جهان شناسی9

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. مفهوم واژه "جنّ" و "جانّ"؛

2. منشأ آفرينش جن؛

3. مكلف بودن جن؛

4. ارتباط مفهوم جن و شيطان؛

5. فرمان يافتن ابليس بر سجده بر حضرت آدم عليه السلام.

ادامه نوشته

جهان شناسی8

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي شويم:

1. عذاب قوم لوط به‌وسيله فرشتگان در قرآن؛

2. حمل تابوت بني اسرائيل به‌وسيله فرشتگان؛

3. بشارت تولّد يحيى به حضرت زكريا به وسيله فرشتگان؛

4. وساطت "روح" در آفرينش عيسى عليه السلام در رحم حضرت مريم؛

5. ديدگاه قرآن درباره وجود فرشتگان در عالم آخرت؛

6. ماهيّت فرشتگان در قرآن.

ادامه نوشته

جهان شناسی7

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ويژگي‌هاي كلي فرشتگان در قرآن؛ 2. رتبه‌هاي فرشتگان از نگاه قرآن؛ 3. ديدگاه قرآن درباره كارهاي فرشتگان؛ 4. تدبير جهان به وسيله فرشتگان:

ادامه نوشته

جهان شناسی6

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي شويم:

1. ديدگاه قرآن درباره حشر حيوانات؛ 2. حفظ پرندگان از سقوط در قرآن؛ 3. فرضيه تکامل از نگاه قرآن؛ 4. فوايد چارپايان براي انسان؛ 6. کارهاي زنبور عسل هنگام ساخت عسل؛ 7. اهداف و فوايد ذکر پديده‌هاي طبيعي از نظر قرآن.

ادامه نوشته

جهان شناسی5

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. اختصاص نداشتن قرآن به زمان و مکاني خاص؛ 2. ديدگاه قرآن درباره عامل پيدايش گياهان؛ 3. گياهان ويژه در قرآن؛ 4. استناد پديده‌ها به خداوند از نگاه قرآن.

در درس پيش، تعدادي از پديده‌هاي زميني به‌ويژه "گياهان" و برخي ويژگي‌هاي آن‌ها را بررسي کرديم. در اين درس، اين بحث را پي مي‌گيريم و برخي از درختان و ميوه‌هاي ياد شده در قرآن را بيان مي‌کنيم؛ سپس به تعدادي از شبهه‌هاي مرتبط با بحث پاسخ مي‌دهيم و رابطه ميان پديده‌هاي جوّي و زميني و نيز گياهان ويژه در قرآن را برّرسي مي‌كنيم.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  قرآن کريم؛ بارش باران، شکافتن زمين و .... را به خداوند متعال نسبت مي‌دهد؛

  در بسياري از آيات، افعال گوناگون به خدا نسبت داده شده است؛

  قرآن اصرار دارد که ما همه چيز را از «الله» ـ جلّ اسمه ـ بدانيم؛

  همه گزينه‌ها درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  قرآن از برخي ميوه‌ها (مانند سيب و پرتقال) كه در عربستان وجود نداشت، نامى نبرده است؛

  قرآن از برخي ميوه‌ها (مانند سيب و پرتقال) كه در عربستان وجود نداشت، نامى نبرده است؛

  با توجه به اين‌که قرآن در زمان و مکان خاص و با زبان ويژه‌اي نازل شده، مثال‌ها و اسلوب‌هاي قرآن در چهارچوب فرهنگ همان زمان، زبان و مکان بوده است؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

"أَنّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا.ثُمَّ شَقَقْنَا الأَْرْضَ شَقًّا.فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا.وَعِنَباً وَقَضْبا.وَزَيْتُوناً وَنَخْلاً.وَحَدائِقَ غُلْباً.وَفاكِهَةً وَأَبًّا. مَتاعاً لَكُمْ وَلأَِنْعامِكُمْ". (عبس، 32 ـ 25) [اين‌كه ما آب را فراوان فرو ريختيم؛ آن‌گاه زمين را خوب شكافتيم و دانه را در آن رويانديم و (نيز) انگور را، در درختانى با سر شاخه‌هاى افشان را، و زيتون را و درخت خرما را، و باغ‌هاى انبوه و ميوه و علف را؛ دست‌مايه‌اى براى شمايان و چهار پايان‌تان].

در اين‌جا نيز توجّه مى‌دهد كه "ما" هستيم كه آب را فرو فرستاديم... اَنَا، شَقَقْنَا...انبتنا... ماييم... كه شكافتيم... رويانديم. كتاب گياه‌شناسى احتياج به اين تأكيدات ندارد؛ آبى مى‌آيد، زمينى شكافته مى‌شود و گياهى مى‌رويد؛ امّا در قرآن، گام به گام و كلمه به كلمه مى‌فرمايد: "ما" كرديم... ما كرديم. اين تعليم را نبايد فراموش كرد: در سراسر قرآن اين نكته را بارها و بارها يادآورى شده است كه ما همه چيز را از "الله" ـ جلّ اسمه ـ بدانيم؛ وگرنه خواندن هزار بار كتاب گياه‌شناسى بدون فهم اين نكته، ذرّه‌اى ارزش معنوى ندارد.

در قرآن از سيب و پرتقال كه در عربستان نمى‌رويد، نامى برده نشده است. پيداست كه آيات با توجّه به آنچه مورد توجّه مردم در آن زمان منطقه بوده، نازل شده است. انتخاب مثال‌هاى ويژه و اسلوب‌هاى خاص در بيان برخى از مطالب، بدين دليل است كه يكى از اهداف نخستين قرآن، هدايت مردم منطقه وحى بوده است:

"وَلِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى". (انعام، 92) تا بيم دهد مكّه را. امّا نبايد اين نتيجه نادرست را گرفت كه احكام قرآن نيز، از آنِ همان زمان است. اين‌ها دو مسأله متفاوت هستند: طبيعى است كه يك كتاب است و يك زبان. ممكن نيست كه در آنِ واحد، هم فارسى باشد و هم تركى و هم عربى و... بلكه ناگزير به يك زبان بيشتر نمى‌تواند باشد: "بِلِسان عَرَبِيّ مُبِين". (شعراء، 195) و همان‌گونه كه نمى‌توان گفت چون عربى است، پس ويژه اعراب است؛ همين‌طور هم، احكام آن تنها براى اعراب نيست؛ امّا اين مثال‌ها و اسلوب‌ها به خاطر آن است كه در آن منطقه نازل شده و ناگزير هنگامى كه به يك زبان خاصّ بيان مى‌شود، بايد در چهار چوب عادات و فرهنگ و امثله همان فرهنگ بيان شود.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن کريم، بارش باران، شکافتن زمين، روياندن دانه و .... را به خداوند متعال نسبت مي‌دهد؛

2. با توجه به اين‌که يكى از اهداف نخستين قرآن، هدايت مردم منطقه وحى بوده است، از برخي از ميوه‌ها (مانند سيب و پرتقال) كه در عربستان وجود نداشت، نامى نبرده است؛

3. نزول قرآن در زمان خاص، به زبان عربي و در منطقه عربستان، سبب اختصاص احکام قرآن به مردم زمان خاص و عرب‌ها نمي‌شود؛

4. با توجه به اين‌که چاره‌اي جز نزول قرآن در زمان خاص، به زبان عربي و در منطقه عربستان نبوده است، مثال‌ها و اسلوب‌هاي قرآن در چهارچوب فرهنگ همان زمان و زبان و مکان بوده است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  قرآن، گريزي از نزول در چهارچوب خاص فرهنگي نداشته است؛

  ضرورتي ندارد كتاب به زبان‌هاي مختلف باشد؛

  قرآن به زبان عربي نازل شده است؛

  همه گزينه‌ها درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  از نزول قرآن در زمان خاص، مي‌توان اختصاص احکام قرآن را به مردم همان زمان نتيجه گرفت؛

  از نزول قرآن به زبان عربي، مي توان اختصاص احکام قرآن را به مردم عرب‌زبان نتيجه گرفت؛

  از نزول قرآن در عربستان، مي توان اختصاص احکام قرآن را به مردم همان مكان نتيجه گرفت؛

  از نزول قرآن در زمان، مکان و به زبان خاص نمي‌توان اختصاص احکام قرآن را به مردم همان زمان، مکان و زبان نتيجه گرفت.

آيا خداي متعال، هنگام نزول وحي فرهنگ مردم منطقه وحي را در نظر مي‌گيرد؟ توضيح دهيد.

در قسمت پيش از ميان پديده‌هاي زميني، "گياهان" و برخي از انواع گياهان و شبهه‌هاي مرتبط با بحث را بررسي کرديم. در اين قسمت اين بحث را پي گرفته، به بررسي شبهه‌هاي مرتبط با اين بحث مي‌پردازيم و در پايان، برخي از معاني و نکات آيات ياد شده در قسمت پيش را ذکر مي‌کنيم.

به نظر برخي،.... .

Top of Form


  وعده‌هاي قرآن، مطابق با آرزوهاي مردم عربستان نازل شده است؛

  اگر قرآن در شمال اروپا نازل مي‌شد، به‌گونه ديگري بود؛

  قرآن براى زمان خاصّى بوده است؛

  همه گزينه‌ها درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  دين براى بشر لازم است؛

  اسلام ويژه زمان خاصّى بوده است؛

  اگر قرآن در شمال اروپا نازل مى‌شد - به دليل پيروي از زبانى كه به آن نازل شده بود - فرهنگ قومى را رعايت مي‌كرد كه به آن زبان سخن مى‌گفتند؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

كتاب گمراه و بدى در لندن ديدم (از نوع همان دشمنى‌هاى ديرينه دشمنان اسلام در طول تاريخ) كه در آن آمده بود: "قرآن هنگامى كه وعده نيكو مى‌دهد مى‌گويد:

"جَنّات تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ". (بقره، 25) باغ‌هايى كه در فرو دست آن‌ها، رودها جارى است. و نتيجه گرفته بود كه پيداست اين آيات براى مردمى نازل شده است كه رنگ باغ و آب جارى نديده بوده‌اند؛ ولى اگر در شمال اروپا نازل شده بود كه مردم از آب و نهر و درخت خسته شده‌اند، مى‌گفت خداوند به شما سرزمين‌هاى پر آفتاب مى‌دهد تا لذّت ببريد. و يا مى‌گويد خدا حورالعين مى‌دهد: "حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيامِ"؛ اگر زن‌هاى لخت اروپا را مى‌ديد، به اين چيزها وعده نمى‌داد؛ زيرا مردم اروپا از اين چيزها سير شده‌اند؛ تازه نه در خيمه‌ها، در كاخ‌ها". از اين مطالب نتيجه گرفته بود كه "قرآن براى زمان خاصّى بوده است و خود قرآن هم ادّعايى ندارد كه احكامش ابدى است!!".و سرانجام نويسنده متديّن!! افاضه مى‌فرمايند كه "دين براى بشر لازم است و چون اسلام ويژه زمان خاصّى بوده است، بايد دين جديدى آورد و پيامبر جديد" مثل اگوست كنت كه پيامبر "دين انسانيّت" بود!!

خوشبختانه با ارتقاي فرهنگ بشرى و با بيداري‌هاى اخير مسلمين - به‌ويژه بر اثر انقلاب مقدس اسلامى ما - ديگر ريش اين‌گونه نسخه پيچي‌هاى ناشيانه استعمار فرهنگى نو، در آمده است؛ امّا اين شخص تقريباً شور ناشيگرى را نيز درآورده است؛ زيرا مصادره به مطلوب كرده و همان چيزى را در مقام استدلال (!) بيان كرده است كه پاسخ كوبنده ايراد خود اوست؛ آرى اگر قرآن در شمال اروپا نازل مى‌شد، ناگزير و به دليل تبعيّت از زبانى كه به آن نازل شده بود، رعايت فرهنگ و عرف و سنّت و عادات و آداب قومى كه به آن زبان سخن مى‌گفتند؛ را نيز مى‌كرد:

"وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ". (ابراهيم، 4) هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر به همان زبان امتّش.

امّا اين مطلب به هيچ وجه دليل اختصاص آن به منطقه خاصّى نبوده و نخواهد بود.

پاره‌اى لغات ديگر آيات مورد بحث را معنا كنيم و در اين زمينه سخن را به پايان ببريم:

قضب: درخت‌هاى بلند كه شاخه‌هاى كشيده و آويخته دارد؛ مثل بيد مجنون.

غُلب: انبوه باغ‌هايى كه درختانش سر در هم فرو برده‌اند.

اَبّ: علفى كه حيوان از آن استفاده مى‌كند؛

در پايان آيات ياد شده - چنان كه ديديم - مى‌فرمايد: "لَكُمْ وَلأَِنْعامِكُمْ...". (نازعات، 33) يعنى همان‌گونه كه بارها يادآور شديم، قرآن از الله آغازيد و به انسان پايان برد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. به ادعاي برخي، وعده‌هاي قرآن مطابق با آرزوهاي مردم عربستان نازل شده است و اگر در شمال اروپا نازل مي‌شد، به گونه ديگري بود؛

2. عده‌اي معتقدند دين براى بشر لازم است و چون اسلام ويژه زمان خاصّى بوده است، بايد دين و پيامبر جديدى آورد؛

3. اين ادعا چنين پاسخ داده مي‌شود: اگر قرآن در شمال اروپا نازل مى‌شد - به دليل تبعيّت از زبانى كه به آن نازل شده بود - فرهنگ قومى را رعايت مي‌كرد كه به آن زبان سخن مى‌گفتند؛

4. قرآن، مطالبي را از خداوند متعال آغاز کرده و با انسان پايان مي‌برد.

به نظر برخي ناآشنايان به حقيقت قرآن، .... .

Top of Form


  آيات قرآن مانند«جَنّات تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَْنْهارُ» براى مردمى نازل شد كه رنگ باغ و آب جارى را نديده بودند؛

  اگر قرآن در شمال اروپا نازل شده بود، وعده سرزمين‌هاى پرآفتاب مى‌داد؛

  قرآن به زمان و مکان خاصّى اختصاص دارد؛

  همه گزينه‌ها درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  ترديدي در لزوم دين براي بشر نيست؛

  ادعاي اختصاص قرآن به زمان و مکان خاص، متين است؛

  با توجه به لحاظ فرهنگ مخاطبان نخستين وحي، اگر قرآن در شمال اروپا نازل مي‌شد، به‌گونه ديگري بود؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

معاني واژه‌هاي "قَضْب" ،"غُلْب" و "أَبّ" را ذکر کنيد.

در قسمت‌هاي پيش برخي از پديده‌هاي زميني را برّرسي کرديم. در اين قسمت دو بحث ديگر از پديده‌هاي زميني را با عنوان "رابطه ميان پديده‌هاي جوّي و زميني" و "گياهان ويژه" از نظر قرآن کريم بيان مي‌کنيم.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است؛

Top of Form


  ميان آبي که از آسمان فرو مي‌ريزد و ميوه‌ها و ...... ارتباط وجود دارد؛

  آب، عامل پيدايش ميوه‌ها و ... است؛

  روياندن ميوه ها با آب، کارِ خداوند متعال است؛

  همه گزينه‌ها درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است؟

Top of Form


  در روي زمين، باغ‌هاى انگور و... وجود دارد؛

  همه ميوها از يك آب سيراب مى‌شوند؛

  طعم برخى ميوه‌ها بهتر از برخى ديگر است؛

  همه گزينه‌ها درست است.

6. رابطه بين پديده‌هاى جوّى و ارضى

"وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ". (بقره، 22 و ابراهيم، 32) آب را از آسمان فرو فرستاد و با آن از ميوه‌ها، روزى شما را فراهم آورد.

"وَنَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّات وَحَبَّ الْحَصِيدِ. وَالنَّخْلَ باسِقات لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ. رِزْقاً لِلْعِبادِ وَأَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ الْخُرُوجُ". (ق، 11ـ 9) از آسمان آبى خجسته و پر بركت فرو فرستاديم و با آن باغ‌ها و دانه گياهان دروشدنى را رويانديم".

و نخل‌هاى سربلند و افراشته با خوشه هاى منظّم براى روزى بندگان؛ و با آن‌ها سرزمينى فرو مرده را زنده كرده‌ايم، قيام رستخيز نيز به همين‌گونه است.

7 . گياهان ويژه

"وَفِي الأَْرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَجَنّاتٌ مِنْ أَعْناب وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوانٌ وَغَيْرُ صِنْوان يُسْقى بِماء واحِد وَنُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْض فِي الأُْكُلِ إِنَّ فِي ذلِكَ لآَيات لِقَوْم يَعْقِلُونَ". (رعد، 4) روى زمين، قطعه‌هاى كنار هم و باغ‌هاى انگور و گندمزارها و درختان خرماى دوساقه و يك ساقه وجود دارد كه همه از يك آب سيراب مى‌گردند؛ امّا طعم و خوراك برخى را از برخى ديگر بهتر مى‌سازيم و در اين همه، نشانه‌هايى است براى گروهى كه مى‌انديشند.

تأكيد بر اختلافى است كه محصولات گياهان در طعم مى‌دارد با آن‌كه بر زمين يگانه و با يك نوع آب روييده و باليده‌اند. اين از مواردى است كه ما بر اثر عادت توجه نمى‌كنيم كه اختلاف از كجا سرچشمه مى گيرد. چگونه يكى شيرين و ديگرى ترش مى‌شود؟ در پى‌جويي‌هاى نخستن به هسته يا دانه يا نهال درخت يا گياه مى‌رسيم؛ امّا چون بيشتر دقيق شويم، اين پرسش باقى است كه خدا چگونه در دو دانه بسيار كوچك كه در كنار هم در يك زمين باتغذيه موادّ مشابه مى‌رويند و از آبى يگانه بهره مى‌جويند، دو خاصّيت، دو طعم متفاوت نهاده است؟!

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بر اساس برخي آيات، ميان آبي که خداوند متعال از آسمان فرو مي‌فرستد و ميوه‌ها، باغ‌ها، دانه گياهان و ... ارتباط وجود دارد و آب عامل پيدايش آن‌هاست؛

2. بر اساس برخي آيات، در روي زمين، باغ‌هاى انگور وجود دارد و همه از يك آب سيراب مى‌شوند؛ اما خداوند متعال طعم برخى را از برخى ديگر بهتر مي‌سازد.

بر اساس «وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ».... .

Top of Form


  آب فرود آمده از آسمان، عامل پيدايش ميوه‌هاست؛

  ميوه‌ها روزي انسان‌هايند؛

  روياندن ميوه‌ها با آب، به خداوند متعال استناد دارد؛

  همه گزينه‌ها درست است.

بر اساس «وَفِي الأَْرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَجَنّاتٌ مِنْ أَعْناب وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ ...يُسْقى بِماء واحِد وَنُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْض فِي الأُْكُلِ»...... .

Top of Form


  در روي زمين، گندم‌زارها و... وجود دارد؛

  همه ميوها از يك آب سيراب مى‌شوند؛

  خداوند متعال طعم برخى را از برخى ديگر بهتر مي‌سازد؛

  همه گزينه‌ها درست است.

به نظر شما آيه "يُسْقى بِماء واحِد وَنُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْض فِي الأُْكُلِ" بر چه نکته مهمي دلالت دارد؟ توضيح دهيد.

در قسمت پيش برخي آيات مربوط به گياهان ويژه را ذکر کرديم. در اين قسمت استفاده فخر رازي از اين آيه براي اثبات برخي عقايد را بيان كرده و نقد آن را بازمي‌گوييم؛ همچنين به برخي آيات اشاره مي‌كنيم كه از گياهان ويژه سخن مي‌گويند.

به نظر فخر رازي، آيه «وَفِي الأَْرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَجَنّاتٌ ....يُسْقى بِماء واحِد وَنُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْض فِي الأُْكُلِ» بر ..... دلالت دارد.

Top of Form


  وجود خدا؛

  فاعل مختار بودن خداوند؛

  نقش داشتن انسان در آثار گوناگون از زمينه يکسان؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

اراده خداوند..... است.

Top of Form


  در عرض اسباب مادي؛

  در طولِ اسباب مادّى؛

  برتر از همه اسباب مادّى.

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

برخى متّكلمين مانند فخر رازى، اين آيات را دليل وجود خدا به عنوان فاعل مختارى دانسته‌اند؛ با اين استدلال كه مادّه اثر واحدى دارد؛ ولى آثار مختلف به دليل مختار بودن اراده خداست؛ بنابراين فاعل مختارى بايد وجود داشته باشد تا از زمينه واحد، آثار مختلف به‌وجود آورد!

اين استدلال و نظاير آن، بسيار سست است و با بينش قرآن درباره خدا و فاعليّت او سازگار نيست. بنابر بينش قرآن، اراده خدا در عرضِ اسباب مادّى كار نمى‌كند؛ بلكه در طول آن است. اراده خدا به هر چيز حاكم است و برتر از همه اسباب ماده است. و تأكيد بر فاعليّت الاهى به معناى نفى اسباب مادّى نيست. قرآن كريم تأكيد فرموده است كه بينديشيد خدا چگونه اين جهان را آفريده و چه ويژگي‌هايى در اشيا قرار داده كه مى‌تواند از زمين و آب واحد، آثار مختلف برآورد، و از اين راه به قدرت و حكمت او پى ببريد.

"َهُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْء فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً وَمِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَجَنّات مِنْ أَعْناب وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمّانَ مُشْتَبِهاً وَغَيْرَ مُتَشابِه؛ انْظُرُوا إِلى ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَيَنْعِهِ إِنَّ فِي ذلِكُمْ لآَيات لِقَوْم يُؤْمِنُونَ". (انعام، 99) اوست كه از آسمان، آبى را فرو فرستاده؛ پس برآورديم با آن هر گونه گياه را و برآورديم از آن سبزينه اى كه از وى انبوه دانه بيرون مى‌كشيم و از شكوفه خرما، خوشه‌هايى در دسترس و چيدنى، و تاكستان‌ها و زيتون و انار؛ همانند و ناهمانند؛ بنگريد به ميوه آن چون به ثمره مى‌نشيند و (چگونگى) رسيدن آن. همانا در اين همه، نشانه‌هايى است براى كسانى كه ايمان دارند.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. به نظر فخر رازي آيه "وَ فِي الأَْرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ .... يُسْقى بِماء واحِد وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْض فِي الأُْكُلِ" بر وجود خدا به عنوان فاعل مختار دلالت دارد؛

2. استدلال وي اين است که مادّه، اثر واحدى دارد؛ ولى آثار گوناگون، به دليل مختار بودن و اراده خداست؛

3. استدلال فخر سست است؛ زيرا در بينش قرآن، اراده خدا در طولِ اسباب مادّى و برتر از همه آن‌هاست؛

4. تأكيد بر فاعليّت الاهى در چگونگي آفرينش جهان، پديد آوردن آثار گوناگون از يک زمين و آب و ... براي پي بردن به قدرت و حكمت خداست.

به نظر فخر رازي، .... .

Top of Form


  خداوند فاعل مختار است؛

  آثار گوناگون از زمينه واحد، به دليل مختار بودن و اراده خداست؛

  اراده خداوند به معناي نفي اسباب مادي نيست؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

در بينش قرآن، اراده خدا ...... است.

Top of Form


  يکسان با اسباب مادّى؛

  به معناي نفي اسباب مادي؛

  در عرض اسباب مادي؛

  در طولِ اسباب مادّى.

چرا قرآن بر فاعليّت الاهى در چگونگي آفرينش جهان، پديد آوردن آثار گوناگون از يک زمين و آب و .... تأکيد مي‌کند؟ توضيح دهيد.

در قسمت پيش برخي آيات مربوط به گياهان ويژه را ذکر کرديم. در اين قسمت نخستْ برخي نکات مربوط به آن آيات و نيز معاني بعضي از واژه‌ها را بيان کرده و سپس آيه ديگري درباره گياهان ويژه را ذکر مي‌کنيم.

در « َهُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْء»، التفات از ....صورت گرفته است.

Top of Form


  غيبت به خطاب؛

  خطاب به غيبت؛

  غيبت به متكلّم؛

  متكلّم به غيبت.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  روييدن گياه به خدا استناد دارد؛

  پيدايش حيات و آثار حيات در موجودات زنده، بسيار زودتر انسان را متوجّه خدا مى‌كند تا در جمادات؛

  شايد ذكر برخى آيات براى بيدار كردن انسان و به آگاهى رساندن معرفت فطرى و ناآگاهانه او باشد؛

  همه گزينه‌ها درست است.

در اين آيات نكته‌هاى دقيق ادبى وجود دارد: بر پيشانى آيه ضمير غايب هُوَ آمده است و بعد با ضمير متكلّم جمع مى‌فرمايد: فَاَخْرَجنا كه التفات از غيبت به متكلّم است. گويا نكته اين باشد كه به هنگام فرود آمدن آب از آسمان، به‌آسانى به‌زودى نمى‌توان پى برد كه اين كار خداست و دور از ذهن و نيازمند به برهان و استدلال است؛ امّا هنگام روييدن و باليدن گياه، دست خدا روشن‌تر به چشم مى‌آيد؛ اين يك حقيقت است كه در موجودات زنده، پيدايش حيات و آثار حيات، بسيار زودتر انسان را متوجّه خدا مى‌كند تا در جمادات. اگر با دلى زلال به رويش يك گياه بنگريم و دقّت كنيم، بسيار زود متوجّه خدا خواهيم شد. قبلاً ياد آور شده‌ايم كه شايد ذكر برخى آيات، براى بيدار كردن انسان و به آگاهى رساندن معرفت فطرى و ناآگاهانه او باشد.

"حيات" چيزى شگرف و معجزه آساست؛ امّا چون دائماً در كنار آن هستيم و بدان خو گرفته‌ايم، اين ظاهراً جلال خود را از دست داده است. در يك تخم گل، گاهى به ريزى نقطه‌اى، بيش از يك سلسله عناصر و خواصّ مادى وجود دارد كه در ساير مادّه‌ها نيست. با اين‌كه اجزاي آن در ساير ماديات وجود دارد. همين تخم گل هنگامى كه در زمين كاشته مى‌شود، بخشى از آن كه ريشه است، در زمين فرو مى‌رود و پاره‌اى ديگر كه ساقه است؛ از زمين بيرون مى‌آيد و هرگونه تخم گل را و هر گياه ديگر را بكاريد، همين‌گونه خواهد بود. و چنين نيست كه حتى يك‌بار به اشتباه ريشه از زمين بيرون بزند و ساقه در زمين فرو رود. اين چه هدايت و رهنمودى است كه خداوند به گياهان عطا فرموده است؟ همان پاره از گياه كه بيرون مى‌آيد و پيش روى ما است؛ ساقه‌اش استوانه‌اى است و برگش پهن و با گلبرگ‌هاى ويژه سپس كنار برگ سبز، گل قرمز يا ارغوانى يا زرد يا بنفش يا صورتى يا شنگرفى مى‌رويد و گاه بوى روح پرور نيز در هوا مى‌پراكند كه مشام جسم و جان را معطّر مى‌كند؛ و اين همه، همان تخم گل است كه مانند نقطه‌اى بود و اجزايى داشت كه در ساير مادّيات نيز وجود داشت؛ ولى ما چون به اين آثار عادت كرده‌ايم مى‌گوييم: خاصّيت اين گل همين است! كلام در اين است كه چه دستى اين خاصّيت را در آن قرار داده است؟

"فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً". (انعام، 99) از آن زمين، سبزينه‌اى بيرون كشيديم و بر آن سبزينه كوچك، دانه‌هاى روي هم چيده را؛ خوشه دانه‌ها را رويانديم.

وَمِنَ النَّخْلِ...يكباره لحن آيه در اينجا دگرگون مى‌شود و با جمله اسميّه ذكر مى‌گردد به صورت خبرِ مقدّم، صِنْوانٌ.

واين خود از زيبايي‌هاى كلام خداست كه به هنگام طولانى شدن جمله براى آن‌كه نفسگير نشود، اسلوب‌هاى گوناگون به كار مى‌برد. و از شكوفه خرما، خوشه‌هاى آويخته برآورديم:

"وَجَنّات"...يعنى نُخْرِجُ جَنّات...برآورديم تاكستان‌هايى و نيز برآورديم زيتون را و انار را.

"مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِه"... همگون و ناهمگون... انارهايى همه شيرين يا برخى شيرين و برخى ملس، برخى ترش. "انْظُرُوا"... دقت كنيد كه اين درختان چگونه بارور مى شوند و چگونه بار مى‌دهند و داراى چه ويژگي‌هايى هستند. "وَيَنْعِه"ِ... و در رسيدن ميوه كال و كوچك و ناخوردنى بينديشيد كه چگونه به تدريج خوردنى مى‌شوند. و سرانجام دقت كنيد كه خدا چگونه از زمينى مرده، خوراكي‌هايى لذيذ با طعم‌هايى گوناگون به‌وجود مى‌آورد.

"وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنّات مَعْرُوشات وَغَيْرَ مَعْرُوشات وَالنَّخْلَ وَالزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمّانَ مُتَشابِهاً وَغَيْرَ مُتَشابِه كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَآتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ". (انعام، 141) اوست كه باغ‌هايى (از مَوْهاى) افراشته يا گسترده ايجاد كرده و نيز خرمابُن را و كشتزار را با طعم‌هاى گوناگون و زيتون را و انارهاى همگون و ناهمگون را. به هنگام بار دادن از ميوه‌هاى آن بخوريد و حقّ هر يك را به هنگام برداشت ادا كنيد و اسراف نورزيد كه او اسراف‌كنندگان را دوست نمى‌دارد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در "َهُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْء"، "فَاَخْرَجنا" التفات از غيبت به متكلّم براي بيان کردن کار خداست؛

2. شايد ذكر برخى آيات براى بيدار كردن انسان و به آگاهى رساندن معرفت فطرى و ناآگاهانه او باشد؛

3. کار خدا شگفت‌آور است که از يک تخم گل، گلي پديد مي‌آورد که ساقه‌اش استوانه‌اى است و برگش پهن و با گلبرگ‌هاى ويژه؛ سپس كنار برگ سبز، گل قرمز يا ارغوانى يا زرد يا بنفش يا صورتى و يا شنگرفى مى‌رويد و گاه بوى روح پروري نيز در هوا مى‌پراكند كه مشام جسم و جان را معطّر مى‌كند؛

4. "مِنَ النَّخْلِ...." خبرِ مقدّم است و "صِنْوانٌ" مبتداي مؤخّر که براي زيبا شدن اسلوب بيان، از جمله فعليه به جمله اسميه تبديل شده است.

آيه «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْء فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً وَمِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَجَنّات مِنْ أَعْناب وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمّانَ مُشْتَبِهاً وَغَيْرَ مُتَشابِه» بر .... دلالت دارد.

Top of Form


  بيرون كشيدن سبزينه از زمين پس از بارش باران؛

  برآوردن خوشه‌هاى آويخته از شكوفه خرما؛

  ميوه همگون و ناهمگون؛

  همه گزينه‌ها درست است.

آيه « وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنّات مَعْرُوشات وَغَيْرَ مَعْرُوشات وَالنَّخْلَ وَالزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمّانَ مُتَشابِهاً وَغَيْرَ مُتَشابِه كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَآتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ» بر .... دلالت دارد.

Top of Form


  پديد آوردن باغ‌هاي انگور و ميوه‌ها با طعم‌هاي گوناگون؛

  دادن حق خوردني‌ها هنگام برداشت از آن‌ها؛

  اسراف نکردن؛

  همه گزينه‌ها درست است.

چرا قرآن کريم پديده‌ها را به خداوند متعال نسبت مي‌دهد؟ توضيح دهيد.

صلبه

در لغت به‌معناي سخت، پولادين، انعطاف‌ناپذير، محكم و قاطع است. همچنين استخوان‌هاي پشت را گويند. خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايند: "خُلقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِب" (طارق، 7).

شامخه

در لغت به‌معناي بلند و مرتفع است.

مبشران

جمع كلمه "مبشر" و درلغت به معناي مژده و نويدگر آمده است.

جِنّ

موجودي پنهان و پوشيده از آدميان و معادل فارسي آن پري و ديو است. اين موجود بدين‌گونه در قرآن وصف شده: آفريده‌اي است داراي شعور و اراده و از ديد بشر پنهان و مانند انسان مكلف به تكاليف. مبدأ آفرينش آن، آتش و پيش از انسان آفريده شده و در آخرت مبعوث مي‌گردد و به پيامد اعمال خويش مي‌رسد. در ميان آن‌ها مطيع، عاصي، مؤمن و مشرك وجود دارد.

مكاشفات عرفاني

اطلاع بر اموري كه از درك همگان پنهان است بر اثر تزكيه نفس و ارتباط با مبدأ متعال به‌دست مي‌آيد. به عبارت ديگر، مكاشفه عرفاني آشكار شدن ناسوت، ملكوت، جبروت، لاهوت و رفع حجاب در اثر كوشش باطني براي عارف را گويند.

 

 

جهان شناسی4

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. فوايد کوه‌ها در قرآن؛ 2. منابع باد از منظر قرآن؛ 3. تسبيح اشيا از نگاه قرآن؛ 4. چگونگي پيدايش ابر و بارش باران در قرآن؛ 5. فوايد درياها از نظر قرآن؛ 6. ويژگي‌هاي گياهان در قرآن.

در اين درس، نخست تعدادي از پديده‌هاي زميني از قبيل کوه‌ها، راه‌ها، بادها، رعد و برق در قرآن را برّرسي مي‌کنيم؛ سپس به بيان تعدادي از پديده‌هاي زميني ديگر از قبيل چگونگي پيدايش ابرها و بارش باران، نزول باران، نهرها، چشمه‌ها، درياها و گياهان در قرآن مي‌پردازيم.

کوه‌ها در قرآن با عنوان ...... وصف شده است.

Top of Form


  «جِبالٌ شامِخَة»؛

  «رَواسِي»؛

  «أَوْتاد»؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است:

Top of Form


  کوه‌ها لنگرهاى زمينند؛

  کوه‌ها مايه آرامش زمينند؛

  کوه‌ها عامل جلوگيري از لرزش دائمي زمينند؛

  همه گزينه‌ها درست است

پديده‌هاى ارضى

1. كوه‌ها: در موارد بسيار، بر پديده كوه‌ها در قرآن تأكيد شده و فرموده است كه درباره آن فكر كنيد و حتّى يادآور شده است كه از چه جهت بينديشيد:

"وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الأَْرْضَ وَجَعَلَ فِيها رَواسِيَ وَأَنْهاراً" (رعد، 3).

رواسى، صفتى است كه جانشين اسم شده؛ يعنى جبال رواسى (كوه‌هاى محكم) و نفرموده است "جبال صلبه" و يا "شامخه". تعبير رواسى، اين مفهوم را به ذهن مى‌آورد كه گويى كوه‌ها، لنگرهاى زمينند؛ زيرا "ارساء"، معناى لنگر انداختن كشتى است؛ يعنى علاوه بر استحكام، گويى چيزى نيز به آن تكيه دارد و اين موجب سكينه و آرامش زمين است. و اين تعبير در آيات بسيارى آمده است كه ما كوه‌ها را چون لنگرها و ميخ ها آفريديم تا جلوى تزلزل زمين را بگيرد.

"وَجَعَلْنا فِي الأَْرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ" (انبياء، 36) و در زمين لنگرهايى (كوه‌هايى) گذارديم تا ايشان را نلرزاند. كوه‌ها را لنگرهايى قرار داديم تا زمين را از لرزاندن بازدارند؛ يعنى اگر اين كوه‌ها نبودند، زمين اين آمادگى و اقتضا را مى‌داشت كه دائماً بلرزد. اين معنا بر حسب علوم نيز اثبات شده است كه گازهاى درون زمين موجب تزلزل پوسته زمين مى‌گردد و گاهى به‌صورت زلزله ظاهر مى‌شود ومَيَدان: "أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ" (انبياء، 31) به معناى نوسان است. تعبير اوتاد (ميخ‌ها) نيز مى‌تواند همين معنا را برساند:

"وَالْجِبالَ أَوْتاداً" (نبأ، 7) كوه‌ها ميخ‌هاى زمين هستند.

2. راه‌ها (سُبُل)

"وَجَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً" (زخرف، 10).

اين مطلب كه خدا در زمين راه‌هايى قرار داده است، نخست ساده به نظر مى‌آيد؛ زيرا انسان نيز خود راه مى‌سازد، سهل است كه آسفالت هم مى‌كند!! امّا نكته اين‌جاست كه اگر زمين كاملاً هموار مى‌بود و هيچ چين خوردگى نمى‌داشت، قطعات مختلف زمين از هم مشخصّ نمى‌شد و هيچ‌كس راه به جايى نمى‌برد؛ به اضافه كه به‌وسيله چين خوردگي‌ها و كوه‌ها و تپه و ماهورها، راه‌ها شكل مى‌يابند؛ همان كوه‌ها و چين خوردگي‌ها نيز اگر به‌صورت ديوار صاف بلند مى‌بود، عبور از آن‌ها ميّسر نمى‌گشت؛ پس اين‌ها در همان حال كه مناطق زمين را مشخص مى‌كند، راه‌هايى نيز فراهم مى‌آورد، و اين نعمت سترگى است. قرآن اين دقايق را يادآورى فرموده و ما را به انديشيدن درباره آن‌ها دعوت كرده است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در قرآن، کوه‌ها با عنوان "رَواسِي" معرفي شده است؛

2. "رَواسِي" صفتى است كه جانشين اسم شده و بدين معناست که گويى كوه‌ها، لنگرهاى زمينند و سبب استحكام آن مي‌شوند؛

3. قرآن، کوه‌ها را مايه آرامش زمين و عامل جلوگيري از لرزش دائمي آن ياد مي‌داند؛

4. ياد کردن کوه‌ها به عنوان "أَوْتاد" مي‌تواند اين معنا را برساند كه كوه‌ها، عامل جلوگيري از لرزش دائمي زمين را است؛

5. بر اساس آيات، خداوند متعال براي انسان، در زمين راه‌هايى قرار داده است؛

6. چين خوردگي‌ها، كوه‌ها و تپه‌ها، سبب روشن شدن مناطق زمين و فراهم آوردن راه‌هاست.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درباره «رَواسِي» درست‌تر است؟

Top of Form


  «رَواسِي»، صفت است؛

  «رَواسِي» موصوف است؛

  «رَواسِي» صفتى است كه جانشين اسم شده است؛

  «رَواسِي» بدل است.

بر اساس آيات قرآن، کوه‌ها ...... هستند.

Top of Form


  لنگرهاى زمين؛

  مايه آرامش زمين؛

  عامل جلوگيري از لرزش دائمي زمين؛

  همه گزينه‌ها درست است.

 

آيا مي‌توان راه‌ها را نعمت الاهي دانست؟ توضيح دهيد.Bottom of Form

Bottom of Form

 

در قسمت پيش، از ميان پديده‌هاي زميني، کوه‌ها و راه‌ها را برّرسي کرديم. در اين قسمت، يکي ديگر از پديده‌هاي زميني در قرآن، يعني "بادها" و فايده‌هاي آن را روشن مي‌سازيم.

بادها در قرآن با عنوان ...... وصف شده است.

Top of Form


  «بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ»؛

  «نَذير»؛

  «لَواقِح»؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

بر اساس آيات قرآن، بادها سبب ..... مي‌شوند.

Top of Form


  حرکت کشتي‌هاي بادي؛

  پيدايش ابر و در نتيجه باران؛

  خسارت مالي؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

3. بادها (رياح)

بادها، از چند جهت در قرآن مورد بحث قرار گرفته است:

1. از اين‌جهت كه موجب پيدايش ابر و در نتيجه باران مى‌گردند و مبشّران رحمت الاهى‌اند؛

2. از اين‌جهت كه لواقح هستند (كه توصيف خواهيم كرد به چه معناست)؛

3 . از جهت اين‌كه موجب حركت كشتى‌هاى بادى مى‌گردند:

"إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ" (شورى، 33) اگر بخواهد باد را نگاه مي‌دارد (تا كشتى‌ها) بر (شانه‌هاى امواج) از حركت باز مانند.

قرآن مكرّم، اين حسّ را در ما برانگيخته و بيدار كرده است كه به پديده‌ها به نظر سطحى ننگريم:

"وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ" (اعراف، 57) اوست كه بادها را پيشاپيش رحمت خويش (باران)؛ به بشارت مى‌فرستد.

"وَأَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً" (حجر، 22) بادها اين باروركنندگان را گسيل داشتيم و از آسمان آب را فرو فرستاديم.

برخى "لواقح" را به معناى باروركنندگان درختان معنا كرده‌اند و گفته‌اند كه يكى از وسايل تلقيح درختان، باد است كه گرده گل نر يا نرگل را به ماده مى‌رساند (در برخى درختان اين عمل به وسيله حشرات و زنبورها انجام مى‌شود) و آن‌را بارور مى‌كند؛ امّا با توجّه به ذيل آيه كه مى‌فرمايد: "فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً" بعيد به نظر مى‌آيد؛ زيرا اگر منظور اين بارورى مى‌بود، مى‌بايست ذيل آيه را نيز متناسب با صدر آن مى‌آورد و مى‌فرمود: و درختان را ميوه دار كرديم.

پس به احتمال قوى اين بارورى، در ارتباط با آمدن باران است. برخى مطالعات در دانش جديد نيز، بارورى ابرها را (براى آمدن باران) در ارتباط با بادها و نوع آن‌ها مى‌دانند. براى اين‌كه بخار آب كه به‌صورت ابر در هوا متراكم است، به آب تبديل شود، نيازمند به يك كاتاليزر (واسطه و عامل مساعد) است و باد نقش اين كاتاليزر را به عهده دارد و با فعل و انفعالاتى كه در ابرها انجام مى‌دهد، بى‌درنگ ابرها بارور و باران سرازير مى‌شود.

اين در صورتى است كه "لواقح" را در آيه، به معناى مُلَقّحات (باروركنندگان) بگيريم؛ ولى ظاهراً در لغت بدين معنا نيامده است. لواقح، يعنى باردارها؛ و در اين صورت مى‌تواند معناى ديگرى داشته باشد؛ يعنى باد، خود بارور است از چيزى و حامل چيزى است كه آن چيز مستوجب نزول باران مى‌گردد. ممكن است حامل بار الكتريكى يا چيزهاى ديگرى كه به وسيله علوم اثبات شده است يا خواهد شد؛ به هر حال جاى تأمّل است؛ ولى نبايد آيه را بر پديده‌اى تطبيق داد؛ بلكه نخست بايد آيه را خوب فهميد، بعد اگر با قوانين موجود تطبيق كرد، چه بهتر، وگرنه خود را ملزم به تطبيق نبايد بكنيم.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بر اساس آيات قرآن، بادها سبب حرکت کشتي‌هاي بادي مي‌شوند؛

2. قرآن، بادها را سبب پيدايش ابر و در نتيجه باران بيان کرده و آن‌ها را مبشِّران رحمت الاهى مي‌شمارد؛

3. بر اساس آيات قرآن، بادها "لَواقِح" هستند؛

4. برخي، "لَواقِح" را به باروركنندگان درختان معنا كرده و گفته‌اند: بادها گرده گل نر يا نرِگل را به ماده مى‌رسانند و آن را بارور مى‌كنند؛

5. معناي ياد شده، بعيد است؛ زيرا نه با ذيل آيه تناسب دارد و نه اين واژه در لغت بدان معنا آمده است؛

6. به نظر مي‌رسد واژه "لَواقِح" به معناي باردارهاست؛ به اين معنا که باد، خود از چيزى بارور است و حامل چيزى است كه آن چيز سبب نزول باران مى‌شود.

بر اساس آيات قرآن، بادها ...... هستند.

Top of Form


  سبب حرکت کشتي‌هاي بادي؛

  بارورکننده؛

  باردار؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

تعبير «لَواقِح» در مورد ...... است.

Top of Form


  بارور کردن درختان؛

  آمدن باران؛

  بارورگنندگان؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

"لَواقِح" بودن بادها به چه معناست؟ توضيح دهيد.

 

در قسمت پيش، از ميان پديده‌هاي زميني در قرآن، "بادها" را برّرسي کرديم. در اين قسمت، دو پديده ديگر يعني "رعد" و "برق" را روشن مي‌سازيم.

 بر اساس آيات قرآن، ..... تسبيح مي‌گويند.

Top of Form


  رعد؛

  فرشتگان؛

  همه اشيا؛

  همه گزينه‌ها درست است.

تسبيح اشيا به معناي ....... است.

Top of Form


  تکامل اشيا؛

  منزّه شمردن خداوند؛

  شناور بودن اشيا؛

  همه گزينه‌ها درست است.

4. رعد و برق

"هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَيُنْشِىُ السَّحابَ الثِّقالَ" (رعد، 12). اوست كه آذرخش را به شما بيم زا و اميدبخش بنمايد، و ابرهاى سنگين را ايجاد كند.

در اين آيه نيز - مانند ساير موارد - هم به ارتباط خدا تكيه شده است "هوالذى..." و هم به نقش پديده براى انسان "يريكم...". بعد مى‌فرمايد:

"وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَيُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَهُمْ يُجادِلُونَ فِي اللهِ وَهُوَ شَدِيدُ الْمِحالِ". (رعد، 13) و تندر، تسبيح گوى اوست از سر سپاس و بزرگداشت و فرشتگان (نيز تسبيح او گويند) از بيم وى و صاعقه ها را گسيل مى‌دارد و به هر كس خواهد، برخورد خواهد داد و آنان در خدا، ستيزه دارند و خدا سترگ نيروست.

نكته‌هايى عجيب در اين آيه وجود دارد كه مجال وارسى آن‌ها نيست:

تسبيح رعد چيست؟ برخى نادانان و ناآشنايان با ادب و لغت عربى، تسبيح را از مادّه سباحه به معناى شناورى گرفته و گفته‌اند: تسبيح اشياء، تكامل آن‌هاست. يك عرب ساده نيز بدين كسان مى‌خندد؛ زيرا مفهوم تسبيح، هيچ ربطى به شنا و تكامل و... ندارد؛ تسبيح، يعنى خدارا منزّه شمردن. آيات زيادى در اين زمينه وجود دارد:

"يُسَبِّحُ للهِِ ما فِي السَّماواتِ وَما فِي الأَْرْضِ". (جُمعه، 1) آنچه در آسمان‌ها و زمين است تسبيح خدا مى‌كند.

"وَإِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ". (اسراء، 44) هيچ چيز نيست مگر كه خداى را به سپاس و بزرگداشت تسبيح‌گوى است.

حتّى آياتى داريم كه همه چيز خدا را سجده مى‌كنند و اين آيات متشابه است و به آسانى نمى‌توان دريافت كه معناى آن‌ها چيست. اجمالاً، يك مشرب كُلّى وجود دارد كه مى‌گويد اين تعبيرها، استعارى است؛ يعنى همه دليل كمال آفريننده خود مى‌باشند و حكايت از صفات خدا مى‌كنند؛ يعنى گويى به زبان تسبيح و تنزيه، صفات الاهى را بيان مى‌نمايند.

مشرب ديگرى مى گويد: اشيا واقعاً شعور دارند و به راستى تسبيح مى‌گويند و ذكر دارند و از باب نمونه، سخن گفتن سنگريزه در دست پيامبر - صلى الله عليه و آله - را مثال مى‌زنند و مى‌گويند؛ در آن‌ مورد، سنگريزه تسبيح خود را به گوش ديگران رسانده است نه آن‌كه همان هنگام در آن ايجاد تسبيح شده باشد. آدمى در نمى‌يابد و گرنه همه چيز، تسبيح گوى خداست.

ما سميعيم و بصيريم و هُشيم                 با شما نامحرمان ما خامُشيم

اين نظر، با ظاهر آيات نيز سازگار است.

"وَإِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ". (اسراء، 44) هيچ چيز نيست كه تسبيح همراه با حمد خدا نگويد؛ امّا شما تسبيح آن‌ها را درنمى‌يابيد.

و يا در مورد پرندگان مى‌فرمايد:

"كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ". (نور، 41) هر كدام، همانا مى‌داند نماز و تسبيح خدا را؛ امّا در نمى‌يابيم و از فهم ما دور است.

همين دسته دوّم، باز از نظر تبيين مطلب بر اساس اصول عقلى، خود به دو دسته تقسيم مى‌شوند:

1. دسته‌اى كه مى‌گويند: همين اشيا با همين صور مادّى، شعور و درك دارند؛

2. دسته‌اى كه قائلند كه اشيا، صورت غير محسوس ديگرى دارند كه آن صورت دوّم، شعور و درك دارد و همان است كه روز قيامت ظاهر مى‌شود و همان است كه شهادت مى‌دهد و قرآن در مورد آن مى‌فرمايد:

"قالُوا أَنْطَقَنَا اللهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْء". (فصّلت، 21) مى‌گويند: خدا ما را به سخن آورد، همان‌كه هر چيز را به سخن مى‌آورد.

به‌ هر حال هر كدام باشد، با درك عادى ما سازگار نيست؛ ولى ظاهر قرآن با آن مناسب است؛ و ادّعاى مكاشفات عرفانى و احياناً دلايل عقلى نيز براى مشاهده آن ها شده است "وَ الْعِلْمُ عِنْدَ اَهْلِه". جمله "لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ". (اسراء، 44) احتمال اوّل (كه مى‌گفت همه اين تعبيرها استعارى است و قابل فهم و دلالت بر صفات آفريننده آن‌ها مى‌كند)، را بعيدتر مى‌كند؛ زيرا "حكايت از صفت خالق" را همه مى‌توانند فهميد؛ پس چگونه خدا مى‌فرمايد: ولى شما تسبيح آن‌ها را نمى‌فهميد؟!

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بر اساس آيات قرآن، پديده‌اي با نام آذرخش (برق) وجود دارد که بيم‌زا و اميدبخش است؛

2. قرآن، "رعد" را تسبيح‌گو مي‌شمارد؛

3. برخى ناآشنايان با لغت عربى، تسبيح را از مادّه "سباحة" به‌معناى شناورى گرفته و گفته‌اند: تسبيح اشيا، تكامل آن‌هاست؛ اما اين سخن ناتمام است و تسبيح، به معناي منزّه شمردن خداست؛ آيات فراواني در اين زمينه وجود دارد؛

4. بر اساس آيات، همه اشيا، خدا را تسبيح مي‌گويند؛

5. برخي، تعبير تسبيح اشيا را استعارى دانسته، معتقدند که اشيا، از صفات خدا حكايت مى‌كنند؛

6. برخي، تسبيح اشيا را حقيقي دانسته، معتقدند اشيا واقعاً شعور دارند و به‌راستى تسبيح مى‌گويند؛

7. ظاهر برخي آيات مانند "وَإِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ" با ديدگاه دوم مناسب است. مكاشفات عرفانى و احياناً ادله عقلى نيز اين ديدگاه را تأييد مي‌كند؛

8. کساني که به ديدگاه دوّم عقيده دارند، از نظر تبيين مطلب براساس اصول عقلى، خود به دو دسته تقسيم مى‌شوند:

أ. به نظر گروهي، همين اشيا با همين صور مادّى، شعور و درك دارند؛

ب. به نظر گروهي، اشيا صورت غير محسوس و با شعور ديگرى دارند؛

9. عبارت "لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ" احتمال اوّل را بعيدتر مى‌كند؛ زيرا "حكايت از صفت خالق" را همه مى‌توانند بفهمند، در صورتي که بر اساس آيه، انسان‌ها نمي‌توانند تسبيح اشيا را ادراك كنند.

بر اساس ظاهر آيات قرآن، تسبيح اشيا، ....... است.

Top of Form


  حقيقي؛

  استعاري؛

  مجازي؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

عبارت «لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» .......

Top of Form


  بر استعاري بودن تسبيح دلالت دارد؛

  بر حقيقي بودن تسبيح دلالت دارد؛

  استعاري بودن تسبيح اشيا را ضعيف‌تر مي‌سازد؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

 

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

تسبيح اشيا چگونه است؟ توضيح دهيد.

در قسمت پيش، از ميان پديده‌هاي زميني در قرآن، "رعد" و "برق" را برّرسي کرديم. در اين قسمت، نخستْ بررسي "رعد" را پي مي‌گيريم و سپس برّرسي پديده‌هاي زميني را آغاز کرده و چگونگي پيدايش ابرها و بارش باران را از نظر قرآن روشن مي‌سازيم.

بر اساس ظاهر آيات قرآن، «رَِعد»، نام ....... است.

Top of Form


  فرشته؛

  فرشتگان؛

  صداي مخصوص ابر؛

  ابر مخصوص.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است؟

Top of Form


  خداوند متعال بخار را به آرامي مى‌راند؛ سپس ابرها را به هم نزديك مى‌سازد و چون فشرده شدند، باران فرو مى‌بارد؛

  از آسمان از كوه‌هايى همانند كوه‌هايي كه در زمين وجود دارد، تگرگ و برف فرو مى‌ريزد؛

  ابرها آن قدر روي هم انباشته مى‌شوند كه كوه‌هايى از ابر در جوّ زمين پديد مى‌آيد؛ سپس از آن‌ها تگرگ فرو مى‌ريزد؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

در مورد رعد به خصوص، نظر ديگرى نيز وجود دارد و آن اين‌كه رعد، اسم ملكى است و در آيه ذكر عام بعد الخاص شده است. اين احتمال خلاف ظاهر است؛ چون رعد داراى معناى عرفى است كه همان صداى مخصوص ابر باشد و اين احتمال دليل محكم‌ترى مى‌خواهد. نكته ديگر اين‌كه: مى‌فرمايد:

"وَالْمَلائِكَةُ". (رعد، 13) فرشتگان موجودات شعورمند هستند كه تسبيح مى‌گويند و بعد مى‌فرمايد:

"...وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ...". (رعد، 13) صاعقه يك پديده طبيعى است؛ ولى مى‌فرمايد:

"فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاءُ". (رعد، 13)

يعنى خدا آنرا به هر كس كه بخواهد اصابت مى‌دهد. اصابت اتّفاقى نيست، حساب شده است. تقدير و قضاي الاهى بر اين‌ها همه حاكم است "و توحيد افعالى" در اين‌ها جريان دارد.

 پديده‌هاى زمينى

1. كيفيت پيدايش ابرها و بارش باران

"أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ يُزْجِي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبال فِيها مِنْ بَرَد فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَيَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالاَْبْصارِ". (نور، 43) نديده‌اى كه خدا ابرى را آرام به حركت درمى‌آورد؛ آن‌گاه پاره‌هاى آن را به هم مى‌پيوندد؛ سپس آن‌را فشرده و متراكم مى‌كند؛ آن‌گاه مى‌بينى كه باران از دل آن فرو مى‌ريزد و نيز از ميان كوهواره (ابرهاى آسمانى) تگرگ فرو مى‌فرستد كه هر جا خدا بخواهد آنرا مى‌رساند و از هر جا بخواهد، باز مى‌داردش؛ و گويى پرتو برق (ابرها) مى‌خواهد چشم‌ها را (از بين) ببرد.

از چيزهاى جالب توجّه كه چنان‌كه گفتيم در ساير آيات نيز وجود دارد، اين است كه خداوند، هر يك از اين پديده‌ها را به خود نسبت مى‌دهد: خدا ابر را به آرامى مى‌راند. قرآن تعليم مى‌دهد كه ببينيد خداوند چگونه بخار را آرام آرام بلند مى‌كند و بعد ابرها را به هم نزديك مى‌سازد و چون فشرده شدند، باران فرو مى‌بارد. نيز در مورد تگرگ مى‌گويد: خدا تگرگ را فرو مى‌آورد؛ بعد باز اختيار فرود، دست تگرگ نيست؛ باز خداست كه فرمان مى‌دهد كجا ببارد و كجا نبارد.

در اين آيه، جمله "...وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبال فِيها مِنْ بَرَد...". (نور، 43) نياز به توضيح بيشترى دارد: در آسمان، كوه‌ها كجاست و چگونه از كوه‌ها، چيزى نازل مى‌شود؟

دانشمندان صاحب‌نظر در اين حوزه‌ها، گفته‌اند كه ابرها كه در جوّ زمين متراكم مى‌شود، به شكل كوه‌هاست. اين موضوع براى مسافرين هواپيما قابل تجربه است و گاه ابرها را با كوه‌ها اشتباه مى‌كنند؛ پس ابرها آن‌قدر روي هم انباشته مى‌شود كه كوه‌هايى از ابر در جوّ زمين پديد مى‌آيد و از آن كوه‌هاى ابر، تگرگ فرو مى‌ريزد.

برحسب اين برداشت، منظور از "جبال" كوه‌هاى ابر است نه كوه‌هاى هم‌نوع و هم‌جنس كوه‌هايى كه در زمين وجود دارد؛ و اين برداشت خود مبتنى است بر اين استظهار كه منظور از "سماء" هم، همين جوّ زمين است.

پيشتر گفته‌ايم كه گاهى سماء، به معناى آسمان‌هاى هفتگانه است (كه پايين‌ترين آن‌ها برتر از ستارگانى است كه ما مى‌بينيم)؛ امّا "سمائى" كه باران از آن نازل مى‌شود، "سماء جوّ زمين" است؛ ابرها در همين جوّ تشكيل مى‌شوند و چيزى ديگر از جايى ديگر بر ابرها فرو نمى‌ريزد. "مِنْ بَرَد" بيانِ "مايُنَزِّلُ" است: آنچه خدا نازل مى‌كند، از جنس تگرگ است. احتمالاً "بَرَد" در قرآن كريم به هر دو معناى تگرگ و برف، به‌كار رفته است؛ در قرآن ذكر ويژه اى از برف نشده است. به برف در زبان عربى "ثلج" مى‌گويند؛ ولى چون هر دو در واقع و در منشأ، همان باران يخ زده است، احتمالاً در قرآن با يك كلمه "بَرَد" به‌كار رفته است.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي، "رعد" را نام فرشته‌اي مي‌دانند؛‌ اما اين احتمال، خلاف ظاهر آيات است و ظاهر "رعد" همان معناى عرفى (صداى مخصوص ابر) است؛

2. خداوند ابرها را به آرامي مى‌راند؛ سپس ابرها را به هم نزديك مى‌سازد و چون فشرده شدند، باران فرو مى‌بارد؛

3. در کريمه "... وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبال فِيها مِنْ بَرَد..."، منظور از "السَّماءِ" جوّ زمين و مقصود از "جِبال" كوه‌هاى ابر است؛ عبارت "مِنْ بَرَد" نيز "يُنَزِّلُ" را بيان مي‌كند؛

4. بر اساس ظاهر آيه ياد شده، ابرها آن‌قدر روي هم انباشته مى‌شوند كه كوه‌هايى از ابر در جوّ زمين پديد مى‌آيد؛ سپس از آن‌ها، تگرگ فرو مى‌ريزد؛

5. احتمالاً "بَرَد" در قرآن كريم به هر دو معناى تگرگ و برف به‌كار رفته است.

بر اساس آيات کدام‌يك از گزينه‌هاي ذيل درباره نام «رَِعد»، نادرست است؟

Top of Form


  نام فرشته است؛

  نام تعدادي از فرشتگان است؛

  نام ابر مخصوص است؛

  همه گزينه‌ها درست است.

Bottom of Form

 

منظور از «السَّماءِ».......، و «جِبال» ......است.

Top of Form


  جوّ زمين - كوه‌هايى از جنس كوه‌هايى كه در زمين وجود دارد؛

  عالم مجرَّدات - كوه‌هاى ابر؛

  عالم مجرَّدات - كوه‌هايى از جنس كوه‌هايى كه در زمين وجود دارد؛

  جوّ زمين - كوه‌هاى ابر.

 

کدام يافته علمي با کريمه "...وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبال فِيها مِنْ بَرَد..."، سازگار است؟ توضيح دهيد.

 در قسمت پيش از ميان پديده‌هاي زميني در قرآن، چگونگي پيدايش ابرها و بارش باران و تگرگ را برّرسي کرديم. در اين قسمت، از ميان پديده‌هاي زميني در قرآن، بارش باران و پديده‌هاي مرتبط با آن از قبيل نهرها، چشمه‌ها و درياها را برّرسي مي‌کنيم.

بر اساس ظاهر آيات قرآن، همه آب‌هاي روي زمين، ....... است.

Top of Form


  از درون زمين جوشيده؛

  از آسمان فرود آمده؛

  بخشي از درون زمين جوشيده و بخشي از آسمان فرود آمده؛

  يکجا پديد آمده.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است؟

Top of Form


  نزول باران از آسمان، بر اساس اندازه و محاسبه است؛

  خداوند متعال نهرها را براى انسان به‌كار گماشت؛

  خداوند متعال، در زمين چشمه‌هايى آشکار ساخت؛

  همه گزينه‌ها درست است

. ارتباط پديده ابر با نزول باران و ريزش آن از جوّ به زمين: نزول باران

"وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَر فَأَسْكَنّاهُ فِي الأَْرْضِ وَإِنّا عَلى ذَهاب بِهِ لَقادِرُونَ". (مؤمنون، 18) آب را از آسمان به‌اندازه فرستاديم و بر زمين قرارش داديم و ما به روانه كردن آن تواناييم. (به بردن آن ياراييم).

شايد بتوان از اين آيه و مانند آن دريافت كه همه آب‌هاى روى زمين، نخست از آسمان فرود آمده بوده است. نظريه دانشمندن نيز، امروزه همين است كه درياها از نزول باران به‌وجود آمده‌اند؛ امّا باران‌هاى سيل‌آسايى كه در مراحل نخستين تكوّن زمين فرو باريده است؛ ولى اين آب‌ها روى حساب و اندازه نازل شده است؛ يعنى "تقدير" الاهى بسيار دقيق بوده است؛ زيرا اگر نزول باران‌ها بيشتر مى‌بود و ادامه مى‌يافت، تمام زمين را آب فرا مى‌گرفت و جاى زندگى باقى نمى‌ماند. نيز باران‌هاى بعدى نيز "بِقَدَر" و از روى حساب است؛ با آن تفاوت كه آب‌هاى اوليه از ابرهاى نخستين كه در آسمان تكوّن يافته بودند، پيدا شدند؛ امّا باران‌هاى معمول، هر چند آن ها نيز از آسمان (جوّ زمين) نازل مى‌شوند؛ اما منشأ از آب‌هاى روى زمين مى‌گيرند؛ سپس اين آب‌ها، بر روى زمين يا زير آن، برحسب تقدير الاهى جريان مى‌بايد و نهرها، چشمه‌ها و رودها را تشكيل مى‌دهد. اگر همه بر سطح زمين جريان مى‌يافت و پاره‌اى به زمين فرو نمى‌رفت، در فصول خاص و در مكان‌هاى ويژه، امكان بهره‌بردارى نمى‌يافت:

"أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الأَْرْضِ". (زمر، 21) آيا نمى‌بينى كه خدا از آسمان آب را فرو فرستاد و آن را به صورت چشمه‌هايى در زمين جارى ساخت.

سلك، يعنى چيزى را به يك رشته كشيدن و منظّم كردن است. آب‌ها را به صورت رشته‌هايى از چشمه‌ها ترتيب داد.

3 . نهرها و چشمه‌ها

"وَسَخَّرَ لَكُمُ الأَْنْهارَ". (ابراهيم، 32) و نهرها را براى شما مهار كرد (به‌كار گماشت).

"وَفَجَّرْنا فِيها مِنَ الْعُيُونِ". (يس، 34) و در آن چشمه‌هايى برگشوديم و برشكافتيم.

چنان‌كه مى‌بينيم، يك‌دسته از پديده‌هاى زمينى كه قرآن ما را به تأمّل در آن فراخوانده، نزول باران، بقاي آن در زمين و ظاهر شدن به‌گونه نهرها و چشمه‌هاست.

4. درياها

گفتيم كه درياها نيز كه اكنون منشأ پيدايش ابرهاست، از آب باران پديدار شده است. اينك آيات مربوط به آن:

"وَهُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها". (نحل، 14) اوست كه دريا را مهار كرد تا شما از آن گوشت تازه تناول كنيد و از آن زيورهايى بيرون آوريد و خود را بدان‌ها بياراييد.

در اين آيه و نظاير آن، باز از يكسو تكيه بر توحيد افعالى خداوند شده؛ يعنى كه خداست آفريننده درياها بدين‌گونه؛ و از سوى ديگر منافع انسان‌ها را گوشزد مى‌فرمايد؛ يعنى كه دريا به‌گونه‌اى آفريده شده است كه براى آدمى مفيد باشد؛ پس مى‌توان گفت جهان‌شناسى قرآن از يك‌سو به خداشناسى، و از سوى ديگر به انسان‌شناسى مربوط است. تدبير انسان به‌گونه‌اى است كه بتواند از همه جهان بهره‌گيرى كند.

"اللهُ الَّذِي سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِيَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ". (جائيه، 12) الله است آن‌كه دريا را براى شما مسخّر كرد تا كشتى بر آن برانيد به فرمان او، و تا از فضل او بهره جوييد و شايد شما سپاسگزارى كنيد.

دريا طورى آفريده شده كه شما بتوانيد بر آن كشتى برانيد و اين معلول قانون‌هايى است كه خداوند در جهان قرار داده است. نيز قوانين مربوط به جريان باد و قانون‌هايى فيزيكى كه براساس آن اجسام مى‌توانند بر روى آب شناور شوند و حركت كنند.

"رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ". (اسراء، 66) پروردگار شماست كه كشتى را هموار و آرام در دريا به حركت درمى‌آورد تا از فضل وى بهره گيريد.

جالب است كه مى‌فرمايد: اين خداست كه كشتى را به‌ حركت درمى‌آورد، در حالي كه مى‌دانيم كشتى با نيروى خود راه مى‌افتد؛ پس قرآن از موضع‌گيرى خويش دست برنمى‌دارد: پديده‌هاى زمينى را در اتباط با درس توحيد بيان مى‌فرمايد و اين‌كه آدمى در پَسِ پُشتِ همه چيز، دست خدا را ببيند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. همه آب‌هاى روى زمين، نخست از آسمان فرود آمده است؛ همچنان‌که به نظر دانشمندان نيز، درياها از فرود آمدن باران پديد آمده‌اند؛

2. باران‌هاى معمول نيز از آسمان نازل مى‌شوند؛ سرچشمه‌ آن‌ها آب‌هاى روى زمين است؛

3. خداوند متعال باراني را که از آسمان فرو مي‌فرستد، به‌صورت چشمه‌هايى در زمين جارى مي‌سازد؛

4. خداوند متعال نهرها را براى انسان به‌كار گماشت و در زمين، چشمه‌هايى آشکار ساخت؛

5. خداوند متعال دريا را مهار كرد تا انسان از آن، گوشت تازه بخورد و از آن زيورهايى بيرون آورد و خود را بدان‌ها بيارايد؛

6. خداوند متعال دريا را به‌گونه‌اى آفريده است كه انسان‌ها بتوانند بر آن كشتى برانند و نيز كشتى را هموار و آرام در دريا به حركت درمى‌آورد.

کريمه «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي الأَْرْضِ» بر .... دلالت دارد.

Top of Form


  نفوذ آب در زمين؛

  نفوذ نکردن آب در زمين؛

  جريان يافتن آب به‌صورت چشمه‌هايى در زمين؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

جهان‌شناسي قرآن، ..... مربوط است.

Top of Form


  تنها به خداشناسي؛

  فقط به انسان‌شناسي؛

  تنها به معاد‌شناسي؛

  از يك‌سو به خداشناسى و از سوى ديگر به انسان‌شناسى.

 

بر اساس آيات قرآن، نعمت‌هايي را که خداوند متعال در دريا براي انسان قرار داده است، بيان کنيد.

در قسمت پيش، از ميان پديده‌هاي زميني در قرآن، بارش باران و پديده‌هاي مرتبط با آن را برّرسي کرديم. در اين قسمت، يکي ديگر از پديده‌هاي مربوط به بارش باران،‌ يعني "گياهان" را برّرسي مي‌کنيم.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است؟

Top of Form


  خداوند متعال از هر چيزِ سنجيده رويانده است؛

  خداوند متعال از هر چيزِ روييدني سنجيده رويانده است؛

  خداي متعال گياهان را «زوج» رويانده است؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

توجّه به ........ در تفسير آيات........ .

Top of Form


  قرينه‌هاي لفظيه و مقاميه - ضرورت دارد؛

  تناسب حکم و موضوع- ضرورت دارد؛

  قرينه‌هاي لفظيه و مقاميه - بهتر است؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

5. پيدايش گياهان از ريزش باران

در اين مورد بيش از سى آيه در قرآن آمده است. ما به ذكر چند آيه بسنده مى‌كنيم:

"وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْء مَوْزُون". (حجر، 19) و در زمين از هر چيز، بهنجار رويانديم.

در اين‌جا لازم است نكته‌اى را در پرانتز ذكر كنيم: در آيه چنان‌كه مى‌بينيد، فرموده است: "مِنْ كُلِّ شَىْء"؛ از هر چيز، و حال آن‌كه هر چيز ـ اگر چه موزون و بهنجار و سنجيده ـ روييدنى نيست؛ پس هويداست كه منظور "كُلّ نبات" است؛ يعنى از هر روييدنى؛ ما با ميزان، چيزى آفريده‌ايم. اين نكته‌اى است كه در بسيارى از آيات وجود دارد و بايد توجّه داشت كه با لحن قرآن عظيم و عزيز آشنا شد؛ يعنى بايد مراقب بود كه بى‌جهت و با پندار خويش تمسّك نكنيم؛ "قرائن لفطيّه و مقاميّه" را در نظر داشته باشيم و برداشت‌هاى پندارگرايانه نكنيم. نظير مورد ذكر شده، در مورد ملكه سبا نيز آمده است كه مى‌فرمايد:

"وَأُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْء". (نمل، 23) به او از هر چيز داده شده است. پيداست كه منظور اين نيست كه خدا همه چيز را كه در عالم است، به او داده بوده است؛ بلكه از هر چيزى كه لازمه سلطنت و مُلك است، بدو عطا فرموده بوده است و سلطنتش نقصى نداشت. چه بسا تعبير "تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء" (نحل، 89) در مورد خود قرآن نيز، از همين گونه است؛ يعنى نه اين است كه قرآن بيان‌كننده هر چيزى است كه در عالم اتّفاق مى‌افتد؛ مثلاً حتى جنگ ايران و عراق؛ بلكه "تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء" من شأنه أن يكون فى القرآن؛ بيان كننده هر چيزى است كه در آن شأن است كه در قرآن ذكر شود. نيز از همين دست است: "تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْء ". (انعام، 154) و يا آن‌كه در مورد تورات مى‌فرمايد:

"تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْء". (اعراف، 145) با اين‌كه مى‌دانيم كه قرآن، كامل‌تر است؛ پس "كُلِّ شَيْء" در اين‌مورد نيز، بدين معناست كه آنچه مقتضاى بيان يا تفصيل آن در آن يا اين كتاب است... . بارى، اين نكته‌ها را آشنايان با زبان قرآن از قرائن و تناسب حكم و موضوع درمى‌يابند.

"وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْج بَهِيج". (ق، 7) و در آن از هر جفت زيبايى رويانديم.

"أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الأَْرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْج كَرِيم". (شعرا، 7) آيا ننگريسته‌اند به زمين كه چه بسيار در آن از هر جفت ارجمندى رويانديم؟

هر دو وصف بهيج و كريم، پيداست كه مربوط به نباتات است؛ به مناسبت "انبتنا"

در اين‌جا در مورد كلمه "زوج" نيز لازم است توضيحى بدهيم: زوج گاهى به معناى جفت به‌كار مى‌رود در مقابل طاق و فرد، و گاهى به هر يك از دو چيز جفت، زوج گفته مى‌شود و به مجموعه زوجين. زن و شوهر، هر يك به تنهايى زوج است و با هم، زوجين. گاهى نيز زوج به معناى نوع و صنف به‌كار مى‌رود كه در اين مورد تعدّد اصلاً محلوظ نيست (و اينك از بحث ما خارج است كه در اين معنا آيا حقيقت است يا مجاز و اين معنا؛ چه مناسبتى با معناى اصلى آن دارد و...) امّا آيا منظور از زوج، در دو آيه مورد بحث ما چيست؟

بسيارى از مفسّرين در اين‌جا نوع زوج را به معناى نوع و صنف دانسته‌اند؛ يعنى نبات داراى اصناف گوناگونى است و خدا از هر نوعى در زمين آفريده است. و البته منظور هر نوعى است كه شرايط وجود آن و حكمت اقتضا مى‌كرده؛ و نه به اين معنا كه هيچ نوع گياهى نيست كه در زمين خلق نشده باشد. ممكن است بعدها در زمين شرايطى پيدا شود و انواع ديگر گياه به‌وجود آيد.

بارى، آيا اين نظر درست است يا اين‌كه هر گياهى زوج و جفت آفريده شده است؟

در گياه‌شناسى ثابت شده است كه گياهان نر و ماده دارند؛ جز اين‌كه در برخى گياهان نر و ماده يك پايه است و در يك‌جا جمع شده و در پاره‌اى جداست. به‌ هر حال جفت بودن گياهان به معناى نر و ماده داشتن، واقعيتى است ثابت شده در گياه‌شناسى. كسانى كه با اين واقعيّات علم گياه شناسى آشنايى داشته‌اند، آيات را حمل به معناى دوّم يعنى نر و ماده بودن گياهان كرده‌اند؛ امّا به‌ نظر ما، اين آيات هيچ يك دلالتى بر اين معنا ندارد و شايد همان معناى اول (نوع و صنف) ظاهرتر باشد؛ امّا آيه ديگرى وجود دارد كه به معناى دوّم نزديك‌تر است:

"وَمِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ". (رعد، 3) و از همه ميوه ها در آن زمين دو جفت آفريد.

در اين جا بعيد است بتوانيم بگوييم منظور اين است كه از هر ميوه‌اى دو نوع آفريد؛ يعنى مثلاً ترش و شيرين... . و امّا تعبير زوجين اثنين - خاصّه كه اثنين تأكيد بر دو تا بودن است - ظاهراً جز بر همين نر و ماده بودن تطبيق نمى‌كند.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بر اساس آيات، خداوند متعال از هر چيز سنجيده رويانده است؛

2. منظور از هر چيز در "وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْء مَوْزُون"، هر چيز روييدني است؛

3. بايد به قرينه‌هاي لفظيه و مقاميه در تفسير آيات توجّه كرد و بر اين اساس، تعبير "كُلِّ شَيْء" در برخي آيات را بر عمومْ حمل نكرد؛

4. بر اساس آيه "وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْج بَهِيج" و مانند آن، خداي متعال گياهان را "زوج" رويانده است؛

5. زوج به معاني گوناگون به‌کار مي‌رود:

أ. جفت در برابر فرد؛

ب. هر يك از دو چيز جفت؛

ج. نوع و صنف.

6. بسيارى از مفسّران "زوج" را به معناى نوع و صنف دانسته‌اند؛

7. كسانى كه با واقعيّت جفت بودن گياهان به معناى نر و ماده داشتن در گياه‌شناسى آشنايى داشته‌اند، آيات را به معناى دوّم حمل كرده‌اند؛

8. به نظر مي‌رسد هيچ‌يك از آيات دلالتى بر اين معنا ندارد و شايد معناى سوم (نوع و صنف) ظاهرتر باشد؛

9. ظاهرا آيه "وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ" به معناى دوّم (نر و ماده بودن) نزديك‌تر است؛ به‌ويژه اين‌كه واژه "اثْنَيْنِ" بر دو تا بودن تأكيد مي‌كند.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل درباره «وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْء مَوْزُون» درست است؟

Top of Form


  خداوند متعال از هر چيز، هرچند سنجيده، رويانده است؛

  خداوند متعال از هر چيزِ روييدني سنجيده رويانده است؛

  خداي متعال گياهان را زيبا رويانده است؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

به‌نظر مي‌رسد واژه «زَوْج» در «وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْج بَهِيج» در معناي ...... ظاهرتر است.

Top of Form


  جفت در برابر فرد؛

  هر يك از دو چيز جفت؛

  نوع و صنف؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

 

معاني واژه"زَوْج" را بيان کرده، منظور از "زَوْج" در "وَمِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِيها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ" را بيان کنيد.

در قسمت پيش، "گياهان" را به عنوان يکي از پديده‌هاي زميني مربوط به بارش باران بيان بررسي كرده و برخي ويژگي‌هاي گياهان را برشمرديم. در اين قسمت برّرسي ويژگي‌هاي گياهان را پي مي‌گيريم و تعدادي ديگر از اين ويژگي‌ها را بيان مي‌کنيم.

واژه ...... از ويژگي‌هاي گياهان در قرآن است.

Top of Form


  بَهيج؛

  جميل؛

  کََريم؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

 

معناى اصلى ريشه «موزون»، ....... است.

Top of Form


  سنگينى ؛

  سنگين؛

  سنجيدنِ سنگينى هر چيز؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

Bottom of Form


  امّا اوصاف گياهان در اين آيات: چنان‌كه ديديم در آيات مذكور در فوق، سه وصف ذكر شده است (و مشابه آن‌ها نيز در آيات ديگر وجود دارد) كه عبارتند از موزون، بهيج، و كريم. هر سه لفظ تقريباً معناى مشابهى دارد: موزون يعنى متناسب، بهنجار، سنجيده. ريشه اين كلمه اگرچه وزن است، امّا معناى اصلى وزن، سنجيدن است؛ بنابراين گرچه ظاهراً وزن به معناى سنگينى است، امّا قوام معناى وزن، به سنگينى نيست؛ بلكه به سنجيدنِ سنگينى هر چيز است، دست كم همه جا به معناى سنگينى نيست.

«وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ". (اعراف، 8) سنجش در اين روز، حقّ است».

پس معناى آيه چنين مى‌شود كه اعضاي گياه، سنجيده و متناسب آفريده شده؛ چنان‌كه بين اندام‌هاى ما تناسب وجود دارد. چنين نيست كه گياهى ساقه‌اى به ظرافت گندم داشته باشد و ريشه‌اى به ستبرى ريشه گردو.

بهيج در لغت، يعنى زيبا؛ چيزى كه ديدنش موجب بهجت و شادمانى مى‌شود. و اين خاصيّت شگرفى است در گياهان؛ چنان‌كه تصديق مى‌كنيد كه ديدن هر نوع گياه با هر شكل و رنگ، در انسان ايجاد لذّت و شادى مى‌كند؛ طراوت و خرّمى ويژه‌اى دارد كه سرورانگيز است.

همان رنگ و شكل در جمادات اين خاصيّت را - دست كم به آن درجه - ندارد.

كريم، تقريباً همان معناى بهيج را داراست: "ما يُرْضِى النّاظِرَ" چيزى كه نگرنده را خرسند مى‌كند. شايد در فارسى بتوان آن را دلپسند معنا كرد. نيز معانى ديگرى دارد: احجار كريمه، يعنى سنگ‌هاى قيمتى؛ گاه نيز به معناى بزرگوارى و گاهى جود و بخشش و هم به معناى ارجمند است.

 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي از ويژگي‌هاي گياهان عبارتند از موزون، بَهيج و کريم؛

2. "موزون" به معناي سنجيده و متناسب؛ از ريشه "وزن"، و معناى اصلى "وزن"، سنجيدنِ سنگينى هر چيز است؛

3. "بهيج" در لغت، به معناي زيبا و چيزى است كه ديدنش سبب شادمانى مى‌شود؛

4. "كريم" معانى گوناگوني دارد؛ اما در اين‌جا به معناي چيزى است كه نگاه كننده را خرسند مى‌سازد.

«موزون» در «وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْء مَوْزُون» به معناي..... است.

Top of Form


  متناسب؛

  بهنجار؛

  سنجيده؛

  همه گزينه‌ها درست است

«كريم» در «أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الأَْرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْج كَرِيم» به معناي.... است.

Top of Form


  ارزشمند؛

  بزرگوار؛

  چيزى كه نگاه كننده را خرسند مى‌سازد؛

  بخشنده.

 

معناى "موزون" در "وَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْء مَوْزُون" را با توجّه به ريشه آن توضيح دهيد.

صلبه : در لغت به‌معناي سخت، پولادين، انعطاف‌ناپذير، محكم و قاطع است. همچنين استخوان‌هاي پشت را گويند. خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايند: "خُلقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِب" (طارق، 7).

شامخه : در لغت به‌معناي بلند و مرتفع است.

مبشران : جمع كلمه "مبشر" و درلغت به معناي مژده و نويدگر آمده است.

جِنّ

موجودي پنهان و پوشيده از آدميان و معادل فارسي آن پري و ديو است. اين موجود بدين‌گونه در قرآن وصف شده: آفريده‌اي است داراي شعور و اراده و از ديد بشر پنهان و مانند انسان مكلف به تكاليف. مبدأ آفرينش آن، آتش و پيش از انسان آفريده شده و در آخرت مبعوث مي‌گردد و به پيامد اعمال خويش مي‌رسد. در ميان آن‌ها مطيع، عاصي، مؤمن و مشرك وجود دارد.

مكاشفات عرفاني

اطلاع بر اموري كه از درك همگان پنهان است بر اثر تزكيه نفس و ارتباط با مبدأ متعال به‌دست مي‌آيد. به عبارت ديگر، مكاشفه عرفاني آشكار شدن ناسوت، ملكوت، جبروت، لاهوت و رفع حجاب در اثر كوشش باطني براي عارف را گويند.

 

 

جهان شناسی3

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. كاربرد واژه "عرش" در قرآن و روايات؛ 2. كاربرد واژه "كرسي" در قرآن؛ 3. ديدگاه قرآن درباره تسخير خورشيد و ماه؛ 4. حرکت سيّاره‌ها در فضا از نگاه قرآن؛ 5. منافع زمين در قرآن؛ 6. ديدگاه قرآن درباره شب و روز.

در درس پيش تعدادي از مباحث جهان‌شناسي در قرآن را برّرسي كرديم. در اين درس، به تعداد ديگري از مباحث جهان‌شناسي از قبيل "عرش" و "کرسي"، پديده‌هاي جهان، حرکت سيّاره‌ها در فضا، ويژگي‌هاي زمين و فوايد آن، شب و روز و پديده‌هاي مرتبط با شب و روز (مانند ايلاج، تقليب، تکوير و اغشاء) مي‌پردازيم.

بر اساس آيات قرآن کريم، به جز آسمان و زمين و آنچه بين آن دو هست، موجود ديگري به نام «عرش» و «کرسي».......

Top of Form


  وجود ندارد؛

  ممکن است وجود داشته باشد؛

  وجود دارد؛

  قابل تصور نيست.

ظاهراً «عرش» در قرآن به نام...... است.

Top of Form


  موجود حقيقي؛

  مقام سلطنت و ربوبيت؛

  گزينه «أ» و «ب» درست است؛

  هيچ‌کدام.

عرش و كُرسى

در قرآن، به جز آسمان و زمين و آنچه در بين آن دو است؛ از دو موجود ديگر به نام‌هاى عرش و كرسى نيز نام برده شده است. در مورد كرسى، تنها يك آيه وجود دارد:

"وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ؛ (بقره، 255) گستره كرسى الاهى، آسمان و زمين است".

امّا در مورد عرض، چندين آيه در قرآن آمده است.

مبحثى وجود دارد در مورد اين‌كه آيا عرض و كرسى يك چيز است؟ برخى احتمال داده‌اند كه يك چيز است با دو نام. عرش به اعتبار دلالت بر اريكه سلطنت و اورنگ قدرت؛ و كرسى، به اعتبار برترى و سرير حكمرانى و مقر فرمانروايى. هر دو تعبيرى است كنايى از مقامى كه امر تدبير جهان از آن، ناشى مى‌شود. امّا آيا به‌راستى يكى هستند يا دو تا؟ چيزى است كه دليلى قطعى از خود قرآن بر هيچ‌كدام نداريم؛ امّا برحسب روايات متعدّد مى‌توان گفت كه عرش و كرسى، دو چيز متفاوت هستند؛ و شايد بتوان گفت كه ظاهر قرآن هم همين است.

مبحث ديگر اين است كه عرش و كرسى چيست؟ آيا كنايه از مقام فرماندهى است يا به راستى موجوداتى هستند نظير ساير پديده هاى گيهان و جهان؟ از برخى آيات شايد بتوان مدد گرفت كه منظور از عرش، همان مقام سلطنت و ربوبيّت و تدبير الاهى است؛ به‌ويژه كه غالباً بعد از آن، لفظ تدبير يا نظاير و مصاديق آن، بيان مى‌شود:

"ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَْمْرَ؛ (يونس، 3) سپس بر عرش برآمد تا جهان را كارگردانى كند". شايد بتوان از اين آيه يارى جست و استظهار كرد كه معناى اين عرش، نه موجودى است كه خدا بر آن قرار گيرد؛ زيرا خدا ـ جلّ شأنه ـ جسمانى نيست. پس اين يك تعبير كنايى است از مقام ربوبيّت. به هر حال اين يك احتمال است. تعبير "اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ" در هفت مورد آمده است؛ از جمله:

"إِنَّ رَبَّكُمُ اللهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ؛ (اعراف، 54) همانا خداى شما "الله" است؛ آن‌كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد؛ سپس بر عرش برآمد".

احتمال ديگر اين است كه عرض نام مخلوق خاصّى باشد، و مؤيّد آن هفت مورد ديگر است كه خدا، با تعبير "رَبُّ الْعَرْشِ" توصيف مى‌شود؛ از جمله:

"فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ؛ (توبه، 129) اگر برگشتند و به تو پشت كردند، بگو خدا مرا بسنده است (همان‌كه) جز او خدايى نيست؛ بر او پشتگرمى و تكيه دارم و او پروردگار عرش سترگ است".

از ظاهر آيه چنين بر مى‌آيد كه عرش، موجود است كه خدا ربّ اوست. اين استظهار و مددجويى از آيه، در اين‌جا بعيد نيست؛ گرچه به اين ظاهر نيز چندان تكيه نمى‌توان كرد، چون در برخى آيات ديگر، "ربّ" به اسم معنا نيز اضافه شده است: چنان‌كه در تعبير "ربّ العزّه" چنين نيست كه "عزّت" موجود و پديده‌اى است و خدا ربّ اوست؛ بلكه ربّ در اين‌جا به معناى دارنده و صاحب است: دارنده عزّت. در اين‌جا نيز مى‌تواند رب العرش به معناى صاحب ملك و تدبير باشد؛ امّا آيه روشن‌ترى نيز هست:

"الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ؛ (غافر، 7) آنان‌كه عرش را بر مى‌دارند و آنان كه اطراف آن هستند". در اين آيه، بعيد است بگوييم عرشى كه حاملين و اطرافيانى دارد، يك تعبير كنايى است از مقام ربوبيّت و ظاهر آن است كه در اين آيه، عرش موجودى است حقيقى؛ چنان‌كه در اين آيه نيز: "وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذ ثَمانِيَةٌ؛ (الحاقّه، 17) عرش پروردگارت را در اين روز هشت تن فراز مردم برمى‌دارند". هرچند اگر دليل قاطعى مى‌داشتيم، اين تعبيرات قابل تأويل مى‌بود؛ امّا ظاهر آيه، همين است.

اين احتمال نيز بعيد نيست كه در اين آيات، عرش موجود حقيقى است و در آيات ديگر، تعبير كنايى؛ هر چند اين احتمال خالى از تكلّف نيست.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در مورد "کرسي" تنها يک آيه وجود دارد و آنْ "وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالارْضَ" است؛

2. برخي احتمال داده‌اند که "عرش" و "کرسي" يک چيز با دو نام باشد؛ "عرش" به اعتبار دلالت بر اريکه سلطنت و "کرسي" به اعتبار برتري و سرير حکمراني. هر دو واژه، تعبير کنايي از مقامي است که امر تدبير جهان از آن سرچشمه مي‌گيرد؛

3. برخي آيات دلالت دارد که منظور از "عرش"، مقام ربوبيت و تدبير الاهي است، به ويژه هنگامي که بعد از آن، لفظ تدبير و مانند آن بيان شود؛ از قبيل "ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الامْرَ"؛

4. تعبير "اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ" هفت مرتبه ذکر شده است؛

5. برخي آيات دلالت دارد که "عرش"، نام مخلوق خاصي است؛ مانند "الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ" و "وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ"؛

6. بعيد نيست که در برخي آيات، "عرش" موجود حقيقي باشد و در برخي، تعبير کنايي؛ هرچند اين احتمال، بعيد به نظر مي‌رسد.

تعبير «کرسي» در قرآن کريم ..... .

Top of Form


  بر موجود حقيقي دلالت مي کند؛

  کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن ناشي مي‌شود؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است؛

  هيچ‌کدام.

«عرش» در برخي آيات مانند «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ» به معناي ....... و در برخي آيات مانند «اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ» ....... است.

Top of Form


  کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن سرچشمه مي‌گيرد - موجود حقيقي؛

  موجود حقيقي - موجود حقيقي؛

  موجود حقيقي - کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن ناشي مي‌شود؛

  کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن ناشي مي‌شود - کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن سرچشمه مي‌گيرد.

 

"عرش" در "اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الامْرَ" به چه معناست؟ توضيح دهيد.

 

 

در قسمت پيش درباره "عرش" و "کرسي" و موارد کاربرد "عرش" در قرآن بحث كرديم. در اين قسمت، نخستْ نتيجه کاربردهاي "عرش" در قرآن و نيز "عرش" در روايات را بيان کرده و سپس به برّرسي برخي پديده‌هاي جهان و حکمت آفرينش خورشيد و ماه و نيز تسخير آن‌ها و ديگر اجرام آسماني مي‌پردازيم.

کدام‌يک از احتمالات ذيل درباره «عرش» در قرآن درست است:

Top of Form


  «عرش» کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن سرچشمه مي‌گيرد؛

  «عرش» موجود حقيقي است؛

  «عرش» در برخي آيات به معناي موجود حقيقي و در برخي آيات کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن ناشي مي شود؛

  همه موارد درست است.

قرآن يکي از حکمت‌هاي آفرينش خورشيد و ماه را ..... ياد مي‌کند.

Top of Form


  شمارگر بودن؛

  وسيله شمارگر بودن؛

  عبادت خورشيد و ماه؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» ممکن است.

نتيجه: سه احتمال در اين مورد وجود دارد:

1. تعبير كنايى از مقام ربوبيّت و تدبير جهان؛

2 . در همه جا، مراد موجود حقيقى است امّا تعبير "اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ". (رعد، 3) چنان‌كه در كنايه "زَيْدٌ عَريضُ الْقَفا"؛ (زيد پس گردنى پهن دارد)؛ قفا حقيقى است؛ ولى عريض بودن آن، تعبير كنايى است؛

3. جمع هر دو تفصيل آيات، يعنى در برخى آيات حقيقى و در برخى ديگر تعبير كنايى است.

امّا بر حسب روايات، عرش يك مخلوق حقيقى است و حاملانى با اوصافى ويژه براى آن ذكر شده است و اين روايات بهترين مؤيّد هستند براى احتمال دوّم.

آنچه ذكر شد، مجموعه بحثى بود درباره آسمان‌ها و زمين و عرش و كرسى در قرآن تا آن جا كه ما مى‌توانستيم بفهميم و در همه موارد، خالى از ابهام نيز نبود و در هيچ مورد نظر قاطعى وجود نداشت.

بحثهاى ديگر هم هست درباره تدبير آسمان‌ها و زمين و نيز خلقت پديده‌هاى جوّى و زمينى. در قرآن بر پديده‌هاى ويژه‌اى به عنوان آيات الاهى تأكيد و تكيه شده است و در برخى موارد، تدبير آن‌ها را نيز ذكر فرموده است كه همان خلق آن‌ها هم، خود مرحله‌اى از تدبير جهان است.

 پديده‌هاى جهان

بعد از بررسى آياتى كه مربوط به خلقت آسمان‌ها و زمين بود، مناسب است درباره پديده‌هاى جهان و حكمت آفرينش آن‌ها كه در قرآن بدآن‌ها اشاره شده است، فهرست‌وار، بحث كوتاهى داشته باشيم:

دسته‌اى از آيات، مربوط است به آفرينش ماه، خورشيد، ستارگان و حكمت‌هايى كه در آفرينش آن‌ها بيان شده است؛ از جمله اين‌كه: حساب را از حركت ماه و خورشيد به دست مى‌توان آورد:

"وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْباناً؛ (انعام، 96) (و قرار داد خداوند) خورشيد و ماه را شمارگانى (يا وسيله شمارگرى و محاسبه)".

در مورد حركت و كيفيت آن و نظم حركت ماه و خورشيد و يا شكل‌هايى كه ماه پيدا مى‌كند، نيز، اشاراتى شده است؛ از جمله در اين آيه:

"وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرات بِأَمْرِهِ؛ (اعراف، 54) خورشيد و ماه و اختران در تسخير امر اويند".

كلمه تسخير، در قرآن بسيار به‌كار رفته است؛ چه درباره كرات آسمانى و چه در مورد پديده‌هاى زمينى و حتّى درباره نهرها، دريا و كشتى و جز آن‌ها. اين كلمه در لغت به معناى به كار گماردن است؛ يعنى آدمى، وسيله‌اى يا عاملى را در اختيار بگيرد و براى منظور خويش به كار بگمارد. برخى ناآشنايان به قرآن و ناآشنايان با زبان و ادبيّات عربى گمان كرده‌اند كه آيات تسخير از پيشگويي‌هاى قرآن است و منظور از آن‌ها اين است كه بشر مثلاً كرات آسمانى را تسخير خواهد كرد! در حالي كه در قرآن تسخير فعلِ خداست نه بشر؛ و منظور اين است كه حركت اين اجرام با آثارى كه از آن‌ها ظاهر مى‌شود، همه زير فرمان الاهى است و اوست كه براى هدفى كلّى كه از آفرينش پديدگان مى‌داشته، هر چيزى را در جاى خود و با ويژگي‌هاى آن آفريده و زير فرمان آورده است.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. درباره "عرش" در قرآن كريم سه احتمال وجود دارد:

أ. کنايه از مقامي است که تدبير جهان از آن ناشي مي‌شود؛

ب. موجود حقيقي؛

ج. در برخي آيات به معناي موجود حقيقي و در برخي آياتْ تعبيري کنايي.

2. "عرش" در روايات، مخلوق حقيقي است و حاملاني با اوصاف ويژه دارد؛

3. قرآن کريم يکي از حکمت‌هاي آفرينش خورشيد و ماه را شمارگر يا وسيله شمارگر بودن ياد مي‌کند؛

4. قرآن کريم خورشيد و ماه را تسخير شده امر خداي متعال وصف مي‌کند؛

5. تسخير در لغت، به معناي به‌کار گماردن است؛ يعني انسان وسيله يا عاملي را در اختيار گيرد و براي منظور خويش به کار گمارد؛

6. قرآن، تسخير را کار خدا مي داند، نه کار بشر، و منظور آن است که حرکت اجرام با آثاري که از آن‌ها ظاهر مي‌شود، به فرمان الاهي است که براي هدف خاصي پديد آمده است.

«عرش» در روايات، ......... است.

Top of Form


  موجود حقيقي؛

  مقام سلطنت و ربوبيت؛

  گزينه «أ» و «ب» درست است؛

  هيچ کدام.

قرآن، تسخير را کار ........ مي‌داند.

Top of Form


  بشر؛

  خدا؛

  فرشتگان؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

آيا مي‌توان آيات تسخير را از پيشگويي‌هاي قرآن به شمار آورد و معتقد شد که بشر کرات آسماني را تسخير خواهد کرد؟ توضيح دهيد.

در قسمت پيش، حکمت آفرينش خورشيد و ماه، نظم آن دو و تسخير آن‌ها و ديگر اجرام آسماني را بيان کرديم. در اين قسمت، حرکت ماه و ديگر سيّاره ها را بر اساس آيات قرآن برّرسي مي‌کنيم.

 

در فرضيه «فلکيات» قديمْ ..... .

Top of Form


  هر يک از سيّاره‌ها يک فلک دارند؛

  فلک حرکت مي‌کند و سيّاره‌ها ثابت هستند؛

  همه سيّاره‌ها در يک فلک شناورند؛

  گزينه‌ «أ» و «ب» درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن درست است:

Top of Form


  هر يک از سيّاره‌ها يک فلک دارند؛

  فلک حرکت مي‌کند و سيّاره‌ها ثابت هستند؛

  همه سيّاره‌ها در يک فلک شناورند؛

  گزينه «أ» و «ب» درست است.

"وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ * وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ* لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَكُلٌّ فِي فَلَك يَسْبَحُونَ؛ (يس،40 ـ 38) خورشيد تا جايگاه خويش روانه است؛ اين است اندازه‌گيرى (خداوند) قدرتمند دانا و براى ماه قرارگاه‌هايى مقدر ساختيم تا چون شاخسار خشك خرما (به شكل هلال) باز گردد. خورشيد را سزيده نيست تا ماه را دريابد و نه شب را كه بر روز پيشى جويد و هر يك در مدارى شناورند".

در مورد دو آيه نخستين - در بحث تقدير - اشاره كرديم كه در بيان نظام حكيمانه آفرينش ماه و خورشيد است كه به هم نمى‌رسند و يكديگر را جذب نمى‌كنند و مزاحم حركت همديگر نمى‌شوند. قسمت اخير آيات؛ يعنى "كُلٌّ فِي فَلَك يَسْبَحُونَ" را توضيح مى‌دهيم:

ممكن است برخى گمان كنند كه ذكر فلك در اين آيه، به نوعى، تأييد فلكيّات قديم است كه براى هر يك از سيّاره‌ها يك فلك قائل بودند. بايد توجّه داشت كه فلكيّات قديم، مبتنى بر فرضيه‌اى بود كه باطل شده اشت. آنان فلك را جسم شفّافى مى‌دانستند كه قابل "خرق و التيام" نيست. قابل آن نيست كه چيزى از آن عبور كند؛ كون و فساد در آن محال است و بارى، فلك را جرمى شفّاف مى‌دانستند كه كرات در آن ميخكوب شده‌اند؛ براى ماه و خورشيد و كرات، حركت قائل نبودند بلكه حركت را براى فلك مى‌دانستند. امّا در قرآن، فلك را چون دريايى مى‌داند كه اجرام در آن حركت دارند و شناورند. پيداست كه منظور، فضايى است كه اين اجرام در آن حركت مى‌كنند و مدار حركتشان را در آن فضا تعيين مى‌كنند. نه آن‌چنان كه قدما مى‌گفتند: فلك حركت مى‌كند و آن‌ها در فلك ثابتند.

بنابراين قرآن از ابتدا، "فرضيّه فلكيّات" قديم را مردود دانسته است. به علاوه، قرآن مى‌فرمايد: "كُلٌّ فِي فَلَك" يعنى هر يك در يك فلك شناورند؛ در حالي‌كه قدما چند فلك محدود بيشتر قائل نبودند. ضمناً كلمه "يَسْبَحُونَ" دلالت دارد بر اين‌كه هر يك از اجرام هم حركت وضعى دارد و هم انتقالى.

پس از اين آيه مى توان استفاده برد كه اجرام علوى، همه در حركتند و اين چيزى است كه نجوم جديد، اثبات مى‌كند. آيات ديگرى نيز وجود دارد كه به آن‌ها نمى‌پردازيم.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در "فلکيات" قديم، فلک را جرمي مي‌دانستند که کرات در آن حرکتي ندارند؛ بلکه فلک حرکت مي‌کند و هر يک از سيّاره‌ها يک فلک دارند؛

2. قرآن فرضيه "فلکيّات" قديم را نادرست مي‌شمارد؛

3. بر اساس "كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُون" هر يک از اجرام در يک فلک و فضا شناورند؛

4. واژه "يَسْبَحُون" بر اين نكته دلالت دارد که هر يک از اجرام، هم حرکت وضعي دارند و هم حرکت انتقالي.

بر اساس «كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُون» ...... .

Top of Form


  هر يک از اجرام در يک فلک شناورند؛

  هر يک از اجرام داراي يک فلک هستند؛

  فلک حرکت مي‌کند و اجرامْ ثابت هستند؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

واژه «يَسْبَحُون» بر...... سيّاره‌ها دلالت دارد.

Top of Form


  حرکت وضعي؛

  ثبات؛

  حرکت انتقالي؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

آيا قرآن کريم نظريه "فلکيات" قديم را تأييد مي کند؟ دليل آن را بيان کنيد.

 

در قسمت‌هاي پيشين، به برخي پديده‌هاي جهان اشاره کرديم. در اين قسمت، برّرسي پديده‌هاي جهان را پي مي‌گيريم و ويژگي‌هاي زمين از نظر قرآن را که بيشتر به لحاظ منافع آن براي انسان است، برّرسي مي‌کنيم.

قرآن، زمين را .......براي انسان ياد مي‌کند.

Top of Form


  جاي استقرار؛

  بستر آرامش؛

  جاي راحتي و استراحت؛

  همه گزينه‌ها درست است.

بر اساس آيات قرآن، زمين داراي .......است.

Top of Form


  حرکت انتقالي؛

  نيروي جاذبه؛

  حركت عمودي؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

زمين

در مورد خود زمين، ويژگي‌هايى در قرآن ذكر شده است كه بيشتر ناظر به منافع انسان بر روى زمين است؛ به همين جهت بحث در مورد اين آيات را مى‌توان به دو شاخه، تقسيم كرد:

1. تدبير جهان؛

2. تدبير انسان.

اينك به‌طور فشرده و فهرست‌وار، ويژگي‌هاى زمين را وامى‌رسيم.

"الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَْرْضَ فِراشاً؛ (بقره، 22) آن‌كه زمين را براى شما بسترِ (آرامش) قرار داد". فراش يعنى بستر، جاى راحتى و استراحت انسان. اشاره است به اين‌كه خداوند زمين را چنان آفريده است كه شما در آن به‌راحتى زندگى مى‌كنيد.

"الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَْرْضَ مَهْداً؛ (طه، 53) آن‌كه زمين را براى شما جاى آرامش و راحتى قرار داد". "أَلَمْ نَجْعَلِ الأَْرْضَ مِهاداً؛ (نبأ، 6) آيا ما زمين را براى شما محلّ آسايش قرار نداديم؟".

مهد و مهاد نيز، معنايى همانند فراش دارند. برخى گفته اند كه مى توان از اين دو كلمه دريافت كه زمين همچون گاهواره، داراى حركت است؛ امّا اين روشن نيست؛ زيرا در آن‌صورت جاى آن است كه ديگرى بگويد نوع اين حركت، گاهواره‌اى و داراى رفت و برگشت است؛ در حالي‌كه چنين نيست. بنابراين ظاهر آيه، همان اشاره به راحتى و جاى استراحت و آرامش است، همچنان كه گاهواره براى نوزاد چنين است.

"اللهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَْرْضَ قَراراً؛ (مؤمن (غافر)، 64) خداست آن‌كه زمين را جاى استقرار شما كرد".

"وَاللهُ جَعَلَ لَكُمُ الأَْرْضَ بِساطاً؛ (نوح، 19) و خداست كه زمين را (زير پاى شما) گسترد".

"هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَْرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَناكِبِها؛ (ملك، 15) اوست آن‌كه زمين را براى شما رام ساخت پس به نواحى آن روان شويد". نكته‌اى كه در آيه اخير بر آن تكيه شده، اين است كه زمين زير پاى آدمى رام است و چون مركبى است راهوار و از آن مى‌توان دريافت كه زمين داراى حركت انتقالى است؛ زيرا ذلول به معناى شتر راهوار است؛ پس معناى آيه مى‌تواند اين باشد كه زمين با آن‌كه حركت مى‌كند، شما را نمى‌آزارد و شما روى آن راحت هستيد و آن چون مركب راهوارى به حركت خود ادامه مى‌دهد.

"أَلَمْ نَجْعَلِ الأَْرْضَ كِفاتاً؛ (مرسلات، 25) آيا زمين را جايگاه گرفتن و جذب قرار نداديم؟"

كِفات، موضعى است كه اشيا در آن جمع‌آورى مى‌گردد و در اصل معناى آن، گرفتن و ضميمه كردن (قبض و ضمّ) وجود دارد. از همين جا مى‌توان بهره برد كه زمين، اشيا را به خود جذب مى‌كند، و بعيد نيست كه اشاره به نيروى جاذبه زمين باشد كه با توجّه به سرعت شگرفِ حركت زمين، اگر اين نيروى جاذبه نمى‌بود، همه اشيا روى زمين، در فضا پراكنده مى‌شد.

كِفات داراى معناى ديگرى نيز مى‌باشد. عرب مى‌گويد: "كَتَفَ الطّايرُ اَىْ اَسْرَعَ فِى الطَّيَرانِ؛ پرنده به سرعت پريد". با توجّه به همين معنا، برخى گفته‌اند اين آيه اشاره‌اى است به حركت انتقالى زمين؛ امّا ظاهرا اين احتمال از احتمال نخستين ضعيف‌تر است؛ زيرا كِفات معناى مصدرى دارد؛ بنابراين معناى آيه چنين مى‌شود كه زمين سرعت است؛ و نه اين كه سرعت دارد؛ مگر آن‌كه مصدر را به معناى صفت بگيريم كه اين نيز خلاف ظاهر آيه است.

بارى، آنچه برشمرديم، اوصاف زمين بود در قرآن معظّم كه از هر يك مى‌توان نكته‌هايى دريافت كه احتمالاً با مطالب علمى نيز مطابقت داشته باشد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن كريم، زمين را جاي آرامش و راحتي براي انسان مي‌داند؛

2. به نظر برخي، واژه‌هاي "مهد" و "مهاد" بر حرکت داشتن زمين همانند گاهواره دلالت مي‌کند؛ اما اين معنا روشن نيست؛

3. قرآن كريم، زمين را جايگاه استقرار انسان معرفي مي‌کند؛

4. از ديدگاه قرآن، خداوند زمين را براي انسان گسترده است؛

5. بر اساس آيات، خداوند زمين را براي انسان رام ساخته و زمين همچون مرکبي رهوار است؛

6. از واژه " ذَلُولا" مي‌توان حرکت انتقالي زمين را استفاده كرد؛

7. قرآن كريم، زمين را "کفات" مي‌شمارد؛

8. "کفات" به دو معناست:

أ. گرفتن و ضميمه کردن: بر اين اساس، مي‌توان استفاده كرد که زمين، چيزهايي را به خود جذب مي‌کند، و بعيد نيست اشاره به نيروي جاذبه زمين باشد؛

ب. پرواز سريع. بر اين اساس، معناي آيه چنين مي‌شود: زمين، پرواز سريع است؛ مگر آن‌که "کفات" را به معناي صفت بگيريم که در اين صورت، معناي آيه چنين مي‌شود که زمين سرعت دارد؛ اين معنا خلاف ظاهر آيه و از احتمال اول ضعيف‌تر است.

واژه‌هاي «مهد» و «مهاد» بر...... زمين دلالت ...... .

Top of Form


  حرکت داشتن- دارد ؛

  حرکت داشتن - ندارد؛

  جاي آرامش بودن- دارد؛

  گزينه «ب» و «ج» درست است.

واژه «ذلول» بر ...... زمين دلالت دارد.

Top of Form


  حرکت انتقالي؛

  نيروي جاذبه؛

  همچون مرکب رهوار بودن؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

 

کلمه "کفات" در "ألَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتا" به کدام ويژگي زمين دلالت دارد؟ توضيح دهيد.

در قسمت‌هاي پيشين، به برخي از پديده‌هاي جهان اشاره کرديم. در اين قسمت، برّرسي پديده‌هاي جهان را پي مي‌گيريم و شب و روز از نظر قرآن را برّرسي مي‌کنيم.

در بيشتر آيات مربوط به پديده‌ها - به‌ويژه شب و روز - توّجه به ....... مورد نظر بوده است.

Top of Form


  ربوبيت الاهي؛

  شگفتي پديده؛

  منافع پديده براي انسان؛

  گزينه هاي «أ» و «ج» درست است.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است؟

Top of Form


  شب و روز، آفريده خداي متعال است؛

  شب و روز، جانشين همديگر مي‌شوند؛

  اگر خداوند متعال بخواهد شب يا روز را تا قيامت ثابت نگه دارد، کسي نمي‌تواند آن‌ها را تغيير دهد؛

  همه گزينه‌ها درست است.

شب و روز

يكى از پديده‌هاى ديگر، مسئله شب و روز است كه در قرآن بر آن تكيه مى‌شود و تعابير مختلفى در مورد آن وجود دارد:

"وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ؛ (انبياء، 33) اوست آن‌كه شب و روز را آفريد".

در هيچ‌يك از اين آيات، درباره هيچ پديده‌اى به‌طور خالص، بيانى نيامده و همه با توجّه به مسئله توحيد و ربوبيّت است و در اكثر آيات دو چيز مورد نظر قرار گرفته است: نخست ربوبيّت الاهى. دو ديگر، منافعى كه براى انسان دارد.

"وَلَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ؛ (مؤمنون، 80) تنها از اوست اختلاف شب و روز".

در اين آيه، در مورد كلمه "اختلاف" بين مفسّرين اختلاف وجود دارد:

برخى مى‌گويند: منظور، اختلافِ ساعاتِ شب و روز است كه گاهى طولانى و گاه كوتاه مى‌شود، و اشاره دارد به اين‌كه خداوند زمين را چنان آفريده كه با حركت آن، ساعات شب و روز تغيير مى‌يابد و داراى حكمت‌هايى است.

بعضى ديگر مى‌گويند: اختلاف در اين آيه، به معناى جانشين شدن و پياپى آمدن است و ظاهراً اين معنا با ريشه لغت (خلف) و نيز با بعضى آياتِ ديگر مناسب‌تر است. از چيزهايى كه احتمال اوّل را ضعيف و بعيد مى‌كند، اين است كه اختلاف ساعات شب و روز در همه جاى زمين وجود ندارد؛ در برخى جاى‌ها مانند مناطق استوايى، ساعات مساوى است؛ ولى پياپى آمدن شب و روز همه جا وجود دارد، به علاوه آيات ديگر نيز اين معناى جانشينى شب و روز و پياپى آمدن را تأييد مى‌كند:

"وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ خِلْفَةً؛ (فرقان، 62) و اوست آن‌كه شب و روز را جانشين (يكديگر) كرد". شب و روز را جانشين هم قرار داد و اين تدبير را به‌كار برد تا كسانى كه مى‌خواهند، پند گيرند يا شكرگزارى كنند؛ يعنى توجّه در اين‌جا، موجب تذكّر و آشنايى با حكمت‌هاى الاهى و باعث شكرگزارى مى‌گردد.

در توضيح اين‌كه اين چه نعمتى است، در آيه‌اى مى‌فرمايد:

"قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَداً إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللهِ يَأْتِيكُمْ بِضِياء؛ (قصص، 71) بگو به اين سؤال پاسخ دهيد كه اگر خدا شب را تا قيامت بر شما جاودانه مى‌كرد، كدام خدا جز الله برايتان روشنايى مى‌آورد؟"

"قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللهُ عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَداً إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْل؛ (قصص، 72) بگو به اين سؤال پاسخ دهيد كه اگر خدا روز را تا قيامت بر شما جاودانه مى‌كرد، كدام خدا جز الله برايتان شب را مى‌آفريد؟"

شب و روز براى انسان‌ها منافع عظيمى دربر دارد؛ علاوه بر آن‌كه روز مناسب حركت و كار، و شب ويژه استراحت و آرامش و تجديد قوا و تمدّد اعصاب و رفع خستگى است. اگر شب ادامه پيدا مى‌كرد؛ يعنى زمين حركت وضعى نمى‌داشت، چنين بود كه يك سوى زمين، هماره به طرف خورشيد و سمت ديگر، پشت به خورشيد مى‌بود و در نتيجه هميشه يك‌سو يخبندان و غير قابل سكونت مى‌بود و آن سو گرماى كشنده.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن کريم شب و روز را آفريده خداي متعال مي‌داند؛

2. بسياري از آيات مربوط به پديده‌ها - به ويژه شب و روز - مي‌خواهند انسان را به ربوبيت الاهي و منافع پديده براي وي توجه دهند؛

3. قرآن، "إختلاف" شب و روز را به خداوند متعال نسبت مي‌دهد؛

4. درباره معناي "اختلاف" شب و روز دو ديدگاه وجود دارد:

أ. تفاوت ساعات شب و روز؛

ب. جانشين شدن و پياپي آمدن شب و روز.

5. ادله زير معناي دوم را تأييد مي‌کند:

أ. سازگار بودن با ريشه لغت (خلف)؛

ب. تفاوت ساعات شب و روز در همه جاي زمين (مانند مناطق قطبي) وجود ندارد، در صورتي که جانشين شدن و پياپي آمدن شب و روز در همه جا هست؛

ج. آيات ديگر که جانشين شدن و پياپي آمدن شب و روز را بيان مي کنند.

6. قرآن کريم بيان مي‌كند كه شب و روز جانشين همديگر مي‌شوند؛ همچنين هدف از بيان اين نكته را پند گرفتن يا شکرگزاري انسان برمي‌شمرد؛

7. روز، مناسب کار و شب، ويژه استراحت و آرامش است؛

8. اگر خداوند متعال بخواهد شب يا روز را تا قيامت ثابت نگه دارد، کسي نمي‌تواند آن‌ها را تغيير دهد.

9. اگر شب يا روز ادامه پيدا کند، يک سوي زمين همواره به طرف خورشيد و سمت ديگر پشت به خورشيد مي‌شود و در نتيجه يک سو يخبندان و يک سو گرماي کشنده زندگي را براي انسان ناممكن مي‌سازد.

کدام گزينه درباره معناي «إختلاف» شب و روز درست‌تر است:

Top of Form


  تفاوت ساعات شب و روز؛

  جانشين شدن و پياپي آمدن شب و روز؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

  هيچ کدام.

هدف قرآن کريم از ذكر اين نكته كه «خداوند شب و روز را جانشين يكديگر مي‌كند» چيست؟

Top of Form


  پند گرفتن انسان؛

  صرف توجّه انسان به آن‌ها؛

  شکرگزاري انسان؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

 

کلمه "إختلاف" در "لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهار" به چه معناست؟ دليل آن را بيان کنيد.

در قسمت‌هاي پيش، از ميان پديده‌هاي جهان به شب و روز از نظر قرآن اشاره کرديم. در اين قسمت، به تعدادي از پديده‌هاي مرتبط با شب و روز مي‌پردازيم و إيلاج، تقليب، تکوير و إغشاء را بررسي مي‌کنيم.

کدام يک از گزينه‌هاي ذيل با لفظ «إيلاج» مناسب‌تر است:

Top of Form


  داخل ساختن ساعاتي از شب و روز در ديگري؛

  آميزش نور و تاريکي هنگام دميدن سپيده سحري و در لحظه غروب؛

  پوشاندن شب و روز با ديگري؛

  هيچ‌کدام.

کدام‌يک از گزينه‌هاي ذيل بر اساس آيات قرآن کريم درست است:

Top of Form


  خداي متعال شب و روز را بر روي يکديگر مي‌پوشاند؛

  خداي متعال روز را وسيله پوشش شب قرار مي‌دهد؛

  خداي متعال شب را در روز و روز را در شب فرو مي‌برد؛

  همه گزينه‌ها درست است.

ايلاج

"تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَتُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ؛ (آل عمران، 27) فرو مي‌پوشاني شب را در روز و فرو مي‌پوشاني روز را در شب".

منظور از ايلاج چيست؟ برخي گفته‌اند: اختلاف شب و روز است با اين توضيح كه طبيعت اين دو اين است كه مساوي باشند؛ ولي گاه خدا از ساعات يكي در ديگري فرو مي‌برد و داخل مي‌كند.

عده‌اي ديگر گفته‌اند: اشاره به آميزش نور و تاريكي به هنگام دميدن سپيده سحري است و در لحظه‌هاي غروبگاهان. شايد اين معنا، با لفظ ايلاج مناسب‌تر باشد؛ زيرا اگر بخواهيم احتمال اوّل را بپذيريم، بايد ليل و نهار نوعي فرض كنيم و براي آن‌ها يك وقت طبيعي فرض كنيم تا بعد قبول كنيم كه در هم داخل شده‌اند، در حالي‌كه احتمال دوم معناي محسوسي دارد. به هر صورت احتمال دوم نيز قطعي نيست.

 تقليب و تكوير

"يُقَلِّبُ اللهُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ؛ (نور، 44) خداوند شب و روز را دگرگونه مي‌كند".

"يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَي اللَّيْلِ؛ (زمر، 5) بر مي‌افكند روز را بر شب [و روز و شب را روي هم مي‌پيچاند]".

در آيه نخست، تقليب ظاهراً به همان معناي جانشين كردن است.

در آيه دوم، تكوير بدين معناست كه چيزي روي چيزي را بپوشاند، همچون گلبرگ‌هاي غنچه گلي كه يك گلبرگ، روي گلبرگ زيرين را مي‌پوشاند. برخي خواسته‌اند از اين آيه حركت زمين و هم كيفيّت روز و شب را نسبت به هم استفاده كنند و برخي ديگر كرويّت زمين را؛ چون تكوير معمولاً گردشي و مدوّر است مثل تكوير العمامه.

 اغشاء

"يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً؛ (اعراف ، 54) فرا مي‌پوشد شب را با روز كه شتابان در پي اوست". ظاهر معنا اين است كه روز را پوشش شب مي‌كند. ـ هر چند عكس آن نيز قابل تصوّر است، امّا چون دو مفعولي است، ظاهراً همان احتمال اوّل درست‌تر است ـ پس معنا چنين است كه نور پديده‌اي است كه بر زمين مي‌تابد و ظلمت امري عدمي است؛ اگر نور نبود، زمين تاريك مي‌بود. نور پوششي است كه زمين را فرامي‌گيرد.

 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بر اساس آيات قرآن، خداي متعال شب را در روز و روز را در شب فرو مي برد؛

2. درباره "إيلاج" (فرو بردن) دو ديدگاه وجود دارد:

أ. به معناي داخل ساختن ساعاتي از شب و روز در ديگري است، هر چند طبيعي اين است که اين دو مساوي باشند؛

ب. منظور، آميزش نور و تاريکي هنگام دميدن سپيده سحري و هنگام غروبگاهان است.

3. معناي دوم با لفظ "إيلاج" مناسب‌تر است؛ زيرا اگر بخواهيم معناي اول را بپذيريم، بايد براي شب و روز وقت طبيعي فرض کنيم تا بعد قبول کنيم که در هم داخل شده‌اند، در صورتي که احتمال دوم، معناي محسوسي دارد؛

4. خداي متعال شب و روز را جانشين همديگر مي‌کند؛

5. خداوند متعال شب و روز را بر يکديگر مي‌پوشاند (تكوير)؛

6. برخي از عبارت "تکوير"، حرکت زمين و کيفيت شب و روز نسبت به هم و برخي ديگر کروي بودن زمين را استفاده کرده‌اند؛

7. بر اساس آيات قرآن، خداي متعال روز را به‌وسيله شب مي‌پوشاند، به اين بيان که ظلمتْ، امري عدمي است و نورْ، پديده‌اي است وجودي که بر زمين مي‌تابد.

کدام‌يك از گزينه‌هاي ذيل درباره معناي «تقليب» و «تکوير» شب و روز مناسب‌تر است:

Top of Form


  پوشاندن شب و روز با ديگري- جانشين همديگر شدن شب و روز؛

  جانشين همديگر کردن شب و روز- پوشاندن شب و روز با ديگري؛

  داخل ساختن ساعاتي از شب و روز در ديگري- آميزش نور و تاريکي هنگام دميدن سپيده سحري و هنگام غروب؛

  آميزش نور و تاريکي هنگام دميدن سپيده سحري و هنگام غروب- داخل ساختن ساعاتي از شب و روز در ديگري.

برخي دانشمندان از تعبير «تکوير»،...... را استفاده کرده‌اند.

Top of Form


  حرکت زمين و چگونگي شب و روز نسبت به هم؛

  کروي بودن زمين؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

  هيچ کدام.

 

بر اساس "يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْل"، "إيلاج" شب در روز و روز در شب به چه معناست؟ دليل آن را بيان کنيد.

ربوبيت

در لغت، به معناي پروردگاري، خداوندي و خدايي است در مقابل عبوديت. در اصطلاح عرفان و تصوف، اصطلاحي است كه در حوزه هستي‌شناسي و جهان‌شناسي به كار مي‌رود. براين اساس، ربوبيت، عبارت است از حضرت و احديت كه ملاحظه ذات حق با تمام اسما و صفات ربوبيت و واحديت، در برابر احديت قرار دارد؛ بدين معنا كه اگر ذات حق به طور مطلق - و نه همراه اسما و صفات - لحاظ شود، از آن به احديت تعبير مي‌شود. ربوبيت به عنوان منشأ اسما ربوبي - مثل اسم رزاق و حفيظ - باعث ظهور موجودات و سبب تربيت و پرورش آن‌هاست و به همين دليل عارفان مي‌گويند: هر موجودي تحت تربيت و سرپرستي اسم رب، به حسب قابليت و به مقدار ظرفيت خود پرورده مي‌شود و كمال مي‌يابد.

وحي

به القا كردن مطلبي در نهاد ديگري گفته مي‌شود، خواه به اشاره يا به لفظ و يا به نحو ديگر و خواه وحي شوند. از آن مطلب آگاه شود و آن را دريابد و با اراده بدان عمل كند (مانند وحيي كه به انسان و حتي به حيوان القا شود)، يا بدون توجه وي باشد مانند (وحي در مورد جمادات). اين كلمه در عرف شرع به معناي "مطلبي است كه خداوند آن را به پيغمبران و اولياي خود ابلاغ مي‌كند". وحي در اصل، به معناي اشاره سريع است.

مفعول مطلق

مصدري منصوب است كه پس از فعلي از لفظ خود براي تأكيد و بيان نوع يا عدد آن ذكر مي‌شود.

استراق سمع

گوش ايستادن، دزديده گوش دادن و گوش دادن پنهاني به سخن كسي.

جن

آفريده‌اي است داراي شعور و اراده و از ديد بشر پنهان و مانند انسان مكلف به تكاليف. مبدأ آفرينش آن آتش است و پيش از انسان آفريده شده است و در آخرت همانند انسان مبعوث مي‌شوند و به جزاي اعمال خويش مي‌رسند. در ميان آن‌ها مطيع و عاصي و مؤمن و مشرك وجود دارد.

اسم معنا

اسم متصرف جامدي است كه بر امر عقلي محض دلالت كند و با حواص پنجگانه درك نشود؛ شامل مصدر مجرد و برخي مصدرهاي ميمي است. در برابر آن، اسم ذات يا اسم عين قرار دارد.

ربّ الفرّة

صفاتي از صفات خداوند به معناي مالك و صاحب عظمت و بزرگواري و ارجمندي.

تأويل

واژه‌اي قرآني و اصطلاحي در علوم قرآني، تفسير، حديث و سپس اصول فقه، كلام، فلسفه و عرفان. در لغت به معناي برگرداندن به چيزي و در اصطلاح گردانيدن كلام از ظاهر به ‌سوي جهتي كه احتمال داشته باشد. گويند: مشتق از "اول" است؛ پس تأويل، گردانيدن كلام به ‌سوي اول است و بيان كردن از عبارتي به عبارت ديگر.

تعبير كنايي (كنايه)

در علم بيان به‌كار بردن لفظي در غير معناي حقيقي آن؛ چنان‌كه قرينه، مانع از اراده معناي اصلي نشود. به عبارت ديگر، آوردن لفظي و اراده لازمه معناي آن؛ مانند عبارت "در خوانه باز" به معناي مهمان‌پذير بودن.

فلكيات قديم

فرضيه فلكيات قديم، افلاك را همانند ورق‌هاي پياز تو در تو مي‌داند. بنابر مشهور و آنچه به بطلميوس منسوب است، فلكيات بر هشت‌گونه‌اند، به‌طوري‌ كه يكي بر ديگري پيچيده است.

خرق و التيام

اصطلاح فلسفي. خرق، به معناي نفوذ چيزي در چيزي ديگر و بر هم زدن و پاره شدن است، و التيام به ‌معناي پيوستن است. در اين مسئله كه آيا افلاك قابل خرق و التيامند يا نه، ميان فيلسوفان اختلاف است.

حركت وضعي

اصطلاح فلسفي حركت در وضع عبارت است از انتقال تدريجي جسم از هيئت وضعيه خاص به هيئت وضعيه خاص ديگر، مانند شخص ايستاده كه بنشيند.

حركت انتقالي

اصطلاح نجومي و آن حركت زمين است به دور خورشيد از مغرب به شرق كه در مدت 365 روز يك دور طي مي‌كند.

اجرام علوي

موجودات فلكي و كواكب را گويند.

نجوم

نجوم يا علم نجوم، فني است كه به شناخت ستارگان و تأثير آن‌ها در جهان خاكي مي‌پردازد. اين فن سابقه تاريخي و طولاني دارد.

 

 

 

 

جهان شناسی2

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي شويم:

1. تعداد زمين در آيات و روايات؛ 2. مقدار زمان آفرينش آسمان و زمين از نظر قرآن؛3. مراحل آفرينش آسمان و زمين از نظر قرآن؛4. ديدگاه قرآن درباره چگونگي آفرينش آسمان‌ها؛ 5. چگونگي حفظ آسمان‌ها در قرآن.

در درس پيش نکات کلي در مورد جهان‌شناسي در قرآن و برخي مباحث آن را بيان کرديم. در اين درس، تعداد ديگري از مباحث جهان شناسي را ذکر کرده، تعداد زمين، مقدار زمان آفرينش آسمان و زمين، چگونگي آفرينش آسمان و زمين و حفظ آسمان و زمين را برّرسي مي‌کنيم.

از ظاهر آيات استفاده مي‌شود كه تعداد زمين، ...... عدد است.

Top of Form


  هفت؛

  نه؛

  يک؛

  پنج.

احتمال تعدّد زمين بر اساس آيات قرآن,...... است.

Top of Form


  قوي؛

  بسيار قوي؛

  ضعيف؛

  بسيار ضعيف.

تعداد ارض

از ظاهر آيات بر مى‌آيد كه عدد ارض، يكى است و در هيچ آيه‌اى؛ ارضين نفرموده است. تنها در يك آيه احتمال تعدّد ارض به چشم مي‌خورد:

"اللهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات وَمِنَ الأَْرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأَْمْرُ بَيْنَهُنَّ...؛ (طلاق، 12) خداست آن‌كه آفريد هفت آسمان را و از زمين (نيز) همانند آن را و امر (عالم) بين آن‌ها تردّد دارد".

امّا در همين آيه نيز مى‌بينيم كه باز تعبير "ارضين" به كار نرفته است؛ بنابراين دلالت قطعى بر تعدّد زمين ندارد و معلوم نيست كه "همانندى" آسمان و زمين، در اين آيه در چيست: از نظر عدد است يا عناصر يا از نظر اتقان. ممكن است همانندى [در آفرينش] باشد كه از اين آيه فهميده مى‌شود:

"الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت؛ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُور؛ (ملك، 3) آن‌كه هفت آسمان را تودرتو آفريد؛ در آفرينش خداوند جز همانندى نيست. چشم بگشا، آيا هيچ شكافى (در آن) مى‌يابى؟"

بارى، در آيه مورد بحث (طلاق، 12) احتمال تعدّد زمين، ضعيف است؛ زيرا در ساير موارد در قرآن نيز همه جا ارض را مفرد به‌كار برده است؛ اگرچه احتمال تعدّد را هم نمى‌توان ناديده گرفت؛ به‌ويژه كه در برخى از دعاها در كلام معصوم سلام الله عليه آمده است: "...وَالْاَرضينَ السَّبعِ" هر چند در اين‌مورد هم نمى‌توان گفت منظور امام، هفت كره زمين بوده است؛ بلكه ممكن است منظور قطعات هفتگانه زمين باشد؛ زيرا زمين مجموعه قطعات خشكى است كه از آب بيرون زده است؛ ولى همين تقسيم نيز، حدّ و مرز مشخصّى ندارد؛ چرا كه آسيا و اروپا، دو قارّه هستند با اين‌كه مرز آبى ندارند. چنان‌كه در گذشته زمين را هفت بخش مى‌كردند و "اقاليم سبعه" مى‌ناميدند. آنچه در نهايت بايد تأكيد كرد، اين است كه به‌ هر صورت همه آن‌ها صرف احتمال و استظهار و دريافت است و نمى‌توان در هيچ سو، نظر قطعى داد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. از ظاهر آيات استفاده مي شود كه زمين، فقط يكى است؛

2. تنها در آيه "اللهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات وَمِنَ الأَْرْضِ مِثْلَهُنَّ ...." احتمال تعدّد زمين وجود دارد؛ هر چند روشن نيست كه "همانندى" آسمان و زمين در اين آيه از نظر عدد يا عناصر و يا اتقان است؛

3. ممكن است مقصود از همانندى در آيه ياد شده، همانندي در آفرينش باشد كه از آيه زير فهميده مى‌شود: "الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت؛ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُور"؛

4. احتمال تعدّد زمين در آيه "اللهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات وَمِنَ الأَْرْضِ مِثْلَهُنَّ..." ضعيف است؛ زيرا در همه آيات قرآن، زمين را به صورت مفرد (ارض) به كار برده است؛

5. با توجّه به برخى از دعاهاي نقل شده از معصوم عليهم السلام "...وَالْارَضينَ السَّبعِ" احتمال تعدّد زمين وجود دارد؛ ممکن است منظور امام از عبارت ياد شده، قطعه‌هاي هفتگانه زمين باشد.

«همانندى» آسمان و زمين در کريمه «اللهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات وَمِنَ الأَْرْضِ مِثْلَهُنَّ...» از نظر........ .

Top of Form


  عدد است؛

  عناصر است؛

  اتقان است؛

  هيچ‌كدام قطعي نيست.

در آيات قرآن، زمين (ارض) به صورت ........ به كار رفته است.

Top of Form


  مفرد؛

  تثنيه؛

  جمع؛

  مفرد و جمع.

 

عدد زمين در آيات قرآن و روايات را بيان کرده، ادله آن را بيان کنيد.

در قسمت‌هاي پيش، مباحث متعدّدي درباره آسمان و زمين مطرح ساختيم. در اين قسمت، يکي از مسائل ديگر در اين باره را طرح كرده، مقدار زمان آفرينش آسمان و زمين را از نظر آيات قرآن برّرسي مي‌کنيم.

از ظاهر آيات استفاده مي‌شود كه مقدار زمان آفرينش آسمان و زمين ....... بوده است.

Top of Form


  يک لحظه؛

  يک روز.

  شش روز؛

  هفت روز؛

کدام يک از گزينه‌هاي ذيل درست است؟

Top of Form


  روز به معناي 24 ساعت به‌كار رفته است؛

  روز در برابر شب به‌كار رفته است؛

  روز به معناي دوره به‌كار رفته است؛

  همه گزينه‌‌ها درست است.

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

Bottom of Form

زمان خلقت آسمان و زمين

"إِنَّ رَبَّكُمُ اللهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ؛ (اعراف، 54) همانا پروردگار شما "الله" است؛ همان‌كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد سپس بر عرش قرار يافت".

منظور از شش روز چيست؟

در ميان بنى‌اسرائيل و اهل كتاب - به‌ويژه يهود - اين مطلب شهرت داشت كه خدا، آفرينش را از يكشنبه آغازيد و در جمعه به پايان برد و شنبه را به استراحت پرداخت و از همين رو، ظاهراً به آن روز "سُبات" مى‌گويند و ظاهراً "سَبْتْ" در اصل؛ به همين معناست؛ و لذا اين روز (شنبه) را تعطيل مى‌كنند و اين مسأله در سِفْر تكوين تورات مطرح شده است.

ظاهراً اين احتمال خيلى بعيد است؛ زيرا "روزها" از نظر علم جغرافيا عبارتند از مدّت حركت زمين به دور خودش (حركت وضعى)؛ و در لغت گاه روز را در برابر شب به كار مى‌بريم كه در عربى "نهار" مى‌گويند. و يوم، اعم است از روز تنها و شبانه‌روز.

قبل از پيدايش زمين و خورشيد و آسمان تصوّر روز ممكن نمى‌بود و شنبه و يكشنبه‌اى در ميان نبود. اگر نصّ قاطعى نيز در اين‌ مورد مى‌داشتيم، در نهايت مى‌توانستيم گفت كه روز در اين مورد، يعنى زمانى به اندازه بيست و چهار ساعت؛ ولى چنين نصّى نيز نداريم؛ به ويژه با ملاحظه اين معنا كه روز (يوم)، در قرآن ارجمند به معناى ديگرى هم به كار رفته است:

1. "قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ؛ (يوسف، 54) امروز تو نزد ما امين و مورد اعتماد هستى". آيا اين بدان معنى است كه فقط امروز هستى و فردا ديگر نيستى؟

2. "تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَيَوْمَ إِقامَتِكُمْ...؛ (نحل، 80) در سفر و حضر، سبكبارانيد".

مى‌فرمايد كه شما چادرها و مسكن‌هاى سبكى (از پوست و امثال آن) در روز سفرتان و در روز اقامت و سكونتتان درست مى‌كنيد. آيا منظور از يوم در اين آيه، يعنى درست در 24 ساعت از سفر يا حضر؟ پيداست كه منظور زمان و هنگام سفر يا حضر است؛ به‌ويژه با توجّه به طول مدت سفر در آن روزگاران. پس قرآن ارجمند، زندگى مخاطبان خود در اين آيه را به دو بخش (روز سفر و روز حضر) تقسيم كرده است.

3 . "وَإِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَة مِمّا تَعُدُّونَ؛ (حج، 47) همانا روزى نزد خداى تو بر شمار هزار سال است".

4. "تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَة؛ (معارج، 4) فراز مى‌آيند فرشتگان و روح به سوى او، در روزى كه همچندِ پنجاه هزار سال است". آيا در آن‌جا هزار و در اين‌جا پنجاه هزار، 24 ساعت مورد نظر بوده است يا منظور، نشان دادن طولانى بودن زمانِ عروج و عظمت آن است؛ هر دو احتمال صحيح است؛ و احتمال اوّل نيز بي جا نيست و ممكن است دقيقاً پنجاه هزار سال طول مى‌كشد نه يك دقيقه كم نه يك دقيقه زياد. و يا در آيه قبل، دقيقاً هزار سال.

5. مشابه چهار آيه‌اى كه ذكر شد، در نهج البلاعه (درباره شيطان) عبارتى آمده است: "وَ قَدْ عَبَدَ اللّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَة لا يُدْرى اَمِنْ سِنِى الدُّنْيا اَمْ مِنْ سِنِى اْلاخِرَةِ" (نهج البلاغه، خطبه قاصعه). و شيطان شش هزار سال خدا را عبادت كرد؛ كه نمى‌توان دانست از سال‌هاى دنيايى (ما) يا از سال‌هاى اخروى است.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن کريم، مقدار زمان آفرينش آسمان و زمين را شش روز مي‌داند؛

2. در ميان اهل كتاب - به ويژه يهود - مشهور بود كه خدا، آفرينش را از يكشنبه آغاز كرد، و در جمعه به پايان برد و شنبه را به استراحت پرداخت؛

3. ظاهراً اين احتمال به ادله ذيل، بسيار بعيد است:

أ. "روز" از نظر علم جغرافيا مدّت حركت زمين به دور خود است، در صورتي که پيش از پيدايش زمين و خورشيد و آسمان، اساساً تصوّر روز ممكن نبود؛

ب. نصّ قاطعى وجود ندارد؛

ج. روز در قرآن به معناى ديگرى (دوره) هم به كار رفته است.

4. "يوم" در کريمة "تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ إِقامَتِكُمْ..." به معناي زمان سفر يا حضر است، به‌ويژه با توجّه به طول مدت سفر در گذشته؛

5. در واژه "يوم" در کريمه "وَإِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَة مِمّا تَعُدُّونَ" و "تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَة" دو احتمال وجود دارد که هر دو درست است:

أ. هزار يا پنجاه هزار سال نه 24 ساعت؛

ب. منظور، نشان دادن طولانى بودن زمانِ عروج و عظمت آن است.

6. امام علي عليه السلام پس از بيان آن‌که شيطان به مدت شش هزار سال خدا را عبادت كرد، مي‌فرمايد: روشن نيست که از سال‌هاى دنيايى است يا سال‌هاى آخرتى.

«يوم» در کريمه «تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَيَوْمَ إِقامَتِكُمْ...» به معناي .......است.

Top of Form


  24 ساعت؛

  در برابر شب است؛

  دوره است؛

  همه گزينه‌ها درست است.

کدام‌يک از گزينه‌ها بر اساس کريمه «تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَة»، درست است؛

Top of Form


  احتمالا منظور از روز، 24 ساعت است؛

  احتمالا منظور، نشان دادن طولانى بودن زمانِ عروج و عظمت آن؛

  احتمالا روز در برابر شب است؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

 

آيا مي‌توان گفت كه منظور از زمان آفرينش آسمان و زمين در شش روز، 144 (6 * 24) ساعت است؟ دليل آن را بيان کنيد.

در قسمت پيش، برخي آيات مربوط به آفرينش آسمان و زمين را مطرح ساختيم. در اين قسمت، بحث پيش را پي مي‌گيريم و بيان مي‌كنيم كه منظور از آفرينش آسمان و زمين در شش روز چيست.

..... منظور از شش روز، شش .......باشد.

Top of Form


  بعيد نيست - دوره خلقت؛

  احتمال قوي آن است که – 24 ساعت؛

  بعيد است - دوره خلقت؛

  بعيد نيست - روز در برابر شب؛

کدام‌يک از گزينه‌ها بر اساس آيات قرآن کريم درست است.

Top of Form


  مدت زمان آفرينش آسمان، دو روز است؛

  مدت زمان آفرينش روزهاي زمين، دو روز طول كشيده است؛

  مدت زمان آفرينش روز‌هاي زمين، چهار روز است؛

  همه موارد درست است.

بارى، از بررسى اين همه، مى‌توان گفت كه احتمالِ اين‌كه منظور از شش روز، شش دوره خلقت باشد، بعيد نيست؛ امّا آيا اين شش دوره، چگونه بوده است و به چه اعتبارى تقسيم شده است؛ چيزى از آيات [و روايات]، به‌دست نياورده‌ايم.

آنچه كم و بيش از آيات مى‌توان دريافت؛ اين معناست كه براى خلقت آسمان، دو روز و براى زمين، دو روز و براى "اقوات زمين"، چهار روز تعيين فرموده است:

"فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات فِي يَوْمَيْنِ؛ (فصلت، 12) به پايان برد (آفرينش) آن هفت آسمان را در دو روز".

"قُلْ أَإِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الأَْرْضَ فِي يَوْمَيْنِ؟؛ (فصّلت، 9) بگو آيا به خدايى كه زمين را دو روزه آفريد كفر مي‌ورزيد؟

"وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيّام سَواءً لِلسّائِلِينَ؛ (فصّلت، 10) و به اندازه آورد توشه‌هاى آن (زمين) را در چهار روز؛ به گونه برابر براى پرندگان".

مى‌توان احتمال داد كه منظور از دو روز در آفرينش آسمان، دو مرحله خلقت باشد: در يك مرحله به‌صورت گاز يا دود (دخان) و مرحله بعد، به‌صورت آسمان هفتگانه. در زمين نيز به همين قرار: يك روز به‌گونه گاز يا مايع و روز ديگر مرحله اى كه به‌صورت جامد درآمده است. (كه هنوز هم مركز زمين به صورت مايع است).

امّا اين‌كه شش روز به چه اعتبارى است، به طور دقيق و درست نمى‌توان دريافت. آيا آنچه در آسمان و زمين است، جداجدا، شش روز يا شش مرحله آفرينش دارند يا آن‌كه مثلاً دو روز ويژه آسمان‌هاست و دو روز زمين و دو روز نيز توشه ها و اقوات زمين (يعنى خلقت زمين دو روز، و آمادگى براى رويش گياه يك مرحله، و آمادگى براى پيدايش موجودات زنده حيوانى نيز يك مرحله كه روي هم چهار مرحله خواهد شد). و دو مرحله هم آفرينش آسمان‌ها. هيچ تأييدى از آيات براى اين پندارها نيست و صرفاً احتمالات است.

آنچه به احتمال قوى مى‌توان گفت اين است كه شش روز به معناى شش 24 ساعت نيست.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بعيد نيست منظور از شش روز، شش دوره خلقت باشد؛

2. از آيات مى‌توان دريافت كه قرآن كريم براى آفرينش آسمان، دو روز و براى زمين، دو روز و براى روزهاي زمين، چهار روز تعيين فرموده است؛

3. مي‌توان احتمال داد كه منظور از دو روز در آفرينش آسمان، دو مرحله خلقت باشد که در يك مرحله، به صورت گاز يا دود و مرحله بعد، به صورت آسمان هفتگانه درآمد؛

4. ممكن است منظور از دو روز در آفرينش زمين نيز، دو مرحله خلقت باشد که يك روز به صورت گاز يا مايع و روز ديگر به صورت جامد در آمده است؛

5. به احتمال قوى، شش روز به معناى 144 ساعت (24 * 6) نيست.

کدام‌يک از گزينه‌ها درست است؟

Top of Form


  احتمالا آسمان، نخست به صورت گاز يا دود بود؛ سپس به‌صورت آسمان هفتگانه درآمد؛

  احتمالا زمين نخست به صورت گاز يا مايع بود؛ سپس به صورت زمين‌هاي هفتگانه درآمد؛

  احتمالا زمين نخست به صورت گاز يا مايع بود؛ سپس به صورت جامد درآمد؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

ظاهرا منظور از شش روز، شش ....... نيست.

Top of Form


  دوره خلقت؛

  24 ساعت؛

  روز در برابر شب؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

 

مراحل آفرينش آسمان و زمين را بر اساس آيات قرآن توضيح دهيد.

 

در قسمت‌هاي پيش، زمان آفرينش آسمان‌ها و زمين را مطرح ساختيم. در اين قسمت، چگونگي آفرينش آسمان‌ها و حفظ آن‌ها را از نظر قرآن کريم روشن مي‌كنيم.

کدام‌يک از گزينه‌ها بر اساس آيات قرآن کريم درست است:

Top of Form


  آسمان‌هاى هفتگانه، روي هم قرار گرفته‌اند؛

  آسمان‌هاي هفتگانه، هفت قطعه كنار هم هستند؛

  آسمان‌هاى هفتگانه، هفت طبقه تو درتو هستند؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

تعبير «السَّماءَ الدُّنْيا» بر ...... دلالت دارد.

Top of Form


  آسمانِ همين دنيا؛

  پايين‌ترين آسمان؛

  دورترين آسمان؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

كيفيت خلقت آسمان‌ها

آيا آسمان‌ها در عرض هم قرار دارند يا برخى، بر روى برخى ديگر؟ آيا چنان‌كه در مورد زمين احتمال داديم كه اراضى هفتگانه كه در زبان برخى روايات با تعبير "ألأَرضينَ السَّبعِ" آمده است، و منظور قسمت‌هايى از زمين است نظير قارّه ها كه با تقسيم‌بندى قديم، هفت اقليم تعبير مى‌شده و در عرض هم بوده است؛ در مورد آسمان‌ها نيز مى‌توان چنين احتمالى داد كه كنار هم قرار دارند و مجموعاً مثل زمين، يك سطح كروى را تشكيل مى‌دهند؟

ظاهراً اين احتمال در مورد آسمان‌ها درست نيست؛ زيرا قرآن سترگ در دو مورد، آسمان‌ها را با تعبير "طباق" معرّفى فرموده است:

"الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات طِباقاً ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت؛ (ملك، 3) آن‌كه هفت آسمان را تودرتو (طبقه طبقه) آفريده؛ در آفرينش خداى بخشاينده گوناگونى نخواهى يافت".

"أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللهُ سَبْعَ سَماوات طِباقاً؛ (نوح، 15) آيا نديده ايد چگونه هفت آسمان را بر روي هم (تودرتو) آفريد.

از كلمه طباق مى‌توان فهميد كه آسمان‌هاى هفتگانه، روي هم قرار گرفته‌اند به‌طورى كه بر هم منطبق مى‌شوند؛ هفت طبقه‌اند تودرتو، نه هفت قطعه كنار هم؛ و به حسب ظاهر اين آيات به‌دست مى‌آيد كه آسمان‌ها فوق يكديگرند. دليل ديگر اين‌كه در قرآن، از آسمانى با تعبير "السَّماءَ الدُّنْيا" نام مى‌برد و برخى پنداشته‌اند كه منظور آسمانِ دنياست، در حالي كه دنيا در اين جا صفت است؛ يعنى پايين‌ترين آسمان؛ و از آن مى‌توان در يافت كه آسمان‌هاى ديگر به ترتيب بالاى اين آسمان هستند و نسبت مكانى آن‌ها به ما دورتر است. نكته ديگرى كه از آيات شريفه مى‌توان دريافت، اين است كه اين ستارگانى كه ما مشاهده مى‌توانيم كرد، پايين‌تر از آسمان دنيا هستند؛ يعنى پايين‌ترين آسمان، بالاتر از اين ستارگان قرار دارد؛ زيرا مى‌فرمايد:

"إِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَة الْكَواكِبِ؛ (صافات، 6) ما آسمان دنيا را به زيور ستارگان آراسته‌ايم". بنابر آنچه از ظاهر اين آيه به‌دست مى‌آيد، ستارگانى كه زينت هستند، همان‌ها هستند كه بالاى سر ما به چشم مى‌خورند و آويزه‌هاى آسمان دنيايند و ربطى به آسمان‌هاى ديگر ندارند. در نهايت مى‌توان گفت كه آسمانِ دنيا، شامل اينان مى‌گردد و اين ستارگان درون آن هستند؛ پس بايد گفت آسمان دنيا بر فراز اين ستارگان است و اينان را همچون چراغ‌هايى از آسمان دنيا برآويخته‌اند.

"وَزَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَحِفْظاً؛ (فصّلت، 12) ما آسمان دنيا را به چراغ‌ها آراسته‌ايم و براى نگاهبانى".

بنابراين با آسمان‌هاى ديگر ربطى ندارند وگرنه مناسب‌تر اين بود كه بفرمايد: "زَيَّنَّا السَّمواتِ". امّا اين‌كه آيا آسمان‌هاى ديگر، چگونه‌اند؛ آيا ستارگانى دارند و ما نمى‌بينيم و يا ندارند؛ و اين‌كه خلقت آن‌ها چگونه است؛ همه براى ما نادانسته است و از آيات چيزى در نمى‌توانيم يافت.

به دنبال آيه دوازدهم سوره گرامى فصّلت، كلمات "...وَحِفْظاً" آمده است؛ چنان‌كه در آيه هفتم سوره مبارك صافّات نيز؛ و در سوره ارجمند حِجْر آيه هفدهم، هم مى‌فرمايد:

"وَحَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطان رَجِيم؛ (حجر، 17) و آنان را از هر شيطان رانده شده، در پناه گرفتيم". اينك مى‌بينيم كه در پى آن مطلب كه ستارگان زينت آسمانند، مسئله "حفظ آسمان‌ها" مطرح شده است؛ آيا منظور از "حفظ" چيست و ستارگان در نگاهبانى آسمان‌ها، چه نقشى دارند؟

قبل از پاسخ به اين پرسش‌ها يادآور شويم كه زينت بودن اختران، بدين معنا نيست كه تنها فايده آنان، همان زينت است؛ از آيات چنين چيزى دريافته نمى‌شود؛ آيات مى‌فرمايند كه اينان براى آسمان‌ها زينت هم هستند؛ و اين‌گونه آيات، دلالت بر حصر غايت نمى‌كنند؛ چنان كه در آيه‌اى مى‌فرمايد:

"وَعَلامات وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ؛ (نحل، 16) و نشانه‌هايى؛ و با ستارگان رهنمون يابند". كه درمى‌يابيم: چنين نيست كه تنها براى هدايت آفريده شده‌اند؛ بكله اين نيز فايده‌اى است كه بشر ـ بويژه در زمان نزول وحى ـ درمى‌يافته است.

حفظ آسمان‌ها به چه معناست؟

اين مطلب به چند صورت درخور بررسى است:

1. حفظ به معنى ابقاء؛ يعنى نگهداشتن از نابودى:

"إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ أَنْ تَزُولا وَلَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَد مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً؛ (فاطر، 41) خداوند، آسمان‌ها و زمين را از نابودى باز مى‌دارد و اگر نابود شدند، جز وى كسى بازشان نمى‌تواند داشت؛ او بردبار بخشاينده است".

شايد در آيه 255 سوره بقره، تعبير "وَلا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما؛ (بقره، 255) (نگهداشت آسمان و زمين بر خدا گرانبار و سخت نيست" نيز به همين معنا باشد.

2. حفظ نظام، به معناى نگهداشت آسمان و اجرام عِلْوى از ريزش و سقوط و در نتيجه هلاك اهل زمين و نابودى زمين: "وَيُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَْرْضِ إِلاّ بِإِذْنِهِ؛ (حج، 65) و باز مى‌دارد آسمان را از اين‌كه بر زمين فرود آيد؛ مگر به فرمان وى" كه اين آيه شايد به همان معناى حفظ نظام از به هم خوردگى باشد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. از واژه "طِباقا" در "أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللهُ سَبْعَ سَماوات طِباقاً" و آيات ديگر مى‌توان فهميد كه آسمان‌هاى هفتگانه، روي هم قرار گرفته‌اند؛

2. يکي از ادله اين معنا، تعبير "السَّماءَ الدُّنْيا" در قرآن است که به معناي پايين‌ترين آسمان است. اين تعبير مي‌رساند كه آسمان‌هاى ديگري در بالاى اين آسمان وجود دارند و نسبت مكانى آن‌ها به ما دورتر است؛

3. ستارگاني که زينت آسمانند، پايين‌تر از آسمان دنيايند و آسمان بر فراز اين ستارگان قرار دارد؛

4. ستارگان مايه هدايت بشر- به ويژه در زمان نزول وحى ـ بوده‌اند؛

5. برخي آيات مانند "إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ أَنْ تَزُولا" دلالت دارد که خداوند متعال آسمان‌ها را از نابودي نگه مي‌دارد؛

6. برخي آيات مانند "وَ يُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَْرْضِ إِلاّ بِإِذْنِهِ" دلالت دارد که خداوند متعال آسمان‌ها و اجرام آسماني را از ريزش و در نتيجه از هلاک شدن اهل زمين و نابودي آن نگه مي‌دارد.

واژه «طِباقا» در «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللهُ سَبْعَ سَماوات طِباقاً» بر ....... آسمان‌هاي هفتگانه دلالت دارد.

Top of Form


  روي هم قرار گرفتن؛

  هفت طبقه بودن؛

  هفت قطعه كنار هم بودن؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

بر اساس آيات قرآن، ستارگان ....... هستند.

Top of Form


  مايه سرگرمي انسان؛

  مايه هدايت بشر؛

  زينت آسمان؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

 

حفظ آسمان‌ها به چه معناست؟ توضيح دهيد.

در قسمت پيش، چگونگي آفرينش و حفظ آسمان‌ها را مطرح ساختيم. در اين قسمت نيز، همان بحث را پي مي‌گيريم و برخي مباحث حفظ آسمان‌ها و نيز چگونگي آفرينش آسمان‌ها در قرآن را برّرسي مي‌کنيم.

کدام‌يک از گزينه‌ها با آيات قرآن کريم مناسب‌تر است:

Top of Form


  اختران آسمان، در طرد شيطان‌ها نقش دارند؛

  اختران آسمان، در طرد شيطان‌ها نقش ندارن

  شيطان‌ها به وسيله ستارگان رانده مي‌شوند؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

کدام‌يک از گزينه‌ها درباره «سماء» در «وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً» درست است:

Top of Form


  «سماء»، جوّ زمين است و به‌گونه‌اى ساخته شده كه مانع ريزش سنگ‌هاى آسمانى به زمين مى‌گردد؛

  «سماء»، جوّ زمين نيست؛

  «سماء» سقفى است كه بر اين جهان محسوس كشيده شده؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

"وَحَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطان رَجِيم؛ (حجر، 17) و آنان را از هر شيطان رانده شده، در پناه گرفتيم". اينك مى‌بينيم كه در پى آن مطلب كه ستارگان زينت آسمانند، مسئله "حفظ آسمان‌ها" مطرح شده است؛ آيا منظور از "حفظ" چيست و ستارگان در نگاهبانى آسمان‌ها، چه نقشى دارند؟

قبل از پاسخ به اين پرسش‌ها يادآور شويم كه زينت بودن اختران، بدين معنا نيست كه تنها فايده آنان، همان زينت است؛ از آيات چنين چيزى دريافته نمى‌شود؛ آيات مى‌فرمايند كه اينان براى آسمان‌ها زينت هم هستند؛ و اين‌گونه آيات، دلالت بر حصر غايت نمى‌كنند؛ چنان كه در آيه‌اى مى‌فرمايد:

"وَعَلامات وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ؛ (نحل، 16) و نشانه‌هايى؛ و با ستارگان رهنمون يابند". كه درمى‌يابيم: چنين نيست كه تنها براى هدايت آفريده شده‌اند؛ بكله اين نيز فايده‌اى است كه بشر ـ به‌ويژه در زمان نزول وحى ـ درمى‌يافته است.

حفظ آسمان‌ها به چه معناست؟

اين مطلب به چند صورت درخور بررسى است:

1. حفظ به معنى ابقاء؛ يعنى نگهداشتن از نابودى:

"إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ أَنْ تَزُولا وَلَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَد مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً؛ (فاطر، 41) خداوند، آسمان‌ها و زمين را از نابودى باز مى‌دارد و اگر نابود شدند، جز وى كسى بازشان نمى‌تواند داشت؛ او بردبار بخشاينده است". شايد در آيه 255 سوره بقره، تعبير "وَلا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما؛ (بقره، 255) نگهداشت آسمان و زمين بر خدا گرانبار و سخت نيست، نيز به همين معنا باشد.

2. حفظ نظام، به معناى نگهداشت آسمان و اجرام عِلْوى از ريزش و سقوط و در نتيجه هلاك اهل زمين و نابودى زمين: "وَيُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الأَْرْضِ إِلاّ بِإِذْنِهِ؛ (حج، 65) و باز مى‌دارد آسمان را از اين‌كه بر زمين فرود آيد؛ مگر به فرمان وى" كه اين آيه شايد به همان معناى حفظ نظام از به هم خوردگى باشد.

امّا آيه "وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطان مارِد" (صافّات، 7).

داراى چه معنايى است؟

نخست به نظر مى‌آيد منظور اين باشد كه خداوند، آسمان و زمين را از اخلال شيطان‌ها در نظمى كه دارد؛ حفظ مى‌فرمايد؛ بدين معنا "حفظ"، همان به معناى نگاهداشت از نابودى مى‌شود؛ يعنى نه تنها موجودات بى‌شعور؛ بلكه پديده‌هاى شعورمند نيز نمى‌توانند نظام عالم را به هم بزنند.

اين دريافت، در صورتى است كه حفظ را مفعول مطلقِ فعل محذوف بدانيم: "وَحَفِظْناها حِفْظاً". احتمال ديگر اين است كه "حِفْظاً" مفعولٌ لَهُ باشد؛ يعنى: "زَيَّنَّا السَّماءَ". در اين صورت چنين بر مى‌آيد كه اختران در آسمان، در طرد شيطان‌ها نقش دارند؛ امّا چه نقشى، براى ما درست قابل فهم نيست. در تأييد اين احتمال مى‌توان آيات ديگرى را نيز ذكر كرد:

"لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلاَِ الأَْعْلى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِب؛ (صافّات، 8) از گروه فرازين (آسمانى) چيزى نمى توانند شنيد و از هر سوى رانده مى‌شوند".

شيطان‌ها براى شنيدن خبرهاى غيبى و آگاهى از حوادث عالم به سوى آسمان بالا مى‌رفتند و با نشستن در نشيمن‌گاههايى، "استراق سمع" مى‌كردند.

"وَأَنّا كُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ؛ (جنّ، 9) و ما (جنيّان) مى‌نشستيم آن‌جا در جايگاه‌هاى (استراق)سمع". امّا اين‌كه چگونه آنان بالاى جوّ مى‌توانند استراق سمع كنند، در قرآن بيان نشده است؛ هرچند مى‌توان وجوهى به صورت احتمال ذكر كرد.

آن‌گاه در همين آيه 9 از سوره جنّ مى‌فرمايد: امّا اكنون به‌گونه‌اى است كه اگر كسى بخواهد استراق سمع كند، با شهاب طرد خواهد شد.

آيه ديگر:

"وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً؛ (انبياء، 32) آسمان را سقف حفظ شده‌اى قرار داديم".

برخى كسانى كه كتاب‌هايى به نام تفسير نگاشته‌اند، مى‌نويسند كه منظور از "سماء" در اين آيه، جوّ زمين است و اين جوّ به‌گونه‌اى ساخته شده است كه مانع ريزش سنگ‌هاى آسمانى به زمين مى‌گردد؛ بدين‌گونه كه از نظر علمى اثبات شده است كه هماره زمين از سوى آسمان سنگباران مى‌شود؛ امّا اين سنگ‌ها چون به جوّ مى‌رسند [به علّت سرعت و اصطكاك] به گاز تبديل مى‌شوند؛ لذا جوّ زمين "محفوظ" ناميده شده است؛ در حالي كه بسيار روشن است كه اگر اين مطلب درست مى‌بود مى‌بايد مى‌گفت: "وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً حافِظاً" يعنى جوّ، حافظ زمين مى شد نه محفوظ.

ظاهراً منظور از آسمان (سماء) در اين آيه، دست كم اين جوّ نيست. بر حسب تعبير قرآن، آسمان سقفى است كه بر اين جهان محسوس كشيده شده است و اين جوّ، يا محفوظ از نابودى است يا محفوظ از سقوط و ريزش؛ كه ظاهراً اين معنا، مناسب‌تر است؛ زيرا خطر سقف، همان فرو ريختن است و اين براى انسان شگفت‌انگيز است كه روى سر او، چنان موجودات سترگى باشند و فرو نريزند. خداوند مى‌فرمايد:

"اللهُ الَّذِي رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها؛ (رعد، 2) خداوند است آن‌كه فراز آورده است آسمان‌ها را بى‌ستونى كه (بتوانيد) ديد".

در تفسير اين آيه دو وجه، تصوّر مى‌شود:

1. منظور از "بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها" اين است كه "ستون مرئى" وجود ندارد؛ يعنى "تَرَوْنَها" صفت "عَمَد" است. گويا بدين مضمون روايتى نيز وجود دارد. برحسب اين تفسير، ممكن است ستون براى آسمان وجود داشته باشد؛ امّا ديدنى نيست؛

2. ترونها، جمله معترضه است؛ يعنى خدا آسمان‌ها را بدون ستون برفراز كرد و شما مى‌بينيد كه اصلاً ستونى وجود ندارد.

به هر حال، هر دو تفسير، قابل تصوّر است و ظاهراً مانعى براى تصوّر هيچ‌يك از دو وجه وجود ندارد. نتيجه: از نكاتى كه قرآن درباره آسمان‌ها بيان كرده است، اين است كه آسمان‌ها از سوى خدا از نابودى و سقوط حفظ مى‌شوند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در واژه "حِفْظاً" در " وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِد" دو احتمال وجود دارد:

أ. مفعول مطلقِ فعل محذوف باشد که به معناي نگاهداشت آسمان و زمين از نابودي است؛

ب. مفعول له باشد که بر اين اساس، اختران آسماني، در طرد شيطان‌ها نقش دارند؛

2. برخي آيات مانند "لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلاَِ الأَْعْلى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِب" احتمال دوم را تأييد مي‌کنند؛

3. به نظر برخي مقصود از "سماء" در "وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً" جوّ زمين است. اين جو به‌گونه‌اى ساخته شده كه مانع ريزش سنگ‌هاى آسمانى به زمين مى‌شود؛

4. اين سخن ناتمام است؛ زيرا اگر اين سخن درست بود، بايد تعبير "حافِظاً" آورده مي‌شد، نه "مَحْفُوظاً"؛

5. ظاهراً منظور از "سماء"، سقفى است كه بر اين جهان محسوس كشيده شده؛

6. در محفوظ بودن آسمان دو احتمال وجود دارد:

أ. محفوظ بودن از نابودى؛

ب. محفوظ بودن از سقوط و ريزش؛

7. ظاهراً احتمال دوم مناسب‌تر است؛ زيرا خطر سقف، همان فرو ريختن است و براى انسان شگفت‌انگيز است كه روى سر او، چنان موجودات سترگى باشند و فرو نريزند؛

8. قرآن، آسمان‌ها را با "بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها" وصف مي‌کند؛

9. در "بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها" دو احتمال وجود دارد:

أ. "تَرَوْنَها" صفت "عَمَد" باشد و منظور از "بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها" اين است كه "ستون مرئى" وجود ندارد؛ هرچند ممكن است ستون براى آسمان وجود داشته باشد؛

ب. "تَرَوْنَها" جمله معترضه باشد، به اين معنا که خدا آسمان‌ها را بدون ستون برفراز كرد و شما مى‌بينيد كه هيچ ستونى وجود ندارد.

کدام‌يک از گزينه‌ها با لفظ «حِفْظاً» در « وَحِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطان مارِد» مناسب‌تر است؟

Top of Form


  «حِفْظاً»، مفعول مطلقِ فعل محذوف باشد؛

  «حِفْظاً» مفعول له باشد؛

  «حِفْظاً» مفعول به باشد؛

  «حِفْظاً» مفعول فيه باشد.

کدام‌يک از گزينه‌ها درباره محفوظ بودن آسمان در «وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً» درست است.

Top of Form


  محفوظ بودن از سقوط؛

  محفوظ بودن از نابودى؛

  محفوظ بودن از ريزش؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

 

تعبير "بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها" به چه معناست؟ توضيح دهيد.

نوع

يكي از كليات خمس و آن كلي‌اي است كه در جواب "ماهو؟" بر افراد متفق الحقيقة حمل شود مثلا چون بپرسيم كه احمد و علي و حسن چيستند، جواب انسان است. "نوع" تمام ذاتيات را دربردارد؛ بنابراين بر همه حقيقت شيء دلالت مي‌كند و ازاين‌رو نوع هر چيز، همان ماهيت و چيستي آن چيز است. از تعريف نوع به‌خوبي برمي‌آيد كه افراد يك نوع، هيچ تفاوتي در ذاتيات ندارد و اختلاف آن‌ها تنها در عرضيات آن‌هاست.

معصوم سلام الله عليه

در لغت به معناي نگه داشته شده از گناه است و او كسي است كه ملكه عصمت را با حفظ اختيار داراست. معصوم در عقايد اسلامي عبارتند از فرشتگان و انبيا. بر اساس عقايد شيعه، امام و وصي پيغمبر صل الله عليه و آله نيز معصوم است.

اقاليم سبعه

اصطلاح اقاليم، اصطلاح جغرافيايي است. قدما سطح كره زمين را به چند اقليم تقسيم كرده‌اند و هفت اقليم مشهور است. آنان اقاليم را به ترتيب از مشرق به مغرب موازي خط استوا به حسب كواكب تقسيم كرده‌اند. اقليم‌هاي هفت‌گانه عبارتند از: اقليم اول، فواد (اقليم زحل)؛ اقليم دوم، سودا (اقليم مشتري)؛ اقليم سوم، اقليم مريخ؛ اقليم چهارم، اقليم محبت (آفتاب)؛ اقليم پنجم، اقليم مصر زهره؛ اقليم ششم، اقليم عقل (عطارد) و اقليم هفتم، قلب (قمر) براي هر يك از اين اقاليم بابي است: اول باب ابراهيم؛ دوم باب هارون سوم باب موسي؛ چهارم باب يوسف؛ پنجم باب عيسي؛ ششم باب آدم و هفتم باب حضرت محمد صل الله عليه و آله.

اهل كتاب

اصطلاح فقهي كه براي اولين بار در قرآن از آن ياد شده است. مقصود از اهل كتاب،‌ پيروان مذاهب و ادياني‌اند كه پيامبر آنان كتابي داشته و از سوي خداوند براي هدايت انسان‌ها به او وحي شده باشد. فقها با استناد به آيات قرآن و روايات، عنوان اهل كتاب را در رتبه اول شامل يهوديان، نصرانيان (مسيحيان) و صابئين مي‌دانند سپس پيروان برخي مذاهب را مانند مجوسي (زرتشتيان) را نيز به عنوان اهل كتاب ملحق كرده‌اند.

علم جغرافيا

جغرافيا تعريف شده دو كلمه يوناني "ژئو" و "گرافي" به معناي زمين و شرح اوضاع آن است. علم جغرافيا در واقع از آنچه كه در روي زمين وجود دارد، بحث مي‌كند. علم جغرافيا از احتياج انسان به شناختن راه‌ها و موقعيت شهرها و نواحي مجاور آن، كوه‌ها، درياها، اقيانوس‌ها، جلگه‌ها و... سخن مي‌گويد.

خطبه قاصعه

خطبه 234 نهج البلاغه كه بعضي آن را خطبه قاصعه (خواركننده) ناميده‌اند. اين خطبه ابليس را به سبب خودپسندي او و سجده نكردنش بر آدم نكوهش مي‌كند و مردم را از پيروي ابليس بر حذر مي‌دارد.

بني اسرائيل

نژاد يعقوب عليه السلام كه اين پيغمبر را اسرائيل مي‌خواندند (اسراء، به معناي برگزيده است و "ئيل" به معناي "خدا" و مجموعاً به معناي "بنده خدا" است. بني اسرائيل نام عمومي قوم يهود است. كه دوازده سبط (تيره) بودند و هر يك به يكي از فرزندان دوازده‌گانه يعقوب منتهي مي‌شدند. اين واژه تركيبي، 41 بار در قرآن كريم آمده است. اين قوم قرن‌ها در سرزمين مصر زندگي مي‌كردند تا در زمان سلطنت آخرين فرعون (منس سيزدهم) رسيد كه اين قوم را سخت شكنجه و آزار مي‌داد تا اين‌كه خداوند موسي را به نجات و استخلاص آن‌ها از كيد فرعون فرمان داد. قوم بني اسرائيل زندگي عبرت‌انگيزي دارد؛ چنانچه اميرالمؤمنين در خطبه 234 نهج البلاغه سرگذشت آن‌ها را بسيار زيبا بيان مي‌فرمايند.

شيطان

شيطان (ابليس) مشتق از "شطن" به معناي مخالفت كردن و دور شدن و شيطان، يعني دور شده و متمرد. مقصود از اين كلمه در قرآن مجيد، موجودي است زنده، باشعور، مكلف، نامرئي، فريبكار، از جنس جن و ... . اين كلمه به صورت مفرد، هفتاد بار و به صورت جمع، هجده بار در قرآن ذكر شده است. در قرآن كريم مكرراً به حادثه سجده نكردن شيطان به آدم اشاره شده است. اين آزمون بزرگي بود كه شيطان از آن سرافكنده بيرون آمد و از درگاه الاهي رانده شد و تا رستاخيز ملعون خداوند گرديد. پس از اين شيطان دشمني خويش را با آدم آشكار ساخت و از خداوند خواست تا روز رستاخيز به او مهلت دهد تا به گمراه ساختن آدميان كمر بندد.

 

 

جهان شناسی1

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. جنبي بودن سخنان جهان‌شناسي قرآن؛ 2. شيوه قرآن در طرح مسائل جهان‌شناسي؛ 3. روش تفسير درست قرآن؛ 4. کاربرد واژه "سماء" (آسمان) در قرآن؛ 5. تعداد آسمان‌ها در قرآن؛ 6. کاربردهاي واژه "ارض" (زمين) در قرآن.

در اين درس نخست، نکات کلي درباره جهان‌شناسي در قرآن را بيان مي‌کنيم؛ سپس به تعدادي از مباحث جهان‌شناسي در قرآن مي‌پردازيم كه عبارتند از: جنبي بودن مسائل جهان‌شناسي قرآن، ضرورت پرهيز از هرگونه پيش‌داوري در فهم قرآن، آسمان‌ها و زمين در قرآن، واژه آسمان و زمين در قرآن.

قرآن کريم مباحث جهان‌شناسي را ...... بيان کرده است.


  مستقلا؛

  به طور جنبي؛

  استطرادي؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

هدف قرآن کريم از بيان مباحث جهان‌شناسي، ...... است.


  پي بردن عظمت و حکمت الاهي؛

  برانگيختن روحيه شکرگزاري؛

  شکوفا و نيرومند ساختن شناخت حضوري انسان؛

  همه موارد درست است.

از مباحث دهگانه اصلى قرآنى، "خداشناسى" را خوانديم؛ اينك "جهان‌شناسى" و يا به تعبير درست‌تر، گيهان‌شناسى را بررسى خواهيم كرد؛ امّا پيشاپيش، از يادآورى دو نكته ناگزيريم:

نكته اوّل:در قرآن كريم، بحث درباره جهان و طبيعت و انسان؛ به‌طور استطرادى و تطفّلى به ميان آمده است و شايد هيچ آيه‌اى نيابيم كه مستقلاً و مستقيماً به ذكر آفرينش جهان و كيفيّت وجود آسمان‌ها و زمين پرداخته باشد. هماره اين بحث‌ها، به منظورى ديگر عنوان شده است:

در موارد بسيار، گفت‌وگو از آفرينش جهان و انواع آفريده‌ها، براى آگاهانيدن انسان و رهنمونى اوست به عظمت الاهى و سترگى حكمت هايى كه خدا در آفرينش به‌كاربرده است؛

در پاره‌اى از موارد، نعمت‌هاى خدا در آسمان و زمين به تفصيل ياد آورى شده است تا انگيزه‌اى باشد براى شكر و حق‌شناسى، و در همه جا نيز اين هدف، ممكن است منظور باشد كه انسان با نگرش به عالم از آن جهت كه آفريده خدا و در چنبره تدبير اوست، معرفت فطرى و شناخت حضورى خود را شكوفايى دهد و شدّت و نيروى بيشترى بخشد. نيز انگيزه‌هاى ديگر كه مى‌توان در "تفاصيل آيات" به آن‌ها برخورد.

بنابراين، اين آيات همه‌جا ضمن اين‌كه اشاره‌اى به چگونگى آفرينش موجودات مى‌كند، مى‌خواهد خدا را به انسان نشان بدهد و عقربه دل او را در جهت خدا نگاهدارد. به عبارت ديگر: قرآن، كتاب فيزيك، گياه‌شناسى، زمين شناسى و يا كيهان‌شناسى نيست؛ قرآن، كتاب انسان‌سازى است و نازل شده است تا آنچه را كه بشر در راه تكامل حقيقى (تقرّب به خداى متعال) نياز دارد، به او بياموزد.

پس، از مطالب ديگر هر چه در اين كتاب عظيم و شريف ذكر شده، به جهت رابطه‌اى بوده كه با اين هدف مى‌داشته و در راه تحقّق آن، موثّر مى‌بوده است.

برخى كه آشنايى كافى با قرآن نداشته يا تحت تأثير موج‌هايى از فرهنگ‌ها بيگانه واقع شده بوده‌اند، بى‌حجّتى تلاش كرده‌اند تا بسيارى از مسائل را به قرآن نسبت دهند يا براى كشف پاره‌اى از مسائل علمى، از آيات قرآن كمك بگيرند و يا ادّعا كرده‌اند كه همه چيز و هر چيز را مى‌توان از قرآن بيرون كشيد و حتّى گفته‌اند كه غربي‌ها صنعت‌ها را از قرآن استنباط كرده‌اند!

نمونه‌اى از اين كژانديشى را مى‌توان در تفسير "طنطاوى" ديد. او در زمانه‌اى مى زيست كه علوم غربى، تازه به مصر راه يافته و فرهنگ اروپايى بر افكار مسلمانان سيطره پيدا كرده بود؛ و او به گمان خود، براى آن‌كه مسلمانان را از فريفتگى در برابر فرهنگ غربى بازدارد، در كتاب جواهر القرآن كوشيد تا بسيارى از مسائل علمى را به آيات قرآنى تطبيق دهد! شايد اگر از وى پرسيده مى‌شد كه آيا فرمول بمب اتمى را هم مى توان در قرآن كشف كرد، بى‌ميل نبود كه بگويد:

آرى! برخى ديگر، همچنان تحت تأثير فرهنگ غربى، چنين مى‌انديشند كه قرآن مردم را به علوم طبيعى و شناخت طبيعت دعوت مى‌كند و مى‌خواهد جامعه انسانى از اين راه، به ترقّى و تكامل علمى و تكنيكى دست يابد و معتقدند كه روش‌هاى قياسى ميراث فرهنگ يونانى است كه قرآن با آن به مبارزه برخاسته؛ زيرا روش قرآن، روش استقرايى است؛ چرا كه بر مطالعه طبيعت بسيار تحريض مى‌كند و چنين مطالعه‌اي جز با روش تجربى و استقرايى امكان‌پذير نيست.

مسلمانان صدر اسلام، اين روش را از قرآن آموختند و به پيشرفت‌هايى نيز نايل آمدند؛ ولى بعدها به‌تدريج، فرهنگ يونانى بر مسلمين غالب آمد و آنان را از راه درست خويش، به بيراهه افكند و به راه‌هاى فلسفى كشانيد.

اينك اگر ما بخواهيم به قرآن باز گرديم، بايد روش قياسى [و نظرى يونانى] را كنار بگذاريم و دوباره - چون قرون اوايل اسلام - بكوشيم تا با متد تجربى كار كنيم كه همان متد قرآن است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. مباحث جهان‌شناسي قرآن کريم جنبي بوده و استقلالي نيست؛

2. اهداف قرآن کريم از بيان مباحث جهان‌شناسي آگاه ساختن از عظمت و حکت الاهي، برانگيختن روحيه شکرگزاري و شکوفا و نيرومند ساختن شناخت حضوري انسان است؛

3. قرآن نازل شده تا آنچه را که بشر در راه تکامل حقيقي به آن نياز دارد، به وي بياموزد؛ ازاين‌رو ذکر مطالب ديگر از قبيل جهان‌شناسي در اين جهت است؛

4. برخي مانند "طَنطاوي" در الجواهر کوشيده‌اند که بسياري از مسائل علمي را با آيات قرآن تطبيق دهند؛ /5. برخي ديگر، روش قرآن را روش تجربي دانسته، روش قياسي را انکار مي‌كنند.

هدف قرآن از بيان مباحث جهان‌شناسي چيست?

در قسمت پيش، بيان كرديم كه قرآن به صورت جنبي از بيانات جهان‌شناسي سخن به ميان آورده. برخي با استناد به مباحث جهان‌شناسي قرآن بر اين عقيده‌اند که روش قرآن در بيان مباحث جهان‌شناسي، تجربي است. در اين قسمت استدلال افراد ياد شده را بيان مي‌کنيم؛ سپس به ذکر ديدگاهي ديگر درباره روش قرآن پرداخته و برخي استدلال‌ها را بررسي مي‌كنيم. در ادامه به شيوه قرآن در طرح مباحث جهان‌شناسي از جهت اجمال و تفصيل پرداخته و در پايان ضرورت پرهيز از هرگونه پيش‌داوري در فهم قرآن را بيان مي‌كنيم.

قرآن کريم مطالبي را بيان مي‌کند که ..... .


  صرفا شناخت انسان را افزايش دهد؛

  انسان در راه تکامل حقيقي به شناخت آن‌ها نياز دارد؛

  با شناخت راه تکامل حقيقي ارتباط داشته باشد؛

  گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

به نظر شما کدام‌يک از گزينه‌هاي زير درست است؟


  تطبيق بسياري از مسائل علمي بر قرآن مانند روش «طنطاوي»؛

  تجربي دانستن روش قرآن؛

  انکار روش قياسي قرآن؛

  دخالت ندادن پيش‌داوري در فهم قرآن.

روش قرآن در بيان مباحث جهان‌شناسي ...... است.


  تجربي؛

  تحقّقي؛

  تحصّلي؛

  هيچ کدام.

براي فهم قرآن کريم، بايد از ...... کمک گرفت.


  فلسفه پوزيتيويسم؛

  پيش‌داوري‌هاي فلسفي؛

  اصول محاوره؛

  نظريه‌هاي علوم تجربي.

گاه در طريق استدلال مى‌گويند كه قرآن مشحون از آيات شناخت طبيعت است و حتّى نام سوره‌هاى بسيارى از قرآن، از موجودات طبيعى گرفته شده است: زنبور عسل (نحل)، گاو (بقره)، عنكبوت، انجير(تين)، فيل و... المائدة، الانعام، الرّعد، النّور، النّمل، الزخرف، الدّخان، النّجم، القمر، الحديد، الفجر، الشمس، الليل، الزّلزله؛ مانند همين دسته‌اند.

گروهى ديگر مى‌گويند: روش قرآن، روش تحصّلى و تحقّقى است؛ بنابراين اگر بخواهيم درست از روش قرآن استفاده كنيم، بايد از فلسفه پوزييويسم پيروى نماييم. و چنان‌كه مى‌دانيم، پوزيتيويسم، هر چند اسماً فلسفه است؛ امّا در واقع انكار فلسفه است.

حقيقت آن است كه اينان كسانى هستند كه پيش از آشنايى راستين با قرآن، ذهنشان از سوغات‌هاى فرهنگى غربى پر شده است و اينك، آگاهانه يا ناآگاهانه و به نام مبارزه با فرهنگ غربى، خود مروّج فرهنگ غربى هستند؛ زيرا امروزه ديگر سال‌هاست كه روش فلسفى و قياسى در غرب منزوى شده و فكر "غالب"، در مجامع علمى غرب، فكر تجربى و استقرايى است؛ اينان نيز، تحت تأثير همين فكر كه سوغات روشنفكرهاى خودباخته يا عوامل فرهنگ استعمارى در دهه‌هاى اخير است، قرار گرفته‌اند.

ما در اين مجال تنگ، سر آن نداريم كه بر وارسى صحّت و درستى روش تجربى و استقرايى بپردازيم؛ و اگر درست و صحيح است، در كجا چنين است و در كجا نيست و آيا همه جا و هر جا مى‌تواند روش تجربى جانشين روش قياسى بشود يا نه... . اين خود بحثى فلسفى است و مربوط به مبحث شناخت؛ امّا تنها اين نكته را يادآورى مى‌كنيم كه دستاويز اين گروه به اسم سوره‌ها، - به تعبير خود قرآن - سست‌تر از كار تَنَكِ كاربافكان و عنكبوتان است.

نام سوره‌ها تنها اشاره است به داستانى كه در سوره ذكر شده و معرّف آن سوره مى‌باشد؛ و نه چنان‌كه اينان به استحسان و تفسير به‌ رأى دريافته‌اند: سوره بقره كه بيش از دويست و هشتاد آيه دارد، تنها در چند آيه مربوط به داستان ذبح گاو به وسيله بنى اسرائيل مى‌گردد؛ و در سرتاسر آن آيات نيز حتّى يك آيه به ماهّيت گاو و منافع آن و... اشارتى ندارد؛ همچنين در سوره عنكبوت و...

نكته دوم: چون آيات مربوط به جهان و كيهان ـ چنان‌كه يادآور شديم ـ جنبى و استطرادى و تطفّلى است؛ [در] هيچ زمينه هيچ‌گاه به بحث‌هاى تفصيلى در مورد موجودات نپرداخته بلكه؛ به همان اندازه كه هدف قرآن در هدايت مردم تأمين مى شده، بسنده كرده است؛ به همين جهت، بر خلاف بسيارى از آيات ديگر، اين آيات غالباً داراى ابهام‌هايى است و كمتر مى‌توانيم يك نظر قطعى در اين مورد به قرآن نسبت دهيم؛ پس بايد در همان مقدار يادآورى از موجودات كه در اين آيات آمده است، بسيار احتياط كنيم كه در تفسير آيات به پيشداورى نپردازيم.

براى اين منظور، رعايت اين نكته بسيار مهّم است كه واقعاً در صدد فهم آيه باشيم، نه اين‌كه پيشاپيش چيزى را پذيرفته باشيم و بعد بخواهيم همان را بر آيات تطبيق كنيم و معناى دلخواه خود را بر قرآن تحميل نماييم، خواه آن پيشداوري‌ها ناشى از مفاهيم فلسفى باشد يا عرفانى يا علوم تجربى يا جامعه شناسى يا غير آن. اين كار، بسيار خطرناك است. بايد بكوشيم قرآن رابه همان روش كه خود قرآن تعليم فرموده است، تفسير كنيم: اگر مفاد آيه‌اى - طبق اصول محاوره - بر نظريه‌اى (فلسفى، علمى و...) منطبق بود، چه بهتر و نعم الوفاق... و اگر نه، نبايد در تطبيق يا نظريّه مورد قبول عصر خود تلاش كنيم؛ بلكه تا هر جا كه [مطابقتى] به‌طور روشن از قرآن فهميده مى‌شود، بپذيريم و نسبت به فراسوى آن سكوت كنيم.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي وجود آيات فراوان درباره طبيعت و نيز نام‌گذاري تعدادي از سوره‌هاي قرآن به نام‌هاي موجودات طبيعي را دليل روش تجربي قرآن قلمداد کرده‌اند؛

2. به نظر برخي، روش قرآن روش تحقّقي است و به همين سبب بايد از فلسفه پوزيتيويسم پيروي کرد؛

3. افرادي که روش قرآن را روش تجربي يا تحقّقي و مانند آن مي‌دانند، تحت تأثير فرهنگ غربي قرار گرفته‌اند؛

4. نامگذاري تعدادي از سوره‌ها به نام‌هاي موجودات طبيعي، تنها به داستاني اشاره دارد که در آن سوره ذکر شده است؛

5. با توجه به جنبي بودن آيات جهان‌شناسي قرآن، مطالب تفصيلي در اين باره طرح نشده است و به همين سبب، غالبا ابهاماتي در آن‌ها وجود دارد؛

6. در فهم قرآن بايد از هرگونه پيش‌داوري - اعم از فلسفي، عرفاني، تجربي و ... - دوري جست و فقط بر اساس اصول محاوره در صدد فهم قرآن بود.

روش تفسير صحيح قرآن را ذکر کرده، چگونگي برخورد با نظريه‌هاي فلسفي، علمي و ... را در تفسير قرآن بيان کنيد.؟

در قسمت پيش، ضرورت پرهيز از هرگونه پيش‌داوري در فهم قرآن را بيان کرديم. در اين قسمت، به بيان چگونگي برخورد با آيات قرآن و مسائل علمي پرداخته، بر ضرورت پرهيز از هرگونه پيش‌داوري در فهم قرآن تأکيد مي‌كنيم؛ سپس نمونه‌هايي از تطبيق مسائل فلسفي و تجربي بر آيات قرآن ارائه مي‌دهيم.

نام‌گذاري تعدادي از سوره‌هاي قرآن به نام‌هاي موجودات طبيعي، ..... است.


  دليل تجربي بودن روش قرآن؛

  انکار روش قياسي قرآن؛

  تنها اشاره به داستاني است که در آن سوره ذکر شده؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ب» درست است.

مطالب جهان‌شناسي قرآن ..... است .


  اندک؛

  مفصّل؛

  اغلب ابهاماتي دارد؛

  گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

هرگاه قرآن آشکارا به نکته علمي اشاره كند، ...... .


  نبايد آن را پذيرفت؛

  اگر دانشمندان آن را بپذيرند، بايد آن را پذيرفت؛

  بايد آن را پذيرفت، هرچند دانشمندان آن را نپذيرند؛

  اگر تجربه آن را اثبات كرد، مي‌توان آن را پذيرفت.

تطبيق آيات قرآن کريم بر مسائل فلسفي، تجربي و ....


  در هر صورت، نادرست است؛

  در هر صورت، درست است؛

  در صورتي که الفاظ قرآن صريحا بر آن‌ها دلالت کند، درست است.

  در صورتي که اندکي با ظاهر قرآن سازگار باشد، درست است.

لازم نيست قرآن در يك مسئله علمى، حتماً نظريه داده باشد؛ زيرا قرآن در صدد و در جايگاه حلّ مسائل علمى نيست؛ البتّه آنچه فرموده باشد، حقّ است. اگر اشاره‌اى به نكته‌اى علمى داشته باشد و به‌راستى لفظ قرآن بر آن دلالت كند، حقّ است و جاى هيچ حرفى نيست، اگرچه هزاران دانشمند بر خلاف آن نظر بدهند؛ ولى جان سخن اين‌جاست كه چيزى را كه از آيه اى برون نمى‌تراود و بر نمى‌آيد، بى‌جهت به آن تحميل نكنيم و لو همه فلاسفه و دانشمندان بر آن نظر اتّفاق داشته باشند. [هر چند چنين چيزى پيش نمى آيد].

بسيار پيش آمده است كه فلاسفه اسلامى، نكته اى را از آيات قرآنى استفاده، استظهار يا تطبيق كرده‌اند؛ امّا ـ چنان‌كه در بخش پيشين نيز گاهى ياد آور شده‌ايم ـ آيه دلالتى بر آن ندارد؛ از جمله در جمله"لَهُ الْخَلْقُ وَالأَْمْرُ" كه بسيارى از عرفا اسلامى معتقدند كه منظور از امر، عالم مجرّدات است و گفتيم ظاهر آيه چنين دلالتى ندارد.

شگفت‌انگيزتر آن‌كه گاهى بين مفاد آيه و فرضيه مورد قبول عصر اين‌گونه مفسّرين چنان اختلاف روشن است كه به هيچ روى، قابل تطبيق نيست؛ امّا همچنين با زحمت و مشقّت تطبيق كرده‌اند چنان‌كه مثلاً "فرضيه گيهانى بطلميوسى"، در هيئت قديم زمين را مركز عالم مى‌دانستند و قائل بودند كه نُه فلك بر زمين احاطه دارد: قمر، عُطارد، زهره، شمس، مريخ، مشترى، زُحَل، فلك البروج و فَلك اطلس.

اين فرضيّه معروفى بود و مسلمانان قديم چون فرضيّه علمى مورد قبول آن زمان‌ها بود، با آن آشنا شدند. برخى از مفسّرين تحت تأثير اين جوّ علمى زمان خود، سماوات سبع قرآن را همان افلاك پنداشتند؛ و چون دريافتند كه عدد آن‌ها با افلاك نُه‌گانه مطابقت ندارد، چنين توجيه كردند كه: در قرآن صحبت از عرش و كرسى هم شده است؛ بنابراين كرسى فلكى اطلس محسوب مى‌گردد. قرن‌هاى متوالى اين توجيه مورد قبول همگان بود - حتّى در محافل علمى اسلامى - تا آن‌كه معلوم شد كه افلاك نُه‌گانه اصولاً اساسى ندارد، زمين مركز عالم نيست و فلك يا مفهومى كه قدما دريافته بوده‌اند، وجود ندارد و سيّارات نيز به تعدادى كه آنان مى‌پنداشتند، نيست و اصلاً خورشيد جزء سيّارات نيست... و تار و پود عنكبوتى اين فرضيّه از هم گسيخت.

برخى ديگر از دانشمندان كه بى‌شك حسن نظر هم داشته‌اند، هنگامى كه دريافتند كه عدد سيّارات به هفت رسيده است، پنداشتند و قائل شدند كه "سماوات سبع" در قرآن، همان سيّارات هفتگانه است، و چون اين عدد از هفت گذشته،توجيه كردند كه قرآن آنچه را با چشم ساده و غير مسّلح ديده نمى‌شود، به حساب نياورده است؛ بعد كه دريافتند ويژگي‌هايى كه در قرآن آمده، بر آن‌ها تطبيق نمى‌كند، منظور از سماوات را كهكشان‌ها دانستند؛ و چون باز در عدد مطابقه‌اى نيافتند، توجيه كردند كه منظور از "سبع"، عدد هفت نيست؛ بلكه مطلقِ "كثرت"است!

بارى، آنچه گفتيم، نمونه‌هايى است از كارهاى بى‌اساس برخى مفسّران و يا متصّديان تفسير (چرا كه شايد برخى صلاحيّت نام مفسّر را نداشته باشند) و جاى تأسّف و دريغ بسيار است.

اينك بر ما است كه از اين اشتباهات پند بگيريم و اساس تفسير را بر اين پايه‌هاى نااستوار و لرزان نگذاريم. پيش از تحقيق در قرآن، ذهن را از هر پيشداورى بپالاييم و چنان بينديشم كه گويى هيچ چيز در زمينه مورد تحقيق نمى‌دانيم و يقين داشته باشيم كه تنها راه شناخت براى ما خود قرآن است، آن‌هم بر اساس اصول محاوره و به وسيله الفاظ، نه بر پايه علم اعداد و حساب ابجد و... .

قرآن با لسان عربى مبين، زبان عربى آشكار نازل شده است. اهل محاوره نيز به هر كودن بى‌سواد كم‌معرفتى اطلاق نمى‌شود؛ بلكه آن كسى كه آشنا به زبان و اصول محاوره مى‌باشد و با ذوقى عقلايى مى‌خواهد از قرآن مطلبى را بفهمد؛ البتّه گاهى ممكن است يك لفظ، حاوى نكات دقيقى باشد كه آشنايان به الفاظ به‌سختى درمى‌يابند؛ امّا اين نمى‌تواند دستاويزى باشد كه آيه را خارج از اصول محاوره تفسير كنيم. چنان‌كه يك مفسّر سياسى، هنگامى كه سخنرانى يك سياستمدار را مى‌شنود، مى‌تواند نكته‌هاى دقيقى را از آن دريابد كه اصلاً به ذهن ما خطور هم نكند؛ اين دريافت برخلاف اصول محاوره نيست؛ امّا براى ما كه از مسائل دوريم، آن نكته‌ها پوشيده مانده است.

قرآن كريم حاوى دقايق و اشارت بسيار ظريفى است كه هر كس با قرآن آشناتر باشد، بهتر و بيشتر درمى‌يابد؛ پس منظور از تفسير بر اساس اصول محاوره آن است كه نظرات خود را بر قرآن تحميل نكنيم. بسيار دقّت بايد كرد؛ امّا از خود نبايد چيزى افزود. اگر از ظاهر آيه چيزى دستگيرمان نمى‌تواند شد، بهتر آن است كه بپذيريم كه ما چيزى در آن باره از قرآن نمى‌فهميم.

اميد است كه همگان به سترگى اين مسئله پى ببريم و بدانيم كه هر چه به قرآن نسبت دهيم، يك روز نازل‌كننده قرآن كه بر اسرار آن بيش از همه آگاه است، از ما باز خواست خواهد كرد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. هرگاه الفاظ قرآن آشکارا به نکته علمي اشاره كند، کاملا پذيرفته مي‌شود؛

2. برخي از فيلسوفان، آيه "الا لَهُ الْخَلْقُ وَالامْرُ" را بر عالم مجرّدات تطبيق کرده‌اند، در صورتي که ظاهر آيه چنين دلالتي ندارد؛

3. برخي مفسّران "سماوات سبع" قرآن را بر افلاک نه گانه تطبيق داده‌اند و چون آن‌ها را ناسازگار ديده‌اند، به توجيهات ديگري روي آورده‌اند؛

4. بايد قرآن را بر اساس اصول محاوره عقلايي فهميد و از تحميل ديدگاه‌هاي خويش بر قرآن دوري جست.

چگونه بايد قرآن را تفسير كرد؟ توضيح دهيد.؟

برخي فيلسوفان، آيه «الا لَهُ الْخَلْقُ وَالامْرُ» را بر...... تطبيق کرده‌اند و اين تطبيق، ...... است.


  عالم محسوسات - درست؛

  عالم مجرّدات - نادرست؛

  عالم مجرّدات - درست؛

  عالم محسوسات - نادرست.

برخي مفسّران، «سماوات سبع» قرآن را بر ........ تطبيق داده‌اند و اين تطبيق، ..... است.


  افلاک نه‌گانه - نادرست؛

  سيّارات هفت‌گانه- نادرست؛

  کهکشان‌ها - نادرست؛

  همه موارد درست است.

در قسمت‌هاي پيشين، نکاتي درباره آيات جهان‌شناسي بيان کرديم. در اين قسمت برّرسي تفصيلي آيات جهان‌شناسي را آغاز مي‌کنيم. نخست، به برخي آيات توجه مي‌كنيم که از آسمان‌ها و زمين يا آسمان‌ها و زمين و ما بين آن‌ها سخن مي‌گويند، سپس پرسش‌هايي درباره آن‌ها مطرح مي‌سازيم و در پي آن، به بيان منظور از آسمان‌ها مي‌پردازيم.

در قرآن تعبير«السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ» ...... .


  همواره با تعبير «ما بَيْنَهُما» به‌کار رفته است؛

  هيچ گاه با تعبير «ما بَيْنَهُما» به‌کار نرفته است؛

  گاهي با تعبير «ما بَيْنَهُما» به کار رفته است؛

  با تعبير «ما بَيْنَهُما» هماهنگ است.

کلمه «سماء» در قرآن به معناي ...... است.


  جهت بالا و «فوق»؛

  موجود عالي؛

  هر دو؛

  هيچ کدام.

آيات گيهان‌شناسى

آشنايان با زبان قرآن مى‌دانند كه اين كتاب ارجمند، هنگامى كه از اين عالم محسوس (كه كم و بيش مى‌توانيم از آن اگاهى و اطّلاع حاصل كنيم) گفت‌وگو مى‌كند، تعبير سماوات و ارض را به‌كار مى‌برد: "اللهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَْرْضَ" (ابراهيم، 32) و گاه براى تأكيد بيشتر و براى آن‌كه محتواى آسمان‌ها و زمين را نيز شامل شود، كلمه "ما بَيْنَهُما" را اضافه مى‌كند:

"وَما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَالأَْرْضَ وَما بَيْنَهُما لاعِبِينَ" (دخان، 38).

اينك جاى چند پرسش است:

ـ آيا سماوات و ارض و ما بينهما، كنايه از ما سِوَى الله است؛ يعنى جز خدا هر چه در كاينات وجود دارد، مورد نظر قرآن بوده است يا تنها اشاره به همين عالمى است كه ما با آن آشنا هستيم و يا مى‌توانيم آشنا شويم، و ممكن است ماوراى آن‌ها هم عوالمى باشد؛ ولى اين تعبير، نظرى به آن‌ها ندارد؟

اين سؤال، خود به دو پرسش ديگر منحل مى‌گردد:

1. آيا جز آنچه ما با آن آشنا هستيم، موجودات مادى ديگرى نيز وجود دارند كه قرآن عظيم، از يادآورى آن‌ها صرف‌نظر فرموده است و تعبير سماوات و ارض شامل آن‌ها نمى‌شود؛ يا اين‌كه همان تعبير، كنايه از كُلّ عالم مادّى است؟

2. به فرض اخير (يعنى شمول سماوات و ارض بر كُلّ عالم مادّى) آيا به‌معناى نفى مجّرد است يا اين‌كه نه، الزاماً به‌معناى نفى عوالم غير مادّى نيست و ممكن است عوالم ديگرى نيز باشد؛ منتها در اين تعبيرات (سماوات و ارض و ما بينهما) به آن اشاره‌اى نشده است؟

شايد طبيعى‌تر همين باشد كه از معناى سماوات و ارض آغاز كنيم؛ يعنى بپرسيم كه آيا منظور از سماوات و ارض، موجودات مادى است يا شامل مجردات هم مى‌شود؟ و اگر شامل مجرّدات نباشد، جا دارد كه بپرسيم: آيا در بين مخلوقات عالم، غير از عالم ماده، عوالم ديگرى كه مجرد باشند وجود دارد كه قرآن به آن‌ها اشاره‌اى نفرموده باشد؟

براى آن‌كه دريابيم منظور قرآن از سماوات و ارض چيست، بايد به بررسى آياتى بپردازيم كه درباره ماهيّت آسمان و زمين اشاراتى دارد: آيا سماء به معناى جهتِ بالا و برتر است؛ يعنى "فوق" يا به معناى موجود عالى است؛ چنانكه از معناى ريشه آن يعنى "سموّ" بر مى‌آيد؟

ظاهراً [در قرآن كريم] سماء به معناى "فوق" و جَهَتِ عِلْو به‌كار نرفته است؛ ممكن است گاهى مجازاً يا مسامحتاً سماء گفته شود و مراد جهتِ برتر و بالا باشد؛ امّا كلمه سماء به معناى فوق نيست؛ زيرا "فوق" را نمى‌توان جمع بست، جهت بالا تعدّد ندارد و آنچه كه از راه "فوق" درمى‌يابيم، دلالت بر ذاتى ندارد؛ در حالي‌كه مى‌بينيم كه در قرآن ارجمند، اوّلاً سماء اكثراً به‌صورت جمع به‌كار رفته است و ثانياً "السّماء" [كه] به عنوان موجودى حقيقى ذكر شده، ذاتى است و نه تنها يك جهت.

اينك جاى اين پرسش است كه آيا اين موجود، اين ذات عالى؛ مادّى است يا مجرّد يا اعمّ؟ زيرا هنگامى كه كلمه "علوّ" را درنظر مى‌آوريم، ابتدا مصاديق حسّى آن به ذهن مى‌آيد؛ ولى اين تبادر به جهت انس ما با محسوسات است و تعيين‌كننده معنا نيست؛ بنابراين هنگامي‌ كه مى‌گوييم: "وَأَنَّ اللهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ" (حج، 62 و لقمان،30) نبايد گفت كه ظاهر لفظ اين مطلب را مى‌رساند كه "خدا آن بالا بالاهاست"! اين تبادر، از جهت حاقّ لفظ نيست؛ بلكه به خاطر انس ما به محسوسات است؛ لذا نمى‌توان به آن بسنده كرد و رهنمون به حقيقت نيست.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن در بسياري از آيات، از آسمان‌ها و زمين با تعبير "السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ" يا آسمان‌ها و زمين و مابين آن‌ها با تعبير "السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ و ما بَيْنَهُما" سخن مي‌گويد؛

2. درباره اين تعبيرها پرسش‌هاي گوناگوني وجود دارد؛ از قبيل:

أ. آيا اين تعبير، کنايه از ما سوي الله است يا تنها اشاره به همين عالمي است که ما با آن آشناييم و يا مي‌توانيم آشنا شويم؟

ب. آيا جز آنچه ما با آن آشناييم، موجودات مادي ديگري نيز وجود دارد يا اين‌که اين تعبير کنايه از کل عالم مادي است؟

ج. آيا اين تعبير، به معناي نفي مجرّدات است يا اين‌که لزوماً جهان‌هاي غير مادي را نفي نمي‌كند؟

3. واژه "سماء" در قرآن به معناي موجود عالي است، نه فوق؛ زيرا اين کلمه جمع بسته مي‌شود (سماوات) و نيز "سماء" به موجود حقيقي اشاره مي‌كند، در صورتي که "فوق" را نمي‌توان جمع بست و دلالت بر ذاتي ندارد؛

4. به ذهن آمدن مصداق‌هاي حسّي از کلمه "علوّ"، به جهت انس داشتن ذهن با محسوسات است و تعيين‌کننده معنا نيست.

واژه "سماء" در قرآن کريم به چه معنا به کار رفته است؟ دليل آن چيست؟

کدام‌يک از گزينه‌ها درست است:


  به ذهن آمدن مصداق‌هاي حسّي از کلمه «علوّ»، مي‌تواند معناي آن را تعيين کند؛

  به ذهن آمدن مصداق‌هاي حسّي از واژه «علوّ»، نمي‌تواند معناي آن را تعيين کند؛

  به ذهن آمدن مصداق‌هاي حسّي از کلمه «علوّ»، به جهت انس داشتن ذهن با محسوسات است؛

  گزينه «ب» و «ج» درست است.

در قسمت پيش برخي آيات را مطرح كرديم كه درباره آسمان‌ها و زمين سخن مي‌گفتند. در اين قسمت وصف آسمان‌ها به هفت عدد و منظور از آن را بيان مي‌کنيم؛ سپس مواردي از کاربرد آسمان (سماء) در قرآن را برّرسي مي‌کنيم.

سماواتي که در کنار «ارض» به کار رفته و هفتگانه است، ...... است.


  معنوي؛

  مادي؛

  هم مادي و هم معنوي؛

  هيچ‌كدام.

کلمه «سماء» در «وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» به معناي .... است.


  معنوي؛

  مادي؛

  هم مادي و هم معنوي؛

  هيچ‌كدام.

اينك باز پرسش‌هايى ديگر:

ـ آيا اين سماوات كه گاه به هفتگانه بودن موصوف است (سماوات سبع) و گاه تنها عدد آن ذكر شده "سَبْعاً شِداداً" (نباء، 12) مادى است يا غير مادّى؟

ـ آيا در قرآن سترگ، به سماء مادّى اشاره اى شده است يا نه؟

ـ آيا اين سماواتى كه در كنار ارض ذكر شده، مادّى است يا غير مادّى؟

ـ آيا اين‌ها از يك مادّه موجود از قبل آفريده شده يا نه و اگر آرى، از چه مادّه‌اى؟

- مصاديق سماوات سبع چيست؟

آنچه مى‌توانيم ادعا كنيم كه برحسب فهم ما از قرآن بر مى‌آيد، اين است كه سماوات سبع، مادّى است. ما نفى نمى‌كنيم كه سماء به معناى غير مادّى هم به‌كار رفته باشد و شايد در قرآن هم چنين كاربُردى وجود داشته باشد؛ ولى اين سماواتى كه در كنار "ارض" به‌كار رفته و هفتگانه است، مادّى است.

اكنون در مقام دليل، به بررسى يكى از آيات كريمه مى‌پردازيم:

"ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَهِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَلِلأَْرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً!قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ؛ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات..." (فُصّلت، 11ـ12) سپس به چيرگى به سوى آسمان برآمد، همان هنگام كه آسمان دود بود و به آن فرمود: ـ و نيز به زمين ـ خواه ناخواه (با گزير يا ناگزير) فراز آييد! هر دوان گفتند: "گردن نهاده" برآمديم؛ پس هفت آسمان از ايشان سرانجام يافت".

از ظاهر آيه برمى‌آيد آنچه كه بعدها، آسمان هفتگانه شد، در آغاز به صورت وحدت موجود بوده است و از دخان (دود يا به تعبير امروز گاز) و خداوند ـ عزّ اسمه ـ آن را به‌صورت هفت موجود در آورد و هفت آسمان پديدار شد.

در اين‌جا اگر كسى احتمال بدهد كه اين دود (يا گاز) مادّى نيست، ظاهراً بايد ذهن خود را متّهم كند! دخان، دخان مادّى است و تعبير هفت آسمان، تعبيرى است كه در ماديّات به‌كار مي‌رود و با مجرّدات مناسبتى ندارد؛ پس از آيه بدين‌طريق برآمد كه سماوات هفتگانه، مادّى هستند.

 آسمان و زمين

أ. آسمان

امّا اين دليل بر اين مطلب نمى‌تواند بود كه "سماء" در همه جا به معناى مادّى به‌كار رفته باشد و ممكن است در برخى از موارد به منظور علّو در مرتبه وجود و موجود عالى، به‌كار گرفته شده باشد؛ از جمله در اين آيات:

1. "وَفِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَما تُوعَدُونَ"؛ (الذاريات، 22) روزى‌تان و آنچه به شما وعده داده مى‌شود (كه ظاهراً بهشت، منظور است)، در آسمان قرار دارد".

اگر كسى در اين مورد بپندارد كه چون "آب" كه حيات و زندگى از اوست، از آسمان مى‌بارد و بدين جهت در آيه منشأ رزق را، آسمان دانسته است؛ سخنى سازگار با معناى حقيقت نگفته است؛ زيرا مى‌دانيم كه "روزى" در آسمان نيست و روشن‌تر اين مى‌بود كه مى‌فرمود: "وَ فِى الْاَرضِ رِزْقُكُمْ"؛ چرا كه حقيقتاً "روزى" آدمى در زمين است.

پس در مورد اين آيه، دست‌كم احتمالِ راجع و پسنديده‌تر اين است كه سماء در اين‌جا، عالمِ فوقِ مادّه است و به‌حسب آنچه از ظاهر برخى آيات ديگر برمى‌آيد، هر چه در اين عالم مادى وجود دارد، از آن عالم فوق مادّه نازل مى‌شود: "وَإِنْ مِنْ شَيْء إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ". (حجر، 21) همه چيز در آن‌جاست و سپس به عالم مادّه نزول مى‌كند و "روزى" انسان هم بايد از عندالله نازل شود.

پس به احتمال قوى، سماء در اين آيه، سماء معنوى است؛ كه البتّه قابل تطبيق بر مباحث عقلى نيز است و هستى همه بايد از مرتبه بالاتر نازل شود و از جمله رزق انسان هم. بودن بهشت در آسمان نيز، ظاهراً از همين مقوله است؛ يعنى ظاهراً چنين نيست كه بهشت در يكى از كرات آسمانى قرار دارد ـ گرچه برخى چنين پنداشته‌اند ـ در قيامت، همه اين عوالم دگرگون مى‌شود:

- "يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَْرْضُ غَيْرَ الأَْرْضِ"؛ (ابراهيم، 48)

- "وَالسَّماواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمِينِهِ". (زمر، 67)

حقيقت بهشت، الآن هم در عالم ديگر موجود است و در روز قيامت مجسّم خواهد شد و مردم خود را در آن عالم خواهند يافت.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در قرآن كريم واژه "سماواتي" که در کنار "ارض" به‌کار رفته و هفتگانه است، مادي است؛

2. دليل مادي بودن آسمان‌هاي هفتگانه، کريمه "ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَ هِيَ دُخَانٌ ... فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ" است. بر اساس ظاهر اين آيه، نخستْ آسمان به صورت دخان (دود و گاز) بود و سپس خداوند متعال آن را به صورت هفت آسمان پديد آورد؛

3. واژه "سماء" در "وَ فِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ" به معناي عالم مافوق ماده است؛

4. از ظاهر برخي آيات استفاده مي‌شود که هرچه در عالم مادي وجود دارد، از عالم ما فوق ماده نازل مي‌شود؛ همچنان‌که بر اساس مباحث عقلي، هستي بايد از مرتبه بالاتر نازل شود و رزق هم از اين قبيل است؛

5. وجود فعلي بهشت در آسمان، ظاهرا به اين معناست که در عالم مافوق ماده قرار دارد.

"سماء" در کريمه "و فِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ" به چه معناست؟ توضيح دهيد.؟

در قسمت پيش، مواردي از کاربرد آسمان (سماء) در قرآن را برّرسي کرديم. در اين قسمت نيز موارد ديگري از کاربرد "سماء" در قرآن را پي مي گيريم.

از کريمه «ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ ... فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ» مي‌توان ... بودن آسمان‌هاي هفتگانه را فهميد.


  معنوي؛

  مادي؛

  هم مادي و هم معنوي؛

  هيچ‌كدام.

کدام‌يک از گزينه‌ها درباره کريمه «وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» درست است:


  روزي انسان در آسمان است؛

  «سماء» به معناي عالم مافوق ماده است؛

  سرچشمه روزي انسان، آسمان است؛

  همه موارد درست است.

کدام‌يک از گزينه‌ها درست است؟


  آسمان مادي درهايي دارد که به روي برخي باز و به روي برخي بسته است؛

  آسمان معنوي درهايي دارد که به روي برخي باز و به روي برخي بسته است؛

  هريک از آسمان‌هاي مادي و معنوي درهايي دارد که به روي برخي باز و به روي برخي بسته است؛

  درهاي آسمان‌ مادي به روي همه باز است؛ ولي درهاي آسمان معنوي را به روي عده‌اي مي‌گشايند.

درخواست حواريّون و حضرت عيسي(ع) اين بود که از ..... مائده‌اي بر آنان نازل شود.


  کرات آسماني؛

  آسمان جسماني؛

  عالم مجرّدات؛

  گزينه «ب» و «ج» درست است.

2. "إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَلا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ وَكَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ؛ (اعراف، 40) همانا كسانى كه آيات ما را دروغ دانستند و از آن‌ها سرپيچى كردند، درهاى آسمان به رويشان گشوده نخواهد شد و به بهشت درنخواهند آمد تا شتر از سوراخ سوزن در گذرد! و چنين، گنه‌پيشگان را جزا مى‌دهيم".

آيا آسمان مادّى، درهايى دارد و مؤمنين از آن‌ها وارد آسمان مى‌شوند؛ امّا اين درها به روى كفّار بسته است؟ ظاهر و دنباله آيه اين است كه هر كس درهاى آسمان به رويش گشوده گردد، وارد بهشت مى‌تواند شد. اين مؤيّد اين مطلب است كه بهشت در آسمان است و در آسمانى كه بهشت در آن قرار دارد، به روى كفّار باز نمى‌شود.

ما اكنون به اين مطلب كه آيا آن آسمان جسمانى است يا نه و آيا بهشت چگونه است، نمى‌پردازيم؛ ولى البتّه معتقديم كه معاد جسمانى است و همان‌طور كه "روزى" ما جسمانى است و از آن عالم نازل مى‌شود، اشكال ندارد كه بهشت هم مادّى و جسمانى باشد و از عالم غير مادّى نازل شود؛ اگرچه نزول، مكانى نيست، چنان‌كه نزول "روزى" هم مكانى نيست.

3. "إِذْ قالَ الْحَوارِيُّونَ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ؛ (مائده،112) هنگامى كه حواريون گفتند: اى عيسى، آيا پروردگار تو مى‌تواند مائده‌اى براى ما از آسمان فرو فرستد؟"

حضرت عيسى ـ على نبيّنا و آله و عليه السّلام ـ دعا كردند: "اللّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لأَِوَّلِنا وَآخِرِنا...؛ (مائده ، 114( اى پروردگار ما، بر ما مائده‌اى از آسمان فرو فرست تا عيدى براى نخستين ما و انجامين ما باشد...".

آيا اين مائده از آسمان جسمانى نازل شد يا از عالم مجرّدات؟

بعيد به نظر مى‌رسد كه اين مائده در يكى از كرات آسمانى وجود داشته و از آن‌جا فرو آمده باشد.

4. "يُدَبِّرُ الأَْمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَْرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَة مِمّا تَعُدُّونَ؛ (سجده، 50) (خداوند) امر (عالم) را از سوى آسمان به طرف زمين تدبير مى‌فرمايد و سپس بدو فرا باز مى‌گردد در روزى كه همچند هزار سال در شمار شمايان است".

"اِلَى الاَْرْضِ" دلالت دارد بر اين‌كه در تدبير، معناى نزول نيز تضمين شده است؛ زيرا تدبير با "الى" متعدّى نمى‌شود؛ و سپس مى‌فرمايد: همين "امر"، دوباره به سوى "او" فرا مى‌رود. ظاهراً ضميرْ "الَيْهِ" به خداوند بر مى‌گردد نه به آسمان.

در اين آيه نيز پيداست كه سماء، عالم مجرّد است؛ زيرا خدا كه در آسمان نيست؛ خدا در همه جا حضور دارد؛ پس مى‌توان نتيجه گرفت كه منظور از سماء در اين آيه، سماء جسمانى نباشد؛ بلكه همان عالم (مجردّى) است كه خزائن همه چيز در آن‌جاست.

آيات ديگرى نيز در همين زمينه وجود دارد كه مى‌توان از آن‌ها همين بهره را بُرد كه سماء غير جسمانى نيز وجود دارد.

از پاره‌اى آيات (كه در واقع به اعتبار، دسته سوّمند) هم، بر مى‌آيد كه ظاهراً منظور از "سماء" در آن‌ها يكى از سموات سبع، حتّى، نيست و آن در جايى است كه مى‌فرمايد: آب را از آسمان نازل مى‌كنيم: "أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...". (بقره، 22) بعداً خواهيم گفت كه طبق استظهار و دريافت ما از آيات، آسمان‌هاى هفتگانه در ديدرس ما نيست و بر آنچه ما مى‌بينيم احاطه دارد. نيز مى‌دانيم كه آب از هيچ كره ديگرى نازل نمى‌شود و مكان نزولى آن جوّ خود زمين است. [پس در واقع سماء در اين دسته آيات، در مورد مفهوم سوّمى به كار رفته است به جز سماوات سبعِ مادّى و سمائى كه از عوالم مجرّدات بود.]

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. واژه "سماء" در "إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء" به معناي آسمان معنوي است؛

2. واژه "سماء" در "إِذْ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَن يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَآئِدَة مِّنَ السَّمَاء" و "قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئِدَة مِّنَ السَّمَاء" به معناي آسمان معنوي و عالم مجرّدات است؛

3. واژه "سماء" در "يُدَبِّرُ الامْرَ مِنَ السَّمَاء إِلَى الارْضِ" به معناي آسمان معنوي و عالم مجرّدات است؛ زيرا ظاهر آيه مي‌رساند كه خداوند از آسمان تدبير مي‌کند و خداوند هم تنها در آسمان حضور ندارد؛ بلكه در همه جا حاضر است؛

4. تعبير "الي" در کريمه ياد شده دلالت دارد که در تدبير، معناي نزول نيز تضمين شده است؛ چرا که تدبير با "الي" متعدّي نمي‌شود.

"سماء" در کريمه "يُدَبِّرُ الامْرَ مِنَ السَّمَاء إِلَى الارْضِ" به چه معناست؟ دليل آن را بيان کنيد.؟

در قسمت پيش مواردي از کاربرد "سماء" (آسمان) در قرآن را برّرسي کرديم. در اين قسمت موارد کاربرد "ارض" (زمين) و نيز تعداد آسمان‌ها در قرآن و منظور از عدد آن را بررسي مي‌كنيم.

واژه «سماء» در «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء» به معناي آسمان ...... است.


  معنوي؛

  مادي؛

  هم مادي و هم معنوي؛

  غير مادي و غير معنوي.

در کدام يک از آيات زير، واژه «سماء» به معناي عالم مجردات است:


  «قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئِدَه مِّنَ السَّمَاء»؛

  «ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ ... فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ»؛

  «قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئِدَه مِّنَ السَّمَاء»؛

  گزينه «أ» و «ج» درست است.

کدام‌يک از گزينه ها درست است:


  در قرآن، «ارض» به معناي کره زمين به‌کار رفته است؛

  در قرآن، «ارض» به معناي عالم طبيعت به‌کار رفته است؛

  قرآن، «ارض» را به معناي سرزمين به کار برده است؛

  همه موارد درست است.

قرآن تعداد آسمان‌ها را...... عدد مي شمارد و آن,....است.


  هفت - به معناي حقيقي عدد هفت؛

  نه - نماد کثرت؛

  هفت - نماد کثرت؛

  نه - به معناي حقيقي عدد نه.

ب. زمين

1. در قرآن ارجمند واژه "ارض" بدون هيچ شك، در مورد كره زمين به‌كار رفته؛ امّا در پاره‌اى موارد كلمه "ارض" به صورت‌هاى ديگرى استعمال شده است؛

2. "ارض" به معناى كره زمين، اسم خاصّ است به‌صورت عَلَم شخصى؛ امّا گاهى نيز، زمين به معناى "قطعات زمين" به كاربرده مى‌شود و به اين معنا، به "ارضين" قابل جمع بستن است؛ مثلاً در مورد حكم نفى بلدِ "محاربين" مى‌فرمايد: "أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الأَْرْضِ" (مائده، 33). محاربين را به عنوان مجازات، از زمينى كه در آن زندگى مى‌كنند، خارج مى‌كنند، كه پيداست از سرزمين است نه از كره زمين؛ پس ارض از نظر ادبى، معناى "جنس" دارد و از نظر منطقى، معناى "نوع". در زبان‌هاى اروپايى ولى بين اين دو معنا گاهى فرق مى‌گذارند.

3. گاهى ارض به معناى "عالم طبيعت" در برابر سماء كه به معناى عالم ماوراء طبيعت است، به‌كار مى‌رود:

"وَلكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ؛ (اعراف، 176) امّا او (بلعم باعورا) بر زمين روى آورد و از خواهش‌هاى خويش پيروى كرد و مَثَل او همان مثل سگ است...".

"أَخْلَدَ إِلَى الأَْرْضِ" يعنى دلبستگى به زمين پيدا كرد كه يك امر قلبى است؛ آن‌هم نه دلبستگى به خانه يا تكّه‌اى از زمين؛ بلكه دلبستگى به عالم دنيا. با اين اطلاق، آسمان مادّى هم ارض است.

"اِثّاقَلْتُمْ إِلَى الأَْرْضِ؛ به طرف زمين سنگينى مى‌كنيد" (توبه، 38).

مثل شيئى سنگين كه ميل دارد به زمين برسد و روى زمين بيفتد. معناى اَثّاقَلْتُمْ كه در اصل تثّاقَلْتُمْ است، اين است كه چرا كُندى مى‌كنيد و به زندگى دنيا علاقه مي‌ورزيد و چرا نمى‌خواهيد سبكبال از اين دنيا پرواز كنيد و مانند پرنده‌اى كه سنگى به پايش بسته اند، نپريده، روى زمين مى‌افتيد؟ احتمالاً در اين‌ جا نيز، ارض به معناى كره زمين نيست. پس اطلاق آسمان و زمين بر غير آسمانِ دخانى (گازى) و كره زمين غلط نيست؛ بلكه صحيح است و شواهدى نيز بر صحّت دارد.

 تعداد سماوات

چنان‌كه از برخى آيات برمى‌آيد، تعداد آسمان‌ها هفت است:

- "فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماوات"؛ (بقره ، 29)

- "فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات". (فصلت، 12)

پس شكى باقى نمى‌ماند كه سماوات، هفتگانه است و هفت به معناى حقيقى عدد هفت است و نه به عنوان نمادِ كثرت؛ زيرا اوّلاً خلاف ظاهر آيات است؛ خاصّه كه در پاره‌اى از موارد، آسمان‌ها را تنها به كلمه سبع به‌كار مى‌برد: "وَبَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً". (نبأ، 12)

ثانياً: وقتى از عدد هفت به عنوان كثرت استفاده مى‌برند كه عدد واقعى مورد نظر، در همان حدود باشد و مثلاً براى سيصد شىء، عدد هفت را به‌كار نمى‌برند؛ در حالي‌كه مى‌دانيم طبق نظر علماى نجوم، شمار كهكشان‌ها از ميليون‌ها تجاوز مى‌كند در اين‌صورت چگونه مى‌توان عدد هفت را براى بيان كثرت آن‌ها به‌كار برد؟!

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در قرآن کريم واژه "ارض" به معناي کره زمين به‌کار رفته است؛ /2. واژه "ارض" در قرآن به معناي سرزمين نيز به‌کار رفته است؛ مانند "يُنفَوْاْ مِنَ الارْضِ"؛ /3. گاهي قرآن واژه "ارض" را به معناي عالم طبيعت به‌کار مي‌برد؛ مانند "وَلَـكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الارْضِ"؛ /4. در قرآن آمده است كه آسمان‌ها هفت عددند؛

5. هفت به معناي حقيقي عدد هفت است، نه نماد کثرت؛ زيرا:

أ. نماد کثرت بودن آن، خلاف ظاهر آيات است؛

ب. هنگامي عدد هفت مي‌تواند نماد کثرت باشد که عدد واقعي مورد نظر در همان حدود باشد، در صورتي که شمار کهکشان‌ها از ميليون‌ها تجاوز مي‌کند.

تعداد آسمان‌ها از نظر قرآن کريم چند عدد است و منظور از آن چيست؟ با دليل توضيح دهيد.؟

واژه «ارض» در «يُنفَوْاْ مِنَ الارْضِ» به معناي...... به‌کار رفته است.


  سرزمين؛

  کره زمين؛

  عالم طبيعت؛

  همه گزينه‌ها درست است.

واژه «ارض» در «وَلَـكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الارْضِ» به معناي ...... به‌کار رفته است.


  سرزمين خاص؛

  کره زمين؛

  عالم طبيعت؛

  هيچ کدام.

 

فرق ومذاهب1

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. اهميت بررسي آرا و عقايد فرقه‌هاي گوناگون؛ 2. رابطه ميان اصطلاح فرق و مذاهب با اصطلاح ملل ونحل؛ 3. تعريف علم فرق ومذاهب؛

4. روش، موضوع و هدف علم فرق و مذاهب؛ 5. رابطه علم کلام با علم فرق و مذاهب؛ 6. پيشينه تاريخي و شناخت کتاب‌هاي اين علم؛

7. علل پيدايش فرقه‌هاي اسلامي؛ 8. انشعابات اوليه در اسلام.

در اين درس با کلياتي از علم فرق و مذاهب آشنا مي شويم. براي نمونه مي‌توان به عنوان‌هايي همچون تعريف، پيشينه تاريخي و علل پيدايش فرقه‌هاي اسلامي اشاره کرد. در اين قسمت پس از بيان اهميت بررسي آرا و عقايد فرقه‌ها، معناي لغوي و اصطلاحي واژه فرق و مذاهب را بررسي كرده و از اين رهگذر عنوان اين علم را توضيح مي‌دهيم.

علم فرق و مذاهب از چه زماني مورد توجه بود؟


  ‌سده‌هاي اخير؛

  ‌سده‌هاي نخستين؛

  ‌قرن‌هاي پنجم تا هفتم؛

  ‌قرن‌هاي دهم تا سيزدهم.

به طور معمول علم فرق و مذاهب با علم ........ به‌کار مي‌رود.


  ملل و نحل؛

  ‌علم الاديان؛

  ‌کلام بين الاديان؛

  ‌کلام اسلامي.

كليات

علم فرق و مذاهب، يکي از دانش‌هاي ديرين و ديرپاي اسلامي است که از همان سده‌هاي نخستين اسلامي پا گرفته و همچنان مورد توجه انديشمندان اسلامي است. يکي از عوامل پويايي و پايندگي اين علم، پيوند نزديک آن با حيات ديني و فرهنگي جامعه اسلامي است. هرچند آثار بر جاي مانده نشان مي‌دهد که همواره نوعي تعصب و روحيه تقابل بر اين علم سايه انداخته و داوري‌هاي نادرست گاه چهره‌اي کاملاً غيرواقعي از جريان‌هاي فکري مخالف به نمايش گذاشته است؛ اما با اين همه، هيچ مورخ و پژوهنده تاريخ تفکر اسلامي از اين علم بي‌نياز نيست.

بررسي آرا و عقايد فرقه‌هاي گوناگون از يک جنبه ديگر نيز، حايز اهميت است. چنان‌که مي‌دانيم، در مباحث فکري و اعتقادي از خردورزي و نقد و تحليل نظريه‌ها و آرا گريزي نيست؛ طبيعي است که هر نقد و نظر عالمانه، پيشاپيش نيازمند شناخت درست آرا و مقايسه دقيق ميان آن‌هاست. علم فرق و مذاهب، اگر به‌درستي آموخته شود، مي‌تواند ما را در شناخت ديدگاه‌هاي مختلف اعتقادي بينش و بصيرت بخشد.

اما از همه مهم‌تر اين‌که علم مذاهب حتي در فهم بخش‌هايي از متون ديني نيز ما را ياري مي‌رساند؛ گاه ابهام‌هاي موجود در روايات اسلامي را مي‌زدايد و گاه بر وضوح مفاهيم مي‌افزايد. در روايات شيعه و سني بارها از فرقه‌هاي مختلف نام برده شده يا عقيده آنان نقل و نقد شده است. اصولاً اهل بيت (ع) در بيان معارف حقه، معمولا ناظر به آراي مخالفان بوده‌اند و مرز حقايق ديني از عقايد بشري را جدا کرده‌اند. از زمان امام محمد باقر (ع) که ائمه (ع) فرصت بيان حقايق دين را پيدا کردند، جامعه اسلامي مملو از آرا و عقايد بيگانه بود و نحله‌هاي گوناگون در تفسير مفاهيم قرآني هر يک به راهي مي‌رفتند. در چنين وضعيتي ناگزير براي روشن شدن حقيقت، بايد آراي ناصواب را بازگو کرد.

نام و عنوان علم

اين علم بر خلاف ساير علوم اسلامي، از يک نام مشخص و منحصر به فرد برخوردار نيست و در طول سده‌هاي گذشته عناوين مختلفي را براي اين علم به‌کار برده‌اند؛ اما در مجموع معروف‌ترين تعبير، يکي فرق و مذاهب و ديگري ملل و نحل بوده است.

از لحاظ لغوي "فرق"، جمع "فرقه" به معناي گروهي از مردم است. "مذاهب"، جمع "مذهب" به معناي رأي و عقيده مي‌باشد. "ملل"، جمع "ملة" به معناي دين و شريعت است و بالاخره "نحل"، جمع "نحله" و به معناي ادعا به‌کار مي‌رود.

هر چند تعبير "فرق و مذاهب" و نيز "ملل و نحل" در اصطلاح گاه به جاي يکديگر به‌کار مي‌رود؛ اما چنين مي‌نمايد که اکثراً از عنوان دوم در معناي عام‌تر و شامل‌تر استفاده مي‌شود. "ملل و نحل" معمولا به معناي گرايش‌هاي مختلف فکري و اعتقادي در اديان و نيز پيروان آن‌ها به‌کار مي‌رود؛ در نتيجه شامل فرق و مذاهب اسلامي و غير اسلامي مي‌شود؛ اما از "فرق و مذاهب" خصوص فرق و مذاهب اسلامي قصد مي‌شود. به هر حال در اين کتاب اين تعابير به يک معنا، يعني فرق و مذاهب اعتقادي دين اسلام به‌کار مي‌رود.

در هر دين و آيين معمولاً پس از رحلت پيامبر يا بنيان‌گذار دين، در ميان پيروانش اختلافاتي رخ مي‌دهد و اين اختلاف‌ها گاه به قدري عميق است که باعث پيدايش مذاهب و مکاتب مختلف مي‌گردد و پيروان دين را به گروه‌هاي متعدد تقسيم مي‌کند. اين اختلاف‌ها مي‌تواند در موضوعات مختلفي چون موضوعات سياسي، فقهي، اخلاقي و اعتقادي باشد. معمولاً مهم‌ترين و شديدترين اختلاف‌ها، اختلاف‌هاي اعتقادي و کلامي است؛ ازاين‌رو در اين کتاب، تنها به فرق و مذاهبي پرداختي مي‌شود که منشأ آن‌ها آراي خاص اعتقادي و کلامي بوده است.

اما درباره پسوند "اسلامي" در عنوان "فرق و مذاهب اسلامي" بايد گفت که وقتي يک مذهب را با اين عنوان توصيف مي‌کنيم، منظور اين نيست که تمام مطالب آن مذهب منطبق بر اسلام يا مستقيماً برگرفته از متون اسلامي است؛ بلکه منظور اين است که آن مکتب در حوزه تفکر اسلامي رشد و پرورش يافته است و آراي آن غالباً با استناد به منابع اسلامي طرح شده است، هرچند ممکن است در نحوه استناد و استنباط از متون ديني اشتباهاتي رخ داده باشد يا حتي اساساً انحرافي از مباني ديني به‌شمار آيد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي فايده‌هاي شناخت علم فرق و مذاهب را مي‌توان اين‌گونه برشمرد:

‌أ. در نقد و تحليل صحيح نظريه‌ها به ما کمک مي‌کند؛

‌ب. شناخت درستي از ديدگاه‌هاي مختلف اعتقادي به ما مي‌دهد؛ ‌

ج. در فهم متون ديني به ما ياري مي‌رساند.

2. علم فرق و مذاهب با علم ملل و نحل با هم به کار مي‌روند؛

3. تفاوت اين دو علم در اين است که علم ملل و نحل - بر خلاف علم فرق و مذاهب - درباره فرقه‌هاي غير اسلامي و در اديان ديگر نيز به‌کار مي‌رود؛

4. اختلاف‌هاي عميق و ريشه‌دار، زمينه‌ساز پيدايش مذاهب مختلف است. اين اختلاف‌ها معمولاً پس از رحلت بنيان‌گذار آن دين نمايان شده و مهم‌ترين آن‌ها عقيدتي هستند.

چه تفاوتي ميان اصطلاح ملل ونحل با اصطلاح فرق و مذاهب وجود دارد؟

کدام گزينه از فايده‌هاي علم فرق و مذاهب به شمار مي‌آيد؟


  ‌کمک به تحليل و نقد صحيح ديدگاه‌ها؛

  ‌کمک به فهم متون ديني؛

  ‌شناخت درست از ديدگاه‌هاي اعتقادي؛

  ‌هر سه گزينه درست است.

معناي لغوي واژه‌هاي فرق، مذاهب و ملل و نحل به ترتيب عبارت است از:


  ‌گروه‌ها، عقايد، دين ها و روش‌ها؛

  ‌تفاوت‌ها، شيوه‌ها، کشورها و روش‌ها؛

  ‌گروه‌ها، عقايد، دين‌ها و ادعاها؛

  ‌تفاوت‌ها، عقايد، دين‌ها و ادعاها.

اختلاف‌هايي که باعث پيدايش فرقه‌هاي مختلف مي‌شود، در چه زمينه‌اي است؟


  ‌سياسي و اعتقادي؛

  ‌فقهي و اخلاقي؛

  ‌اقتصادي و کلامي؛

  ‌گزينه «أ» و «ب» درستند.

در اين قسمت تعريف کامل و جامعي از علم فرق و مذاهب را ارائه داده و به بررسي ويژگي‌هاي سه‌گانه آن يعني روش، موضوع و غايت اين علم مي‌پردازيم. روش اين علم، نقلي، تاريخي و توصيفي؛ موضوع آن، مذاهب اعتقادي اسلامي و غايت و هدف آن، معرفي مذاهب و فرق اسلامي است. در ادامه رابطه اين علم را با علم کلام بررسي مي‌کنيم.

تعريف يک علم زماني کامل و جامع است که شامل ....... آن علم باشد.


  ‌موضوع؛

  ‌روش؛

  ‌غايت؛

  ‌همه گزينه‌ها.

موضوع علم فرق و مذاهب اسلام چيست؟


  ‌عقايد اسلامي؛

  ‌مذاهب اسلامي؛

  عقايد ديني؛

  ‌مذاهب ديني.

تعريف علم و ويژگي‌هاي آن

کامل‌ترين تعريف براي يک علم، تعريفي است که ويژگي‌هاي مختلف علم را دربرداشته باشد. به ديگر سخن،‌ تعريف جامع، تعريفي است که هم به موضوع علم اشاره کند و هم از روش‌ها و غايت آن‌ ياد کند. بر اين اساس، مي‌توان گفت: علم فرق و مذاهب اسلامي، علمي است که به شيوه توصيفي و تاريخي درباره مذاهب اسلامي بحث مي‌کند و به معرفي آن‌ها مي‌پردازد.

در اين تعريف، به روش (توصيفي و تاريخي)، موضوع (مذاهب اسلامي) و غايت (معرفي مذاهب اسلامي) اشاره شده است. حال به توضيح اين سه ويژگي مي‌پردازيم.

پس از رحلت پيامبر (ص) در ميان امت وي اختلاف نظرها و منازعات اعتقادي رخ داد و اين منازعات در نهايت به پيدايش فرقه‌هاي گوناگون انجاميد. نخستين اختلاف اساسي، مسئله امامت و جانشيني پيامبر (ص) بود که امت اسلام را به دو گروه شيعه و سني تقسيم کرد. مسئله ايمان و کفر فاسق، دومين اختلاف بود که در شکل‌گيري خوارج، مرجئه و معتزله در ميان اهل سنت مؤثر بود. اختلاف روش‌ها - به‌ويژه از جهت عقل‌گروي و نص‌گروي - نيز در پيدايش برخي از فرقه‌ها همچون اهل الحديث، اشاعره و معتزله تأثير داشت. اين مذاهب همگي به خدا و نبوت پيامبر اسلام (ص) اعتقاد داشتند و قرآن و احاديث نبوي را مي‌پذيرفتند و عقايد و احکام ضروري همچون معاد، فرشتگان، نماز و روزه را قبول داشتند؛ اما در پاره‌اي عقايد ديگر با يکديگر اختلاف داشتند. همين اختلاف‌ها باعث پيدايش فرقه‌هايي در ميان امت اسلامي گرديد.

اما موضوع علم مذاهب و فرق اسلامي، مذاهب اعتقادي اسلامي است. در اين علم عقايد مذاهب اسلامي و گاه نقاط اشتراک و اختلاف آن‌ها مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد. تأکيد بر بعد اعتقادي مذاهب از آن‌روست که اختلاف در مباحث اخلاقي و فقهي به اندازه‌اي نيست که موجب تشکيل يک فرقه مستقل شود؛ بنابراين در اين علم هرچند گاه به اختلافات غيراعتقادي نيز اشاره مي‌شود؛ اما اين مباحث بيشتر جنبه حاشيه‌اي دارد و در چارچوب اصل اين علم قرار نمي‌گيرد.

غايت اين علم، معرفي مذاهب و فرق اسلامي و عقايد خاص آن‌هاست. در اين‌جا نيز کتاب‌هاي فرق و مذاهب گاه استطراداً به نقد آرا مي‌پردازند و يا به اشاره از حقانيت يا بطلان مذاهب سخن مي‌گويند.

در کتاب‌هاي حديث، از پيامبر اکرم (ص) نقل شده که ايشان فرمودند: امت حضرت موسي (ع) پس از او به 71 فرقه تقسيم شدند و امت حضرت عيسي (ع) پس از او به 72 فرقه تقسيم شده‌اند و امت من پس از من به 73 فرقه تقسيم خواهد شد و تنها يکي از اين فرقه‌ها اهل نجات است. به نظر مي‌رسد يکي از اهداف برخي نويسندگان فرق و مذاهب اسلامي، مشخص کردن اين فرقه‌ها و معرفي فرقه ناجيه است. حتي تکثير برخي فرق مثل شيعه و معتزله و خوارج توسط برخي از نويسندگان اشعري مسلک نيز، ظاهراً به جهت تصحيح عدد 73 است.

به هر حال مباحث زيادي درباره اين حديث قابل طرح است که در حوصله کتاب نيست؛ تنها اشاره مي‌کنيم که اولا در احاديث مذکور پيامبر اکرم (ص) از آينده خبر مي‌دهند و معلوم نيست تا چه زماني اين عدد هنوز کامل خواهد شد و شايد در زمان نويسندگان کتاب‌هاي فرق و مذاهب اين عدد هنوز کامل نشده است و در آينده باز فرقه‌هاي ديگري به وجود آيند؛ ثانياً بيان اعداد مذکور، کنايه از کثرت فرق بوده و اين‌که در امت پيامبر (ص) فرقه‌هاي به وجود آمده، بيشتر از فرقه‌هاي امت‌هاي سابق خواهد بود.

مسئله مهم در باره حديث مذکور، يافتن فرقه ناجيه و ملاک ناجيه يافتن آن است که به نظر مي‌رسد پيامبر اکرم (ص) در احاديث متعدد همچون حديث ثقلين و حديث غدير آن را به‌روشني مشخص فرموده‌اند.

روش علم مذاهب، روش نقلي، تاريخي و توصيفي است. در اين علم ابتدا تاريخ هر فرقه و منقولات موجود درباره چگونگي پيدايش و عقايد و آراي ويژه آن مورد مطالعه و بررسي قرار مي‌گيرد و آن‌گاه بر اساس اين مواد، هر مذهب اعتقادي توصيف و تحليل مي‌گردد؛ بنابراين در علم مذاهب هدف،‌ نقد و رد مذهبي خاص و توصيه به پذيرفتن مذهبي ديگر نيست؛ بلکه معرفي و توصيف مذاهب با روش نقلي، هدف اصلي در اين علم است. البته هر کس حق دارد به نقد علمي يک مذهب بر اساس روش عقلي - نقلي بپردازد؛ اما اين‌گونه نقدها هدف اصلي علم مذاهب نيست؛ بلکه يکي از آثار و فوايد آن مي‌باشد. در حقيقت اين علم تنها زمينه را براي نقد آماده مي‌سازد؛ چون هر نقد مطلوبي پيشاپيش به شناخت درست موضوع نيازمند است.

رابطه علم کلام با علم فرق و مذاهب اسلامي

بر اساس مطالب بالا مي‌توان به ارتباط علم کلام و علم مذاهب پي برد. همان‌گونه که گذشت، علم مذاهب با روش تاريخي و نقلي به معرفي و توصيف مکاتب مختلف کلامي مي‌پردازد و تاريخ پيدايش هر مذهب و نيز آرا و عقايد آن را بررسي مي‌کند؛ اما علم کلام درباره اعتقادات اسلامي به شيوه عقلي - نقلي بحث مي‌کند و هدف اصلي آن، استنباط عقايد اسلامي و دفاع از اين عقايد است و از همين جاست که استدلال عقلي و نقلي نقش اصلي را در آن ايفاد مي‌کند؛ بنابراين دو علم مورد بحث از لحاظ روش، غايت و موضوع با يکديگر تفاوت دارند. روش علم کلام، روش عقلي - نقلي است؛ در حالي که روش علم مذاهب، صرفاً روش نقلي و تاريخي است. غايت علم کلام، استنباط عقايد اسلامي و دفاع از آن‌هاست؛ حال آن‌که غايت علم مذاهب، معرفي مکاتب اعتقادي مي‌باشد. موضوع علم کلام، اعتقادات ديني و موضوع علم مذاهب، فرقه‌هاي اعتقادي است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. علم فرق و مذاهب اسلامي علمي است که به شيوه توصيفي و تاريخي درباره مذاهب اسلامي بحث کرده و به معرفي آن‌ها مي‌پردازد؛

2. روش علم فرق و مذاهب؛ نقلي، تاريخي و توصيفي؛ موضوع آن، مذاهب اسلامي و غايت آن، معرفي مذاهب اسلامي است؛

3. علم کلام در هر سه ويژگي (روش، موضوع و غايت) با علم فرق و مذاهب تفاوت دارد؛

4. روش علم کلام، عقلي ـ نقلي؛ موضوع آن، اعتقادات ديني و غايت آن، استنباط عقايد و دفاع از آن‌هاست.

تفاوت علم کلام و علم فرق و مذاهب را توضيح دهيد.؟

در اين قسمت پس از بيان پيشينه تاريخي علم فرق و مذاهب و معرفي برخي کتاب‌هاي مربوط به اين علم، علل پيدايش فرقه‌هاي اسلامي را بررسي مي‌كنيم. طبق برخي گزارش‌هاي تاريخي مبني بر اين‌که اولين کتاب در زمينه فرق و مذاهب اسلامي در قرن دوم نگارش يافته است، مي‌توان اين سده را آغاز اين علم دانست. به طور کلي درباره علل پيدايش فرقه‌ها نيز مي‌توان به عنوان‌هايي همچون بي‌توجه به ناتواني انسان از ادراك همه مسائل، تعصّبات قبيله‌اي، پيروي از هواي نفس و گرايش به منافع مادي و فتوحات مسلمانان اشاره کرد.

روش علم فرق و مذاهب، ....... و روش علم کلام، ........ است.


  عقلي و نقلي ـ توصيفي و نقلي؛

  ‌توصيفي و نقلي ـ عقلي و نقلي؛

  ‌توصيفي و عقلي ـ نقلي؛

  ‌نقلي ـ توصيفي و عقلي.

موضوع علم فرق و مذاهب، .......... و موضوع علم کلام، ........ است.


  ‌عقايد ديني ـ مذاهب اسلامي؛

  ‌عقايد اسلامي ـ عقايد ديني؛

  ‌مذاهب اسلامي ـ عقايد ديني؛

  ‌عقايد مذاهب اسلامي ـ عقايد ديني.

هدف علم فرق و مذاهب، ........ و هدف علم کلام، ......... است.


  ‌دفاع از مذاهب اسلامي ـ استنباط عقايد و دفاع از آن‌ها؛

  معرفي مذاهب اسلامي ـ معرفي مکتب‌هاي کلامي؛

  ‌معرفي مذاهب اسلامي ـ استنباط عقايد و دفاع از آن‌ها؛

  ‌دفاع از مذاهب اسلامي ـ معرفي مکتب‌هاي کلامي.

چرا بحث از چگونگي پيدايش يک فرقه مهم است؟


  ‌چون در شناخت فرقه ناجيه مؤثر است؛

  ‌زيرا در شناخت علل پيدايش فرقه‌ها مؤثر است؛

  ‌به اين دليل در شناخت آن فرقه مؤثر است؛

  ‌زيرا در حقانيت آن فرقه تأثيرگذار است.

انشعابات فرقه‌اي اسلام از چه زماني پديد آمد؟


  ‌در زمان حيات پيامبر؛

  ‌پس از رحلت پيامبر؛

  ‌در زمان امام علي؛

  ‌در زمان بني اميه.

پيشينه تاريخي و اقسام کتاب‌هاي علم مذاهب

آغاز پيدايش اين دانش به روزگاري باز مي‌گردد که در امت اسلامي انشعابات مذهبي پديد آمد و مذاهب اسلامي به اندازه‌اي افزايش يافت که ضرورت بررسي آن‌ها احساس شد. در واقع، علم مذاهب متناسب با رشد مذاهب کمال يافت. کتاب‌هايي که ابتدا در اين زمينه نگاشته شد، درباره يک يا چند مذاهب اسلامي و شاخه‌هاي آن بود؛ اما به‌تدريج که از يک‌سو تعداد مذاهب فزوني گرفت و از سوي ديگر حجم مطالب و عقايد مذاهب بيشتر شد، کتاب‌هاي علم مذاهب اسلامي نيز گسترده‌تر و حجيم‌تر گرديد. نقل شده است که در عهد مهدي عباسي در قرن دوم هجري کتابي در مورد فرق اسلامي نوشته شد. اگر اين گزارش درست باشد، همين سده را بايد آغاز علم مذاهب دانست. آنچه مسلّم است در قرن سوم کتاب‌هايي در زمينه فرق اسلامي نوشته شده است. ازاين ميان مي‌توان به کتاب فرق الشيعة تأليف حسن بن موسي نوبختي و کتاب المقالات و الفرق تأليف سعد بن عبدالله اشعري قمي که هر دو مؤلف از متکلمان اماميه در قرن سوم به‌شمار مي‌روند، اشاره کرد. کتاب مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين تأليف ابوالحسن اشعري (330 ق) مؤسس مذهب اشعري که يکي از مهم‌ترين و قديمي‌ترين کتاب‌هاي فرق و مذاهب است، در اواخر قرن سوم يا اوايل قرن چهارم نگاشته شده است. به طور کلي، کتاب‌هايي که در مورد ملل و نحل نوشته شده‌اند، به سه قسم تقسيم مي‌شوند:

أ‌. کتاب‌هايي که درصدد معرفي همه مذاهب و فرق موجود اعم از مذاهب اسلامي يا غير اسلامي هستند. ازاين دست مي‌توان به کتاب‌هاي الملل و النحل شهرستاني (479 ق) و الفصل في الملل و الاهواء و النحل تأليف ابن حزم (456 ق) اشاره کرد؛

ب‌. کتاب‌هايي که درباره مذاهب اسلامي نوشته شده‌اند. مقالات الاسلاميين اشعري و الفرق بين الفرق بغدادي (429 ق) از اين دست مي‌باشند. بيشتر کتاب‌هاي ملل و نحل در اين دسته مي‌گنجد؛

ج. کتاب‌هايي که به معرفي يکي از مذاهب اسلامي و شاخه‌هاي فرعي آن پرداخته‌اند. فرق الشيعه نوبختي و المقالات و الفرق اشعري قمي، نمونه‌هايي از اين نوع مي‌باشند که اختصاص به فرقه‌هاي شيعي دارد.

 علل پيدايش فرقه‌هاي اسلامي

مسئله علل پيدايش مذاهب، از مباحث مهم علم مذاهب و فرق است. در بحث از هر فرقه ابتدا چگونگي پيدايش آن مطرح مي‌شود. دقت در اين مباحث مي‌تواند در يافتن علل کلي پيدايش فرق اسلامي مفيد باشد. اگر اختلاف بر سر معارف اعتقادي دين وجود نمي‌داشت، فرق و مذاهب اعتقادي نيز پديد نمي‌آمدند؛ بنابراين بحث بر سر علل پيدايش مذاهب به بحث در باب علل پيدايش اين اختلافات باز مي‌گردد.

در زمان حيات پيامبر اکرم (ص) اختلافات اعتقادي در ميان امت اسلامي پديد نيامد؛ اما پس از رحلت ايشان، بلکه از همان روز، اختلاف بر سر خلافت و امامت، امت اسلام را به دو شاخه شيعه و سني تقسيم کرد؛ بنابراين خلأ حجيت و رهبر اعتقادي مورد قبول همه مسلمين، نخستين دليل اختلاف‌ها و پيدايش مذاهب اسلامي است. اصولا محدوديت‌ قواي ادراکي انسان و عدم توانايي او براي حل قطعي همه مسائل اعتقادي، از جمله مهم‌ترين علل اختلاف انسان‌هاست. در مواردي که مسئله به‌روشني قابل حل نيست، هر کس به حدس و گماني مي‌رسد که ممکن است با حدس و گمان ديگران متفاوت باشد؛ در نتيجه اختلاف نظرها آشکار مي‌شود، و اين اختلاف‌ها وقتي در مسائل اساسي و مورد علاقه مردم باشد، گاه به پيدايش فرقه‌هاي مختلف مي‌انجامد. همين مسئله دليل ارسال پيامبران و دستگيري خداوند از طريق انبيا و اولياست.

پيامبر اکرم (ص) که براي تعليم مردم و بيان حقايق و احکام الاهي مبعوث شده بود، در مدت کوتاه رسالتش فرصت بيان همه مطالب را براي مردم نيافت؛ ازاين‌رو؛ لازم بود از سوي خداوند جانشيناني همچون او که معصوم باشند، کار او را به عنوان امامت مسلمين و تبيين معارف قرآن و سنت نبوي ادامه دهند؛ اما اکثر مسلمان‌ها پس از پيامبر به راه ديگري رفتند و نه تنها از اهل بيت پيامبر (ص) استفاده نشد، بلکه کساني که به حکومت رسيدند، دستور منبع کتابت احاديث پيامبر را صادر کردند و اين منع تا صد سال بعد، يعني تا زمان حکومت عمر بن عبدالعزيز، ادامه يافت. اين مسئله باعث شد که مردم از مفسران وحي، يعني پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) او محروم شوند؛ در نتيجه هر کس طبق ذوق و سليقه خود تفسيري از قرآن و اسلام ارائه مي‌کرد که در نهايت به پيدايش مذاهب مختلف اعتقادي منجر شد؛ بنابراين نخستين عامل اختلاف، ناتواني انسان‌ها از درک همه حقايق و عدم بهره‌گيري از سنت پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) او بود.

دومين عامل اختلاف، تعصبات قبيله‌اي است. تعصب به‌طور کلي، يکي از ريشه‌هاي اختلاف است؛ اما نوع خاصي از تعصب که تعصب قبيله‌اي است، در ميان اعراب به‌شدت رايج بود و همين مسئله قبل از اسلام نيز، همواره باعث جنگ و خونريزي مي‌گشت. گفته‌اند که وقتي مُسَيلمه کذّاب ادعاي پيامبري کرد، برخي از پيروانش گفتند: ما مي‌دانيم که او دروغگوست و پيامبر اسلام راستگوست؛ اما دروغگويي که از ربعيين است، در نزد ما از راستگويي که از قبيله مضر است، محبوب‌تر است. گفته مي‌شود اکثر خوارج از همين قبيله ربعيين بوده‌اند. درباره مسئله خلافت و امامت که مهم‌ترين اختلاف مذهبي در اسلام است،‌ نقش تعصب قبيله‌اي آشکار است؛ چرا که پس از وفات پيامبر (ص) مردم به جاي اين‌که در مراسم خاکسپاري پيامبر شرکت کنند و توصيه‌هاي او را درباره جانشيني خود به‌کار بندند، هر گروهي مدعي شد که حق خلافت از آن اوست. نکته جالب اين‌جاست که بنابر شواهد تاريخي، هيچ يک از انصار و مهاجرين در تعيين جانشين پيامبر از قرآن و سنت رسول خدا يا از مصلحت امت سخن نگفت؛ بلکه سخن در اين بود که جانشيني پيامبر، حق گروه انصار است يا مهاجرين؛ و چون در ميان انصار دو قبيله اوس و خزرج وجود داشت و اين دو با هم رقابت داشتند، به دليل همين اختلاف، قبيله قريش يعني مهاجرين، غالب شدند.

سومين عامل اختلاف، پيروي از اهوا و گرايش به منافع مادي و لجاجت مي‌باشد. قرآن کريم در آيات متعدد علت راه نيافتن انسان‌ها به حقيقت را رذايل اخلاقي (مانند هواي نفس، قساوت قلب، کبر و استکبار، بخل و برتري جويي) و نيز ارتکاب معاصي (همچون ظلم و فسق) مي‌داند. براي مثال، هنگامي که امام علي (ع) به تمام شبهات خوارج پاسخ گفت و حجت را بر آنان تمام کرد، با وجود اين‌که اکثر آنان توبه کردند و از جنگ با حضرت منصرف شدند؛ اما باز برخي از آنان در نهروان با امام جنگيدند و تاريخ گواهي مي‌دهد که پيروي از هواي نفساني و روحيه لجاجت و تعصب در اين ماجرا سخت مؤثر بود.

چهارمين عامل، فتوحات مسلمانان و گسترش حوزه جغرافيايي اسلام بود که باعث گرديد پيروان اديان و عقايد ديگر به‌تدريج وارد حوزه حکومت اسلامي شوند. دسته‌اي از اين افراد که مسلمان شده بودند، به طرح مسائل و مشکلات خود براي مسلمان‌ها مي‌پرداختند و آن‌ها که بر دين خود باقي مانده بودند، در اين مسائل با مسلمانان مجادله مي‌کردند. ترجمه فلسفه يونان در اواخر حکومت بني‌اميه و اوايل حکومت عباسيان به اين فرايند شدت بخشيد و زمينه بروز شبهات و پرسش‌ها را قوت بخشيد. اين سؤال‌ها و شبهات پاسخ مي‌طلبيد و پاسخ متفکران مسلمان گاه يکسان نبود که اين امر باعث اختلاف در ميان مسلمانان مي‌شد.

البته عوامل ديگري نيز براي بروز اختلافات و افتراق امت اسلامي ذکر شده است که به دليل رعايت اختصار از نقل آن خودداري مي‌کنيم.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. کتاب‌هاي نوشته شده در زمينه ملل ونحل بر سه دسته‌اند:

‌أ. کتاب‌هايي که فرقه‌هاي اسلامي و غير اسلامي را شامل مي‌شوند؛ مثل ملل و نحل شهرستاني و الفصل ابن حزم؛

‌ب. کتاب‌هايي که تمام فرقه‌هاي اسلامي را دربرمي‌گيرند مثل مقالات الاسلاميين اشعري؛

‌ج. کتاب‌هايي که به يکي از مذاهب اسلامي اختصاص دارند؛ مثل: فرق الشيعه نوبختي.

2. انشعاب‌هاي فرقه‌اي پس از رحلت پيامبر (ص) در ميان امت اسلامي پديد آمد؛

3. پيدايش مذاهب در اثر اختلافات ميان مسلمانان بود؛

4. علل چهارگانه اختلاف مسلمانان عبارتند از خلاء رهبري پس از رحلت پيامبر، تعصبات قبيله‌اي، پيروي از هواي نفس و گرايش به منافع مادي، فتوحات مسلمين و گسترش مرزهاي جغرافيايي اسلام.

توضيح دهيد که چگونه گسترش منطقه جغرافيايي باعث اختلاف ميان مسلمانان شد؟

علت پيدايش مذاهب و فرقه‌هاي اسلامي چيست؟

در قسمت پيش با برخي علل اختلاف در ميان مسلمانان آشنا شديم. برخي از اين علت‌ها باعث پديد آمدن فرقه‌هايي در ميان مسلمانان شد. در اين قسمت به سه اختلاف مهم که باعث پديد آمدن سه انشعاب اصلي در ميان جامعه اسلامي شد، ‌پرداخته و فرقه‌هاي به وجود آمده از اين اختلاف‌ها را معرفي و عقايد آن‌ها را بررسي مي‌کنيم. اين اختلاف‌ها عبارتند از اختلاف در مسئله امامت و خلافت که به تشکيل دو گروه به نام شيعه و سني انجاميد؛ اختلاف در بحث مؤمن بودن يا کافر بودن مرتکب کبيره که به تشكيل سه مذهب اعتقادي خوارج، مرجئه و معتزله كشيده شد و سرانجام نزاع درباره مختار يا مجبور بودن انسان که باعث تشکيل دو فرقه جبريه و قدريه شد.

کدام کتاب فرق و مذاهب است كه به فرقه‌هاي شيعه مي‌پردازد؟


  ‌ملل ونحل شهرستاني؛

  ‌المقالات و الفرق اشعري قمي؛

  الفرق بين الفرق بغدادي؛

  الفصل ابن حزم.

اختلاف بر سر امامت از چه چيزي سرچشمه گرفته بود؟


  ‌ناتواني از درک همه حقايق و بهره‌ نگرفتن از سنت پيامبر؛

  ‌تعصبات قبيله‌اي؛

  ‌فتوحات مسلمانان؛

  ‌گزينه «أ» و «ب» درست است.

سقيفه بني ساعده مکاني بود که در آن به نزاع درباره ......... پرداختند.


  ايمان و کفر مرتکب کبيره؛

  ‌جبر واختيار؛

  ‌امامت و خلافت؛

  ‌گزينه «أ» و «ب» درست است.

مهم‌ترين اعتقاد خوارج کدام گزينه است؟


  ‌مرتکب کبيره کافر است؛

  ‌انسان‌ها مختارند؛

  ‌علي (ع) خليفه مسلمانان نيست؛

  ‌جنگ علي (ع) با معاويه از ابتدا اشتباه بود.

نخستين اختلاف: شيعه و اهل سنت

در عصر پيامبر اکرم (ص) به دليل دسترسي به وحي و حضور آن حضرت، اختلاف اعتقادي چنداني در ميان مردم نبود و اگر احياناً اختلافي پيش مي‌آمد، با مراجعه به آن حضرت برطرف مي‌شد. با رحلت ايشان و منقطع شدن وحي، اختلاف‌نظرها و به دنبال آن منازعات اعتقادي آشکار شد. برخي از اين اختلاف‌ها (مانند اين‌که آيا پيامبر رحلت فرموده يا همچون حضرت عيسي (ع) به آسمان رفته است و اختلاف بر سر مکان دفن پيامبر)، به زودي رفع شد و همه پذيرفتند که ايشان از دنيا رفته و بايد در مدينه دفن شود؛ اما پاره‌اي اختلافات عميق‌تر از اين بود که به‌سادگي حل شود و از اين‌رو باعث پيدايش مذاهب گوناگون گرديد و امت اسلامي را به فرقه‌هاي متعددي تقسيم کرد. نخستن اختلاف اعتقادي مهم؛ بلکه مهم‌ترين و بزرگ‌ترين نزاع ديني در تاريخ اسلام، اختلاف بر سر امامت و خلافت پيامبر (ص) بود.

پس از رحلت پيامبر اسلام (ص) درحالي‌که علي بن ابي طالب (ع) به دستور پيامبر مشغول مراسم تدفين او بود، عده‌اي از مهاجرين و انصار در محلي به نام "سقيفه بني ساعده" جمع شدند و به نزاع درباره شخص خليفه و امير پرداختند. انصار پيشنهاد کردند که از آن‌ها يک امير و از مهاجرين امير ديگر برگزيده شود؛ اما ابوبکر با نقل حديث "الائمة من قريش" امامت را در قبيله قريش منحصر کرد و پس از آن عمر بي‌درنگ با ابوبکر بيعت کرد و ديگران نيز تبعيت کردند؛ اما گروه ديگري از مسلمين که در رأس آن‌ها علي بن ابي طالب (ع) و اصحاب خاص پيامبر (همچون سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار،‌ابن مسعود و سهل بن حنيف) با استناد به آيات قرآن و احاديث پيامبر، بر آن بودند که امام و خليفه پيامبر با نص از سوي خداوند تعيين شده است و رسول خدا نيز بارها او را معرفي کرده است. از همين جا بود که امت اسلامي به دو فرقه اهل سنت و شيعه تقسيم شدند. اهل سنت بر آن بودند که پيامبر براي خود جانشيني معين نکرده است و اصولا تعيين امام و خليفه، مسئله‌اي انتخابي است که بايد توسط مردم يا شوراي حل و عقد مشخص شود. در مقابل، شيعه معتقد بودند که امامت و پيشوايي مسلمانان در همه ابعاد ديني و دنيوي، يک منصب الاهي است که توسط خداوند معين مي‌گردد. اين منازعه که در سال يازدهم هجري پديد آمد، باعث پيدايش و ظهور دو فرقه مهم اهل سنت و شيعه گرديد که اکثر مذاهب اسلامي را مي‌توان زير مجموعه اين دو فرقه قرار داد. در بخش سوم و چهارم کتاب اين دو مذهب همراه با مذاهب فرعي آن‌ها مورد بحث قرار خواهد گرفت.

 دومين اختلاف: خوارج، مرجئه و معتزله

در اثناي جنگ صفين که ميان امام علي (ع) و معاويه در سال‌هاي 36 و 37 ق در گرفت، اختلافي در سپاه امام علي (ع) رخ داد که مبدأ پيدايش فرقه‌اي به نام خوارج گرديد. هرچند در آغاز به نظر مي‌رسيد که خوارج صرفاً فرقه‌اي سياسي - نظامي هستند؛ اما در ادامه به يک فرقه اعتقادي - مذهبي تبديل شدند. دليل اين تحول اين بود که آن‌ها سعي کردند تا کار خويش را توجيه ديني کنند. ماجرا از اين قرار بود که سپاه معاويه پس از آن‌که در آستانه شکست قرار گرفت، به پيشنهاد عمروعاص قرآن‌ها را بالاي نيزه‌ها برد و خواست تا قرآن را به حکميت بپذيرند. امام ابتدا اين پيشنهاد را حيله و نيرنگ دانست و آن را نپذيرفت؛ اما با اصرار گروه زيادي از سپاه خويش و تهديد آن‌ها به خروج بر امام، به پذيرش حکميت تن در داد و عبدالله بن عباس را به نمايندگي خود براي حکميت معرفي کرد؛ اما همان گروه از سپاه امام نمايندگي ابن عباس را نپذيرفتند و ابوموسي اشعري را معرفي کردند که باز امام مجبور به پذيرش سخن آن‌ها شد و مقرر گرديد نمايندگان دو طرف قرآن را بررسي کرده و نظر خود را درباره جنگ دو طرف بيان‌ کنند و تا آن زمان آتش بس برقرار باشد. اين مطالب در يک قرارداد تحرير شد و در ماه صفر سال 37 به امضاي طرفين رسيد.

پس از امضاي قرار داد همان گروه از سپاه امام که او را وادار به پذيرش حکميت و داوري ابوموسي اشعري و قرار داد آتش بس کرده بودند،‌از امام خواستند تا قرارداد مذکور را نقض و به سپاه معاويه حمله کند. دليل آن‌ها اين آيه قرآن بود که "اِنِ الْحُکْمُ الا لله؛ حکم و داوري تنها از آن خداست" (انعام، 57). آنان از اين آيه چنين برداشت مي‌کردند که نبايد به حکميت انسان‌ها گردن نهاد. امام در پاسخ به آن‌ها فرمود: پذيرش حکميت افراد به شرط آن‌که حکمشان بر طبق قرآن باشد، حکميت قرآن است. وانگهي شکستن عهد و پيمان به تصريح قرآن جايز نيست، پيماني که با اصرار خود شما بسته شده است.

عده‌اي از آنان سخنان امام را نپذيرفتند و گفتند: ما در پذيرش حکميت و اجبار بر تو گناه کرديم؛ اما هم اينک توبه مي‌کنيم و تو نيز بايد اقرار به گناه کني و توبه نمايي. اينان سپس از لشکر امام جدا شدند و همراه ساير سپاه وارد کوفه نشدند و به حروراء در نزديکي کوفه رفتند و آماده جنگ با امام شدند. سپس براي توجيه کار خود، يعني وجوب خروج بر امام بر حق گفتند: حکميت انسان‌ها گناه است و کسي که گناهي انجام دهد و توبه نکند، کافر خواهد شد و چون امر به معروف در همه مراحل - حتي با جنگ مسلحانه - بر همه مسلمان‌ها واجب است، پس جنگ با امام و سپاه او که به زعم آن‌ها مرتکب گناه شده‌اند، واجب است.

مهم‌ترين اعتقاد خوارج اين است که مرتکب کبيره کافر است. اين اعتقاد هرچند در گام نخست براي توجه خروج بر امام مسلمين به‌صورت ساده و ابتدايي ابراز شد، اما به‌تدريج ديگر خوارج با استدلال به آيات و احاديث رنگ کاملا کلامي و مذهبي بدان دادند و همين کار باعث شد تا خوارج به عنوان يک فرقه مذهبي در آيند.

همان‌گونه که ديديم، چنين اختلافي در پديد آمدن خوارج نقش داشت. اختلاف در مصلحت‌بودن پذيرش حکميت يا مصلحت نبودن آن، اختلاف در تعيين فرد برگزيده شده براي حکميت، اختلاف در عمل به عهد و پيمان يا نقش آن، اختلاف در گناه بودن پذيرش حکميت افراد يا جايز بودن آن، اختلاف در اين‌که مرتکب کبيره کافر است يا خير، از جمله اين اختلاف‌ها بود؛ اما از اين اين ميان، تنها اختلاف اخير يک اختلاف کاملاً اعتقادي و کلامي بود و از اين‌رو مشخصه اصلي خوارج به خصوص در زمان‌هاي بعد به‌شمار آمد. در واکنش به اين نظريه خوارج، گروهي اساساً نقش عمل صاحل يا گناه را در ايمان منکر شدند و ايمان فردي همچون پيامبر خدا را با ايمان شخصي گناهکار يکسان دانستند؛ اين گروه مرجئه نام گرفتند. واژه مرجئه از ريشه "ارجاء" به معناي "تأخير" گرفته شده است. اين گروه را از‌آن‌رو مرجئه خوانده‌اند که عمل را از ايمان مؤخر مي‌دانند.

جالب است بدانيم که فرقه معتزله نيز، در واکنش به اختلاف خوارج و مرجئه پيرامون مسئله ايمان و کفر مرتکب کبيره شکل گرفت؛ معتزليان در اين مسئله راهي ميانه را برگزيدند. اين مسئله در آغاز مبحث معتزله بيان خواهد شد.

 اختلاف سوم: جبريه و قدريه

پس از اختلاف بر سر امامت و مسئله ايمان و کفر،‌ اختلاف پيرامون جبر و اختيار انسان پديد آمد و اين ماجرا به پديد آمدن دو فرقه جبريه (يعني پيروان اعتقاد به جبر و مختار نبودن انسان) و قدريه، (يعني پيروان تفويض و اختيار مطلق انسان) انجاميد. البته اين مسئله از زمان‌هاي قديم در ميان فيلسوفان و متفکران مطرح بوده است. در ميان پيروان اديان نيز، از ارتباط قضا و قدر الاهي با افعال انسان مورد بحث بوده است. قرآن کريم از مشرکان مکه نقل مي‌کند که آن‌ها به منظور توجيه شرکت خويش از نظريه جبر سود مي‌جستند و مي‌گفتند: اگر خدا مي‌خواست، ما و پدرانمان مشرک نمي‌شديم: "سَيقُولُ الله أَشْرَکُوا لَوْ شَاءَ اللهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤنا..." (انعام، 148)

به اين ترتيب، مشرکان مشيت الاهي را موجب جبر آدمي مي‌دانستند. در زمان پيامبر اکرم (ص) در ميان مسلمان‌ها بحث جبر و اختيار و اختلاف بر سر آن‌ها مطرح نشده بود؛ اما گزارش‌هاي تاريخي نشان مي‌دهد که در زمان عمر و عثمان و علي (ع) اعتقاد به جبر و يا دست کم پرسش پيرامون جبر و اختيار به‌طور جدي مطرح بوده است.

نخستين کساني که اعتقاد به آزادي مطلق انسان و نفي قضا و قدر الاهي را مطرح کرده‌اند، معبد جهني (80 ق) و غيلان دمشقي (1045 ق) بوده‌اند و در مقابل، جهم بن صفوان (128 ق) و استادش جعد بن درهم (124 ق) افرادي بودند که نخستين بار به جبر مطلق معتقد شدند.

گفته شده است دو فرقه جبريه و قدريه، از فرقه‌هاي فرعي مرجئه بوده‌اند. بنا بر اين ديدگاه، مرجئه خود به چند گروه تقسيم مي‌شوند: نخست کساني که تنها به بحث پيرامون ايمان و کفر مي‌پردازند؛ اينان مرجئه خالص هستند؛ دوم کساني که در زمينه جبر و اختيار به نظريه جبر معتقدند و مرجئه جبريه ناميده مي‌شوند؛ سوم افرادي که به اختيار مطلق انسان قائلند و مرجئه قدريه نام دارند. به دليل همين تنوع و تکثر در ديدگاه مرجئه، بعضي معتقدند که اساساً مرجئه را نبايد يک فرقه مستقل به‌شمار آورد؛ بلکه مرجئه بيشتر اشاره به يک گرايش فکري بوده است که در بين فرقه‌هاي مختلف طرفداراني داشته است.

جهميه، (يعني پيروان جهم بن صفوان) که جبريه هستند، جزء مرجئه جبريه، و غيلانيه (پيروان غيلان دمشقي قدري) جزء مرجئه قدريه محسوب مي‌شوند. البته قدريه و جبريه به‌زودي نابود گشتند و عقايد آن‌ها در فرقه‌هاي مهم ديگر همچون معتزله و اصحاب حديث و اشاعره پيگيري شد، تا آن‌جا که واصل بن عطا در عقيده قدر، ادامه‌دهنده راه قدريه و معبد جهني و غيلان دمشقي دانسته مي‌شود و اصحاب حديث و اشاعره، از حاميان قضا و قدر حتمي خدا به‌شمار مي‌روند؛ گرچه اشاعره با طرح نظريه کسب سعي کردند براي اختيار انسان نيز نقشي قائل شوند. در بخش اول با قدريه و جهميه آشنا خواهيم شد و آراي پيروان آزادي مطلق و جبر مطلق بررسي خواهد شد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اولين اختلاف اعتقادي مهم، اختلاف در مسئله امامت و جانشيني پيامبر (ص) بود که سبب پيدايش دو فرقه اهل سنت و شيعه شد؛

2. دومين اختلاف مهم در جريان جنگ صفّين بود که به پيدايش فرقه خوارج انجاميد؛

3. مهم‌ترين اعتقاد خوارج اين بود که مرتکب کبيره را کافر مي‌دانستند. فرقه‌هاي مرجئه و معتزله در واکنش به اعتقادات خوارج شکل گرفتند؛

4. فرقه مرجئه معتقد بود که گناه در ايمان و کفر اشخاص تأثيري ندارد و معتزله اعتقاد داشت که ميان ايمان و کفر مرتبه‌اي به نام فسق وجود دارد که به مرتکب کبيره اختصاص دارد؛

5. سومين اختلاف در زمينه جبر و اختيار انسان بود که سبب پيدايش دو فرقه جبريه و قدريه شد؛

6. از نخستين کساني که به آزادي مطلق انسان اعتقاد داشتند، مي‌توان به معبد جهني و غيلان دمشقي اشاره کرد؛

7. نخستين کساني که به جبر مطلق اعتقاد داشتند، جهم بن صفوان و جعد بن درهم بودند.

سه انشعاب مهم در اسلام را نام برده و علت پيدايش آن‌ها را بيان فرماييد.؟

مهم‌ترين و بزرگ‌ترين نزاع ديني در تاريخ اسلام، اختلاف در چه چيزي بود؟


  امامت؛

  ‌جبر؛

  ‌اختيار؛

  ‌گزينه‌هاي «ب» و «ج» درست است.

طبق ديدگاه اهل سنت تعيين امام ....... است؛ اما مطابق ديدگاه شيعه تعيين امام، ......... است.


  ‌انتخابي ـ انتصابي؛

  ‌انتصابي ـ انتخابي؛

  ‌در مورد جانشيني پيامبر (ص) انتخابي و درباره خلفاي ديگر انتصابي ـ انتصابي؛

  ‌انتخابي ـ در مورد جانشيني پيامبر (ص) انتصابي و درباره خلفاي ديگر انتخابي.

در مقابل خوارج چه فرقه‌اي پديد آمد؟


  ‌معتزله؛

  ‌اشاعره؛

  ‌مرجئه؛

  ‌گزينه‌هاي «أ» و «ج» درست است.

ايمان

به معناي پذيرفتن کسي يا چيزي از روي اختيار است. از حضرت رسول(ص) روايت شده که ايمان به خدا، عبارت است از معرفت به قلب، گفتار به زبان و عمل به ارکان.

معبد جهني

معبد بن عبدالله بن عويم بصري جهني، متوفاي سال 80 است. وي نخستين کسي است که در مسئله قضا و قدر و توحيد افعالي خداوند، به قَدَر معتقد شد.

غيلان دمشقي

ابومروان بن مسلم دمشقي، نويسنده و از بليغان عرب بود که فرقه غيلانيه از قدريه به وي منسوبند. او دومين کسي است که راجع به قَدَر سخن گفت. غيلان داراي رسائلي است که دو هزار ورق دارد. او به دست عمر بن عبدالعزير از قول به قدر برگشت و پس از درگذشت وي، دوباره عقيده‌اش را اظهار كرد. هشام بن عبدالملک از وي خواست که با اوزاعي مناظره کند که پس از مناظره، اوزاعي به قتل او حکم كرد.

جهم بن صفوان

ابومحرز سمرقندي، رئيس مرجئه خراسان بود. وي از جبريه خالصه بود و در نفي صفات ازليه از خداوند با معتزله هم‌عقيده بود. وي در سال 128 هجري به قتل رسيد.

جعد بن درهم

وي از سران مانويان و معلم مروان بن محمد و فرزندان او بود. جعد عقيده معتزله را که مي‌گفتند قرآن مخلوق خداست، در زمان هشام بن عبدالملک آشکار ساخت و بدين سبب زنداني شد و خالد بن قسري امير عراق به دستور هشام، وي را کشت. جعد اگر چه معتزلي بود، در حقيقت مبدا و معاد را انكار كرد. وي مي‌گفت: اگر فرزند از هم‌خوابگي مرد و زن به‌وجود مي‌آيد، پس من آفريدگار فرزند خود هستم و فاعلي جز من در کار نيست.

واصل بن عطاء

ابوحذيفه معروف به غزال، يکي از بزرگان علم کلام است. وي را مؤسس فرقه معتزله دانسته‌اند. او ابتدا از شاگردان حسن بصري بود و به دليل اختلاف با حسن بصري در مسئله حکم مرتکب کبيره، از آن‌ها کناره‌گيري كرد. وي در اين مسئله بر اين نظر بود که مرتکب کبيره، نه کافر است و نه مؤمن و منزلتي ميان اين دو دارد.