحْمِلُ أَثْقَالَكُمْ إِلَى بَلَدٍ لَّمْ تَكُونُواْ بَالِغِيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الأَنفُسِ؛ آنها بارهاي سنگين شما را به شهري حمل ميكنند كه جز با مشقت زياد، به آن نميرسيديد". (نحل، 7)
برتري و بهرهگيري انسان از موجوداتْ منحصر به حيوانات نيز نيست؛ بلكه جمادات و كشتي را نيز در اختيار انسان قرار داده است كه در اختيار حيوان نيست. همينطور است جملهي: "وَ رَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ" كه علاوه بر اينكه نوع غذاي انسان از طيّبات است، انسان ميتواند مواد غذايي را تركيب كند و انواع غذاهاي لذيذ ترتيب دهد؛ برخلاف حيوانات كه غذاي سادهاي از موجودات طبيعي دارند. و سرانجام ميفرمايد: "وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً؛ انسان را بر بسياري از مخلوقات، برتري داديم" (اسراء، 70) كه ظاهراً اين برتري هم تكويني است.
امّا آنجايي هم كه در مقام مذمّت انسان است و صفات و خصلتهاي ناپسندي را براي او ذكر ميکند، اين "ناپسند" گاهي از نظر اخلاقي بايد بررسي شود و گاهي از جنبهي تكويني. وقتي ميفرمايد: "وَخُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِيفًا؛ و انسان ضعيف آفريده شده است." (نساء، 28) طبعاً يا در مقام مقايسه با موجوداتي است كه اين ضعفها را ندارند؛ مانند فرشتگان كه داراي نيروهايي بيش از انسان هستند؛ و يا احياناً در برابر قدرت خداوند، ضعف انسان گوشزد ميگردد تا مغرور نشود؛ يعني اي انسان! اگر كمالي داري، ضعف نيز داري و همهي قدرتها و نيروهاي تو در برابر قدرت الاهي، چيزي بهحساب نميآيد.
آياتي هم هست كه در آنها كرامت يا مذمّت انسان را تنها از ديدگاه اخلاقي بايد مورد بررسي قرار داد.
اختيار و مدح و ذمّ اخلاقي
ميدانيم اصولاً ارزش اخلاقي در رابطه با اختيار مطرح ميگردد. اگر اختيار نباشد، ارزش اخلاقي هم وجود ندارد. ستايش يا نكوهش اخلاقي در حقّ كساني رواست كه با اختيار و گزينش خود، كار پسنديده يا ناپسندي انجام ميدهند. اگر انساني مجبور به رفتن راه صحيحي است، از نظر اخلاقي جا ندارد كه مورد ستايش قرار گيرد؛ چنانكه اگر فرض شود كه انساني مجبور به ارتكاب جنايتي شود، باز مورد نكوهش نخواهد بود.
اختياري كه در اينجا مطرح ميشود، داراي دو طرف است: اين راه يا آن راه، يا دستكم اختيار انجام دادن فعل يا ترك آن. اينك ميپرسيم آيا موجودي كه دو يا چند راه در پيش دارد و مختار است، آيا قبل از اِعمال اختيار، مستحق مدح اخلاقي است؟ خير، تا پيش از اِعمال اختيار، كاري كه موجب ستايش باشد از او سر نزده است؛ همينطور است در جهت منفي. حال ميپرسيم: آيا صحيح است كه همهي انسانها، بدون توجّه به راهي كه انتخاب ميکنند، مورد ستايش اخلاقي قرار گيرند؟ گفتيم: خير، پيش از انجام كار خوب يا بد، جاي ستايش و نكوهش نيست؛ بعد از انجام فعل هم، برخي ارزش مثبت دارد و برخي منفي. از اينجاست كه دوگونه ارزش مطرح ميشود: ارزش مثبت براي آنان كه كار خوب کردهاند و ارزش منفي براي آنانكه بد کردهاند. آيات قرآن كاملاً توجّه به اين مطلب دارند، مثلاً بعد از آيهي "ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ" (تين، 5) ميفرمايد:
- "إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَــــمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند." (تين، 6)
- "إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا ...؛ به يقين انسان حريص و كمطاقت آفريده شده است." (معارج، 19)
- "... إِلَّا الْمُصَلِّينَ ...؛ مگر نمازگزاران." (معارج، 22)
خلاصه آنكه: يك دسته آيات قرآني، ناظر به كرامت تكويني انسان است و در واقع هدف مدح در آنها، مدح فعل خداست. اگر انسان فضيلتي هم دارد، به اعتبار اين است كه متعلّق تكريمات الاهي است وگرنه با نظر دقيق بايد گفت اين كرامتها از آنِ خداست؛ امّا جايي كه پاي افعال اختياري به ميان آيد، ديگر جاي كرامت عمومي و همگاني نيست. پس پاسخ ما به اين سؤال كه: آيا انسان از ديدگاه ارزشي بر همهي موجودات مزيّت دارد و آيا همهي انسانها در اين زمينه مساوياند، اين است:
نه همهي انسانها بهتر از همهي حيواناتند و نه همه پستتر. برخي آنقدر تكامل مييابند كه فرشتگان در برابرشان سجده ميکنند و برخي چندان تنزّل مييابند كه از حيوانات هم پستترند.
يادآوري اين نكته شايسته است كه مفاهيم ارزشي، از واقعيّات جدا نيستند. مفاهيم ارزشي اخلاقي در سايهي ارتباط افعال اختياري انسان با كمال حقيقي حاصل از همان افعال مطرح ميگردد؛ يعني نتيجهي ارزشهاي اخلاقي، كمالات تكويني روحي براي خود انسان است؛ ازاينرو واقعاً انساني كه داراي ارزش اخلاقي مثبت است، از نظر وجودي كاملتر است و صرفاً يك قرارداد و اعتبار محض نيست.
بنابراين، گرچه ارزشهاي اخلاقي مفاهيمي است كه در رابطه با فعل اختياري انسان مطرح ميگردد و از اين ديدگاه نبايد با موجودات غير مختار مورد مقايسه قرار گيرد؛ ولي به لحاظ نتايج واقعي اين ارزشها و حصول كمالات حقيقي براي انسان، باز مقايسه درست است.
پس آيات، گاه انسان را با توجّه به افعال اختياري او و ارزشهاي اخلاقياش مورد ستايش قرار ميدهد و گاه مورد نكوهش. آنهايي كه داراي مراتب عالي ميشوند، به مغفرت و رحمت و جوار الاهي ميرسند:
"فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ؛ در جايگاه صدق نزد خداوند مالك مقتدر." (قمر، 55)
تا جوار الاهي بالا ميروند، به تعبير بهتري كه قرآن از قول همسر فرعون نقل ميکند:
"رَبِّ ابْنِ لِي عِـــندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ؛ پروردگارا! خانهاي براي من نزد خودت در بهشت بساز." (تحريم، 11) كه بنا به مباني اعتقادي ما، اين قرب (عند) جسماني نيست. اين مقام همسايگي خداست و در اين مرتبه، فرشتگان خدمتگزاران اويند، به استقبال او ميآيند و به او خوشآمد ميگويند:
"سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ؛ سلام بر شما، گوارايتان باد. داخل بهشت شويد و جاودانه بمانيد." (زمر، 73)
اما گاه ميتواند چندان تنزّل يابد كه "شرّ الدّواب" گردد؛ از هر كرم و ميكروبي پستتر!
- "لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ آنان دلها (عقلها)يي دارند كه با آن (انديشه نميكنند، و) نميفهمند، و چشماني كه با آن نميبينند و گوشهايي كه با آن نميشنوند. آنها همچون چهارپاياناند؛ بلكه گمراهتر. اينان همان غافلانند"؛ (اعراف، 179)
- "إِنَّ شَرَّ الدَّوَابَّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ؛ بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالي هستند كه انديشه نميكنند"؛ (انفال، 22)
- "فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ؛ چراكه چشمهاي ظاهر، نابينا نميشود؛ بلكه دلهايي كه در سينههاست كور ميشود"؛ (حج، 46)
- "إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ؛ به يقين، بدترين جنبندگان نزد خدا، كساني هستند كه كافر شدند و ايمان نميآورند"؛ (انفال، 55)
در مقابل ميفرمايد:
- "إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ؛ گراميترين شما نزد خداوند، باتقواترين شماست." (حجرات، 13)
اين كرامت، غير از كرامت "وَلَقَدْ كَرَّمْنَا" است؛ پس - چنانكه چند بار اشاره كرديم - آيات قرآن ناظر به دو نوع كرامت است: كرامت تكويني، و كرامتي كه در نتيجهي افعال اختياري بهدست ميآيد. شايد دستهي ميانهاي هم وجود داشته باشد، و آن در مورد كساني است كه امكان تشخيص راه صحيح و يا پيمودن راه صحيح براي آنها نبوده است. (البته فرض انساني كه بهكلّي فاقد شناخت باشد، مشكل است، مگر مجانين) اينان "مستضعفانِ از حيث شناخت" نام دارند و دستهي ميانهاند؛ نه داراي ارزش مثبتند و نه منفي:
"إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلاَ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً ؛ مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكاني كه بهراستي تحت فشار قرار گرفتهاند؛ نه چارهاي دارند، و نه راهي مييابند."
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. كمال در مورد انسان، به دو معناي كمال تكويني و كمال اخلاقي بهكار ميرود. در استعمال كمال به معناي تكويني، مفهوم ارزشي در نظر نيست؛
2. اختلاف آيات در نكوهش و ستايش انسان به اين دليل است كه هنگام ستايش وي، نعمتهايي را برميشمرد كه ديگر موجودات از آن بهرهاي ندارند (كمال تكويني). از طرف ديگر نكوهش انسان گاهي به سبب صفات ناپسند اخلاقي است كه در وي وجود دارد و گاهي جنبه تكويني و ضعف وجودي او مقصود است؛
3. انسان چنان نيرويي دارد كه ميتواند رشد كند و از فرشتگان برتر شود؛ ولي گاهي چنان تنزل مييابد كه از حيوانات هم پستتر ميشود؛
4. انسان هنگامي به لحاظ اخلاقي قابل ستايش ميشود كه به اختيار خود به اعمال نيك روي آورد؛ و هنگامي سزاوار نكوهش ميگردد كه با اراده خويش به اعمال ناشايست دست زند.
آياتي كه كرامت تكويني انسان را بيان ميكنند، در واقع..........
Top of Form
|
|
|
افعال اختياري انسان را ميستايند؛ |
|
ويژگيهاي اخلاقي انسان را تشريح ميكنند؛ |
|
فعل خدا را مدح ميكنند؛ |
|
او را فقط از موجودات زميني برتر ميدانند |
گزينه درست كدام است؟
Top of Form
|
|
|
همه انسانها از همه موجودات ديگر بالاترند؛ |
|
همه انسانها از همه فرشتگان والاترند؛ |
|
برخي انسانها چنان تكامل مييابند كه سزاوار سجده فرشتگان ميشوند، و برخي چنان پست ميشوند كه از حيوانات هم پستترند؛ |
|
همه انسانها از همه حيوانها بهترند. |
مفاهيم اعتباري
واژه اعتباري كه در سخنان فيلسوفان فراوان به چشم ميخورد، به چند معنا استعمال شده و در واقع از مشترك لفظي است:
أ. همه معقولات ثانيه، خواه منطقي (مفاهيمي كه بر صورتهاي ذهني حمل ميشوند و با اندك توجهي باز شناخته ميشوند) و خواه فلسفي (مفاهيمي كه بدون مقايسه و تحليلهاي عقلي به دست نميآيند)؛
ب. مفاهيم حقوقي اخلاقي؛ مفاهيمي كه در اصطلاح متأخرين "مفاهيم ارزشي" ناميده ميشود؛
ج. مفاهيمي كه به هيچ روي مصداق خارجي و ذهني ندارند و به كمك قوه خيال ساخته ميشوند؛
د. اعتبار در مقابل اصالت كه در بحث اصالت وجود يا ماهيت مطرح ميشود.
رابطه تكويني
"تكوين" صفت ازلي خداوند است؛ به اين معنا كه جهان و اجزاي آن را به علم و اراده خود در لحظه موجود شدن آن، ايجاد ميكند؛ بنابراين تكوين، صفتي ثابت و باقي است؛ اما شيء تكوين يافته، حادث است و حدوث آن متعلق به حادثكننده آن است.
لفظ تكويني، منسوب به تكوين است؛ مثلاً ميگويند: روش تكويني، تعريف تكويني يا رابطه تكويني كه مقصود از آن، علاقه و اتصال بين عامل ايجادكننده و موجودات است. به موجب آن، شيء احداث ميشود و به حالت موجود ميرسد.
سبّوح
از وزنهاي مبالغه به معناي پاك و منزه از صفات مخلوق (يكي از نامهاي ذات باريتعالي) است.
قدّوس
يكي از نامهاي ذات باريتعالي و از وزنها مبالغه، به معناي پاك و منزه از هر نقص و عيب.
منی که مایه ننگم به حد رسوایی چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی چو خویش یار تو دیدم چه نیک فهمیدم عزیز فاطمه مهدی چقدر تنهایی