انسان شناسی9
پس از گذراندن اين درس، با مطالب ذيل آشنا ميشويم:
1.قلمرو بحث معاد در قرآن؛
2.نسبت ميان اعتقاد به معاد و حقيقت انسان؛
3.حقيقت ويژگيهاي روح؛
4.عنصر اساسي وجود انسان و بقاي انسان؛
5.بقا و تجرد روح از ديدگاه قرآن.
شناخت مبدأ (خداشناسي) بر ايدئولوژي انسان تأثير ميگذارد؛ ولي پس از شناخت مبدأ، دو مسئله مهم و تأثيرگذار ديگر باقي ميماند: معاد و ارتباط دنيا و آخرت؛ زيرا اگر انسان را موجودي باقي فرض كنيم، اين پرسش پيش ميآيد كه آيا بين زندگي او در دنيا و زندگياش در آخرت ارتباطي وجود دارد يا نه؛ ازاينرو بايد نخست بقاي پس از مرگ و رابطه علّي و معلولي دنيا و آخرت را اثبات كرد.
اعتقاد به معاد بر اين نكته استوار است كه در آدمي حقيقتي وجود دارد كه با مرگ نابود نميشود. معاد به اين معناست كه همين فردي كه در دنياست، در قيامت زنده شده و تا ابد زنده خواهد بود. اگر در آخرت اين هماني حاكم است، چه چيزي اين هماني را سبب ميشود؟ اگر بدن ميپوسد و با بازگشتن به چرخه حيات به بدن هزاران جاندار ديگر وارد ميشود، پس چه حقيقتي در انسان وجود دارد كه شخصيت او را ثابت نگه ميدارد؟
1.به اعتقاد دانشمندان علوم تجربي، سلولهاي بدن هر چند سال يك بار عوض ميشوند؛ ولي ما شخصيت خود را ثابت ميبينيم؛ اين امر نشانه چيست؟
Top of Form
|
|
|
أ.تمركز انسان بر شخصيت خود؛ |
|
ب.وجود روح ثابت و فناناپذير در بدن انسان؛ |
|
ج.حب ذات انسان؛ |
|
د.توجه بيش از حد انسان به جسم. |
2.دو مسئله مهم و تأثيرگذار پس از شناخت خدا، عبارتند از....
Top of Form
|
|
|
أ.مسائل معاد و تبيين رابطه دنيا و آخرت؛ |
|
ب.مسائل معاد و روشن ساختن بقاي روح انسان؛ |
|
ج.تبيين مسائل معاد و روشن ساختن نحوه زندگي انسان؛ |
|
د.بررسي مسائل معنوي و مادي انسان در دنيا. |
پس از شناخت مبدأ و مسائل مربوط به آن (خداشناسي) كه در ايدئولوژي مؤثر است، دو بحث مهم باقي است:
1.بررسي مسائل مربوط به معاد، از اين جهت كه انسان موجودي داراي حيات جاودانه است؛
2.تبيين رابطه اين زندگي موجود با آن زندگاني جاودانه؛ زيرا اگر فرض شود كه آدمي داراي دو نوع زندگي است كه هيچ ربطي با هم ندارند، اعتقاد به زندگي دوم نميتواند نقشي در جهت دادن به زندگي اول داشته باشد؛ مثل كسي كه در شهري شهرت، اعتبار، خويشان، سرمايه و خانهاي دارد و به شهري دوردست ميرود كه در آنجا فاقد همه آنهاست و در آنجا بايد از نو براي تأمين نيازمنديهايش تلاش كند. پس وقتي اعتقاد به معاد ميتواند نقش دقيق خود را در تعيين مسير زندگي بازي كند كه بدانيم اين زندگي با زندگي آخرت، رابطه دقيق و صحيحي دارد و ميتوان براي آنجا، در همين جا كاري كرد و به قول سعدي: برگي از پيش فرستاد.
برگ سبزي به گور خويش فرست كس نيارد ز پس، تو پيش فرست
باري، آنچه كه اثبات آن براي ما مهم است، دو چيز است:
1.نخست بايد بقاي آدمي را در دنياي پس از مرگ اثبات كرد؛
2.دوم رابطه علّي و معلولي بين اين دو زندگي را بايد ثابت نمود.
معاد
بحث معاد در قرآن بسيار گسترده است؛ چنانكه ميتوان ادّعا كرد يك سوّم قرآن دراينباره است؛ امّا ما به آنچه در بحث انسانشناسي بيشتر مورد نياز است ميپردازيم.
اصولاً اعتقاد به معاد مبتني است بر اينكه در انسان حقيقتي وجود دارد كه با متلاشي شدن و فناي بدن از بين نميرود؛ زيرا معناي معاد اين است كه هر فردي كه در اين عالم بهوجود ميآيد، همين فرد در رستاخيز زنده ميشود و تا ابد زنده خواهد بود. پس بين اين انسان و انساني كه در آخرت زنده ميشود «هوهويت» و «اينهماني» برقرار است.
چرا و به چه لحاظ ميگوييم اين همان است؟ ما در صورتي ميتوانيم وحدت بين اين موجود و آن موجود را تعقّل كنيم كه عنصر اساسي مشتركي بين اين دو وجود داشته باشد. اين عنصر اساسي به اين معناست كه شخصيت هر انساني، وابسته به اوست، وگرنه در همين عالم نيز موادّي به موادّ ديگر تبديل ميگردد و جهت يا جهات مشتركي هم بين آنها هست؛ امّا در همان حال، «هوهوّيت» و يا «اينهماني»، در آنها محفوظ و صادق نيست. روي خاك باغچه كود و آب ميدهيم و دانه گل ميكاريم، گلي ميرويد، گرچه به يك معنا ميتوان گفت كه همان كود و خاك و آب تبديل به گل شده است؛ امّا آيا اين شخصيت گل، همان شخصيت كود است؟ ميدانيم كه اينجا، دو هويت موجود است و هيچگاه نميتوان گفت: گل همان كود است. خواص كود در آن نيست، چنانكه خواص گل هم در كود نيست.
آيا اگر انسان به همين گونه تبديل به انسان ديگري شود؛ بميرد، بپوسد، اجزاي بدن تبديل به موادّ شيميايي ديگري شوند و جذب مواد گياهي گردند و سپس آن گياه بهصورت غذايي درآيد و انساني ديگر آنرا بخورد و نطفه انساني ديگر از آن منعقد گردد، آيا ميتوان گفت اين انسان جديد، همان انسان هزار سال پيش است؟ نه، نميتوان گفت؛ زيرا خصوصيات اين انسان غير از ديگري است. شخصيت، هويت، شعور، احساسات و اعتقادات، هر يك ويژه خود او بوده است. پس اگر قرار باشد انسان پس از متلاشي شدن بدنش، دوباره به همان صورت كه بوده است زنده شود و همو باشد، چيزي بيشتر از اشتراك مادّه لازم است. چه وقت ميتوان گفت انسان شخصاً دوباره زنده شده است؟ وقتي كه روح باقي باشد و به هنگام زنده شدن همان شخص، روح به بدن تعلّق بگيرد. حال چه اندازه لازم است اجزاي آن بدن قبلي باقي باشد، مسئله ديگري است.
در همين دنيا هم سلولهاي بدن ما دائماً ميميرند و سلولهاي جديدي جاي آن را ميگيرند. حتّي در مورد سلولهاي مغز هم كه ميگويند عوض نميشوند، با تغذيه، مادّه آنها دگرگون ميشود.
به هر حال در طول چند سال، تمام اجزاي بدن عوض ميشود؛ ولي شخصيت همچنان محفوظ است.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1.پس از شناخت مبدأ (خداشناسي)، دو بحث مهم و تأثيرگذار در ايدئولوژي عبارت است از:
أ.مسئله معاد و بقاي روح انسان؛
ب.رابطه زندگي دنيا با زندگاني آخرت.
2.قرآن بر مسئله معاد فراوان تكيه كرده و حدود يك سوم آيات آن در اين خصوص است؛
3.معاد به اين معناست كه همين فردي كه در دنياست، در آخرت زنده ميشود؛
4.براي تحقق «اينهماني» در آخرت، بايد حقيقتي در انسان وجود داشته باشد كه با مرگ و پوسيدن بدن نابود نشود.
1.از ديدگاه قرآن مسئله معاد چنان اهميتي دارد كه ....
Top of Form
|
|
|
أ.همه آيات بدان اشاره دارند؛ |
|
ب.در دو سوم آيات از آن گفتوگو كرده است؛ |
|
ج.در نيمي از آيات قرآن بدان اشاره شده است؛ |
|
د.حدود يك سوم آيات درباره معاد بحث ميكنند. |
2.معناي معاد، عبارت است از ....
Top of Form
|
|
|
أ.دميده شدن روح انسان در كالبدي شريفتر از بدن دنيايي؛ |
|
ب.زنده شدن همين شخصي كه در دنيا ميزيسته است (اينهماني)؛ |
|
ج.بازگشتن روح و بقاي آن بدون بدن دنيايي؛ |
|
د.متحد شدن روح با بدني ديگر در آخرت. |
3.اعتقاد به معاد بر چه نكته اساسي تكيه دارد؟
Top of Form
|
|
|
أ.زنده شدن همه موجودات و حسابرسي از موجودات مكلف؛ |
|
ب.اعتقاد به توانايي خداوند بر زنده كردن مردگان؛ |
|
ج.در انسان حقيقتي وجود دارد كه با مرگ و پوسيدن بدن نابود نميشود؛ |
|
د.راه يافتن انسانهاي نيكوكار به بهشت و راه يافتن انسانهاي بدكار به جهنم. |
گفتيم كه معاد بر اين نكته استوار است كه در انسان حقيقتي نابودنشدني وجود داشته باشد تا در آخرت به جسم زنده شده تعلق گيرد و «اينهماني» محقق شود. اين در حالي است كه عدهاي با استناد به برخي روايات معتقدند پيش از رستاخيز، همه چيز – حتي روح انسان – نابود ميشود و خداوند دوباره آن را زنده ميكند. اين عقيده تا چه حد ميتواند درست باشد؛ آيا واقعاً روح انسان نيز – همانند ديگر موجودات – از بين رفته و دوباره حيات مييابد؟ در اين قسمت پاسخ اين پرسش را پي ميگيريم.
1.اگر روح انسان نابود شود و خداوند دوباره در آخرت آن را بيافريند؛ .....
Top of Form
|
|
|
أ.روح آفريده شده، چيز جديدي است و همان روح پيشين نيست؛ |
|
ب.آن روح قابليت زيستن را ندارد؛ |
|
ج.روح جديد با بدن سازگار نيست؛ |
|
د.انسان دچار سردرگمي ميشود. |
پس قوام مسئله معاد و ايستايي آن به اين است كه ثابت شود در انسان چيزي بهجز بدن نيز هست كه فناناپذير است و «عندالله» و «في خزائن الله» باقي ميماند. برخي بدون توجّه دقيق، برآنند كه اگر بگوييم روح نيز فاني است و خدا دوباره آن را ميآفريند، اين نيز «معاد» محسوب ميشود. اينان به برخي از روايات كه ميگويد پيش از رستاخيز همه چيز نابود ميشود و خدا همه چيز را از نو ميآفريند، استناد ميکنند؛ ولي حقيقت اين است كه چنين چيزي ديگر معاد نيست؛ زيرا معاد، عود و بازگشت شيء موجود است. پس اگر چيزي نابود گردد و موجود جديدي (هرچند شبيه آن و درست مانند آن) خلق گردد، ديگر همان اوّلي نخواهد بود و ديگر وحدت باقي نيست.
معاد وقتي معنا پيدا ميکند كه انسان روحي داشته باشد كه مستقل از بدن باقي بماند و دوباره به بدن بازگردد. پس اگر بگوييم اصلاً روحي در بين نيست، يا اگر هست مستقل از بدن باقي نميماند و با فناي جسم از بين ميرود، يا حتي اگر بگوييم پس از مدتي از بين ميرود؛ در همه اين احوال، «معاد» ديگر معناي حقيقي پيدا نميکند.
اگر ظاهر برخي آيات يا روايات - بر حسب نظر نخستين - شامل همه چيز گردد، ادلّه عقلي و نقلي موجود است كه مراد همه اشياي مادّي است؛ امّا چيزهايي كه نزد خداست، از بين رفتني نيست:
مَا عِندَكُمْ ينفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ (نحل، 96) آنچه نزد شماست فاني ميشود؛ امّا آنچه نزد خداست باقي است.
براي تحقّق معاد، سه چيز لازم است: يكي آنكه اثبات كنيم كه در انسان چيزي غير از بدن وجود دارد. دوم آنكه آن چيز مستقل از بدن، ميتواند باقي بماند. سوّم اينكه انسانيت انسان به همين روح اوست؛ يعني علاوه بر اينكه بايد روح و نيز بقاي آن ثابت شود، بايد ثابت گردد كه تمام فعليت انسان، همين روح است و كافي نيست كه بگوييم يك جزء انسان، اليالابد باقي ميماند؛ بنابراين وقتي ميتوانيم عقلاً معتقد به بقاي انسان و معاد باشيم كه اين سه چيز را درباره روح بپذيريم.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1.برخي با استناد به پارهاي روايات همه چيز – حتي روح انسان – را نابود شدني ميدانند و معتقدند خداوند در رستاخيز دوباره روح انسان را ميآفريند؛
2.اين اعتقاد درست نيست؛ زيرا معاد به معناي بازگشت شيء موجود است؛ پس اگر چيزي نابود شود و دوباره به عالم حيات پا گذارد، همان شيء اول نخواهد بود؛
3.معاد وقتي معنا پيدا ميكند كه انسان روحي داشته باشد كه مستقل از بدن باقي بماند و دوباره به بدن بازگردد؛
4.ظاهر برخي آيات و روايات دلالت ميكنند كه همه چيز نابود ميشوند؛ اما ادله عقلي و نقلي دلالت ميكنند كه مقصود، نابودي همه اشياي مادي است؛
5.براي تحقق معاد، سه چيز لازم است: اثبات وجود چيزي (روح) در انسان غير از بدن، اثبات استقلال آن چيز از بدن و اثبات اين كه انسانيت انسان، به روح است.
1.معناي معاد عبارت است از:
Top of Form
|
|
|
أ.بازگشت روح به بدن پس از نابودي؛ |
|
ب.بازگشت به صورت مطلق؛ |
|
ج.بازگشت شيء معدوم؛ |
|
د.بازگشت شيء موجود. |
2.ظاهر برخي آيات و روايات بر نابودي همه چيز – از جمله روح انسان - دلالت ميكنند؛ اين دسته آيات و روايات چگونه توجيه ميشوند؟
Top of Form
|
|
|
أ.بايد از ظاهر اين گروه از آيات و روايات دست برداشت؛ زيرا نميتوان آنها را پذيرفت؛ |
|
ب.توجيه آنها امكانپذير نيست؛ |
|
ج.ادله عقلي و نقلي دلالت ميكنند كه مقصود، نابودي همه اشياي مادي است؛ |
|
د.ظاهر اين آيات و روايات حجت نيستند. |
3.براي تحقق معاد، اثبات چند چيز ضرورت دارد؟
Top of Form
|
|
|
أ.چهار چيز: اثبات بقاي انسان، اثبات وجود عالم آخرت، اثبات قابليت بازگشت روح و اثبات اينكه بدن دوباره خلق ميشود؛ |
|
ب.سه چيز: اثبات وجود چيزي (روح) در انسان غير از بدن، اثبات استقلال آن چيز از بدن و اثبات اينكه انسانيت انسان، به روح است؛ |
|
ج.دو چيز: اثبات وجود روح و اثبات تجرد آن؛ |
|
د.يك چيز: اثبات وجود روح غير از بدن. |
با نگاهي به جسم انساني كه جان سپرده و مقايسه آن با انساني كه در حال سخن گفتن است، ميتوان تفاوت آن دو را آشكارا دريافت؛ ولي چه عاملي سبب شده كه يكي بدون حركت روي زمين افتاده وديگري به فعاليت بپردازد؟ بايد چيزي در وجود وي باشد كه در جسم بيحركت وجود ندارد. اين حقيقت را همه پذيرفتهاند؛ اما چيزي از جسم بيحركت جدا شده، آيا ميتواند به تنهايي ادامه حيات دهد و باقي بماند؟ راستي اگر بخواهيم بين اين دو (جسم و آنچه از وي جدا ميشود: روح) يكي را اصيل بدانيم، بايد به نفع كدام رأي دهيم؟ يعني كداميك از اين دو بايد باشد تا ديگري را در كنارش بتواند باقي بماند؟ در اين قسمت پاسخ اين پرسشها را پي ميگيريم.
1.كدام گزينه را درست ميدانيد؟
Top of Form
|
|
|
أ.بيشتر انسانها از روح ميترسند؛ |
|
ب.بيشتر انسانها وجود روح را انكار ميكنند؛ |
|
ج.همه انسانها به وجود روح اعتقاد دارند؛ |
|
د.همه انسانها وجود روح را نميپذيرند. |
وجود و بقاي روح
شكّي نيست كه انسان زنده، با موجود بيجان، فرق ميکند؛يعني چيزي اضافه دارد. آدمي كه ميميرد، يك لحظه پس از مرگ با لحظهاي پيش از آن چيزي كمتر دارد. هيچ انسان عوام يا حتّي كودني نميگويد كه روح اصلاً وجود ندارد. حتّي متعصّبترين ماترياليستها نيز منكر روح بهطور كلي نيستند؛ يعني نميگويند كه بين موجود جاندار و بيجان فرقي نيست؛ بلكه آنها روح را بهگونهاي تفسير ميکنند كه خطاست. اينان ميگويند روح از خواص مادّه يا مغز است؛ لذا با فساد مادّه، روح هم فاسد ميشود؛ امّا نظر صحيح آن است كه روح، جوهري است كه ميتواند مستقل از مادّه باقي بماند.
انسانيت انسان، به روح اوست؟
شكي نيست كه قرآن، انسان را مركّب از روح و بدن ميداند. روشنترين آيات در اين زمينه، آيات خلقت نخستين انسان است كه در آنها تعبير «نفخ روح» به كار رفته است:
فَإِذَا سَوَّيتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ (حجر، 29 و ص، 72) پس چون او را بههنجار و موزون كردم و در او از روح خود دميدم، بر او سجده بريد!
از اين آيات ميخواهيم استفاده كنيم كه حقيقت روح، چيزي غير از بدن است و تا آن نباشد، انسان بهوجود نميآيد. كرامتي كه خدا به انسان مرحمت فرمود و مظهر آن امر به سجده فرشتگان در برابر اوست، در نكته «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» نهفته است، وگرنه بدنِ تنها لياقت آن سجده را ندارد.
دو نكته
نكته نخست آنكه اگر روح مثل بدن، داراي احكام مادّه باشد، زوالپذير است و براي اعتقاد به معاد كافي نيست.
نكته دوم آنكه اگر روح را عنصر اساسي در وجود انسان ندانيم كه با بقاي آن، انسانيت انسان باقي باشد و تأثير آن را در تحقّق انسان، همسنگ بدن بشماريم، بايد با متلاشي شدن بدن، هويت انساني شخص نابود شود؛ زيرا هر چيزي كه مركّب از دو جزء باشد و شيئيت آن، وابسته به هر دوي آنها باشد، با نابود شدن يكي از آنها «كلّ» نابود ميشود: «الكلّ ينتفى بانتفاء بعض اجزائه»؛ چنانكه آب با نابود شدن يكي از اجزاي آن (اكسيژن يا هيدروژن) نابود ميشود و ديگر چيزي به نام آب نخواهيم داشت. در صورتي كه اوّلاً در اين دنيا هم اجزاي بدن تدريجاً از بين ميرود و پس از چند سال هيچيك از سلولهاي گذشته عيناً باقي نميماند، بدون اينكه ضرري به بقاي انسان با هويت انسانياش بزند، و ثانياً با مرگ و متلاشي شدن بدن هم هويت انساني شخص از بين نميرود و قبل از قيامت و بازگشت روح به بدن هم محفوظ است و آثار و لوازم خودش را خواهد داشت.
از اينجا نيز ميتوان فهميد كه وجود روح، از سنخ وجود بدن نيست و تركيب انسان از روح و بدن، مانند تركيب چيزي از دو عنصر مادّي نميباشد.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1.معتصبترين مادهگرايان نيز بين موجود جاندار و بيجان فرق مينهند؛
2.مادهگرايان روح را از خواص ماده يا مغز ميدانند كه با فساد ماده از بين ميرود؛
3.ديدگاه درست آن است كه روح ميتواند مستقل از بدن باقي بماند؛
4.از آيات قرآن برميآيد كه حقيقت انسان، به روح اوست و تا اين حقيقت نباشد، انسان بهوجود نميآيد؛
5.اگر روح را عنصري مستقل از بدن ندانيم – بلكه آن را مادي فرض كنيم – با نابودي جسم، هويت انساني شخص از بين ميرود؛ درحاليكه در همين دنيا بارها سلولهاي بدن طي سالهاي متمادي تغيير ميكنند؛ ولي هويت انساني باقي است.
1.مادهگرايان چه تفسيري از روح ارائه ميكنند؟
Top of Form
|
|
|
أ.معتقدند روح و بدن در يكديگر تأثير ميگذارند؛ |
|
ب.روح را عنصري جداي از بدن ميدانند؛ |
|
ج.آن رااز خواص ماده يا مغز ميدانند كه با فساد ماده نابود ميشود؛ |
|
د.آنان به بقاي روح معتقدند. |
2.آيه شريفه «فَاذا سَوّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فيه مِنْ روُحي فَقَعوُا لَهُ ساجِدين» دلالت ميكند كه....
Top of Form
|
|
|
أ.همه فرشتگان پس از نفخ روح به انسان، بر وي سجده كردند؛ |
|
ب.خداوند روحي از فرشتگان را در كالبد انسان دميد؛ |
|
ج.نفخ روح پيش از كامل شدن بدن صورت پذيرفت؛ |
|
د.حقيقت روح چيزي است غير از بدن و تا روح نباشد، انسان بهوجود نميآيد. |
3.چرا با عوض شدن سلولهاي بدن طي ساليان متمادي، هويت انساني ما تغيير نميكند؟
Top of Form
|
|
|
أ.زيرا انسان براي خود در اجتماع، شخصيت اجتماعي به دست آورده است؛ |
|
ب.چون هويت انساني انسان، به روح اوست و روح تغييرناپذير است؛ |
|
ج.به اين دليل كه انسانها دوست نميدارند هويتشان تغيير كند؛ |
|
د.ازاينرو كه شخصيت فردي، امري ثابت است. |
بيان شد كه اثبات معاد بر اثبات وجود روح و بقاي آن تكيه دارد. حال به آيات نظر ميافكنيم و نظر قرآن را در اين خصوص جويا ميشويم.
قرآن كريم در آيات متعدد به وجود و بقاي روح اشاره دارد؛ از جمله آياتي كه «توفي» (دريافت كامل) انسان را مطرح ميكنند. اين دسته از آيات بيان ميكنند كه خدا، فرشته مرگ و ياران او هنگام موت، انسان را دريافت ميكنند؛ پس چيزي هست كه دريافت ميشود و نزد فرشته مرگ باقي ميماند. آيات ديگري نيز بر اين مهم دلالت ميكنند كه در متن بدان ميپردازيم.
1.منكران معاد معتقدند كه پس از مرگ انسان در زمين گم ميشود؛ ولي قرآن پاسخ ميدهد ....
Top of Form
|
|
|
أ.بدنتان باقي ميماند؛ |
|
ب.فرشته مرگ، شما را دريافت ميكند؛ |
|
ج.روح و بدنتان باقي ميماند؛ |
|
د.نبايد چنين اعتقادي داشته باشيد. |
در قرآن كريم آيات بسياري وجود دارد كه بر وجود روح دلالت ميکند. از روشنترين آنها، آيهاي است كه از قول منكران معاد، شبههاي را ذكر ميفرمايد و به آن پاسخ ميدهد:
وَقَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِي الْأَرْضِ أَئِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ (سجده، 10) گفتند: زماني كه ما در زمين گم شديم، آيا بار ديگر آفرينش جديدي خواهيم داشت؟
سپس ميفرمايد:
قُلْ يتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ (سجده، 11) ]در پاسخ آنها[ بگو: ملك الموت (فرشته مرگ) كه بر شما مأمور شده است، شما را ميگيرد و سپس به سوي پروردگار بازگردانيده ميشويد.
پيداست كه منكران معاد - دستكم آنها كه در اين آيه به آنها اشاره شده است - معتقد بودند كه انسان همين بدن است و چون مُرد و بدنش متلاشي شد، ديگر گم ميشود و زنده نخواهد شد. و امّا اينكه آيا توجّه به اشكال عقلي مسئله داشتهاند يا تنها از روي بعيد شمردنْ چنين ميگفتهاند، ظاهراً متفاوت بودهاند. افراد دقيق و عميقتر، شبهه عقلي داشتند؛ امّا عموم مردم تنها از جهت بعيد بودن چنان اظهار ميكردهاند.
امّا شبهه عقلي مسئله، چيزي شبيه مسئله «محال بودن اعاده معدوم» است. وقتي معدوم شديم و بدنمان متلاشي شد، ديگر نيستيم؛ چگونه دوباره زنده ميشويم؟
به هر حال خداوند در پاسخ اين شبهه ميفرمايد: گُم نميشويد، فرشته مرگ شما را ميگيرد؛ يعني آنچه شما هستيد، فاني نميگردد و نزد فرشته مرگ محفوظ است؛ بنابراين شما باز هم وجود داريد و خدا شما را برميگرداند و زنده ميکند. اين آيه بهروشني دلالت دارد بر اينكه در انسان غير از بدن چيزي وجود دارد كه ملك الموت آن را دريافت ميکند.]توفّي به معناي گرفتن و دريافت كردن است.[
پس چيزي در انسان هست كه فرشته آن را دريافت ميکند. همان چيزي كه به آن ميتوان «شما» ]كُم[ خطاب كرد؛ يعني علاوه بر اثبات وجود روح و بقاي آن، اثبات ميكند كه هويت و شخصيت به همان روحي است كه نزد ملك الموت ميماند.
آيات ديگري نيز وجود دارد كه در آنها لفظ «توفّي» بهكار رفته است؛ ولي برخي به ملك الموت و يا ملائكة الله و يا رسل الله نسبت داده شده است و برخي به خود خدا. قبلاً گفتيم كه نسبت دادن فعل به چند فاعل هنگامي كه در طول هم باشند، اشكالي ندارد. پس روح را هم خدا دريافت ]توفّي[ ميکند (در يك مرحله عاليتر)، و هم ملك الموت و هم رسل كه اعوان ملكالموتند:
اللَّهُ يتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيهَا الْمَوْتَ وَيرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى (زمر، 42) خدا روح افراد را هنگام مرگ ميگيرد و نيز كساني كه نمردهاند، هنگام خواب. پس آنرا كه مرگش فرا رسيده، نگه ميدارد و ديگري را تا سرآمد معيني رها ميکند ]يا به بدن ميفرستد[.
از اين آيه استفاده ميشود كه گرفتن جان، دو نوع است: يكي در حال مرگ كه موجب انقطاع كامل روح از بدن ميشود، و ديگر در حال خواب كه انقطاع ناقصي حاصل ميگردد. در هر دو حال، خداست كه آنچه را شخصيت و نفسيتِ انسانها به آن است، اخذ ميکند و تعبير «يمسك» صراحت دارد در اينكه چيزي هست كه آن را نگه ميدارد.
آيه ديگر:
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا ... (نساء، 97) آنان كه بر خود ستم ورزيدند و از حق منحرف شدند، هنگامي كه فرشتگانِ مرگ به سراغشان ميآيند و به آنها ميگويند: در چه حالي بوديد؟ ميگويند: ما را در اين سرزمين، ضعيف نگه داشته بوديم (يعني تحت نفوذ ديگران بوديم و آنان مانع از انجام وظايفمان ميشدند) فرشتگان جواب ميدهند: مگر زمين خدا گسترده نبود، چرا هجرت نكرديد؟
ظاهر اين است كه اينان از اين عالم رفتهاند و اين گفتوگوي پس از مرگ است. اگر انساني پس از مرگ باقي نباشد، فرشتگان با كه سخن ميگويند؟ پس چيزي هست كه انسانيت انسان به همان است و مورد مكالمه و خطاب قرار ميگيرد.
آيه ديگر:
الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُاْ السَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَى إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ * فَادْخُلُواْ أَبْوَابَ جَهَنَّمَ ... (نحل، 28 و 29)
كساني كه به خود (با تكبر به حقّ كه از ذيل آيه «فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ» برميآيد) ستم كردند، وقتي جانشان را ميگيرند، از در صلح درميآيند و ميگويند: ما كار بدي نكردهايم. خدا جواب ميدهد: آري، خدا ميداند كه شما چه كارهايي كردهايد. و سپس ادامه ميدهد: «فَادْخُلُواْ أَبْوَابَ جَهَنَّمَ» حال به كيفر اعمالتان در آستانه دوزخ درآييد.
جمله «به ابواب دوزخ درآييد» شايد اشاره است به اينكه پس از مرگ بيدرنگ وارد دوزخ نميشوند؛ بلكه در آستانه دوزخ ميمانند تا در رستاخيز وارد دوزخ شوند. اين نظر، با آيات ديگري تأييد ميشود. در روايات هم آمده است كه در عالم برزخ، دري از جهنم به روي آنان گشوده ميشود تا لهيب آن به آنها عرضه شود. چنانكه براي آنان كه اهل بهشتند، دري از بهشت به رويشان باز ميشود؛ بنابراين اگر گاهي در مورد برزخ هم بهشت و جهنّم اطلاق شده، بهشت و جهنّم ديگري غير از بهشت و جهنّم ابدي است.
برخي نيز گفتهاند كه «جنّتان» ]دو بهشت[ كه در سوره الرّحمن آمده است، اشاره به همين دوگونه بهشت است كه يكي در عالم برزخ و ديگري در عالم قيامت ميباشد. باري، شاهد ما گفتوگوي خدا با چيزي است كه پس از مرگ ميماند و بدن نيست؛ زيرا بدن مرده، قدرت تكلّم ندارد. پس بايد چيزي باشد كه مورد خطاب قرار ميگيرد. پس هم اثبات ميشود روحي هست و هم پس از مرگ باقي است و هم انسانيت انسان به اوست.
آيه ديگر:
الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ طَيبِينَ يقُولُونَ سَلامٌ عَلَيكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (نحل، 32) هم آنان كه فرشتگان روحشان را ميگيرند درحاليكه پاك و پاكيزهاند. به آنها ميگويند: سلام بر شما، وارد بهشت شويد به خاطر اعمالي كه انجام ميداديد.
در مقابل ستمگران به خويش، طيبين قرار دارند كه چون فرشتگان جان آنان را ميگيرند، به آنها ميگويند: سلامٌ عليكم. روشن است كه اين گفتوگو هم با بدن نيست.
قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يا لَيتَ قَوْمِي يعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (يس، 26 و 27) به او گفته شد: «وارد بهشت شو». گفت: اي كاش قوم من ميدانستند كه پروردگارم مرا آمرزيد و از گراميداشتگان قرار داد.
آيه فوق مؤمني را ياد ميکند كه در دنيا مردم را به خدا دعوت ميكرد؛ ولي مردم نميپذيرفتند و استهزا ميكردند تا اينكه مرگش درميرسد و به او گفته ميشود: به بهشت درآي. و او ميگويد: كاش مردم ميدانستند كه سرانجام من به كجا كشيد. اگر آنان نيز از من پيروي ميكردند به همين فرجام نيك ميرسيدند.
يا أَيتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيةً مَّرْضِيةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي (فجر، 27ـ30) اي كه داراي مرتبه كمال نفساني «اطمينان» هستي، به سوي خدايت بازگرد.
اين آيه بهروشني دلالت دارد بر اينكه شخصيت نفس پس از مرگ باقي است و مورد خطاب محبّتآميز الاهي قرار ميگيرد.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1.آيات فراواني در قرآن كريم بر وجود روح دلالت ميكنند؛
2.در آيهاي قرآن از قول منكران معاد بيان ميكند كه آنان زنده شدن دوباره را نميپذيرفتند. پاسخ قرآن اين است كه انسان با مرگ نابود نميشود؛ بلكه فرشته مرگ روح انسان را دريافت ميكند؛
3.در آيات بسياري انسانهاي بهشتي يا جهنمي مورد خطاب قرار ميگيرند كه بهروشني بر وجود و بقاي روح دلالت ميكند؛
4.در آيهاي نيز دريافت روح را هنگام مرگ و هنگام خواب به خدا نسبت ميدهد؛ ولي آنان كه مرگشان فرا نرسيده، دوباره روح به بدنشان بازگردانده ميشود. اين نكته نيز بر وجود و بقاي روح دلالت ميكند.
1.آيه شريفه «اللُه يتَوَفّي الأنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها فَيمْسِكُ ....» چگونه بر وجود روح دلالت ميكند؟
Top of Form
|
|
|
أ.به اين صورت كه خداوند، خود مأمور گرفتن آنها شده؛ |
|
ب.چون نام خواب در اين آيه آمده، بر وجود روح دلالت ميكند؛ |
|
ج.حتماً چيزي هست كه خداوند آن را نگه ميدارد؛ |
|
د.با تعبير مرگ، وجود روح اثبات ميشود. |
2.در برخي آيات فرشتگان انسانهاي بهشتي يا جهنمي را مورد خطاب قرار ميدهند كه....
Top of Form
|
|
|
أ.اين خطاب نشانه وجود و بقاي روح است؛ زيرا بايد چيزي باشد كه فرشتگان آنها را مورد خطاب قرار دهند؛ |
|
ب.اين نكته نشان از مقام والاي بهشتيان و فرومايگي جهنميان دارد؛ |
|
ج.هشداري است براي انسانها تا در دنيا نلغزند؛ |
|
د.بشارتي است براي نيكوكاران. |
در قسمت پيشين براي اثبات وجود و بقاي روح به آياتي از قرآن كريم استناد كرديم. در اين قسمت نيز به بخش ديگري از آيات تمسك ميكنيم كه اين موضوعات را مطرح ميسازند: خطاب فرشتگان به ستمگران و امر به اخراج نفس خود هنگام مرگ، بشارت بهشت به مؤمنان مقاوم هنگام مرگ، گفتوگوي كافران با خدا و درخواست بازگشت به دنيا و حيات شهدا. هر يك از آياتي كه موضوعات بالا را طرح ميكنند، به تنهايي بر وجود و بقاي روح دلالت ميكنند.
1.روح انسان پس از آنكه از بدن جدا ميشود، به چه عالمي پا مينهد؟
Top of Form
|
|
|
أ.عالم قيامت؛ |
|
ب.عالم برزخ؛ |
|
ج.بهشت؛ |
|
د.دوزخ. |
2.قرآن بيان ميكند كه فرشتهها هنگام مرگ، به كافران دستور ميدهند كه خودتان را خارج كنيد؛ پس ....
Top of Form
|
|
|
أ.آنان اين دستور را ناديده ميگيرند؛ |
|
ب.معلوم ميشود انسانيت آدمي به چيزي جز بدن اوست؛ |
|
ج.روح در كافران وجود ندارد؛ |
|
د.كافران روحي آلوده دارند. |
وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلآئِكَةُ بَاسِطُواْ أَيدِيهِمْ أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ الْيوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيرَ الْحَقِّ وَكُنتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (انعام، 93) و اگر ستمگران را در سكرات مرگ ببيني كه فرشتگان دستها را گشودهاند و بر سرشان ايستاده و به آنان ميگويند: جان بكنيد! عذاب خواركنندهاي خواهيد داشت به خاطر آنچه نادرست درباره خدا ميگفتيد و نسبت به آيات او تكبّر ميورزيديد.
در اين آيه ميفرمايد: خودتان را خارج كنيد؛ پس به حكم اين تعبير، انسانيت آدمي به چيزي جز بدن اوست كه ميگويد آنرا خارج كنيد.
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ (فصّلت، 30)
از ذيل آيه برميآيد كه مربوط به هنگام مرگ است. ميفرمايد: آنانكه گفتند پروردگار ما «الله» است و پاي آن ايستادند، ]به هنگام مرگ[ فرشتگان بر آنان فرود آيند و گويند: نهراسيد و غمگين مباشيد. بشارت باد شما را به بهشتي كه از پيش به شما وعده داده شده بود.
كاربرد ماضي بعيد (كُنتُمْ تُوعَدُونَ) دلالت دارد بر اينكه آيه، مربوط به موت است؛ زيرا ميگويد «وعده داده شده بوديد» و اگر مربوط به دنيا بود، ماضي بعيد مناسبتي نداشت. اين نكته در روايات نيز مورد تأكيد واقع شده است.
حَتَّى إِذَا جَاء أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يوْمِ يبْعَثُونَ (مؤمنون، 99 و100) چون به يكي از آنان ]كافران[ مرگ دررسد ميگويد: پروردگارا مرا بازگردان شايد جبران كارهاي گذشته را با كردار نيك بكنم. هرگز! در اين آرزو خواهد ماند كه از پسِ پشتِ آنان برزخي است تا روز رستاخيز.
از اين عبارت معلوم ميگردد كه از مرحله و نشئهاي گذشته و وارد مرحلة ديگر شده است؛ زيرا ميگويد: مرا برگردانيد. اين آيه كه بر وجود برزخ دلالت دارد و نيز گفتوگوي انسان را پس از مرگ ذكر ميکند، شاهد بر اين است كه انسان پس از مرگ باقي است، آرزو دارد، فكر ميکند، حرف ميزند و جواب ميشنود. پس شخصيت انسان به همان چيزي است كه پس از مرگ باقي است.
وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ * النَّارُ يعْرَضُونَ عَلَيهَا غُدُوًّا وَعَشِيا وَيوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ (مؤمن، 45 و 46) ... فرعونيان پس از مرگ و پيش از برپا شدن قيامت، صبح و شب بر آتش عرضه ميشوند و به هنگام رستاخيز به عذاب سختتر (و نهايي) وارد ميگردند.
از آيات ديگري كه دلالت بر اين مطلب ميکنند، آياتي است كه دلالت بر حيات شهدا دارد:
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ (بقره، 154) به آنان كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مگوييد؛ كه زندهاند؛ ولي شما نميفهميد.
آيه ديگر در همين زمينه روشنتر است:
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْياء عِندَ رَبِّهِمْ يرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلاَ هُمْ يحْزَنُونَ (آل عمران، 169 و170) مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند؛ كه زندهاند و نزد پروردگارشان روزي ميبرند و از آنچه خدا بديشان از فضل خويش مرحمت فرموده است، شادمانند. و به كساني كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند و در پياند، بشارت ميدهند كه بيمي برايشان نخواهد بود و نيز محزون نخواهند شد.
روشن است كه زندگي پس از مرگ براي شهيدان يك حيات و زندگي ويژه و بسيار مطلوب است و تعبير قرآن كه ميفرمايد در نزد پروردگارشان روزي ميبرند، به اين نكته اشاره دارد.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1.برخي آيات بيان ميكنند كه هنگام مرگ، فرشتگان به كافران دستور ميدهند كه نفس خود را خارج كنيد؛ پس معلوم ميشود انسانيت آدمي، به چيزي غير از بدن اوست؛
2.قرآن كريم گزارش ميدهد كه فرشتگان هنگام مرگ مؤمنان به آنان بهشت را بشارت ميدهند، كه خود دلالت بر وجود و بقاي روح دارد؛
3.كافران پس از مرگ و آگاهي از حقايق، از خداوند درخواست بازگشت به دنيا ميكنند. اين نكته نيز بقاي روح را ثابت ميكند؛
4.گروهي از آيات نيز بر حيات شهدا و برخورداري آنان از فضل خدا دلالت ميكنند كه بهروشني بقاي روح را آشكار ميسازند.
1.كافران پس از مرگ در گفتوگوي با خدا ميگويند: «رَبِّ ارْجِعوُني.....». اين تعبير....
Top of Form
|
|
|
أ.نشان ميدهد كه روح انسان باقي است و به عالمي ديگر وارد ميشود؛ |
|
ب.نشاندهنده فناي كافران است؛ |
|
ج.بازگوكننده حالات مسلمانان است؛ |
|
د.از خوشحالي مؤمنان گزارش ميدهد. |
2.اينكه قرآن ميفرمايد: «وَ لاتَحْسَبَنّ الّذينَ قُتِلوُا في سَبيلِ اللهِ أمْواتاً....» نشاندهنده ....
Top of Form
|
|
|
أ.عظمت مرگ است؛ |
|
ب.مرگ شهيدان در راه خداست؛ |
|
ج.حيات شهيدان و بقاي روح است؛ |
|
د.تأثيرگذاري ياد مرگ بر روان آدمي است. |
گفتيم كه آيات قرآن كريم بهروشني بر وجود و بقاي روح دلالت ميكنند. اكنون اين پرسش رخ مينمايد كه روح از چه جنسي است؟ آيا همانند بدن، مادي است يا غيرمادي بوده و بهاصطلاح «مجرد از ماده» ميباشد؟ در اين زمينه ميتوان از آياتي كه بر وجود و بقاي روح دلالت ميكردند، سود جست؛ ولي در اين ميان آيات ديگري نيز هستند كه بهروشني بر تجرد روح از ماده دلالت ميكنند. اكنون به بيان اين آيات ميپردازيم.
1.واژه «تجرد» در لغت به چه معناست؟
Top of Form
|
|
|
أ.بيمايگي؛ |
|
ب.بدون عوارض؛ |
|
ج.برهنگي؛ |
|
د.ازدواج نكردن. |
2.لفظ «تجرّد»، يك تعبير.... است.
Top of Form
|
|
|
أ.ادبي؛ |
|
ب.حقوقي؛ |
|
ج.فلسفي؛ |
|
د.قرآني. |
تجرّد روح
تا اينجا از چند دسته از آيات بهره برديم كه جزئي از وجود انسان پس از مرگ باقي ميماند، مستقل از بدن است و قوام انسانيت به همان است و آن روح ميباشد. اينك، تنها اين موضوع باقي مانده است كه از آيات استفاده گردد كه اين جزء روحاني انسان؛ يعني روح، مجرّد از مادّه است.
گرچه از همه آيات مربوط به روح به ضميمه برخي مقدّمات عقلي ميتوان برهاني بر تجرّد روح بهدست آورد؛ امّا ما در پي آياتي هستيم كه بهطور شفاف بتوانيم با آنها تجرّد نفس را اثبات كنيم. ميدانيم كه «تجرّد» يك تعبير فلسفي است و در لغت تجرّد به معناي برهنگي است. اگر در قرآن اين كلمه وجود ميداشت، آنان كه با اصطلاح فلسفي آن آشنا نبودند آن را بر مادّيات حمل ميكردند. ما نبايد توقّع داشته باشيم كه در آيات، لفظ «مجرّد» بهكار رفته باشد و اگر هم ميبود، صريحاً مقصود ما را بيان نميكرد. اصولًا ًدر قرآن، هرچه مربوط به ماوراي طبيعت است، هميشه با الفاظ متشابه ذكر ميشود. قبلاً گفتهايم كه الفاظ، نخست براي امور حسّي وضع شده و سپس توسعه يافته و در غير محسوس نيز بهكار رفته است. حتّي اوصاف خداوند متعال نيز براي معاني حسي وضع شده و بعد، از خصوصيات جسماني مجرد ميگردد و به معناي لطيفي ميرسد كه بر غير جسم نيز اطلاق ميشود.
علوّ و عظمت و كبر، از صفات مادّيات است؛ امّا «علي» و «عظيم» و «كبير» به عنوانِ صفات الاهي بهكار ميرود. پس الفاظي كه در مورد ماوراي طبيعت بهكار ميرود، همين الفاظ است؛ جز اينكه بايد نخست تجريد شوند؛ چنانكه وقتي دانستيم كه خدا جسم ندارد، خواهيم دانست كه در آيه « وَجَاء رَبُّكَ...» آمدن با پا منظور نيست و نيز چون دانستيم كه روح مجرّد است، ميفهميم كه «نفخ» در آيه «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» به معناي «فوت كردن» نيست.
باري از دو آيه ميتوان تجرّد روح را استفاده كرد:
وَيسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ... (اسراء، 85) از تو درباره روح ميپرسند، بگو: روح از امر پروردگارم است.
در اين آيه - چنانكه پيشتر گفته بوديم - احتمالاتي هست؛ زيرا موارد استعمال كلمه روح - اعم از حقيقي يا مجازي - در قرآن بسيار است. يكي از احتمالات اين است كه منظور از روح، روح انسان باشد. اكنون ببينيم بنا بر اين احتمال، منظور از «امر ربّي» در آيه چيست؟
برخي گفتهاند: اين يك پاسخ كامل است؛ يعني در جواب سؤالكنندگان ميگويد: روح حقيقتي است كه تنها از طريق امر خدا بهوجود ميآيد؛ يعني وجودي است كه متوقّف بر مادّه و مادّيات نيست و از سنخ ديگري است كه فقط با امر الاهي موجود ميگردد. پس طبق اين احتمال، تجرّد روح از نظر قرآن ثابت ميشود.
آيه ديگري كه شايد از آيه اوّل روشنتر است، اين آيه ميباشد:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً ... ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ (مؤمنون، 14) ما انسان را از سلاله خاك آفريديم؛ آنگاه او را نطفه كرديم... سپس او را آفرينش ديگري بخشيديم.
اگر منظور از «آفرينش ديگر»، مرحله ديگري از خلق مادّي باشد (مثلاً زندگي در دنيا) بايد ميفرمود: او را در دنيا متولّد كرديم، از كودكي تا به پيري برسد؛ چنانكه در برخي آيات ذكر شده است؛ مثل: «ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» (حج، 5) و يا: «مِنكُم مَّن يتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ». (حج، 5).
و نيز نفرموده است: «خلقنا النطفة خلقاً آخر»؛ بلكه پس از بيان مراحل مختلف فرموده است: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ» كه ضمير آن به «انسان» برميگردد.
از نظر بلاغت، اقتضاي اين تغيير لحن و بيان اين است كه بايد اين مرحله با مراحل پيش ] كه مراحل مادي خلقت انسان بود[ فرق داشته باشد؛ زيرا اين نامحسوس است و قابل شناخت متعارف نيست. اين مرحله را مانند مراحل پيش با يك لفظ خاص نميتوان معرّفي كرد؛ به همين روي اجمالاً ميفرمايد پس از آن مراحل، آفرينش جديد ديگري به او داديم. پس همين اختلاف تعبير خود شاهد است كه اين «خلق آخر» از سنخ ديگر است و مادّي نيست.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1.در قرآن كريم آنچه به ماوراي طبيعت مربوط ميشود، با الفاظ متشابه آمده است؛
2.بنا بر اينكه مقصود از «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْرِ رَبّي» روح انسان باشد، روح حقيقتي است كه فقط با امر خدا پديد ميآيد؛ يعني مجرد است؛
3.قرآن بيان ميكند كه پس از كامل شدن جسم انسان، آفرينش ديگري به وي بخشيديم. تعبير «خلق آخر» نيز بهروشني بر تجرد روح انسان از ماده دلالت ميكند.
1.آيه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْرِ رَبّي» دلالت ميكند كه .....
Top of Form
|
|
|
أ.خداوند به روح انسان امر ميكند؛ |
|
ب.روح انسان پيش از تعلق به بدن سرگردان است؛ |
|
ج.روح انسان فقط با امر خدا به وجود ميآيد و وجود آن بر ماديات توقف ندارد؛ |
|
د.روح انسان در عالمي ديگر حضور داشته است. |
2.مقصود از «ثُمّ أنْشَأناهُ خَلْقاً آخَر» آفرينش روح انسان است؛ زيرا ....
Top of Form
|
|
|
أ.از نظر بلاغت، اختلاف تغيير لحن ميطلبد كه آخرين مرحله با مراحل پيشين فرق داشته باشد؛ |
|
ب.روح بسيار بلند مرتبه است؛ |
|
ج.انسانها توان آن را ندارند كه حقيقت روح پي ببرند؛ |
|
د.انسان در برابر آفرينش جسم و روح خود اظهار عجز ميكند. |
تجرد روح
تجرد، به معناي مجرد بودن است و مقصود از «تجرد روح» اين است كه نفس يا روح از ماده و لواحق آن مبرا باشد. فيلسوفان الاهي عموماً - از جمله ملاصدرا - با استفاده از برهانهاي عقلي و ديدگاههاي بسياري از فيلسوفان نفس را مجرد ميدانند. ملاصدرا قول غزالي را مؤيد اين امر دانسته است كه ميگويد: هنگامي كه روح از بدن جدا شود قوت و هميه به وسيله قوت نطقيه در آن حال هم محسوسات را درمييابد؛ هنگام مرگ و پس از آن، خود از مرگ خويش آگاهي دارد و خود را در قبر درمييابد؛ تمام آنچه را كه در اين دنيا مورد باورش بوده است، درك ميكند و كيفر و پاداش را درمييابد. همچنين به گفتار صاحب عوارف المعارف استناد كرده است كه گفته است: روح انسان، از عالم خلق است و حامل قوت حس و حركت است و پس از مرگ هم با همه حواس جدا ميشود.
هوهويت
(اصطلاح منطقي) حمل هوهو يا هوهويت؛ يعني اين هماني. مفاد آن اين است كه هر چيزي خودش، خودش است و تغاير آنها اعتباري و اتحاد آنها وجودي است؛ چه آنكه اتحاد بين آن دو در وجود بالذات باشد؛ مانند «زيد انسان است» و يا آنكه اتحاد ميان آن دو در وجود بالعرض باشد؛ مانند «انسان كاتب است» كه جهت اتحاد ميان آن دو وجود واحدي است كه انتساب آن به موضوع بالذات است و به محمول بالعرض و يا اينكه انتساب وجود به هر دو (موضوع و محمول) بالعرض باشد؛ مانند «الكاتب متحرك الاصابع».
منی که مایه ننگم به حد رسوایی چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی چو خویش یار تو دیدم چه نیک فهمیدم عزیز فاطمه مهدی چقدر تنهایی