پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. شرايط انتخابگري انسان؛ 2. توانايي شناخت انسان با استناد به آيات قرآن؛ 3. انواع علم از ديدگاه فلسفه و تعريف هر يك از آن‌ها؛‌ 4. كاركردهاي قلب بر اساس آيات قرآن؛ 5. دليل ضرورت وجود راه‌هاي ديگر شناخت غير از حس و عقل.

يكي از ويژگي‌هاي انسان، داشتن اختيار است. او به سبب داشتن همين ويژگي بار امانت الاهي را بر دوش مي‌كشد؛ البته ويژگي‌هاي لازم ديگر را براي اين امر نفي نمي‌كنيم. اكنون اين پرسش خود مي‌نمايد كه چه شرايطي لازم است تا انسان از اختيار خود استفاده كند. در اين قسمت شرايطي را بيان مي‌كنيم كه وجود آن‌ها براي تحقق انتخاب انسان ضرورت دارد. اين شرط‌ها عبارتند از:

1. شناخت شيء مورد تكليف و مسئوليت انسان در برابر آن؛

2. وجود گرايش‌ها متضاد درانسان؛

3. داشتن قدرت تصميم‌گيري؛

4. آماده بودن شرايط تحقق فعل. زمينه‌هاي سه شرط نخست، به صورت فطري در انسان نهاده شده؛ ولي شرط چهارم به خارج از وجود انسان مربوط مي‌شود.

اولين شرط انتخاب، داشتن آگاهي است. واژه علم در عرف، بر علم آگاهانه اطلاق مي‌شود؛ علم در فلسفه مراتبي دارد كه عبارتند از: علم ناآگاهانه، علم نيمه‌آگاهانه و علم آگاهانه. برخي آيات دلالت مي‌كنند كه انسان پيش از خلقت به‌صورت ناآگاهانه و حضوري به پروردگار خود علم پيدا كرده است.

كدام‌يك از موارد زير، علم ناآگاهانه است؟‌

Top of Form


  علم به وجود خود؛‌

  علم به اطرافيان خويش؛‌

  علم به خدا هنگام خلقت؛

  علم به شادي خود.

خداوند چه چيزي را به آسمان‌ها و زمين عرضه كرد و آن‌ها نپذيرفتند؛ ولي انسان آن را پذيرفت؟

Top of Form


  تحمل سختي‌ها؛

  دانش بسيار؛

  بار امانت؛

  آگاهي از فرشتگان.

شرايط اختيار و انتخاب

در بحث اختيار روشن شد كه كمال انسان از آن جهت كه انسان است، كمالي است كه با انتخاب و اختيار به‌دست مي‌آيد؛ پس مي‌توان گفت: ويژگي تكامل انسان از آن جهت كه انسان است، تكامل اختياري است. و اين همان است كه در آخرين آيه‌ي سوره احزاب، با عنوان امانتي كه آدمي آن را پذيرفته است، از آن ياد شده است:

"إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا؛ ما (آن) امانت را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه داشتيم، از كشيدن آن سر باز زدند و هراسيدند و انسان بار آن، بر دوش گرفت. همانا او ستمكار نادان است." (احزاب، 72)

حافظ، دقيقاً با توجه به همين آيه، اين بيت بسيار مشهور و بلند خود را ساخته است.

آسمان بار امانت نتوانست كشيد                    قرعه‌ي فال به نام من ديوانه زدند

درباره‌ي بحث‌هاي فراواني كه در اطراف اين آيه و تفسير آن آمده است، مي‌توان به تفسير الميزان رجوع كرد.

امانت در اين آيه هرگونه تفسير شود، بي‌رابطه با انتخاب و اختيار و تكليف نيست و اين همان مسئوليت آدمي در برابر خداي بزرگ است.

براي اين‌كه آدمي بتواند چيزي را انتخاب كند و مسئوليت آن را بپذيرد، شرايطي لازم است كه نخستين آن، اين است كه شيء مورد تكليف را "بشناسد" و بداند كه نسبت به آن، چه مسئوليتي دارد. دو ديگر اين‌كه گرايش‌هاي متضادّي در زمينه‌ي آن فعل داشته باشد تا زمينه‌اي براي انتخاب و اختيار فراهم شود. سه ديگر اين‌كه قدرت و يارايي تصميم‌گيري و انتخاب داشته باشد تا بين گرايش‌هاي متضاد، يكي را انتخاب كند. چهارم اين‌‌كه آنچه را انتخاب مي‌کند، بتواند به مرحله‌ي عمل درآورد؛ يعني شرايط انجام فعل و قدرت عمل كردن به آن براي وي آماده باشد.

مايه‌هاي سه شرط نخست، همه در نهاد انسان به‌طور فطري قرار داده شده است؛ امّا شرايط عمل مربوط به خارج از وجود انسان است. بايد در خارج شرايطي فراهم باشد [علاوه بر ابزار عمل و دست و پا و ساير وسايل كه در انسان هست] تا انسان بتواند كاري را انجام دهد؛ بنابراين جا دارد كه ما در مورد مايه‌هاي فطري خداداد و كيفيّت به فعليّت رسيدن آن‌ها بحث كنيم.

 شناخت، نخستين شرط اختيار و انتخاب

گفتيم اولين شرط، علم و ادراك و به تعبير ديگر شناخت است. در قرآن، در اين باره آيات آن‌چنان فراوان است كه بحث در مورد يكايك و جميع آن‌ها، بسيار طولاني خواهد شد. پس مي‌كوشيم تا مهم‌ترين مباحث را در زمينه شناخت از ديدگاه قرآن بررسي كنيم. روشن‌ترين آياتي كه در زمينه "علم" وجود دارد و به‌ويژه آياتي كه با اختيار و مسئوليّت انسان رابطه دارد، اين آيات است:

"إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا؛ ما آدمي را از نطفه‌اي آميخته (از عناصر گوناگون) آفريديم؛ مي‌آزماييمش پس او را شنوا و بينا ساختيم." (انسان، 2)

اين آيه پس از ذكر آفرينش آدمي از نطفه‌ي آميخته، به حكمت اين آفرينش و هدف آن كه مورد آزمايش قرار گرفتن اوست، اشاره مي‌کند؛ يعني بر سر چند راه قرار مي‌گيرد تا زمينه براي "ابتلا" و انجام مسئوليت وي فراهم گردد. و سپس مي‌فرمايد: به او توان ادراك داديم، او را شنوا و بينا آفريديم.

با توجّه به ارتباط ميان واژه‌ها درمي‌يابيم كه براي "ابتلا"، سمع و بصر لازم است. [انتخاب سمع و بصر در ميان انواع ادراك‌هاي انسان، به دليل اهميّت و وسعت اين دو حس در شناخت است] به هر حال، اين نكته از آيه برمي‌آيد كه براي اين‌كه انسان مورد آزمايش قرار گيرد و هدف آفرينش وي در اين جهان تأمين شود، بايد داراي قدرت شناخت باشد.

"وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛ خدا شما را از شكم مادرانتان برآورد، درحالي‌كه هيچ چيز نمي‌دانستيد. (امّا) در شما چشم و گوش و دل آفريد (تا شناخت پيدا كنيد) باشد كه سپاس گذاريد." (نحل، 78)

 

علم و مراتب آن

علم به چند صورت اطلاق مي‌گردد. در عرف وقتي مي‌گوييم علم، منظور، علم آگاهانه است؛ ولي از ديد دقيق فلسفي، علم مراتبي دارد:

أ. علم ناآگاهانه: علم ناآگاهانه، علمي است كه آدمي هيچ دركي از آن ندارد؛ امّا با تجارب و دلايل عقلي مي‌توان ثابت كرد كه چنين دانشي به‌صورت ناآگاهانه در ژرفاي دل آدمي وجود دارد؛

ب. علم نيمه‌آگاهانه: علم نيمه‌آگاهانه هنگامي است كه آدمي خود به اين‌كه مي‌داند، آگاه نيست؛ امّا ممكن است آگاهي يابد؛ چنان‌كه ما از بسياري از چيزها كه مي‌دانيم، در حال حاضر غافليم؛ اما به تداعي يا برخورد، درمي‌يابيم كه آن را مي‌دانسته‌ايم؛

ج. علم آگاهانه: علمي است كه مي‌دانيم كه مي‌دانيم؛ پس مي‌توان گفت: در آيه‌ي شريفه كه از انسان نفي علم مي‌کند، اوّلاً به علم آگاهانه نظر دارد؛ ثانياً منافاتي ندارد كه علمي به‌صورت ناآگاهانه يا نيمه‌آگاهانه در آدمي باشد؛ امّا چون توجّه به آن ندارد، آن را از علم خويش به حساب نياورد؛ پس جمع مي‌توانيم كرد بين اين آيه و آيات ديگري كه دلالت بر علم حضوري آدمي به خدا دارد؛ از جمله آيه مشهور: "أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ قَالُواْ بَلَى؛ آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بله." (اعراف، 172)

پس "لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا"، آن معرفت حضوري ناآگاهانه نسبت به خدا را [در ابتداي خلقت] نفي نمي‌کند. توجه به اين نكته نيز شايسته است كه بر اساس ادلّه روايي، پيامبر اكرم(ص) و برخي انبيا و ائمه(ع) در شكم مادر نيز داراي علم بوده و تسبيح خدا مي‌کرده و گاه از درون شكم مادر با وي سخن مي‌گفته‌اند؛ بنابراين مي‌توان گفت كه اين آيه شريفه، ناظر به موارد عادي و متعارف است و عموميّت ندارد.

قرآن كريم افزون بر قوه‌ي عقل و قواي حس (نظير بينايي و شنوايي) به مثابه ابزارهاي شناخت، كاركردهايي شناختي براي قلب قائل است كه در اين‌جا با اين كاركردها آشنا مي‌شويم.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. ويژگي‌ تكامل انسان از آن جهت كه انسان است، تكامل اختياري است؛

2. پذيرفتن بار امانت الاهي با اختيار انسان ارتباط دارد؛

3. براي اين‌كه انسان بتواند چيزي را انتخاب كند، چهار شرط لازم است:

أ‌. شناخت شيء مورد تكليف و مسئوليت وي در برابر آن؛

ب‌. وجود شرايط متضاد در او؛

ج. قدرت تصميم‌گيري براي گزينش يكي از امور متضاد؛‌

د. آماده بودن شرايط خارجي براي تحقق فعل.

4. واژه علم در عرف، بر علم آگاهانه اطلاق مي‌شود؛ ولي در فلسفه مراتبي دارد كه عبارتند از آگاهانه، نيمه‌آگاهانه و ناآگاهانه.

5. برخي آيات دلالت دارند كه انسان هنگام آفرينش، از پروردگار خويش به‌صورت ناآگاهانه آگاه بوده است.

شرايطي كه لازم است تا انسان بتواند چيزي را انتخاب كند، عبارتند از:

Top of Form


  شناخت شيء مورد مسئوليت و مسئوليت وي در برابر آن، وجود شرايط متضاد در او، قدرت تصميم‌گيري و آماده بودن شرايط خارجي؛

  ب‌. توانايي روحي و جسمي، نبود مانع خارجي، قرار گرفتن در معرض تكليف و زمينه‌سازي؛

  ياري رساندن ديگران، توانايي در اداي تكليف و آگاهي از شرايط؛

  وجود گرايش‌هاي متضاد، دفع موانع خارجي، شناخت خود و آگاهي از زمينه‌هاي تكليف.

كدام‌يك از شرايط انتخاب به‌صورت فطري در انسان نهاده شده است؟

Top of Form


  شناخت شيء مورد تكليف و مسئوليت انسان در برابر آن؛

  وجود گرازش‌هاي متضاد در انسان؛

  قدرت تصميم‌گيري؛

  هر سه مورد.

مراتب علم در فلسفه عبارتند از:

Top of Form


  علم حضوري و علم اشيا؛

  علم اكتسابي وعلم به خدا؛

  ناآگاهانه، نيمه‌آگاهانه و آگاهانه؛

  علم حضوري، علم ناآگاهانه و علم اكتسابي.

در انسان قوه‌اي به نام عقل وجود دارد كه آگاهي از اشيا، به وسيله آن انجام مي‌شود. عقل ابزاري است كه آدمي با آن مي‌تواند شيء مورد تكليف را بشناسد؛ ولي آيا فقط همين نيروي خدادادي است كه انسان را بر درك حقايق توانا ساخته يا ابزار شناخت ديگري در وجود انسان نهاده شده است؟

قرآن كريم علاوه بر عقل، از نيرويي به نام قلب در انسان نام مي‌برد و كاركردهايي را به آن نسبت مي‌دهد؛ از جمله ادراك، احساسات، علم حضوري و ايمان. اكنون اين كاركردها را بررسي مي‌كنيم تا مشخص شود كه يگانه نيروي دريافت حقايق، عقل نيست؛ بلكه قلب آدمي نيز ابزاري براي درك آن‌هاست و عقل و قلب را خداوند به انسان عطا كرده تا زمينه انتخاب در وي آماده شود.

قلب در قرآن ........

Top of Form


  همان اندام جسماني است كه در سمت چپ سينه انسان قرار دارد؛

  غير از اندام جسماني است و ويژگي‌هايي همچون ادراك و ايمان به آن نسبت داده شده؛

  معنايي عام دارد و درون هر چيزي را شامل مي‌شود؛

  به معناي دگرگون ساختن است.

آيه "... لَهُمْ قُلوُبٌ لايَفْقَهوُن بِها" دلالت مي‌كند كه ...

Top of Form


  قلب بسياري از جنيان و انسان‌ها حقايق را درك نمي‌كند؛

  قلب جنيان حقايق را درك نمي‌كند؛ ولي قلب انسان‌ها آن را درمي‌يابد؛

  انسان‌ها - به خلاف جنيان - قلب دارند؛

  انسان‌ها حقايق را انكار مي‌كنند.

كاركردهاي قلب در قرآن

در آيات قرآن كاركردهاي زير به قلب نسبت داده شده است:

أ. ادراك

- "أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا؛ آيا در زمين راه نمي‌افتند تا دل‌هايي داشته باشند كه با آن خرد ورزند." (حج، 46)

- "وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا ...؛ به تحقيق، گروه بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم، آنها دل‌هايي دارند كه نمي‌فهمند و چشماني كه با آن نمي‌بينند و گوش‌هايي كه با آن نمي‌شنوند ... ." (اعراف، 179)

در اين آيه تعبير "فقه" كه به معناي فهم دقيق و دريافت حقيقت است، به‌كار رفته و به قلب نسبت داده شده است.

ب. احساسات و عواطف

از سوي ديگر، احساسات و عواطف به قلب نسبت داده شده است؛ چه مثبت و چه منفي، خوش آمدن يا بد آمدن:

- "إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛ مؤمنان آنانند كه چون نام خدا برده شود، دل‌هايشان هراس كند." (انفال، 2)

- "وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ؛ و چون نام خداي يكتا گفته شود، دل‌هاي آنان كه به رستاخيز ايمان ندارند، در هم شود." (زمر، 45)

- و در داستان حضرت موسي فرمايد: "وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغًا إِن كَادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ؛ دل مادر موسي خالي شد و نزديك بود راز را آشكارا سازد، اگر ما دلش را محكم نمي‌كرديم تا كه از مؤمنان باشد." (قصص،10)

از اين‌جا درمي‌يابيم كه فؤاد و قلب، يكي است و همين فؤاد و قلب است كه حالت اضطراب و "دل خالي شدن" در آن به‌وجود مي‌آيد يا آرامش مي‌يابد.

ج. ايمان

- "وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ؛ هنوز ايمان در دل‌هايتان جايگير نشده است." (حجرات، 7)

نيز از برخي آيات برمي‌آيد كه در قلب، حالات انحرافي نيز پديدار مي‌گردد كه نمي‌تواند كار خود را خوب انجام دهد و از آن گاهي به "زيغ" تعبير شده است و گاهي "مَرَض" و "ختم" و "طبع":

- "فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ؛ آنان‌كه در دل‌هايشان كژي است، از متشابهات (آيات) پيروي مي‌كنند." (آل عمران، 7)

- "فِــــي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً؛ در دل‌هايشان بيمــاري است، و خدا بر آن مي‌افزايد." (بقره،10)

- "خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ؛ فروبسته [يا مهر زده] است خدا دل‌هاشان را و بر گوش‌ها و چشم‌هاشان پرده افتاده است." (بقره، 7)

- "وَطُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ؛ و دل‌هاشان فروبسته شده است و آنان درنمي‌يابند [و روزنه‌اي به حقايق پيدا نمي‌کنند]." (توبه، 87)

د. علم حضوري

گاهي نيز از برخي آيات مي‌توان دريافت كه قلب حتّي علم حضوري نيز دارد:

"كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ * كَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَّبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَّمَحْجُوبُونَ؛ چنين نيست (كه آن‌ها مي‌پندارند)، بلكه اعمالشان چون زنگاري بر دل‌هايشان نشسته است. چنين نيست (كه مي‌پندارند)، بلكه آن‌ها در آن روز از پروردگارشان محجوبند." (مطفّفين، 14 و 15)

آن‌ها بايد روز رستاخيز، جلوه‌هاي الاهي را ببينند؛ اما اعمال آنان چون زنگاري بر آيينه‌ي دل‌هاشان افتاده است و نمي‌گذارد انوار الاهي در آن‌ها جلوه‌گر شود.

پس درمي‌يابيم كه دل، چيزي است كه مي‌تواند خدا را مشاهده كند؛ و اين معنا در روايات بسيار آمده است. در نهج البلاغه مي‌خوانيم: "لا تدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقائق الايمان" دل‌ها او را با حقيقت ايمان درمي‌يابند. اين درك، علم حضوري است.

مي‌توان گفت كه قلب از ديدگاه قرآن، موجودي است كه هم علم حضوري و هم علم حصولي و هم احساسات و هم ادراك و هيجان‌ها و عواطف به آن نسبت داده مي‌شود. پس، به تعبير فلسفي، يك قوّه‌ي خاص نيست.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. قرآن كريم ابزار شناخت ديگري - غير از عقل - براي انسان قائل است؛

2. قرآن كريم كاركردهايي را به قلب نسبت مي‌دهد؛ از جمله:

أ‌. ادراك: قلب مي‌تواند حقيقت را به‌صورت دقيق دريابد؛

ب‌. احساسات و عواطف: در قلب است كه اضطراب يا آرامش حاصل مي‌شود؛

ج. ايمان: در قرآن كريم جايگاه استقرار ايمان، قلب معرفي شده است؛ همچنين برخي حالات انحرافي مانند "زيغ"، "مرض"، "ختم" و "طبع" نيز در قلب اتفاق مي‌افتد؛

د. علم حضوري: دريافت حقيقت ايمان، با علم حضوري و در قلب صورت مي‌گيرد.

كاركردهايي كه قرآن به قلب نسبت مي‌دهد، عبارتند از ........

Top of Form


  ادراك، ايمان،‌ علم حضوري و تحرك؛

  ادراك، ايمان و قدرت؛

  احساسات و عواطف، ادراك، ايمان و علم حضوري؛

  ايمان، عواطف، درك درست و تحرك.

قرآن كريم چه نوع احساساتي را به قلب نسبت داده است؟‌

Top of Form


  چه مثبت، چه منفي، و خوش آمدن يا بد آمدن؛

  فقط احساسات منفي؛

  فقط احساسات مثبت؛

  احساس دشمني و بي‌تفاوتي.

كدام گزينه درست است؟

Top of Form


  "زيغ" و "ختم" از حالات تكويني قلب است؛

  قلب حقيقت ايمان را با علم اكتسابي درك مي‌كند؛

  "زيغ"، "طبع" و "ختم" از حالات انحرافي قلب است؛

  "زيغ" و "طبع" از حالات نيكوي قلب است.

گفتيم كه قرآن كريم اموري را به قلب نسبت مي‌دهد؛ از جمله ايمان، عواطف و... يكي ديگر از چيزهايي كه در آيات به قلب نسبت داده شده، گزينش است. در گزينش نيز - همانند ديگر اموري كه به قلب نسبت داده شده - نوعي ادراك به چشم مي‌خورد. در هر حال از مجموع آيات به‌دست مي‌آيد كه خداوند ابزارهايي براي شناخت آفريده كه مهم‌ترين آن‌ها، چشم و گوش و قلب است.

البته برخي علوم نيز از راه وحي به دست انسان مي‌رسد كه از راه‌هاي معمولي نمي‌توان به آن‌ها دست يافت. اين نكته نيز قابل ذكر است كه در راه وحي، انبيا واسطه رسيدن علوم به انسان مي‌شوند؛ هرچند برخي انسان‌ها نيز مي‌توانند از راه‌هاي غير عادي - غير از وحي - به علومي دست يابند.

كدام گروه برخي اخبار را از راه‌هاي غير عادي به‌دست مي‌آورند؟

Top of Form


  جامعه‌شناسان؛

  مرتاضان؛

  دانشمندان علوم تجربي؛‌

  فيلسوفان.

گزينش يك چيز از بين چند چيز، مستلزم ........

Top of Form


  سلامت جسماني است؛‌

  نزديك بودن آن‌هاست؛

  شناخت آن‌هاست؛

  توان بالايي است.

هـ . گزينش

- "لاَ يُؤَاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِيَ أَيْمَانِكُمْ وَلَكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ؛ خدا شما را به واسطه‌ي سوگندهاي سر زباني مؤاخذه نمي‌کند؛ ولي در آنچه دل‌هاتان برمي‌گزيند، شما را مورد مؤاخذه قرار مي‌دهد." (بقره، 225)

- "وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَكِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا؛ اگر در چيزي خطا كرده‌ايد، باكي نيست؛ امّا آنچه دلهاتان به عمد برگزيده (مورد مؤاخذه خواهيد بود) و خدا بخشايشگر مهربان است." (احزاب، 5)

پس هر چيزي كه نوعي ادراك در آن ملحوظ است، يا خود علم و معرفت و يا كيفيّت‌هاي علمي، همه به قلب نسبت داده مي‌شود؛ امّا چيزي كه به هيچ صورت ادراك در آن راه ندارد، به قلب نسبت داده نمي‌شود. [احساسات و عواطف هم توأم با ادراك است، محبّت را نيز آدمي درك مي‌کند.] به هر حال، از مجموع آيات استفاده مي‌شود كه خداي متعال ابزاري براي شناخت آفريده است كه مهم‌ترين آنها چشم و گوش و قلب است.

در قرآن كريم، در مورد علم انسان به صورت‌هاي ديگر نيز با لحن‌هاي ويژه‌اي ياد شده است:

"اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ؛ بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از خون بسته آفريد. بخوان كه پروردگار تو گرامي‌ترين است. آن‌كه با قلم آموخت و به آدمي آنچه را نمي‌دانست، آموزش داد." (علق، 5 ـ 1)

باري، قرآن با آن‌كه براي شناخت و دانشي كه با وسايل مختلف حاصل مي‌شود، اهميّت و عنايت ويژه‌اي قايل است، امّا دانش ديگري نيز براي انسان برمي‌شمرد كه از راه‌هاي معمولي حاصل نمي‌شود؛ از جمله علومي كه از راه وحي حاصل مي‌گردد: "الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ؛ خداوند رحمان، قرآن را تعليم فرمود." (رحمن، 2)

ما از راه عادي عالم به قرآن مي‌شويم؛ ولي پيامبر(ص) از طريق عادي عالم به قرآن نشده است. پيامبر اكرم(ص) از راه وحي به قرآن دست يافته است.

آيا علومي كه انسان از راه غير عادي بدان مي‌رسد، منحصر به طريق وحي است يا اين‌كه علوم ديگري نيز براي بشر، متصوّر است؟ از قرآن برمي‌آيد كه اين دانش‌هاي غير عادي، منحصر به وحي انبيا نبوده است؛ بلكه جز آن‌ها، كسان ديگري نيز بوده‌اند كه از راه‌هاي غير عادي عالم مي‌شده‌اند. گاهي اين‌گونه دانش، به نام "علم لدنّي" ناميده مي‌شود: "وَعَلَّمناهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا؛ و علم فراواني را از نزد خود به او آموخته بوديم." (كهف، 65)

در برخي موارد، در مورد غير انبيا نيز، تعبير وحي به‌كار رفته و مفاد آن اين است كه علمي از غير راه عادي حاصل شده است:

"وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوَارِيِّينَ أَنْ آمِنُواْ بِي وَبِرَسُولِي قَالُوَاْ آمَنَّا؛ و هنگامي كه به حواريان (عيسي) وحي كردم كه به من و رسولم ايمان آوريد، گفتند: ايمان آورديم." (مائده، 111)

ممكن است گفته شود كه در اين آيه نيز منظور اين است كه حواريان با واسطه‌ي حضرت عيسي از وحي خدا آگاه شدند؛ ولي موارد ديگري نيز هست كه اين زمينه را هم ندارد؛ مثل وحي به حضرت مريم(س) و به مادر موسي(ع): "وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ به مادر موسي وحي كرديم كه به او شير بده و چون بر جان وي بيمناك شدي، او را به دريا درافكن و نترس و غم مخور، ما او را به تو بازمي‌گردانيم و او را از پيامبران قرار مي‌دهيم." (قصص، 7)

مادر موسي، از طريق همين وحي از آينده‌ي فرزندش خبرهايي به دست آورد.

و در مورد حضرت مريم مي‌فرمايد: "إِذْ قَالَتِ الْمَلَآئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ...؛ در آن هنگام كه فرشتگان گفتند: ‌اي مريم، خداوند مژده مي‌دهد تو را به "كلمه"‌اي از خويش كه نام وي مسيح، عيسي پسر مريم است..." (آل عمران، 45)

اين علم نيز عادي نيست و اين هر دو بانوي بلند مرتبه و بزرگوار، پيامبر نبوده‌اند. پس علم منحصر به طرق عادي نيست و راه غير عادي، منحصر به انبيا نيز نيست.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. يكي از اموري كه در قرآن كريم به قلب نسبت داده شده، گزينش است؛

2. هر چيز كه نوعي ادراك در آن لحاظ شده، به قلب نسبت داده مي‌شود؛

3. خداوند ابزارهايي براي شناخت آفريده كه مهم‌ترين آن‌ها، چشم و گوش و قلب است؛

4. خداوند حقايقي را به وسيله وحي و به واسطه انبيا به دست بشر مي‌رساند؛

5. برخي انسان‌ها مي‌توانند با راه‌هاي غير عادي - غير از وحي - از موضوعاتي آگاه شوند؛

كدام گزينه درست است؟

Top of Form


  در قرآن كريم چيزي كه ادراك در آن راه ندارد، به قلب نسبت داده شده؛

  قرآن كريم آنچه نوعي ادراك در آن لحاظ شده،‌ به قلب نسبت داده است؛

  در قرآن كريم آيه‌اي به چشم نمي‌خورد كه چيزي را به قلب نسبت داده باشد؛

  قرآن كريم هر آنچه بالقوه قابل تحقق است، به قلب نسبت داده.

كدام‌يك از علوم زير از راه‌هاي عادي به‌دست نمي‌آيند؟‌

Top of Form


  عرفان؛

  فلسفه؛

  علم لدني؛‌

  مردم‌شناسي.

مهم‌ترين ابزارهاي شناختي كه در قرآن از آن‌ها ياد شده، عبارتند از:

Top of Form


  زبان،‌ گوش و چشم؛

  چشم، گوش و فكر؛

  چشم، گوش و دست؛

  چشم، گوش و قلب.

از قرآن كريم برداشت مي‌شود كه خداوند براي انسان ابزارهايي را براي به‌دست آوردن آگاهي قرار داده است. آياتي به قلب ويژگي‌هايي از جنس ادراك را نسبت داده‌اند كه مي‌فهماند قلب، از وسايل به كف آوردن علم است. در برخي آيات هم بر عقل تأكيد شده. اكنون پرسش اين است كه محدوده اين دو ابزار مهم شناخت تا كجاست و چه حقايقي در تيررس آن دو قرار مي‌گيرد. آيا با اين دو مي‌توان علوم غيبي را هدف قرار داد يا اين‌كه هيچ‌گاه نمي‌توانند علوم غيبي را شكار كنند؟

گزينه درست كدام است؟

Top of Form


  انسان مي‌تواند به وسيله عقل خود، همه حقايق جهان را دريابد؛

  عقل انسان به تنهايي نمي‌تواند همه حقايق را دريابد؛ ولي همراه قلب بر اين امر تواناست؛

  انسان به وسيله عقل و قلب نمي‌تواند همه حقايق را دريابد؛

  قلب انسان چنان قوي است كه همه حقايق را درك مي‌كند.

دريافت مصالح و مفاسد انسان ........

Top of Form


  به وسيله حواس ظاهري ممكن است؛

  به وسيله عقل،‌ قلب و وحي ممكن مي‌شود؛

  با حواس باطني ممكن است؛‌

  با رجوع به همه دانشمندان تحقق مي‌يابد.

پرسش: آيا اين اندام‌هاي ادراكي كه در اختيار همه‌ي انسان‌هاست و نيز ابزار باطني عقل، براي حصول آنچه مورد نياز انسان در زندگي اوست، كافي است و مي‌تواند با آن‌ها مفاسد و مصالح خود را تشخيص دهد و با آن‌ها هدف از آفرينش انسان كه آزمايش اوست، تحقق مي‌يابد؟

قرآن خود مي‌فرمايد كه دانشي كه به انسان‌ها اعطا شده است، دانش ناچيزي است. به عبارت ديگر، علم عادي انسان‌ها بسيار محدود است؛ زيرا هر ابزار شناخت، داراي بُرد ادراكي محدودي است. نيز تحقّق ادراك، مشروط به شرايطي است و همه وقت و همه جا اين ادراكات حاصل نمي‌شود. همچنين در ادراكات ما خطاهايي پيدا مي‌شود. در تعقّل و تفكّر نيز انسان دچار اشتباه مي‌شود.

قرآن گاه مي‌فرمايد:

- "وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً؛ جز اندكي از دانش به شما داده نشده است." (اسراء، 85)

- نيز مي‌فرمايد: "كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ؛ جهاد تكليف شماست، اگرچه براي شما ناپسند باشد؛ بسا چيزي را ناپسند مي‌داريد و همان براي شما بهترين است؛ چنان‌كه بسا چيزي را دوست مي‌داريد و براي شما بدترين است. خدا مي‌داند و شما نمي‌دانيد." (بقره، 216)

پس بي‌شك، ابزارهاي ادراكي انسان، به‌گونه‌اي نيست كه بتواند در راه تكامل وي، تمام نيازهايش را تأمين كند. و همين محدوديّت، خود دليل لزوم نبوّت است. اگر علم انسان تأمين كننده‌ي نيازهايش مي‌بود، احتياجي به وحي نبود. پس با توجّه به اين‌كه حكمت الاهي مقتضي است كه انسان مصالح و مفاسد خود را بشناسد تا آگاهانه انتخاب كند، عقل حكم مي‌کند كه بايد راه ديگري وجود داشته باشد. اين راه همان وحي الاهي است. به بيان ديگر، اگر خدا مي‌خواهد به غرض و مقصودش از آفرينش آدمي برسد [كه مي‌خواهد]، بايد راه شناخت در اختيار انسان قرار گيرد، و چون آنچه در اختيار همه‌ي انسان‌هاست كافي نيست، پس بايد راه ديگري وجود داشته باشد.

قبلاً گفتيم كه قرآن براي انسان، از يك نظر، دو نوع علم قائل است: علم عادي و علم غير عادي.

دانش عادي - چه حصولي و چه حضوري - آن است كه در اختيار همه‌ي انسان‌هاست. علم غير عادي - چه حصولي و چه حضوري - دانشي است كه ويژه‌ي برخي انسان‌هاست. علم نبوّت، از انواع علوم غير عادي است كه در اختيار پيامبران قرار مي‌گيرد و از آن‌ها به ديگران انتقال مي‌يابد. بايد توجّه داشت كه آنچه هدف آفرينش و حكمت الاهي و ساير ادلّه‌ي وحي و نبوّت اقتضا مي‌کند، اين است كه هر شناختي كه در راه تكامل حقيقي انسان ضرورت دارد و از راه عقل تأمين نمي‌شود بايد، از راه وحي تأمين گردد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديد:

1. قرآن كريم بيان مي‌كند كه به دليل محدود بودن ابزار شناخت انسان - در اثر محدوديت شرايط - علم انسان كم است؛

2. ابزارهاي ادراكي انسان نمي‌توانند همه حقايق را دريابند و در راه تكامل وي، تمام نيازهايش را برطرف سازند؛

3. اگر علم انسان تأمين‌كننده همه نيازش بود، او به وحي نيازي نداشت؛‌

4. حكمت الاهي اقتضا مي‌كند كه انسان مصالح ومفاسد خود را بشناسد تا آگاهانه انتخاب كند؛ ازاين‌رو عقل حكم مي‌كند كه بايد راه ديگري - غير از ابزارهاي شناخت انساني - وجود داشته باشد كه همان وحي الاهي است؛

5. علم نبوت، از انواع علوم غير عادي است كه در اختيار پيامبر قرار مي‌گيرد و از آن‌ها به ديگران منتقل مي‌شود.

آيه "وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الاّ قَليلاً" دلالت مي‌كند كه .......

Top of Form


  علم انسان‌ها بسيار وافر است؛‌

  به انسان علم كمي داده شده؛‌

  انسان همه حقايق را درك مي‌كند؛

  انسان گُل سرسبد همه هستي است.

چرا عقل حكم مي‌كند كه بايد راه ديگري - غير از عقل و قلب - براي شناخت وجود داشته باشد؟‌

Top of Form


  زيرا عقل و قلب در كشف حقايق به ملاك نياز دارند؛

  به اين دليل كه احساسات بر انسان غلبه مي‌كند؛

  چون حكمت الاهي مقتضي است كه انسان مصالح و مفاسد خود را بشناسد تا آگاهانه انتخاب كند و مي‌دانيم كه عقل و قلب براي اين منظور كافي نيستند؛

  زيرا اين دو زمان فراواني را براي كشف حقيقت صرف مي‌كنند.

حكمت الاهي، هدف آفرينش و ديگر ادله وحي و نبوت اقتضا مي‌كند.........

Top of Form


  عقل و قلب انسان هميشه سالم باشند و حقايق را به‌درستي دريابند؛

  قلب محل دريافت وحي باشد و انسان به وسيله آن مصالح و مفاسد را تشخيص دهد؛

  هر شناختي كه در راه تكامل انسان ضرورت دارد و از راه عقل تأمين نمي‌شود، از راه وحي در اختيار انسان قرار گيرد؛

  عقل و قلب انسان بتوانند همه حقايق را دريابند و راه سعادت را به انسان نشان دهند.

ابتلا

آزمودن، در بلا و رنج افكندن، در بلا افتادن و گرفتاري.

زيغ

«زيغ» عبارت است از ميل كردن از حق به سوي خدا «.... فأمّا الذين في قلوبهم زيغ فيبتغون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة....» (آل عمران، 7).

مرض

بيماري و پراكندگي مزاج پس از تندرستي، خلاف صحت: «في قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً» (بقره، 10)

ختم

مهر كردن چيزي، مهر نهادن بر دل كسي تا چيزي را نفهمد و از آن چيزي بر نيايد: «خَتَمَ اللهُ في قُلوبِهم وَ عَلي سَمُعِهِم وَ عَلي أبْصارِهِمْ غِشاوة‌» (بقره، 7).

طبع

طبع آن است كه چيزي را به شكلي درآوري؛ مانند طبع سكه و درهم. طبع،‌ از «ختم» اعم و از «نقش» اخص است. در آياتي از قرآن كريم آمده است كه خداوند دل‌هاي بعضي بندگان را طبع مي‌كند كه حقيقت آن، نوعي محو قابليت پذيرش ايمان است و استحقاق آن، به سبب عناد ورزيدن بنده است: «...يطبع الله علي قلوب الكافرين» (اعراف، 101) و «.... كذلك يطبع الله علي كل قلب متكبر جبّار» (غافر، 35)

علم لدني

«علم لدني» علمي است كه بنده از خدا بدون واسطه بشر يا ملك مي‌آموزد. اين اصطلاح، از قرآن گرفته شده است كه فرمود: «و آتيناه من لدنّا علماً». حقايق براي اهل قرب، به تعليم الاهي معلوم مي‌شود نه به ادله عقلي و شواهد نقلي. به‌طور كلي، علم لدني ادراك معاني و كلمات از حق است بي واسطه بشر كه بر سه قسم است: وحي، الهام و فراست.