قران شناسی1

قرآن كريم تنها معجزه‌اي است كه زمان را در نورديد و هيچ‌گاه گذر ايام، غبار كهنگي بر آن نمي‌نشاند. قرآن شاهدي بر درستي ادعاي نبوّت محمد امين (ص)، هدايتگري جاويد به سر منزل نيكبختي و سعادت است. بر هر مسلماني بايسته است به فراخور حال و استعدادش در فراگيري، فهم و عمل به اين گوهر خداوندي كوشش كند. اميد آن‌كه آشنايي بيشتر با قرآن كريم عطش ما را نسبت به مقصود افزون گرداند.

مقدمه

قرآن مجيد، برترين و آخرين پيام خداوند و بزرگ‌ترين گوهر گران بهاي به جاي مانده از پيامبر گرامي (صلي الله عليه وآله ) سرچشمه جوشان معارف اسلامي و مدار و محور اتحاد تمامي مسلمانان است. به ژرفاي حقايق اين اقيانوس بي كران نتوان رسيد و شگفتي‌هايش را پاياني نيست، پا به پاي زمان، همانند خورشيد و ماه بر همه ملت‌ها در طول زمان مي‌تابد و آمده است تا ابد انسانها را به حقيقت راستي و نيكبختي رهنمون باشد.

نخستين گام براي ورود به درياي بي كران قرآن و نوشيدن و نيوشيدن معارف حيات بخش آن، شناخت دقيق اين كتاب گران سنگ و راه صحيح فهم آن است. آنان كه قرآن را آن‌گونه كه هست، نشناخته‌اند، آن‌گونه كه بايد، به آن ارج نمي‌نهند و چنان كه بايسته است، از آن بهره نمي‌برند.

از ميان راه‌هاي مختلفي كه براي شناخت اين كتاب بزرگ و راه‌يابي به فهم معارف آن فراروي بشر قرار دارد، نزديك‌ترين و بهترين راه، بهره‌گيري از بيانات نوراني خود قرآن است و اين سنت نيكويي است كه به پيروي از امامان معصوم(عليهم السلام) قرآن‌شناسان شيعه دنبال كرده‌اند.

قرآن كريم در آيات متعددي ويژگي‌ها و اوصاف خود را بيان مي‌فرمايد. برخي از مهمترين آنها عبارت است از:

1. سخن خدا آيه

آيه‌ي 6 سوره توبه مي فرمايد:

«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّي يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ؛ و اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست، پناهش ده تا سخن خدا را بشنود.»

2. قرآني بزرگ

در آيه 87 سوره حجر آمده است:

«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ؛ و به تحقيق به تو "سبع مثاني" و قرآن بزرگ را داديم».

3. گرانمايه خداوند

در آيه 5 مزّمّل فرموده است:

«إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً؛ به راستي كه بر تو گفتاري گران و سنگين مي افكنيم».

4. ارجمند

آيه 77 واقعه مي‌فرمايد:

«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ؛ به راستي كه آن (كتاب) قرآن ارجمند است».

5. پربركت

در قرآن كريم آمده است:

«بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ؛ بلكه آن قرآن پر بركت است».

6. مبارك و پر بركت

آيه 92 انعام مي‌فرمايد:

«وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ؛ و اين كتاب بابركتي است كه آن را فرو فرستاديم».

7. نيكوترين

سخن آيه 23 سوره زمر مي‌فرمايد:

«اللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً؛ خداوند، نيكوترين سخن را به صورت كتابي همگون فرو فرستاد.»

8. تصديق كننده كتابهاي پيشين

قرآن در مورد خود آورده است:

«و لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ؛ بلكه ( قرآن ) تصديق كننده (و گواه درستي) كتاب‌هاي پيش از آن است».

9. مشرف و حاكم بر كتابهاي آسماني ديگر

در آيه 48 مائده در وصف قرآن آمده است:

«مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ؛ در حالي كه تصديق‌كننده كتاب‌هاي پيشين و مشرف بر آنان است».

10. دليلي روشن

آيه 157 سوره انعام مي‌فرمايد:

«فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ؛ به تحقيق كه براي شما دليل روشني از سوي خداوندگارتان آمد».

11. جدا كننده حق از باطل

در آيه اول سوره فرقان آمده است:

«تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلي عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً؛ خجسته باد كسي كه بر بنده خود فرقان (جداسازنده حق از باطل) را فرو فرستاد تا هشدار دهنده‌اي براي جهانيان باشد».

12. استوار و بدون كژي

در وصف قرآن آمده است:

«قُرْآناً عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَج؛ قرآني عربي بدون كژي و انحراف».

13. بياني رسا

در آيه 52 از سوره ابراهيم آمده است:

«هذا بَلاغٌ لِلنّاسِ؛ اين (معارف قرآني) بيان رسايي براي مردم است».

14. يادآوري با حكمت خداوند

 در آيه 58 آل عمران مي‌فرمايد:

«ذلِكَ نَتْلوُهُ مِنَ الآيات و الذّكر الْحَكيم؛ آن (حقايق) كه بر تو تلاوت مي‌كنيم، از آيات (الهي) و يادآوري با حكمت است.»

15. پند براي مردم

آيه 57 يونس مي‌فرمايد:

«يا أيُّهَا النّاس قَد جاءتْكم مَوْعُظة مِنْ ربّكُم؛ اي مردم به تحقيق شما را از سوي خداوندگارتان پندي آمد».

16. شفاي دردهاي انسانها

در آيه 57 يونس آمده است:

«يا أيُّهَا النّاس قَد جاءَتْكُمْ مَوْعظة مِنْ ربّكُم وَ شَفاء لِما فِي الصّدوُر؛ اي مردم به تحقيق از سوي خداوندگارتان پند و بهبودي بخشِ بيماري‌هاي درون برايتان آمد».

روايات بسيار نيز در اوصاف قرآن وجود دارد. از جمله حضرت علي (عليه السلام) مي‌فرمايند: (قرآن) نوري است كه خاموشي ندارد، جداكننده حق و باطل است كه درخشش برهانش خاموشي نگيرد، روشنگري است كه ستون‌هاي آن خراب نشود، شفابخشي است كه از او خوف بيماري نرود، قدرتي است كه ياورانش شكست نمي‌پذيرند و حقي است كه حاميانش مغلوب (و خوار) نگردند ... . 

نمودار
 

واژه‌هاي مهم

حكمت الاهي

 

 

1. شناخت قرآن و راه صحيح فهم، شرط نخست بهره‌مندي از هدايت قرآن است.

2. بهترين راه شناخت قرآن، استفاده از سخنان خود قرآن است.

3. برخي ويژگي‌هاي مهمي كه قرآن كريم براي خود مي‌شمارد عبارت است از: سخن خدا، بزرگ، گرانمايه، ارجمند، پربركت، مبارك، نيكوترين سخن، تصديق‌كننده كتاب‌هاي پيشين، مشرف و حاكم بر كتاب‌هاي آسماني ديگر، دليلي روشن، جداكننده حق از باطل، استوار و بدون كژي، بياني رسا، يادآوري با حكمت، پند براي مردم و شفاي دردهاي انسانها.

در قسمت اول با برخي صفات قرآن كريم آشنا شديم. اكنون كاربرد مشتقّات ماده "نَزَلَ" در نزول قرآن و انتساب قرآن به خداوند را بررسي مي‌كنيم.

«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَْمِينُ * عَلي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ * بِلِسان عَرَبِيّ مُبِين؛ روح الامين [فرشته وحي] قرآن را بر قلب تو فرود آورد تا از بيم‌دهندگان باشي؛ با زبان عربي روشن. (شعراء، 193 ـ 195)

در فصل گذشته، از عناوين و اوصاف قرآن كريم سخن گفتيم در اين فصل به بحث نزول كه يكي از محوري‌ترين مباحث علوم قرآني است، مي‌پردازيم.

بحث نزول قرآن، موضوعات و مسائل متعددي از جمله واژگان بيانگر نزول قرآن، مفهوم نزول قرآن نازل كننده قرآن، آن‌چه نازل شده، دريافت كننده قرآن، چگونگي نزول، زمان، انواع و مراتب نزول را دربر مي‌گيرد. در اولين گام از بررسي محورهاي مهم نزول قرآن، اين نكته را يادآور مي‌شويم كه قرآن كريم خود را نازل شده از سوي خدا دانسته و واژگان و تعابير مختلفي را براي بيان نازل شدن اين كتاب از سوي خدا، بكار گرفته است در اين درس دين واژه‌ها را مرور مي‌كنيم.

واژگان بيانگر نزول قرآن

در قرآن مجيد، به آيات فراواني بر مي‌خوريم كه از نزول قرآن و انتساب آن به خداوند سخن گفته اند.از آن جا كه ذكر همه آن موارد ضرورت ندارد و با ظرفيت مباحث اين كتاب متناسب نيست، در هر مورد به ذكر يكي دو نمونه اكتفا مي‌شود.

1. نزول، انزال و تنزيل

اين واژگانِ داراي يك مادّه لغوي مي‌باشند، بيشترين و شايد گوياترين واژگاني هستند كه در بيان نزول قرآن به كار رفته‌اند، نظير:

ـ «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَْمِينُ عَلي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ؛ روح الامين [فرشته وحي] آن [قرآن] را بر قلب تو فرود آورد تا از بيم دهندگان باشي». (شعراء، 193 ـ 194)

ـ «ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ؛ آن [عذاب] به اين دليل است كه خداوند كتاب [قرآن] را به حق فرو فرستاد». (بقره، 176)

ـ «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلي جَبَل لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ؛ اگر اين قرآن را بر كوهي فرو مي‌فرستاديم، يقيناً آن را از ترس [و درك عظمت] خدا فروشكسته و از هــم پاشيــده مي‌ديــدي». (حشر، 21)

آيات بيانگر نزول قرآن كه ادر آنها سه واژه نزول، انزال، و تنزيل بكار رفته نوعاً از زبان خدا و مربوط به نزول كل قرآن و آن دسته از آيات ياد شده كه ناظر به بخش خاصي از قرآن است مانند آيه اول از سوره نور: سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا وَفَرَضْنَاهَا وَأَنزَلْنَا فِيهَا آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ لَّعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ اين سوره‌اي است كه آن را فرو فرستاده و عمل به آن را واجب كرده‌ايم و در آن آيات روشني را فرو فرستاديم تا از آن پند گيرد يا از زبان غير خدا و حتي به عنوان استهزا، نزول قرآن را بيان مي‌كنند، هم حاكي از مطرح بودن چنين ادعايي از سوي خدا در قرآن است.

مجموع اين آيات با اختلافي كه در مرتبه دلالت دارند، ادعاي اين كتاب مبني بر نزول از سوي خدا را نشان مي‌دهند.

تفاوت انزال و تنزيل

بعضي از مفسران و لغت شناسان فرق بين انزال و تنزيل را چنين بيان كرده اند: انزال، دلالت بر نزول دفعي، و تنزيل، دلالت بر نزول تدريجي دارد. در آياتِ ناظر به نزول قرآن نيز، آن گاه كه وحدت و دفعي بودن نزول مراد بوده، تعبير انزال به كار رفته است؛ مانند آيه «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ؛ ماه رمضان كه در آن قرآن فرود آمده است». (بقره، 185) و در مواردي كه تكثير و تدريج در نظر بوده، از تعبير تنزيل استفاده شده است؛ مانند: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ به راستي ما خود ذكر [قرآن] را فرو فرستاديم و به راستي ما نگهبانان آن هستيم. (حجر، 9) ارزيابي: اثبات اين مطلب در همه موارد مشكل است؛ به عنوان مثال، در بعضي از آيات با آن كه تكثير و تدريج در نظر است، از تعبير "انزال" استفاده شده است نظير:

«أَ فَغَيْرَ اللّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَهُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً؛ آيا غير خدا را به داوري خواهم با آن كه او كسي است كه كتاب را تفصيل يافته به سوي شما فرو فرستاد؟» (انعام، 144) و آيه «وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ آيات بَيِّنات وَأَنَّ اللّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ؛و بدين سان آن [قرآن] را [به صورت] نشانه هايي روشن فرو فرستاديم و به راستي خدا هر كس را بخواهد هدايت مي‌كند. (حج، 16).

از سوي ديگر در آيه شريف «وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً؛ كه نزول همه قرآن يك پارچه و دفعة واحده در نظر است»، (فرقان، 32) تعبير تنزيل به كار رفته و در آيه: «وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَيُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّي يَخُوضُوا فِي حَدِيث غَيْرِهِ؛ و به تحقيق خداوند در كتاب [قرآن] [اين دستور] را بر شما فرود آورد كه هرگاه شنيديد آيات خدا مورد كفر و استهزا قرار مي‌گيرد، با آنان [كافران و استهزا گران] منشينيد تا به سخني غير از آن درآيند. (نساء،140) با اين كه نظر به مطلب واحدي است، واژه "نزّل" استعمال شده است؛ از اين رو، معتقدان به دلالت تنزيل بر نزول تدريجي، و انزال بر نزول دفعي، در صدد توجيه آيات پيشين و آيات مشابه آن كه در قرآن فراوان يافت مي‌شود، بر آمده و يا به توجيه مقصود از نزول دفعي و تدريجي پرداخته‌اند.

وجه ديگر در تفاوت اين دو كه روشن‌تر و كم اشكال‌تر از وجه قبل است و شايد بتوان آن را بدون استثنا بر تمامي آيات مورد بحث تطبيق داد، اين است كه انزال، و (تعديه نزول است) فقط بر اصل نازل كردن قرآن از سوي خدا دلالت دارد و در مفهوم آن، دفعي يا تدريجي بودن و وحدت يا كثرت نهفته نيست؛ بنابراين، با وحدت و كثرت و دفعي يا تدريجي بودن سازگار است؛ ولي تنزيل، به مناسبت ساخت "تفعيل" دال بر معناي كثرت، و نه تدريج است اين كثرت گاهي در ناحيه فعل است؛ مانند "طوّفت الكعبة"؛ يعني كعبه را مكرر طواف كردم و گاهي در ناحيه فاعل است؛ مانند "موّتت الآبال"؛ يعني شتران بسياري مردند، و گاهي در مورد مفعول است؛ مانند "غلّقت الابواب"؛ يعني درهاي بسياري را بست.

در مورد نزول قرآن، همان طور كه كثرت به لحاظ تعدد آيات (كثرت در مفعول) متصور است نوعي كثرت در فعل (كثرت به لحاظ تعدّد مراتب نزول) در نظر مي‌باشد؛ يعني خداوند كلامش را از آن مقام عالي خيلي تنزل داده تا به صورت كلام عربي كه با ذهن متعارف قابل درك باشد. زيرا چنان كه قبلا اشاره شد، بين مرتبه حقيقي قرآن (مرتبه اي از علم خداوند) تا مرتبه الفاظ و مفاهيم (همان كه در اختيار بشر قرار گرفته)، فاصله و مراتب زيادي وجود دارد بنابراين بسيار تنزل پيدا كرده تا به اين مرتبه رسيده است و به اين اعتبار، استفاده از واژه تنزيل در مورد نزولِ يك آيه يا مطلب و در مورد نزول مجموعِ قرآن حتي به عنوان يك واحد اعتباري يا حقيقي نيز درست است.

بر فرض عدم پذيرش اين نظر، مي‌توان گفت : انزال و تنزيل هر دو متعدي نزول و از قبيل مترادفانند و كاربرد هر يك به جاي ديگري درست است؛ از اين رو يك موضوع در سوره اي با واژه تنزيل، و در سوره اي ديگر با تعبير انزال از آن ياد مي‌شود؛ مانند آيات شريف:

«وَ قالُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ؛ و گفتند: چرا از سوي خداوندگارش بر او معجزه اي [غير از قرآن] فرود نيامده است». (انعام، 37)

«وَ يَقُولُونَ لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ؛ و [كافران] مي‌گويند: چرا از سوي خداوندگارش بر او معجزه اي [غير از قرآن] فرود نيامده است؟» (يونس، 20)

هر دو آيه، اعتراض مشركان را مبني بر اين كه چرا از سوي خدا آيه اي بر پيامبر نازل نشده، مطرح مي‌كنند.

نمودار

 

1. قرآن كريم با واژگاني همچون نزول، انزال و تنزيل از انتسابش به خداوند سخن گفته است؛

2. برخي مفسّران معتقدند كه انزال بر نزول تدريجي دلالت مي‌كند. البته اثبات اين سخن در همه موارد مشكل است؛

3. برخي ديگر از مفسران معتقدند انزال بر اصل نازل كردن قرآن از سوي خدا دلالت دارد و در مفهوم آن دفعي يا تدريجي بودن و وحدت يا كثرت نهفته نيست و با همه اينها سازگار است؛ ولي تنزيل بر كثرت دلالت دارد. كثرت به لحاظ مفعول در مورد نزول قرآن است يعني تعدد آيات و به لحاظ فعل باشد، يعني تعدّد مراتب نزول؛

4. بر فرض نپذيرفتن تفاوت انزال و تنزيل، مي‌توان اين دو را با يكديگر مترادف دانست.

در قسمت قبل با مشتقّات واژه "نزول" درباره‌ي قرآن كريم آشنا شديم. در اين قسمت از واژگان ديگري دراين‌باره سخن مي‌گوييم.


2. مجيئ

در بيش از 35 آيه از مشتقات مادّه مجيئ (جاء، جائك، جئناك و ...) براي بيان نزول قرآن استفاده شده است كه بعضي از اين آيات بر اصل آمدن قرآن به عنوان مطلبي حق، دلالت دارند؛ بدون آن كه آورنده قرآن را معرفي يا كسي را كه قرآن به سوي او آمده، مشخص كنند؛ مانند:

"وَقُلْ جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً؛ و بگو حق آمد و باطل نابود شد؛ راستي كه باطل نابود شدني است." (اسراء/ 81)

و برخي ديگر از اين آيات، بر نزول قرآن بر پيامبر گراميˆ دلالت دارند؛ مانند: "وَلا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ؛و با روي گرداني از حقي كه برايت آمده، از هواهاي آنان پيروي مكن". (مائده/ 48)

بعضي ديگر، آمدن قرآن از سوي خدا به سوي مردم را بيان مي‌كنند؛ مانند:

"وَلَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدي؛ و به تحقيق آنان را از سوي خداوندگارشان رهنمود [بايسته] آمد." (نجم/ 23)

و آيات ديگري هم صرفاً از آمدن قرآن به سوي مردم سخن مي‌گويند؛ بدون آن كه از آورنده آن، مانند: "وَلَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَإِنّا بِهِ كافِرُونَ؛ و چون حق به سوي آنان آمد، گفتند: اين جادوست و ما به آن كافريم. (زخرف/ 30)

3. اتيان و ايتاء

نزول قرآن، در حدود ده مورد با مشتقات اين دو واژه بيان شده است؛ مانند:

"وَلَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ؛ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ؛ بلكه ما يادآوري و پندشان را ]برايشان[ آورديم؛ پس آنان از يادآوري و پندشان روي گردانند". (حجر/ 87)، (مؤمنون/ 71)

4. وحي و ايحاء

از جمله تعبيرات دال بر نزول قرآن "وحي" و مشتقات آن است كه به حدود 40 مورد، مي‌رسد؛ مانند: "وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا؛ و بدينسان قرآني عربي را به تو وحي كرديم". (شوري/ 7) كه ناظر به نزول كل قرآن است و در برخي ديگر مانند:

"تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ؛ آن [حقايق] از خبرهاي پنهان [غيبي] است كه به تو وحي مي‌كنيم"، (هود/ 49) و يا "ذلِكَ مِمّا أَوْحي إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ؛ آن [حقايق] حكمت‌هايي است كه خداوندگارت به تو وحي كرده است" (اسراء / 39).

نزول بخشي از قرآن مدنظر است و برخي مي‌تواند شامل وحي‌هاي غير قرآني هم بشود؛ مانند: "اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ؛ و از آن چه از سوي خداوندگارت به تو وحي مي‌شود، پيروي كن". (احزاب/ 2) اين مورد، احاديث وحي شده به پيامبر را هم دربرمي‌گيرد.

توضيح معناي وحي و كاربردهاي قرآني آن، در درس دوم ذيل واژه وحي گذشت و تشريح ويژگي هاي وحي به پيامبران و انواع آن، در كتاب راه و راهنماشناسي مطرح خواهد شد.

5. قرائت و تلاوت

مشتقات واژه "قرائت" چهار بار در بيان نزول قرآن به كار رفته است كه عبارتند از جمله:

"إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ * فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ؛ راستي كه گردآوردن و خواندن آن [آيات قرآن] بر عهده ماست؛ پس آنگاه كه آن را خوانديم خواندنش را پي گير". (قيامت / 7 و 18) "سَنُقْرِؤُكَ فَلَا تَنسَي"؛ (اعلي/ 6).

از مشتقات واژه تلاوت نيز در شش مورد براي نزول قرآن استفاده شده است، مانند: "تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ؛ آن آيات خداست كه به حق بر تو تلاوت مي‌كنيم". (بقره / 252)

توضيح معناي قرائت، در ذيل واژه قرآن در درس اول گذشت و "اقراء" به معناي خواندن نوشته‌اي براي ديگري به منظور تأييد مطالب يا تصحيح اشتباه است و در اين جا مقصود آن است كه اي پيامبر! خدا يا فرشته وحي، قرآن را به گونه اي بر تو مي‌خواند (اقراء) كه فراموش نخواهي كرد. توضيح بيشتر موضوع، در بحث از چگونگي تلقّي و دريافت پيامبر(ص) نسبت به وحي خواهد آمد.

واژه "اقراء" از جمله تعابيري است كه مي‌تواند به اين نكته اشعار داشته باشد كه پيامبر اكرم، قبل از نزول تدريجي قرآن از حقايق قرآني، مطلع بوده و براي تأييد آنها بار ديگر بر او خوانده مي‌شود.

"تلاوت" به معناي قرائت است؛ جز آن كه تلاوت، به قرائت كتاب هاي مقدس اختصاص دارد؛ ولي قرائت اعم از آن است.

نمودار

 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. در بيش از 35 آيه از مشتقات ماده مُجيء براي بيان نزول قرآن استفاده شده است.

2. مشتقّات "وحي" در حدود 40 مورد براي بيان نزول قرآن به كار رفته است كه برخي به نزول كل قرآن و برخي ديگر به نزول بخشي از آن دلالت دارد.

3. "قرائت" و مشتقات آن چهار بار و واژه‌ي "تلاوت" و مشتقّات آن شش بار در نزول قرآن بكار رفته است.

4. "تلاوت" به معناي "قرائت" است؛ جز آن‌كه تلاوت به خواندن كتاب‌هاي مقدس اختصاص دارد ولي قرائت اعم از آن است.

6. ترتيل

از اين واژه، فقط در يك آيه براي بيان نزول قرآن استفاده شده است: "وَرَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً؛ قرآن را با درنگي ويژه و پياپي بر تو خوانديم" (فرقان/ 32).

"ترتيل" به معناي خواندن با تأمل، و درنگ و به صورت پياپي است؛ به گونه اي كه مطلب به خوبي دريافت و مؤثر شود. در روايات، خواندن قرآن با ترتيل اين گونه تفسير شده است:

هو ان تتمكّث فيه و تحسّن به صوتك لاتنثره نثر الرّمل و لاتهزّه هزّ الشعر ولكن اقرع به القلوب القاسية؛ ترتيل آن است كه در قرآن درنگ كني و آن را با صداي زيبا بخواني و مانند پخش كردن شن ريزه، كلمات و آيات را جدا از هم و چونان خواندن شعر با ترجيع نخواني؛ ولي با آن بر دل هاي سنگ شده بكوب [تا رام شود].

7. القاء و تلقّي

خداوند متعال، گاهي براي بيان نزول قرآن از تعبير، القاء و تلقّي استفاده كرده است:

"وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيم عَلِيم؛ و براستي تو قرآن را از ناحيه خداوند فرزانه و بسيار دانا دريافت مي‌كني" (نمل/ 6).

"إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً؛ به راستي ما گفتاري گران و سنگين بر تو مي‌افكنيم". (مزمل/ 5) "فَالْمُلْقِياتِ ذِكْراً؛ پس سوگند به [فرشتگان] القا كننده يادآوري و پند [قرآن]" (مرسلات/ 5).

در آيه 25 قمر، از قول مخالفان و منكران چنين نقل مي‌كند: "أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ أَشِرٌ؛ آيا يادآوري و پند [خدا] از ميان ما بر او نازل شده است بلكه او دروغ گويي خودپسند است". و در آيه 86 قصص خطاب به پيامبرˆ آمده است: "وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقي إِلَيْكَ الْكِتابُ إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ؛ و جز به رحمت خداوندگارت اميد آن نداشتي كه قرآن به تو فرستاده شود".

"القاء" به معناي افكندن، و تلقّي، به معناي استقبال كردن از چيزي است و مقصود از القاء، در اين آيات در اختيار پيامبر قرار دادن و مقصود از تلقي؛ دريافت معارف وحياني است.

8. تعليم

در چهار مورد مشتقات واژه تعليم در باب نزول قرآن به كار رفته است:

"الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ؛ [خداي] رحمن، قرآن را آموزش داد" (رحمن/ 1 و 2).

نزول قرآن، بدين سبب تعليم ناميده شده كه خداوند، معارف و دستورهاي خود را با نزول آيات، به پيامبر(ص) ياد مي‌دهد.

9. قصّ

در موارد متعدد، غالباً در بيان نزول آياتي كه داستآن‌هاي قرآني را دربردارد، مشتقات اين واژه به كار رفته است؛ مانند:

"نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ؛ ما با وحي كردن اين قرآن به تو، به بهترين بيان مطالب و داستانها را بر تو حكايت مي‌كنيم". (يوسف/ 3)

معناي اصلي "قصّ" پي گيري است و به معناي بيان و نقل يك مطلب، از جمله داستان سرايي نيز به كار مي‌رود.

10. فرض

"إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلي مَعاد؛ به راستي آن كس كه ]تلاوت و تبليغ [قرآن را بر تو لازم و حتمي كرده است، تو را به وعده گاهي [كه به تو وعده داده بود] باز خواهد گرداند". (قصص/ 85)

"فرض" به معناي الزامي و حتمي ساختن و واجب كردن است مقصود از فرض قرآن، لزوم تلاوت و تبليغ آن بر پيامبر (ص) است. چنان كه ملاحظه شد، اين آيات، افزون بر بيان انتساب قرآن به خداوند متعال، بر برخي از ويژگي هاي نزول قرآن، نظير با درنگ و پياپي نازل شدن، پنهاني، غير محسوس و همراه با تعليم و آموزش بودن نيز دلالت دارند.

افزون بر تعابير يادشده، برخي از اوصاف قرآن نظير: آيات الله، كلام الله و مانند آن كه در فصل قبل گذشت نيز بر نزول قرآن از سوي خدا دلالت دارد. آيات ديگري نيز وجود دارد كه از دو مقوله پيشين نيست؛ ولي از سوي خدا بودن قرآن را با صراحت بيان مي‌كند؛ مانند آيه 37 سوره يونس كه مي‌فرمايد: وَما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ؛ و اين قرآن اين گونه نيست كه به دروغ به خدا نسبت داده شود؛ بلكه تصديق كتاب هاي پيش از آن و تبيين و توضيح كتاب بي شك از سوي خداوندگار جهانيان است.

نمودار

1. "ترتيل" به معناي خواندن با تأمّل و درنگ به صورت پياپي است كه فقط يك بار براي بيان نزول قرآن استفاده شده است.

2. خداوند گاهي براي بيان نزول قرآن از تعبير، "القاء" و "تلقّي" استفاده كرده است. "القاء" به معناي افكندن و "تلقّي" به معناي استقبال كردن از چيزي است.

3. مشتقات "تعليم" در چهار مورد براي نزول قرآن به كار رفته است. سبب استعمال اين لفظ براي نزول قرآن اين است كه خداوند، معارف و دستورهاي خود را با فرو فرستادن آيات به پيامبر اسلام (ص) ياد مي‌دهد.

4. "قصّ" به معناي پي‌گيري، نقل مطلب و داستان‌سرايي است؛ كه در موارد متعددي براي بيان نزول آياتي كه داستان‌هاي قرآني را دربردارد به كار رفته است.

5. "فرض" به معناي واجب كردن است و مقصود از فرض قرآن، لزوم تلاوت و تبليغ آن بر پيامبر اكرم (ص) است.

 

قران شناسی2

پس از گذراندن اين درس با مطالب ذيل آشنا مي‌شويم:

1. نسبت ميان آيات بيانگر نازل‌كننده قرآن؛ 2. آيات بيانگر دريافت‌كننده قرآن؛ 3. چگونگي دريافت قرآن بر اساس آيات؛ 4. راز نزول قرآن به زبان عربي؛ 5. حكمت نزول تدريجي قرآن؛ 6. نزول دفعي و تدريجي قرآن.

در درس اول با برخي نام‌ها و ويژگي‌هاي قرآن كريم آشنا شديم. همچنين بعضي الفاظ و مشتقّات آن‌ها را كه بر نزول قرآن از جانب خداوند دلالت داشتند، بيان كرديم. در اين درس درباره عناصر كليدي فرآيند نزول قرآن (نازل‌كننده، دريافت‌كننده و آنچه نازل شده است) بحث خواهيم كرد.

نزول قرآن كريم

در فرآيند نزول قرآن عناصر متعددي نقش دارد كه سه عنصر در اين ميان كليدي است: نازل‌كننده، دريافت‌كننده و آنچه نازل شده است. نازل‌كننده، اولين عنصر اساسي در فرآيند نزول قرآن است. آيات قرآن كريم در اين باره چند دسته اند:

دسته اوّل

آياتي كه اصل نزول قرآن در آن‌ها ذكر شده و اشاره‌اي به نازل كننده ندارد؛ مانند: "شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنّاسِ...؛ ماه رمضان كه در آن قرآن فرود آمده است؛ رهنمودي براي مردم". (بقره، 185)

دسته دوم

آياتي كه نازل‌كننده قرآن را خداوند متعال معرفي مي‌كنند؛ نظير: "اللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ...؛ خداوند نيكوترين سخن را به صورت كتابي همگون و قطعه قطعه فرو فرستاد ... ". (زمر، 23)

دسته سوم

آياتي كه از نقش جمعي از فرشتگان در نزول قرآن سخن مي‌گويند و به‌ويژه حضرت جبرئيل را نازل كننده قرآن مي‌دانند؛ مانند: "نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَْمِينُ * عَلي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ؛ روح الامين آن را بر قلب تو فرود آورد تا از بيم دهندگان باشي". (شعراء: 193 ـ 194)

"قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ ...؛ بگو: آن [قرآن] را روح القدس از سوي خداوندگارت به حق فرود ...". (نحل، 102)

"إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُول كَرِيم * ذِي قُوَّة عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِين * مُطاع ثَمَّ أَمِين؛ به راستي كه قرآن، گفتار فرستاده‌اي ارجمند، توانا، بلند پايگاه نزد خداوند عرش، فرمانروا و امين است." (تكوير: 19 ـ 21)

"قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ؛ بگو: هر كس كه دشمن جبرئيل است [بداند] كه به راستي او آن [قرآن] را با اجازه خدا بر قلب تو فرود آورده است". (بقره، 97)

"فِي صُحُف مُكَرَّمَة * مَرْفُوعَة مُطَهَّرَة * بِأَيْدِي سَفَرَة * كِرام بَرَرَة؛ [قرآن] در صحيفه‌هايي ارجمند، والا و پاك، در دست سفيران گرامي و نيكوكار [خداوند] است". (عبس، 13ـ 16)

در مورد دسته اخير، چند نكته شايان توجه است:

1. فرشتگان وحي، كارهاي متعددي از قبيل نازل كردن قرآن، در دست داشتن تابلوهاي وحي، و نگهباني از آن را انجام مي‌دهند؛

2. حضرت جبرئيل(عليه السلام) فرماندهي گروه فرشتگان وحي را به عهده دارد. اين مطلب از وصف به "مطاع" (فرمانروا ) و نسبت دادن نزول به ايشان در آيات متعدد استفاده مي‌شود؛

3. جبرئيل به اعتبار امانت، قداست و كرامتِ وي در پيشگاه الاهي با اوصاف روح الامين، روح القدس و رسول كريم ياد شده است.

جمع آيات

آيات دو دسته اخير، نازل كردن قرآن از يك‌سو به خداوند متعال و از سوي ديگر به فرشتگان وحي نسبت مي دهند كه ظاهر هر دو نسبت، حقيقي است؛ ولي اسناد حقيقي يك فعل به دو فاعلِ در عرض هم، به‌ويژه در اين‌جا معنا ندارد؛ زيرا هيچ موجودي در عرض خداوند قرار ندارد؛ بنابراين تنها وجه درست اين است كه بگوييم: مقصود، اسناد حقيقي به دو فاعل در طول هم است؛ بدين صورت كه فرشته‌هاي وحي، نازل‌كننده قرآن به اذن خدا هستند و خداوند متعال، فوق ايشان و در طول آن‌ها، نازل‌كننده حقيقي قرآن است. اين وجه، به روشني از آيات ياد شده استفاده مي‌شود و تعابيري از قبيل: "فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ..." و "نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ" دلالت دارد.

نتيجه ديگري كه از مطلب پيشين به دست مي‌آيد، اين است كه با توجه به اين وجه جمع، جاي توهّم القاي مطلبي از طرف جبرئيل به پيامبر (ع) باقي نمي‌ماند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. سه عنصر كليدي در فرآيند نزول قرآن، عبارتند از: نازل‌كننده، دريافت‌كننده و آنچه نازل شده؛

2. برخي آيات مربوط به نازل‌كننده قرآن، اصل نزول را بيان مي‌كنند و به نازل‌كننده اشاره‌اي ندارند. برخي نازل‌كننده قرآن را خداوند مي‌دانند. بعضي ديگر كه از نقش جمعي از فرشتگان در نزول قرآن سخن مي‌گويند، به‌ويژه حضرت جبرئيل (ع) را نازل‌كننده قرآن مي‌دانند؛

3. در جمع آيات مربوط به نازل‌كننده قرآن بايد گفت: اسناد نزول به خداوند و فرشتگان، اسناد حقيقي به دو فاعل در طول هم است.

آيات قرآن درباره دريافت‌كننده قرآن و چگونگي اين دريافت، مختلفند. در اين قسمت آياتي را بررسي مي‌كنيم كه درباره دريافت‌كننده قرآن و چگونگي دريافت سخن مي‌گويند.

1. دريافت كننده قرآن

درباره اين‌كه دريافت‌كننده قرآن كريم كيست، آيات سه دسته اند:

دسته اول

در برخي از آياتِ بيانگر نزول قرآن، سخني از منزل عليه قرآن به ميان نيامده است؛ مانند: "وَ هَـذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ مُّصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ...؛ و اين كتابي است كه ما آن را نازل كرديم، كتابي است پر بركت و آنچه را كه پيش از آن آمده تصديق مي‌كنند". (انعام، 92)

دسته دوم

دسته از آيات دريافت‌كننده قرآن را پيامبر گرامي(ص) معرفي مي‌كنند؛ مانند: - "...وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلي مُحَمَّد وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ؛ و به آنچه بر محمد فرود آمده و آن حق و از سوي خداوندگارشان است، ايمان آوردند". (محمد، 2)

- "وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ؛ و كتاب (قرآن) را بر تو نازل كرديم". (نحل، 89)

دسته سوم

تعدادي از آيات، بر نزول قرآن بر مردم دلالت دارد؛ مانند: "يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً؛ اي مردم! به تحقيق براي شما دليلي روشن و مستحكم از سوي خداوندگارتان آمد و نــوري روشنـــگر به سويتان فـــرو فرستاديــم". (نساء، 174)

جمع دلالت آيات

اين آيات دريافت‌كننده قرآن راهم پيامبراكرم (ص) و هم "مردم" معرفي مي‌كنند؛ اما ترديدي نيست كه قرآن، دو نزول نداشته: يك‌بار بر پيامبر و بار ديگر بر مردم؛ بلكه قرآن مستقيماً بر قلب پيامبر گرامي نازل شده است و مردم از طريق تلاوت آيات به واسطه پيامبر برايشان و شنيدن و فهم آن، از معارف قرآن بهره‌مند مي‌شوند؛ بنابراين مقصود از نزول قرآن بر مردم آن است كه قرآن تا حدي تنزل يافته كه بر زبان پيامبر در قالب الفاظ و عبارات جاري شده و به گوش مردم رسيده و براي آن‌ها قابل فهم شده است.

 2. چگونگي دريافت قرآن

آيات بيانگر چگونگي دريافت وحي قرآني توسط پيامبر اكرم (ص) چند دسته‌اند:

دسته اول

دسته‌اي از آيات دلالت دارد كه وحي قرآني از سنخ ديدني و شنيدني است:

- "فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ؛ در صحيفه‏هايي ارجمند، والا و پاك‏شده ، به دست فرشتگاني". (عبس،13 ـ 15)

- "رَسُولٌ مِّنَ اللَّهِ يَتْلُو صُحُفًا مُّطَهَّرَةً"؛ (بيّنه، 2)

اين آيات دلالت دارد وحي قرآني در تابلو‌هاي ارجمند و پاكي بوده و به‌وسيله سفيران الاهي (فرشتگان وحي) بر پيامبر (ص) خوانده مي‌شد و از سنخ ديدني‌هاست.

- "إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ". (تكوير، 19)

- "فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ" (قيامت، 18)

بر طبق اين آيات وحي قرآني، از سنخ شنيدني‌هاست؛ زيرا قرآن را گفتار فرشته وحي مي‌داند كه پيامبر (ص) بايد پس از قرائت فرشته وحي يا خداوند آن را تلاوت كند.

دسته دوم

برخي آيات ديگر از نزول قرآن بر قلب پيامبر اسلام خبر مي‌دهند؛ مانند: "قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ؛ بگو: هر كس كه دشمن جبرئيل است [بداند] كه به راستي او آن [قرآن] را با اجازه خدا بر قلب تو فرود آورده است". (بقره، 97)

اين آيات دلالت دارد كه وحي قرآني بر قلب پيامبر اكرم فرود آمده است.

جمع دلالت آيات

آيات اخير، بيانگر اين حقيقت است كه آنچه بر پيامبر (ص) نازل مي‌شد، صدايي مادّي يا لوحه‌اي قابل ديدن با حواس ظاهري نبود؛ بلكه رسول خدا وحي را با قلب خود و با چشم دل و گوش جان دريافت مي‌كرد؛ زيرا ظاهر مجموع آيات گذشته، آن است كه همه از يك حقيقت سخن مي‌گويند. در اين صورت اگر صوت يا لوحه‌اي مادّي در كار بوده باشد، نزول بر قلب معنا نخواهد داشت. به علاوه - چنانچه در درس‌هاي آينده خواهد آمد - نزول قرآن، نزول معنوي و از مراتب بالاي علم حضوري است و اين با لوحه و صوت مادّي سازگاري ندارد؛ به همين دليل ديگران هنگام نزول وحي نه صوت وحي را مي‌شنيده و نه لوحه آن را مي‌ديده‌اند. حالت مدهوشي و نوعي از كار افتادن حواس ظاهري پيامبر هنگام نزول وحي كه در تاريخ و روايات مطرح شده نيز، مؤيد اين مطلب است.

بنابراين وحي، تمام مشاعر و قواي مدركه نفس پيامبر را فرا مي‌گرفته و آن حضرت با تمام وجود و به صورت حضوري وحي را دريافت مي‌كرده است و براي تشخيص وحي آسماني از غير آن _ و پي بردن به اين‌كه آنچه دريافت مي‌كند، سخن خداست ـ به دليل و برهان ديگري غير از وحي دريافت شده نياز نداشت. بر اين اساس، بطلان هر نقل نسبت‌دهنده ترديد به حضرت در امر وحي روشن مي‌شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. آيات قرآن درباره دريافت‌كننده قرآن كريم، سه دسته‌اند: برخي سخني از دريافت‌كننده به ميان نمي‌آورند، بعضي دريافت‌كننده را پيامبر گرامي (ص) مي‌دانند و دسته‌اي ديگر بر نزول قرآن بر مردم دلالت دارد؛

2. مقصود از نزول قرآن بر مردم اين است كه قرآن به اندازه‌اي تنزّل يافته كه بر زبان پيامبر (ص) در قالب الفاظ و عبارات جاري و براي مردم قابل فهم شده است؛

3. آيات بيانگر چگونگي دريافت وحي قرآني، دو دسته‌اند، دسته اول وحي قرآني را از سنخ ديدني و شنيدني معرفي مي‌كند، و دسته دوم از نزول قرآن بر قلب پيامبر (ص) خبر مي‌دهد؛

4. نزول قرآن، نزول معنوي و از مراتب بالاي علم حضوري است كه تمام نيروهاي درك‌كننده نفس پيامبر (ص) را فرا مي‌گرفت؛‌ زيرا اگر حقيقت آنچه بر پيامبر (ص) نازل مي‌شد صوت يا لوحه‌اي مادي بود، نزول بر قلب ايشان معنا نخواهد داشت

آيا آنچه از جانب خداوند به‌وسيله جبرئيل بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده است،‌ فقط معاني قرآن بوده است و الفاظ، ساخته پيامبر (ص) است يا اين‌كه الفاظ و معاني، هر دو از طرف خداوند نازل شده است؟

از ديرباز اين سؤال مورد توجه مفسران و دانشمندان علوم قرآني بوده كه آيا پيامبر صرفاً معاني و معارف قرآن را دريافت كرده و خود، آن‌ها را در قالب الفاظ و عبارات مي‌ريخت، يا آن‌كه فقط الفاظ را دريافت مي‌كرد و همانند ديگران از طريق همين الفاظ، به معارف پي مي‌برد؟ يا آن‌كه پيامبر الفاظ و معاني قرآن را از خداوند دريافت مي‌كرد؟ يا مسئله به گونه‌اي ديگر است.

 1. نزول الفاظ و محتواي قرآن (الاهي بودن الفاظ قرآن)

آيات دلالت دارد كه محتوا، الفاظ و عبارات قرآن نيز، از سوي خداوند بر پيامبر نازل شده است:

أ. آيات تحدّي

آيات تحدي از همگان مي‌خواهد اگر در الاهي بودن ساختار و واژگان قرآن شك داريد، سخني همانند آن بياوريد؛ مانند: "أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ * فَلْيَأْتُوا بِحَدِيث مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ؛ يا كه مي‌گويند او [پيامبر] آن [قرآن] را به دروغ به خدا نسبت مي‌دهد؛ بلكه آنان ايمان نمي آورند؛ پس اگر راستگويند، گفتاري همانند آن بياورند". (طور، 32 ـ 33)

بي‌شك تحدي قرآن شامل فصاحت و بلاغت آن هم مي‌شود و اين‌ دو مربوط به ويژگي الفاظ و عباراتي است كه گوينده براي بيان مقصود خويش به كار مي‌برد؛ بنابراين مفاد آيات تحدي آن است كه اگر در نزول اين الفاظ و قالب‌هاي مشتمل بر اين معاني از سوي خدا ترديد داريد، براي اثبات مدعاي خود، الفاظ و عباراتي مشابه اين الفاظ و عبارات بياوريد. و چون مخالفان - به رغم تلاش فراوان - بر اين امر موفق نشده اند، اين آيات نشان مي‌دهد كه الفاظ و عبارات هم از سوي خدا نازل شده و ساخته و پرداخته ذهن هيچ انساني، از جمله پيامبر(ص) نيست.

ب. برخي تعابير بيانگر نزول قرآن

تعابيري مانند قرائت: "فَإِذا قَرَأْناهُ"، تلاوت: "نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ"، ترتيل: "وَرَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً" كه در مقام بيان نزول قرآن به‌كار رفته‌اند، ظهور قوي در نزول الفاظ و عبارات از سوي خدا دارند و هيچ قرينه‌اي بر خلاف اين ظهور نيست تا از آن دست بكشيم. و نيز برخي از آيات پيشين كه وحي قرآني را كتاب (نوشتني) و صحف (لوحه ها) و قول (سخن) مي شمارد، بر الاهي بودن الفاظ قرآن دلالت دارد؛ مانند: "رَسُولٌ مِنَ اللّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً * فِيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ؛ فرستاده‌اي از سوي خداوند كه صحيفه‌هاي پاكي را تلاوت مي‌كند كه در آن‌ها نوشته‌هاي ارزشمندي است". (بينه، 2 و 3)

ج. بعضي اوصاف قرآن

برخي از اوصاف قرآن نظير "كَلامَ اللّهِ" و "كَلِماتُ اللّهِ" نيز حكايت از الاهي بودن الفاظ و عبارات قرآن دارد. همچنين آياتي كه واژه "لسان" را به‌ويژه با وصف عربي در مورد وحي قرآني به كار برده است؛ زيرا واژه "لسان" و "عربي" تناسبي با محتوا ندارد؛ مانند: "وَ مِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَرَحْمَةً وَهذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا؛ و [حال آن‌كه] پيش از آن كتاب موسي راهبر و [مايه] رحمتي بود و اين [قرآن] كتابي است به زبان عربي كه تصديق‏كننده [آن] است". (احقاف، 12)

بنابراين بر اساس آيات قرآن بايد گفت كه وحي قرآني توسط پيامبر اسلام با لفظ و معنا دريافت شده است.

 2. نزول قرآن به زبان عربي

آيات متعددي از نزول قرآن به زبان عربي سخن مي‌گويد كه ظاهر آن‌ها علاوه بر الاهي بودن واژگان بر عنايت ويژه خداوند به عربي بودن قرآن دلالت دارند. اين آيات چند دسته‌اند:

دسته اول

اين آيات از عربي بودن قرآن با عناويني مانند "نوشته‌اي به زبان عربي"، "كتابي در قالب خواندني عربي" و "حكمي عربي" ياد مي‌كند؛ نظير: - "كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْم يَعْلَمُونَ؛ كتابي كه آياتش در قالب قرآني عربي براي كسانيكه[درصدد باشند كه] بدانند به روشني بيان شده است". (فصلت، 3)

- "وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا ...؛ و بدين‌سان آن [قرآن] را به صورت فرماني عربي فرو فرستاديم ...." (رعد، 37)

دسته دوم

اين دسته آيات "اعجمي" (غير عربي) نبودن قرآن را مطرح مي‌سازند؛ مانند: - "وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ؛ اگر آن [كتاب] را خواندني اعجمي قرار مي‌داديم، مي‌گفتند: چرا آياتش تبيين نشده است آيا كتاب اعجمي و مردمي عربي [با يك ديگر تناسب دارد]"؟ (فصلت، 44)

- "وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ؛ و به تحقيق مي‌دانيم كه مي‌گويند: همانا قرآن را بشري به او مي‌آموزد [ولي] زبان كسي كه قرآن را به او نسبت مي‌دهند، اعجمي [غير عربي و ناگويا] است و اين [قرآن به] زبان عربي و روشن است". (نحل، 103)

دسته سوم

برخي آيات ديگر از فرستادن هر پيامبري به زبان قوم خود و آسان ساختن قرآن بر زبان پيامبر(ص) سخن مي‌گويند؛ مانند: - "وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ؛ و ما هيچ فرستاده‌اي را جز به زبان مردمش نفرستاديم تا [بتواند حقايق را] بر ايشان به روشني بيان كند". (ابراهيم، 4)

- "فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ؛ همانا آن [قرآن] را بر زبان تو آسان ساختيم؛ باشد كه آنان پند گيرند". (دخان، 58)

مقصود از واژه "عربي" كلام يا انسان عرب زبان، در مقابل "اعجمي" به معناي كلام يا انسان غير عرب زبان باشد يا مراد از آن، انسان يا كلام فصيح است و در برابر "اعجمي" يعني انسان يا كلام غير فصيح باشد، در هر دو صورت اين آيات دلالت دارد كه افزون بر محتوا، الفاظ و عبارات عربي قرآن نيز، از ناحيه خداوند به پيامبر اسلام(ص) وحي شده است.

يادآوري دو نكته

1. اين آيات افزون بر طبيعي بودن نزول قرآن به زبان قوم حضرت محمد (ص) بر راز عربي بودن قرآن نيز دلالت دارند؛ از آيات دسته اخير استفاده مي‌شود كه اين امر زمينه فهم آن، در نتيجه پذيرش و يا تحدي به هماوردي را فراهم مي كند. و آيات دسته دوم دلالت دارد كه عربي بودن قرآن، از بهانه‌گيري مخالفان پيشگيري مي‌كند و از اتهام انساني بودن قرآن پاسخ مي‌دهد؛

2. وجود واژگان دخيل (غير عربي ) در قرآن به جهت رواج داشتن آن‌ها در زبان عربي و اندك بودن آن‌ها، با نزول قرآن به زبان عربي منافات ندارد.

نمودار

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. آيات تحدي، برخي تعابير بيانگر نزول قرآن و بعضي اوصاف قرآن، بر الاهي بودن الفاظ و عبارات قرآن دلالت دارند؛

2. آيات زيادي از نزول قرآن به زبان عربي سخن مي‌گويد كه ظاهر آن‌ها علاوه بر الاهي بودن واژگان، بر عنايت ويژه خداوند به عربي بودن قرآن دلالت دارند؛

3. عربي بودن قرآن، زمينه فهم آن در نتيجه پذيرش و يا تحدي به هماوردي را فراهم مي‌كند؛

4. وجود واژگان غير عربي در قرآن به جهت رواج آن‌ها در زبان عربي و اندك بودن آن‌ها، با نزول قرآن به زبان عربي منافات ندارد

در اين قسمت از مفهوم نزول، آيات دالّ بر نزول دفعي و تدريجي و اختلاف مفسّران در جمع ميان اين آيات سخن مي‌گوييم.

. مفهوم نزول

واژه نزول و مشتقات آن كه مفهوم فرود آمدن را در خود نهفته دارند، در اصل براي فرودآمدن شيئي مادّي از مكاني به مكان ديگر وضع شده و در قرآن نيز مورادي به اين معنا آمده است. بعدها مفهوم اين واژه توسعه يافته و در نزول اعتباري و حقيقي يا معنوي نيز كاربرد يافته است. در نزول اعتباري از مقام اعتباري كاسته مي‌شود، (مانند نزول پادشاه از مقام خود) و در نزول معنوي موجود از جهت حقيقت وجود، به مرتبه ضعيف‌تر تنزل مي‌يابد، هر چند از جهت مكاني به مكان پايين‌تر و از نظر شأن به مقام پايين فرود نيايد.

نزول قرآن نه مکاني يا اعتباري، بلکه تنها معنوي است؛ يعني قرآن وجود حقيقي ديگري دارد كه بسيار متعالي و مرتبه‌اي از علم الاهي است که در مراتب وجود، چندين مرحله ضعيف‌تر از مرتبه "عنداللهي" تنزل يافته و در قالب الفاظ و عبارات تجلي كرده است تا براي انسان ها قابل فهم باشد. به تعبير روايات، قرآن، تجلي ذات و صفات الاهي در قالب الفاظ و عبارات است. غير مادي بودن نازل‌كننده (خداوند)، و نازل‌شونده (مرحله‌اي از علم الاهي)، واسطه نزول (فرشته يا فرشتگان وحي) و دريافت‌كننده قرآن (قلب مقدس پيامبر) تنها با اين نوع نزول سازگار است.

 2. انواع نزول

آيات مربوط به نزول قرآن دو گونه‌اند: مجموعه‌اي از نزول دفعي و گروهي از نزول تدريجي سخن مي‌گويند:

أ. آيات مربوط به نزول دفعي

مجموعه‌اي از آيات دال بر نزول دفعي قرآن در زماني معين هستند؛ مانند: - "شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنّاسِ ...؛ ماه رمضان كه در آن قرآن فرود آمد تا رهنمودي براي مردم شود". (بقره، 158)

- "إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُّبَارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ؛ [كه] ما آن را در شبي فرخنده نازل كرديم [زيرا] كه ما هشداردهنده بوديم". (دخان، 3)

- "إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ؛ همانا ما آن (قرآن ) را در شب قدر نازل كرديم". (قدر، 1)

از اين سه آيه به دست مي‌آيد که تمام قرآن کريم در شب با بركتي از ماه مبارك رمضان، به نام شب قدر يكباره نازل شده است.

ب. آيات مربوط به نزول تدريجي

از سوي ديگر، مجموعه‌اي ديگر از آيات قرآن بر نزول تدريجي آن گواهي مي‌دهند. اين آيات دو دسته‌اند:

دسته اول

آياتي با صراحت از تدريجي بودن نزول قرآن سخن گفته‌اند، مانند: "وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النّاسِ عَلي مُكْث وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً؛ و قرآني كه آن را پراكنده و جدا جدا فرو فرستاديم تا با درنگ بر مردم بخواني و آن را به‌گونه‌اي خاص چندين مرتبه تنزل داديم و فرود آورديم". (اسراء: 106)

دسته دوم

برخي آيات به رويدادهاي خاصي اشاره دارد كه در طول دوران نبوت رخ داده و هم‌زماني تقريبي نزول آن‌ها با رويدادهاي مورد اشاره را مي‌رساند؛ مانند: - "غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْنَي الأَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ؛ روميان در نزديك‌ترين سرزمين شكست خوردند و آنان پس از شكست به‌زودي در چند سال [آينده] پيروز مي‌شوند". (روم: 2 ـ 4)

- "وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْر وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ؛ به تحقيق خداوند شما را در بدر با آن كه خوار و ناتوان بوديد، ياري كرد". (آل عمران، 123)

علاوه بر اين آيات، تاريخ هم برنزول قرآن طي 23 سال بر پيامبر اسلام شهادت مي‌دهد.

چگونگي جمع دو مجموعه آيات

مفسران نزول تدريجي قرآن را مسلّم دانسته و ظاهر آيات دالّ بر نزول تدريجي را حفظ كرده و آيات دالّ بر نزول دفعي را توجيه کرده‌اند. چهار نظريه دراين‌باره وجود دارد:

1. آيات دالّ بر نزول دفعي، ناظر به بخشي از قرآن است؛ مانند سوره حمد يا اوّلين آيات نازل شده و يا بيشتر آيات قرآن که در شب‌هاي قدرِ 23 سال نبوت نازل شده است.

اين ديدگاه به کلي برخلاف ظاهر آيات قرآن، به ويژه آيه 185 بقره (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ) است كه ظهور در نزول دفعي كل قرآن دارد، نه بخش خاصي از آن؛ به علاوه، هيچ دليل معتبري بر اين‌كه فقط آيات مورد اشاره در ماه رمضان نازل شده، در دست نيست. روايات هم برخلاف آن گواهي مي‌دهد؛

2. اين قسم آيات نه بر زمان نزول قرآن، بلکه بر نزول قرآن يا سوره هاي دخان و قدر، در شأن شب قدر و يا فضيلت ماه رمضان و لزوم روزه‌ي آن دلالت دارد؛ پس با آيات دالّ بر نزول تدريجي ناسازگار نمي‌باشند.

اين ديدگاه درست نيست؛ زيرا در اين صورت بايد بخش مهمي از آيات قرآن در فضيلت ماه رمضان مي‌بود تا قرآن در فضيلت ماه رمضان نازل شده باشد؛ به علاوه، چنين برداشتي خلاف ظاهر آيات دال بر نزول دفعي است و دليلي بر دست برداشتن از ظاهر اين آيات نداريم. روايات نيز بر خلاف آن دلالت دارد؛

3. (نظر مفسران پيشين با الهام روايات) آيات گروه نخست دلالت دارد که قرآن در شب قدر يک‌دفعه از ناحيه خداوند يا لوح محفوظ، به وسيله جبرئيل بر سفيران خدا به بيت المعمور در آسمان چهارم فرود آمده است، و از آن‌جا به تدريج بر پيامبر اكرم (ص) در طول 23 سال نبوت نازل شده است؛

4. (نظر علامه طباطبايي) قرآن مجيد دو وجود دارد: يك وجود بسيط در لوح محفوظ كه در آن اجزا (آيات و سور و كلمات) نيست و به صورت دفعي در شب قدري بر قلب مقدس پيامبر (ص) نازل شده است. آيات دالّ بر نزول دفعي، نزول ناظر به وجود اوّل است، و وجود ديگر تفصيل يافته و داراي اجزا كه به صورت تدريجي، در ظرف 23 سال بر پيامبر فرود آمده است. آيات نزول تدريجي بر اين وجود اشاره دارند. تأويل داشتن قرآن و وجود قرآن در لوح محفوظ و احكام آن قبل از تفصيل، و نهي پيامبر از تلاوت آيات پيش از پايان يافتن تلاوت آن به وسيله جبرئيل، مؤيد اين نظريه شمرده شده است.

دو ديدگاه اخير که صحيح و سازگار با آياتند، مکمل يکديگر هستند و صرف‌نظر از تفاوت در جزئيات، اختلاف‌هاي ظاهري آن دو قابل توجيه است؛ مثلاً اگرچه در قول سوم به وجود بسيط قرآن در نزول دفعي اشاره نشده؛ ولي نفي هم نشده است؛ بلكه در روايات مربوط مؤيد هم دارد. همچنين ممكن است مقصود از بيت المعمور، قلب مقدس پيامبر (ص) باشد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. مفهوم نزول و مشتقات آن در اصل براي تنزل مادي از مكاني به مكان ديگر وضع شده و بعدها توسعه يافته و در نزول اعتباري و معنوي نيز كاربرد يافته است؛

2. نزول قرآن معنوي است؛ يعني قرآن از مرتبه "عنداللهي" چندين مرحله ضعيف‌تر شده و در قالب الفاظ و عبارات تجلي كرده است؛

3. آيات مربوط به نزول قرآن، دو گونه نزول (دفعي و تدريجي) را براي قرآن بيان مي‌كند؛

4. در جمع بين آيات دالّ بر نزول دفعي و تدريجي، بين مفسران اختلاف نظر است؛

5. برخي مفسّران معتقدند آيات دال بر نزول دفعي، ناظر به نزول بخشي از قرآن است و برخي ديگر مي‌گويند، اين آيات نه بر زمان نزول قرآن، بلكه بر نزول قرآن در شأن شب قدر دلالت دارد. هر دو نظريه خلاف ظاهر آيات است؛

6. بعضي مفسران با الهام از روايات اظهار مي‌كنند كه قرآن در شب قدر يك‌دفعه از ناحيه خداوند به‌وسيله جبرئيل بر سفيران خدا به بيت المعمور در آسمان چهارم فرود آمده است و از آن‌جا به‌تدريج بر پيامبر (ص) نازل شده است؛

7. نظر علامه طباطبايي (ره): قرآن داراي دو وجود است، يك وجود بسيط كه به صورت دفعي در شب قدري بر قلب مقدس پيامبر (ص) نازل شده، و وجود ديگر، تفصيل يافته و داراي اجزا كه به‌تدريج نازل شده است؛

8. دو ديدگاه اخير كه صحيح و سازگار با آيات است، مكمل يكديگرند و مي‌توان هر دو را درست دانست.

در آخرين قسمت از اين درس، حكمت‌هاي نزول تدريجي قرآن در ارتباط با مردم و پيامبر اسلام (ص) را بررسي خواهيم كرد.

حکمت نزول تدريجي

قرآن در دو مورد از حكمت نزول تدريجي آيات ، دو گونه نقش را مطرح مي‌کند: يكي در ارتباط با مردم و ديگري در ارتباط با پيامبر اسلام (ص).

1. آثار نزول تدريجي براي مردم

قرآن در آيه زير، که در آيه پيشين آن مسئله تبديل آيه‌اي به آيه ديگر بيان شده، تثبيت مؤمنان را اثر نزول تدريجي آيات مطرح مي‌فرمايد:

"قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدي وَ بُشْري لِلْمُسْلِمِينَ؛ بگو: روح القدس قرآن را به حق از سوي خداوندگارت فرود آورد تا مؤمنان را استوار كند و رهنمود و مژده‌اي براي مسلمانان باشد". (نحل، 103)

و نيز مي‌فرمايد: "وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النّاسِ عَلي مُكْث وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً؛ و قرآني [با عظمت را] بخش‌بخش [بر تو] نازل كرديم تا آن را به آرامي به مردم بخواني و آن را به تدريج نازل كرديم". (اسراء، 106)

خداوند در اين آيه به پيامبر (ص) مي‌فرمايد قرآن را بخش‌بخش كرديم تا آن را بادرنگ بر مردم بخواني. روشن است كه صِرف با درنگ خواندن آيات بر مردم، راز نهايي نزول تدريجي قرآن نيست؛ بلكه "آثاري" كه بر آن مترتب مي‌شود که هدف واقعي نزول تدريجي است؛ ازاين‌رو ضرورت دارد به تبيين آثاري كه به روشني بر چنين خواندني بار مي‌شود، پرداخته شود.

دو نکته و نتيجه

1. مقصود از تلاوت بادرنگ، اين است كه هر آيه يا مجموعه‌اي از آيات كه به تدريج نازل مي‌شود را پيامبر در موقع مناسب آن به مردم برساند و مجبور نباشد كه همه قرآن را يك مرتبه به مردم ابلاغ كند. همان واقعيتي كه در تاريخ اسلام و قرآن طي 23 سال بعثت تا رحلت رسول گرامي (ص) رخ داده است؛ بنابراين، آيه متذكر اين نكته است كه بخش‌بخش شدن و در قالب آيات و سوره‌ها در آمدن قرآن، به اين منظور بوده كه آيات، در مقطع‌هاي مختلف زماني و متناسب با شرايط فردي و اجتماعي و رويدادهاي تاريخي و شبهات و پرسش‌هاي مخالفان و موافقان تلاوت شود؛

2. معارف قرآن ـ چنان‌كه در آيات به آن اشاره شده و در روايات مورد تصريح قرار گرفته ـ داراي درجات و مراتبي است و فهم و بهره‌مندي برخي از اين درجات و نيز بخشي از معارف مندرج در برخي آيات، در گرو فهم، پذيرش و عمل به برخي ديگر است و مخاطبان قرآن، متناسب با درجه تكاملي كه از طريق عمل به معارف قرآن به دست مي‌آورند، به فهم و بهره‌مندي از آيات ديگر نايل مي‌شوند.

نتيجه اين‌که قرائت بادرنگ آيات، از يك‌سو زمينه فهم و دريافت بهتر معارف قرآن را فراهم مي‌سازد و از سوي ديگر، با فراهم آمدن تدريجي شرايط دروني و بروني در اثر گذشت زمان، زمينه تسليم بيشتر در برابر بيانات قرآني و عمل به دستورهاي جديد حاصل مي‌شود و پس با عمل به دستورها و نفوذ اعتقاد به معارف نازل شده، شرايط مناسب و آمادگي هاي لازم براي دريافت معارف برتر و تسليم شدن و عمل كردن به مقررات و دستورهاي سنگين‌تر فراهم مي‌شود؛ بلكه فهم پيشين آنان از آيات قبلي نيز دقيق‌تر، پربارتر و تكامل يافته‌تر مي‌گردد و در يك جمله، تلاوت بادرنگ آيات، تأمين‌كننده شرايط لازم و كافي براي تحقق اهداف نزول قرآن (فهم بهتر معارف، پذيرش كامل‌تر و عمل بيشتر به مقررات قرآن كريم) است.

2.آثار نزول تدريجي براي پيامبر اكرم (ص)

قرآن کريم در آيه زير با صراحت براي نزول تدريجي آيات اثري بيان مي‌فرمايد که مربوط به پيامبر اکرم (ص) است: "وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً * وَ لا يَأْتُونَكَ بِمَثَل إِلاّ جِئْناكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً ؛ و كساني كه كافر شدند، گفتند: چرا قرآن بر او يكجا و يكباره فرو فرستاده نشد؟ بدين‌سان [به‌تدريج آن را فرو فرستاديم] تا با آن، قلب تو را استوار سازيم و با درنگي خاص و پياپي قرآن را بر تو خوانديم و هيچ مَثلي برايت نمي‌آورند، جز آن‌كه حقيقت و بهترين تبيين را [در آن مسئله] برايت [فرو] مي‌آوريم". (سوره فرقان، 32 و 33)

در اين دو آيه، تكيه كلام بر آثار نزول تدريجي براي پيامبر(ص) است؛ البته راز نزول تدريجي نسبت به پيامبر، از راز نزول تدريجي براي مردم جدا نيست؛ بلكه خود، بيانگر رازي ديگر براي نزول تدريجي قرآن نسبت به مردم است.

خداوند در اين آيات، ابتدا شبهه كفار را كه چرا قرآن يكجا و دفعتاً واحده بر پيامبر (ص) نازل نشده، مطرح مي‌كند و سپس در سه جمله به آن پاسخ مي‌دهد:

در جمله نخست (كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ) مي‌فرمايد: قرآن را به‌تدريج فرو فرستاديم تا قلب تو را (اي رسول ما!) تثبيت كنيم.

تثبيت به معناي "پايدار و برقرار ساختن"، "زمينه و شرايط ثبات را براي چيزي يا فردي فراهم آوردن و ثبات بخشيدن" است. اطمينان بخشيدن و ربط دادن بر قلب كه در آيات ديگر قرآن به كار رفته، مفاهيمي نزديك به همين معنا است و در برابر آن، لغزش و اضطراب قرار دارد.

مقصود از تثبيت قلب پيامبر، استواري بخشيدن به آن وجود مقدس و تقويت روحي اوست تا در انجام وظايف رسالت و تحمل مشكلات طاقت‌فرساي آن خللي رخ ندهد و رسالت الاهي را با تمام توان، به سرمنزل مقصود برساند.

اما پيوند نزول تدريجي با تثبيت قلب پيامبر، اين‌گونه است كه نزول تدريجي آيات، موجب رابطه دايمي حضرت با خداوند مي‌شود. اصل ارتباط مكرر با وحي از يك سو، و بيان به موقع حكم موضوعات و پاسخ شبهات و تبيين حقايق مورد سؤال يا اختلاف در وقت نياز از سوي ديگر، و نيز تأييد و تأكيد بر حقانيت دعوت و رسالت، دادن وعده‌ي ياري و تذكر به وجود قوي ترين پشتوانه، مجموعاً بهترين زمينه را براي ثبات بر راه حق و آساني تحمّل مشكلات و پايداري در دين فراهم را مي‌سازد، و زمينه هرگونه لغزش يا خللي را از بين مي‌برد.

جمله دوم: (وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً) به دو نكته درباره آثار نزول تدريجي اشاره دارد: نخست آن‌كه به منظور تثبيت فؤاد، آيات قرآن علاوه بر نزول تدريجي، با درنگ خوانده مي‌شود تا تثبيت قلب به بهترين وجه صورت پذيرد؛ و دوم آن‌كه به رغم تفرقه‌اي كه بين آيات در اثر نزول تدريجي به‌وجود مي‌آيد، پيوند آيات با يكديگر حفظ مي‌شود و ارتباط آنها با يكديگر قطع نمي‌شود. اين دو نكته، از مفهوم لغوي ترتيل كه به معناي خواندن پشت‌سرهم و در عين حال با درنگ است و بيان آن، در قالب مفعول مطلق استفاده مي‌شود.

جمله سوم (جِئْناكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً)، از اثر ديگري كه بر تدريجي نازل شدن قرآن بار مي‌شود، سخن مي‌گويد و آن اين‌كه در طول دوران رسالت، حوادث مختلفي پيش مي‌آيد كه از سوي مخالفان تبيين ويژه‌اي درباره آن‌ها مطرح مي‌شود. خداوند با نزول تدريجي قرآن، هم حق در مسئله را بيان مي‌كند و هم به بهترين وجه از مسئله مطرح شده و تبيين مخالفان، پرده برمي‌دارد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن براي حكمت نزول تدريجي آيات دو گونه نقش را مطرح مي‌كند: يكي در ارتباط با مردم و ديگري در ارتباط با پيامبر اسلام (ص)؛

2. از آثار نزول تدريجي قرآن براي مردم، فهم بهتر معارف، پذيرش كامل‌تر و عمل بيشتر به مقررات قرآن كريم است؛

3. تثبيت قلب پيامبر (ص) يكي از آثار نزول تدريجي قرآن بر پيامبر (ص) است كه در سايه رابطه دايمي حضرت (ص) با خداوند، بيان به موقع حكم موضوعات، پاسخ به شبهات و تبيين حقايق مورد سؤال حاصل مي‌شود؛

4. با درنگ خوانده شدن قرآن، به منظور آن است كه تثبيت قلب پيامبر (ص) به بهترين وجه صورت پذيرد؛

5. اثر ديگر نزول تدريجي قرآن آن است كه در طول دوران رسالت، حوادث مختلفي پيش مي‌آيد كه از سوي مخالفان تبيين ويژه‌اي درباره آن‌ها مطرح مي‌شود. خداوند با نزول تدريجي حق در مسئله را بيان مي‌كند. آثار نزول

تحدّي

1. رقابت كرد؛ هم‌چشمي كرد؛ درخواست برابري از كسي در كاري براي ظاهر شدن ناتواني وي و در نبرد برابري كردن؛ 2. معارضه كردن و پيش خواندن دشمن و غلبه جستن بر او. در اصطلاح، يك واقعيت تاريخي - قرآني است از امر خداوند به مخالفان و منكران وحي قرآن و صدق نبوت حضرت محمد (ص) كه اگر طبق ادعاي خود قرآن را مجعول و پيش‌ساخته و از مقوله سجع كاهنان و (اساطير الاولين) مي‌دانند، نظير آن را بياورند؛ زيرا طبق گفته قرآن مجيد مخالفان و منكران ادعا مي‌كردند: "لَوْ نَشاءُ لَقُلنا مِثل هذا، انْ هذا إلاّ أساطيرُ الأوّلين؛ اگر بخواهيم همانند آن مي‌گوييم، اين چيزي جز افسانه‌هاي پيشينيان نيست" (انفال، 31). خداوند تحدي مي‌كند تا هنگامي كه از نظيره‌گويي آن عاجز شدند، به منشأ آسماني و الاهي آن پي ببرند. تحدي در چندين آيه قرآن مطرح شده است. در طول تاريخ اسلام بعضي كوشيده‌اند به اين تحدي پاسخ دهند كه همگي رسوا شده و شكست خورده‌اند.

بيت المعمور

در فارسي بدون الف و لام - به معناي خانه آباد - استعمال مي‌شود. اين تركيب در قرآن مجيد فقط يك بار در سوره طور، آيه 4 آمده است كه خداوند به بيت المعمور سوگند ياد كرده است. در احاديث و تفاسير مطالب بسياري درباره آن وارد شده كه خلاصه‌اش اين است: جايگاه بيت المعمور، جايگاهي در آسمان، همچون احترام كعبه در زمين است. هر روز فرشتگان بسياري پيرامون آن طواف مي‌كنند كه ديگر هرگز به آن بازنمي‌گردند. و بنا بر بعضي از روايات، فرشتگاني سمت راست آن قرار دارند كه اعمال بهشتيان، و فرشتگان سمت چپ، اعمال دوزخيان را مي‌نويسند. وجه نام‌گذاري آن به بيت المعمور، اين است كه پيوسته كه به فراواني زايران، طواف‌كنندگان و نمازگذاران، آباد است. روايات در مورد محمل بيت المعمور كه در كدام‌يك از آسمان‌هاي هفت‌گانه قرار دارد، مختلف است.

 

قران شناسی3

. پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. آيات بيانگر دليل عقلي بر الاهي بودن قرآن؛2. شرايط اثبات اعجاز قرآن؛3. راه‌هاي تشخيص اعجاز قرآن؛ 4. نصاب قرآن و مقدار آن؛ 5. تبيين مفسّران از چگونگي اعجاز قرآن بر توحيد.

آيا قرآن كريم، استدلال عقلي بر از سوي خدا بودن خويش ارائه كرده است؟

در اين قسمت ضمن پاسخ مثبت به اين پرسش، به انواع استدلال‌هاي عقلي مي‌پردازيم كه قرآن بيان فرموده است.

در درس پيشين گذشت كه قرآن در آيات فراواني تأكيد دارد كه سخن خداوند و نازل شده از سوي او بر پيامبر گرامي اسلام است؛ و در انتسابش به خدا جاي ترديد ندارد. حال لازم است دلايل قرآني الاهي بودن اين کتاب را بررسي كنيم. اين آيات دو دسته‌اند: آيات بيانگر دليل عقلي و آيات مشتمل بر دليل نقلي. آيات دست نخست را بررسي مي‌کنيم.

آيات بيانگر دليل عقلي كه از سوي خدا بودن قرآن را بر اساس نوعي تبيين عقلي اثبات مي‌كنند، آيات تحدي ناميده مي‌شود؛ در اين آيات مردم به آوردن مثل قرآن به مبارزه فراخوانده شده‌اند. اين فراخوان به همانند آوري به صورت‌هاي مختلف مطرح شده است: گاه به آوردن همانند قرآن، گاه به آوردن ده‌ها سوره مانند قرآن، گاه به آوردن يك سوره همانند قرآن و گاهي به آوردن يك سوره از كسي همانند پيامبر (آورنده قرآن) و گاه با توجه دادن به هماهنگي خارق‌العاده قرآن.

أ. تحدي به قرآن:.1 تحدي به مثل قرآن

1. قرآن در آياتي به آوردن مثل قرآن تحدي مي‌كند؛ مانند: "أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ * فَلْيَأْتُوا بِحَدِيث مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ؛ يا كه مي‌گويند او [پيامبر] آن [قرآن] را به دروغ به خدا نسبت مي‌دهد؛ بلكه آنان ايمان نمي‌آورند؛ پس اگر راستگويند، گفتاري همانند آن بياورند". (طور، 32 ـ 33)

و آيه زير و بر عدم توانايي انس و جنّ، بر آوردن همانند قرآن نيز تأكيد دارد: "قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً؛ بگو اگر آدميان و پريان گرد هم آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، همانندش را نمي آورند؛ هرچند برخي پشتيبان برخي ]ديگر[ باشند". (اسراء، 88 )

2. تحدي به ده سوره

آيه 13 سوره هود از منكران آوردن ده سوره مانند سوره هاي قرآن مي‌خواهد: "أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ؛ يا كه مي‌گويند او (پيامبر (ص)) قرآن را به دورغ بر خدا بسته؛ بگو پس ده سوره به خدا بسته همانند آن بياوريد جز خدا هركس را كه مي‌توانيد به كمك فراخوانيد اگر در اين ادعاي خويش راستگو هستيد".

3. تحدي به يك سوره

آيه زير منكران حقانيت قرآن را به همانندآوري يك سوره قرآن مي‌خواند: "أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ؛ يا آن‌كه مي‌گويند او (پيامبر (ص)) قرآن را به دروغ به خدا بسته است؛ بگو پس سوره‌اي همانند آن بياوريد و هركس را كه مي‌توانيد جز خدا به ياري فرا خوانيد، اگر راستگو هستيد". (يونس، 37)

مولوي چنين سروده است:

چون كتاب الله بيامد هم بر آن *** اين چنين طعنه زدند آن كافران/ كه اساطير است و افسانه نژند *** نيست تعميقي و تحقيقي بلند

گفت اگر آسان نمايد اين به تو *** اين چنين آسان يكي سوره بگو / جنيان و انسيان و اهل كار *** گو يكي آيت از اين آسان بيار

نکته

آيات دسته نخست به مثل قرآن، آيات دسته دوم به ده سوره و آيات دسته سوم به يك سوره تحدّي کرده‌اند. با توجه نزول آيه مربوط به تحدي به يک سوره (آيه 37 از سوره يونس ،) پيش از آيه تحدي‌کننده به ده سوره (آيه 13 از سوره هود) سؤال پيش مي‌آيد که چرا ابتدا به مثل قرآن و سپس به يک سوره و در نهايت به ده سوره تحدي شده است. گويي ترتيب از سختي به آسان رعايت نشده است.

اين خصوص مي‌توان گفت: آيات تحدّي در مرحله اوّل از بشر مي‌خواهد كه اگر در خدايي بودن قرآن ترديد دارند، كتابي "همانند قرآن كه داراي همه امتيازات قرآن باشد"، بياورند و پس از آن كه عجزشان ثابت شد، تخفيف داده، مي‌فرمايد: يك سوره كه "از هر جهت شبيه سوره هاي قرآني باشد و همه امتيازات يكي از سوره هاي قرآن را در برداشته باشد"، بياورند و پس از آن‌كه از چنين امري نيز عاجز شدند، تخفيف داده، از ايشان مي‌خواهد كه ده سوره بسازند كه "هر كدام داراي يكي از جهات اعجاز قرآن باشد"؛ به طوري كه مجموع آن ده سوره بتواند ويژگي‌هاي يك سوره قرآن را دارا باشد. بديهي است كه ساختن يك سوره شبيه يك سوره قرآن در همه جهات، مشكل‌تر از فراهم آوردن چند سوره است كه هر يك در يك جهت شبيه قرآن باشد؛ پس تحدّي از دشوارتر به آسان تر صورت گرفته و معقول است. البته اين بحث در صورتي است که مراد از قرآن در آيات تحدي، مجموعه كتاب الاهي (اسم عَلَم) باشد؛ ولي اين احتمال جدّي است كه مقصود از قرآن در اين آيات، معناي جنسي آن باشد و نه اسم عَلَم كه در اين صورت، بحث از ترتيب تحدّي در اين مورد رنگ مي‌بازد و از مراحل و ترتيب سه‌گانه ياد شده خارج مي‌شود.

ب. تحدي به آورنده قرآن

قرآن کريم در اين آيه به آوردن سوره‌اي همانند سوره قرآن از كسي درس ناخوانده و به مكتب نرفته مانند پيامبر اسلام (ص) تحدي كرده است: "وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَي عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ؛ و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم شك داريد، پس اگر راست مي‏گوييد سوره‏اي (مانند قرآن) از مثل او بياوريد و گواهان خود را غير خدا فرا خوانيد. پس اگر نكرديد و هرگز نمي‏توانيد كرد، از آن آتشي كه سوختش مردمان و سنگ‌ها هستند و براي كافران آماده شده بپرهيزيد".

اين آيه علاوه بر تحدي به مثل آورنده قرآن، صريحاً از ناتواني هميشگي بشر بر اين نوع همانند آوري را خبر مي‌دهد. آياتي درس ناخوانده بودن پيامبر و عدم آگاهي از معارف بلند قرآن پيش از بعثت را مطرح مي‌کند، كه به اين نوع تحدي اشاره دارد: "وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ؛ و تو پيش از فرود آمدن آن قرآن نوشته‌اي را نمي‌خواندي و با دستانت آن را نمي‌نوشتي، وگرنه ياوه‌گويان دو دل مي‌شدند".

آيه زير اشاره دارد که اگر به سابقه زندگي حضرت در ميان شما بيندشيد، متوجه مي‌شويد که ايشان درس نخوانده و آنچه آورده معجزه و وحي الاهي است: "قُل لَّوْ شَاء اللّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلاَ أَدْرَاكُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِّن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ؛ گو اگر خدا مي‌خواست قرآن را بر شما تلاوت نمي‌كردم و او شما را از دين معارف آگاه نمي‌ساخت من مدتي (طولاني) پيش از اين در ميان شما درنگ كردم آيا خرد خويش را به كار نمي‌بنديد و حقايق را درك نمي‌كنيد ( که من درس ناخوانده‌ام)". (يونس، 16)

ج. هماهنگي و عدم اختلاف

آيه 82 از سوره نساء هماهنگي دروني قرآن را نشان از الاهي بودن آن دانسته و مي‌فرمايد: "أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً؛ آيا با تدبر در قرآن نمي نگرند تا دريابند كه اگر آن از سوي غير خدا مي‌بود، ناهماهنگي بسيار در آن مي‌يافتند؟" (نساء، 82)

اين آيه بين "از سوي خدا نبودن قرآن" و "يافتن ناهماهنگي فراوان در آن" ملازمه برقرار مي‌کند. در اين آيه - هرچند با صراحت - دعوت به همانند‌آوري نشده است و با تكيه بر اين ويژگي فوق توان بشري قرآن تلويحاً انسان‌ها را به تدبر و احياناً خودآزمايي و همانندآوري دعوت مي‌كند شايد سر عدم فراخوان صريح به همانند‌آوري، دشواري بسيار چنين همانندآوري باشد كه قرآن به طريقي آسان ياب‌تر بشر را راهنمايي مي‌كند تا آسان‌تر و سريع‌تر به نتيجه دست‌يابد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. آيات تحدي به شكل‌هاي مختلف بر دليل عقلي از سوي خدا بودن قرآن دلالت مي‌كنند؛

2. آيات تحدي همه انسان‌ها را گاه به آوردن همانند قرآن، گاه به آوردن ده سوره، گاه به آوردن يك سوره همانند قرآن و گاهي به آوردن يك سوره از كسي مانند پيامبر فرا مي‌خواند و گاه به هماهنگي خارق العاده قرآن توجه مي‌دهد.

 

سه شرط اثبات اعجاز قرآن

براي اثبات اعجاز قرآن، همانند هر معجزه ديگر، دست‌كم بايد سه امر اثبات شود:

شرط اول

پيامبر اکرم (ص) قرآن را به عنوان يك امر خارق العاده كه فقط با امداد ويژه الاهي تحقّق مي‌يابد و دليل صحّت ادعاي پيامبري اوست، مطرح كرده باشد.

افزون بر آن‌كه از نظر تاريخي و روايي مسلّم است، در آيات قرآن نيز به روشني مطرح شده است. آيات تحدّي، مسئله را با رساترين بيان به ميان كشيده و همه انسان‌ها را از هر فرقه و گروه و در هر زمان و مكان به همانندآوري دعوت كرده؛ به‌گونه‌اي كه براي هيچ انسان منصفي كه با تاريخ قرآن آشنا باشد، در اين‌كه پيامبر قرآن را به عنوان نشان پيامبري خود مطرح و به آن تحدي كرده است، جاي ترديد و شكي باقي نمي‌گذارد.

شرط دوم

آن‌كه مخاطبان پيامبر مسئله را جدّي گرفته، در صدد بررسي قرآن و همانندآوري آن برآمده و تلاش جدّي از ناحيه آنان در اين خصوص به عمل آمده باشد.

از مسلّمات تاريخي و روايي است و آيات قرآن به‌خوبي بر آن دلالت دارد. موضع گيري ها و قضاوت هاي مخالفان قرآن كه در آيات شريف و كتاب هاي روايي و تاريخي آمده، همه بر اين اصل گواهي مي‌دهد. مخالفان قرآن، بيشترين انگيزه را براي آوردن همانند قرآن داشتند. آنان اهل فصاحت و بلاغت بودند و بدان فخرفروشي مي‌كردند؛ نسبت به آداب و رسوم خويش و به‌ويژه فرهنگ بت‌پرستي داراي تعصب، و قومي لجوج، سرسخت و تكبر بودند و قرآن را مظهر مخالفت با بت و بت‌پرستي مي‌دانستند. قرآن، آداب و رسوم آنان را نادرست و بت و بت پرستي را امر خرافي قلمداد مي‌كرد، و فخرفروشي و تكبر آنان را نكوهش مي‌نمود. اعمال آنان را تباهي و شقاوت ابدي مي‌دانست و آنان را قومي بي‌منطق، غافل و نادان و مخالفتشان را برخاسته از لجاجت، عناد، ناداني، نفهمي، استكبار، پيروي از شيطان و هواي نفس و دنباله‌روي نياكان معرفي مي‌كرد؛ در عين حال در آيات تحدّي، از هر نكته و دقيقه‌اي كه مي‌توانست آنان را به همانندآوري تشويق و تحريك كند، استفاده كرد. برخي از اين نكات عبارتند از: 1. تحدّي از دشوارتر به ساده تر كه موجب بسيج همگاني نيروها در سه نوبت براي همانندآوري قرآن مي‌شد؛ 2. پيوند دادن پذيرش و عدم پذيرش قرآن با سعادت و شقاوت جاودانه؛ 3. تشويق به كمك گرفتن از تمامي نيروهايي كه مي‌توانند در آوردن همانند قرآن نقش ايفا كنند؛ 4. پيشگويي ناتواني ابدي انسان‌ها از آوردن همانند حتي يك سوره قرآن از شخصي همانند پيامبر؛ 5. دروغگو شمردن آنان در ادّعاي معجزه نبودن قرآن در صورت عجز از همانند‌آوري؛ 6. مطرح كردن روشن بودن اعجاز قرآن به گونه اي كه حتي براي ياوه گويان جاي ترديد باقي نمي گذارد؛ 7. شتابزده و برخاسته از عدم تدّبر شمردن قضاوت مخالفان نسبت به قرآن؛ 8. نتيجه‌گيري بطلان آيين بت‌پرستي از نياوردن همانند قرآن.

امور ياد شده، زمينه‌هاي لازم و انگيزه‌هاي كافي تلاش براي همانندآوري مخاطبان را فراهم ‌آورد؛ در نتيجه طبق بيان قرآن و گزارش تاريخ، مخالفان بيشترين و متنوع ترين تلاش‌ها را براي شكست دادن قرآن به عمل آوردند؛ مانند: 1.به راه انداختن جنگ هاي طاقت فرسا؛ 2. دعوت پيامبر اسلام به مسامحه و سازش‌كاري؛ 3. انكار نزول وحي بر بشر؛ 4. ايجاد ترديد در صلاحيت پيامبر براي نبوّت؛ 5. بهانه‌گيري نسبت به كيفيّت نزول قرآن؛ 6. ايجاد شبهه هنگام تغيير يا نسخ برخي از احكام؛ 7. ادّعاي اين‌كه اگر بخواهند، همانند قرآن را مي‌آورند؛ 8. در خواست آوردن قرآني ديگر يا تبديل آن؛ 9. اتّهامِ فراگرفتن قرآن از ديگران؛ 10. نسبت دادنِ جنون، شاعربودن، افترا به خدا بستن و سحر و جادوگري به پيامبر؛ 11. توصيه گوش فرا ندادن به قرآن و گفتن سخنان ياوه و بي‌ربط هنگام تلاوت آيات به منظور غلبه بر قرآن؛ 12. حتي سحر دانستن بيانِ مطالب حقي نظير برپا شدن معاد.

شرط سوم

در عين تلاش جدّي صورت گرفته براي بررسي يا همانندآوري، افراد موفق به اين كار نشده باشند يا دريافته باشند كه نمي‌توانند همانند قرآن را بياورند.

در كتاب‌هاي تاريخ و علوم قرآن، از افراد متعدّدي نام برده شده كه در صدد همانندآوري قرآن برآمده و خود با بررسي قرآن، به عجز خويش پي برده اند يا به چيزي شبيه قرآن دست يازيده؛ ولي نمونه هايي را ارائه داده اند كه موجبات رسوايي خويش را فراهم آورده و عدم توانايي بشر از همانندآوري را به اثبات رسانده است و اگر نمونه هاي ديگري وجود مي‌داشت، به دليل اهميّت مسئله و با وجود دشمنان قسم‌خورده و سرسخت اسلام و قرآن، حتماً آن نمونه ها به صورت برجسته در تاريخ ثبت مي‌شد و هم اكنون در دسترس ما قرار مي‌گرفت.

بنابراين با مسلّم بودن سه مؤلفه ياد شده، اعجاز قرآن مجيد به اثبات مي‌رسد و ناتواني بشر از همانند آوري آن به كرسي مي‌نشيند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

براي اثبات اعجاز قرآن، دست‌كم سه شرط لازم است:

1. پيامبر اكرم (ص) قرآن را به عنوان يك امر خارق العاده مطرح كرده است كه فقط با امداد ويژه الاهي تحقق مي‌يابد و دليل صحت ادعاي پيامبري اوست؛

2. مخاطبان پيامبر (ص) مسأله را جدي گرفته و در صدد بررسي قرآن و همانندآوري آن بر آمده باشند؛

3. به رغم تلاش جدي براي همانند‌آوري، مخالفان موفق به اين كار نشده باشند

پس از ثابت شدن اعجاز قرآن و اين‌كه كتاب آسماني است و از سوي خداوند براي هدايت بشر فرستاده شده، آيا تشخيص معجزه بودن قرآن براي همگان يكسان است؟

1. راه‌هاي تشخيص اعجاز قرآن

لزومي ندارد اعجاز قرآن براي همگان به يك طريق يا براي هر كس مستقيماً به اثبات رسد؛ بلکه اعجاز قرآن براي پيامبر، اهل فنّ و توده مردم متفاوت و از راه‌هاي زير اثبات مي‌شود:

1. پيامبر كه قرآن را با علم حضوري مي‌يابد، اعجاز آن را نيز از طريق علم حضوري و همراه با دريافت قرآن مي‌يابد؛

2. اهل فنّ با بررسي و تأمّل در قرآن و ويژگي‌هاي آن، پيش از پرداختن به همانندآوري مي‌توانند اعجاز قرآن را درك كنند و از طريق همانندآوري نيز مي‌توانند به درك اعجاز و نيز تأييد شناخت پيشين خود در اين خصوص نايل شوند؛

3. توده مردم از شهادت اهل فنّ بر اعجاز قرآن و نيز از نياوردن يا ناتواني بشر از آوردن همانند قرآن، به اعجاز قرآن دست مي‌يابند.

 2. نصاب اعجاز قرآن

قرآن مجيد با سه تعبيرتحدي کرده و از مردم همانندآوري خواسته است: يکي به همانند قرآن ، دوم به همانند يک سوره قرآن و سوم به يک سوره. با عنايت به اين اختلاف تعابير، نصاب اعجاز قرآن يعني كمترين مقدار از قرآن كه معجزه است و براي پاسخ به تحدي آوردن آن مقدار كافي است، مطرح مي‌شود.

در اين‌كه چه مقدار از قرآن معجزه است، از ديرباز چند نظر مختلف مطرح است. از جمله : 1. هر يك از 114 سوره قرآن و تعدادي از آيات را كه به اندازه يكي از سُوَر كوچك قرآن باشد؛ 2. مجموعه‌ زيادي از آيات هرچند کمتر از يک سوره باشد؛ 3. كمتر از يك سوره، حتي يك آيه از آيات قرآن.

2-1. آيات تحدي همانند قرآن و نصاب اعجاز

قرآن مجيد دو واژه " قرآن" و "حديث" را با همان معناي لغوي‌شان به عنوان دو نام از نام‌هاي قرآن به‌کار برده است. حديث به معناي گفتار است و مقصود از عبارت "حديث مثله" در آيات تحدّي، "گفتاري همانند قرآن" است. پس تحدي به گفتاري از جنس قرآن شده است. واژه قرآن نيز هر چند به تدريج براي قرآن جنبه علميت پيدا كرده، ولي با توجه به اين‌كه طبق نقل هاي تاريخي، آيه 88 سوره اسراء، اوّلين آيه اي است كه در آن تحدّي شده و دليلي بر علَم شدن اين واژه براي قرآن در زمان نزول اين آيه در دست نيست، نمي‌توان گفت كه مقصود از "القرآن" کتاب، قرآن به عنوان يک مجموعه است؛ به‌ويژه اگر اين نكته را در نظر بگيريم كه هنگام نزول اين آيه، هنوز بخش مهمي از آيات قرآن نازل نشده بود؛ و معنا ندارد كه از مخالفان خواسته شود همانند آياتي را كه از صورت و محتواي آن اطلاعي ندارند، بياورند.

با توجه به نکات ياد شده دو آيه مورد بحث درصدد تعيين مقدار معجزه قرآن نيستند؛ بلكه مقصود آن است كه چنين "خواندني" يا "گفتاري" قابل همانندآوري نيست؛ از آن‌جا كه اعجاز قرآن چه از نظر محتوا و چه از نظر قالب به نظم خاص حاكم بر مجموعه اي از جملات كه داراي هدف و آغاز و انجام مشخصي است، بستگي تام دارد و تقطيع و مثله كردن يك مجموعه آيات يا جملات به هم پيوسته، نظم خاص، مزايا و برجستگي‌هاي آن را از بين مي‌برد، از اين دو آيه نمي‌توان اعجاز كمتر از "يك مجموعه به هم پيوسته آيات قرآن، يعني يک سوره به معناي لغوي آن" را نتيجه گرفت.

2-2. آيات تحدي به سوره و نصاب اعجاز

در مورد واژه "سوره" كه در برخي ديگر آيات تحدّي به‌كار رفته است، غالباً تصور مي‌شود كه مقصود، يكي از سوره هاي صد و چهارده گانه مصطلح قرآن است كه آغاز و انجام آن با بسم الله مشخص مي‌شود؛ ولي مقتضاي تحقيق آن است كه اين واژه نيز در معناي لغوي اش به‌كار رفته و نزديك به معناي "فقره" در عربي و "پاراگراف" در انگليسي و "فراز" در كاربرد رايج فارسي است و مقصود از آن، بخشي از آيات به هم پيوسته و داراي نظم خاص (به مفهومي كه گذشت) است و سوره به اين معنا مي‌تواند شامل حتي يك آيه، نظير "آيه دين" شود و يك سوره اصطلاحي، چه بسا مشتمل بر ده سوره يا بيشتر به مفهوم لغوي آن باشد. دليل اين برداشت از مفهوم سوره، همان بياني است كه در مورد واژه قرآن و حديث گذشت. (بقره، (

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اعجاز قرآن براي پيامبر اكرم (ص) با علم حضوري، براي اهل فن با تأمّل در قرآن و ويژگي‌هاي آن و براي عموم مردم با شهادت اهل فن ثابت مي‌شود؛

2. نصاب اعجاز قرآن، يك مجموعه به هم پيوسته آيات قرآن، يعني يك سوره به معناي لغوي آن است.

پس از اثبات اعجاز قرآن و راه‌هاي تشخيص اين معجزه الاهي براي افراد مختلف، نوبت به اين مطلب مي‌رسد كه آيا اعجاز قرآن دلالت بر امور ديگري نيز دارد؟

قلمرو دلالت اعجاز قرآن

يکي ازمسائل مربوط به اعجاز قرآن اين است با اعجاز قرآن چه اموري اثبات مي‌شود.

1. دلالت اعجاز قرآن بر نبوت حضرت محمد (ص)

دلالت اعجاز قرآن کريم بر نبوت پيامبر اسلام (ص) عقلي و برهاني نيز است. توضيح اين‌كه:

1. خداوند حكيم است؛

2. حكمت خداوند اقتضا دارد كه پيامبراني را براي هدايت انسان‌ها بفرستد؛

3. مردم به‌گونه‌اي آفريده شده‌اند كه ادعاي نبوت را از كسي كه معجزه مي‌آورد، سوء سابقه ندارد و بر خلاف عقل سخن نمي‌گويد، مي‌پذيرند؛

4. با توجه به مقدمات مذكور مدعي نبوت كه معجزه آورده و مردم سخنان او را پذيرفته‌اند، اگر دروغ باشد، چون موجب گمراهي مردم مي‌شود، بايد خداوند رسوايش كند، وگرنه مردم به گمراهي مي‌افتند و اين خلاف حكمت الاهي است. خداوند كاري خلاف حكمت انجام نمي‌دهد. نتيجه آن‌كه چون حضرت محمد (ص) قرآن را آورده است که معجزه است و مدعي نبوت معجزه مي‌باشد و خداوند رسوايش نكرده، پس در مدعايش راستگو بوده و پيامبر است.

برهاني بودن دلالت اعجاز بر نبوت آورنده آن، از قرآن كريم نيز استفاده مي‌شود. گرچه قرآن كريم واژه "معجزه" را در معناي مصطلح به كار نبرده است؛ ولي از واقعه اعجاز به واژگاني تعبير مي‌كند كه بر خلاف معجزه ارزش معرفتي دارند و از آنها دلالت معجزه بر نبوت آورنده آن استفاده مي‌شود؛ مانند "آيه"، به معناي نشانه؛ "بيّنه" يا "بينات"، به معناي دليل روشن؛ برهان، به معناي دليل قاطع و سلطان، به معناي حجت.

علاوه بر اين واژگان، از آيات تحدي ( که گذشت) نيز برهاني بودن دلالت اعجاز قرآن بر نبوت حضرت محمد (ص) استنباط مي‌شود؛ مانند:

" وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَي عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ" (بقره، 23). در اين آيه مي‌فرمايد، اگر در اين‌كه حضرت محمد صلي الله عليه و آله با خداوند ارتباط وحياني دارد و اين قرآن وحي الاهي است شك داريد، همانند قرآن بياوريد. در آيه بعد هشدار مي‌دهد، نمي‌توانيد بياوريد؛ پس قرآن كريم معجزه و آورنده آن پيامبر الاهي است، آن را انكار نكنيد و از آتش جهنم بترسيد:

"فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ؛ (بقره، 24).

از اين‌كه بر انكار پيامبر بعد از ارائه معجزه آتش جهنم وعده داده است، معلوم مي¬شود، معجزه حجت را تمام مي‌كند و دلالتش بر نبوت آورنده آن برهاني است.

2. دلالت اعجاز قرآن بر امور ديگري غير از نبوت حضرت محمد (ص)

آيا اعجاز قرآن علاوه بر نبوت پيامبر اسلام (ص) برچه امور ديگري دلالت دارد؟

دانشمندان علم كلام، به‌ويژه برخي از متكلمان مسيحي در بحث اعجاز بر اين باورند كه مسائلي از قبيل وجود خدا، عصمت انبيا، مطابق با واقع بودن محتواي وحي و امثال آن را مي‌توان از اعجاز نتيجه گرفت و به اثبات رساند؛ ولي بايد توجه داشت كه نوع اين‌گونه مسائل از برهان‌هايي به دست مي‌آيد كه يكي از مقدمات آن اعجاز است و از اعجاز به تنهايي نمي توان اين نتايج را به دست آورد.

2-1. دلالت اعجاز قرآن بر علم و توحيد الاهي

در خصوص اعجاز قرآن در آيات13 و 14 سوره هود آمده است:

"أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛ پس اگر معبودهاي باطل شما به شما پاسخ مثبت ندادند، بدانيد كه قرآن به علم الاهي فرود آمده است و معبودي جز "الله" وجود ندارد؛ پس آيا شما در برابر حق تسليم هستيد؟"

در آيه 14، بر اعجاز قرآن (پس از تحدّي به ده سوره، و پاسخ مثبت ندادن نيروهاي غير خدايي به مشركان در همانند آوري) دو اثر بار شده است: 1. نشأت گرفتن قرآن از علم خدا؛ 2. توحيد الوهي.

در مورد ارتباط اعجاز قرآن با نشأت گرفتن قرآن از علم خدا، اتفاق نظر وجود دارد؛ به اين صورت كه اگر قرآن، برخاسته از علوم بشري بود، همانندآوري آن، امكان داشت؛ ولي از آن‌جا كه مشركان در عين استمداد از تمامي نيروهاي غير الاهي، نتوانسته‌اند همانند ده سوره قرآن را بياورند، دانسته مي‌شود كه قرآن، از علم ويژه خدا نشأت گرفته است.

در خصوص ترتب اثبات توحيد الاهي بر اعجاز قرآن، مفسران دو بيان متفاوت ارائه كرده‌اند:

بيان نخست: قرآن مجيد به همه انسان‌ها، به‌ويژه مشركان اعلام کرده است: از همه نيروهاي غير الاهي استمداد كنيد تا با كمك ايشان سوره‌اي همانند سوره هاي قرآن فراهم آوريد. با توجه به اين‌كه قرآن از اساس با بت‌پرستي مخالف است و با شرك در هر صورت و نوعش دشمني دارد و مبارزه مي‌كند، اگر جز اللّه، خدا يا خدايان ديگري وجود مي‌داشت، بايد مشركان را در اين امر ياري مي‌دادند تا از آيين بت‌پرستي مورد تأييد ايشان حمايت كرده باشند؛ و نيز با اين كار، ربوبيت خود را نسبت به مشركان به منصّه ظهور رسانند. اگر آلهه مشركان نتوانستند به استمداد پرستندگان خود در چنين شرايط بحراني و حساسي پاسخ مثبت دهند، شرايطي كه نياوردن سوره‌اي همانند سُوَر قرآن به معناي شكست مشركان و بطلان آيين بت‌پرستي و شرك است، اين امر خود نشان معبود نبودن و الاه نبودن ايشان و دليل توحيد در الوهيت است.

بيان دوم: اگر مخالفان قرآن نتوانند همانند قرآن را بياورند و نيروهايي را كه به كمك طلبيده اند (از جمله آلهه ايشان) به ايشان پاسخ مثبت ندهند، از سوي خدا بودن قرآن و حقانيت معارف قرآن به اثبات مي‌رسد؛ و بخشي از تعاليم و معارف قرآن، بلكه اساسي ترين آن‌ها توحيد در الوهيت است.

با تأمل در آنچه گذشت، روشن مي‌شود كه لازمه اعجاز قرآن طبق بيان دوم، فقط اثبات توحيد در الوهيت نيست؛ بلكه معاد نيز كه ركن ديگر دين است، اثبات مي‌شود و مي‌توان گفت: آيه 23 سوره بقره كه پس از تحدّي به يك سوره، احتراز از دوزخ و بشارت به بهشت را مطرح مي‌سازد، اشاره به اين نكته دارد؛ چنان‌كه "صفات خداوند"، بلكه "حقانيت كليه معارف الاهي" را مي‌توان از آن نتيجه گرفت؛ ولي اين بيان تناسب كمتري با ظاهر آيه دارد و بيان اوّل بر آن ترجيح دارد.

  در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اعجاز قرآن به تنهايي نمي‌تواند وجود خدا، عصمت انبيا، مطابق با واقع بودن محتواي وحي و امثال آن را ثابت كند؛ اما مي‌تواند يكي از مقدمات برهان اين امور باشد؛

2. در خصوص اين‌كه اعجاز قرآن، اثبات توحيد الاهي را در پي دارد، مفسّران دو بيان متفاوت دارند؛

الف‌. قرآن از مشركان مي‌خواهد از همه نيروهاي غير الاهي استمداد كنند و سوره‌اي مانند قرآن بياورند. چون قرآن مخالف بت‌پرستي است، اگر جز الله خدايان ديگري وجود داشتند، بايد به كمك مشركان مي‌آمدند و ربوبيت خود را اثبات مي‌كردند؛ وقتي درخواست مشركان را اجابت نكرد، معلوم مي‌شود آن‌ها معبود نيستند و توحيد در الوهيت اثبات مي‌شود؛

ب‌. از ناتواني مخالفان بر همانندآوري قرآن و عدم پاسخگويي خدايانشان، حقانيت معارف قرآن ثابت مي‌شود كه بخشي از آن معارف، توحيد در الوهيت است.

نژند

به معناي اندهگين، غمناك، افسرده، پژمرده و چهره غمگين

 

 

 

 

 

 

قران شناسی4

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. سه ديدگاه مهم درباره‌ي راز معجزه بودن قرآن؛ 2. معناي فصاحت و بلاغت قرآن؛ 3. ارزيابي يك مورد از همانندآوري مخالفان؛ 4. پاسخ شبهات مرتبط با اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت

معجزه پيامبران گذشته، معمولاً كارهايي بود كه بشر توانايي انجام دادن آن‌ها را نداشت و تنها از دست انبيا‌ به اذن خداوند ساخته بود. معجزه بودن قرآن و ناتوانايي بشر در همانندآوري، از چه جهت است؟ به عبارت ديگر، راز اعجاز قرآن در چيست؟

راز و وجوه اعجاز قرآن

در درس پيشين با استدال به آيات تحدّي ثابت شد که قرآن، معجزه است؛ يعني امري خارق العاده و فوق توان بشري است كه با خواست و اراده خداوند صورت گرفته است. حال اين پرسش رخ مي‌نمايد که راز معجزه بودن قرآن و عجز بشر از همانند‌آوري آن، در چه امري نهفته است؟ در پاسخ به اين پرسش سه ديدگاه كلي مطرح است كه عبارتند از:

برخي از ديدگاه هاي مطرح شده در راز اعجاز قرآن، خارق العاده بودن معجزه را كه يكي از عناصر اصلي مفهوم معجزه است، نفي كرده‌اند. برخي ديگر، جايگاه اعجاز را كه طبق آيات شريف، متن قرآن كريم است، به خارج از متن انتقال داده‌اند. در اين قسمت به بررسي ديدگاه هاي يادشده مي‌پردازيم:

ديدگاه اول: کتاب بودن قرآن

برخي از شرق‌شناسان مدعي‌اند، آيات قرآن دلالت بر آن دارد كه معجزات به عنوان كاري كه خدا انجام مي دهد، در صورت معناداري، از پيامبر اسلام نفي مي شود. برخي از روشن فكران نيز اين موضوع را پذيرفته، اين‌گونه توجيه كرده‌اند كه در عصر ظهور پيامبر اسلام - برخلاف زمان پيامبران پيشين كه به جهت عدم رشدشان به امور خارق العاده نياز بود - بشر به دوران بلوغ فكري پا مي‌گذاشت و پيامبر مي بايست تلاش مي‌كرد تا كنجكاوي مردم را از امور خارق العاده به مسايل عقلي و منطقي و علمي متوجه سازد و جهت حساسيت آن‌ها را از عجايب و غرايب به واقعيات و حقايق بگرداند. معجزه بودن قرآن در آن است كه پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) براي قومي كه برايش كتاب و خط و نوشتن ارزشي نداشت، از سوي خدا كتاب مي‌آوَرد و با دلايل مندرج در آن، به اثبات مدعيات خود مي‌پردازد. كتاب او معجزه نيست؛ معجزه او كتاب است. طرح مسئله كتاب و قسم خوردن به قلم و نوشتن در چنان جامعه‌اي و سوق دادن انديشه بشري آن زمان از غرايب و عجايب به امور عقلي و منطقي، خود معجزه است.

ديدگاه و توجيه ياد شده، به‌كلي با آيات تحدّي ناسازگار است و همان طور كه در تبيين ابعاد اعجاز قرآن خواهد آمد، آيات قرآن، تاريخ و روايات بر خارق العاده بودن قرآن ـ به همان معنايي كه در معجزات پيامبران گذشته مطرح است ـ گواهي مي دهد. اگر اعجاز قرآن، صرفاً در اين باشد كه با برهان و منطق سخن مي گويد و در قالب كتاب ظهور كرده است، آيا اين آيه ها مفاد درستي خواهد داشت؟!

- "قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً؛"

- "أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً".

مگر معجزه معنايي جز ناتواني بشر از همانندآوري دارد؟ صاحبان اين ديدگاه، از مفهوم معجزه و از اعجاز قرآن و ويژگي‌هاي آن تصور درستي ندارند. اولاً چنين نيست كه معجزه تنها براي جلب توجه انسان هاي رشد نيافته صورت مي‌گيرد و به هيچ وجه توان اثبات مطلبي را ندارد؛ ثانياً خارق العاده بودن قرآن را به معناي ظهور كتاب در جامعه‌اي كه براي كتاب و قلم و نوشتن ارزش قائل نيست، نمي‌باشد. معجزه در هر قالبي كه ظهور كند - چه معجزات انبياي گذشته و چه قرآن - براي اثبات مدعاي پيامبر، مبني بر ارتباط با خدا و عالم غيب است. معجزه، يك نوع استدلال برهاني بر مسئله است و قرآن نيز -همان‌طور كه گذشت - از اين ويژگي (خارق العاده بودن) برخوردار است و خود بر آن تأكيد دارد.

ديدگاه دوم: سلب انگيزه، علم و قدرت همانندآوران (ديدگاه صرف)

ديدگاه دوم در راز اعجاز قرآن، قول به صرف است . برخي از دانشمندان سني و شيعه بر اين باورند كه اعجاز قرآن به اين است كه خداوند قدرت و يا آن بخش از علوم همانندآورندگان را كه براي همانندآوري ضرورت دارد، از آنان سلب مي كند يا آنان را از تحصيل علومي كه براي انجام چنين كاري لازم است، باز مي‌دارد؛ در نتيجه كسي نمي تواند مانند قرآن يا حتي سوره‌اي از آن را بياورد.

شايان ذكر است كه اعتقاد به صرف، لزوماً به معناي نفي فصاحت و بلاغت فوق العاده و اتقان و غناي محتواي قرآن و ديگر امتيازهايي از اين قبيل نيست؛ بلكه مقصود آن است كه اين امتيازها به حدي نمي‌رسد كه به سبب آن نتوان همانند آن را آورد.

معتقدان به صرف، علاوه بر بعيد يا دشوار دانستن اثبات اعجاز سوره هاي كوچك قرآن و نشان دادن آيات يا سوره‌هايي كه به نظر ايشان اعجاز آن روشن نيست؛ ابعاد اعجازي كه از سوي معتقدان به اعجاز ذاتي قرآن را نقد كرده و به آياتي استدلال كرده‌اند. در اين‌جا به استدلال آن‌ها به يك آيه قرآن را بيان و نقد مي‌كنيم كه مي‌فرمايد:

"سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَة لا يُؤْمِنُوا بِها ... ؛ آنان را كه به ناحق در روي زمين تكبر مي‌ورزند، به‌زودي از آيات خود بگردانم و اگر هر نشانه روشني را مشاهده كنند، به آن ايمان نمي آورند ..."

بر اساس ديدگاه صرف، خداوند در اين آيه مي فرمايد: "من كساني را كه در زمين به ناحق تكبر مي‌ورزند، از آيات خويش منصرف مي‌سازم." مقصود از آيات، يا خصوص آيات قرآن است، يا معناي عامي است كه شامل آيات قرآن هم مي‌شود و برگرداندن متكبران از آيات، از راه سلب علم، قدرت، همّت و تصميم‌گيري انسان‌ها صورت مي‌گيرد كه همان ديدگاه صرف است.

استدلال به اين آيه نادرست است؛ زيرا اوّلا مقصود از صرف در آيه شريف، همان معناي مورد نزاع باشد، جاي بسي ترديد است؛ بلكه با قرينه دنباله آيه و مقام و سياق آيات قبل و بعد و جملاتِ ديگرِ همين آيه، روشن مي‌شود كه مقصود از صرف در آيه، برگرداندن مخالفان از ايمان و اثرپذيري و بهره‌مندي از آن به عنوان يك عقوبت الاهي است. اين نكته كه خداوند "متكبران به ناحق" را از آيات صرف مي‌كند، مؤيد همين برداشت است؛ زيرا صَرفِ مورد بررسي، اختصاص به متكبران به ناحق ندارد؛ ثانياً اگر بپذيريم كه مقصود از آيات، آيات قرآن و مقصود از صرف، منصرف ساختن در مقام معارضه و تحدّي باشد، باز هم مقصود از منصرف ساختن - همان‌طور كه بسياري از مفسران گفته‌اند - منصرف ساختن آنان از همانندآوري قرآن از طريق اتقان، استحكام و اعجاز آيات است؛ به اين معنا كه خداوند، با خارق العاده قراردادن قرآن، زمينه‌هاي آفتابي شدن اعجاز قرآن را فراهم مي‌سازد و مخالفان با پي بردن به اين امر، از معارضه با قرآن با اختيار خويش منصرف مي‌شوند؛ زيرا يقين مي كنند كه با توجه به خارق العاده بودن قرآن، هرگونه تلاشي براي همانندآوري آن بيهوده و محكوم به شكست است.

ديدگاه سوم : خارق العاده بودن قرآن

اكثر قريب به اتفاق دانشمندان اسلامي و برخي از دانشمندان غير مسلمان معتقدند که راز اعجاز قرآن، در خارق‌العاده بودن قالب و محتواي خود قرآن است. ظاهر آيات قرآن، روايات و تاريخ اسلام، گواه اين مدعاست كه قالب و محتواي قرآن به‌گونه‌اي است كه جز با علم و قدرت ويژه خداوندي تحقق نمي‌يابد و ازاين‌روست كه بشر تاكنون نتوانسته همانندش را بياورد؛ بدون آن‌كه خداوند انگيزه علم يا قدرت و همّت معارضان و همانندآوران را سلب كند. صاحبان اين ديدگاه درباره وجوه اعجاز قرآن نظري مختلف دارند؛ از جمله:

1. اعجاز بودن قرآن در فصاحت و بلاغت؛ 2. اعجاز بودن قرآن در همه‌ي جهات ابعادش؛

3. اعجاز بودن قرآن در جهات محدود. به منظور اجتناب از طولاني شدن بحث، تنها به بيان و بررسي وجوهي از اعجاز قرآن مجيد بسنده مي‌كنيم كه خود قرآن بر آن به‌روشني دلالت و تاكيد دارد . اين وجوه عبارت است از : 1. فصاحت و بلاغت؛ 2. هماهنگي و عدم اختلاف؛ 3. درس‌ناخوانده بودن پيامبر اكرم (ص).

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. سه ديدگاه درباره‌ي راز معجزه بودن قرآن وجود دارد؛

2. ديدگاه اول خارق‌العاده بودن قرآن را نفي مي‌كند و معجزه بودنش را از آن جهت مي‌داند كه پيامــــبر (ص) براي قومي كه برايش كتاب و خط ارزشي نداشت، كتابي آورد و با ادله مندرج در آن به اثبات ادعاهاي خود پرداخت. اين ديدگاه به كلي با آيات تحدي مخالف است. صاحبان اين ديدگاه از مفهوم معجزه و ويژگي‌هاي آن، تصور درستي ندارند؛

3. ديدگاه دوم (صرف): راز اعجاز قرآن به اين است كه خداوند قدرت يا آن بخش از علوم همانندآورندگان را كه براي همانندآوري ضرورت دارد، از آنان سلب مي‌كند يا آنان را از تحصيل علومي كه براي انجام دادن چنين كاري لازم است، باز مي‌دارد؛

4. ديدگاه سوم: راز اعجاز قرآن، در خارق‌العاده بودن قالب و محتواي قرآن است. صاحبان اين ديدگاه درباره وجوه اعجاز قرآن، اختلاف نظر دارند؛ برخي در فصاحت و بلاغت، بعضي در همه ابعاد و عده‌اي اعجاز قرآن را در جهات محدودي مي‌دانند.

بي‌ترديد يكي از وجوه اعجاز قرآن، فصاحت و بلاغت آن است. در اين قسمت به معناي فصاحت و بلاغت قرآن و دلالت آيات تحدّي بر اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت مي‌پردازيم.

اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت

ابن سكّيت از امام هادي (ع) پرسيد: چرا خداوند متعال، معجزه پيامبر اسلام (ص) را قرآن كريم قرار داد؟ امام هادي (ع): هنر رايج در زمان پيامبر اسلام (ص) سخنوري و چكامه‌‌سرايي بود؛ از اين جهت خداي متعال قرآن كريم را با زيباترين اسلوب، نازل فرمود تا برتري اعجازآميز آن را بازشناسند.

1. معناي فصاحت و بلاغت

"فصاحت" به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ و گوش‌نواز بودن، و "بلاغت" به معناي رسايي و گويايي است. "و منظور از بلاغت آن است که معنايي که مورد توجه گوينده است؛ با توجه به مقتضيات حال و مقام با شواترين لفظ ممکن و زيباترين و خوش‌آهنگ‌ترين عبارات بيان شود، به‌طوري که بيان آن معنا با توجه به مقتضيات حال و شرايط زماني و مکاني به بهتر از آن وجه ميسر نباشد." دانشمندان علوم ادبي اين دو موضوع را تا حد بسيار زيادي ضابطه‌مند و قواعد و اصولي را به منظور درک و سنجش اين دو ويژگي، در گفتار انسان مشخص كرده‌اند. شيوايي و رواني و گوش‌نوازي با آهنگ دل‌نشين داشتن، ارتباط مستحكمي دارد.

2. فصاحت و بلاغت قرآن

آهنگ ويژه قرآن از آغاز نزول قرآن تاکنون مورد توجه بوده و حتي ديگر دانشمندان ديگر اديان را به خود جلب کرده است. آنچه مورخان و قرآن‌پژوهان در اين زمينه آورده‌اند، را از ما پرداختن به اين موضوع بي‌نياز مي‌سازد. و نيز شهادت اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تاكنون، بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، بهترين دليل خدايي بودن قرآن از اين جهت است. به همين جهت به سراغ آياتي مي‌رويم که اين جنبه از اعجاز قرآن را دلالت دارند.

3. آيات تحدي و اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت

هر چند در آيات تحدّي، آيه يا تعبيري وجود ندارد كه بر اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت به‌روشني دلالت كند؛ ولي با تأمل در اين آيات به بياني در ذيل مي‌آيد، روشن مي‌شود كه اين وجه از اعجاز در تناسب معجزات با علوم و فنون عصر مدّ نظر است. و برداشت همه اصحاب و علما و بزرگان از تحديات قرآن اين بوده که دست‌کم يک وجه اعجاز آن، همين فصاحت و بلاغت قرآن است:

أ. هماهنگي معجزات با پيشرفت مردم

پيامبران براي امت هاي خود، معجزاتي هماهنگ و هم‌سنخ با آنچه در زمان آنان رواج يافته و اوج گرفته بود، مي‌آوردند تا صدق مدعايشان به روشن‌ترين وجه اثبات شود؛ اين نكته در روايات نيز آمده است. در روايتي كه از حضرت رضا ـ عليه آلاف التحية والثناء ـ نقل شده، آن حضرت در پاسخ ابن سكيت كه از آن حضرت سؤال كرد: چرا معجزه حضرت موسي (ع) يد بيضاء و عصا، و معجزه حضرت عيسي (ع) رموز مربوط به پزشكي، و معجزه پيامبر اسلام كلام و سخن بود؛ همين مطلب را ذكر فرمودند که چون در زمان حضرت موسي (ع) سحر، و در زمان حضرت عيسي (ع) طب، و در زمان پيامبر (ص) سخن اين‌ها و سخنان و اشعار فصيح و بليغ رواج داشته و ارتقا يافته بود، خدا در هر زمان معجزه‌اي متناسب با امر پيشرفته آن دوران به پيامبرانش عنايت فرمود.

ب. عدم ترقي مخاطبان اوليه قرآن در غير فصاحت و بلاغت

مخاطبان نخستين قرآن در آيات تحدّي نيز، كساني بودند كه از جهت فرهنگي و ديگر وجوه اعجاز مطرح شده در مورد قرآن، از برجستگي خاصي برخوردار نبوده‌اند تا بگوييم: روي سخن در آيات تحدّي نسبت به آنان، خارق‌العاده بودن محتواي قرآن است؛ بلكه چنان كه گذشت، فصاحت و بلاغت مورد توجه آنان بود و جنبه برجسته فرهنگ ايشان را تشكيل مي‌داد.

ج. تكيه مخالفان به همانندآوري در فصاحت و بلاغت قرآن

از سوي ديگر، مخالفان پيامبر و مدعيان نبوت در عصر آن حضرت و اندكي پس از آن، در مقام همانندآوري قرآن، بر اين بعد تكيه كرده و نمونه‌هاي خود را از نظر سبك، ساختار و آهنگ، همانند قرآن ساخته و پرداخته بودند يا در مقام عجز از همانند‌آوري، به چنين امري (وجه بلاغت فوق توان بشري قرآن) اشاره داشته‌اند. نسبت شاعري دادن به پيامبر نيز، از اين امر حكايت دارد.

د. تحدي قرآن به مثليت در فصاحت و بلاغت قرآن

اين‌که در آيات مختلف تحدي تعبير کرده که مثل قرآن يا حديثي مثل قرآن يا سوره‌اي مثل قرآن بياوريد، اين مثليت قدر متيقنش بر حسب نظر مفسران و علماي کلام ما شامل بلاغت مي‌شود يعني بليغ‌تر از سخن قرآن و حتي کلامي در حد بلاغت قرآن امکان ندارد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. "فصاحت" به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ و گوش‌نواز بودن، و "بلاغت" به معناي رسايي و گويايي است. شهادت قرآن‌پژوهان و اديبان بزرگ عرب بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، ما را از پرداختن به اين موضوع بي‌نياز مي‌كند؛

2. در آيات تحدي، آيه يا تعبيري وجود ندارد كه بر اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت به‌روشني دلالت كند؛ اما با عنايت به برخي امور روشن مي‌شود كه اين وجه از اعجاز مدّ نظر بوده است. آن امور عبارتند از هماهنگي معجزات با پيشرفت مردم، ترقي نكردن مخاطبان اوليه قرآن در غير فصاحت و بلاغت، تكيه مخالفان به همانندآوري در فصاحت و بلاغت قرآن و تحدي قرآن به مثليّت در فصاحت و بلاغت قرآن؛

 

در قسمت قبل با معناي فصاحت و بلاغت قرآن آشنا شديم و دلالت آيات تحدي بر اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت را توضيح داديم. در اين قسمت يكي از تلاش‌هاي اخير مخالفان در همانندآوري قرآن را بررسي مي‌كنيم كه در مقايسه با ديگر نمونه‌ها، يكي از بهترين نمونه‌هاست

ناكامي همانندآوران

همانندآوري‌هاي مخالفان قرآن به‌قدري از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارد كه هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به تفاوت فاحش آن‌ها با آيات قرآن متفطن مي‌سازد؛ ولي به عنوان نمونه به يكي از همانندآوري‌هاي قرن اخير كه از سوي محافل استعماري در مقام معارضه با قرآن مطرح شده، به اختصار مي‌پردازيم و يادآور مي‌شويم كه اين نمونه در مقايسه با نمونه هاي ديگر، يكي از بهترين نمونه هاست. در سال 1912 ميلادي چاپخانه‌اي انگليسي ـ امريكايي در بولاق مصر، در ردّ اعجاز قرآن نشريه‌اي منتشر و در آن ادعا كرد كه سوره حمد از بلاغت كامل برخوردار نيست و در آن زوايد و مطالب تكراري وجود دارد و مي‌توان نه تنها همانند اين سوره، بلكه بهتر از آن را آورد. در اين نشريه چنين آمده است:

"چه نيكوست سخن برخي از منكران اعجاز قرآن كه گفته اند: اگر مؤلف قرآن به جاي سوره حمد، گفته بود: "الحَمْدُ لِلرّحْمنِ رَبّ الأكْوانِ الْمُلْكِ الديّانِ لَكَ العِبادة وَ بِكَ الْمُسْتَعان اهْدِنَا صِراطَ الإيمان" با كمال اختصار مطلب را ادا كرده، در عين حال همه محتواي سوره حمد را گرد آورده، از ضعف تأليف و مطالب زايد رهايي يافته و از قافيه هاي پست، مانند رحيم و نستعين خارج شده بود".

نخست بايد ياد آور شويم كه آيه شريف "بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ" بي‌ترديد يكي از آيات سوره حمد است و در آن نكات بسيار شگرف هست كه نويسندة اين عبارات از آن غفلت كرده است. عبارات ديگر نيز علاوه بر اين‌كه در برخي كلمات اقتباس از قرآن است، شباهتي به قرآن ندارد:

1. در جمله اوّل تنها هنر نويسنده تبديل واژه "اللّهِ" به "الرَّحْمنِ" است؛ به توّهم آن‌كه نيازي به ذكر اللّه نيست و با گذاردن واژه الرّحمن به جاي واژه "اللّهِ" رعايت اختصار شده است، درحالي‌كه با اين تبديل، نكاتي از دست رفته است از جمله:

أ. آيه در صدد است اختصاص همه ستايش ها به خداوند را با اشاره به دليل و علت آن بيان كند و بر اين اساس، ضرورت دارد كه هم واژه الله مطرح شود و هم در ادامه، رحمن و رحيم به عنوان دو وصف خداوند در اين مقام ذكر شود. حمد، ستايش بر كمال يا بر انجام كار نيك اختياري است و از نظر قرآن، موجودات جهان، همه فعل اختياري خدا و همه نيكو هستند؛ بنابراين هر جا حُسني يافت شود، منسوب به خداست و در نتيجه هر جا ستايشي باشد، مختص به اوست و نيز خداوند داراي تمامي كمال هاست و به اين دليل نيز همه حمدها به خدا اختصاص دارد. از سوي ديگر، كساني كه به ستايش موجودي مي‌پردازند، يا به سبب كمال‌ها و امتيازهاي شخصي آن موجود است يا براي سپاسگزاري از نعمت‌هايي است كه به آنان داده يا به اميد نعمت‌ها و موهبت‌ها و يا از ترس مجازات هاي آينده اوست و واژه "اللّهِ" به انگيزه نخست اشاره دارد."رَبِّ الْعَالَمِينَ" دومين انگيزه، "اَلرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ" انگيزه سوم و "مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" انگيزه چهارم را مدّنظر دارد؛ با توجه اين نکات، اين آيات متذكر مي‌شوند كه با هر انگيزه و علتي كه انسان بخواهد موجودي را ستايش كند، بايد خدا را ستايش كند؛ پس همه ستايش ها به خدا اختصاص دارد و بايد داشته باشد.

ب. با اين بيان، ارتباط مستحكم اين آيه با آيات بعدي نيز روشن مي‌شود؛ در صورتي‌كه با تبديل واژه اللّه به الرّحمن، ارتباط روشني بين جمله الحمد للرّحمن و عبارت ربّ الاكوان وجود ندارد.

2. درجمله دوم نيز نويسنده فقط كلمه "الْعالَمِينَ" را به "الاكوان" تبديل كرده است. خواننده بصير با اندكي تأمل در‌مي‌يابد كه بين وصف "رَبِّ الْعالَمِينَ" با جمله الحمدللّه و وصف "الرّحمن الرّحيم" تناسب كامل وجود دارد و فقدان ارتباط معقول بين "ربّ الاكوان" با "الحمد للرّحمن" و "الملك الدّيان" را نيز به خوبي مي‌يابد.

صرف‌نظر از اين مزيت، واژه اكوان جمع كَون به معناي پديد آمدن، واقع شدن، گرديدن (شدن) و عهده‌دار شدن است و اضافه شدن كلمه رب (خداوندگار) به اين واژه، به هر يك از معاني ياد شده كه معناي مصدري هستند، بي‌وجه است. به علاوه، واژه العالمين بر وجود عوالم متعدد و موجودات داراي شعور دلالت دارد كه از واژه اكوان چنين چيزي استفاده نمي‌شود.

3. نويسنده پنداشته است كه تعبير "الحمدللرّحمن" مفاد "الرّحمن الرّحيم" را دربر دارد؛ غافل از آن‌كه "رحمن" بر سعه رحمت الاهي و شمول آن نسبت به همه انسان‌ها يا موجودات دلالت دارد و "رحيم"، رحمت دايمي و جاودانه خداوند را كه ويژه نيكوكاران است، بيان مي‌كند.

4. در جمله سوم، نويسنده به زعم خود خواسته است وصف "مالك يوم الدّين" را با كلماتي كوتاه‌تر ادا كند؛ ازاين‌رو، تعبير "الملك الدّيّان" را به جاي آن گذاشته است، غافل از اين‌که با اين تبديل، نكات مهمي از دست مي‌رود. توضيح آن كه اين سوره درصدد تعليم و تلقين اصول معارف الهي به انسان است. در آيات قبل با ذكر اسم خاص و عَلَم شخصي خدا، يعني "اللّه" و سه صفت از اوصاف او، به معرفي اوّلين اصل اعتقادي (توحيد) پرداخت و از اختصاص ستايش‌ها به خداوند سخن به ميان آورد. در اين آيه (مالك يوم الدين) دومين اصل، يعني معاد را مطرح کرده و در آيات بعد، ضمن نتيجه‌گيري از آيات قبل، مسئله نبوّت را كه سومين اصل اعتقادي اسلام است، بيان مي‌كند؛ ولي تعبير "الملك الديان" صرفاً دو صفت ديگر از اوصاف خدا را يادآور مي‌شود؛ بنابراين آيه شريفه قرآن، خبر از جهاني ديگر براي پاداش و كيفر مي‌دهد كه سعادت ابدي انسان در گرو اعتقاد به آن است؛ جايگاه رحمت خاص خدا (رحيم بودن) را مشخص مي‌سازد؛ و نيز با نسبت دادن مالكيت يا ملكيت آن روز به خداوند، انحصار و اختصاص حاكميت و صاحب اختياري آن جهان به خدا را متذكر مي‌شود؛ و از اين طريق به تفاوت اساسي نظام دنيايي و آخرتي اشاره دارد.

رابطه اين آيه با آيه بعد نيز، نكته مهمي است كه بايد به آن توجه شود: مالكيت انحصاري خداوند نسبت به روز جزا، زمينه را فراهم مي‌سازد كه بنده، عبادت را انحصاراً براي خدا انجام دهد و در اين مسير، فقط از او كمك بخواهد و در يك جمله، اغيار را به كناري نهاده، سر تسليم در پيشگاه خدا فرود آورد.

5. نويسنده حسن الايجاز به جاي آيه شريفه "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ"، جمله "لك العبادة وبك المستعان" را گذارده است. صرف نظر از آن كه جمله ياد شده نه تنها مختصرتر از آيه شريفه نيست، بلكه يك حرف بيشتر دارد؛ جمله جايگزين، صرفاً انحصار عبادت و استعانت به خدا را افاده مي‌كند؛ ولي مقصود از"إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِين" آن است كه بنده در مقام اظهار عبوديت و بندگي، با صراحت به وابستگي و تذلل خويش در درگاه الاهي اعتراف مي‌كند و روشن است كه اين مطلب، بسيار مهم و حساس بوده و بهترين شيوه اظهار بندگي، در همين اعتراف صريح نهفته است.

6. جمله "اهدنا صراط الايمان" كه به جاي "اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ" گذارده شده نيز در مقايسه، از محتواي كمتري برخوردار است. از يك‌سو "الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ" نسبت به "صراط الايمان" فراگيرتر است. اگر راه هاي بندگان به سوي خدا به عدد انفاس الخلائق است و اگر هر چيز، آيه الاهي است، اوصافي كه در قرآن مجيد براي صراط مستقيم آمده، با صراط الايمان نويسنده تناسب ندارد و غنايي كه در صراط مستقيم وجود دارد، صراط الايمان از آن بي‌بهره است. صراط مستقيم بر نزديك‌ترين و استوارترين راه رسيدن به خدا دلالت دارد و خدا مؤمنان را به صراط مستقيم هدايت مي‌كند و صراط مستقيم به عبادت محض و تبعيت تام از خداوند توصيف شده است. اين نويسنده، حتي رنج اين تحقيق را به خود نداده كه به آيات ديگر رجوع كند و صراط مستقيم و مشخصات آن را دريابد تا واژه‌اي نزديك به مفاد صراط مستقيم را به جاي آن بگذارد.

ارتباط اين آيه با آيه پيشين نيز، امتياز ديگري است كه "اهدنا صراط الايمان" فاقد آن است؛ اگر بنده در آيه قبل در اثر بينشي كه پيدا كرده، مشتاق ديدار خدا مي‌شود و خود را در محضر او مي‌بيند و از جهت فكري به مرحله‌اي مي‌رسد كه عالَم براي او محضر خدا مي‌شود، خود مي‌داند كه بايد از جهات قلبي و وجودي نيز آن‌قدر ارتقا يابد كه به فيض حضور نايل شود؛ آن‌گاه موقعيت خود و مقام حضور در پيشگاه خدا را با يكديگر مقايسه مي‌كند و در اين انديشه است كه اين راه بسيار طولاني را چگونه بپيمايد؛ ازاين‌رو درخواست او اين خواهد بود كه خدايا! ما را به راه مستقيم هدايت فرما! همان راهي كه در آيه‌اي ديگر فرمود: خداوند بندگان برگزيده خود را از صراط مستقيم به سوي خويش هدايت مي‌كند. نويسنده، از همانندآوري براي آيه بعدي خودداري كرده است و چنان پنداشته كه تعبير صراط الايمانِ در بردارنده مفاد آيه بعد است؛ درصورتي‌كه در آيه بعد، با اين‌که توضيح و تبيين صراط مستقيم است، نكاتي بيان شده که از تحليل صراط الايمان و يا الصراط المستقيم به‌روشني بر نمي‌آيد؛ به‌ويژه تعيين اوصاف، مصاديق و سرانجامِ هريك از سه گروهي كه در آيه بعد مطرح شده است. با توجه به ‌اين‌که سالكان صراط مستقيم در آيات ديگر قرآن مشخص گرديده‌اند، با بياني که در سوره حمد آمده، قدم به قدم سالك و بنده به سوي خدا و مسير درست وصول به قرب الاهي رهنمون مي‌شود.

اما اهدنا صراط الايمان، به‌کلي عاري از اين امور است. به‌علاوه از جهت تربيتي ارائه الگو و اسوه و هشدار دادن نسبت به الگوهاي انحرافي و مسيرهاي نادرست، نقش چشم‌گيري در تعليم و تربيت و رشد و پيشرفت فرد دارد و اين نكات با صرف ذكر "اهدنا صراط الايمان" به هيچ وجه تأمين نمي‌شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. همانندآوري‌هاي مخالفان قرآن به‌قدري از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارد كه هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به تفاوت آشكار آن‌ها با آيات قرآن متوجّه مي‌سازد؛

2. پيشنهاددهنده عبارت "الحمدُ لِلرّحمن رَبّ الأكوان...." به جاي سوره حمد، نه تنها آن‌ را كلمات قرآن اقتباس كرده است، بلكه با جايگزيني‌هايي ناشيانه، تناسب عبارات و غناي مفاهيم را از بين برده است.

عبارت "الحَمدُ للرّحْمن رَبّ الأكْوان الْمَلك الدّيان لَكَ الْعبادة وَ بِكَ الْمُسْتَعان اهْدِنَا صِراطَ الإيمان" را نسبت به سوره حمد از جهت فصاحت و بلاغت مقايسه كنيد.

تبديل "اِهْدِنَا الصّراطَ الْمُسْتَقيم" به "اهْدِنا صِراطَ الإيمان" را نقد كنيد

معجزه بودن قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، باعث ايجاد شبهاتي مي‌شود؛ به‌ويژه مخالفان اسلام براي مقابله با قرآن، مغالطه‌هايي را به صورت شبهه مطرح كرده‌‌اند. در اين قسمت به برخي شبهات مهم درباره‌ي اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت مي‌پردازيم.

پاسخ به چند شبهه

در مورد اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت، شبهاتي مطرح شده كه به بررسي مهم‌ترين آن‌ها مي‌پردازيم:

1. غلبه معلول بر علت

وضع سخن و کلام، زاييده‌ي قريحه انسان است و فصاحت و بلاغت هم از اوصاف كلام مي‌باشد. قواعد بلاغي نيز، ساخته و پرداخته ذهن بشر است. با توجه به اين نکات اعجاز کلام در فصاحت و بلاغت به اين معنا است كه بر اساس همين قواعد، جملات و کلامي پديد آيد كه بشر (صاحب آن قريحه و واضع اين قواعد) نتواند همانند آن را بياورد. معناي اين سخن آن است كه اين قواعد ساخته ذهن بشر، محصولي به بار آورد که با قريحه بشري نتوان بر آن احاطه يافت و در چنان درجه‌اي از کشف معنايي قرار گيرد که به‌رغم سامان يافتن آن بر اساس قوانين ساخته فکر شد، غلبه بر آن محال باشد و اين امري نشدني است؛ زيرا فاعل هميشه اقوي از فعل خود منشأ اثر محيط بر اثر خود است.

پاسخ

در فصاحت و بلاغت تام و كامل، سه نوع تطابق ضرورت دارد: 1. تطابق كلام با قواعد فصاحت و بلاغت؛ 2. تطابق محتواي كلام با مافي‌الضمير گوينده؛ 3. تطابق مافي‌الضمير با واقعيت خارجي. براي تأمين تطابق نخست، گوينده سخن بايد از قواعد فصاحت و بلاغت كه در بيان اشكال‌كننده، ساخته ذهن بشر است، آگاهي كامل داشته باشد. افزون بر آن، بايد آن قواعد را دقيقاً در مقام سخن گفتن به‌كار بندد. تأمين تطابق دوم، وابسته به آن است كه نويسنده، بر ما في‌الضمير خويش آگاهي كامل داشته باشد و در مقام بيان، ما في‌الضمير خود را در قالب‌هاي دقيق و گويايي بريزد. تطابق سوم، در گرو آن است كه گوينده، شناختي دقيق از جهان خارج (وقايعي كه مي‌خواهد بيان كند، وضعيت مخاطبان و ديگر شرايط خارجي موجود) در اختيار داشته باشد. از اين مجموعه، فقط قواعد فصاحت و بلاغت ساخته ذهن بشر است و ساير امور در پي تلاش گوينده سخن حاصل مي‌شود و انسان به دليل محدوديت‌‌هاي ذاتي اختلاف‌آفرين خود كه در بحث اعجاز قرآن در هماهنگي گذشت، در هر يك از اين سه مرحله ممكن است دچار اشتباه شود و به تأمين آن‌ها موفّق نگردد؛ چنان‌كه دانستن و آگاهي از قواعد منطق، هرگز موجب نمي‌شود هيچ سخني بر خلاف قواعد منطقي، حتي از برترين منطق دانان زبردست صادر نشود.

2. شبهه بي‌همتايي بهترين‌ها

اعجاز در فصاحت و بلاغت، به آن معنا است كه بهترين تعبير ممكن براي اداي يك سخن فراهم شده باشد؛ و "بهترين" همواره يكي بيش نيست؛ درصورتي‌كه در قرآن بسيار ديده مي‌شود كه يك مطلب با تعابير متعدد و مختلف بيان مي‌شود. اگر بيان قرآن در فصاحت و بلاغت معجزه است، پس يا همه آن‌ها در حد اعجاز است که اين خلاف فرض است، و يا فقط يك تعبير از آن تعابير مختلف معجزه است که در اين صورت بقيه موارد بايد از جهت فصاحت و بلاغت پايين‌تر از حد اعجاز باشند.

پاسخ

معيار معجزه بودن يك كلام از جهت فصاحت و بلاغت آن است كه بشر، از آوردن همانند آن ناتوان باشد؛ بنابراين ممكن است چندين تعبير از يك حقيقت، همه آن‌ها معجزه باشند و هر يك به‌گونه‌اي باشد كه بشر از آوردن همانند آن عاجز باشد، آيات قرآن اين‌گونه هستند. البته تعابير مختلف از يك حقيقت يا واقعيت که همه معجزه‌اند از جهت فصاحت و بلاغت ممکن است در يک درجه باشند و يا در درجات مختلف قرار داشته باشند و برخي نسبت به برخي ديگر داراي محسناتي باشند كه فقدان آن‌ها در ديگري، آن را از حد اعجاز تنزل ندهد. پس تعابير مختلف قرآن در مورد يك موضوع، مي‌تواند در يك درجه از فصاحت و بلاغت و همه، فوق طاقت بشر باشند و هم مي‌تواند در درجات متفاوت از فصاحت و بلاغت و در عين حال فوق قدرت بشر باشند.

3. شبهه همانندي برخي از آثار بشري با قرآن

برخي از آثار هنري انسان‌هايي كه ادعاي نبوت نداشته‌اند نيز، به‌قدري در سطح بالاي فصاحت و بلاغت قرار دارد كه همانند آن يافت نمي‌شود و كسي همانندش را نياورده است؛ مانند سخنان امام علي (ع) در نهج البلاغه، اشعار ابن فارض در عربي يا حافظ در پارسي و شكسپير در انگليسي.

پاسخ

نمونه‌هاي ادعا شده چنين نيست كه بتوان آن‌ها را هم‌سنگ قرآن دانست و صرف آن‌كه همانند آن يافت نمي‌شود، دليل آن نيست كه نمي‌توان همانند آن را آورد. آنان چون چنين ادعايي نداشته‌اند، همگان درصدد معارضه و همانند آوري جدّي در مورد آثارشان برنيامده‌اند. غناي محتوايي و تنوع مسايل مطرح شده و نحوه بيان قرآن از يک‌سو، وجود دشمنان سرسخت و داراي عدّه و عدّه فراوان و انگيزه وصف‌ناپذير براي مبارزه با اين کتاب گرانسنگ از سوي ديگر و توجه به اين نکته که همانندآوري آسان‌ترين و کم‌هزينه‌ترين راه مبارزه با قرآن مي‌باشد و در عين حال با گذشت بيش از چهارده قرن تاکنون حتي يک نمونه به اندازه کوچک‌ترين سوره قرآن را بشر نتوانسته بياورد، براي مدرک تفاوت ميان قرآن و نمونه‌هاي ذکر شده شبهه کفايت مي‌کند. و سخنان حضرت علي(ع) در نهج البلاغه نيز، فراتر از سخن بشر و فروتر از سخن خداست و در مقايسه با قرآن، برتري آيات الاهي بر آن براي اهل فن آشكار است؛ به عنوان مثال يكي از خطبه‌هاي برجسته نهج البلاغه خطبه 226 است؛ ولي در همين خطبه، آن‌گاه كه علي (ع) آيه‌اي از قرآن را اقتباس مي‌كند، خواننده دقيق به خوبي تفوق آيه قرآن بر ساير جملات را درمي‌يابد. آن حضرت در خطبه يادشده مي‌فرمايد:

"دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا ... فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُور هُنَالِكَ تَبْلُو كُلُّ نَفْسٍ مَّا أَسْلَفَتْ وَرُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ؛ [دنيا] خانه‌اي پيچيده در بلا و شهره به بيوفايي است. [اوضاع و] احوالش ناپايدار است و ساكنانش در [امان و] سلامت نباشند...؛ پس چگونه خواهيد بود؛ آن‌گاه كه امور [دنيا] شما را به آخر رسانند و [مردگان از] قبرها برانگيخته شوند. آن‌جا هر كس آنچه را پيش فرستاده، بيازمايد و به سوي خدا، مولاي حقيقي‌شان بازگردانده شوند و آنچه به دروغ مي‌بافتند، ناپديد شود". (يونس، 30)

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. شبهه: از آن‌جا كه قواعد بلاغي ساخت ذهن بشر است، معجزه بودن قرآن يعني اين قواعد محصولي به بار آورد كه با قريحه نتوان بر آن احاطه يافت، و اين امري محال است؛ زيرا فاعل همواره قوي‌تر از فعل خود است و معلول نمي‌تواند بر علت غلبه يابد.

پاسخ: در فصاحت و بلاغت كامل، سه نوع تطابق لازم است كه يكي از آن‌ها تطابق كلام با قواعد بلاغي است، كه اين ساخته ذهن بشر است؛ امّا دو نوع تطابق ديگر كه تطابق محتواي كلام با مافي‌الضمير و تطابق مافي‌الضمير با واقعيت خارجي است، از تلاش گوينده سخن و احاطه وجود آن حاصل مي‌شود؛

2. شبهه: اعجاز در فصاحت و بلاغت، به آن معناست كه بهترين تعبير ممكن براي اداي يك سخن فراهم شده؛ درحالي‌كه در قرآن يك مطلب با تعبيرهاي گوناگون بيان شده است و يكي از آن‌ها مي‌تواند بهترين باشد؛ پس بقيه تعبيرها پايين‌تر از حدّ‌ اعجاز هستند؛

پاسخ: معيار معجزه بودن يك كلام از جهت فصاحت و بلاغت، ناتواني بشر از همانندآوري است و اين معيار در تمام تعبيرهاي گوناگون قرآن وجود دارد؛

3. شبهه: برخي آثار انسان‌هايي كه ادّعاي نبوّت نداشته‌اند نيز، در سطحي از فصاحت و بلاغت است كه كسي همانندش را نياورده.

پاسخ: آن آثار را نمي‌توان هم‌سطح قرآن دانست و صرف آن‌كه همانند آن‌ها يافت نمي‌شود، دليل آن نيست كه نمي‌توان همانند آن را آورد. علاوه براين‌كه آن‌ها چون ادعايي نداشته‌اند، همگان درصدد معارضه و همانندآوري جدّي در مورد آثارشان برنيامده‌اند

 

شرق شناسي : به رشته‌اي از معارف بشري اطلاق مي‌شود كه از زبان، علم و ادب ملل خاور بحث مي‌كند؛ يعني عمل آشنايي و معرفت به فرهنگ و تمدن و اوضاع مشرق زمين. از آن‌جا كه موضوع اين علم ملل خاور است، دامنه آن در معناي خود بسيار وسيع است و به اطلاق عام كليه شناسايي‌هاي بشر درباره فرهنگ "چين"، "هند"، "مصر" و "بابل" و به عبارت ديگر مملكت‌هاي شرقي ايران را كه ملل متمدن خاور بوده‌اند، دربرمي‌گيرد؛ ولي در محافل فرهنگي ايرانيان، شرق‌شناسي به مفهوم خاصي به‌كار مي‌رود و آن همه معارف غربيان درباره فرهنگ اسلام و ايران زمين است؛ ازاين‌رو به پيروي از عرف عام بحث شرق‌شناسي را مي‌توان دو قسمت كرد: 1. كار غربيان درباره معارف اسلامي؛ 2. كار آن‌ها راجع به فرهنگ ايران‌زمين.

ابن سكيت: ابويوسف يعقوب بن اسحاق خوزي (186 - 244 ق) لغوي، نحوي، اديب و شاعر شيعي. پدرش، سكيت (خاموش) از مردم دورق خوزستان بود. وي فنون ادبي را نزد عالمان بصره و كوفه آموخت و به عادت غالب اديبان معاصر براي تكميل دانش خود در زبان، مدتي نزد اعراب بَدَوي به سر برد؛ ولي مدتي تربيت دو فرزند متوكل، خليفه وقت را به عهده داشت و چندان نزد خليفه تقرب داشت كه يك‌بار پنجاه هزار دينار به او بخشيد؛ اما علاقه مفرط او به آل علي (ع) و بي‌پروايي‌اش در اظهار عقايد خويش سبب شد كه پس از مدتي خليفه به قتل او فرمان داد. ابن سكيت از خواص اصحاب امام محمد تقي (ع) و امام علي النقي (ع) بود؛ ولي در لغت و شعر عرب استاد بود؛ چنان‌كه در لغت وي را پس از ابن الاعرابي سرآمد ديگر لغويان دانسته‌اند. وي حدود بيست كتاب نوشته كه مهم‌ترين آن‌ها عبارتند از اصلاح المنطق، كتاب الالفاظ، شرح ديوان الخنساء و ... .

امام هادي (ع) : امام علي النقي (ع) امام دهم شيعه اثنا عشريه، ملقب به هادي. تولد حضرت، در سال 212 يا 214 ق است. آن جناب در اسم و كنيه، با علي المرتضي و علي الرضا يكي بود و بنابراين او را ابوالحسن ثالث مي‌گويند. القاب شريفش؛ نقي، هادي، عسكري، ناصح و فتاح است. ايشان هنگام وفات پدر بزرگوارشان شش سال و پنج ماه داشتند و در مدينه بودند تا اين‌كه متوكل در سال 232 ق به خلافت رسيد. به سبب كينه متوكل به اهل بيت و سعايت عبدالله بن محمد (بريحه) در سال 233 ق حضرت را به سامرا بردند. حضرت در ميان بسياري از دولتمردان و اشخاص با نفوذ دستگاه خلافت، دوستان و طرفداران مؤثر و مهمي داشتند. رفتار متوكل با امام به ظاهر محترمانه بود؛ ولي پيوسته او را زير نظر داشت و گاهي به حبس و توقيف و يا جست‌وجوي منزل ايشان امر مي‌كرد. شهادت حضرت 26 جمادي الاخر سال 254 ق رخ داده است و در سامرا به خاك سپرده شد.

چكامه‌سرايي : شاعري و قصيده سرايي

بولاق مصر : بولاق، ناحيه‌اي در قاهره در ساحل غربي رود نيل كه بين زمان صلاح الدين ايوبي (589 ق) و قرن هشتم بنا شد. شهرت آن، به سبب مطبعه‌ بولاق است كه در تاريخ مطبوعات اسلامي اهميت بسياري داشته. اولين بار ناپلئون در سال 1798 چاپخانه‌اي از واتيكان به آن‌جا آورد كه ديري نپاييد. در سال 1821 معدودي از مصريان كه در ميلان كار آموخته بودند، با وسايل چاپ به بولاق بازگشتند و مطبعه‌ بولاق در سال 1822 شروع به كار كرد. در آغاز دولتي بود و چندي شخصي و اكنون نيز دولتي است. آثار متعدد عربي، فارسي و تركي را چاپ كرده است. بولاق، موز مشهوري نيز دارد.

مافي‌الضمير: آنچه در دل كسي باشد و قصد و نيت و اراده، و با "ما في البال" و "ما في الفؤاد" مترادف است.

ابن فارض: ابوحفص ابوالقاسم عمر، عارف و شاعر معروف عرب زبان، معروف به ابن فارض. اصالت او از "حماة" شام است و در قاهره در سال 576 ق به دنيا آمد. پدر او، قاضي قاهره و خود او، مردي صالح و كثيرالخير بوده و مدتي در مجاورت خانه خدا به سر برد. وي اشعاري بسيار و قصيده‌هايي نيكو و بلند با اسلوبي لطيف دارد و ديواني از او گرد آمده است. او در سال 632 ق در قاهره از دنيا رفت. تربت او در جبل مقطم، زيارتگاه است. دو قصيده تائيه وي شهرت دارد. ديوان قصيده‌هاي او را با عالمان بسياري شرح كرده‌اند؛ كامل‌تر از همه، شرح شيخ حسن بوريني است. قصيده‌ تائيه او شرح‌هاي بسياري دارد؛ از جمله شرح فارسي مولانا عبدالرحمن جامي و شرح فرغاني.

شكسپير: ويليام شكسپير، بزرگ‌ترين شاعر درام نويس انگلستان (متولد استرانفورد 1564 متوفاي 1616 م). از زندگي وي اطلاعات دقيقي در دست نيست. او در نوزده سالگي در زادگاه خود با دختري كه هشت سال از وي بزرگ‌تر بود، ازدواج كرد؛ ولي اين ازدواج ثمره‌اي جز بدبختي براي او نداشت؛ ناگزير شهر خود را ترك كرد و به لندن رفت و مدتي در نهايت فقر روزگار گذرانيد. علاقه شديد وي به نمايش سبب شد كه در سال 1585 به گروه هنرپيشگان لردلستر بپيوندد. در سال 1592 در كار بازيگري و نمايشنامه‌نويسي شهرتي به دست آورد. در سال 1611 به علت خستگي از تئاتر دست كشيد و به شهر خود نزد خانواده‌اش بازگشت و چندي در گمنامي بسر برد. پس از مرگ وي جسدش را بدون تشريفات به خاك سپردند؛ ولي پس از مدتي بر سر گورش آرامگاه بزرگي ساختند. شكسپير را پدر نمايشنامه‌نويسي انگلستان به‌شمار مي‌آورند. آثار مهم او عبارتند از 1. اتللو؛ 2. هملت؛ 3. جوليوس قيصر؛ 4. رومئو و جوليت؛ 5. ليرشاه و... .

 

قران شناسی5

در اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. اثبات اعجاز قرآن در هماهنگي آيات؛ 2. لوازم اعجاز قرآن در هماهنگي آيات؛ 3. پاسخ شبهات مربوط به اعجاز قرآن از جهت هماهنگي آيات؛ 4. تبيين معجزه بودن قرآن از جهت درس‌ناخوانده بودن پيامبر (ص)؛ 5. پاسخ شبهات مرتبط با اعجاز قرآن از جهت درس ناخوانده بودن پيامبر (ص)؛ 6. آيات مرتبط با معجزه بودن قرآن از جهت امي بودن آورنده آن.

در درس‌هاي پيشين راز دلالت آيات تحدّي بر فصاحت و بلاغت قرآن به عنوان يكي از وجوه اعجاز قرآن كريم را بررسي كرديم. در اين درس از اعجاز قرآن از جهت هماهنگي آيات و درس ناخوانده بودن آورنده‌ي آن سخن گفته و شبهات مرتبط با آن‌ها پاسخ مي‌گوييم.

آيه 82 سوره نساء معجزه بودن قرآن از حيث هماهنگي و عدم اختلاف استفاده مي‌شود: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً؛ آيا با تدبر در قرآن نمي نگرند [تا دريابند كه] اگر از سوي غير خدا مي‌بود، ناهماهنگي بسيار در آن مي‌يافتند.

اعجاز قرآن در هماهنگي، مبتني بر سه مقدمه است که بايد روشن و اثبات شود: 1. هماهنگي محتوايي كل آيات قرآن؛ 2. ملازمه بين از سوي بشر بودن قرآن و اختلاف فراوان در آن ؛ 3. كشف شدن اين ملازمه با تدبر در آيات شريف.

 مقدمه اول: هماهنگي محتوايي کل آيات قرآن

اين موضوع به سه صورت قابل اثبات است:

راه اول: اقامه برهان عقلي

اين برهان چند مقدمه دارد: مقدمه اول: هدف از نزول قرآن، هدايت بشر به سوي سعادت نهايي او با بهترين شيوه است؛

مقدمه دوم: ناهماهنگي و اختلاف در آيات، با اين هدف سازگار نيست و نقض غرض و هدف الاهي است؛

مقدمه سوم: نقض غرض با حكمت خداوند سازگاري ندارد؛

نتيجه: خداوند قرآن را به‌گونه‌اي كاملا هماهنگ نازل كرده است. اين بيان، حداقل، هماهنگي محتوايي كل آيات قرآن را به كرسي مي‌نشاند. اين برهان براي کساني مفيد است که حکمت خداوند و هدف نزول قرآن را آن‌گونه که در مقدمه اول و دوم آمده است، پذيرفته باشند.

راه دوم: بررسي نحوه بيان ، محتواي و تناسب آيات

بررسي نحوه بيان و محتواي تمام آيات قرآن و تناسب آيات قرآن با يكديگر، عدم اختلاف و هماهنگي آيات را مورد به مورد نشان مي‌دهد. البته اين طريق، ديرياب است و فرصت و مجال گسترده‌اي را مي‌طلبد؛ اما نتيجه‌اش عام و فراگير است و براي هر کس مي‌تواند مفيد باشد، با اين‌که مفسران و دانشمندان علوم قرآني تا حد زيادي به هماهنگي محتوايي قرآن از اين طريق پرداخته‌اند؛ ولي هنوز هم موشكافي‌هاي بيشتر در اين زمينه ضرورت دارد.

راه سوم: تدبر در اوصاف قرآن

با استناد به برخي از اوصاف قرآن، هماهنگي آيات قرآن نتيجه گرفته مي‌شود؛ مثلاً به استناد صفاتي نظير "مثاني" به معناي توضيح‌دهنده همديگر و "متشابه" به معناي همانند، هماهنگي كل آيات قرآن را استفاده كنيم يا با استناد به صفاتي نظير "حق" و" صدق" كه به‌طور مطلق بر قرآن اطلاق شده، نتيجه بگيريم كه هيچ مطلب باطل و نادرستي در قرآن نيست و از آن‌جا كه حقايق با هم اختلاف و ناهماهنگي ندارند، هماهنگي كل آيات قرآن با يكديگر به اثبات مي‌رسد.

نکته شايان توجه اين‌که قرآن براي از سوي خدا بودن قرآن به دليل وجود هماهنگي، مسير ميان‌بري را انتخاب کرده و به جاي تکيه بر يافتن هماهنگي بر اين نکته تأکيد کرده است که بشري بودن قرآن، مستلزم يافتن ناهماهنگي فراوان است و بنابراين براي پي بردن به حقانيت و خدايي بودن قرآن، نيازي به اثبات هماهنگي کل قرآن نيست؛ بلکه همين که با بررسي قرآن ناهماهنگي‌هاي فراوان در آن نيافتند، اثبات مي‌شود که قرآن ساخته دست و فکر بشر نيست.

بايد توجه داشت كه صرف ادعاي ناهماهنگي در آيات، براي نفي اين ويژگي قرآن كفايت نمي‌كند و منكرانِ هماهنگي قرآن، بايد نمونه هاي فراوان روشن و گويايي به نفع مدعاي خويش بياورند كه به هيچ وجه قابل دفع نباشد؛ البته برخي از مخالفان قرآن به گمان خود نمونه هايي از آيات ناهماهنگ را جمع‌آوري و ارائه كرده و مي‌کنند؛ ولي قرآن‌پژوهان، اشتباه آنان در فهم آيات را به خوبي بازگو و وجود هماهنگي در آن آيات را آشكار کرده اند.

 مقدمه دوم : ملازمه بين بشري بودن قرآن و وجود اختلاف در آن

ملازمه بين بشري بودن قرآن و وجود اختلاف در آن، نقطه کانوني بحث اعجاز قرآن از جهت هماهنگي است که تفصيلاً به آن مي‌پردازيم. مقدمتاٌ، به مفاد دو واژه "تدبر" و "اختلاف" اشاره‌اي مي‌كنيم:

"تدبر" به معناي نظر كردن در عواقب و پيامدهاي امور است و مقصود از تدبر در آيات قرآن، انديشيدن در مفاد آيات و لوازم و ملزومات آن است. "اختلاف" به معناي هر نوع ناهماهنگي است و در كاربرد قرآني نيز، همين معناي عام اراده شده که شامل تفاوت نقض‌آفرين هم مي‌شود؛ مانند:

"وَ مِنْ آياتِهِ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ؛ و از نشانه هاي او [خداوند] گوناگوني زبان‌ها و رنگ‌هاي شماست" (روم، 22).

براين اساس، اختلاف مورد نظر در آيه 83 سوره نساء؛ تناقض، تضاد و عدم تناسب نقض‌آفرين بين آيات را به لحاظ محتوا شامل مي‌شود؛ همچنين تفاوت در مراتب فصاحت و بلاغت را به‌گونه‌اي كه برخي آيات از حد اعجاز فروتر شود، دربرمي‌گيرد.

بيان ملازمه: در آيه شريفه، ملازمه بين وجود اختلاف در قرآن و از سوي غير خدا بودن (بشري بودن) آن برقرار كرده است؛ به اين معنا كه اگر كتابي با اين خصوصيات، از موجودي با ويژگي‌هاي انساني فراهم آيد، موارد اختلاف فراواني در آن مشاهده خواهد شد؛ بنابراين بايد ويژگي‌هاي شرايط دو طرف ملازمه که مقدمات تبيين‌کننده چنين ملازمه و زمينه‌ساز چنين نتيجه‌اي است را بررسي كنيم.

 1. ويژگي‌هاي انسان

أ. داراي تكامل تدريجي:

انسان در آغاز تولد، تقريباً از هيچ كمالي برخوردار نيست و به‌تدريج كمالاتي را کسب مي‌کند و استعداد‌هاي بالقوه‌اش به شكوفايي و فعليت مي‌رسد. اين تكامل، زمينه‌هاي تحصيل آگاهي، فراگيري علوم، کسب قدرت و توانايي، دستيابي به مهارت‌ها و نيز اکتساب روحيات و خصلت‌ها را دربرمي‌گيرد و به‌طور طبيعي، تفاوت محسوسي را در دستاوردهاي فکري و عملي انسان در طول زمان به دنبال دارد.

ب. تأثيرپذيري و خطاپذيري:

اثر پذيري و خطاپذيري انسان نيز از جمله عواملي است كه نقش مهّمي در پيدايش اختلاف در آثار او دارد. تحوّل مداومِ شرايط بيروني و دروني انسان، و تعدد و تنوع عوامل مؤثر سبب مي‌شود كه انسان آثار ناهماهنگ و احياناً متضادي را پديد آورد؛ به‌ويژه آن‌كه در بسياري از موارد، اين اثرگذاري به‌صورت ناخودآگاه رخ مي‌دهد. خطاپذيري انسان نيز موجب مي‌شود انسان با پي بردن به اشتباهات خويش، گفته پيشين خود را نقض كند و نيز چون قبلاً سخني برخلاف مقتضاي فطرت خويش گفته، در شرايط ديگر، ناخودآگاه به مقتضاي فطرت و متناقض يا متفاوت با سخن پيشين خود مطلبي ارائه دهد.

ج. محدوديت انسان‌ها از جهت استعداد انسان‌ها و كسب كمال:

انسان‌ها با استعدادهاي متفاوت آفريده شده‌اند و هر يك در برخي از زمينه‌ها استعداد فوق العاده دارند؛ ولي در ساير زمينه‌ها از حداقل يا حد متوسط فراتر نمي‌روند و اين امر، سبب مي‌شود آثاري كه يک انسان ارائه مي‌دهد، به تناسب زمينه ها ازجهت قوت و ضعف متفاوت شود. همچنين هر يك از افراد انساني به لحاظ كسب كمالات در محدوديّت هستند و امكان دستيابي به همه كمالات در سطح عالي براي همگان وجود ندارد. هر فردي، برخي كمالات را دارا مي‌شود و در برخي از آن‌ها به اوج مي‌رسد، و اين محدوديت هم به نوبه خود، موجب تفاوت آثار متعدد يک انسان مي‌شود. تفاوت در استعدادها و محدوديت در كسب كمالات، زمينه هاي اختلاف را در محصولات فکري هر انساني به همراه دارد.

هر يك از سه ويژگي تكامل تدريجي، خطاپذيري و تأثيرپذيري، تفاوت استعدادها و محدوديت، از ويژگي‌هاي جدايي‌ناپذير انسانند و سبب پيدايش تفاوت و ناهماهنگي آثار انسان، به‌ويژه آثار فكري و معرفتي او مي‌شوند.

 2. ويژگي‌هاي قرآن

أ. شكل‌گيري تدريجي

قرآن طي 23 سال از پيامبر اسلام بر مردم خوانده شده است؛ پس کاري است که به‌تدريج شکل گرفته و بنابراين آثار تكامل تدريجي (در صورت بشري بودن قرآن) بايد در آن مشاهده شود.

ب. شكل‌گيري در شرايط گوناگون

از سوي ديگر، پيامبر طي اين 23 سال در شرايط و اوضاع احوال فردي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي بسيار متفاوت با فراز و نشيب‌ها و تحولات بسيار ناهمگوني قرار داشت و آيات قرآن در سفر و حضر، جنگ و صلح، شرايط عادي و بحراني بر پيامبر نازل و از سوي او به مردم ابلاغ شده است. اين خصوصيات نيز زمينه را براي تأثيرپذيري دروني و بروني انديشه هاي پيامبر از عوامل مختلف فراهم مي‌سازد.

ج. در برگيرنده مسائل مختلف

قرآن دربرگيرنده مسائل مختلف و متنوع فلسفي، اعتقادي، اخلاقي، اقتصادي، عرفاني، اجتماعي و جز آن است. واردشدن در اين حيطه‌هاي مختلف و سخن گفتن در باب هر يک از آن‌ها از سوي يك انسان، با توجه به تفاوت استعدادهاي وجودي و محدوديت انسان، ايجاب مي‌كند كه هم در سخن و بيان و رعايت دقايق و ظرايف سخنوري و قوانين ادبي و هم در محتوا و ارتباط ابعاد مختلف مسائل و موضوعات گوناگون ياد شده، ناهماهنگي و تناقض پديد آيد.

نتيجه : آوردن كتابي با اين ويژگي ها در چنان شرايطي، از يك انسان با آن خصوصيات و زمينه‌هاي اختلاف آفرين (مقدم)، ملازم با پديد آمدن ناهماهنگي زياد خواهد بود (تالي)؛ به‌ويژه اگر ارتباط استلزامات آيات با يكديگر و اختلاف در بعد بيان و محتوا مورد توجه قرار گيرد.

مقدمه سوم: قابل کشف بودن هماهنگي آيات و ملازمه ياد شده

كشف هماهنگي محتوايي و ملازمه بين بشري بودن وجود اختلاف زياد، نياز به بحث چنداني ندارد. تدبر و بررسي نحوه بيان و محتواي قرآن و تناسب بين آيات آن ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه بين آيات قرآن چه از نظر بيان و چه در بعد محتوا، نا‌هماهنگي نيست و ناهماهنگي هايي كه ابتدا به نظر مي‌رسد، با تأمل و دقت در بيان و محتواي آيات رنگ مي‌بازد و هماهنگي موجود بين آن‌ها آشكار مي‌شود.

 لوازم عدم اختلاف در قرآن

از عدم اختلاف در قرآن، نتيجه مهم ديگري نيز گرفته مي‌شود و آن نفي هرگونه مطلب نادرست و باطل از قرآن است؛ زيرا با توجه به اشتمال قرآن بر حقايق، اگر مطلب نادرست و باطلي در آن باشد - با توجه به ناسازگاري حق و باطل - بايد ناهماهنگي فراواني در آن يافت شود.

عدم اختلاف در قرآن، تحريف به زياده و تغيير را ـ در صورتي كه مفاد آيات را دگرگون سازد و مطالب حق آن را به باطل مبدل كند ـ نيز نفي مي‌كند؛ زيرا در اين نوع تحريف، علاوه بر آن‌كه ممكن است از نظر محتوا مطلب نادرستي به قرآن افزوده شود يا مطلب حق قرآني با تغيير حاصل شده، به سخن باطلي مبدل شود و ناهماهنگي از جهت التباس و خلط حق با باطل را بيافريند، از جهت فصاحت و بلاغت نيز بايد موجب ناهماهنگي در قرآن شود؛ زيرا فصاحت و بلاغت بخش تحريف شده دون پايه‌تر و پايين‌تر از درجه فصاحت و بلاغت قرآن خواهد شد.

 اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اعجاز قرآن در هماهنگي، بر اثبات سه مقدمه استوار است: هماهنگي محتوايي كلّ آيات قرآن، ملازمه بين از سوي بشر بودن قرآن و اختلاف فراوان در آن، و كشف اين ملازمه با تدبّر در آيات قرآن؛

2. هماهنگي محتوايي كل آيات قرآن، از سه راه قابل اثبات است: برهان عقلي، بررسي محتوا و تناسب آيات، و تدبّر در اوصاف قرآن؛

3. برهان عقلي بر هماهنگي محتوايي آيات قرآن: هدف از نزول قرآن، هدايت بشر به سوي سعادت نهايي به بهترين شيوه است و ناهماهنگي در آيات، نقض غرض و هدف الاهي است. و نقض غرض با حكمت خداوند ناسازگار است؛ پس خداوند قرآن را كاملاً هماهنگ نازل فرموده است؛

4. بررسي محتواي تمام آيات قرآن و نسبت آن‌ها با يكديگر، راهي ديرياب است؛ اما نتيجه‌اش عام و فراگير است؛

5. از برخي ويژگي‌هاي قرآن همچون: "مثاني"، "متشابه"، "حق" و "صدق" مي‌توان هماهنگي آيات را نتيجه گرفت؛

6. آيه 82 سوره‌ي نساء، بين وجود اختلاف در قرآن و بشري بودن آن ملازمه برقرار كرده است؛ به اين معنا كه اگر كتابي با ويژگي‌هاي قرآن (شكل‌گيري تدريجي در شرايط گوناگون و دربرگيرنده مسائل مختلف) به دست موجودي با خصوصيات انسان (تكامل تدريجي، خطاپذيري و تأثيرپذيري و تفاوت استعدادها و محدوديت آن‌ها) پديد آيد، موارد اختلاف فراواني در آن ديده مي‌شد. به‌ويژه اگر ارتباط استلزامات آيات با يكديگر و اختلاف از جهت محتوا مورد توجه قرار گيرد؛

7. تدبّر در محتوا و تناسب آيات ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه بين آيات قرآن از نظر بيان و محتوا ناهماهنگي نيست؛

8. نبود اختلاف در قرآن، وجود هرگونه مطلب باطلي در قرآن و تحريف به زياده و تغيير را نفي مي‌كند؛ زيرا مطلب باطل با مطالب حق قرآن، ناسازگار است و تحريف در صورتي كه مفاد آيات را دگرگون سازد، علاوه بر اين‌كه ممكن است مطلب نادرستي به قرآن افزوده گردد، از جهت فصاحت و بلاغت نيز سبب ناهماهنگي در قرآن مي‌شود.

 

. در قسمت پيشين اعجاز قرآن در هماهنگي و عدم اختلاف آيات اثبات شد. در اين قسمت به برخي شبهات در اين زمينه پاسخ خواهيم داد.

اكنون برخي از شبهات مطرح در خصوص "اعجاز قرآن در هماهنگي " را بررسي مي‌كنيم:

 1. ناهماهنگي محتوايي آيات

در قرآن، مواردي از تناقض يافت شده و كساني هم به جمع‌آوري آن‌ها پرداخته اند؛ بنابراين؛ قرآن از تناقض و اختلاف تهي نيست؛ به عنوان مثال مي‌توان از تناقض و ناهماهنگي ناسخ و منسوخ ياد كرد كه در قرآن چندين نمونه از آن وجود دارد.

 پاسخ

مواردي از آيات كه در ابتدا متناقض به نظر مي‌رسد، قبلاً به وسيله مفسران قرآن كريم شناسايي و تعارض ظاهري و ابتدايي آن‌ها توجيه و حل شده و در كتاب هاي تفسير و علوم قرآني آمده است؛ ولي عده‌اي از روي غرض‌ورزي بار ديگر آن موارد را با حذف پاسخ ها و راه حل هاي آن، گردآوري و دوباره به عنوان شبهات جديد مطرح كرده‌اند. برخي نيز در اثر عدم آشنايي با قواعد محاوره يا غفلت از به‌كارگيري آن‌ها در حل اين موارد، آيات را متعارض و غير قابل حل پنداشته‌اند؛ لذا بايد به اهلش مراجعه کرد.

آيات ناسخ و منسوخ نيز كه به عنوان روشن‌ترين مصاديق اختلاف در قرآن ذكر شده، طبق اصول محاوره، تناقض به شمار نمي‌آيد و از مصاديق اختلاف محسوب نمي‌شود؛ به‌ويژه آن‌كه در نسخ آيات قرآني، صاحب سخن هنگام جعل حكم منسوخ، خود از موقتي بودن آن آگاه است و تصميم بر نسخ آن در آينده دارد؛ ولي به علت مصالحي، موقتي بودن حكم منسوخ را يا بيان نكرده يا با صراحت ذكري از آن به ميان نياورده است؛ به اين ترتيب، ناسخ و منسوخ قرآن، نظير موردي است كه حكمي به صورت موقت اعلام شود و پس از پايان يافتن زمان آن، حكم جديدي جعل شود. روشن است كه در چنين شرايطي، هيچ كس چنين دو حكمي را متناقض و مخالف با يكديگر نمي‌داند.

 2. پيامد نادرست ملازمه

مفاد آيه82 نساء آن است كه اگر قرآن از سوي غير خدا مي‌بود، در آن اختلاف زيادي مشاهده مي‌شد. لازمه چنين سخني اين است كه اگر قرآن از سوي خدا باشد، در آن اختلاف زيادي نيست و يا چون در قرآن اختلاف زيادي نيست، پس قرآن از سوي خداست. معناي اين سخن آن است كه امكان دارد در قرآن اختلاف كم وجود داشته باشد؛ در صورتي كه اختلاف كم هم نشان خدايي نبودن قرآن مي‌شود؛ افزون بر آن، طبق بياني كه در باب ويژگي‌هاي انسان و سببيت آن‌ها براي پيدايش اختلاف در آثار فکري او ذكر شد، بايد در هر كتابي كه بشر فراهم مي‌آورد، اختلاف فراوان وجود داشته باشد؛ در صورتي كه كتاب‌هايي يافت مي‌شود كه اختلاف در آن‌ها بسيار كم است.

 پاسخ

چنان‌كه در توضيح ملازمه گذشت، مفاد آيه آن است كه اگر اين كتاب را بشر مي‌نوشت، در آن اختلاف پديد مي‌آمد و آن اختلاف زياد مي‌بود. به اصطلاح، قيد "کثيراٌ" توضيحي است، نه احترازي. اما اين‌که گفته شود لازمه ويژگي‌هاي انسان وجود اختلاف فراوان در هرگونه اثر فکري بشري است نيز، سخن درستي نيست؛ زيرا در آيه سامان دادن کتابي با خصوصيات قرآن از سوي بشر، ملازم با وجود اختلاف کثير در آن دانسته شده است، نه هر کتابي؛ پس سخن بر سر آن نيست كه هر كتابي بشر بنويسد، لزوماً اختلاف فراوان در آن يافت مي‌شود؛ بلكه مقصود آن است كه اين كتاب (قرآن) با خصوصياتي كه دارد، اگر بخواهد بشري باشد، اختلاف فراوان در آن پديد مي‌آيد.

 3. تفاوت آيات در فصاحت و بلاغت

اعجاز قرآن از جهت هماهنگي، هماهنگي در فصاحت و بلاغت را نيز دربرمي‌گيرد؛ در صورتي كه آيات قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، در يك حد نيستند؛ بلكه برخي نسبت به برخي ديگر فصيح‌تر و بليغ‌تر است؛ بنابراين قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، داراي تفاوت و اختلاف است.

در بيان و در فصاحت كي بود يكسان سخن *** گرچه گوينده بود چون جاحظ و چون اصمعي

در كلام ايزد بي چون كه وحي منزل است *** كي بود تبت يدا مانند يا ارض ابلعي

 پاسخ

چنان‌كه از ظاهر آيه هويداست، مقصود از اختلاف و تفاوت، تفاوت و اختلافي است كه نشان بشري و غير خدايي بودن باشد و پذيرش تفاوت در فصاحت و بلاغتِ آيات، در صورتي كه خارق العاده بودن آنها نفي نشود، لازمه‌اش بشري بودن نيست. به علاوه، اين تفاوت، معلول ناديده گرفتن مجموعه آيات مرتبط با هم و مثله كردن آن‌هاست وگرنه با توجّه به همه مقتضيات، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه هر آيه در جاي خودش و مجموعاً به عنوان يك كلّ، بهترين است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. شبهه: در قرآن مواردي از ناهماهنگي يافت مي‌شود، مانند آيات ناسخ و منسوخ.

پاسخ: آيات ناسخ و منسوخ طبق اصول محاوره، از مصداق‌هاي اختلاف به‌شمار نمي‌آيند؛ بلكه نظير موردي است كه حكمي به‌صورت موقت اعلام شود و پس از پايان زمان آن، حكم جديدي جعل گردد؛

2. شبهه: لازمه آيه 82 سوره نساء - كه مي‌فرمايد: اگر قرآن از سوي غير خدا بود، در آن اختلاف زيادي مشاهده مي‌شد - امكان وجود اختلاف كم در قرآن است. علاوه بر اين‌كه طبق بياني كه در ويژگي‌هاي انسان گذشت، بايد در آثار فكري او اختلاف فراوان باشد درصورتي كه كتاب‌هايي يافت مي‌شود كه اختلاف در آن‌ها بسيار كم است.

 

 پاسخ: اولاً قيد "كثير" در آيه، توضيحي است نه احترازي؛ يعني براي توضيح بيشتر كلمه "اختلاف" آمده و در مقابل "اختلاف كم" نيست؛ ثانياً مقصود آيه اين است كه اگر كتابي با ويژگي‌هاي قرآن ساخته بشر بود، اختلاف زيادي داشت نه اين‌كه لزوما هر كتابي كه بشر بنويسد، اختلاف فراوان خواهد داشت؛

3. شبهه: آيات قرآن در فصاحت و بلاغت، در يك حد نيستند. پس قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، ناهماهنگ است.

پاسخ: تفاوت در مراتب آيه فصاحت و بلاغت، نشانه بشري بودن را نفي مي‌كند و شامل نفي خارق‌العاده بودن قرآن نمي‌شود. به‌علاوه اين تفاوت، معلول مثله كردن آيات است، وگرنه هر آ‌يه در جاي خودش و مجموعاً به عنوان يك كل، بهترين است.

 

. معجزه بودن قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، هماهنگي آيات، نبود اختلاف در آيات و تناسب آن‌ها اثبات شد. يكي ديگر از وجوه اعجاز قرآن، درس‌ناخوانده بودن پيامبر (ص) يعني آورنده قرآن است.

سومين وجه از وجوه اعجاز قرآن كه در آيات بر آن تاكيد شده، معجزه بودن آن از حيث امي و درس ناخوانده بودن آوردنده‌اش، يعني پيامبر اكرم (ص) است.

 1. آيات مربوط

اعجاز بودن قرآن كريم از جهت درس ناخوانده بودن حضرت محمد (ص) در چند آيه مطرح شده است:

1. در آيه 23 سوره بقره آمده است:

"وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْب مِمّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛ و اگر در آنچه بر بنده خود فرو فرستاديم، دو دل هستيد، سوره اي از [كسي]همانند او بياوريد و [در اين تلاش] شهدا [ياوران يا گواهان] غير خدايي خود را بخوانيد؛ اگر راستگوييد". ارتباط آيه ياد شده با اين وجه از وجوه اعجاز قرآن، منوط به بازگشتن ضمير "مثله" به كلمه "عبد" در عبارت "مِمّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا" است. پيش‌تر هم اشاره کرديم که مفسران در مرجع ضمير "مثله" در آيه اختلاف نظر دارند و حداقل دو احتمال درباره آن مطرح کرده‌اند. برخي ضمير مثله را به كلمه "ما" در "مِمّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا" برگردانده و برخي ديگر مرجع آن را كلمه "عبد" دانسته‌اند. هر يك از دو گروه، براي مدعاي خود شواهدي نيز ذكر كرده‌اند؛ ولي شواهد قول دوم قوي‌تر به نظر مي‌رسد؛ مهم‌ترين شواهد اين دوم، يعني بازگشت ضمير به كلمه عبد، در سه نكته خلاصه مي‌شود:

أ. افزوده شدن كلمه "من" در تعبير "فأتوابسورة من مثله" كه در هيچ يك از ديگر آيات تحدّي نيامده است. در صورتي كه ضمير به عبد باز نگردد، كلمه "من" زايد تلقي مي‌شود كه خلاف قاعده است و معاني ديگر مانند تبعيض نيز تناسب لازم را ندارد، علاوه بر آن‌كه بازگشت ضمير به عبد، رجوع به مرجع نزديك‌تري است؛

ب. نفي ريب كه فقط در اين آيه و آيه چهل و هشتم سوره عنكبوت كه از اعجاز قرآن با تكيه بر امّي بودن پيامبر(ص) سخن مي‌گويد، آمده و هم محتوا بودن اين دو آيه را مي‌رساند و دلالت بر آن دارد كه ضمير به عبد باز مي‌گردد و اعجاز قرآن با توجه به امّي بودن پيامبر شك بردار نيست؛

ج. روايات وارده در ذيل اين آيه نيز، ضمير در جمله "فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ" را به عبد برگردانده و بر امي بودن پيامبر تكيه كرده‌اند؛ به عنوان مثال در روايتي از امام رضا ـ عليه آلاف التّحية و الثّناء ـ آمده است:

فَأتوُا بِسوُرة مِنْ مِثْلِهِ مِنْ مِثلِ مُحمّد مِثل رَجُل مِنكُمْ لايَقْرَء وَ لايَكْتُب وَلَمْ يَدرس كِتاباً وَ لا اخْتُلِفُ إلي عالِم وَ لاتعلّم مِن أحدٍ وَ أنتُمْ تَعْرِفوُنَهُ في أسْفارِهِ وَ حُضوُرِه بقي كَذلِكُ أرْبَعينَ سنَة ثمّ أوتِي جَوامِعَ العِلمِ؛ "سوره اي از كسي مانند او بياوريد" يعني از كسي مانند محمد مانند مردي از شما كه نمي خواند و نمي نويسد و نوشته اي را فرا نگرفته و نه با دانشمندي رفت وآمد داشته و نه از كسي مطلبي فرا گرفته است و شما او را در سفر و غير سفر مي‌شناسيد. چهل سال اين‌چنين در بين شما ماند؛ سپس به او جوامع دانش [گنجينه‌هاي معرفت] داده شد.

بنابراين آيه در صدد بيان اعجاز قرآن با تكيه بر امّي بودن پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله وسلم) است.

2. آيه ديگري كه بر اعجاز قرآن با تكيه بر امّي بودن پيامبر(ص) اشاره دارد، آيه 48 عنکبوت است:

"وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ؛ و تو پيش از فرود آمدن قرآن، نوشته اي را نمي خواندي و نه با دستانت آن را مي‌نوشتي. در آن صورت ياوه‌گويان دودل مي‌شدند".

اين آيه دلالت دارد كه قرآن صرف نظر از امّي بودن پيامبر نيز، معجزه است و انسان‌هاي باانصاف به اعجاز آن پي برده، تسليم مي‌شوند و با توجه به امي بودن پيامبر(ص) براي غير آنان و ياوه‌گويان نيز شکي باقي نمي‌ماند.

3. در سوره يونس بعد از طرح تقاضاي مخالفان، مبني برآوردن كتابي ديگر يا تبديل همين كتاب، تأکيد مي‌کند كه تبديل كتاب در اختيار پيامبر نيست و او صرفاً پيرو وحي الاهي است؛ سپس در ادامه زندگي پيش از بعثت پيامبر را گواه از سوي خدا بودن قرآن دانسته است. "قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؛ بگو اگر خدا مي‌خواست، قرآن را بر شما تلاوت نمي كردم و او شما را بر آن آگاه نمي‌ساخت. من مدتي[طولاني] در ميان شما درنگ كردم. آيا خرد خويش را به‌كار نمي‌بنديد [و حقايق را درك نمي‌كنيد]؟" (يونس، 16)

هرچند در اين آيه، صريحاً از اعجاز قرآن سخن به ميان نيامده، ولي اشاره دارد كه اين معارف را پيامبر در اختيار نداشته و ندارد و زندگي نسبتاً طولاني آن حضرت پيش از بعثت، گواه آن است. او مدت‌ها در بين شما زندگي كرده و اگر با شناختي كه از او در اين مدت داريد، درباره او و اين كتاب بينديشيد، به اين نتيجه خواهيد رسيد كه ساختن كتابي به وسيله چنين فردي امكان‌پذير نيست.

 2. امّي و درس‌ناخوانده بودن حضرت محمد (ص)

قرآن مجيد، در دو آيه پيامبر(ص) را امّي خوانده است:

- فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الأُْمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ؛ پس به خدا و فرستاده درس ناخوانده او كه به خدا ايمان دارد ايمان آوريد" (اعراف، 158).

"الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُْمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الإِْنْجِيلِ؛ آنان كه از فرستاده [خدا و] پيامبر درس ناخوانده‌اي پيروي مي‌كنند كه [نام و نشان] او را پيش خود در تورات و انجيل نوشته مي‌يابند". (اعراف، 157)

و در يک آيه او را فرستاده‌اي از ميان و زمره "امّي"‌ها قلمداد کرده است: "هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ؛ او کسي است که در ميان مردم درس‌ناخوانده فرستاده‌اي از صنف خودشان برانگيخت". (جمعه، 2)

 مفهوم امي و تلازم امي بودن پيامبر با اعجاز قرآن

امّي، يعني منسوب به امّ (مادر) و مقصود از آن، فردي است که معلوماتي طبق فطرت و استعدادهاي مادرزادي خود دارد و قدرت برخواندن و نوشتن اکتسابي ندارد و معلومات وي از اين طريق حاصل شده است، به عبارت درس ناخوانده و خط نانوشته.

آيه دوم (157، اعراف) به اين مطلب اشعار دارد كه امّي بودن پيامبر در تورات و انجيل نيز مطرح شده است. آيه 5 سوره فرقان نيز اشاره دارد كه مخالفان و کافران باور داشتند كه پيامبر (ص) توان خواندن و نوشتن نداشته است و ازاين‌رو از ديگران خواسته تا آن را برايش بنويسند و بر او بخوانند:

"وَقالُوا أَساطِيرُ الأَْوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلي عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً؛ و گفتند: [قرآن] افسانه‌هاي پيشينيان است كه درخواست كرده تا برايش بنويسند و هر صبح و شام بر او خوانده مي‌شود".

موضوع درس‌ناخوانده و خط‌نانوشته بودن پيامبر از نظر تاريخي نيز، امري مسلّم است و حتي شرق‌شناسان و مورّخان غير مسلمان نيز بر آن صحه گذارده‌اند.

اکنون با توجه به نکات ياد شده درباره‌ي ملازمه‌اي بودن پيامبر و معجزه بودن قرآن مي‌توان گفت:

1. با نگاهي گذرا به قرآن مجيد درمي‌يابيم كه با وجود حجم و كميت نسبتاً اندك، دربردارنده انواعي از معارف و علوم و احكام و قوانين فردي و اجتماعي است كه با ديگر كتاب هاي موجود در ميان بشر قابل مقايسه نيست. در اين مجموعه ژرف‌ترين و بلندترين معارف و والاترين و ارزشمندترين دستورهاي اخلاقي و عادلانه‌ترين مواعظ و نكات تاريخي و سازنده‌ترين شيوه‌هاي تعليم و تربيت گرد آمده است.

2. فراهم آوردن اين همه معارف و حقايق در چنين مجموعه اي، فراتر از توان انسان‌هاي عادي است؛ چه رسد به اين‌که اين كتاب بزرگ، به وسيله فردي درس‌ناخوانده و آموزش نديده كه هرگز نزد کسي تعليم نديده و خطي ننوشته و نخوانده، در محيطي دور از تمدن و فرهنگ پيشرفته آن دوران ارائه شده است و شگفت‌انگيزتر آن‌كه در طول دوران چهل ساله پيش از بعثت، حتي جمله اي از اين سخنان بر زبان جاري نساخته است و معارف ارائه شده از سوي او به عنوان وحي قرآني، داراي اسلوبي ويژه و هماهنگي و نظم خاصي است كه آن را از ديگر سخنانش كاملا متمايز مي‌سازد.

بنابراين آوردن کتابي با اين ويژگي از سوي فردي امّي با آن خصوصيات و سوابق، خارج از توان بشر بوده و جز به اراده و قدرت الاهي (اعجاز) ميسر نيست.

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. معجزه بودن قرآن از جهت درس‌ناخوانده بودن پيامبر اكرم (ص)، وجه سوم از وجوه اعجاز قرآن است كه در برخي آيات به آن‌ اشاره شده؛

2. در آيه 23 سوره بقره ، ضمير "مثله" در "فَأتُوا بِسوُرَةٍ مِنْ مِثْلِهِ" به سه دليل به كلمه "عبد" بازمي‌گردد: اگر ضمير به "عبد" بازنگردد، كلمه "من" زائد تلقي مي‌شود كه خلاف قاعده است. به قرينه هم محتوا بودن اين آيه با آيه 48 سوره عنكبوت، ضمير به "عبد" بازمي‌گردد. برخي روايات نيز، به اين مطلب تصريح كرده‌اند؛

3. قرآن كريم در دو آيه، پيامبر اكرم (ص) را "امّي" يعني درس‌ناخوانده وصف كرده است؛

4. ملازمه بين امي بودن پيامبر (ص) و معجزه بودن قرآن: فراهم كردن همانندي قرآن كريم كه حاوي معارف، علوم و قوانين فردي و اجتماعي است، فراتر از توان انسان‌هاي عادي است؛ چه رسد به فردي درس ناخوانده؛ بنابراين كتابي با اين ويژگي‌ كه فردي امي آن را آورده، جز به اراده و قدرت الاهي ميسّر نيست.

 

در قسمت پيشين ملازمه‌ي ميان درس‌ناخوانده بودن پيامبر (ص) و اعجاز قرآن اثبات شد. حال به شبهاتي كه در مورد اين وجه از اعجاز قرآن مطرح است، پاسخ مي‌دهيم.

 

درباره‌ي اعجاز قرآن از جهت امّي بودن آورنده آن، شبهاتي مطرح شده كه به بررسي مهم‌ترين آن‌ها مي‌پردازيم:

 1. شبهه‌ امّي به معناي منسوب به ام القري (يعني مکي)

استدلال به كلمه امّي بر درس‌ناخوانده بودن پيامبر(ص) درست نيست؛ زيرا "امّي" منسوب به "امّ القري" و امّ القري نام مكه است؛ پس امّي مترادف با مكي است. دليل ديگري نيز بر درس‌ناخوانده بودن پيامبر(ص) وجود ندارد.

 پاسخ

واژه امّي نمي‌تواند منسوب به "امّ القري" باشد؛ زيرا ام القري وصف مكه است نه اسم آن، و ياي نسبت، به اسم شيء اضافه مي‌شود نه وصف آن؛ به علاوه در تركيب‌هاي اضافه معنوي و اضافه به اب و ام و ابن، به قسمت دوم آن نسبت داده مي‌شود؛ به همين جهت ابني و امّي در ابن عمرو و ام كلثوم نادرست، و درست آن عمروي و كلثومي است. بر اين اساس، امّي در نسبت به ام القري صحيح نيست و درست آن قروي است. شاهد ديگر بر نادرستي اين شبهه، برخي کاربردهاي قرآني واژه امّي است که به‌روشني معناي درس‌ناخوانده بودن را افاده مي‌کند؛ مانند آيه 78 بقره كه در توصيف اهل كتاب - به‌ويژه يهوديان كه اهل مكه نبودند - گفته است: "وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ؛ برخي از آنان درس‌ناخوانده اند. كتاب را جز آمال و آرزوهايي [بيهوده] نمي‌دانند".

گذشته از نکات ياد شده، دليل درس‌ناخوانده بودن پيامبر(ص) فقط اطلاق كلمه امّي بر آن حضرت نيست؛ بلکه - چنان كه گذشت - در آيات ديگر و نقل هاي تاريخي، به‌روشني از درس‌ناخوانده بودن و خط نانوشتن او سخن به ميان آمده است.

 2. شبهه گرته‌برداري قرآن از تورات و انجيل

گفته مي‌شود پيامبر اسلام، معارف مندرج در قرآن را از ديگران (يعني برخي از اهل كتاب كه در مكه بودند و با تورات و انجيل آشنايي داشتند) فرا گرفته است؛ مانند سلمان فارسي، يعيس، نضربن حارث، عداس و يسار و نيز راهبان مسيحيي كه آن حضرت در سفر شام با آنان ملاقات كرد.

 پاسخ

نظير اين شبهه و پاسخ آن در آيه 103 سوره نحل آمده است كه مي‌فرمايد:

" وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ؛ به تحقيق مي‌دانيم كه مي‌گويند: همانا قرآن را بشري به او مي‌آموزد [ولي] زبان كسي كه قرآن را به او نسبت مي‌دهند، اعجمي [غير عربي و غير گويا] است و اين [قرآن] زبان عربي و روشن است".

براساس مفاد اين آيه، سبك شناسي سخنان اهل کتاب و مقايسه آن با زبان قرآن، به خوبي نشان مي‌دهد كه قرآن نمي‌تواند سخن آنان باشد. به علاوه، حضرت سلمان در مدينه ايمان آورده و تا آن زمان، بخش قابل ملاحظه‌اي از آيات قرآن نازل شده بود. افراد ديگر هم، نه در آغاز دعوت اسلام ايمان آورده و نه پيامبر (ص) از قبل با آنان مراوده‌اي داشته است؛ اما جريان سفر آن حضرت به شام كه يك بار در 9، 12 يا 13 سالگي به همراه عمويش ابوطالب با كاروان قريش و بار دوم با ميسره، غلام حضرت خديجه براي تجارت صورت گرفته است، توسط ابن اسحاق و ترمذي نقل شده است و تمام نقل‌هاي ديگر نيز؛ به اين دو نقل بازگشت دارد؛ اما اين دو نقد و ساير نقل‌ها از نظر سند معتبر نيستند، ضمن اين‌که از جهت متن هم مضطرب و آشفته‌اند و حداکثر مي‌توان دلالت آن‌ها بر اصل انجام دو سفر يا شده پذيرفت. افزون بر اين‌ها، قرآن به تكميل، تصحيح و نقد مطالب تورات و انجيلِ تحريف شده و آنچه علماي اهل كتاب مطرح مي‌كردند، پرداخته است و معارفي را جز آنچه در آن كتاب ها آمده بيان مي‌كند. همچنين اگر پيامبر(ص) قرآن را از ديگران گرفته بود، همانندآوري آن از سوي معلمان پيامبر يا با همكاري آنان آسان بود و صورت مي‌گرفت.

 3. نشانه‌هايي از باسواد بودن پيامبر(ص) در روايات و آيات

در روايات آمده است كه آن حضرت، مطالبي را نوشته يا تصميم بر نوشتن آن گرفته است؛ نظير آنچه در احاديثِ مربوط به هنگام رحلت آن حضرت وجود دارد كه آن حضرت فرمود:

هلّم اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده؛ بياييد برايتان نوشته‌اي بنويسم كه [با عمل كردن به آن]هرگز پس از آن گمراه نشويد.

در آيات قرآن نيز تلاوت و قرائت - به‌ويژه تلاوت صحف و كتب - به رسول الله(ص) نسبت داده شده و تلاوت كتب و صحف، مستلزم قدرت بر خواندن و علم به قرائت آن‌هاست مانند؛ اين آيات: - رَسُولٌ مِّنَ اللَّهِ يَتْلُو صُحُفًا مُّطَهَّرَةً؛ (بيّنه، 2).

- وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن كِتَابِ. (عنکبوت، 45).

 پاسخ

اما روايات برخي از آن‌ها مي‌تواند ناظر به كتابت غير مستقيم باشد؛ زيرا با توجه به كاتبان وحي و دبيران آن حضرت كه عهده‌دار نوشتن نامه‌هاي وي بوده‌اند، ممكن است مقصود از نوشتن، مطالب دستور نوشتن آن باشد. به علاوه، محور سخن در باب امي‌ بودن، درس‌ناخواندگي پيامبر(ص) است نه عدم توانايي بر نوشتن و خواندن؛ بنابراين اين روايات مي‌تواند ناظر به قدرت آن حضرت بر نوشتن يا خواندن به‌صورت معجزه‌آسا باشد كه با درس‌ناخواندگي قابل جمع است.

افزون بر آن، اين روايات با آيات قرآن و روايات ديگري كه دلالت بر درس‌ناخواندگي پيامبر(ص) دارد و نمونه‌هايي از آن گذشت، منافات دارد و بايد توجيه يا رد شود.

نسبت به دلالت آيات بر توانايي پيامبر بر خواندن و قرائت‌ هم مي‌توان گفت: اولاً قرائت و تلاوت، اعم از قرائت از روي متن كتاب و يا از حفظ است. ثانياً؛ لوحه‌ها و صحيفه‌ها و مكتوبات وحي مادّي نبوده است تا برخواندن از روي نوشته‌اي مادي دلالت داشته باشد؛ ثالثاً اين تلاوت و قرائت مي‌تواند به خواست خدا و به‌صورت خارق‌العاده صورت گرفته باشد و منافات با درس‌ناخواندگي ندارد.

 4. شبهه كمال بودن خواندن و نوشتن

خواندن و نوشتن، يك نوع كمال است و انبياي الاهي كامل‌ترين انسان‌هاي زمان خويشند؛ پس پيامبر(ص) بايد از كمال خواندن و نوشتن برخوردار بوده باشد.

 پاسخ

اگر بپذيريم كه قدرت خواندن و نوشتن به‌طور كلي براي هر انساني كمال محسوب مي‌شود، مسلماً دستيابي به اين كمال، از راه تعليم و تعلم، كمال به‌شمار نمي‌آيد. در اين صورت، چه بسا پيامبر اين كمال را به صورت معجزه‌آسا از خداوند دريافت كرده باشد و اين با درس‌ناخواندگي آن حضرت منافات ندارد. به‌علاوه، مقصود از اين‌كه پيامبر(ص) كامل‌ترين مردم است، در قرب به خدا كامل‌ترين است و اموري مانند قدرت بر خواندن و نوشتن، به خودي خود نقشي در تقرّب به خدا ندارد؛ به‌ويژه اگر قدرت بر خواندن و نوشتن از راه تعليم و تعلم باشد. بلي، براي رساندن پيام خدا و هدايت انسان‌هاي ديگر، پيامبر بايد داراي كمال‌هايي باشد؛ ولي درس‌خواندگي، از آن كمال‌ها نيست.

اما اين‌که در برخي روايات آمده پيامبران بايد از سلامت جسماني برخوردار باشند و نقص مادرزادي نداشته باشند، در اين‌گونه موارد هم هيچ دليل عقلي بر ضرورت آن‌ها نداريم و اعتقاد به آن به لحاظ دليل نقلي خاصِ آن موارد است؛ ولي كتابت از آن موارد خاص نيست و با قياس نمي‌توان براي کتابت چنان شأني لحاظ کرد.

 نتيجه

از آنچه گذشت، به اين نتيجه مي‌رسيم كه پيامبر(ص) خواندن و نوشتن را از راه هاي متعارف، يعني تعليم و تعلم بشري فرانگرفته است؛ همچنين قبل از بعثت خويش، خطي ننوشته و نوشته‌اي را نخوانده است؛ ولي دلايل ياد شده، قدرتِ پيامبر بر خواندن و نوشتن را به‌صورت خارق العاده پس از بعثت نفي نمي‌كند. البته دليل عقلي و قرآني روشني بر اين قدرت يا اعمال آن پس از بعثت در دست نيست؛ ولي برخي از روايات ـ چنان‌كه گذشت - دلالت دارد كه پيامبر به‌صورت خارق العاده، بر نوشتن و خواندن قدرت داشته و احياناً آن را اِعمال كرده است.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. شبهه: مقصود از "امي" منسوب بودن پيامبر به "ام القري" يعني مكه است و شاهدي بر درس‌ناخوانده بودن پيامبر (ص) نيست.

پاسخ: "امي" نمي‌تواند منسوب به "ام القري" باشد؛ زيرا اولا "ام القري" وصف مكه است - نه اســــم آن- و ياي نسبت به اسم شيء اضافه مي‌شود نه وصف آن؛ ثانياً در تركيب‌هاي اضافه معنوي ياي نسبت به قسمت دوم اضافه مي‌شود نه قسمت اول؛ ثالثاً برخي كاربردهاي قرآني واژه امي به روشني معناي درس‌ناخوانده بودن را افاده مي‌كند؛ مثل آيه 78 سوره بقره در وصف اهل كتاب و رابعاً دليل درس‌ناخوانده بودن پيامبر (ص) فقط اطلاق اين لفظ بر ايشان نيست؛ بلكه نقل‌هاي تاريخي به‌روشني بر اين مطلب دلالت دارد؛

2. شبهه: پيامبر اسلام (ص) معارف مندرج در قرآن را از برخي اهل كتاب (مانند سلمان فارسـي (ره)، يعيس و ...) كه در مكه بودند و با تورات و انجيل آشنايي داشتند، فراگرفته است.

پاسخ: چنان‌كه در آيه 103 سوره نحل اين شبهه آمده است، زبان آن‌ها غير عربي است؛ ولي قرآن عربي است. به‌علاوه، افراد مذكور يا در مدينه ايمان آورده‌اند، كه بسياري از آيات نازل شده بود يا در آغاز دعوت اسلام ايمان نياورده و پيامبر (ص) از پيش با آنان مراوده‌اي نداشته است. نقل دو سفر پيامبر (ص) به شام هم از نظر سند معتبر نيست و هم متن مضطربي دارد و حداكثر مي‌تواند اصل اين دو سفر را اثبات كند. افزون بر اين‌ها، قرآن به تكميل، تصريح و نقد مطالب تورات و انجيل تحريف شده پرداخته است. همچنين اگر پيامبر (ص) قرآن را از ديگران گرفته بود، همانندآوري معلمان پيامبر (ص) يا با همكاري آنان آسان بود.

3. شبهه: طبق برخي روايات پيامبر مطالبي را نوشته يا تصميم بر نوشتن آن گرفته؛ همچنين آيات قرآن تلاوت و قرائت را به ايشان نسبت داده است؛ پس ايشان با سواد بودند.

پاسخ: آن روايات، ناظر به كتابت غير مستقيم است. به‌علاوه "امي" به معناي درس‌ناخواندگي ايشان است نه ناتوانايي برخواندن و نوشتن به‌صورت معجزه‌آسا. افزون بر اين‌كه اين روايات با آيات و روايات بيانگر درس‌ناخواندگي پيامبر (ص) منافات دارد و بايد توجيه يا ردّ شود. در مورد دلالت آيات نيز مي‌توان گفت: اولا قرائت و تلاوت، اعم از قرائت از روي متن كتاب يا از حفظ است؛ ثانياً مكتوبات وحي مادي نبوده تا بر خواندن از روي نوشته‌هاي مادي دلالت كند؛ ثالثاً اين قرائت مي‌تواند معجزه باشد و با درس‌ناخواندگي منافات ندارد؛

4. شبهه: خواندن ونوشتن كمال است و انبيا ‌بايد كامل‌ترين انسان‌هاي زمان خود باشند؛ پس پيامبر بايد از كمال خواندن و نوشتن برخوردار باشد.

پاسخ: اگر بپذيريم توانايي بر خواندن و نوشتن كمال است، مسلّماً راه كسب اين كمال (تعليم و تعلّم) كمال به‌شمار نمي‌آيد. چه بسا پيامبر (ص) اين كمال را به‌صورت معجزه دريافت كرده باشد و اين با درس‌ناخواندگي حضرت منافاتي ندارد. علاوه بر اين‌، كمال در قرب الاهي است و اموري مثل قدرت بر خواندن و نوشتن، نقشي در تقرّب الاهي ندارد؛

5. نتيجه: پيامبر (ص) خواندن و نوشتن را از راه‌هاي متعارف فرانگرفته است؛ همچنين پيش از بعثت، خطي ننوشته و نخوانده است. اين امر با توانايي حضرت بر خواندن و نوشتن به‌صورت خارق‌العاده منافات ندارد.

ناسخ و منسوخ: ناسخ در يك كاربرد به معناي باطل كننده و زايل كننده چيز است. در اصطلاح شرع، عبارت است از مرتفع شدن حكمي كه در شريعت اسلام ثابت بوده، اما به سپري شدن دوران و زمان، آن حكم از ميان برداشته مي‌شود. نسخ در قوانين اسلام،‌ معقول و ممكن است زيرا چنان كه مي‌دانيم احكام اسلام بر مبناي مصلحت مكلفين وضع شده است و چه بسا حكمي براي مدت معيني مصلحت بوده و پس از آن داراي مصلحت نباشد و يا مفسده‌اي بر آن مترتب گردد. و نيز مصلحت چنين باشد كه موقت بودن آن حكم به آگاهي مردم نرسد در صورتي كه خود شارع از نخست بدان آگاه بوده است. نسخ اجمالاً به اجماع مسلمين در شريعت اسلام واقع شده است زيرا علاوه بر بسياري از احكام شرايع پيشين كه بوسيله‌ي احكام شريعت اسلام منسوخ گشته است حتي برخي از احكام اسلام نيز بوسيله‌ي ديگر احكام آن نسخ شده است. از جمله‌ي احكام منسوخ مي‌توان به تعبير قبله از بيت المقدس به كعبه اشاره كرد.

جاحظ : [مرد چشم برآمده] شهرت، ابوعثمان عمرو بن بحر (165 - 255 ق) اديب و نويسنده بزرگ عرب، متكلم معتزلي و مؤسس فرقه جاحظيه است. او عشق فراواني به تحصيل داشت. كتاب‌هايي كه در باب امامت نوشته بود، مورد توجه مأمون خليفه واقع و سبب راه يافتن جاحظ به دربار خليفه شد. متوكل مي‌خواست تعليم فرزندان خود را به او بسپارد؛ ولي به سبب كراهت منظرش منصرف شد. در اواخر عمر نيمي از بدنش فلج شد و به زادگاه خود (بصره) بازگشت و در همان‌جا وفات يافت. درباره كراهت منظر او داستان‌ ساخته‌اند. جاحظ در درجه اول، مردي اديب است. وي نثر عربي را به كامل‌ترين صورت آن درآورده. نثر عادي او، مانند شعر موزون است. از دويست اثر منسوب به او، حدود سي اثر تماماً و 55 اثر ناقص باقي است. آز آثار مشهور او، عبارتند از البخلاء، البيان و التبيين، التاج في اخلاق الملوك الحيوان، المحاسن و الاضداد، التبصر بالتجارة.

اصمعي شهرت، ابوسعيد عبدالملك بن قريب، (122 - 213 ق) دانشمند عرب و از بزرگ‌ترين عالمان لغت عرب است. او، ابوعبيده و ابوزيد انصاري، شاگردان ابوعمر ابن العلاء بودند و علماي لغت عرب كه پس از اين سه تن آمدند، قسمت عمده ‌اطلاعات خود را در لغت و شعر عرب از آنان گرفته‌اند. اصمعي با مردم قبايل معاشرت مي‌كرد و بدين طريق از لغت‌ها و لهجه‌هاي بدويان اطلاع فراوان پيدا كرد. مدتي در بغداد، نديم هارون الرشيد بود و پس از مرگ او به بصره بازگشت و در آن‌جا (و به قولي در مرو) وفات يافت و در تاريخ وفاتش اختلاف است. از آثارش؛ كتاب الخيل، كتاب الابل، كتاب الوحوش، كتاب خلق الانسان و مجموعه شعري الاصمعيات است.

تورات: اين واژه معرّب واژه عبري "توره يا تورا" است كه يهوديان استثنائاً آن را ناموس يا شريعت مي‌دانند؛ ولي معناي درست و دقيق آن آموزش يا ارشاد است. تورات نام پنج كتاب اول از كتاب مقدس يا به عبارت ديگر پنج كتاب [=سِفر] اول از عهد عتيق است كه به اسفار پنجگانه هم شهرت دارد و گاه معناي گسترده‌تري يافته و به كل عهد عتيق اطلاق مي‌گردد. با باور يهوديان اين كتاب در كوه سينا به زبان عبري، به صورت الواحي بر موسي كليم الله (ع) نازل شده است. اين پنج كتاب به ترتيب عبارتند از: 1. سفر تكوين يا سفر پيدايش، كه از آفرينش آدم تا زمان درگذشت يعقوب به همراه موضوعاتي ديگر را بازگو مي‌كند؛ 2. سفر خروج كه از فرودآمدن احكام دينيه بر كوه سينا و چندين رويداد ديگر سخن مي‌گويد؛ 3. سفر لاويان، كه نظم و نظام شريعت‌ها، و قانون‌ها و حدود سبط لاوي و برخي موضوعات ديگر را بررسي مي‌كند؛ 4. سفر اعداد كه از مسافرت [چهل ساله] بني‌اسرائيل در بيابان و فتح سرزمين كنعان و... گفت‌و‌گو مي‌كند؛ 5. و سفر تثنيه كه دوباره شريعت‌ها را به صورت گزيده يادآور مي‌شود.

انجيل : جمعش اناجيل است. هر يك از چهار زندگينامه حضرت مسيح در كتاب عهد جديد. انجيل‌هاي چهارگانه عبارتند از انجيل مَتّي، انجيل مَرقُس، انجيل لوقا و انجيل يُوحَنّا. در سه انجيل اول داستان زندگي حضرت مسيح آمده است؛ ولي انجيل چهارم (يوحنا) در واقع رساله‌اي فلسفي در رسالت عيسي است. سه انجيل متي، مرقس و لوقا را به مناسبت آن‌ها انجيل‌هاي نظير (يا همنوا) مي‌خوانند. در بسياري از كليساها تلاوت منظم اناجيل با تشريفات خاص صورت مي‌گيرد.

امّ القري : از نام‌هاي قديم مكه به معناي مادر ديدهاست. اين نام يا لقب به علت مركزيت تجاري و ديني آن بوده است، اين شهر، شهر مقدس اسلامي در كشور عربستان سعودي در منطقه حجاز قرار دارد كه مسجد الحرام و خانه كعبه - شرفها الله- در آن‌جاست. اين شهر كه زيارتگاه و قبله مسلمانان جهان است، در ايام جاهليت نيز مركز عبادت بت‌ها و يكي از مراكز مهم بازرگاني عربستان پيش از اسلام بود. شهر مكه راه‌هاي تجارتي و مشرق زمين را به درياي مديترانه مي‌رسانيد؛ ارتباط آفريقا با شرق، هند با مديترانه و بابل با يمن از راه مكه بود و وجود چاه زمزم براي قافله‌ها بسيار حياتي به‌شمار مي‌آمد.

مكه : بزرگ‌ترين شهر عربستان سعودي واقع در حجاز و مقدس‌ترين شهر مسلمانان، جايگاه كعبه و مسجدالحرام، زادگاه حضرت رسول (ص) و بسياري از مردان بزرگ صدر اسلام است. شهر مكه پيش از هجرت حضرت رسول به مدينه، راه‌هاي تجارتي به‌ويژه راه مشهور به راه نجور يا راه عطريات مشرق زمين - را به درياي مديترانه مي‌رسانيد. مردم مكه بيشتر از راه تجارت زندگي مي‌كردند. قرآن كريم با تجليل فراوان و به عناوين مختلف از آن ياد مي‌كند. از جمله امتيازات شهر مكه اين‌كه هر كه داخل آن شود، در امان است و هر كس كه در جاي ديگر مرتكب جنايتي شده و سپس به اين شهر پناه ببرد، كسي نمي‌تواند متعرض وي شود تا اين‌كه از مكه بيرون برود؛ ولي اگر در خود شهر مكه است به جنايتي بزند، مي‌توان او را در اين شهر كيفر كرد.

گرته‌برداري "گرته" يعني نمونه. در اصطلاح، گرته‌برداري يعني به‌كار بردن كلمه‌اي در زبان فارسي به تقليد از كاربرد آن كلمه در زبان ديگر، بدون آن‌كه چنان كاربردي با ويژگي‌هاي فرهنگي و زبان‌ ما سازگار باشد. يكي از آفت‌هاي زبان امروز، همين تقليد نابجا از زبان‌هاي ديگر در انتخاب كلمات است. اين آفت در آغاز از ترجمه به زبان فارسي راه پيدا كرد؛ يعني مترجمان ترجمه تحت اللفظي يك كلمه را به‌كار مي‌برند؛ مانند "از سعادت مرد" كه گرته‌برداري از "من سعادة المرء" است كه درست آن "مايه ســـعادت مــــرد، يكي از نشانه‌هاي سعادت مرد" مي‌باشد يا حمـــــام گــــرفتن كه گـــرته‌بـــرداري از "to take a bath" است و صحيح آن "حمان رفتن" مي‌باشد.

: سلمان فارسي : روزبه / ماهبه بن خوشبوران / بوذخمشان اسپهاني، ابوعبدالله "سلمـــان" فارسي (ح 570 - 653 م / 32ق) كه پدرش از شهرك "جي" (يهوديه) اصفهان و "دهگان" آنجا بوده است. روزبه اگر هم در اصفهان زاده شده باشد، خودش را اهل رامهرمز ياد كرده است.او در محيط در قلمرو نفوذ دبيران و حكيمان بيت اردشيري، در حوزه علميه مسيحيان "نسطوري" ايراني و در دل دانشگاه جنديشاپور، بويژه در وسط محافل روشنكفري مانوي / مزدكي سرزمين سوزيان و "ميسان" پرورش يافته و باليده است. سلمان كه در زمان خود به تحقيق از "ائمه" مانوي بوده، پس از احراز "بشارت" و الواح "نبوت" احمدي (ص) روي به حجاز آورده كه تاريخ اين سفر را در دهه پنجاه از عمرش حدود سال يكم هجرت (622 م) دانسته‌اند. بر حسب قول پيامبر اسلام (ص) ايمان سلمان، باطني و قديمي بوده است. و هجرت ايرانيان در آن زمان عموماً و سلمان فارسي خصوصا نه براي "طلب دين" (كه براي دين بودند) بلكه فقط "در طلب فرج" يا در جستجوي مسيح / پيامبر (رهاننده) بوده است. سلمان در صدر اسلام نقش فعال و تعيين كننده در فتح "مدائن" و در ديگر جنگها داشته است. وي هم به عنوان صحابي كبير رسول اكرم (ص) و هم يكي از اركان اربعه شيعه علي (ع) كه به موجب حديث "سلمان منّا اهل البيت" تقديس و تبرّك خاصي يافته است. مدفن وي در مدائن نزديك بغداد مي‌باشد. / نضر بن حارث : نضر بن حارث بن علقة بن كلدة بن عبد مناف، از بني عبدالدار و از شجاعان و اشراف قريش كه در جنگ بدر سردار سپاه مشركان بود. وي پسر خاله پيغمبر اسلام بود و به آزار آن حضرت مي‌پرداخت. حرفه‌اش تجارت بود و به سرزمين‌هاي فارس سفرهاي بازرگاني داشت و در آن‌جا اخبار پادشاهان گذشته فارس را از نقالان مي‌خريد و چون به مكه بازمي‌گشت، به مجالس قريش مي‌رفت و مي‌گفت: محمد داستان عاد و ثمود به شما مي‌گويد و من داستان رستم و اسفنديار. و آن‌ها او را به گرمي مي‌پذيرفتند و سخنان او را گوش مي‌دادند كه اين آيه نازل شد: "و من الناس من يشتري لهو الحديث" مسلمانان وي را در جنگ بدر اسير كردند و در سال دوم هجري او را كشتند. به روايتي ديگر وي در جنگ زخمي شد و از خوردن و آشاميدن خودداري كرد تا مرد.

عداس يكي از دانشمندان مسيحي بوده كه پيش از بعثت پيامبر اسلام و اوايل آن در مكه مي‌زيسته و او را عداس راهب مي‌گفتند.

يسار : از جمله موالي (آزاد كردگان) حضرت رسول، يسار (از مردم نوبه) است.

شام / دمشق الشام: پايتخت و بزرگترين شهر سوريه است. اين سرزمين در گذشته شامل اردن، سوريه، لبنان و فلسطين بود. نزديك به 85 درصد جمعيت سوريه را مسلمانان و باقيمانده را مسيحيان تشكيل مي‌دهند. در كنار سني‌ها كه اكثريت مسلمانان را به خود اختصاص داده‌اند، علويها، دروزيها، اسماعيليها و شيعيان نيز زندگي مي‌كنند. بنابه نظر بيشتر محققان شيعه و بسياري مورخان سني، مقام و مدفن حضرت زينب كبري (س) كه به زينبيه معروف است، در قريه‌ي راديه‌ي دمشق واقع است. همچنين مقبره‌ي حضرت رقيه (س) به عنوان زيارتگاه در باب الفراديس مورد احترام است. تاريخ بناي دمشق معلوم نيست. بعد از ظهور اسلام، خالد بن وليد در 14 هجري قمري دمشق را به تصرف درآورد و به دوره‌ي استيلاي هزار ساله‌ي مغرب زمين بر اين سرزمين پايان داد.

ابوطالب : عبد مناف (يا عمران) بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف،‌ عموي بزرگوار پيغمبر (ص) و پدر ارجمند اميرالمؤمنين (ع) است. مادر وي، فاطمه بنت عمرو بزرگ قريش و زعيم مكه، جامع وقار حكيمان و هيبت اميران است، شخصيتي كه در عين تهيدستي به لياقت ذاتي، مقام سرروري را داشت و سردمداران قريش در برابرش خاضع بودند. چون عبدالمطلب چشم از جهان بست، ابوطالب (ع) سرپرستي محمد (ص) هشت ساله يتيم را به عهده گرفت و در جواني از او حمايت كرد و در سفرهاي تجاري با خود مي‌برد. هنگامي كه ديد در شهر مكه نمي‌تواند با اطمينان كامل از حضرتش مواظبت كند، به ناچار از خانه و كاشانه و كسب و كار دست كشيد و با افراد فاميل دست‌جمعي به شعب پناه برد و در 26 رجب سه سال پيش از هجرت چشم از جهان بست. اغلب اهل سنت معتقدند كه ابوطالب اسلام نياورد و فقط پيامبر را ياري كرد؛ ولي اعتقاد شيعه آن است كه ابوطالب اسلام آورده بود. وفات وي در سن 88 سالگي اتفاق افتاد.

قريش : قبيله معروف عرب عدناني كه پيغمبر اسلام و بيشتر مردان بزرگ صدر اسلام و بني اميه و بني عباس و خلفاي راشدين بدان متعلق بودند. قريش پيش از ظهور اسلام، بر مكه مسلط شده بودند و سرپرستي خانه كعبه به عهده ايشان بود و عمدتا از راه تجارت زندگي مي‌كردند. نسب قبيله قريش، به فهر (يا قريش) بن مالك بن نضر مي‌رسد. و بعضي گفته‌اند كه نسب قريش از نضر شروع مي‌شود. قبيله قريش به دو قسمت عمده تقسيم مي‌شوند: 1. قريش بطاح؛‌2. قريش ظواهر. قريش بطاح در خود شهر مكه و دره بطاح مستقر بودند و نام بطاح به ويژه ابطحي كه در نسب حضرت رسول گفته مي‌شود - به همين مناسبت است. قريش بطاح، ده طايفه مهم داشت. پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) از قبيله بني هاشم هستند. قريش ظاهر در خارج از مكه زندگي مي‌كردند و آنان نيز بازرگانان معروفي بودند.

ميسره : غلام حضرت خديجه (س) كه حضرت خديجه (س)، وي را به همراه پيامبر (ص) براي تجارت فرستاد.

ابن اسحاق : ابوعبدالله يا ابوبكر محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار، محدث و مورخ ايراني‌نژاد و جامع اخبار سيره رسول الله (ص). وي حدود سال 85 ق در مدينه به دنيا آمد و دوران كودكي و دانش‌آموزي را در همان شهر گذرانيد. از عنفوان جواني به جمع احاديث و سيره پيغمبر (ص) علاقه‌مند شد و اين اخبار را مي‌شنيد و مي‌نوشت و براي اهل مدينه نقل مي‌كرد؛ اما چون به تشيع و دوستي اهل بيت گرايش داشت سنت‌گرايان متعصب مدينه شديداً به وي اعتراض كردند. مالك بن انس، امام مالكيان، احاديث او را ضعيف و خود وي را شيعه مي‌داند. تهمت‌هاي نارواي زيادي به ايشان زدند. او به ناچار به مصر و پس از آن به عراق رفت و در بغداد به منصور داونقي خدمت مي‌كرد و در سال 151 ق درگذشت. اهميت و شهرت ابن اسحاق به سبب تأليف سيره رسول الله است. كتاب المغازي در شرح غزوات حضرت پيغمبر، مهم‌ترين تأليفات اوست

ترمذي : محمدبن عيسي بن سورة بن موسي بن ضحاك سلمي ضرير يربوعي ترمذي (259 - 279 ق) حافظ مشهور و محدث سني و مؤلف كتاب معروف جامع صحيح يا جامع ترمذي كه يكي از صحاح سته اهل سنت است و در اتقان به آن مثل مي‌زنند. وي شاگرد بخاري است و كتاب ديگر او، شمائل النبوة و الخصال المصطفوية است. در طلب حديث به خراسان و عراق و حجاز مدت‌ها سفر كرد و از بسياري از مشايخ حديث شنيد. وي در آخر عمر نابينا شد و در ترمذ يا يكي از روستاها به نام بوغ وفات يافت.

صحف : مفردش صحيفه [به عربي به معناي مكتوب، نوشته] هر دو به معناي كتاب يا كتاب كوچك. نويسندگان اسلامي به كتاب‌هاي آسماني كه بر انبيا - از آدم تا موسي - نازل شده است، صحيفه مي‌گويند و تعداد اين صحيفه‌ها را صد نوشته‌اند. بنا بر نقل، نخستين كتاب، صحف آدم است كه 21 صحيفه داشته؛ كتاب دوم، كتاب شيث است كه 29 صحيفه در آن بود. كتاب سوم، در 35 صحيفه بر ادريس (خنوخ) نازل شده و كتاب چهارم بر ابراهيم (ع) با ده صحيفه؛ كتاب پنجم بر موسي (ع) نازل شده با ده صحيفه. در قرآن از صحف ابراهيم و موسي ياد شده و در بعضي از متون روايي و تاريخي اسلامي، مطالبي از صحيفه آدم، صحيفه ادريس و صحيفه ابراهيم نقل كرده‌اند.

فرقه وهابيت : يكي از فرقه‌هاي افراطي اسلامي كه در نجد و حوالي آن ظاهر شد و مؤسس آن، محمد بن عبدالوهاب، متوفاي سال 1787 ميلادي است. اين فرقه طبق اسناد، با حمايت انگليس پديد آمد. آنان در احكام حنبلي مذهب و در اصول عقايد و بعضي فروع به روش ابن تيميه‌اند. اساس كار اين فرقه، بر اين است كه صريح قرآن و سنت پيغمبر را اخذ مي‌كنند و آنچه را كه در كتاب و سنت نباشد، بدعت مي‌شمارند. وهابيون در امر توحيد و يكتاپرستي راه افراط پيموده و به دعوي حمايت از توحيد و مبارزه با شرك، توسل به اموات - هر كس كه باشد - را شرك مي‌دانند. بنا ساختن بر روي قبور و استعمال آنچه كه در عصر پيغمبر (ص) نبوده (همچون دخانيات و قهوه) را حرام مي‌دانند. اين گروه خود را سلفي مي‌نامند؛ يعني ما بر روش سلف صالح (اصحاب پيغمبر) هستيم و ديدگاه‌هاي بعدي مانند آراي اشاعره و معتزله را باطل و مردود مي‌شمارند.

كنيسه : در عربي معبد يهود و نصارا و كفار را گفته‌اند. امروزه در عربي معبد يهود را كنيس، معبد نصارا را كنيسه و معبد مسلمانان را مسجد مي‌گويند. بعضي به اشتباه كنيسه را معبد بت‌پرستان مي‌دانند؛ ولي در واقع معبد يهوديان است. در يوناني به معناي اجتماع است، ‌و بنيادي محلي براي تعليم تورات و عبادت يهوديان است. به رهبران كنيسه، خاخام يا رابي مي‌گويند.

 

 

 

قران شناسی6

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. دليل نقلي بر اثبات از سوي خدا بودن قرآن؛ 2. چهار دسته آيات مرتبط با كتاب‌هاي آسماني گذشته؛ 3. نمونه‌هايي از بشارت عهدين به حضرت محمد (ص).

در درس‌هاي گذشته، آيات مربوط به راه عقلي براي اثبات از سوي خدا بودن قرآن را بررسي كرديم. اكنون از آياتي بحث مي‌كنيم كه محتوي دليل و شواهد نقلي براي اثبات خدايي بودن قرآنند.

قرآن کريم علاوه بر راه عقلي که در آيات مربوط به تحدي و اعجاز قرآن گذشت ،راه ديگري براي اثبات حقانيت و از سوي خدا بودن خود پيموده، كه آن طريق نقلي است. گرچه دليل نقلي، صرفاً براي كساني مفيد است كه پيامبران و كتاب‌هاي آسماني گذشته را پذيرفته و آن‌ها را حق مي‌دانند؛ ولي در اين مبحث با توجّه به مجموعه شرايط، در خصوص بشارت كتب آسماني و پيامبران گذشته و ويژگي هايي كه براي پيامبر اسلام و قرآن مجيد مطرح است، دليل نقلي براي غير معتقدان به پيامبران گذشته نيز اطمينان‌آور است.

قرآن مجيد در آيات متعدد و با بيان‌هاي مختلف، اين نكته را متذكر مي‌شود كه در كتاب هاي آسماني گذشته، آمدن قرآن از سوي خدا و نزول آن بر پيامبر گرامي اسلام(ص) و ويژگي‌هاي آن حضرت(ص) مطرح شده است و دانشمندان اهل كتاب از آن مطّلع بوده و از همين روي، برخي از ايشان بر اين امر گواهي داده و به پيامبر ايمان آورداند؛ ولي عده اي ديگر، به عللي از ايمان آوردن سر باز زده اند. اين آيات را مي‌توان در چهار دسته قرار داد:

آيات دسته اول

آياتي كه قرآن را "مصدّق" و "تصديق" كتاب هاي پيشين مي‌داند؛ نظير: - وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ؛ و اين قرآن آن‌گونه نيست كه به دروغ به خدا نسبت داده شود؛ بلكه تصديق كننده كتاب هاي پيش از خود است؛ (يونس، 37)

- يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ؛ اي كساني كه به شما كتاب داده شده، به آنچه فرو فرستاديم كه تصديق‌كننده چيزي [كتابي] است كه با شماست، ايمان بياوريد؛ (نساء، 47).

مصدّق بودن قرآن نسبت به كتاب هاي آسماني گذشته، به سه معنا مي‌تواند باشد:

1. به معناي "گواهي دادن قرآن بر نزول اين كتاب ها از سوي خدا"؛

2. به معناي "تأييد محتواي آن كتاب‌ها به طور كلي يا في الجمله"؛

3. به اين معناست كه كتاب هاي آسماني گذشته، از فرود آمدن قرآن از سوي خدا خبر داده اند و نزول قرآن در عالم واقع دليل صحت آن خبر غيبي، مطابقت آن با واقع است و نشانه از سوي خدا بودن كتب آسماني پيشين است.

مصدّق بودن قرآن به معناي اوّل و دوم، با اثبات حقانيت قرآن ارتباط ندارد؛ ولي به معناي سوم، حقانيت قرآن را به كرسي مي‌نشاند.

آيات دسته دوم

آياتي که بيان مي‌دارد پيامبران گذشته از آمدن پيامبر اسلام و نزول قرآن خبر داده‌اند و اين موضوع در كتب آسماني پيشين مطرح بوده است:

- وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الأَْوَّلِينَ؛ و راستي كه [ذكر نام و نزول] قرآن در كتب پيشينيان [آمده] است؛ (شعراء، 196)

- وَ إِذْ قالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ؛ و آن‌گاه كه عيسي بن مريم گفت: اي بني اسرائيل! به راستي كه من فرستاده خدا به سوي شمايم در حالي كه تصديق‌كننده آنچه پيش از من آمده، يعني تورات هستم و مژده‌دهنده به پيامبري كه پس از من مي‌آيد و نامش احمد است؛ پس چون برايشان نشانه‌هاي روشن [نبوّت خويش]را آورد، گفتند: اين جادويي آشكار است. (صف، 6)

در آيه 29 سوره فتح، از ذكر اوصاف پيامبر اسلام و پيروان واقعي آن حضرت در تورات و انجيل سخن به ميان آمده است: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِْنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوي عَلي سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً؛ محمد فرستاده خداست و كساني كه با او هستند، بر كافران بسيار قوي دل و سخت، و در ميان خود مهربانند. آنان را در حال ركوع و سجود در جست‌وجوي فضل و خشنودي خدا مي‌بيني. بر اثر سجده [بسيار] نشان [معنويت و تقرب] آنان در رخسارشان [هويدا] است. آن است وصف ايشان در تورات و وصفشان در انجيل چون كشتي است كه جوانه خود برآورده، پس آن را نيرو داده تا ستبر شده و بر ساقه‌هاي خويش ايستاده است [به‌گونه‌اي كه] دهقانان را به شگفتي وامي‌دارد تا [خداوند] كافران را با ايشان به خشم آورد. خداوند به كساني از ايشان كه ايمان آورده و كارهاي شايسته كردند، وعده آمرزش و پاداش بزرگي داده است.

و در آيه 157 اعراف مي‌فرمايد: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُْمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الإِْنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ؛ آنان كه از فرستاده [خدا و] پيامبر درس ناخوانده‌اي پيروي مي‌كنند كه [نام و نشان]او را پيش خود در تورات و انجيل نوشته مي‌يابند؛ [پيامبري كه] آنان را به كار پسنديده دستور مي‌دهد و از كار ناپسند بازمي‌دارد.

 اهل كتاب : اصطلاح فقهي است كه براي اولين بار در قرآن از آن ياد شده است. مقصود از اهل كتاب، پيروان مذاهب و ادياني مي‌باشند كه پيامبر آنان داراي كتابي بوده است كه از سوي خداوند براي هدايت انسانها به وي وحي شده باشد. تعبيراتي كه قرآن درباره اين گروه استفاده كرده عبارتند از: "اهل كتاب"، "الذين آيتناهم الكتاب" و گاهي با "الذين أوتوا الكتاب" و... فقها با استناد به آيات قرآن و روايات، عنوان اهل كتاب را در ربته اول شامل: يهوديان، نصرانيان (مسيحيان) و صابئين نموده‌اند و سپس پيروان بعضي از مذاهب را مانند مجوسي (زرتشتيان) را نيز به عنوان اهل كتاب ملحق نموده‌اند./ عيسي بن مريم: به نظر برخي از محققين، نام عيسي در زبان اروپايي از نام عبري يوشع [نجات دهنده] گرفته شده است. حضرت عيسي (ع) از نسل داود است. كه خود نسبت به حضرت ابراهيم مي‌رساند. عيسي (ع) از مادرش مريم كه باكره بود و به اذن خداوند از طرف يك فرشته باردار شده بود به دنيا آمد. كتاب وي "انجيل" نام دارد. در آثار اسلامي ايشان را "روح الله" نيز مي‌نامند

 

بني اسرائيل : نژاد يعقوب (ع) كه اين پيغمبر را اسرائيل مي‌خواندند (اسراء، به معناي برگزيده است و "ئيل" به معناي "خدا" و مجموعاً به معناي "بنده خدا" است. بني اسرائيل نام عمومي قوم يهود است. كه دوازده سبط (تيره) بودند و هر يك به يكي از فرزندان دوازده‌گانه يعقوب منتهي مي‌شدند. اين واژه تركيبي، 41 بار در قرآن كريم آمده است. اين قوم قرن‌ها در سرزمين مصر زندگي مي‌كردند تا در زمان سلطنت آخرين فرعون (منس سيزدهم) رسيد كه اين قوم را سخت شكنجه و آزار مي‌داد تا اين‌كه خداوند موسي را به نجات و استخلاص آن‌ها از كيد فرعون فرمان داد. قوم بني اسرائيل زندگي عبرت‌انگيزي دارد؛ چنانچه اميرالمؤمنين در خطبه 234 نهج البلاغه سرگذشت آن‌ها را بسيار زيبا بيان مي‌فرمايند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قرآن كريم علاوه بر راه عقلي، راه ديگري براي اثبات حقانيت و از سوي خدا بودن خود پيموده كه آن طريق نقلي است. اين راه با توجه به مجموعه شرايط، علاوه بر معتقدان به كتاب‌هاي آسماني گذشته براي غير معتقدان نيز اطمينان‌آور است؛

2. آيات مرتبط با كتاب‌هاي آسماني گذشته و بشارت آمدن پيامبر (ص) را مي‌توان به چند دسته تقسيم كرد؛

أ‌. آيات دسته اول، آياتي است كه قرآن را "مصدّق" و "تصديق" كتاب‌هاي پيشين مي‌داند. مصدق بودن قرآن، به سه معناست: گواهي دادن قرآن بر نزول اين كتاب‌ها از سوي خدا، تأييد محتواي آن كتاب‌ها به‌طور كلي و اخبار كتاب‌هاي آسماني گذشته به فرود آمدن قرآن از سوي خدا، كه همين معناي اخير حقانيت قرآن را اثبات مي‌كند؛

ب‌. آيات دسته دوم، آياتي كه بيان مي‌كنند پيامبران گذشته از آمدن پيامبر اسلام (ص) و نزول قرآن خبر داده اند

در قسمت پيشين با دو دسته از آيات قرآن آشنا شديم كه بيان مي‌كنند در كتاب‌هاي آسماني گذشته، آمدن قرآن از سوي خداوند و نزول آن بر پيامبر (ص) مطرح بوده است. در اين قسمت به دسته سوم از اين آيات مي‌پردازيم.

دسته سوم آياتي است كه تأكيد دارند اهل كتاب از نزول قرآن اطلاع كافي داشته، حقانيت آن را دريافته و نسبت به پيامبري رسول گرامي اسلام (ص) از شناخت كافي برخوردار بوده‌اند. در آيه 196 و 197، شعراء پس از ذكر اين موضوع كه مسئله نزول قرآن بر پيامبر در كتب پيشين آمده است، مي‌فرمايد: أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَنِي إِسْرائِيلَ؛ آيا براي اهل كتاب، آگاهي دانشمندان بني اسرائيل از [آمدن] قرآن، نشانه گويا و روشني [بر حقانيت قرآن] نيست؟

در آيه 114 سوره انعام چنين آمده است: الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ؛ و كساني كه كتابشان داده‌ايم، مي‌دانند كه قرآن، به حق فرود آمده از سوي خداوندگار توست؛ پس هرگز از دو دلان مباش.

وَ مقصود از اين‌كه "اهل كتاب مي‌دانند كه قرآن از سوي خدا به حق نازل شده"، اطلاع و آگاهي آنان از فرود آمدن قرآن از طريق كتاب‌هاي آسماني و تعاليم انبياي گذشته است. نظير اين مطلب را در آيه 94 سوره يونس نيز مي‌توان ديد:

فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ؛ پس اگر در آنچه به سوي تو فرو فرستاديم، شك داري، از كساني كه پيش از تو كتاب [آسماني] را مي‌خواندند بپرس. به تحقيق كه تو را حق از سوي خداوندگارت آمده است؛ پس هرگز از دو دلان مباش.

البته بايد توجه داشت كه هر چند دو آيه اخير، پيامبر گرامي مخاطب قرار داده و براي برطرف شدن شك در حقانيت قرآن، راه پرسش از اهل كتاب را در ميان مي‌نهد، ولي چنان كه از ظاهر آيات استفاده مي‌شود و در جاي خود به اثبات رسيده، پيامبر اكرم وحي را به‌گونه‌اي دريافت مي‌کرد كه هيچ گاه در وحي بودن آن دچار شك نمي‌شد؛ بنابراين در اين گونه آيات با اين که ظاهراً خطاب به شخص پيامبر(ص) است، ولي منظور ترديد ديگران و برطرف شدن آن با توجه به پيشگويي نزول قرآن در كتاب‌هاي آسماني گذشته و اطلاع اهل كتاب از آن است و خطاب به پيامبر از باب مثل معروف "به در مي‌گويند كه ديوار بشنود" است؛ به همين دليل در روايات آمده است كه قرآن به زبان "ايّاك اعني و اسمعي يا جاره" نازل شده است. در سوره بقره، آيه 89 در خصوص موضع‌گيري بني اسرائيل در برابر قرآن مي‌فرمايد:

وَلَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَي الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَي الْكافِرِينَ؛ و چون آنان را كتابي كه تصديق‌كننده آنچه با ايشان است از سوي خدا آمد و پيش از اين [از خدا] درخواست پيروزي بر كافران [در پرتو بعثت پيامبر] را داشتند، پس همين كه آنچه را مي‌شناختند [قرآن] برايشان آمد، به آن كافر شدند؛ پس لعنت خدا بر كافران باد!

در اين آيه اشاره شده است كه بني اسرائيل، افزون بر شناخت پيشين از قرآن، در جست‌وجوي پيامبري كه اين قرآن بر وي نازل خواهد شد يا در انتظار ظهور آن پيامبر و پيروزي بر كفار در پرتو آيين و حاكميت او بوده‌اند؛ ولي پس از بعثت پيامبر اسلام(ص) برخلاف مقتضاي علم خويش موضع‌گيري كرده‌اند.

آيه 146 بقره، از شناخت دقيق اهل كتاب يا دانشمندان ايشان نسبت به پيامبر و از سوي خدا بودن قرآن سخن به ميان آورده است:

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ؛ كساني كه كتابشان داده‌ايم، او [پيامبر يا قرآن] را چونان فرزندانشان مي‌شناسند و راستي كه گروهي از ايشان، حق را آگاهانه پنهان مي‌كنند.

نظير تعبير فوق در آيه 20 انعام نيز آمده است:

الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ؛ كساني كه كتابشان داده‌ايم، او [پيامبر يا قرآن] را چونان فرزندانشان مي‌شناسند؛ آنان كه هستي خويش را باخته‌اند و در نتيجه ايمان نمي‌آورند. در آيه 101 بقره در مقام بيان ناسپاسي قوم يهود مي‌فرمايد: وَلَمّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ؛ و چون فرستاده‌اي كه تصديق‌كننده آنچه با ايشان است از نزد خدا آمد، گروهي از كساني كه كتاب [آسماني] بديشان داده شده، كتاب خدا را پشت سر انداختند؛ [چنان كه] گويا [از محتواي آن هيچ] نمي‌دانند.

آيه اخير بر اين نكته دلالت دارد كه اهل كتاب از آمدن پيامبر اسلام(ص) و ويژگي‌هاي آن آگاه بوده‌اند و پس از ظهور آن حضرت، به‌گونه‌اي موضع‌گيري كرده‌اند كه گويا اطلاعي ندارند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. دسته سوم از آياتي كه بر اخبار كتاب‌هاي آسماني گذشته به نزول قرآن دلالت دارند، آياتي است كه تأكيد مي‌كنند اهل كتاب از نزول قرآن اطلاع كافي داشته و حقانيت آن را دريافته‌اند؛

2. مقصود از اين‌كه "اهل كتاب مي‌دانند كه قرآن از سوي خدا به‌حق نازل شده" آگاهي آنان از فرود آمدن قرآن از طريق كتاب‌هاي آسماني گذشته است؛

  قوم يهود: به قوم موسي اطلاق مي‌شود و ايشان هفتاد و يك فرقه‌اند. آنان به "يهوذ" بن يعقوب منسوبند؛ قوم يهود را عبرانيان نيز مي‌گويند. تاريخ سياسي قوم يهود را به هفت دوره تقسيم مي‌كنند: 1. از ابراهيم خليل تا موسي، دوره توقف چهارصد ساله در مصر؛ 2. از موسي تا شاتول، دوره خلاصي بني اسرائيل از عبوديت مصر و بعثت حضرت موسي (ع) در كوه سينا و چهل سال گردش قوم در دشت؛ 3. از شائول تا تقسيم مملكت يهود كه حدوداً صد و بيست سال و شامل ترقي يهود تحت سلطنت داود و سليمان است؛‌4. از تقسيم مملكت تا انتهاي تأليف عهد قديم كه تقريبا پانصد سال و شامل وفات سليمان و انقراض سلطنت اسرائيل است؛ 5. از مراجعت از اسيري تا بعثت مسيح؛ 6. از آمدن مسيح تا انهدام اورشليم؛ 7. از انهدام اورشليم به بعد كه يهوديان در جهان پراكنده بودند تا اين‌كه گروهي افراطي از يهود، دولت اسرائيل به‌وجود آوردند.

 در قسمت پيشين با دسته سوم از آياتي كه از اخبار كتاب‌هاي آسماني گذشته به نزول قرآن سخن گفته‌اند، آشنا شديم: اين آيات بر آگاه بودن اهل كتاب از نزول قرآن تأكيد مي‌كرد. در اين قسمت دسته چهارم از اين آيات را بررسي مي‌كنيم كه بر شهادت جمعي از اهل كتاب بر حقانيت قرآن دلالت دارد.

دسته چهارم آياتي است كه در آن‌ها شادماني، اشك شوق ريختن جمعي از اهل كتاب و شهادت دادن برخي از آنان بر حقانيت قرآن و ايمان آوردن به آن مطرح شده است: «وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مِنَ الأَْحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ؛ و كساني كه به آنان كتاب داده‌ايم، از آنچه به سوي تو فرو فرستاده شده شادمان مي‌شوند و از گروه‌ها كساني هستند كه پاره‌اي از آن را انكار مي‌كنند». (رعد، 36)

در آيه 83 مائده در وصف گروهي از نصارا آمده است: «وَإِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَي الرَّسُولِ تَري أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدِينَ؛ و چون آنچه را به سوي پيامبر فرو فرستاده شده بشنوند، مي‌بيني كه ديدگانشان از حقيقتي كه شناخته‌اند اشك مي‌بارد. مي‌گويند: خداوندگارا! ايمان آورديم؛ پس ما را با گواهان ثبت فرما».

در آيه 10 احقاف به شهادت دادن برخي از بني اسرائيل بر حقانيت قرآن آمده تصريح شده است: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلي مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ؛ بگو به من خبر دهيد اگر آن [قرآن] از نزد خدا باشد و شما به آن كافر شويد و گواهي از بني اسرائيل بر مشابهت [معارف] قرآن [با آنچه در تورات است] گواهي دهد؛ پس او ايمان آورد و شما تكبر ورزيد [آيا ستمكار نيستيد] به‌راستي كه خدا مردم ستمكار را راهنمايي نمي‌كند

. در آيه 52 و 53 سوره، قصص باورمندي اهل کتاب به حقانيت قرآن و ايمان آورد نشان مطرح شده است:

«الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ؛ وَإِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا كُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ؛ كساني كه پيش از اين به آنان كتاب داده‌ايم، حتماً به آن [قرآن] ايمان مي‌آورند و هنگامي که بر آنان خوانده شود، مي‌گويند: به آن ايمان آورديم؛ اين‌ها همه حق است و از سوي پروردگار ما است؛ ما پيش از اين هم تسليم و فرمانبردار بوديم.

استدلال بر حقانيت قرآن و اثبات نبوت پيامبر اسلام(ص) از اين طريق، از سوي امامان معصوم نيز مورد توجه قرار گرفته و در روايات آنان آمده است. در مناظره امام رضا(ص) با اهل كتاب، آن حضرت به عباراتي از تورات استدلال كرده‌اند كه حاكي از بشارت دادن موسي و عيسي(ع) به بعثت پيامبر اسلام(ص) است. اين عبارات در تورات فعلي نيز موجود است.

پرسش

با توجه به آنچه گفتيم، ممکن است اين سؤال يا شبهه براي بعضي مطرح شود که اگر تا اين‌ اندازه قرآن اخبار و بشارت کتب آسماني گذشته بر رسالت پيامبر اسلام و نزول قرآن و حقانيت آن تأکيد دارد و در برخي روايات نيز به اين‌گونه فقرات کتاب‌هاي آسماني سابق استشهاد و استناد شده است، پس اولاٌ بايد عهدين از نظر قرآن و روايات في الجمله معتبر باشند؛ ثانياٌ چرا در عهدين موجود خبر چنداني از اين امور نيست؟

پاسخ

اولاً، بيانات قرآن مجيد، بيشتر بر آگاهي اهل كتاب - به‌ويژه دانشمندان آنان - از اين موضوع تأكيد دارد و فقط برخي از آيات را مي‌توان ناظر به تورات و انجيل زمان پيامبر(ص) دانست؛ ثانياً آنچه در قرآن مجيد در اين باب آمده، به طور كامل در عهدين وجود ندارد و آنچه يافت مي‌شود، عباراتي كلي است كه بر پيامبر گرامي اسلام(ص) انطباق دارد؛ زيرا دو كتاب به نام‏هاى تورات و انجيل که طبق بيان قرآن از طرف خدا نازل شده است، خارج از دسترس بوده و با آنچه نزد اهل كتاب است، تفاوت دارند؛ گرچه پيش از اين طبق برخي شواهد تورات تأليف حضرت موسي تلقي مي‌شد؛ لکن طبق تحقيقات جديد، تورات روايت‌هاي شفاهي موسي عليه السلام و سرگذشت بني اسرائيل است که چندين قرن بعد از آن حضرت در مجموعه‌هاي نوشته شد و سپس قرن پنجم پيش از ميلاد در يك كتاب گرد آمد كه فقط بخش اندكي از آن پيام مستقيم خداست. انجيل‌هاي موجود نيز نازل شده به عيسي عليه السلام نيست؛ زيرا مسيحيان خود عيسي عليه السلام را وحي مي‌دانند و اصلاً باور ندارند كه به او وحي شده و و كتابي به نام انجيل داشته است. اين انجيل‌ها، گزارش سيره و سخنان عيسي عليه السلام توسط برخي از حواريان و پيروان آن حضرت است؛ اما چون نگارش آن‌ها با الهام الاهي به مؤلفان بوده، شايسته احترام كتاب آسماني و الهام خدا هستند. توماس ميشل يكي از انديشمندان معاصر و كشيش دراين‌باره گويد:

ما مسيحيان نويسندگان عهد جديد [انجيل‌هاي چهارگانه] را پيامبر نمي‌دانيم؛ ولي معتقديم كه همگي آنان در تمام آنچه نوشته‌اند، با الهام الاهي عمل كرده‌اند.

ثالثاً، استدلال امام رضا(ع) بر عباراتي كه در تورات فعلي نيز موجود است، مي‌تواند از باب جدال و استناد به مسلّمات طرف مناظره باشد؛ گرچه احتمالا عبارات مورد استناد در مناظره، در تورات واقعي هم بوده است؛ در هر حال، عبارات موجود در عهدين كنوني، حتي يك مورد آن كه انطباق بيشتري بر پيامبر اسلام دارد، با صراحت از موضوع مورد بحث سخن نمي‌گويند؛ در صورتي كه بيانات قرآن دلالت دارد كه در كتاب هاي آسماني گذشته به روشني و با صراحت از آمدن پيامبر(ص) خبر داده شده است.

 نصارا : در زبان عربي نام مسيحيان، به‌ويژه آن دسته كه تابع كليساي شرقي و تحت فرمان اسلام هستند. از حضرت رضا (ع) پرسيدند چرا نصارا را، ‌نصارا مي‌خواندند. حضرت فرمودند به جهت اين‌كه اصل آن‌ها از روستاي ناصره (از مضافات بيت المقدس) از سرزمين‌هاي شام است و مريم و عيسي پس از بازگشت از شام در آن‌جا سكني گزيدند. اين كلمه، چهارده بار در قرآن آمده كه يك‌بار اين گروه را در نزديك بودنشان به اسلام و مسلمانان در مقايسه با يهود ستوده و در مواردي از اين‌كه عيسي را خدا مي‌خوانند و سرسختي آن‌ها به نگرويدن به اسلام نكوهش كرده است. در آيه‌اي مسلمانان را از طرح دوستي با آن‌ها منع كرده و در دو مورد فرموده كساني از آن‌ها كه پيش از نسخ دينشان به‌راستي به خدا ايمان آورده بودند، در مسير هدايت بوده‌اند.

حضرت موسي: موسي بن عمران بن يصهر بن قاهث بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم. چون موسي را از آب گرفتند او را به اين نام ناميدند. وي سومين پيامبر اولوالعزم و رهبر پرماجراي بني‌اسرائيل است كه پانصد سال پس از ابراهيم به رسالت مبعوث گشت و عمر سراسر رنج و محنت خويش را ميان مصر و مدين و تيه گذراند و سرانجام بني اسرائيل را از ستم فرعون و فرعونيان رهانيد و سرزمين مصر را از شرك و بت‌پرستي پيراست؛ ولي رنج و محنتي كه از قوم خود، بني‌اسرائيل ديد كمتر از درد و رنجي نبود كه از فرعون به وي رسيده بود. حضرت موسي،‌ عاقبت سرزمين موعود را نتوانست فتح كند و پس از او به دست وصي و خواهرزاده و پيامبر بعد از او، يوشع بن نون گشوده شد.

عَهْدَين : تثنيه عهد در حال نصب و جر. به مجموعه عهد قديم (عتيق) و جديد مي‌گويند. عهد قديم؛ شريعت موسي، مطالب تاريخي، پيشگويي‌ها، اشعار و نوشته‌هاي ديگر يهوديان را دربردارد. عهد قديم از چند كتاب تشكيل شده است كه مي‌توان آن‌ها را به سه دسته، تورات يا شريعت، انبياء و مكتوبات مقدس تقسيم كرد. عهد جديد، آن قسمت از كتاب مقدس كه مختص مسيحيان است (يهوديان، عهد جديد را قبول ندارند؛ ولي مسيحيان هم عهد قديم و هم جديد را قبول دارند) و شامل 27 كتاب يا رساله‌ مي‌شود. اين 27 كتاب در زمان و مكان واحدي نوشته نشده‌اند؛ بلكه از لحاظ مسائل خاص، زمان تحرير و تركيب و مصنف متفاوت هستند. كتاب‌هاي 27 گانه عهد جديد، قسمتي از ادبيات آباي كليسا به‌شمار مي‌آيند.

انجيل يوحنا : از اناجيل چهارگانه (انجيل متا، انجيل مرقس، انجيل لوقا و انجيل يوحنا) كه منسوب به يوحناست و او يكي از حواريون بود. در سه انجيل اول داستان زندگي حضرت مسيح آمده است؛ ولي انجيل يوحنا در واقع رساله‌اي فلسفي در رسالت عيسي (ع) است. انجيل يوحنا حدود 90 مسيحي نوشته شده است.

توماس ميشل : كشيش مسيحي معاصر و از راهبان فرهيخته ژزوشيت كه از اتباع امريكاست. خود زندگي خويش را اين‌گونه بيان مي‌كند: چون كشيش هستم، همسر و فرزند ندارم و هنگامي كه به كشيشي روي آوردم، يك دوره پرورشي كوتاه را گذراندم و طي آن چهار سال فلسفه كاتوليك و چهار سال الاهيات كاتوليك را خواندم. پس از آن، دو سال كشيش يكي از مناطق كليسايي ايالت متحده اِمريكا بودم و سپس به اندونزي رفتم و در آن‌جا به تدريس زبان انگليسي پرداختم. در سال 1917 به لبنان رفتم و زبان عربي را آموختم و پس از آن براي تكميل زبان عربي و معارف اسلامي به قاهره رفتم و در دانشگاه الازهر به تحصيل پرداختم و پايان‌نامه خود را در بررسي نقد ابن تيميه درباره مسيحيت نگاشتم. به اقتضاي شغلم به بسياري از كشورهاي جهان اسلام مسافرت كردم و الاهيات مسيحي را تدريس كرده‌ام.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. دسته چهارم از آياتي كه بر اخبار كتاب‌هاي آسماني گذشته به نزول قرآن دلالت دارد، آياتي است كه در آن‌ها شادماني جمعي از اهل كتاب و شهادت دادن برخي از آنان بر حقانيت قرآن و ايمان آوردن به آن آمده است؛

2. امامان معصوم (ع) استدلال بر حقانيت قرآن از راه دليل نقلي را در مناظراتي با اهل كتاب مورد توجه قرار داده‌اند؛

3. پرسش: اگر تا اين اندازه قرآن و روايات بر بشارت كتب آسماني گذشته به نزول قرآن تأكيد دارند، پس اولاً بايد عهدين از نظر قرآن و روايات في الجمله معتبر باشند و ثانياً چرا در عهدين موجود خبر چنداني از اين امور نيست؟

پاسخ:

اولاً فقط برخي آيات را مي‌توان ناظر به تورات و انجيل زمان پيامبر (ص) دانست؛

ثانياً آنچه يافت مي‌شود، عباراتي كلي است كه بر پيامبر (ص) انطباق دارد؛ زيرا دو كتاب تورات و انجيل كه طبق بيان قرآن از طرف خدا نازل شده‌اند، با آنچه نزد اهل كتاب است تفاوت دارد؛

ثالثاً استدلال روايات بر عباراتي كه در تورات فعلي نيز موجود است مي‌تواند از باب جدال باشد، گرچه احتمالاً عبارات مورد استناد در مناظره، در تورات واقعي هم بوده است.

 

در قسمت‌هاي گذشته با آياتي آشنا شديم كه بر اخبار كتاب‌هاي آسماني گذشته به نزول قرآن دلالت داشتند. در اين قسمت نمونه‌هايي از بشارت عهدين به حضرت محمد (ص) ذكر خواهد شد.

در اين جا سه نمونه از عباراتي كه در عهدين آمده را مي‌آوريم كه برخي از انديشمندان مسلمان آن‌ها را قابل انطباق بر پيامبر اسلام(ص) مي‌دانند:

1. تورات و بشارت به حضرت محمد (ص)

درتورات موجود خطاب به حضرت موسي(ع) آمده است: انبياي را از براي ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هر كسي از او که سخنان مرا، به اسم من مي‌گويد، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.

برخي از دانشمندان مسلمان معتقدند: فراز‌هاي اين عبارت تورات، تنها به حضرت محمد تطبيق مي‌کند. مانند:

1. "كلام خود را به دهان او مي‌گذارم" و "سخنان مرا كه او به اسم من مي‌گويد" مصداق اين عبارت قرآن است كه عين كلام خدا و به نام خدا به وسيله پيامبر تلاوت شده است؛

2. " انبياي را از براي ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد " با توجه به آن‌كه موسي از نسل حضرت اسحاق است، مقصود از اين عبارت " از ميان برادران ايشان " پيامبر اسلام است که از نسل حضرت اسماعيل، برادر حضرت اسحاق است. همچنين عبارت " مثل تو " بر پيامبر اسلام تطبيق دارد؛ زيرا حضرت در بسياري از جهات مانند تولد و مرگ طبيعي همانند حضرت موسي است؛ ولي حضرت عيسي با حضرت موسي وجوه تفاوت بسيار و جهات شباهت اندك دارد.

دانشمندان يهودي معتقدند كه مقصود از برادران حضرت موسي، بني اسرائيل هستند و مسيحيان كه مصداق اين بشارت را حضرت عيسي مي‌دانند؛ در هر صورت اين مورد به تنهايي صراحتي در مورد پيامبر اسلام (ص) ندارد.

2. انجيل و بشارت به حضرت محمد (ص)

به راهنمايي قرآن كريم و تصريح آن، معتقديم يقيناً عيسي عليه السلام به اسم پيامبر اسلام بشارت داده است؛ لكن اين بشارت مي‌تواند شفاهي باشد، و چون تمام سخنان عيسي در انجيل‌هاي موجود نيامده است، يافت نشدن اين بشارت در اين كتاب‌ها دور از انتظار نيست؛ چنان‌كه قرآن كريم اشارت فرمود، بشارت به اوصاف حضرت در انجيل آمده است. و از اين انجيل‌هاي موجود نيز استفاده مي‌شود كه مردم پس منتظر پيامبر بزرگواري غير از عيسي عليه السلام بوده‌اند. اين مطلب در چند فقره انجيل‌هاي موجود قابل پي‌گيري است:

1. انجيل يوحنا درباره گفت‌وگوي كاهنان با يحيي عليه السلام آورده است:

و اين است شهادت يحيى در وقتى كه يهوديان از اورشليم، كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو كيستى كه معترف شد و انكار ننمود؛ بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم. آن‌گاه از او سؤال كردند پس چه، آيا تو الياس هستى؟ گفت: نيستم. آيا تو آن نبى هستى؟ جواب داد كه نى" ... او آن است كه بعد از من مي‌آيد...من لايق نيستم بند نعلينش را باز كنم.

وقتي حضرت يحيي(ع) به پيامبرى برانگيخته شد و خود را پيامبر خدا معرفي كرد، كاهنان و برگزيدگاني از يهودِ اورشليم براي شناخت دقيق وي نزدش رفته، نخست از او پرسيدند: آيا تو مسيح هستى؟ جواب منفى داد. سپس پرسيدند: آيا تو الياس هستى؟ يحيي عليه السلام گفت: نيستم. آن‌گاه از او سؤال كردند: آيا تو "آن نبى" هستى؟ باز حضرت جواب منفى داد. برخي را مفسران معقتدند مراد كاهنان از "آن نبي" پيامبري بود كه موسي(ع) در سفر تثنيه، باب 18 _ كه ذكرش گذشت_ به او بشارت داده بود.

در مورد اين عبارت نيز مسيحيان معتقدند که ممکن است مقصود از "آن نبي" حضرت عيسي يا پيامبر ديگري باشد؛ ولي احتمال اين‌که مراد حضرت عيسي باشد ترجيح دارد؛ ولي دانشمندان مسلمان بر اين باورند که آن پيامبر موعود، غير از عيسي بوده است و آن تنها بر پيامبر اسلام(ص) منطبق است، به دو دليل زير:

اول: اين عبارتِ انجيل تصريح دارد که كاهنان پرسش‌كننده از يحيي عليه السلام، عيسي (ع) را غير از آن پيامبر موعود و مورد انتظار مى‏دانسته‏اند؛ چون وقتي از يحيى عليه السلام پرسيدند كه آيا تو مسيح هستى و وي جواب منفى داد، باز از او مى‏پرسند كه آيا تو آن نبى هستى؟ پاسخ داد: من او نسيتم. و اين يعني تأييد باور كاهنان به غيرت بين عيسي عليه السلام و آن پيامبر موعود توسط يحيي عليه السلام پيامبر خدا. اگر در واقع عيسي همان نبى بود، مي‌بايست، حضرت يحيى خطاي آنان را تصحيح مي‌كرد و پاسخ مي‌داد كه عيسي و آن پيامبر، هر دو يك نفرند، نه اين‏كه پاسخ مي داد كه من آن هم نيستم؛

دوم: با توجه به اين‌كه يحيي عليه السلام با عيسي عليه السلام هم عصر بود، و عيسي كمي بعد از وي به پيامبر برانگيخته شد، اگر عيسي(ع) آن پيامبر موعود با چنين ويژگي ها بود - كه يحيي عليه السلام خود را لايق بستن بند نعلين او نمي‌دانستند- بديهي است كه مي‌بايست يحيي(ع) دنباله‌رو عيسي عليه السلام مي‌شد، حال آن‌كه چنين نكرد و خود جداگانه به هدايت مردم پرداخت.

2. در مورد رفتار مردم هنگام شنيدن موعظه حضرت عيسي(ع) آمده است:

آن‌گاه بسياري از آن گروه چون اين كلام را شنيدند، گفتند: در حقيقت، اين شخص همان نبي است و بعضي گفتند: او مسيح است.

از اين عبارت استفاده مي‌شود، مردم پيامبري غير از حضرت عيسي(ع) را انتظار مي‌كشيدند؛

3. هنگامي كه حضرت عيسي(ع) پنج هزار نفر را كه به استقبال او رفته بودند با پنج قرص نان وپنج عدد ماهي سير كرد، مردم با ديدن اين معجزه از ايشان، تصور كردند او همان پيامبر موعود است:

چون مردمان اين معجزه كه از عيسي صادر شده بود ديدند، گفتند: "اين البته همان نبي است كه بايد در جهان بيايد و اما عيسي چون دانست كه مي‌خواهند بيايند و او را به زور برده، پادشاه سازند باز تنها به كوه برآمد"

از اين‌كه حضرت عيسي (ع) درخواست مردم را نپذيرفت، استفاده مي‌شود ايشان همان پيامبر موعود نبوده است. و با اين رفتار خواست به مردم بفهماند كه بايد در انتظار پيامبر ديگري باشند.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در كتاب تورات، سفر تثنيه، باب 18 - 19 عباراتي وجود دارد كه هرچند صريح نيست، مي‌توان آن‌ها را بشارت بر آمدن پيامبر (ص) دانست و بر آن تطبيق كرد؛

2. با توجه به سخنان قرآن كريم، يقيناً عيسي (ع) به اسم پيامبر اسلام (ص) بشارت داده است؛ اما اين بشارت مي‌تواند شفاهي باشد، پس نيافتن آن در انجيل‌هاي موجود دور از انتظار نيست؛

3. از چند فقره انجيل‌هاي موجود استفاده مي‌شود كه مردم منتظر پيامبر بزرگواري غير از عيسي (ع) بوده‌اند كه به پيامبر اسلام تطبيق مي‌شود.

 اسحاق : فرزند ابراهيم خليل الرحمان و كوچك‌ترين دو فرزند او بود كه حضرت ابراهيم او را در سرزمين فلسطين به جاي نهاد و فرزند بزرگ‌تر را كه اسماعيل بود، به مكه برد؛ ازاين‌رو اسحاق، جد اعلاي بني اسرائيل؛ و اسماعيل، جد اعلاي عرب گرديد. مادرش ساره نام داشت. وي با ربقاء، دختر بتوثيل ازدواج كرد و از او دو فرزند به نام يعقوب و عيص آورد. از امام صادق (ع) روايت است كه وي صد و هشتاد سال عمر كرد. نام اين پيغمبر، هفده بار در قرآن كريم آمده و ولادتش به نحو معجزه بيان شده كه مادرش در آن هنگام، روزگار پيري را مي‌گذرانيده است. در تورات كنوني اسحاق (ع) همان فرزند ذبيح اسماعيل ذكر شده - چنان‌كه در بعضي منابع اهل سنت نيز آمده است - ولي در مآخذ شيعه، اسماعيل (ع) را ذبيح خوانده‌اند.

اسماعيل : فرزند بزرگ‌تر ابراهيم خليل (ع) كه از هاجر، كنيز ساره و همسر ابراهيم (ع) در روزگار پيري حضرت ابراهيم (ع) (بنا به نقل ابن عباس 99 سالگي و ابن مسعود 117 سالگي) در فلسطين به دنيا آمد. پس از چندي ابراهيم او را با مادرش به امر خداوند به سرزمين مكه برد و در آن‌جا سكونت داد. به بركت اسماعيل (ع) آب زمزم پديد آمد و پس از آن قبيله جرهم در آن‌جا سكنا گزيدند. اسماعيل (ع) چهار ساله بود كه امر قرباني از طرف خدا به ابراهيم رسيد و چون پدر و پسر تسليم امر قرباني شدند، خداوند نيت آن‌ها را پذيرفت و گوسفندي را توسط جبرئيل به فداي اسماعيل فرستاد. خداوند او را به پيغمبري عمالقه يمن و جرهم و... مبعوث كرد و پنجاه سال آنان را به دين ابراهيم خواند و آنان ايمان آوردند. وي در صد و سي سالگي در گذشت و در كنار مادرش در حجر به خاك سپرده شد. بعضي مي‌گويند وي پيش از ابراهيم (ع) وفات كرده است.

يحيي : يحيي بن زكريا، از پيامبران بني اسرائيل است كه چون پدرش حضرت زكريا به سن پيري رسيد و تا آن روز داراي فرزند نبوده و بيم داشت كه ودايع نبوت به دست نااهلان از خويشان برسد، از خدا خواست فرزندي به وي دهد و خداوند يحيي را به وي داد و يحيي در كودكي (و به نقل ابن عباس در سن سه سالگي) به مقام نبوت دست يافت و در پنج سالگي در جمع بني اسرائيل موعظه مي‌كرد. نام اين پيامبر پنج بار در قرآن آمده است. قرآن وي را "سيداً و حصوراً" خوانده كه "حصور" به معناي خودداري از ازدواج يا به معناي پارساست و نيز او را به شرف "آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً وَ حَنانَاً مِنْ لَدُنّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيّاً" مشرف فرموده. در روايات متعدد آمده كه وي را به خواست زني بدكار و به دست فردي زنازاده سربريدند و به شهادت رسانيدند. يحيي از خوف خدا بسيار مي‌گريست؛ چنان‌كه از گريه‌كنندگان تاريخ به‌شمار مي‌آمد.

اورشليم : سرزمين قدس را گويند و در نظر يهوديان، مسيحيان و مسلمانان، مقدس و مورد احترام است. هيكلِ (بناء و ساختمان) سليمان در اين شهر بوده و كنيسه قبر مقدس (القيامة) كه مسيحيان معتقدند مسيح در آن‌جا به دار آويخته و دفن شده، در اين شهر است. كنيسه مريم و كنيسه جسمانيه، از ديگر اماكن مقدسه مسيحيان نيز، آن‌جاست. مسجد الاقصي نيز در اين شهر واقع شده است كه مسلمانان معتقدند پيغمبر در معراج خود در آن سير داده شد. اين مسجد در نظر مسلمانان، نخستين قبله به شمار مي‌رود. از زماني كه اين شهر را ملتي از كنعانيان به‌وجود آوردند و آن را اورشليم ناميدند، همواره مركز عبادت و مورد تجليل و احترام بوده است. هم اكنون اين شهر در اشغال رژيم غاصب اسرائيل است.

كاهن: نامي است كه اعراب بت‌پرست به غيب‌گو يا فال‌بين مي‌داده‌اند. چنان تصور مي‌كردند كه هر كاهن، جن يا شيطان مخصوص به خود دارد كه از او الهام مي‌گيرد. و اين جن را تابع يا صاحب يا ولي يا مولاي او مي‌ناميدند. كاهنان در زمان جاهليت مقام مهمي داشتند و در همة‌ امور خانوادگي و قبيله‌اي، داوري آنها بي‌چون و چرا پذيرفته مي‌شد با ظهور اسلام، خرافات گوناگون جاهليت و از جمله كاهني از ميان رفت. همچنين كاهن در معاني ديگر و در بعضي از اديان به شخصي كه واسطه‌ي ميان خدا، و انسان است گفته مي‌شود. در اين اديان كاهن چنان تقربي نزد خدا دارد كه مي‌توان اراده‌ي او را براي بشر آشكار سازد و وسيله‌ي تقديم عبادت‌ها و قرباني‌هاي انسان باشد. كاهن بدين معنا را در زبان عبري كوهِن مي‌خوانند و نبايد آن را با كاهن مصطلح اعراب ب‌پرستي خلط كرد. در اديان قديم، كاهن مأمور انجام مراسم ديني معبدي بود كه در آن خدمت مي‌كرد و قرباني‌ها را او انجام مي‌داد

مسيح : لقب حضرت عيسي (ع) به آن جهت كه متبرك آفريده شد و كلمه‌اي است عبري از (ماشياخ) به معناي منجي و نجات‌دهنده و آمدنش به ملت يهود وعده داده شده بود و به عقيده عيسويان وي حضرت عيسي است. در لغت، به معناي روغن ماليده شده و كسي كه بسيار سير و سفر مي‌كند. موافق كتب عهد عتيق، هر پادشاه يهود، مسيح بود؛ يعني وقت نشستن بر تخت به دست پيغمبر بزرگ زمان خود روغن مالي مي‌شده. انبياي بني‌اسرائيل پيشگويي كرده بودند كه مسيح (پادشاه) بزرگي از يهود بر خواهد خاست كه باعث نجات ايشان خواهد شد. ايشان حضرت عيسي را براي اين قبول نكردند كه شاه نبود و به دست پيغمبر يا كاهني روغن مالي نشده بود و فلسطين را هم از دست رومي‌ها آزاد نكرد.

الياس : از پيامبران مرسل كه در قرآن كريم، دو بار از او ياد شده است (انعام، 85 و صافات، 123- 129. در مجمع البيان آمده كه وي از پيامبران بني اسرائيل و از فرزندان هارون بن عمران بوده و نيز گفته شده كه عموزاده اليسع بوده است. برخي احتمال داده‌اند كه وي همان ادريس پيغمبر، جد حضرت نوح مي‌باشد. از آيات قرآن استفاده مي‌شود كه اين پيغمبر بر قومي بت‌پرست مبعوث شد و قومش بت بعل را مي‌پرستيده‌اند بعضي احتمال داده‌اند كه بر اهل بعل بك مبعوث شده باشد. به قولي خداوند الياس را به آسمان برد و او را خوي ملكوتي بخشيد و لذت آب و غذا را از او برداشت. در برخي روايات آمده كه وي زنده است و خداوند او را بر درياها گماشته؛ چنان‌كه خضر را به صحراها و بيابان‌ها گماشته. از حضرت رسول (ص) روايت شده كه حضرت خضر و الياس هر ساله در موسم حج يكديگر را ملاقات مي‌كنند.

نعلين : تثنيه نعل است به معناي جفت كفش.

 

قران شناسی7

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. اهميت بحث از مصونيت قرآن، معناي تحريف و انواع آن؛ 2. شواهد تاريخي و روايي عدم تحريف قرآن؛ 3. توضيح آيات قرآني دال بر عدم تحريف قرآن؛‌ 4. شناسايي ادله تحريف قرآن و پاسخ به آن‌ها.

در درس ششم برخي ادله از سوي خدا بودن قرآن را بيان كرديم و آياتي را مورد بررسي قرار داديم كه به نحوي نزول قرآن را از سوي پيامبران پيشين بشارت مي‌دادند. اكنون تحريف‌ناپذيري قرآن و ادله آن را بحث مي‌كنيم.

مصطفي را وعده كرد الطاف حق              گر بميري تو نميرد اين سبق

من كتاب و معجزت را حافظم                  بيش و كم كن را ز قرآن مانعم

كس نتاند بيش و كم كردن درو                 تو به از من حافظي ديگر مجو )مولوی)

1. اهميت بحث از مصونيت قرآن

 تحريف‌ناپذيري قرآن، يکي ازمباحث زيربنايي در قرآن‌شناسي است؛ زيرا اولاً، بدون اثبات مصونيت قرآن از تحريف (كاستي، افزايش، تغيير و تبديل مؤثر در معناي آيات)، هرگونه استناد به همه يا بخشي از آيات قرآن مورد ترديد قرار مي‌گيرد؛ چراکه اين احتمال وجود دارد که آيات مورد استناد، تحريف شده و مقصود خداوند به ما نرسيده است؛ ثانياً، اعتبار روايات پيامبر و امامان معصوم نيز - به‌ويژه در مقام تعارض روايات با يكديگر - به قرآن متكي است و اگر در قرآن تحريفي رخ داده باشد، اعتبار روايات نيز خدشه دار مي‌شود.

2. مفهوم تحريف و انواع آن

أ. مفهوم تحريف

تحريف از ريشه "حرف" (به معناي لبه، كناره و مرز يك چيز) در لغت، به معناي مايل كردن و منحرف كردن و دگرگون ساختن است، و تحريف سخن، به معناي ايجاد نوعي دگرگوني و انحراف در آن است.

ب. انواع تحريف

تحريف قرآن به دو گونه معنوي و لفظي مي تواند مطرح شود:

1. تحريف معنوي

مراد از تحريف معنوي، برداشت انحرافي از معناي قرآن و يا تفسير و توجيه آن، برخلاف مقصود خداوند است که قطعاً اين نوع تحريف نسبت به قرآن صورت گرفته است. حضرت علي(ع) در نهج البلاغه از وقوع چنين تحريفي در زمان خويش، به خدا شكوه مي‌برد و از وقوع آن در آينده نيز خبر مي‌دهد.

قرآن نيز از وقوع اين نوع تحريف در كتاب هاي آسماني پيشين در آياتي ياد كرده است؛ مانند:

"يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ؛ كلمات الاهي را از جايگاه هايش منحرف مي‌سازند". (نساء، 46)

2. تحريف لفظي

تحريف لفظي به معناي ايجاد هر نوع تغيير لفظي در سخن است. تغيير لفظي در مورد قرآن كريم نسبت به آنچه از طرف خدا نازل شده، به چند صورت زير قابل تصور است. برخي اقسام كه در قرآن كريم واقع شده و هيچ تغيير معنايي در قرآن كريم ايجاد نمي‌كند؛ ولي آن قسم كه موجب تغيير معناي قرآن شود، قطعاً در قرآن رخ نداده و غير جايز است:

1. تـحريف به جابجايي آيات و سور بر خلاف نزول آن‌ها؛ يعني آيه يا سوره برخلاف ترتيب نزول، در قرآن ثبت شود. اين مسئله در آيات، بسيار كم و به دست پيامبر اكرم (ص) با فرمان خداوند بوده است، ولي سوره ها معمولا به ترتيب نزول ثبت نشده‌اند؛

2. تـحـريف در قرائت؛ يعني كلمه‌اي برخلاف قرائت واقعي قرآن قرائت شود. اين امر نيز در مورد قرآن کريم رخ داده است و وجود قرائت‌هاي متعدد در جامعه اسلام، شاهد بر آن است. البته - چناچه امام باقر و امام صادق (ع) فرموده‌اند - قرآن يكي است و از نزد خداي يكتا نازل شده است؛

3. تـحـريـف به زياده؛ يعني افزودن كلمه يا جمله‌اي به قرآن. به قرآن نازل شده بر پيامبر اكرم(ص) از زمان نزول تاكنون، مطلبي افزوده نشده است؛ بلكه همواره بين مسلمانان نوشته و حفظ مي‌شده و با تواترِ قطعي بي نظيري، نسل به نسل قرائت شده تا به دست ما رسيده است. اين مسئله از مسلّمات تاريخ و مورد اتفاق و قبول مسلمانان، بلكه اکثر دانشمندان غير مسلمان است. كـسـي ادعا نكرده است كه بر قرآن نازل بر پيامبر اكرم(ص) چيزي افزوده شده باشد، جز عجارده كه حكايت شده، آن‌ها سوره يوسف را يك داستان عشقي پنداشته‌اند كه نمي‌تواند وحي الاهي باشد و آن افزوده شده به قرآن مي‌شمردند؛

4. دگرگوني اعراب کلمات يا الفاظ آيات و كاستي برخي آيات، كلمات و حروف قرآن. اين‌گونه تغيير و تحريف مورد اختلاف و محل نزاع است. انديشمندان مسلمان قرآن را سالم از اين گونه تحريف مي دانند. براي اثبات مصونيت قرآن از تحريف، شواهد تاريخي، دلايل عقلي و مستندات روايي و قرآني متعددي ذكر شده كه به لحاظ قرآني بودن مباحث كتاب، مستندات و دلايل قرآني عدم تحريف محور اصلي قرار مي‌گيرد. پيش از آن به‌اختصار شواهد تاريخي و روايات مربوط به مصونيت را يادآور مي‌شويم:

شواهد تاريخي

در مورد شواهد تاريخي عدم تحريف، اموري از اين قبيل مطرح است:

أ. حافظه شگفت‌انگيز عرب معاصر با قرآن و علاقه زايدالوصف آنان به قرآن به دليل فصاحت و بلاغت و آهنگ معجزه آساي آن؛

ب. انس فراوان مسلمانان با قرآن و حفظ و تلاوت آن؛

ج. تقدس قرآن نزد مسلمانان و حساس بودن آنان نسبت به هر گونه تغيير در آن؛

د. دستورها و توصيه‌هاي ويژه پيامبر گرامي(ص) در مورد تلاوت، كتابت، حفظ و جمع‌آوري قرآن و اهتمام مسلمانان به اين دستورات؛

هـ . مطرح نشدن تحريف قرآن در ضمن انتقاداتي كه به زمامداران پس از رسول خدا شده است.

دليل روايي مصونيت قرآن

برخي از رواياتي كه براي اثبات مصونيت قرآن از تحريف، به آن‌ها استدلال شده است؛ مانند:

أ. حديث معتبر و متواتر ثقلين که چنگ زدن به قرآن را مايه دوري از گمراهي معرفي مي‌کند؛ اگر قرآن تحريف شده بود، نه تنها مانع گمراهي نمي شد، بلكه خود گمراه‌كننده بود. در اين حديث آمده است:

"قرآن و اهل بيت(ع) دو گوهر گران‌سنگي هستند كه مادام كه امّت اسلام به آن دو چنگ زنند، هرگز گمراه نخواهند شد".

ب. روايات فراوان توصيه‌كننده به محور و محك قراردادن قرآن در بازشناسي آرا، تمايلات و جريانات فكري و اجتماعي حق از باطل؛ مانند:

آن‌گاه كه فتنه‌ها [جريانات فكري و اجتماعي منحرف] چونان پاره هاي شب تيره بر شما مشتبه شدند، بر شما باد به قرآن؛

ج. روايات تأكيدكننده به محك زدن روايات با قرآن و كنارگذاردن روايات مخالف قرآن؛ مانند:

"فما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف كتاب الله فدعوه؛ پس روايتي را كه با كتاب خدا موافق است، انتخاب كنيد [و آن را مبناي فكر و عمل خويش قرار دهيد] و روايتي را كه با كتاب خدا مخالفت دارد، واگذاريد".

 

واژه‌هاي مهم

واژه‌هاي مهم

عجارده: فرقه‌اي از خوارج، اصحاب عبدالرحمن بن عجردند كه در اعتقادات با نجدات يكسانند، جز اين‌كه اينان مي‌گفتند: كودك از هر تكليفي مبراست تا آن‌كه پس از بلوغ اسلام آورد، و واجب است پس از بلوغ او را به اسلام دعوت كنند. نيز مي‌گويند: كودكان مشركان در آتش جهنم خواهند بود. عجارده به ده فرقه منشعب شده‌اند؛ ميمونيّه، حمزيه، شعبيه، حازميه، اطرافيه، خليفه، معلوميّه، مجهوليّه، صلتيه و ثعالبه.

در اين قسمت به مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در اهميت بحث از مصونيت قرآن همين بس كه هرگونه استناد به قرآن با احتمال تحريف آن، مورد ترديد قرار مي‌گيرد. به علاوه، اعتبار روايات - به‌ويژه در حال تعارض با يكديگر به قرآن تكيه دارد و اگر در قرآن تحريفي رخ دهد، اعتبار روايات نيز خدشه‌دار مي‌شود؛

2. تحريف، از ريشه "حرف" به معناي لبه و مرز يك چيز است. تحريف سخن؛ يعني ايجاد نوعي دگرگوني و انحراف در آن؛

3. تحريف در قرآن، دوگونه است: تحريف معنوي؛ يعني برداشت انحرافي از معناي قرآن يا تفسير آن بر خلاف مقصود خداوند كه قطعا رخ داده است؛ تحريف لفظي به معناي ايجاد هر نوع تغيير لفظي كه خود چند قسم است:

- جابجايي آيات و سوره‌ها بر خلاف نزول آن‌ها، اين كار در آيات بسيار كمي به دست پيامبر (ص) و با فرمان خداوند انجام شده ولي سوره‌ها معمولاً به ترتيب نزول ثبت نشده‌اند؛

- تحريف در قرائت كه رخ داده است؛ - تحريف به زياده كه هيچ‌كس جز فرقه عجارده چنين ادعايي نكرده است؛

- دگرگوني اعراب كلمات و كاستي برخي آيات، كلمات و حروف قرآن كه مورد اختلاف دانشمندان است؛

4. حافظه بسيار قوي عرب معاصر با قرآن و علاقه آن‌ها به قرآن، انس مسلمانان با قرآن، حساسيت مسلمانان نسبت به هرگونه تغيير در قرآن، دستورهاي پيامبر (ص) درباره حفظ قرآن و عدم انتقاد به زمامداران پس از پيامبر (ص) از جهت تحريف قرآن، شواهد تاريخي عدم تحريف قرآن هستند؛

5. حديث متواتر ثقلين، روايات توصيه‌كننده به محور قرار دادن قرآن در تشخيص حق و باطل و روايات دال بر كنار گذاشتن حديث مخالف قرآن، برخي رواياتي است كه در تحريف‌ناپذيري قرآن به آن‌ها استدلال شده است.

در قسمت پيشين معناي تحريف، انواع آن و شواهد تاريخي و روايي مصونيت قرآن از تحريف را بررسي كرديم. اكنون به ادله قرآني مصونيت قرآن از تحريف مي‌پردازيم.

آيات تحدّي

چنان كه گذشت، آيات تحدّي دلالت دارد كه همانند هيچ يك از سُوَر قرآن نمي توان آورد و لازمه عدم امکان آوردن مثل يک سوره، نفي اکثر انواع و شقوق تحريف قرآن است؛ بيان مطلب:

1. نفي تحريف به زياده ( يک سوره کامل) با آيات تحدّي: اگر سوره‌اي به قرآن کريم اضافه شده باشد، بايد بتوان مانند آن، سوره‌اي فراهم آورد؛ چون آن يك سوره، سخن خدا نيست که نتوان مثل آن را آورد، حال آن‌که واقعاٌ مانند هيچ يك از سُوَر قرآن را نمي‌توان آورد؛ پس در بين سوره‌هاي قرآن موجود، سوره‌اي ساخته فكر بشر وجود ندارد؛

2. نفي تحريف به زياده کمتر از يک سوره: آيات تحدّي اين نوع تحريف را هم نفي مي‌كند که قسمتي از يك سوره حذف شده و به جاي آن، سخني بشري افزوده شد باشد؛ زيرا بر فرض که چنين باشد، بايد بتوان مانند چنين سوره‌اي را آورد؛ به دليل آن كه امکان آوردن همانند آن بخش افزوده شده و ساخته فكر انسان وجود دارد. بخش ديگر آن نيز كه كمتر از يك سوره است، دليلي بر عدم امكان همانند آوري آن در دست نيست؛ چون مقتضاي آيات تحدّي آن است كه همانند يك سوره قرآن را نمي‌توان آورد؛ اما مي‌بينم که امکان آوردن همانند هيچ يک از سور قرآن موجود نيست؛ پس چنان سوره تحريف شده‌اي در قرآن وجود ندارد؛

3. نفي تحريف به تغيير و تبديل مخل اعجاز: اگر تحريف ادعا شده در زمينه تغيير و تبديل آيات در حدي باشد كه در عين حفظ تعداد آيات در سُوَر و كم و زياد نشدن آن‌ها، نظم ظاهر يا محتوايي قرآن نازل شده به‌گونه‌اي تغيير دهد كه تفاوت نظم موجود با نظم اعجازآميز براي اهل فن روشن باشد، چنين تحريفي را نيز آيات تحدي نفي مي‌كند؛ زيرا در اين صورت، نظم اعجازآميزي كه از سوي خداوند نازل شده بود و امكان آوردن مانندش نبود، به هم خورده و نظمي فروتر از حد اعجاز پديد آمده است و بايد بتوان مثل آن را آورد؛ ولي اگر تغييري باشد كه چنين اختلال نظمي را به وجود نياورد، آيات تحدي آن را نفي نمي‌كند.

نکته

آيات تحدّي از اثبات عدم تحريف قرآن به صورت حذف يك سوره كامل قرآن، ناتوان است؛ زيرا در صورتي كه چنين تحريفي رخ داده باشد، باز هم مفاد آيات تحدّي كه مي‌فرمايد همانند سور موجود قرآن نمي‌توان سوره‌اي آورد، درست است.

ب. آيات بيانگر اوصاف عام مربوط به تمام قرآن

در اين دليل، مصونيت قرآن با تكيه بر چند مقدمه به اثبات مي‌رسد:

أ. ظهور و ادعاي نبوت از سويي و آوردن كتابي به نام قرآن و تحدي كردن به آن از سوي پيامبر اسلام، از مسلّمات تاريخ است؛

ب. از مسلّمات تاريخ است كه قرآنِ رايجِ كنوني، في‌الجمله همان قرآن ارائه شده از سوي پيامبر اسلام(ص) است و همواره اين قرآن در ميان مسلمانان رواج داشته است؛

ج. با بررسي قرآن كنوني مشاهده مي‌كنيم كه قرآن، خود را به اوصاف عامي كه مربوط به همه آيات آن مي‌شود، توصيف و به آن‌ها تحدي مي‌كند؛ مانند فصاحت و بلاغت، عدم اختلاف، در بر نداشتن هيچ مطلب نادرست و ذكر، نور و هدايت بودن؛

د. دقت در آيات قرآن كنوني اين نكته را روشن مي‌سازد كه همه بخش‌هاي آن از اين اوصاف عام برخوردار است.

نتيجه: با توجه به مقدمات يادشده، اگر در قرآن تحريفي مؤثر در معناي آن رخ داده بود، اين صفات نمي‌بايست دست‌كم بر برخي از آيات آن منطبق مي‌شد؛ ولي چنان كه گذشت، بررسي قرآن، انطباق دقيق اين اوصاف به بهترين وجه بر همه آيات قرآن را نشان مي‌دهد؛ بنابر اين اگر تحريفي در قرآن روي داده باشد، بايد در اموري كه در اين اوصاف مؤثر نيست (مانند حذف آيه‌اي مكرر يا اختلاف در اعراب يا نقطه‌هاي برخي كلمات) رخ داده باشد.

اين استدلال، افزايش، كاهش و تغييراتي را نفي مي‌كند كه اوصاف يادشده (هدايت، ذكر، حق و ...) را دگرگون سازد؛ امّا اگر پاره اي از تغييرات جزئي فرض شود كه هيچ‌گونه تأثيري در اين اوصاف نداشته باشد، با اين دليل نفي نمي‌شود؛ هم‌چنين اين دليل خود به خود نظري به آينده ندارد و تحريف مفروض در آينده را نفي نمي‌كند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. لازمه آيات تحدي، نفي بعضي از انواع تحريف است كه عبارتند از: تحريف به زياده يك سوره كامل، تحريف به زياده كمتر از يك سوره و تحريف به تغيير و تبديل به اعجاز قرآن ضرر مي‌زند؛

2. آيات تحدي، عدم تحريف قرآن به‌صورت حذف يك سوره كامل را اثبات نمي‌كنند؛ زيرا در صورتي كه چنين تحريفي رخ داده باشد، باز هم مفاد آيات تحدي درست است؛‌

3. از مسلمات تاريخ است كه پيامبر ادعاي نبوت كرده و قرآني آورده كه تحدي كرده است؛ همچنين يقين داريم كه قرآن كنوني في الجمله همان قرآني است كه پيامبر (ص) آورده است و اين قرآن براي خود ويژگي‌هاي عامي را برمي‌شمرد كه مربوط به همه آيات آن مي‌شود و به آن‌ها تحدي نموده است؛ بنابراين اگر در قرآن تحريفي مؤثر در معناي آن رخ داده بود، نبايد اين صفات، دست‌كم بر برخي از آيات آن منطبق مي‌شد؛ در حالي كه بررسي قرآن، انطباق اين اوصاف را به بهترين وجه بر همه آيات قرآن نشان مي‌دهد؛ پس در قرآن تغييري كه هدايت، ذكر، حق، نور و... بودن قرآن را مخدوش كند، روي نداده است.

در قسمت پيشين با آيات تحدّي و ويژگي‌هاي عام قرآن و چگونگي دلالت آن‌ها بر مصونيت قرآن از تحريف آشنا شديم.

اين قسمت به برخي ديگر از ادله قرآني بر مصونيت قرآن مي‌پردازيم.

آيه حفظ

"إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ ما خود، ذكر [قرآن] را فرو فرستاده، خود نگهبانان آن هستيم" (حجر، 9). اين آيه از دو جمله تشكيل شده است:

1. جمله "إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ": اولاً، با توجه به اين‌كه در آيه 6 سوره حجر واژه ذكر صريحاً بر قرآن اطلاق شده است، مقصود از ذكر در اين آيه (آيه نهم) نيز قرآن کريم مي‌باشد؛ پس نظر شبهه تطبيق ذکر بر پيامبر اسلام (ص) درست نيست؛ زيرا الف و لام "الذکر" در آيه نهم ال ذکري است و اين آيه پاسخ نسبت نارواي مطرح شده در آيه ششم (مجنون بودن حضرت محمد و در نتيجه غير الاهي بودن قرآن) است؛ چرا اين جمله آيه شريف از نزول قرآن از سوي خدا با دو تأكيد "انّ و نحن" و به‌كار گرفتن ضمير جمع "نا و نحن" به صورت قطعي و مسلّم خبر مي‌دهد که رد ترديد در الاهي بودن قرآن و بر عظمت كار دلالت دارد، خداوند با اين تأكيد‌ها و ضماير جمع، هم بر نزول قرآن از سوي خدا و عظمت آن تأييد دارد و هم دخالت هر نيروي غير الاهي را نفي و بر مصونيت قرآن در حين نزول و انتساب آن صرفاً به خداوند تأكيد مي‌كند.

2. جمله "وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ" : اين جمله نيز با ادات تأكيد "إنّ" و "لام تأكيد" و وصف جمع از نگهباني قطعي قرآن پس از نزول سخن مي‌گويد. و با بيان مطلب در قالب جمله اسميه هميشگي بودن حفظ قرآن را بيان مي‌کند. نحوه بيان اين جمله نيز رفع ترديد و نيز عظيم بودن موضوع را مي‌رساند و چون مصونيت قرآن پس از نزول را به‌طور مطلق بيان كرده، شامل حفظ قرآن از هرگونه تحريف اعم از زياده و نقيصه مي‌شود؛ زيرا هيچ نوع حفظي مهم‌تر از حفظ از تحريف نيست؛ بنابراين از آن نتايج زير حاصل مي شود:

1. حفظ كل آيات قرآن، به عنوان سخن و پيام الاهي مدّنظر است و تفاوتي بين آيات قرآن در اين جهت نيست؛ پس اختصاص دادن حفظ به مجموعه‌اي خاص از آيات مانند آيات نازل شده تا زمان نزول آيه مورد بررسي (حجر، 9) خلاف ظاهر آيه شريفه است و هيچ دليلي بر آن نيست؛

2. مقصود از حفظ، همان مصون داشتن قرآن است و حمل آن بر علم و آگاهي خدا نسبت به قرآن، برخلاف ظاهر آيه است؛ زيرا هيچ يك از لغت‌شناسان، حفظ را به معناي علم ندانسته‌اند و اراده اين معنا از اين واژه، بدون مصحح و دليل است؛

3. ظاهر آيه، حفظ قرآن از هر جهت است و اختصاص دادن حفظ قرآن به حفظ آن از مغلوب واقع شدنِ محتواي آن در برابر شبهات مخالفان يا منسوخ شدن يا امكان همانند آوري آن، ادعايي بيش نيست؛

4. هدف نزول قرآن، نحوه بيان آيه ذکر و پاسخ بودن آن براي نسبت نارواي مطرح شده در آيه ششم اقتضا دارد كه قرآن نازل شده بر پيامبر(ص) به‌گونه‌اي در ميان مسلمانان مصون بماند كه مسلمانان بتوانند به آن دست يابند تا زمينه فهم، اعتقاد و عمل به آن و هدايت بدان فراهم آيد. روشن است كه اين نحوه از مصونيت، با حفظ يك نسخه در نزد امام معصوم (ع) به ويژه در زمان غيبت به دست نمي‌آيد؛

5. به هم خوردن نظم آيات که خلل در فهم مقصود الاهي و غرض خداوند شود، با آيه ذکر نفي مي شود؛ گرچه اين آيه تغيير در ترتيب سور که فهم يکي بر ديگري متوقف نباشد را نفي نمي‌کند؛ زيرا سوره‌ها کلام‌هاي مستقلي هستند و نظم خاصي بين آن‌ها برقرار نيست که در معناي آن‌ها هم دخيل باشد.

2. آيه عزت

"إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ ... وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَمِيد؛ به‌راستي كساني كه چون ذكر [قرآن] برايشان آمد به آن كافر شدند ... و به‌راستي كه قرآن كتابي شكست‌ناپذير است. باطل به هيچ‌وجه و از هيچ سو به آن رو نمي‌آورد. فرو فرستاده‌اي از سوي خداوند فرزانه و ستوده است". (فصلت، 41 و 42)

مقصود از ذكر و كتاب در اين دو آيه، قرآن مجيد است كه در اين آيه به سه صف زير وصف شده است. دو وصف اوّل، هر يك، دلالت بر عدم تحريف قرآن و صفت سوم به منشأ و راز اين تحريف‌ناپذيري اشاره دارد:

1. "عزيز" از مادّه عزت و واژه عزت از ارض عزاز (زمين سخت) گرفته شده است و به معناي شكست ناپذير و نفوذناپذير است. صفت عزيز، به تنهايي بر مصونيت قرآن از تحريف دلالت دارد؛ زيرا تحريف، نوعي شكست‌پذيري و نفوذپذيري است كه با "عزيزبودن" قرآن سازگاري ندارد؛

2. "لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِل مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ ُ" "باطل" به معناي تباه‌شونده و تباه‌كننده است؛ ازاين‌رو چيزهاي فاسدشونده و مطالب نادرست و امور بي‌ثبات را باطل مي‌نامند. "مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ" در آيه، يا به معناي پيش رو و پشت سر از نظر زماني است و مقصود هنگام نزول آيات و پس از نزول آن است، و يا روي هم رفته به معناي به هيچ‌وجه و از هيچ جهت است و دلالت بر نفي كامل دارد.

از صفت (لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ) نيز عدم تحريف قرآن به‌خوبي استفاده مي‌شود؛ زيرا با توجه به اعجاز و حق بودن قرآن، هرگونه تغييري كه اعجاز و معارف آن را دگرگون سازد، مصداق باطل (تباه‌شونده و تباه‌كننده) است كه راه يافتن آن به قرآن در اين جمله به طور كلي در هر زمان و از هر جهت، منتفي دانسته شده است؛ همچنين اين صفت، هر گونه حذفِ آيات قرآن نازل شده را از قرآن موجود نفي مي‌كند؛ زيرا اگر خداوند اراده كرده كه آن معارف در اختيار بشر قرار گيرد، حذف شدن آن آيات، مصداق بارز روي آوردن باطل به قرآن نازل شده به شمار مي‌آيد.

3. "تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ" اين جمله آيه، علت قابل تحريف و شکست ناپذير بودن قرآن را بيان مي‌کند و آن فرود آمدن قرآن از سوي خداوند فرزانه و ستوده‌اي است كه كارهايش داراي هدف معقول و متناسب است و خود همه كمال ها را دارد.

مقايسه آيه عزت با آيه "حفظ"، تفاوت نحوه بيان و مفاد دو آيه با يكديگر را آشکار مي‌کند. در آيه "حفظ" سخن از نگهباني خداوند از قرآن به ميان آمده بود؛ ولي در اين آيه، نفوذناپذيري خود قرآن مطرح شده است و مفاد اين دو آيه آن مي‌شود كه مصونيت قرآن، هم از درون (به لحاظ نفوذ ناپذيري) و هم از برون (به دليل نگهباني خداوند) تأمين شده است. نگهباني خداوند از قرآن روشن است؛ ولي نفوذ‌ناپذيري كتاب نياز به اندكي توضيح دارد تا روشن شود که چرا قرآن نفوذناپذير است و كدام ويژگي قرآن، آن را از نفوذ آسيب‌رسانان مصون نگه مي‌دارد؟

راز نفوذناپذيري قرآن

با توجه به آنچه در اولين دليل قرآني عدم تحريف (آيات تحدي) گذشت، روشن مي‌شود كه آن ويژگي، اعجاز قرآن است. اعجاز قرآن، راز نفوذ ناپذيري و راه نيافتن باطل به آن است. اعجاز قرآن در" محتواي غني و معارف هماهنگ و سراسر حق آن" و "در نظم خاصي است كه بر مجموعه آيات و جملات يك سوره و مفاد آن‌ها حاكم است"؛ چنان‌كه برجستگي يك غزل برجسته يا يك نثر ادبي ممتاز، نه از مفردات و تركيب هاي آن؛ بلكه از نظم خاصي كه بر مجموعه آنها حاكم است، سرچشمه مي‌گيرد. اگر نظم و محتواي ويژه قرآن فوق توان بشر است، هرگونه دست كاري بشر در اين آيات كه به آن محتوا و نظم آسيب رساند، قرآن را فروتر از حد اعجاز و در نتيجه، قابل همانندآوري خواهد کرد؛ ولي تاريخ و بررسي ويژگي قرآن نشان مي‌دهد كه قرآن معجزه است و همانند آن را نمي‌توان آورد.

شبهه دوْري بودن استدلال به آيات قرآن براي مصونيت آن

ادعا شده است که استدلال به آيات قرآن براي عدم تحريف آن، استدلالي دوْري است؛ زيرا صحت استدلال به اين آيات، متوقف بر آن است كه قرآن و از جمله اين آيه تحريف نشده باشد و عدم تحريف قرآن، متوقف بر استدلال به اين آيه است؛ به عبارت ديگر، ممكن است كسي بگويد: آيات مورد استناد براي عدم تحريف، خود تحريف شده و قرآن واقعي نيست يا احتمال مي‌دهيم چنين باشد؛ بنابراين استدلال به آن‌ها براي نفي تحريف سودمند نيست.

پاسخ

برخي از دانشمندان شيعي و سني در برابر شبهه تسليم شده، و آن را سؤالي بي جواب دانسته‌اند؛اما مي‌توان در پاسخ آن گفت: اولاً، تاكنون هيچ دليلي بر تحريف آيات يادشده ارائه نشده است؛ حتي آن دسته از مدعيان تحريف قرآن كه درصدد گردآوري و استقصاي آيات تحريف شده - به گمان خويش - برآمده‌اند، اين آيات را از آيات تحريف شده به‌شمار نياورده‌اند؛ بنابراين ادعاي تحريف شدن اين آيات به صرف احتمال است، و صرف احتمال تحريف، هيچ متني را از اعتبار نمي‌اندازد و نهايت چيزي كه صرف احتمال تحريف اقتضا دارد، ضرورت بررسي تحريف يا عدم تحريف آن متن است و چنانچه شواهد و شرايط خارجي اقتضا مي‌كرد كه به طور طبيعي اين متن دستخوش تحريف نشود، اگر دليلي بر تحريف به دست نيايد، اعتبار متن تثبيت مي‌شود و در استدلال به آن هيچ خللي رخ نمي دهد و در مورد قرآن و موضوع تحريف، مسئله اين چنين است.

ثانياً، با تكيه بر معجزه بودن همين بخش‌هاي قرآني، مصونيت آيات مذکور را ثابت مي‌شود و به اين ترتيب احتمال تحريف را در اين آيات و فرازهاي مشتمل بر آن برطرف مي‌گردد. با اين توضيح که اعجاز قرآن اقتضا دارد كه همانند هيچ‎يك از بخش‌هاي مستقل آن را نتوانند بياورند. آيات مورد استدلال با مجموعه آيات قبل و پس از آن ـ که با آن مرتبط هستند ـ يك بخش مستقل را تشكيل مي‎دهد كه واحد تحدي قرآن مي‎باشد و غير خدا ـ به حكم تحدي پابرجاي قرآن ـ از آوردن آن عاجز است. با اثبات از سوي خدا بودن اين بخش‌ها، مي‎توان براي اثبات مصونيت كل قرآن به مدلول همين آيات استناد و استدلال نمود.

 

 

        استدلال دوري : دور، يعني توقف دو چيز در وجود به يكديگر، چنان‌كه مثلا (الف) علت (ب) باشد؛ يعني ايجادكننده (ب) باشد و (ب) هم به نوبه خود علت يعني ايجادكننده (الف) باشد. بطلان استدلال دوري روشن است و از آن تقدم شيء‌ بر نفس لازم مي‌آيد؛ مثل اين‌كه در تعريف زوج بگويند عددي است كه فرد نباشد و در تعريف فرد بگويند عددي است كه زوج نباشد. در (حجت) اگر نتيجه را به خود ثابت كنند؛ يعني آن را مقدمه قرار دهند، مصادره به مطلوب ناميده مي‌شود. دور دو قسم دارد: أ. دور مصرّح كه توقف ميان دو امر است به‌نحوي كه هر يك متوقف بر ديگري است، مانند مثال بالا؛ ب. دور مضمر: آن است كه به واسطه امر ثالثي متوقف بر نفس مي‌باشد؛ مثل اين‌كه (الف) متوقف بر (ب) و (ب) متوقف بر (ج) و (ج) متوقف بر (الف) است. و اين قسم نيز محال مي‌باشد.

 

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. آيه نهم سوره حجر، معروف به آيه حفظ، بر نزول قرآن از سوي خدا و عظمت آن تأكيد دارد و دخالت هر نيروي غير الاهي را نفي مي‌كند. همچنين از نگهباني قطعي قرآن پس از نزول و هميشگي بودن حفظ قرآن خبر مي‌دهد؛

2. آيه حفظ بر مطالب ذيل دلالت دارد:

أ‌. همه آيات قرآن بر عنوان سخن و پيام خداوند محفوظ هستند؛

ب‌. مقصود از حفظ، همان مصون بودن قرآن است؛

ج‌. قرآن از هر جهت محفوظ است و اين حفظ به مغلوب واقع شدن محتواي آن در برابر شبهات اختصاص ندارد؛

د‌. هدف نزول قرآن اقتضا دارد كه قرآن به‌گونه‌اي بين مسلمانان مصوب بماند كه بتوانند به آن دست يابند تا زمينه فهم، اعتقاد و عمل به آن فراهم آيد؛ بنابراين اين نحوه از مصونيت با حفظ يك نسخه نزد امام معصوم (ع) به‌ويژه در زمان غيبت حاصل نمي‌شود؛

هـ . آيات چهل و يكم و چهل و دوم سوره فصلت سه وصف براي قرآن ذكر كرده‌اند. دو وصف "عزيز" و "لايأتيه الباطل من بين يديه و من خلفه" بر عدم تحريف قرآن دلالت دارند. و صفت "تنزيل من حكيم حميد" از رار تحريف‌ناپذيري آن خبر مي‌دهد؛

3. آيه "حفظ" نگهباني خداوند از قرآن را بيان مي‌كند و آيه "عزت" نفوذناپذيري خود قرآن را مطرح مي‌كند؛

4. راز نفوذ ناپذيري قرآن و راه نيافتن باطل به آن، اعجاز قرآن است؛

5. شبهه: صحت استدلال به آيات قرآن، متوقف بر عدم تحريف قرآن، از جمله اين آيات است و عدم تحريف قرآن، متوقف بر استدلال به اين آيات است و اين دور است؛

پاسخ: اولا تاكنون هيچ دليلي بر تحريف آيات ياد شده ارائه نشده است و هيچ‌كس ادعاي تحريف اين آيات را نكرده است؛ بنابراين صرف احتمال تحريف اين آيات، آن‌ها را از اعتبار نمي‌اندازد و اگر پس از بررسي، دليلي بر تحريف اين آيات به دست نيامد، اعتبار آن‌ها تثبيت مي‌شود و استدلال به آن‌ها درست است؛ ثانياً اعجاز قرآن اقتضا دارد كه همانند هيچ‌يك از بخش‌ها مستقل آن را نتوان آورد. آيات مورد استدلال با مجموعه آيات قبل و پس از آن يك واحد تحدي‌اند كه غير خدا از آوردن آن ناتوان است. با اثبات از سوي خدا بودن اين بخش‌ها، مي‌توان براي اثبات مصونيت كل قرآن به مدلول همين آيات استدلال كرد.

در قسمت پيشين به بررسي وتبيين آيات دال بر مصونيت قرآن از تحريف پرداختيم. اكنون ادله قائلان به تحريف قرآن را نقد مي‌كنيم.

معتقدان به تحريف قرآن براي اثبات مدعاي خود به برخي از آيات و روايات استدلال كرده‌اند كه آن‌ها را بررسي مي‌کنيم:

أ. آيات و روايات بيانگر مشابهت امّت اسلام با امّت‌هاي پيشين

ادعا شده است که در برخي آيات به مشابهت امت اسلام با امت‌هاي پيشين اشاره دارد، مانند: "لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَق؛ حتماً شما بر حالتي پس از حالتي سوار مي‌شويد". (انشقاق، 19)

و نيز روايات به اين مسئله اشاره مي‌کنند؛ مانند: "كلُ ما كان في الاُمم السّالفة يكون في هذه الامة مثلُه؛ هر چه در امت هاي گذشته وجود داشته، در اين امت همانند آن تحقق خواهد يافت".

علاوه بر آيات و روايت پيشين و آيات و روايات مشابه آن‌ها مانند آيات "سنت الاهي" دلالت دارند كه امّت اسلام، همانند امّت‌هاي گذشته سير خواهد كرد و جرياناتي كه در آن امّت ها رخ داده، در اين امّت نيز رخ مي‌دهد و چون يكي از جريان‌هاي مهمِ امّت‌هاي گذشته، تحريف كتاب‌هاي آسماني آن‌هاست، پس كتاب آسماني اين امّت نيز تحريف مي‌شود.

نقد و بررسي

اگر از مناقشه در سند روايات يادشده صرف‌نظر شود و دلالت اين آيات و روايات بر همانندي امّت اسلام با امّت‌هاي پيشين در همه امور پذيرفته شود، دراين‌باره چند مطلب قابل توجه است:

اولاً، مقتضاي آن آيات و روايات، صرفاً وقوع تحريف در قرآن در طول تاريخ پس از پيامبر اكرم است؛ ولي به هيچ‌وجه زمان تحقق تحريف را مشخص نمي‌كند و چه بسا تا زمان تحقق آن، ساليان طولاني باقي مانده باشد؛ بنابراين هيچ دلالتي بر تحريف قرآن وجود ندارد؛

ثانياً، طبق صريح آيات و روايات همانندي در همه امور با امت‌هاي گذشته، موارد نقض فراواني دارد؛ مانند: گوساله پرستي، سرگرداني چهل ساله بني اسرائيل در بيابان، مسخ شدن جمعي از بني اسرائيل، جريان گاو بني اسرائيل و مسئله خاتميت پيامبر اسلام و انتفاي عذاب استيصال در مورد امت مسلمان؛ پس اين همانندي عمومي، استثناپذير است و با توجه به دلايل عدم تحريف قرآن، تحريف نشدن قرآن يكي از موارد استثناي اين آيات و روايات است؛

ثالثاً، از نمونه هاي ذكر شده در اين روايات استفاده مي‌شود كه مقصود نوعي مشابهت است؛ نه مشابهت تام و كامل و در اين صورت، در خصوص مسئله تحريف مي‌توان گفت: تحريف معنوي كتاب يا بي‌اعتنايي به آن در مقام فهم و عمل، مورد مشابه با تحريف كتاب‌هاي انبياي گذشته به‌شمار مي‌آيد؛

رابعاً، اگر مقصود از اين روايات، مشابهت كامل و در همه امور باشد، با آيات دال بر نفي تحريف مخالف خواهند بود و بايد توجيه يا كنار زده شوند.

ب. وجود مصحف‌هاي متفاوت با قرآن موجود

روايات از وجود مصحف‌هاي غير از قرآن موجود در نزد صحابه سخن مي‌گويد که با قرآن كنوني تفاوت‌هايي داشته‌اند و برخي از آن‌ها مانند قرآن حضرت علي(ع) و ابن مسعود و ابي بن كعب از ديدگاه شيعه معتبرند؛ به‌ويژه قرآن حضرت علي(ع) كه معيار و محك صحت هر نسخه و قرآن ديگري است و به دستور پيامبر(ص) گردآوري و براي استفاده مردم به خليفه اوّل ارائه شد؛ ولي خليفه از پذيرش آن سر باز زد و برخي از اطرافيانش گفتند كه ما همانند آن قرآن را پيش خود داريم. با توجه به تعدد قرآن‌ها، تفاوت آن‌ها با قرآن موجود و اعتبار برخي از آن‌ها معلوم مي‌شود كه قرآن تحريف شده است.

نقد و بررسي

اولاً، تفاوت قرآن‌هاي يادشده با قرآن موجود، تنها در بيان اموري مانند شأن نزول، ذكر مصداق، تفسير و تأويل قرآن بوده است که ربطي به متن قرآن ندارد. تفاوت قرآن حضرت علي(ع) با قرآن موجود نيز، فقط در دو زمينه بوده است: أ. قرآن آن حضرت طبق ترتيب نزول مرتب شده است؛ ب. افزون بر متن قرآن، شأن نزول‌ها، مصاديق، تفسير و تأويل آيات نيز در آن ثبت شده است. اگر قرآن‌هاي ديگر با قرآن آن حضرت تفاوت هاي اساسي و قابل توجه مي‌داشت، آن حضرت نسبت به آن اعتراض جدّي مي‌فرمود؛ در صورتي كه هيچ اعتراضي در اين خصوص از آن حضرت نقل نشده است.

ثانياً، اگر متن آن قرآن‌ها با قرآن موجود متفاوت باشند، همين تفاوت دليل ديگري بر بي‌اعتباري آن‌هاست؛ زيرا قرآن موجود به صورت متواتر نقل شده و بررسي آن، از سوي خدا بودنش را تأييد مي‌كند؛ ولي در مورد قرآن‌هاي ادعا شده، هيچ دليلي بر اعتبار موارد اختلاف آن‌ها با قرآن موجود در دست نيست؛ بلكه بررسي برخي موارد نقل شده از آن‌ها غير قرآن بودن آن‌ها را تأييد مي‌كند.

ج. روايات بيانگر تحريف قرآن کريم

مدعيان تحريف قرآن کريم گويند روايات فراواني از تحريف قرآن به‌طور كلي سخن گفته است يا در آن‌ها آيات قرآن به‌گونه‌اي ديگر تلاوت شده و نشان تحريف شدن آن آيات در قرآن موجود مشهود است.

نقد و بررسي

بيان و بررسي مفصل اين روايات، با قرآني بودن مباحث كتاب سازگار نيست؛ ازاين‌رو به‌اختصار مي‌گويم که اكثر قريب به اتفاق اين روايات كه ادعاي تواتر آن‌ها شده، معتبر نيستند و مجموع روايات معتبر آن‌ها نزديك به چهل روايت است. برخي از اين مجموعه تكراري است. برخي از آن‌ها كاملاً بي‌ارتباط با تحريف است و تعدادي، تغييرات غير مؤثر در معناي آيات را مطرح ساخته است. بسياري از آن‌ها مطالب تفسيري و ذكر مصداق و شأن نزول و نقل به معنا و اقتباس است و در بعضي از آن‌ها نيز تعابيري كلي به كار رفته كه شمول آن‌ها نسبت به تحريف لفظي نيازمند دليل ديگري است و مي‌توان توجيه ديگر از آن داشت؛ مثلاً در روايتي آمده است: "انّ القرآنَ الّذي جاءَ بِه جَبرئيل(ع) الي مُحمّد(ص) سَبعة عَشر ألف آية؛ به راستي، قرآني را كه جبرئيل به سوي پيامبر آورد، هفده هزار آيه بوده است".

اين روايت در كتاب " وافي" بدون واژه "عشر" به اين صورت "سبعة آلاف آية" نقل شده و مفاد آن هفت هزار آيه مي‌شود كه نزديك به شماره آيات قرآن موجود است؛ افزون بر آن، مقصود از اين روايت، مي‌تواند بر متن قرآن همراه توضيح و تفسير آن كه جبرئيل از سوي خدا براي پيامبر(ص) آورده است نيز باشد؛ نظير اين را هم مرحوم صدوق در كتاب اعتقادات خود آورده است كه آنچه از وحي به عنوان غير قرآن نازل شده اگر به وحي قرآني افزوده شود، به هفده هزار آيه مي‌رسد.

 

 

ابن مسعود : ابوعبدالرحمن عبدالله بن مسعود (م 32 ق) از بزرگان اصحاب رسول الله (ص) و از محدثان و مفسران بزرگ و از اميران صدر اسلام است. وي در مكه به دنيا آمد. در آغاز عمر به شباني گوسفنان عقبة بن ابي محيط از سران قريش، كشته شد در جنگ بدر اشتغال داشت. محدثان آورده‌اند كه او بر اثر معجزه‌اي كه از رسول الله (ص) مشاهده كرد، اسلام آورد. از ابن مسعود روايت شده كه وي ششمين نفري بود كه اسلام آورد. عبدالله بلافاصله پس از قبول اسلام به خدمت خانه پيامبر پذيرفته شد. مادرش نيز اسلام آورد و مثل پسر در خانه پيامبر خدمت مي‌كرد. وي در سفر و حضر ملازم رسول الله (ص) بود و چون محرم اسرار پيغمبر بود، او را صاحب السواد خوانده مي‌شد (سواد يعني سخن در گوشي و راز). ابن مسعود در تمام غزوات در ركاب رسول اكرم (ص) حضور داشت. عالمان اهل سنت روايت كرده‌اند كه ابن مسعود در فضل و عقل و زهد بين صحابه ممتاز و در علم قرآن و در ناسخ و منسوخ سرآمد ايشان بود. با اين حال ابن مسعود خود مي‌گفت: علي (ع) از همه صحابه برتر و دانشمندتر است.

ابن ابي كعب : از اصحاب بزرگوار پيغمبر (ص) و از مواليان و مدافعان اميرمؤمنان (ع) بوده. در غزوه بدر شركت داشته و بيعت عقبه را ديده است. وي از كاتبان وحي بود و پيغمبر بين او با سعيدبن زيد بن نفيل برادري قرار داد. وي در شمار طبقه اول قاريان و مفسران قرآن است. در حديث صحيح از امام صادق (ع) آمده كه فرمودند: ما بر قرائت ابي (قرآن را) مي‌خوانيم. او از دوازده نفري است كه خلافت ابوبكر را رد كردند و بر او اعتراض نمودند. از ابي روايت شده كه گفت: عصر روز سقيفه به جمع انصار گذشتيم، پرسيدند: از كجا مي‌آيي، گفتم از نزد اهل بيت رسول خدا. گفتند: در چه حالي آنان را ترك گفت؟ پاسخ دادم: در حالي كه دارند قومي كه هنوز خانه آن‌ها جاي پاي جبرئيل است و منزلگاه رسول خدا (ص) ولي امروز ديگر حكومت از دستشان خارج شده و از ايشان دور گرديده است، پس گريست و حاضران به گريه افتادند.

خليفه اول : ابوبكر بن ابي قحافه، نخستين خليفه از خلفاي راشدين به اعتقاد اهل سنت. نامش عبدالله و نام پدرش عثمان بود. از تفصيل زندگي او پيش از اسلام اطلاع موثقي در دست نيست؛ چون خبر اسراء (معراج) را بي‌چون و چرا پذيرفت، او را صديق گفته‌اند. رواياتي هم هست كه صديق اكبر لقبي است كه پيغمبر (ص) به علي بن ابي طالب عليهم السلام داده بود. او حدود دو سال و چند ماه از پيامبر بزرگ‌تر بود. خانواده‌اش تجارت مي‌كردند و يكي از پسر عموهايش از بزرگان و سرمايه‌دار مكه بود. پدرش نيز تاجر و ثروتمند بود. دخترش (عايشه) يكي از همسران رسول الله (ص) بوده است. پس از وفات پيامبر، سياست‌هاي متضاد و تعصبات و حب و بغض‌هاي كهن عشايري و رقابت‌ مهاجر و انصار مجال بروز يافت و باعث شد بر خلاف نصوص متواتري كه پيامبر بر خلافت حضرت علي (ع) فرموده بود، در سقيفه بني ساعده به پيشنهاد عمر، ابوبكر را به خلافت برگزينند و مسير امامت را از منصب الاهي به مقوله امور عامه دنياييي درآورند.

كتاب وافي: تأليف فاضل و حكيم عارف، فيض كاشاني معروف به ملامحسن فيض. ايشان در زمينه‌هاي مختلفي كتاب نوشته. كتاب وافي كتابي است و كتابي است حديثي كه به زبان عربي شرحي بر احاديث اصول كافي است. اين كتاب شامل مقدمه و چهارده كتاب و خاتمه مي‌باشد. در مقدمه آن نيز سه مقدمه و سه تمهيد بيان شده و در خاتمه نيز اسناد روايات ذكر شده است. بعضي از فهرست‌هاي چهارده گانه آن عبارت است از: 1. العقل و الجهل و التوحيد؛‌ 2. الحجة؛ 3. الايمان و الكفر.

اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. آيات و رواياتي بر مشابهت امت اسلام با امت‌هاي پيشين دلالت دارند. يكي از ويژگي‌هاي امت‌هاي پيشين، تحريف كتاب‌هاي آسماني آن‌هاست؛ پس قرآن نيز تحريف مي‌شود؛

نقد: بر فرض پذيرش سند اين روايات و دلالت اين آيات و روايات بر مشابهت در همه امور، چند نكته قابل توجه است:

اولا، مقتضاي اين آيات و روايات، صرف وقوع تحريف پس از پيامبر (ص) است و زمان تحقق تحريف را مشخص نكرده است؛ پس هيچ دلالتي بر تحريف قرآن ندارند؛

ثانيا، طبق تصريح آيات و روايات، مشابهت در همه امور با امت‌هاي گذشته، استثنائاتي دارد و با توجه به ادله عدم تحريف قرآن، تحريف نشدن قرآن، يكي از اين استثناهاست؛

ثالثا، از اين روايات استفاده مي‌شود كه مقصود، نوعي مشابهت است، نه مشابهت تام و كامل؛ پس مي‌توان گفت تحريف معنوي قرآن مورد مشابه با تحريف كتاب‌هاي انبياي گذشته به‌شمار مي‌آيد؛ رابعا، مشابهت كامل با آيات دال بر نفي تحريف مخالف است و بايد توجيه شده يا كنار زده شود؛

2. از وجود مصحف‌هاي متعدد مانند قرآن علي (ع)، ابن مسعود و ابي بن كعب و تفاوت آن‌ها با قرآن موجود و اعتبار برخي از آن‌ها معلوم مي‌شود كه قرآن تحريف شده است.

نقد: اولا، تفاوت اين مصحف‌ها در شأن نزول، ذكر مصداق، تفسير و تأويل قرآن بوده نه متن آن؛

ثانيا، اگر متن آن قرآن‌ها با قرآن موجود متفاوت باشند، همين تفاوت دليل بر بي‌اعتباري آن‌هاست؛ زيرا قرآن موجود متواتر است و بررسي آن، الاهي بودنش را تأييد مي‌كند، به‌خلاف قرآن‌هاي ادعا شده؛

3. روايات فراواني از تحريف قرآن به‌طور كلي سخن گفته‌اند يا در آن‌ها آيات قرآن به‌گونه‌اي ديگر تلاوت شده كه نشان از تحريف آن آيات در قرآن موجود است.

نقد: مجموع روايات معتبر در اين زمينه تقريبا، به چهل عدد مي‌رسد كه برخي تكراري است،‌ برخي از آن‌ها با تحريف بي‌ارتباط است و تعدادي تغييرات غير مؤثر در معناي آيات را مطرح مي‌سازند. بسياري از آن‌ها مطالب تفسيري، ذكر مصداق و شأن نزول و نقل به معنا و اقتباس است و در بعضي تعبيرهاي كلي به‌كار رفته كه شمول آن‌ها نسبت به تحريف لفظي نياز به دليل ديگري دارد.

قران شناسی8

در اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ادله قائلان به امتناع فهم قرآن و نقد آن‌ها؛ 2. نقد ادله روايي امتناع فهم قرآن؛ 3. ادله امكان فهم همگاني از قرآن؛ 4. نقد ادله عدم جواز فهم قرآن؛ 5. استدلال‌هاي قائلان به جواز فهم قرآن.

در درس گذشته اهميت بحث از مصونيّت قرآن از تحريف، معناي تحريف و اقسام آن را بررسي كرديم. همچنين شواهد تاريخي و روايي و ادله‌ي قرآني مصونيت قرآن از تحريف را بيان كرديم.

در اين درس همگاني بودن و جواز فهم قرآن را بررسي مي‌كنيم.

پس از اثبات الاهي بودن قرآن و مصونيت آن از تحريف، مهم‌ترين مسئله، چگونگي بهره‌مندي از قرآن كريم است. بهره‌مندي از قرآن ‌مراتبي دارد كه اولين مرتبه‌ي آن، فهم و تفسير است. در اين درس اين موضوع را بررسي مي‌کنيم.

موضوع فهم و تفسير قرآن، از ديرباز مورد توجه دانشمندان بوده و ديدگاه‌هاي مختلفي در باره‌ي آن مطرح شده است. از يك منظر كلي اين ديدگاه‌ها را مي‌توان در دو دسته خلاصه كرد: 1. ديدگاه‌هاي قائل به امتناع فهم؛ 2. ديدگاه‌هاي قائل به امكان فهم.

أ. ديدگاه‌هاي قايل به امتناع فهم

برخي از عالمان حديث‌گرا، فهم و تفسير قرآن را ويژه‌ي پيامبر (ص) و جانشينان معصوم او دانسته و هرگونه فهم و تفسير از قرآن را فقط از راه درس‌آموزي از آنان ممكن مي‌دانند. اين گروه براي اثبات مدعاي خود به سه نوع دليل استدلال كرده‌اند.

1. دليل عقلي

قرآن، كلام خدا و پرتويي از تجلي اوست. فهم و تفسير اين كلام بلند، نيازمند توان روحي و علمي بالايي سنخيت با متن است كه در انسان‌هاي عادي وجود ندارد. افراد عادي از فهمِ گفته‌ها و نوشته‌هاي انسان‌هايي چون بوعلي و صدرالمتالهين ناتوانند و نياز به آموزش دارند، چه رسد به فهم كلام خداي تعالي كه اقيانوسي ژرف است. فقط كساني كه سنخيت و تناسبي با قرآن دارند، به فهم آن نايل مي‌شوند و آنان كساني جز پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) نيستند.

نقد

درست است كه قرآن داراي معارفي متعالي است و ژرفاي آن از دسترس انسان‌هاي عادي خارج است؛ اما اين مطلب دليلي بر امتناع مطلق فهم آن نيست؛ زيرا قرآن كريم با وجودِ داشتن معارف بلند و ژرف، معاني قابل فهم انسان‌هاي عادي نيز دارد و از عصر نزول تا به حال همواره در معرض فهم آنان بوده است؛ ولي كتاب‌هاي علمي فقط براي متخصصان نوشته شده و عموم مردم مخاطب آن‌ها نيستند. افزون بر اين، آيات و روايات نيز بر امكان فهم قرآن دلالت دارد كه در جاي خود بيان خواهيم كرد.

2. دلايل قرآني

2-1. انحصار فهم قرآن به معصومان

از جمله دلايلي كه ممكن است بر امتناع فهم مطرح شود، آياتي است كه ظاهر آن‌ها بر اختصاص فهم قرآن به معصومان دلالت دارد؛ مانند آيات 77-79 سوره‌ي واقعه که مي فرمايد:

"إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَّكْنُونٍ لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ؛ راستي كه آن خواندني ارجمندي است كه در نوشتاري پنهان قرار دارد و جز پاك شدگان بدان دست نمي‌يابند".

استدلال به آيه‌ي فوق بر اين مبناست كه: اولاً، از قرآن موجود در دست بشر سخن مي‌گويد؛ ثانياً‌ مقصود از مطهرون، پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) هستند؛‌ ثالثاً مقصود از مس پي‌بردن به مفاد و مراد از آيات است؛ در نتيجه مفاد آيه آن است كه جز معصومان كسي به معاني و معارف قرآن دست نمي‌يابد.

نقد

مبناي مورد توجه در استدلال فوق دليل روشني ندارد؛ زيرا ظاهرآيه آن است كه جمله‌ي "لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ" در مقام توصيف قرآن موجود در لوح محفوظ است و به قرآن تنزل يافته‌ي در دست بشر نظري ندارد؛ چنان كه مقتضاي مفهوم مس، اين است كه مقصود از عدم مس آن عدم امكان علم حضوري غير معصومان به آن است؛ بنابراين فهم و تفسير آيات قرآن در آيه‌ي شريفه مد نظر نيست.

2-2. تعليم قرآن به مردم

چند آيه از قرآن کريم به آموزش كتاب و حكمت توسط پيامبر (ص) تصريح دارد. آياتي از لطف خداوند در فرستادن چنين پيامبري سخن گفته است؛ مانند: "هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ؛ او كسي است كه در ميان درس ناخواندگان فرستاده‌اي از ايشان بر انگيخت كه آيات او را بر آنان مي‌خواند و پاكشان مي‌سازد و كتاب و حكمت بدانان مي‌آموزد". (جمعه، 2)؛

در آيه‌ي 129 بقره از زبان حضرت ابراهيم (ع) اين دعاي اجابت شده را نقل مي‌فرمايد: "رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ؛ پروردگارا در ميانشان فرستاده‌اي از آنان بر انگيز كه آيات تو را بر آنان مي‌خواند و كتاب و حكمت بديشان مي‌آموزد".

نقد

1. گرچه پيامبر (ص) وظيفه دارد مفاهيم قرآن را به مردم بياموزد و مشكلات آن را شرح و تفسير كند، چنان كه در آيه‌ي 44 نحل نيز آمده است.

"وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛ ما ذكر (قرآن) را بر تو فرو فرستاديم تا براي مردم آنچه را به سويشان فرود آمده، روشن سازي".

ولي اين بدان جهت است كه قرآن كريم برخي از مطالب را به اجمال مطرح كرده و بيان تفصيلي آن را به عهده‌ي پيامبر (ص) گزارده است؛ مثلاً فرمانِ به پا داشتن نماز در قرآن آمده، درحالي‌كه به چگونگي و زمان و مكان و اندازه‌ي آن هيچ اشاره‌اي نشده است و اين جزئيات از راهي جز بيان پيامبر (ص) ـ يا جانشينان معصوم ايشان ـ به‌دست نمي‌آيد؛ بنابراين آيات مورد بحث دلالتي بر عدم امكان فهم آيات قرآن ندارد.

افزون بر اين‌كه معلم بودن پيامبر (ص) هيچ تلازمي با عدم امكان فهم قرآن ندارد؛ زيرا معلّم آسان‌كننده‌ي فرايند فهم و يادگيري است و اصل امكان فهم كتاب، پيش‌فرض آن است؛ يعني با فرض قابل فهم بودن كتاب يا نوشته‌اي كه نياز به معلّم هم دارد، معلّمي براي آن در نظر مي‌گيرند؛

2. اگر بپذيريم كه ظاهر آيات مورد بحث بر عدم امكان فهم قرآن پيش از تعليم پيامبر (ص) دلالت دارد، با آيات و رواياتي كه بر امكان فهم دلالت مي‌كند ناسازگار است و چون دلالت آيات و روايات بيانگر امكان فهم قرآن قطعي است و نمي‌توان از ظاهر آن‌ها دست برداشت؛ بايد آيات و روايات را به يكي از گونه‌هاي زير توجيه كرد:

أ: مراد از اين آيات، تعليم همه‌ي قرآن نيست؛ بلكه پيامبر(ص) آيات ويژه‌اي را كه فهم آن از اندازه‌ي درك مردم بيشتر است، تعليم مي‌دهد. شاهد اين جمع، رواياتي است كه آيات قرآن را ـ از جهت مراتب فهم ـ به چند دسته تقسيم مي‌كند، از جمله اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌فرمايند:

".....ثمّ قسّم كلامه ثلاثة اقسام فجعل قسماً يعرفه العالم الجاهل و قسماً لا يعرفه الا من صفا ذهنه و لطف حسّه وصحّ تمييزه ممّن شرح الله صدره للاسلام و قسماً لا يعرفه الا الله وامناؤُه و الراسخون في العلم ؛‌ خداوند سخنش را سه بخش كرده است: بخشي از آن به‌گونه‌اي است كه عالم وجاهل آن را مي‌شناسد و مي‌فهمد، و بخشي از آن را جز كسي كه ذهنش باصفا، حسّش لطيف و تشخيصش صحيح است ـ از كساني كه خدا سينه‌شان را براي اسلام گشوده است ـ نمي‌فهمد، و بخشي ديگر به‌گونه‌اي است كه جز خدا و امانتداران او و راسخان در علم آن را نمي‌دانند".

ب. مراد از اين آيات، تعليم مراتب بالاي فهم قرآن است؛ يعني فهم هر آيه‌اي از قرآن داراي مراتبي است. برخي از اين مراتب را همه مي‌فهمند؛ اما برخي از آن را بايد از پيامبر (ص) ياد بگيرند. شاهد اين جمع، رواياتي است كه تفاوت درجات معناهاي قرآن را مطرح كرده است. امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: "كتاب الله علي اربعة أشياء علي العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقايق فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولياء و الحقايق للانبياء ؛ كتاب خداي عزوجل بر چهار چيز مشتمل است: بر عبارت و اشارت و لطايف و حقايق. عبارت براي عموم (مردم) و اشارت براي خاصان و لطايف براي اوليا و حقايق براي پيامبران".

 

 

اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بهره‌مندي از قرآن مراتبي دارد كه اولين مرتبه آن، فهم و تفسير قرآن است؛

2. به‌طور كلي دانشمندان درباره فهم و تفسير قرآن دو دسته‌اند: قائلان به ممكن نبودن فهم و قائلان به امكان فهم؛

3. معتقدان به امتناع فهم قرآن، به دو نوع دليل استدلال كرده‌اند؛ دليل عقلي و نقلي كه شامل ادله قرآني و روايي مي‌شود؛

4. دليل عقلي بر امتناع فهم قرآن: قرآن، پرتويي از تجلي خداوند است و فهم آن نيازمند توان روحي بالايي است. فقط پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) كه با قرآن سنخيت دارند، به فهم آن نايل مي‌شوند؛

5. قرآن معارف بلندي را دربردارد كه از دسترس انسان‌هاي عادي خارج است؛ امّا معاني قابل فهمي نيز دارد انسان‌هاي عادي مي‌توانند آن‌ها را دريابند؛

6. ادله قرآني قائلان به امتناع فهم قرآن:

أ‌. ظاهر برخي آيات بر اختصاص فهم قرآن به معصومان عليهم السلام دلالت مي‌كند؛

نقد:

اين آيات چنين دلالتي ندارد؛

ب‌. بعضي آيات تصريح مي‌كنند كه پيامبر (ص) كتاب و حكمت را مي‌آموزند؛ پس بايد قرآن را پيامبر (ص) و معصومان (ع) به مردم بياموزند و خود آن‌ها نمي‌توانند قرآن را بفهمند؛

نقد:

اولاً اين آيات دلالت مي‌كند كه بيان تفصيلي مجملات قرآن بر عهده پيامبر (ص) است و دلالتي بر ممكن نبودن فهم قرآن ندارد؛

ثانياً معلّم بودن پيامبر (ص) هيچ تلازمي با ممكن نبودن فهم قرآن ندارد؛ زيرا معلم، آسان‌كننده فرايند يادگيري است و اصل امكان فهم، پيش‌فرض است؛

ثالثاً اگر دلالت اين آيات - ممكن نبودن فهم قرآن پيش از تعليم پيامبر (ص) را بپذيريم - چون با آيات و روايات دال بر امكان فهم ناسازگار است و دلالت دسته دوم قطعي است، بايد دسته اول را به يكي از دو وجه زير توجيه كرد:

- مقصود اين آيات، تعليم همه قرآن نيست؛ بلكه آيات ويژه‌اي است كه فهم آن، از اندازه‌ي درك مردم بيشتر است؛

- منظور از آيات، تعليم مراتب بالاي فهم قرآن است.

در قسمت پيشين، ادله عقلي و قرآني معتقدان به ممكن نبودن فهم قرآن را نقل و نقد كرديم. در اين قسمت ادله روايي آن‌ها را بررسي مي‌كنيم.

 

أ. روايات بيانگر خطاب مستقيم بودن قرآن به پيامبر و معصومان

امام باقر عليه السلام فرموده‌اند: "انّما يعرف القرآن من خوطب به؛ همانا قرآن را كسي مي‌شناسد كه مخاطب (واقعي) آن است".

هم‌چنين در روايت ديگري فرمودند: "و ليس شئ أبعد من عقول الرجال من تفسير القرآن ان الآية لتكون اوّلها في شئ و آخرها في شئ و هو كلام متصل يتصرف علي وجوه؛ از عقل مردان (مردم) چيزي دورتر از تفسير قرآن نيست. به راستي كه ابتداي آيه درباره‌ي چيزي و انتهاي آن در باره‌ي چيزي (ديگر) است و حال آن‌كه سخني پيوسته است و به‌صورت‌هاي مختلفي درمي‌آيد".

نقد

مراد از اين روايات، فهم كامل و تام قرآن است كه ويژه پيامبر صلّي الله عليه و آله و وارثان علوم اوست و رواياتي بر آن دلالت دارد؛ مانند روايتي كه از امام باقر عليه السّلام نقل شده است:

"ما يستطيع أحد أن يدّعي انّه جمع القرآن كلّه ظاهره و باطنه غيرُ الاوصياء؛ كسي جز اوصياي پيامبر نمي‌تواند ادعا كند كه همه قرآن، ظاهر و باطنش را گرد آورده است". بر همين اساس در روايتي ديگر امام صادق عليه‌السلام به ابوحنيفه مي‌فرمايد: "تعرف كتاب الله حق معرفته؟ آيا قرآن را آن‌گونه كه بايد، مي‌شناسي؟" برخورد سطحي با آيات قرآن و گمان درك همه‌ي حقايق آن، فكر باطلي بود كه در زمان امامان (عليهم السلام ) در ميان برخي از عالمان رواج داشت، غافل از آن كه آيات قرآن داراي مراتبي از معاني است كه عقل عادي به تمامي آن راه نمي‌يابد. در برخي از روايات نيز به ناتواني عقل آدمي از درك باطن قرآن تصريح شده است و اين بدان معناست كه انسان‌ها هر اندازه در ظاهر الفاظ و عبارت‌هاي قرآن تأمل كنند، به باطن و ژرفاي آن نمي‌رسند؛ اما با اين همه، فهم ظاهر آيه‌ها را نفي نمي‌كند و بر اين نكته تأكيد دارد كه رعايت نكردن قواعد مؤثر در تفسير ما را از فهم ظاهر قرآن نيز باز مي‌دارد. شاهد اين سخن، بخش پاياني روايتي است كه بر تفاوت ابتدا و انتهاي برخي آيات قرآن (در عين پيوستگي) دلالت دارد. ممكن است ابتداي آيه در باره‌ي مسائل اين جهاني و انتهاي آن در باره‌ي مسائل جهان ديگر باشد و يا ابتداي آن درباره‌ي موجودات مادي و انتهاي آن درباره‌ي موجوداتِ غير مادي باشد يا ابتداي آيه، حكمي از احكام فرعي و انتهاي آن مسئله‌اي هستي شناختي باشد. پس دقت در اين‌گونه ويژگي‌ها به هنگام تفسير قرآن ضروري است، درحالي‌كه نگاهي به تفسيرهاي مخالفان اهل بيت (ع) در صدر اسلام بي‌دقتي آنان را در فهم و تفسير قرآن آشكار مي‌سازد و اعتراض اهل بيت (ع) در روايات مورد بحث به چنين افرادي است.

با توجه به مطالب پيش‌گفته معلوم شد كه مراد از "الرّجال" در اين روايات، افراد خاصي مانند قتاده و ابوحنيفه و هم‌فكران آنان هستند كه دقتي شايسته در باب فهم قرآن نداشته و ندارند، در غير اين صورت لازم بود چنين گفته شود: "ليس شئ بأبعد من العقل من تفسير القرآن" بنابراين مراد از دور بودن عقل افراد از فهم و تفسير قرآن، دور بودن افراد و گروه‌هاي خاصي است كه قواعد فهم را رعايت نمي‌كنند و يا از حد فهم ظاهر و تفسير فراتر رفته، مدعي درك و فهم همه‌ي معارف ظاهري و باطني قرآن هستند.

ب. روايات بيانگر اراده‌ي خلاف ظاهر از قرآن

در رواياتي سخن از مراد نبودن ظاهر بعضي از آيات به ميان آمده است. چه‌بسا لفظ آيه‌اي عام يا مطلق بوده؛ ولي در واقع خاص يا مقيد اراده شده باشد. امير المؤمنين عليه‌السلام در روايتي فرموده‌اند:

"منه ما لفظه عام محتمل العموم و منه ما لفظه واحد و معناه جمع و منه ما لفظه جمع و معناه واحد و منه ما لفظه ماض و معناه مستقبل ...؛ بخشي از آيات قرآن واژگان عام دارد و احتمال عام بودن آن مي‌رود (اما) برخي از آيات داراي واژه‌ي مفردي است كه معناي جمع دارد و بخشي داراي واژه‌ي جمع است كه معناي مفرد دارد و بخشي داراي صيغه‌ي ماضي و(لي) مقصود از آن مستقبل است". بنابراين فهم هيچ آيه‌اي براي ما ممكن نيست؛ زيرا در هر آيه‌اي احتمال اراده‌ي خلاف ظاهر وجود دارد.

نقد

اين سخن در باب فهم روايات، بلكه در فهم هر سخني از هر گوينده‌اي مطرح است. در بسياري از موارد روايتي عام يا مطلق بوده؛ ولي با توجه به خاص يا قيدي كه در روايت ديگر آمده، خلاف ظاهر آن مراد است. در چنين مواردي ابتدا بايد به دنبال مخصص و مقيد و قراين ديگر بود و در صورت نيافتن قرينه‌اي بر اراده‌ي خلاف ظاهر، همان معناي ظاهر را مراد گوينده دانست و در اين جهت تفاوتي ميان فهم قرآن و روايات و يا سخنان گويندگان ديگر نيست. بر اين اساس احتمال اراده‌ي خلاف ظاهر، سبب امتناع فهم كلام نمي‌شود؛ بلكه لزوم پي‌جويي از قراين كلام را به دنبال دارد و ويژه‌ي قرآن و روايات هم نيست؛ بلكه امري عقلايي است و در محاورات مردم در زبان‌هاي مختلف وجود دارد.

ج. روايات بيانگر سخنگويي اهل بيت (ع) از قرآن

از حضرت علي عليه السلام نقل شده است: "فاستنطِقوُهُ وَ لَنْ ينطِق لَكُمْ وَ لكِنْ أخبرُكُم عَنه؛ آن (قرآن) را به سخن آوريد و هرگز براي شما سخن نمي‌گويد؛ اما من از آن به شما خبر مي‌دهم".

و در روايت ديگري امام صادق (ع) فرموده است:

همانا قرآن مثل‌هايي براي مردمي است كه مي‌دانند - نه ديگران - و براي مردمي كه به شايستگي آن را مي‌خوانند (و مي‌فهمند) آنان كساني‌اند كه بدان ايمان مي‌آورند و آن را مي‌شناسند؛ اما ديگران چقدر (قرآن) برايشان دشوار است و از دل‌هايشان دور است؛ ازاين‌رو پيامبر (ص) فرمودند: به‌راستي كه از دل‌هاي مردمان چيزي دورتر از تفسير قرآن نيست و در اين وادي همه‌ي مردم سرگردانند جز آن كه خدا بخواهد و جز اين نيست كه خدا با پوشاندن مطالب قرآن خواسته است تا مردم به باب و راه او برسند و او را بپرستند و از راه قرآن به فرمانبرداري از برپادارندگان كتاب (قرآن) و گويندگان فرمان او برسند و آنچه از قرآن كه به (فهم) آن نيازمندند، از آنان جويا شوند نه از خود ... به‌راستي مردم در دانش كتاب (قرآن) همگون نيستند ... نه بر (فهم) آن توانايي دارند و نه بر تأويل آن، جز از مرز و راهي كه خدا براي آن قرار داده است.

نقد

ظاهر اين روايات با بعضي از آيات قرآن ناسازگار است. افزون بر اين‌كه روايات متعددي نيز در برابر آن قرار دارند؛ مانند: "كتاب الله بين أظهركُم ناطق لا يعيي لسانه؛ كتاب خدا در ميان شماست، گوينده‌اي كه زبانش به لكنت نمي‌افتد".

و در روايت ديگري آمده است:

"ينطِقُ بَعضه بِِبَعضٍ وَ يشهد بَعضُه عَلي بَعض؛ بعضي از آن به بعضي ديگر گويا مي‌شود و بعضي از آن گواه بعضي ديگر است".

همچنين رواياتي كه قرآن را ملجأ و راه‌گشاي مسلمانان در تاريكي فتنه‌ها مي‌داند، مانند:

"فاذا الْتَبَسَتْ عَليكُمُ الفِتَن كَقَطْعِ اللّيل المَظلَم فَعَليكُم بِالقُرآن؛ هرگاه فتنه‌ها چون پاره‌هاي شب تار بر شما مشتبه شد، بر شما باد به قرآن".

و رواياتي كه به تدبر و فهم قرآن فرمان مي‌دهد: "تدَبّروُا القْرآنَ و أفْهِموُا آياته ؛ در قرآن بينديشيد و آياتش را بفهميد". همه بر امكان فهم قرآن دلالت دارند؛ بنابراين معناي روايات سخنگويي اهل بيت (ع) از قرآن، انحصار فهم مراتب ويژه‌اي از قرآن (مانند معاني باطني) به آنان است يا آن‌كه مخاطبانِ اين‌گونه روايات، گروه‌هايي بوده‌اند كه شرايط لازم براي تفسير و فهم كلام خدا را نداشته‌اند.

اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي روايات دلالت مي‌كنند كه قرآن به طور مستقيم پيامبر (ص) و معصومان (ع) را مورد خطاب قرار داده؛ پس كساني كه مورد خطاب قرآن نيستند، توانايي فهم آن را ندارند؛

2. مقصود روايات بالا، فهم كامل و تامّ قرآن است كه ويژه‌ي پيامبر (ص) و وارثان علوم اوست؛

3. رواياتي بر اراده خلاف ظاهر از قران دلالت مي‌كنند. چه بسا لفظ آيه‌اي عام يا مطلق بوده؛ ولي در واقع خاص يا مقيد اراده شده باشد؛ پس فهم هيچ آيه‌اي براي ما ممكن نيست؛ زيرا در هر آيه‌اي احتمال خلاف ظاهر وجود دارد؛

4. اين سخن در باب فهم روايات، بلكه در فهم هر سخني از هر گوينده‌اي مطرح است. در چنين مواردي نخست بايد به دنبال مخصّص و مقيّد و قراين ديگر بود و در صورت نيافتن قرينه‌اي بر خلاف ظاهر، همان ظاهر مقصود گوينده است؛

5. رواياتي كه بيان مي‌كنند اهل بيت عليهم السلام سخنگوي قرآن هستند، دلالت مي‌كنند بر اين‌كه مردم نمي‌توانند آن‌را به سخن آورند؛

6. ظاهر اين روايات با بعضي از آيات و بسياري از روايات ديگر ناسازگار است.

تاكنون ادله عقلي، قرآني و روايي قائلان به امتناع فهم قران را بررسي و نقد كرديم. اكنون ادله كساني را بيان مي‌كنيم كه فهم قرآن را ممكن مي‌دانند.

1. عقلايي بودن زبان قرآن

قرآن كريم بر اساس اصول محاوره‌ي عقلايي با مردم سخن گفته و دليلي بر كاربرد شيوه‌ي جديدي در بيان‌هاي قرآن وجود ندارد؛ بنابراين همان‌‌گونه كه محاورات ديگر قابل فهم است آيات قرآن نيز فهم مي‌شود. مخاطبان نيز فهم خود را درست مي‌پندارند. اگر چنين فهمي وجود نداشت يا مخالف با مراد خداوند از آيات مي‌بود، لازم بود به‌روشني به همه ابلاغ شود تا مردم دچار كژفهمي نشده و هدف از نزول قرآن كه هدايت مردم است، از ميان نرود.

2. هماورد خواهي قرآن

پيامبر اسلام (ص) براي اثبات حقانيت رسالت خود، مخالفان را به آوردن كتابي همانند قرآن فراخوانده است. لازمه‌ي اين فراخوان، قابل فهم بودن قرآن است تا مخالفان با فهم محتوا و آگاهي از از جنبه‌هاي گوناگون اعجازي آن همانندآوري كنند. اگر قرآن قابل فهم نباشد يا فهم فراخوان شدگان بر خلاف مراد خدا باشد، تحدي و مبارزطلبي قرآن بي‌معنا خواهد بود.

3. فراخوان تدبر در آيات

خداوند تعالي در آياتي تدبر در قرآن را هدف نزول دانسته و از تدبر در آن‌ها ستايش كرده و مردم را به خاطر تدبر نكردن در آن نكوهش نموده و نيز تدبر در قرآن را راهي براي فهم يكي از ابعاد اعجاز قرآن دانسته است. براساس اين آيات فهم قرآن و تدبر در آن نه تنها امري ممكن، بلكه لازم و ضروري است. آيات فراخوان تدبر به اين شرح است:

- "كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ؛ اين كتابي با بركت است كه بر تو فرو فرستاديم تا در آيات آن بينديشند".

- "أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا؛ آيا در قرآن نمي‌انديشند يا آن‌كه قفل‌ها بر دل‌ها(ي آنان) است؟"

- "أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا؛ آيا در قرآن نمي‌انديشند (تا دريابند كه) اگر از سوي غير خدا مي‌بود، ناهماهنگي فراواني در آن مي‌يافتند".

4. اوصاف قرآن

برخي از اوصاف قرآن كريم كه در آيات متعددي آمده است، بر قابل فهم بودن قرآن دلالت دارد؛ مانند نور و بيان و تبيان:

- "وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا؛ و نوري آشكار به سوي شما فرستاديم".

- "هَـذَا بَيَانٌ لِّلنَّاسِ؛ اين (كتاب) روشنگري براي مردم است".

- "وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍٍ؛ و بر تو كتاب را فرو فرستاديم كه بيانگر همه چيز است".

- "هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ؛ اين (كتاب) بينش‌هايي براي مردم است".

اين اوصاف و همانندهاي آن، بيانگر امكان فهم آيات قرآن كريم است؛ زيرا نور آن است كه افزون بر روشن بودن، ديگر چيزها را در پرتو شعاع خود روشن سازد. بيان و تبيان آن است كه مطلبي را آشكارا بازگو كند. بصيرت آن است كه به انسان بينش درست ارائه كند و ... اگر قرآن - دست‌كم در مراحل ابتدايي فهم - جز با بيان معصومان قابل فهم نباشد، اوصاف پيش‌گفته بر آن صادق نخواهد بود؛ زيرا چيزي كه قابل فهم نيست، چگونه نور و بيان و بصائر و بيّنه و برهان و موعظه و بشير و هدايت خواهد بود؟

5. روايات

افزون بر دلايل قرآني امكان فهم همگاني قرآن، دسته‌هاي مختلفي از روايات نيز بر آن دلالت دارد كه به بيان آن مي‌پردازيم.

أ. روايات بيان‌گر ضرورت تدبّر در قرآن

پيامبر اكرم (ص) فرموده اند: "تدبّروا القرآن و أفهموا آياته؛ در قرآن بينديشيد و آياتش را بفهميد".

امام علي (ع) نيز فرموده است: "الا لا خيرَ في قِرائِة ليس فيها تدبّر؛ آگاه باشيد در خواندني كه انديشه در آن نباشد، هيچ خيري نيست".

پيش‌فرض پذيرفته شده در اين روايات، امكان فهم قرآن براي غير معصومان است؛ زيرا تا نوشته‌اي براي مردم قابل فهم و درك نباشد، آنان را به تأمل و تدبّر در آن فرمان نمي‌دهند.

ب. روايات بيانگر چگونگي فهم قرآن

از امام صادق (ع) از چگونگي نوشتن اعمال آدمي توسط فرشتگان سوال شد، ايشان در پاسخ فرمودند: "أولَسْتُمْ عَرَباً؟ فكيف لا تعرفون معني الكلام و احدكم يقول لصاحبه انسخ ذلك الكتاب، اوليس انما ينسخ من كتاب آخر من الاصل؟ و هو قوله (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون)؛ آيا عرب نيستيد؟ پس چگونه معناي سخن را نمي‌فهميد درحالي‌كه يكي از شما به همنشين خود مي‌گويد: اين كتاب را نسخه‌برداري مي‌كنم. آيا چنين نيست كه از كتاب ديگري كه اصل است، نسخه‌برداري مي‌كند؟ و آن سخن خداست (راستي كه ما (از) آنچه مي‌كرديد رونوشت مي‌گرفتيم)".

در اين روايت در شرح مراد از يك واژه‌ي قرآن، به كاربرد عرفي آن در زبان عربي استناد شده و فهم همگاني از آن واژه، ملاكِ فهم مراد خداوند از آيه قرار گرفته است؛ بنابراين آگاهان به زبان عربي با توجه به معاني واژه‌ها و ساختار ادبي (صرفي و نحوي و بلاغي) كلام عربي ـ كه قرآن نيز به اين زبان فرود آمده است ـ مي‌توانند به فهم مراد خداوند از اين كتاب دست يابند.

عبدالاعلي مولي آل سام گويد: به امام صادق (ع) گفتم به زمين افتادم و ناخنم جدا شد و مرهمي بر آن نهادم (اينك) چگونه وضو بگيرم؟ فرموند:

"يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله عزّوجل ّ" ما جعل عليكم في الدين من حرج" امسح عليه؛ اين (مسئله) و همانند‌هاي آن از كتاب خداي عزّوجلّ فهميده مي‌شود "حرجي (كار دشوار و طاقت‌فرسا) در دين بر شما قرار نداده است" بر (روي همان) مرهم مسح كن".

اين روايت بر قابل فهم بودن قرآن دلالت دارد. اگر غير معصومان دركي از آيات قرآن نداشتند، لازم بود امام بفرمايد اَعرِفُ هذا وَ اَشبَاهَهُ مِن كِتابِ اللهِ؛ من اين مسئله و مسائل مشابه آن را از كتاب خدا مي‌فهمم، درحالي‌كه فرمود: "يُعرَف" يعني فهميده مي‌شود كه اشاره به امكان فهم تدبركنندگان در قرآن دارد. زراره گويد: به امام صادق (ع) عرض کردم آيا به من خبر نمي‌دهيد كه از كجا دانستيد كه مسح، به قسمتي از سر و پاهاست؟ حضرت تبسمي كرده و فرمودند: "يا زرارة قال رسول الله (ص) و نزل به الكتاب من الله عزّوجلّ لان الله عزّوجلّ يقول (فاغسلوا وجوهكم) فعرفنا ان الوجه كله ينبغي ان يغسل ثم قال (و أيديكم الي المرافق) فوصل اليدين الي المرافق فعرفنا انه ينبغي لهما ان يغسلا الي المرفقين ثم فصل بين الكلام فقال و امسحوا برؤسكم فعرفنا حين قال بروسكم ان المسح ببعض الراس لمكان الباء...؛ اي زراره رسول خدا (ص) فرموده و قرآن آن را از سوي خدا فرود آورده است؛ زيرا خداي عزّوجلّ مي‌فرمايد "رويتان را بشوييد" فهميديم كه همه‌ي صورت را بايد شست، سپس فرمود "و دست‌هايتان را تا آرنج" پس دست‌ها را تا آرنج به (شستن) صورت عطف كرد، فهميديم كه بايد دست‌ها را تا آرنج شست. سپس رشته‌ي سخن را جدا كرده و فرمود "سرهايتان را مسح كنيد" پس زماني كه فرمود برؤسكم، فهميديم كه مسح به قسمتي از سر است، به خاطر حرف با (كه در ابتداي رؤسكم آمده است) آن‌گاه پاها را به سر عطف كرد، همان‌طور كه دست‌ها را به صورت و فرمود "وأرجلكم الي الكعبين" پس از اين عطف فهميديم كه مسح بر قسمتي از پاها (واجب) است..."

امام عليه‌السلام به اين وسيله شاگردان خود را تربيت مي‌كردند تا راه استدلال به قرآن را فرا گيرند و در اين راه از همان شيوه‌اي كه مردم در فهم زبان عربي به‌كار مي‌برند، استفاده كرده‌اند؛ بنابراين هر كس با رعايت شرايط و اصول فهم به قرآن مراجعه كند، به مراد خدا دست خواهد يافت.

د. روايات بيانگر لزوم تمسّك به قرآن

در روايات متعددي فرمان تمسك به قرآن آمده است؛ مانند روايات نبوي (ص) که مي‌فرمايند:

"فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن؛ زماني كه فتنه‌ها چون پاره‌ي شب تار بر شما مشتبه شد، بر شما باد به قرآن. در اين نوع روايات امكان فهم قرآن مفروغ عنه دانسته شده است؛ زيرا زماني تمسك به قرآن ممكن است كه فهم آن براي مردم ميسر باشد".

هـ . روايات معيار بودن قرآن در ارزيابي روايات

در روايتي از امام صادق عليه‌السلام آمده است: "كل شئ مردود الي كتاب الله و السنّة و كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف؛ هر چيزي به كتاب خدا و سنّت بازگردانده مي‌شود و هر حديثي كه با كتاب خدا موافق نباشد، باطلي زينت داده شده (آراسته) است".

اگر فهم قرآن ممكن نبود، هرگز آن را معيار سنجش روايات سره از ناسره قرار نمي‌دادند و در روايتي از پيامبر اكرم (ص) آمده است:

"ما جاءكم عني يوافق القرآن فانا قلته و ما جاءكم لا يوافق القرآن فلم اقله؛ آنچه از من براي شما نقل مي‌شود كه با قرآن موافق است، گفته‌ي من است و آنچه با قرآن موافق نيست من نگفته‌ام".

هم‌چنين آن حضرت در خطابه‌اي فرمودند: "فاذا آتاكم الحديث فاعرضوه علي كتاب الله و سنّتي، فما وافق كتاب الله و سنّتي فخذوا به و ما خالف كتاب الله و سنّتي فلا تاخذوا به؛ هرگاه حديثي برايتان (گفته) آمد آن را بر كتاب خدا و سنت من عرضه كنيد، پس آنچه موافق كتاب خدا و سنت من بود بگيريد و آنچه مخالف كتاب خدا و سنت بود نگيريد".

اگر فهم قرآن ممكن نبود، هرگز آن را معيار سنجش روايات قرار نمي‌دادند؛ زيرا چيزي كه خود مبهم است و مراد از آن روشن نيست، چگونه ميزان ارزيابي مطالب ديگر تواند بود؟

از آنچه تاكنون گفتيم روشن شد كه فهم همگاني از قرآن ممكن است و دليل متقني بر اين مدعا وجود ندارد كه هيچ مطلبي در هيچ سطحي از قرآن فهم نمي‌شود؛ البته دلايل متعدد قرآني و روايي بر لزوم مراجعه‌ي به بيان معصومان (ع) در باره‌ي بخشي از معارف قرآن (مراتب عالي فهم و تفاصيل احكام) وجود دارد كه در ذيل ديدگاه امتناع فهم مطرح شد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

فهم همگاني از قرآن به ادله زير ممكن است:

ت. عقلايي و به زبان عرف بودن محاورات قرآن؛

ث. تلازم هماوردخواهي قرآن با امكان فهم؛

ج. تلازم فراخوان تدبّر در قرآن با امكان فهم؛

هـ . دلالت برخي اوصاف قرآن بر امكان فهم؛ مانند نور، بيان، تبيان، بصائر و...؛

خ. ادله روايي؛ مانند روايات بيانگر ضرورت تدبّر در قرآن، فهم قرآن، لزوم تمسك به قرآن و معيار بودن قرآن در ارزيابي اخبار و احاديث.

در قسمت پيشين امكان فهم همگان از قرآن اثبات شد. در اين قسمت اين پرسش را پاسخ مي‌دهيم كه  فهم اين آيات، معتبر هم هست يا فقط ديدگاه معصومان (ع) درباره مقصود خداوند معتبر است؟

پس از اثبات امكان فهم، همگان از قرآن، اين سؤال مطرح مي‌شود كه ‌آيا اين فهم و تفسير، جايز و معتبر است يا آن‌كه به رغم ممكن بودن، جايز نيست و فقط براي معصومان رواست كه به تفسير قرآن پرداخته و فقط ديدگاه آنان در فهم مراد خدا معتبر است؟

دراين‌باره نيز دو ديدگاه عمده وجود دارد: يكي ديدگاه عدم جواز كه فقط فهم و تفسير معصومان را روا و دخالت غير معصوم را در شرح و تفسير مفاهيم قرآني ناروا مي‌داند، و دوم ديدگاه كساني است كه فهم و تفسير را براي غير معصوم نيز جايز دانسته‌اند، مشروط به اين‌كه اصول و قواعد فهم قرآن مورد توجه و عمل مفسر قرار گيرد.

دلايل عدم جواز فهم قرآن

1. ممنوعيت پيروي از گمان گرچه قرآن قابل فهم است، اما اين فهم يقين‌آور نيست و حاصلي جز گمان به مراد خداوند در پي ندارد؛ بنابراين فهم و تفسير ما (غير معصومان) از قرآن مستلزم نسبت دادن اموري به خداي تعالي است كه علم بدان نداريم. اين استناد با توجه به آيات و رواياتِ بازدارنده‌ي از پيروي گمان، امري ناپسند و نكوهيده است. قرآن كريم در آياتي مردم را از پيروي گمان باز داشته است؛ مانند:

- "إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ؛ جز از گمان و خواهش‌هاي نفساني خود پيروي نمي‌كنند".

- "إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا؛ راستي كه گمان براي رسيدن به حق كفايت نمي‌كند".

همچنين در روايتي آمده است:

- "من قال في القرآن بغير علم فليتبوّأ مقعده من النار...؛ هركس در باره‌ي (مراد از آيات) قرآن سخني بدون علم بگويد (در قيامت) جايگاه خود را از آتش فراهم آورد".

نقد

فهم همه‌ي گفتارها و نوشتارها ـ جز اندكي ـ ظني است و اختصاصي به آيات قرآن ندارد. اگر فهم عقلايي از محاورات ـ كه بيشتر ظني است ـ بي‌اعتبار است، بايد در همه‌ي موارد بدان پايبند بود؛ از جمله در فهم رواياتي كه از معصومان (ع) رسيده است؛ زيرا زبان قرآن و روايات، همان زبانِ متكي بر اصول محاوره‌ي عقلايي است. بر اين اساس ظني بودن فهم، اختصاصي به آيات قرآن ندارد و سخن معروفي كه گاهي گفته مي‌شود قرآن ظني الدلالة و روايات قطعي الدلالة است، بي‌پشتوانه و عاري از حقيقت و بر خلاف آيات و روايات است. آيا قرآن كه مي‌فرمايد: "لا اله الا هو" جز يگانگي خدا و نفي شرك، چيز ديگري از آن فهميده مي‌شود؟ و آيا كسي در فهم معناي واژه‌ي خُمُسَه ترديد دارد كه يك‌پنجم است؟

آيات مورد استدلال، در باب نكوهشِ پيروي از گمان در امور اساسي اعتقادي است (مانند توحيد و نبوت و معاد) بنابراين نمي‌توان براي اثبات ناروايي پيروي از گمان در فهم متون به آن‌ها استدلال كرد. افزون بر اين كه مراد از ظن، حدس و تخمين‌هايي بر اساس خواسته‌هاي نفساني است در جايي كه امكان تحصيل يقين وجود دارد.

گمان بر دو نوع است يكي گمان معتبر و ديگري گمان بي‌اعتبار، آيات و رواياتي كه ما را از تكيه بر گمان باز مي‌دارد، به گمان‌هاي بي‌اعتبار كه اطمينان‌آور نيست و عقلا بدان تكيه نمي‌كنند، اشاره دارد؛ بنابراين گمان‌هاي اطمينان‌آور و از جمله ظواهر كتاب و سنت كه بعد از بررسي قراين مختلف كلام به دست مي‌آيد، براي ما حجت است و از مصاديق قول به غير علم نخواهد بود؛ زيرا گمان معتبر از منظر قرآن و روايات، علم تلقي شده و آثار علم بر آن مترتب مي‌شود. چنان كه در عرف عقلا نيز چنين است.

2. روايات نكوهش‌كننده‌ي از تفسير به رأي

در روايات متعددي از تفسير به رأي نكوهش شده است. در روايتي آمده است:

"من فسّر القرآن برأيه فقد افتري علي الله الكذب؛ هر كس قرآن را با رأي خويش تفسير كند، بر خداوند دروغ بسته است".

در روايت ديگري نيز آمده است كه خداوند در حديثي قدسي مي‌فرمايد:

"ما آمن بي من فسّر برأيه كلامي؛ آن كه سخن مرا به رأي خود تفسير كند، به من ايمان نياورده است".

مقصود از تفسير به رأي، پرداختن به فهم آيات قرآن با تكيه بر آرا و انديشه‌هاي خود و عدم بهره‌گيري از حضرات معصومان است؛ بنابراين براي پرهيز از تفسير به رأي، بايد به سراغ روايات پيامبر (ص) واهل بيت (ع) رفت و فهم خود را تخطئه كرد.

نقد

مراد از تفسير به رأي آن است كه مفسّر بي توجه به قواعد محاوره و ادبيّات عرب و قراين كلام و صرفاً براساس ديدگاه شخصي و غير مستند خود، قرآن را تفسير كند و يا آن‌كه پيش از مراجعه به قرآن، ديدگاهي را انتخاب كرده، سپس آن را برآيه تحميل كند و همان را مراد خداوند از آيه‌ي مورد بحث خود قرار دهد. به همين دليل در روايات تفسير به رأي، واژه ي رأي به ضمير اضافه شده تا "رأي شخص" را افاده كند؛ ولي اصول محاوره‌ي عقلايي و بديهيات و دلايل متقن عقلي "رأي شخص" به‌شمار نمي‌آيند. با تفسير به رأي، قرآن مسخ شده و آيه از مفهوم خود خارج مي‌شود؛ امّا اگر كسي بر اساس مطالب بديهي يا نزديك به بديهي عقلي و قراين پيوسته و ناپيوسته‌ي سخن ـ كه اعتبار آن روشن است ـ قرآن را تفسير كند، تفسير به ر‌أي نكوهش شده‌ي در آن روايات نخواهد بود.

3. روايات بيانگر تحريف قرآن

بر اساس روايات بيانگر تحريف قرآن، بخشي از آيات قرآن از بين رفته و يا از جاي اصلي خود جدا شده است و با اين تغييراتي كه پديد آمده، فهم هيچ بخشي از قرآن براي ما جايز نيست. چه‌بسا در آن بخشي كه مورد بحث مفسر قرار مي‌گيرد، آيه‌اي بوده كه در فهم مراد خداوند از آن بخش تأثير داشته و اكنون با عدم وجود آن به هيچ وجه به مراد خداوند راهي نخواهيم داشت و اقدام به تفسير، كاري نارواست.

نقد

پيش‌تر در بحث مصونيت قرآن از تحريف به نقد و بررسي روايات تحريف پرداختيم و تحريف‌ناپذيري قرآن را اثبات نموديم؛ بنابراين نه چيزي از قرآن كم شده و نه مطلبي به آن افزوده شده است و اگر احتمال جابجايي برخي آيات مي‌رود، به‌گونه‌اي نيست كه فهم ما را دچار اختلال كند و مراد خداوند بر ما مشتبه گردد. بدين ترتيب تفسير قرآن براي غير معصومان هيچ منعي ندارد و در صورتي كه با رعايت اصول و قواعد فهم قرآن همراه باشد، نتيجه‌ي آن به عنوان مراد خداوند تعالي براي ما معتبر خواهد بود.

دلايل جواز فهم قرآن

أ. دليل عقلي

چنان‌كه پيش‌تر گذشت، قرآن بر اساس اصول محاوره‌ي عقلايي با مردم سخن گفته و دليلي بر به كارگيري شيوه‌ي ديگري در بيان قرآن وجود ندارد. مخاطبان قرآن نيز از آغاز تاكنون بر همين اساس (اصول محاوره) به فهم قرآن روي آورده‌اند. اگر اين فهم ناروا بود، بايد به صراحت به همه اعلام مي‌گرديد تا ضمن پرهيز از اين كار ناروا از كژفهمي‌هاي ناشي از آن در امان بمانند؛ زيرا سكوت در اين باب، مردم را به گمراهي كشانده و هدف از نزول قرآن را كه هدايت مردم است، از ميان خواهد برد و اين از ساحت حكيمانه‌ي خداي متعال و پيامبر (ص) به دور است؛ بنابراين سكوت اولياي دين دراين‌باره به معناي جايز بودن فهم و تفسير مخاطبان از آيات قرآن است.

ب. آيات (وروايات) بيانگر لزوم تدبر در قرآن

قرآن كريم و روايات معصومان (ع) مردم را به تدبر در آيات قرآن فرا خوانده و فرمان داده‌اند. بي‌گمان خداي حكيم و اولياي او به چيزي كه نارواست، فرمان نمي‌دهند؛ بنابراين وجود اين فرمان‌ها يا سفارش‌ها، دليل روا بودن فهم ما از قرآن است. نمي‌توان گفت كه مراد از اين‌گونه آيات و روايات آن است كه مردم با مراجعه به پيامبر و اهل بيت از مفاد آيات با خبر شده و در آن تدبر كنند؛ زيرا ظاهر اين آيات و روايات، بر فهم مستقيم و بي‌واسطه‌ي مخاطبان قرآن دلالت دارد.

ج. آيات تحدي

قرآن كريم در چند مورد براي اثباتِ از سوي خدا بودنِ خود، مخاطبان را به همانندآوري فرا خوانده است، تا هماهنگي كامل و عدم اختلاف آيات قرآن با يكديگر و عدم توانايي خود از ارائه‌ي چنين مطالبي را به عيان بنگرند. به‌طور طبيعي پيش‌فرض چنين فراخواني، جايز بودن فهم و تفسير مخاطبان است.

د. روايات اهل بيت (ع)

دسته‌هاي مختلفي از روايات اهل بيت (ع) ـ كه پيش‌تر در بحث امكان فهم مطرح شد ـ دلالت روشني بر جواز فهم قرآن دارد كه به اختصار بدان اشاره مي‌كنيم.

1. روايات آموزشگر چگونگي فهم قرآن

اهل بيت (ع) در اين روايات برخي از مباني و يا روش‌هاي فهم قرآن را به مخاطبان خود آموخته‌اند و برخي از مفسران را به خاطر عدم رعايت قواعد و معيارهاي فهم نكوهش كرده‌اند. ارائه‌ي مباني و قواعد فهم و هشدار نسبت به لغزش‌گاه‌ها، براي بهره‌گيري و به كار بستن آن در فهم و تفسير قرآن است. اگر تفسير قرآن ناروا باشد، چگونه مباني و روش و قواعد آن را آموزش مي‌دهند؟ بنابراين، روايات مورد بحث به‌روشني بر جواز فهم قرآن دلالت دارد.

2. روايات بيانگر لزوم تمسك به قرآن

بر اساس اين روايات، مردم وظيفه دارند به هنگام پيش‌آمد فتنه و آشوب‌هاي گوناگون به قرآن پناه برند و از آن هدايت جويند. جايز بودن فهم و تفسير، پيش‌فرض انجام اين وظيفه است. نمي‌توان پذيرفت كه از سويي فهم و تفسير ما از قرآن جايز نباشد و از ديگر سو براي رهايي از فتنه‌ها مكلف به فهم و تدبر در آن باشيم.

3. روايات بيانگر معيار بودن قرآن در ارزيابي روايات

برخي از روايات رسيده از معصومان (ع معتبر بوده و مي‌تواند ملاك عمل قرار گيرد؛ اما برخي ديگر چنين نيستند؛ زيرا يا بدون سند (مرسل) نقل شده و يا راويان آن‌ها شناخته شده نبوده و يا دانشمندان علم رجال وثوقي به آنان نداشته‌اند و در نتيجه نقلِ آنان مخدوش است، گاهي نيز متن روايت به‌گونه‌اي است كه پذيرش آن دشوار و يا با روايات ديگر ناسازگار است ـ گرچه سند آن معتبر باشد ـ به هر حال براي ارزيابي روايات و تشخيص سره از ناسره به معيارهايي نيازمنديم كه يكي از آن‌ها مقايسه‌ي آن‌ها با قرآن است كه در روايات بيانگر معيار بودن قرآن مطرح شده است. بي‌گمان توصيه‌ي به عرضه‌ي روايات بر قرآن بر جواز فهم قرآن نيز دلالت دارد.

 

 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در باب جواز و اعتبار فهم قرآن، دو ديدگاه عمده وجود دارد: عدم جواز و جواز فهم، مشروط به رعايت معيارهاي لازم؛

2. مخالفان جواز فهم قرآن مدعي‌اند كه فهم غير معصومان از قرآن، يقين‌آور نيست و مستلزم نسبت دادن اموري به خداست كه علم به آن نداريم و با توجه به آيات و روايات بازدارنده از پيروي از گمان، كاري نارواست؛

3. آنان بر اين باورند كه روايات نكوهشگر تفسير به رأي، به صراحت غير معصومان را از تكيه بر آراي خود در تفسير بازداشته است؛

4. دليل ديگر مخالفان، روايات بيانگر تحريف است كه به زعم آنان استناد مفاد آيات را به خداوند برنمي‌تابد؛

5. ظني بودن فهم متون و محاورات، اختصاصي به قرآن ندارد. گمان نيز بر دو نوع است: معتبر و غيرمعتبر. فهم و تفسير قرآن بر اساس معيارهاي فهم، معتبر است و مصداق قول به غير علم نيست؛

6. منظور آيات و روايات مورد اشاره، بسنده كردن به گمان در امور اعتقادي است و از دايره بحث خارج است؛

7. مقصود از روايات بازدارنده از تفسير به رأي، دخالت دادن آراي شخصي بدون استناد به دليل و معيارهاي درست در فهم قرآن است؛

8. روايات بيانگر تحريف قرآن قابل استناد نيست؛

9. فهم متون بر اساس اصول محاوره، روشي عقلايي و مورد تأييد اسلام است و مردم اين روش را در فهم قرآن نيز به‌كار گرفته‌اند. اگر اين شيوه جايز نمي‌بود، مي‌بايست بدان هشدار دهند تا هدف نزول قرآن كه هدايت مردم است، از ميان نرود؛

10. آيات بيانگر تدبّر در قرآن و آياتي كه مخالفان را به همانندآوري فراخوانده است و نيز روايات بيانگر لزوم تدبّر در قرآن، روش فهم، معيار بودن قرآن در ارزيابي روايات و سفارش‌كننده مردم به پناه‌جويي و تمسك به قرآن، بر اعتبار و جواز فهم قرآن دلالت دارد.

 

قران شناسی9

پس از گذراندن اين درس با مطالب ذيل آشنا مي‌شويد:

1. اصول محاوره عقلايي؛ 2. توضيح قراين پيوسته لفظي و غير لفظي؛3. قراين ناپيوسته قرآن؛ 4. شرايط بهره‌گيري از علوم در فهم قرآن.

پس از آن‌كه امكان و جواز فهم قرآن را براي غير معصوم ثابت كرديم، در اين درس به اين پرسش پاسخ مي‌دهيم كه چه شرايطي براي فهم و تفسير قرآن لازم است؟

در درس‌هاي گذشته امكان و جواز فهم قرآن براي غير معصوم ثابت شد. در اين درس شرايط فهم و تفسير را بررسي مي‌کنيم که به دو دسته کلي شرايط علمي و شرايط روحي (و رواني) تقسيم مي‌شود.

شرايط علمي

چنان كه گذشت، مرتبه‌اي از فهم قرآن با رعايت قواعد فهمِ زبان عربي براي همه ميسر است. برخي از اين قواعد، مشتركِ ميان همه‌ي متن‌هاست و برخي ديگر ويژه‌ي قرآن است؛ بنابراين اصول و قواعد فهم قرآن، دو گونه است؛

1. اصول محاوره‌ي عقلايي؛ 2. قواعد ويژه‌ي فهم قرآن.

1. اصول محاوره‌ي عقلايي

انسان‌ها داراي هر زباني كه باشند، در محاورات خود اصولي را رعايت مي‌كنند كه توجه به آن در فهم سخنِ آنان ضرورت دارد. يكي از اساسي‌ترين اصول ياد شده، قواعد دستور زبان است. ازآن‌جا كه زبان قرآن عربي است براي فهم آن بايد از طريق فراگيري علوم ادبي، اعم از واژه شناسي و صرف و نحو و معاني و بيان، با قواعد زبان عربي آگاه شد.

يک. واژه‌شناسي

نخستين قدم در فهم هر سخن، شناخت واژگان آن است؛ زيرا معناي همه‌ي واژه‌هاي موجود در يك زبان، براي همه‌ي افراد حتي دانشمندان آن زبان آشكار نيست و فقط جمع خاصي بر معاني اكثر قريب به اتفاق آن واژه‌ها اشراف دارند. افزون بر اين‌كه در هر زباني واژگاني نه چندان رايج وجود دارد كه به دليل رساتر و مناسب‌تر بودن آن‌ها از ديگر واژگان رايج، گاه مورد استفاده متون دقيق قرار مي‌گيرد و در قرآن كريم نيز در مواردي از اين گروه واژگان استفاده شده است. برخي از پرسش‌هاي مخاطبان قرآن ـ  كه خود عرب زبان بودند ـ از معاني برخي واژه‌هاي قرآني شاهد اين مدعاست؛ مثلاً ابن عباس كه از صحابيان پيامبر (ص) است، مي‌گويد: من معناي واژه‌ي "فطر" در "فاطرالسماوات" را نمي‌دانستم تا آن‌گاه كه دو اعرابي را ديدم كه در باب مالكيت چاهي منازعه مي‌كردند و يكي به ديگري مي گفت "أنا فطرتُها" يعني من ابتدا آن را حفر كردم .

ضرورت بازشناسي معاني واژگان قرآن در عصر ما به دليل فاصله زماني با عصر نزول، بسي بيشتر و انجام آن دشوارتر است؛ زيرا برخي از واژگاني كه در زمان نزول در معاني خاصّي به‌كار مي‌رفته، تحول معنايي يافته و معناي رايج آن با معنا يا معاني عصر نزول متفاوت است.

راه‌هاي شناخت معاني واژگان

براي شناخت واژگان قرآن، راه‌هاي مختلفي پيش‌روست. نخستين و نزديك‌ترين راه، مراجعه به فرهنگ‌هاي واژگان عربي است كه متخصصان واژه‌شناسي بر اساس مدارك موجود در زبان عربي، معاني واژه را بررسي و بيان كرده‌اند؛ ولي در تلاش براي فهم واژگان قرآن نبايد به فرهنگ‌هاي واژه‌شناسي بسنده كرد؛ زيرا كتاب‌هاي واژه‌شناسي فقط به ابعاد اندكي از كاوش‌هاي واژه‌شناسي مي‌پردازند و تلاش اصلي آنان در باب بيان ريشه‌ي واژه‌ها و كاربردهاي مختلف آن اعم از حقيقي و مجازي است. از راه‌هاي ديگري نيز معاني واژگان به‌دست مي‌آيد که عبارت است از:

1. شناخت ساختار حاکم بر واژه‌ها

گرچه هر واژه‌اي در ريشه با برخي واژگان ديگر مشترك است، ولي تفاوت ساختاري هر يك از واژه‌ها، معناي خاصي به آن مي‌دهد. دانش "صرف" در زبان عربي، عهده‌دار بيان ساختار واژگان است و آگاهي از آن در فهم ساختارهاي متفاوت از يك ريشه‌ي لغوي ضرورت دارد.

افزون بر لزوم توجه به تأثير تفاوت ساختار در معاني واژه‌ها، بايد دانست كه برخي واژه‌ها داراي اشتراك لفظي است؛ يعني يك واژه چند معناي متفاوت دارد و گاه داراي معاني متضاد با يكديگر است؛ مانند واژه‌ي قُرء كه به دو معناي متضاد طهر و حيض آمده است و گاهي برخي از ريشه‌ها (كه داراي دو معناي متضادند) فقط در ساختار خاصي يكي از آن دو معناي متضاد را دارد؛ مانند ريشه‌ي قسط در آيه‌ي "وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُم بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ" اگر داوري كني، در ميان آنان به عدالت حكم كن كه خداوند دادگران را دوست دارد. اين ريشه در ساختار باب افعال، فقط به معناي دادگري به‌كار مي‌رود درحالي‌كه در ساختاري ديگر، به معناي ستمگري نيز آمده است؛ مانند آيه‌ي "وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا" اما ستمگران هيزم دوزخند؛ بنابراين براي فهم معاني الفاظ مشترك قرآن، افزون بر آگاهي از معاني متعدد آن، براي شناخت معناي مورد نظر آيه، به قرينه نيازمنديم. قرينه گاهي لفظي و گاهي مقامي است. قرينه‌ي لفظي، متن آيات و يا رواياتي است كه به نوعي بيانگر مراد از واژه‌ي مورد نظر است. قرينه‌ي مقامي نيز، شرايطي است كه به هنگام نزول قرآن وجود داشته و مخاطبان قرآن با توجه به آن شرايط، معناي مورد نظر از واژه‌هاي مشترك را مي‌فهميده‌اند.

2. تشخيص معاني مجازي و كنايي

گاه بر اساس ذوق و قريحه‌ي انساني واژه‌ا‌ي در غير معناي حقيقي، يعني مجاز به‌كار مي‌رود؛ مانند به‌کار رفتن واژه‌ي شير (حيوان درنده) در مورد فرد شجاع. براي فهم معاني مجاز ‌دقت ويژه‌اي به وجود قراين در کلام لازم است؛ بنابراين براي فهم سخني كه كاربردهاي مجازي در آن محتمل است، قبل از هر چيز بايد به دنبال قراين احتمالي بود و بدون جست‌وجوي كافي نمي‌توان واژه را به معناي حقيقي‌اش حمل كرد. حتي نمي‌توان به جست‌وجو در قراين لفظي بسنده کرد؛ بلکه بايد از قراين مقامي نيز جست‌وجو نمود.

3. توجه به مصاديق سه‌گانه واژه‌ها

هر واژه‌اي به‌طور طبيعي و به دليل سرکار انسان با محسوسات و ماديات، در ابتدا براي معاني و مصاديق محسوس وضع شده است و پس از آن در معناي اعتباري و گاه معناي فرا طبيعي ـ كه فراتر از ظرف حسّ و اعتبار است ـ به‌كار مي‌رود. بدين ترتيب، هر لفظي ممكن است سه مصداق حسي، اعتباري و حقيقي داشته باشد؛ مانند واژه‌ي نزول كه نخست در فرود اشياي مادي وضع شده و سپس در معناي اعتباري مانند تنزل از مقام اجتماعي و در نهايت در معناي حقيقي مانند نزول قرآن کريم به‌كار رفته است؛ بنابراين مفسر است كه بايد به خوبي مصاديق ياد شده را از هم باز شناسد و با توجه به قراين موجود براي هر آيه، معناي مناسب را برگزيند.

4. توجه به واژگان منقول

برخي واژگان زبان عربي - همانند هر زبان ديگر - در طول زمان تحوّل معنايي يافته و از معناي نخستين به معنا يا معاني ديگري منتقل شده و معاني تازه‌اي به خود گرفته‌اند. بر اين اساس، به هنگام فهم قرآن احتمال منقول بودن واژه را نبايد از نظر دور داشت و چنانچه دليلي بر منقول بودن واژه در زمان نزول داشتيم، بايد معناي منقول را ملاك فهم آيه قرار داد؛ اما اگر دليلي بر آن نبود، بر اساس "اصل عدم نقل" همان معناي اولي ملاك خواهد بود. شواهد و نشانه‌هاي سودمند در تشخيص معاني واژه‌ها، عبارت است از:

أ. كاربرد قرآني

يكي از قرايني كه مي‌توان به كمك آن به معاني واژگان منقول دست يافت، كاربرد قرآني آن‌هاست كه علامه‌ي طباطبايي (ره) از آن به عرف قرآن ياد مي‌كند؛ مثلاً واژه‌ي زكات كه در لغت به معناي طهارت و بركت و مدح آمده و همين معاني براي برخي مشتقات آن در قرآن به‌كار رفته است، در عرف قرآن به دو معناي مطلق انفاق در راه خدا و زكات واجب آمده است و هر جا در آيات مختلف با اين واژه "زكات" روبه‌رو شويم به معناي انفاق در راه خدا و يا زكات واجب است، مگر آن‌كه قرينه بر اراده‌ي معناي لغوي از آن بيابيم.

ب. كاربرد در سخنان معاصران نزول

يکي ديگر از راه‌هاي به‌دست آوردن معاني واژه‌ها، جست‌وجو در سخنان معاصران نزول قرآن، يعني پيامبر (ص) شاعران و سخنوران آن دوران است و اگر واژه‌اي دچار تحوّل معنايي شده باشد، از گفتار آنان به‌خوبي به‌دست خواهد آمد. واژه‌هايي مانند كفر، نفاق، شرك، صلاة، زكاة و ... که معناي جديدي يافته‌اند، در سخنان معاصران نزول نيز تجلّي يافته و در محاورات آنان مشاهده مي‌شود و قرينه‌ي مناسبي براي وجود يا عدم معناي منقول براي آن واژگان در آن زمان به‌شمار مي‌آيد؛ مثلاً ريشه‌ي تقوا كه به معناي خودنگهداري از گناه است و به همين معنا در قرآن به‌كار رفته است، در معناي منقول (كتمان عقيده صحيح براي نجات جان خود) هم به‌كار رفته است كه در اصطلاح اسلامي به آن تقيّه مي‌گويند. اگرچه از خود آيه نيز اين معنا قابل فهم است؛ ولي روايات نيز مي‌تواند مؤيد اين فهم قرار گيرد. از امام صادق (ع) نقل شده كه پيامبر (ص) فرمودند: "لا دين لمن لا تقيّة له قال الله تعالي الا أن تتّقوا منهم تقاة؛ كسي كه تقيه (كتمان عقيده براي حفظ جان) ندارد، دين ندارد. خداوند فرموده است: مگر آن‌كه ـ به خاطر حفظ جان ـ از آنان تقيه كنيد".

ابن عباس : ابوالعباس عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، پسر عموي رسول الله (ص) و محدث و مفسر و فقيه و مورخ صدر اسلام و از اصحاب خاص پيغمبر (ص) و دوست و مشاور خلفاي راشدين و سردار سپاه و استاندار و نماينده و سفير اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب (ع) است كه سه سال پيش از هجرت در شعب ابوطالب به دنيا آمد. والدينش، عباس عموي رسول الله و ام الفضل لبابة‌الكبري بودند و هر دو پيش (و به قولي پس) از هجرت مسلمان شدند. ابن عباس هنگام رحلت پيغمبر (ص) سيزده ساله و به قولي پانزده ساله بود. با اين حال، هوشي چنان سرشار و حافظه‌اي چنان قوي داشت كه 1660 حديث صحيح تنها در صحيحين (بخاري و مسلم) از او روايت شده است. ابن عباس داراي مناقب زيادي بود و اين مناقب را بيشتر از آن‌جا به‌دست آورده بود كه از كودكي در محضر اميرالمؤمنين (ع) تحت تعليم و ارشاد قرار داشت.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. فهم قرآن كريم شرايطي دارد كه به دو دسته علمي و رواني تقسيم مي‌شود. شرايط علمي نيز، شامل دو بخش اصول محاوره عقلايي و قواعد ويژه فهم قرآن است؛

2. اصول محاوره عقلايي، شرايط عامي است كه در فهم هر زباني بايد رعايت شود؛

3. يادگيري قواعد زبان عربي، مقدمه فهم قرآن است كه در آن از ساختار واژه‌ها، جمله‌ها، تقديم و تأخير، حذف و ايجاز و... در قالب دانش‌هاي صرف و نحو و معاني و بيان بحث مي‌شود؛

4. واژه‌شناسي، از قدم‌هاي نخستين فهم قرآن است كه با آن از ريشه، ساختار و مصداق‌هاي گوناگون معاني واژه‌ها، معاني مجازي و كنايي و واژگان منقول آگاه مي‌شويم؛

5. سخنان معاصران نزول قرآن، از منابع تشخيص معاني واژگان به‌شمار مي‌آيند.

در قسمت پيشين با اصول محاوره عقلايي كه يكي از شرايط علمي فهم و تفسير قرآن است، آشنا شديم. در اين قسمت به شناخت قيود و قراين كلام مي‌پردازيم كه نقش مهمي در فهم مقصود گوينده دارد.

شناخت قيود و قراين كلام

خداي متعال در قرآن - همانند محاورات عقلايي به خاطر رعايت مصلحت مخاطبان - برخي از قيود كلام را به همراه آن بيان نكرده و پس از مدتي با فراهم آمدن شرايط لازم بدان پرداخته است. اكنون كه وجود اين شيوه در قرآن قطعي است، بايد براي يافتن قيود كلام كاوش كرد. فهمِ بدون توجه به اين قيود، موجب دور شدن از مقاصد قرآن مي‌شود. اين نكته ويژه‌ي آيات‌الاحكام نيست؛ بلكه توجه به آن در آيات معارف از اهميت بيشتري دارد؛ مثلاً در آياتي شفاعت در قيامت به‌كلي نفي شده است؛ مانند: "يَوْمٌ لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ وَلاَ شَفَاعَةٌ؛ روزي كه در آن داد و ستد و دوستي و شفاعت (سودمند) نيست".

اگر مفسر به آيات ديگري كه در باب شفاعت وارد شده (كه در آن‌ها اين مطلب كلي تخصيص خورده است) مراجعه نكند، از درك ديدگاه قرآن درباره‌ي شفاعت باز خواهد ماند. برخي از آن آيات بدين شرح است:

- "مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنه؛ كيست كه در پيشگاه او جز به خواست او شفاعت كند؟"

- "مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ؛ هيچ شفاعت كننده‌اي جز به خواست او نيست".

با توجه به مجموع اين آيات، قرآن كريم، وجود شفاعت در قيامت را مفروغ عنه و يكي از شرايط شفاعت شافعان را اجازه‌ي خداوند مي‌داند.

همچنين برخي قراين از مقولات ديگري غير از الفاظ و عبارات هستند؛ مانند ويژگي گوينده و شنونده و شرايط صدور كلام و وقايع خارجي مربوط به آن و مطالب عقلي يقيني و برهان‌هاي بديهي و قطعي. درك صحيح مراد گوينده، جز با تكيه بر قرينه‌هاي ياد شده در فوق فراهم نمي‌آيد و به اين لحاظ شناخت آن‌ها در فهم و تفسير قرآن كريم ضروري است. اين قراين به دو دسته پيوسته و غير پيوسته تقسيم مي‌شود. در ادامه به اجمال برخي از قراين بررسي مي‌کنيم:

يک. قراين پيوسته

قراين پيوسته خود دو گونه‌اند: لفظي و غير لفظي

1. قراين پيوسته لفظي

1-1. سياق سخن

سياق، تنها قرينه‌ي لفظي پيوسته‌ي سخن است و مراد از آن، ساختار حاکم بر كلمه‌ها يا جمله‌ها و آيات است که مراد گوينده از سخن را مشخص مي‌كند. توجه به سياق در فهم قرآن كريم، ضروري است؛ مثلاً مفاد آيه‌ي 39 سوره‌ي نجم "وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى؛ آدمي (دارايي‌اي) جز آنچه تلاش كرده ندارد". بدون توجه به آيات پيشين و پسين، روشن نمي‌شود و ممكن است برخي بدون مراعات سياق، مقصود از "سعي" در اين آيه را تلاش و كوشش اقتصادي بدانند و در نتيجه بگويند كه كسي جز از راه كار (اقتصادي) مالكيتي نخواهد داشت، درحالي‌كه با توجه به سياق، اين معنا به‌كلي نادرست است؛ زيرا سياق آيات در باره‌ي جهان آخرت است. در آيه‌ي پيشين (38 نجم) آمده است "هيچ كس بار (گناه) ديگري را به دوش نمي‌كشد" و در آيات پسين (40 و 41 نجم) آمده است "و تلاش و كوشش او به‌زودي ديده خواهد شد. آن‌گاه به او پاداش كامل مي‌دهند." با توجه به اين سياق، مراد از تلاش در آيه‌ي 39 نجم، هر نوع كاري است كه در جهت تقرّب به خدا انجام مي‌شود.

البته بايد توجه داشت که چه‌بسا در برخي از بخش‌هاي قرآن، آيه‌ها ارتباط روشن با يكديگر نداشته و سياقي قابل تصوير نباشد. نمونه روشن اين گسستگي، آيه‌ي تطهير است كه ارتباطي با جمله‌ها و آيه‌هاي پيشين خود ندارد: "إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا" اين قسمت كه بخش پاياني آيه‌ي 33 احزاب بوده و به آيه‌ي تطهير شهرت يافته است، در ميان آيه‌هايي قرار دارد كه درباره‌ي زنان پيامبر (ص) بحث مي‌كند؛ اما وجود آن آيات در اطراف اين آيه هيچ نوع قرينيت سياقي و در نتيجه، تأثير معنايي در آن ندارد؛ بنابراين نبايد سياق آيات را در معناي آن دخالت داد. دقت در ظاهر آيه‌ي تطهير، گسستگي آن را از ديگر آيات (قبل و بعد آن) نشان مي‌دهد؛ زيرا تمامي ضميرها در آيات قبل و بعد، به‌صورت جمع مونث است؛ ولي در اين قسمت آيه، ضميرها به‌صورت جمع مذكر آمده و پيداست كه سخن از افراد ديگري است كه دست‌كم در ميان آنان مرداني نيز وجود دارند و مطابق با شيوه‌ي محاوره‌ي عربي (كه ضماير مربوط به مذكر و مونث را به صورت جمع مذكر مي‌آورند و به آن تغليب گفته مي‌شود) ضمير مذكر آمده است. همچنين لحن آيه در اين قسمت، مدح‌آميز است و با لحن آن در قسمت‌هاي قبل و بعد تفاوت دارد؛ بنابراين نمي‌توان به صِرف كنار هم قرار گرفتن بخشي از آيات، سياق آن‌ها را يكي دانست و تمامي آيات آن بخش را بر اساس سياقِ وهمي تفسير نمود.

2. قراين غير لفظي

أ. قرينه‌ي عقلي

عقلا برخي از گفته‌ها و نوشته‌هاي خود را با توجه به وجود قراين غير لفظي، بدون قرينه‌ي لفظي ارائه مي‌كنند و مخاطبان نيز بر اساس آن به فهم مراد گوينده دست مي‌يابند. برخي از اين قراين، بديهيات عقلي و برخي برهان‌هاي قطعي مبتني بر بديهيات است؛ مثلاً در فهم آيه‌ي 22 فجر: "وَ جَاء رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا؛ و (فرمان) پروردگارت بيايد و فرشتگان صف به صف بيايند". با توجه به قرينه عقلي به مراد خدا دست مي‌يابيم؛ زيرا عقل درك مي‌كند كه چون خداي تعالي مادي نيست، آمدن متعارف در نزد ما نيز براي او متصور نخواهد بود. بر اين اساس، در اين‌جا چيزي در تقدير مي‌گيرند (فرمان پروردگارت آمد) تا معناي آيه با توجه به آن قرينه‌ي عقلي روشن شود. همچنين در فهم صحيح مسئله قضا و قدر و آيات مربوط به آن، به اين قرينه نيازمنديم؛ زيرا خداوند در قرآن كريم تمامي كارهايي را كه در حيطه‌ي توحيد افعالي است و نسبتي با او دارد، به خود نسبت مي‌دهد، با آن‌كه مي‌دانيم اين كارها بدون تلاش انسان پديد نمي‌آيد. اگر برهان عقلي بر رابط بودن معلول نسبت به علت  - و اين‌كه انسان در افعالي كه از او پديد مي‌آيد استقلال مطلق ندارد - نبود، آيه‌هايي كه درباره‌ي رزق و مشيت و اذن و مشابه آن است، قابل فهم نمي‌بود و در تفسير صحيح آن فرو مي‌مانديم؛ مثلاً حضرت ابراهيم (ع) در آيه‌ي 80 شعرا مي‌فرمايد: "وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ . وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ؛ پروردگار من كسي است كه مرا غذا مي‌دهد و سيراب مي‌سازد و هرگاه بيمار شوم، او مرا شفا مي‌دهد" معناي آب و غذا دادن خداوند به ابراهيم چيست؟ ممكن است گفته شود يعني به او فرمان غذا خوردن مي‌دهد؛ اما اين توجيهات، پاسخ اين پرسش نيست. همين موضوع از لغزش‌گاه‌هاي اشاعره بود كه به جبر گراييدند؛ زيرا راه حل مناسبي براي فهم اين‌گونه آيات نيافتند و از آن قرينه‌ي عقلي غفلت كردند.

ب. قرينه‌ي مقامي

برخي از آيات قرآن، مربوط به پديده‌هايي است كه مخاطبان اوليه از شرايط زماني و مكاني و ديگر جزئيات آن آگاه بودند؛ ولي به‌تدريج با گذشت زمان و از ميان رفتن آن شرايط، نسل‌هاي بعدي از آن محروم شده‌اند. بسنده كردن به الفاظ آيه‌ها، ما را به همه‌ي ابعاد مطالب مورد بحث آيات نمي‌رساند، با آن‌كه الفاظ اين گونه آيات، همه در معاني حقيقي به‌كار رفته و از اين منظر نيازي به جست‌وجوي قرينه‌ي بر معناي مجازي نداريم. نمونه‌ي اين مطلب در آيه‌ي 121 سوره‌ي آل عمران آمده است: "وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّىءُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛ (ياد آور) هنگامي كه صبحگاهان از خانواده بيرون شدي، مؤمنان را در جاهايي براي جنگ مستقر مي‌كردي". ظاهر آيه نشان مي‌دهد كه پيامبر (ص) در جنگي شركت داشته‌اند كه نزديك محل سكونتشان (مدينه) بوده است و عبارت "غدوت من اهلك" نشانگر نزديكي منطقه جنگي مورد نظر به مدينه است كه نيازي به پيمودن راه طولاني نبوده است؛ همان صبح كه از منزل بيرون آمدند به فرماندهي و آماده‌سازي مسلمانان براي جنگ پرداختند و نيروهاي مسلمان را در مواضع لازم جاي دادند؛ اما اين‌كه اين آيه به‌طور مشخص درباره‌ي چه جنگي است و در چه زمان و مكاني بوده، روشن نيست. به يقين مخاطبان نخستين به هنگام نزول آيه، جنگ مورد بحث را كاملاً مي‌شناختند؛ ولي اكنون آن قرينه بايد بازسازي شود. آنچه در اين باب مفيد است، روايات و نقل‌هاي معتبر تاريخي است. بخشي از اين روايات به سبب نزول آيه پرداخته و در اصطلاح قرآن‌پژوهان، به اسباب نزول شهرت يافته است. روايات تاريخي و اسباب نزول، آيه فوق را درباره‌ي جنگ احد مي‌داند ـ كه در سال دوم هجري و در كنار كوه احد، در نزديكي مدينه، اتفاق افتاد ـ ولي اين معنا بدون توجه به قرينه‌ي ياد شده به تنهايي از آيه برنمي‌آيد. البته براي فهم شرايط زماني و مكاني صدور سخن نمي‌توان به همه‌ي مطالب نقل شده در كتاب‌هاي روايي و تاريخي اعتماد كرد؛ زيرا روايات و گفته‌هاي مورخان براي ما حجيّتي ندارد، مگر آن‌كه داراي سند معتبر باشد يا آن‌كه با قراين عقلاييِ قطعي، مدلّل شود و در اين صورت در حد يك روايت معتبر براي ما مفيد است. توجه به اين نكته لازم است كه فرقي در ثبت مطالب تاريخي در كتاب‌هاي تاريخي يا روايي نيست. چه‌بسا بسياري از روايات تاريخي در كتاب‌هاي روايي مانند بحارالانوار آمده باشد. مهم آن است كه داراي سند معتبر و يا محفوف به قراين قطعي باشد. اين‌گونه مطالب تاريخي مي‌تواند در بازيافتن قرينه‌ي مقامي به ما كمك كند و در فهم برخي از آيات قرآن سودمند افتد.

 

آيات الاحكام : به آيه‌هايي از قرآن كريم گفته مي‌شود كه به تنهايي يا به كمك آيات ديگر حكم يا احكامي از مسائل فقهي را دربردارند؛ مانند "ولله علي الناس حجّ البيت من استطاع اليه سبيلاً" (آل عمران، 92) كه در آن، اداي مناسك حج بر مردم مستطيع واجب شده است. در قرآن نزديك به پانصد آيه و به گفته بحراني يك چهارم قرآن، حدود و احكام است. منظور از اين آيات، آيه‌هايي است كه در آن‌ها به صراحت از احكام فقهي سخن به ميان آمده است، وگرنه از بسياري از آيات قصص و امثال، مسائل فقهي نيز استنباط مي‌شود. كساني كه در زمينه آيات الاحكام كتاب نوشته‌اند، شيوه‌هاي گوناگوني دارند كه دو شيوه بيش از همه به كار رفته است: 1. ترتيب آيات بر پايه ترتيب سوره‌هاي قرآن؛ 2. به ترتيب ابواب فقه كه در كتاب‌هاي فقهي آمده است. اين روش، بيشتر از روش اول استفاده شده است.

كوه احد : نام كوهي در حدود چهار كيلومتري شمال مدينه كه در شنبه 7 شوال سال سوم هجري در دامنه آن جنگي ميان مسلمانان و كفار قريش درگرفت. قريش به تلافي شكست بدر و خونخواهي كشتگان خويش با سه‌هزار نفر از نيروهاي خود، حبشيان، قبايل كنانه و مردم تهامه و دويست اسب و هزار شتر به قصد جنگ با مسلمانان آهنگ مدينه كردند. پيغمبر با هفتصد تن كه تنها دو اسب داشتند و يكصد تن زره پوشيده بودند، شامگاه به احد آمدند. در فرداي آن روز جنگ به‌صورت تن به تن با يورشي آغاز شد مسلمانان بر قريش پيروز شدند؛ اما تيراندازاني كه مأمور حفاظت از جناح لشكر مسلمانان بودند، به طلب سهم غنايم خويش فرود آمدند و خالد بن وليد با استفاده از اين فرصت حمله كرد و از مسلمانان 74 تن كشته و حمزه عموي پيامبر هم به دست وحشي غلام جبير شهيد شد. پيامبر نيز زحم برداشت و دندان‌هايش آسيب ديد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. شناخت قيود و قراين كلام، در فهم متن ضروري است و نقش مهمي در فهم مقصود گوينده دارد؛ زيرا گاهي گوينده مطلب عام يا مطلقي را در جاي ديگري از سخن خود تخصيص زده يا تقييد كرده است؛

2. قراين كلام به دو دسته پيوسته و ناپيوسته تقسيم مي‌شود؛

3. يگانه قرينه پيوسته لفظي، جمله‌هاي قبل و بعد سخن مورد تفسير است كه سياق نام دارد؛

4. قراين پيوسته غير لفظي، شامل بديهيات عقلي و برهان‌هاي مبتني بر آن، فضا و شرايط زماني و مكاني صدور كلام است.

در قسمت پيشين قراين پيوسته لفظي و غير لفظي كلام را شناختيم، حال به قراين ناپيوسته و شناخت انواع آن مي‌پردازيم.

ب. قراين ناپيوسته

1. آيات قرآن

از جمله قراين ارزنده و مهمِ فهم قرآن، ديگر آيات قرآن است. چه‌بسا سخني كه در آيه‌اي به‌طور مجمل آمده، در آيه‌اي ديگر تبيين شده يا حكم كلي و عامي كه در آيه‌اي آمده، در آيه‌ي ديگر تقييد يا تخصيص يافته باشد. بسياري از آيات قرآن يكديگر را تفسير مي‌كنند و بر صدق و درستي مضامين يكديگر گواهي مي‌دهند. قرآن كريم خود در اين باره در آيه‌ي 23 زمر فرموده است: "اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ؛ خداوند نيكوترين سخن را به‌صورت كتابي همگون و بخش بخش فرو فرستاد".

متشابه نام گرفتن قرآن در اين آيه، به دليل آن است كه آيات قرآن مجموعه‌ي هماهنگي را تشكيل مي‌دهند و مثاني بودن آن، ازاين‌روست كه عبارات قرآن در عين پيوستگي داراي مقطع‌هاي مشخصي است و بعضي از آن‌ها، بعضي ديگر را توضيح مي‌دهند. اميرالمومنين (ع) نيز در اين زمينه مي‌فرمايد:

"كتاب الله ... ينطق بعضه بعض و يشهد بعضه علي بعض؛ كتاب خداوند ... برخي از آن با برخي ديگر گويا مي‌شود و بعضي از آن گواه و شاهد بعضي ديگر از آن است".

امامان عليهم السلام در مقام احتجاج و تعليم به ديگران به اين قرينه استناد كرده‌اند. نمونه‌ي آن روايتي است كه از امام جواد (ع) در تفسير آيه‌ي 38 مائده نقل شده است: "وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا؛ دست مرد و زن دزد را ببريد". ايشان در تبيين مراد از قطع دست ـ كه دست دزد را از كجا بايد بريد ـ به آيه‌ي 18 جن: "وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ؛ و به‌راستي كه مواضع سجده براي خداست". استناد كرده و فرموده‌اند:

دست سارق بايد از بن انگشتان قطع شود و مراد خداوند از "فاقطعوا ايديهما" قطع انگشتان است و كف دست كه از جمله مواضعي است كه در سجده بر زمين گذارده مي‌شود، بايد باقي بماند.

بنابراين فهم درست و تفسير صحيح، زماني به‌دست مي‌آيد كه آيات قرآن در ارتباط با يكديگر و ناظر به هم مورد توجه قرار گيرند.

2. روايات معصومان

روايات پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) از جمله قراين فهم قر‌‌آن كريم است كه در فهم مفاد ظاهري و باطني آيات و دستيابي به جزئيات احكام بيان شده در آن‌ها و همچنين مصداق‌يابي براي آيات، سودمند است.

أ. فهم مفاد ظاهر و باطن آيات

بر اساس روايات رسيده از پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) آيات قرآن داراي معاني متعددي است. برخي از معاني كه از ظاهر الفاظ و عبارات به‌دست مي‌آيد، به عنوان ظاهر قرآن، و معاني ديگر، از بطون و معاني دروني قرآن به‌شمار مي‌آيند. ظاهر قرآن با توجه به اصول محاوره‌ي عقلايي، قابل فهم است؛ ولي معاني باطني به‌سادگي برملا نمي‌شود و بايد از آگاهان فرا گرفت؛ زيرا فهم آن در حيطه‌ي اصول محاوره‌ي رايج در ميان مردم نبوده و ملاك‌هاي كشف آن به‌صورت قطعي براي ما شناخته شده نيست. بخشي از اين معارف دروني در روايات پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) وارد شده و در اختيار ما قرار دارد.

بخشي از روايات معصومان، در باب تفسير و توضيح مفاد ظاهر آيات قرآن است؛ بدين صورت كه معنا يا مصداق برخي واژه‌هاي قرآني بيان شده و يا در شرح و تفسير آيه سخني به ميان آمده است.

گرچه ظاهر قرآن با توجه به اصول محاوره‌ي عقلايي قابل فهم است، اما با توجه به حجيت سخن پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) در تفسير قرآن، هر آنچه در شرح و تفسير آيات از معصومان رسيده باشد، براي ما سودمند است و در صورت قطعي بودن صدور آن از معصوم، به عنوان قرينه‌ي ناپيوسته در فهم آيات قابل استفاده خواهد بود.

ب. دستيابي به جزئيات احكام قرآن

چنان‌كه پيش‌تر گذشت، قرآن كريم احكام شريعت اسلامي را معمولاً به شكل مجمل يا مهمل بيان كرده و بر مصداق‌هاي متعددي قابل انطباق است. بيان جزئيات اين احكام و آموزش آن به مردم، از وظايف پيامبر (ص) بوده و پس از ايشان بر عهده‌ي اهل بيت (ع) قرار گرفته است. به اين ترتيب، براي دستيابي به فهم جزئيات و تفاصيل احكام، بايد به روايات مراجعه كرد. نمونه‌اي اين مطلب، حكم وجوب نماز در قرآن است كه حداكثر به زمان‌هاي برگزاري آن به‌طور كلي اشاره شده است؛ اما مسائل فراواني كه در باره‌ي ابعاد مختلف آن وجود دارد، همه در روايات آمده است؛ بنابراين فهم كامل آيات نماز و پاسخ مجموع مسائل نماز، در گرو دستيابي به رواياتي است كه در باب كيفيت، تعداد ركعت‌ها، جزئيات مربوط به زمان و مكان برگزاري نماز و ديگر مسائل آن از پيامبر (ص) و ديگر معصومان (ع) رسيده است.

ج. مصداق‌يابي براي آيات

از آن‌جا كه قرآن جهاني و جاودانه است و ويژه‌ي گروه يا دوره‌ي خاصي نيست، بسياري از آيات آن مصداق‌هاي تازه مي‌يابد. اهل بيت (ع) در بيان‌هاي خود به برخي از اين مصداق‌ها اشاره كرده يا اگر آيه‌اي مصداق‌هاي فراواني داشته، مصداق تام و برتر آن را بيان كرده‌اند. در مواردي نيز آيات به صورت قضيه خارجيه در صدد بيان مصداق معيني است كه با اوصافي كلي به آن اشاره دارد و تعيين دقيق آن مصداق در روايات آمده است. اگرچه روايات ياد شده در مواردي بيانگر تمام مراد خداوند از آيات نيست، اما بيان مصداق يا مصداق‌هاي تام و برتر يا تطبيق آيه بر مصداق‌هاي جديد و زنده، كمك زيادي به چگونگي فهم مراد خداوند از آيات مي‌كند و زنده بودن قرآن را به‌روشني تبيين مي‌نمايد. نمونه‌اي از اين روايات به اين شرح است؛ مثلاً مامان باقر و صادق (ع) در دو روايت جداگانه فرموده‌اند: مراد از مستضعفان در آيه‌ي 75 نساء، ما (اهل بيت) هستيم كه مي‌فرمايد:

"وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَان...؛ شما را چه شده كه در راه خدا و مردان و زنان و كودكان مستضعف ... پيكار نمي‌كنيد؟"

مصداق اوليه مستضعفان در اين ‌آيه، مسلماناني هستند كه در مكه زير ستم مشركان بوده و از خداند ياري مي‌طلبيدند؛ اما به‌طور طبيعي با گذشت زمان مصداق‌هاي ديگري يافته است؛ ازآن جمله برخي از اهل بيت پيامبر (صلي الله عليه وآله) مي‌باشند كه درميان دشمنان خود مورد ستم قرار گرفته و از خدا ياري مي‌طلبيدند و كسي از مردم مسلمان به ياري آنان برنمي‌خاست.

 

امام جواد : ابوجعفر محمد بن علي (ع) نهمين امام از امامان اثني عشر و يازدهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) است. مشهور است كه حضرت در مدينه و در پانزدهم يا نوزدهم رمضان سال 195 ق به دنيا آمده و در آخر ذوالقعده سال 220 ق در بغداد چشم از جهان فرو بست. قبر حضرت در مقبره‌هاي قريش نزديك قبر جدش، امام موسي كاظم (ع) است. مشهوترين القاب ايشان، جواد و تقي است. كنيه حضرت در كتب اخبار و احاديث، ابوجعفر است و چون امام باقر (ع) نيز كنيه ابوجعفر داشته‌اند، امام جواد (ع) را "ابوجعفر ثاني" مي‌گويند. ايشان يگانه پسر حضرت رضا (ع) بود و هنگام شهادت پدر هفت سال داشته‌اند. امام جواد (ع) در علم و عمل و فصاحت و عبادت و ديگر فضايل اخلاقي ممتاز بود. هوش فوق العاده و زباني گويا داشت و مسائل علمي را بالبداهه پاسخ مي‌فرمود. با وجود كمي سن، در علوم و حكم و فضايل و آداب نظير نداشت.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. قراين ناپيوسته شامل آيات ديگر قرآن، روايات معصومان (ع) و دانش‌هاي بشري است؛

2. برخي آيه‌هاي قرآن ناظر به برخي ديگر بوده و آن را تفسير مي‌كند؛ بنابراين مفسّر بايد به آيات ديگري كه به نحوي با آيه مورد بحث مرتبط است، توجه كامل داشته باشد؛

3. روايات معصومان (ع) در موارد متعددي مانند بيان تفاصيل احكام قرآن، بيان مفاد ظاهري و باطني و مصداق‌هاي جديد آيات وارد شده و در فهم مقصود خداوند سودمند است؛

در قسمت پيشين دانستيم كه برخي آيات قرآن و بعضي روايات معصومان (ع) از قراين ناپيوسته قرآن به‌شمار مي‌روند. در اين قسمت از دانش‌هاي بشري كه قرينه‌اي ناپيوسته براي فهم قرآن است، بحث خواهيم كرد.

3. دانش‌هاي بشري

قرآن كريم در مقام راهنمايي انسان، از همه‌ي راه‌هاي ارزشمند و مؤثر بهره جسته است و در برخي موارد در طرح مباحث عقيدتي يا اخلاقي به استدلال‌هاي عقلي و يا به بيان مسايل طبيعي (آيات آفاقي) پرداخته است. از استدلال عقلي بر توحيد باري تعالي و اثبات معاد تا احتجاج با مشركان و ملحدان و اهل كتاب و از پيدايش آسمان و زمين و پديده‌هاي آسماني و زميني چون ستارگان و ماه و خورشيد و رعد و برق و كوه و دريا تا چارپايان و پرندگان و حشرات و آبزيان و ... چنان كه در برخي موارد نيز به بيان بخش‌هايي از تاريخ گذشته‌ي بشر پرداخته است؛ بنابراين موضوعات مطرح شده‌ي در قرآن، قلمرو علوم مختلفي را در برمي‌گيرد و آگاهي از دستاوردهاي علوم مربوطه، زمينه‌ي فهم بهتر مراد خدا از آيات را فراهم مي‌سازد و اكنون با توجه به پيشرفت دانش بشر در زمينه‌هاي گوناگون مي‌توان با بهره‌گيري از آن فهم كامل‌تري از آيات مربوط به موضوعات پيش‌گفته نايل شد.

شرايط بهره‌گيري از علوم در فهم قرآن

أ. تناسب موضوع آيه با دانش مورد استفاده

چنان‌كه گفتيم، موضوعات مطرح شده در قرآن، بسيار متنوع است؛ بنابراين در پژوهش و تفسير هر موضوعي از آن، بايد از دانش مرتبط با آن بهره برد؛ مثلاً جاي مناسب به‌كارگيري برهان‌هاي فلسفي، آيات مربوط به اثبات توحيد و معاد و نفي شرك و... است و جاي مناسب استفاده از دانش‌هاي تجربي، آياتي است كه از پديده‌هاي طبيعي سخن به ميان آورده است.

ب. يقيني بودن

دانشمندان علوم طبيعي يا انساني در بسياري از موارد در پي پژوهش‌هاي خود، فرضيه‌هايي را مطرح كرده و به دنبال اثبات آن هستند. گاهي شاهدي بر درستي فرضيه‌ي خود مي‌يابند و در همان زمان شواهد ديگري بر نادرستي آن به‌دست مي‌آيد و سرانجام به‌صورت قانوني علمي مورد پذيرش متخصصان ـ رشته‌ي مورد نظر ـ قرار نمي‌گيرد و يا برعكس، پس از مشاهدات و آزمايشات مكرر و اثبات درستي و فراگيري آن، مقبول واقع مي‌شود. مفسري كه در پي كشف مراد خدا از آيات قرآن است، نبايد به فرضيه‌هايي كه با محك تجربه به قطعيت نرسيده‌اند و دانشمندان متخصص آن رشته نيز به قطعي نبودن آن معترفند، اعتماد كند و بناي شامخ تفسير كلام خدا را بر اين بنيان سست قرار دهد.

ج. سازگاري با قرآن و مسلمات ديني

اگر برخي از داده‌هاي علمي كه در ظاهر در نزد عالمان و متخصصان مربوطه قطعي تلقي مي‌شود با آيات قرآن و مسلمات ديني ناسازگار باشد، نمي‌توان در تفسير قرآن از آن بهره برد. چه حتي اگر تاكنون شواهدي بر نادرستي آن يافت نشود، در استفاده از داده‌هاي علوم انساني دقت و وسواس بيشتري لازم است؛ زيرا اعتبار آن، از علوم طبيعي كمتر است و مطالب اثبات شده و يقيني كمتري دارد.

د. توجه به قواعد فهم قرآن

از آن‌جا كه دستاوردهاي علم تجربي همواره ابطال‌پذير است و موارد غير قابل نقض آن بسيار نادر يا ناياب است، در صورتي كه بخواهيم نظريات علمي را تكيه‌گاه تفسير قرار دهيم، بايد احتياط كرد؛ زيرا برخي از مفسران در بهره‌گيري از علوم تجربي و انساني به افراط گراييده و با داشتن انگيزه‌هاي خوب، منحرف شده و حتي در برابر فرهنگ ديگران ـ صاحبان علوم ـ دچار نوعي خودباختگي فرهنگي شده‌اند. برخي از آنان نيز براي دفاع از اسلام به طرح نكات علمي و بهره‌گيري از آن در تفسير پرداخته‌اند؛ اما ناخواسته خود را در برابر آن تسليم كرده و نتيجه‌ي نامطلوبي گرفته‌اند. براي پرهيز از اين‌گونه افراط‌ها، بايد به قواعد محاوره و ظواهر يا نصوص آيات توجه كامل داشت و از شواهد قرآني و روايي و ادبي بهره برد.

ميزان ارتباط و تأثير دانش‌ها در فهم قرآن

گرچه دانش‌هاي تجربي از جزميت و ثبات بيشتري ـ نسبت به علوم انساني ـ برخوردار است و با تحولات بنيادين كمتري مواجه مي‌گردد و نتايج آن نسبتاً قوي‌تر از نتايج علوم انساني است، ولي ارتباط علوم انساني با قرآن، بيش از علوم تجربي است؛ زيرا موضوع و هدف قرآن كه هدايت انسان‌ها در بعد فردي و اجتماعي در زندگي دنيوي و اخروي است كه قلمرو آن امور فردي و اجتماعي انسان است، پيوند بيشتري دارد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم: 1. دانش‌هاي تجربي و انساني مي‌توانند در فهم كامل‌تر قرآن مورد استفاده قرار گيرند؛

2. تناسب موضوع آيه با دانش مورد استفاده، يقيني بودن آن دانش، سازگار بودن داده علمي با قرآن و مسلّمات ديني، از شرايط بهره‌گيري از علوم در فهم قرآن است؛ 3. دانش‌هاي تجربي از ثبات بيشتري برخوردار است؛ اما ارتباط علوم انساني با قرآن، بيش از علوم تجربي است.

 

قران شناسی10

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. روش تفسير روايي قرآن كريم و انواع آن؛ 2. روش تفسير ادبي و عرفاني قرآن كريم؛ 3. روش تفسير علمي قرآن كريم؛ 4. تفاوت تفسير تربيتي و موضوعي قرآن كريم.

در درس پيشين با اصول كلي محاوره عقلايي، قرائن پيوسته و ناپيوسته آشنا شديم. در اين درس، با برخي شيوه‌هاي گوناگون تفسير قرآن آشنا خواهيم شد.

چنان‌كه در مباحث گذشته نيز اشارتي رفت، قرآن از زمان نزول، مورد شرح و تفسير قرار گرفته و نخستين مفسر و معلم قرآن در ميان بشر، پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - بوده است. اين نكته در آيات قرآن به‌صراحت بيان شده است؛ از جمله:

- وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (نحل،44) و اين ذكر (قرآن) را به تو فرو فرستاديم تا براي مردم آنچه را به سويشان فرو فرستاده شده است روشن سازي و تا شايد بينديشند؛

- يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ (جمعه،2) آيات او را بر آنان مي­خواند و پاكشان مي‌سازد و كتاب و حكمت به آنان مي­آموزد.

اهل بيت پيامبر - صلي الله عليه و آله - نيز پس از ايشان مقام تبيين و توضيح آيات الاهي را بر عهده داشتند. از آيه‌ تطهير و آيه «لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ (واقعه79) جز پاك­شدگان و و پاكيزگان به آن دست نمي­رسانند.» و آيات ديگري كه درباره اهل بيت – عليهم السلام - وارد شده، مي­توان به دانش تفسيري آنان پي برد و بر اساس روايت نبوي ثقلين، بيانات تفسيري آنان همانند بيانات تفسيري پيامبر - صلي الله عليه و آله - حجت است در حديث ثقلين آمده است:

اِنّي تارِكٌ فِيْكُمُ اْلْثَّقَلَيْنِ مَا اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوْا بَعْدِي اَبَداً: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي اَهْلَ بَيْتِي وَ اِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّي يَرِدَا عَلَي اْلْحَوْضَ؛ به‌راستي كه من در ميان شما دو شئ ارزشمند و نفيس باقي مي­گذارم، مادام كه به آن دو چنگ زده باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترتم ـ خاندانم ـ و به‌راستي كه آن دو هرگز از هم جدا نمي­شوند تا (در قيامت) در كنار حوض بر من وارد شوند.

علاوه بر تلاش معصومان – عليهم السلام - در تفسير و تبيين آيات قرآن كريم، مفسران ديگر نيز در طول تاريخ همواره به اين موضوع پرداخته و صدها تفسير مدون پديد آورده­اند. پرسشي كه در اين‌جا مطرح مي­شود آن است كه آيا تفسيرهاي موجود - از دوران­هاي گذشته تاكنون - سبك و سياق واحدي دارد يا آن‌كه با روش­ها و شيوه­هاي متفاوتي نگاشته شده است

مراد از روش تفسير، چگونگي استفاده مفسر از منابع در تفسير قرآن است و منظور از از منابع تفسيري، اسناد و مداركي است كه حاوي داده‌هايي مربوط به موضوعي از موضوعات مطرح در قرآن مي‌باشد كه آگاهي و به‌كارگيري آن‌ها در فهم لازم است؛ مانند قرآن كريم، روايات، ادبيات و معارف انساني. اين روش‌ها عبارت است از:

1. تفسير قرآن به قرآن

در اين روش، مفسر در تفسير قرآن كريم از آيات ديگر استفاده مي‌كند. اين استفاده از آيات ديگر در فهم آيات قرآن كريم، درست است؛ چنان‌كه عقلا در فهم بخشي از يك سخن به بخش‌هاي ديگر آن نيز توجه دارند. از احاديث متعدد نيز استفاده مي‌شود كه آيات قرآن، مفسّر يكديگرند. به چند نمونه اشاره مي‌شود:

     حضرت علي - عليه السلام – مي‌فرمايد: فَانَّ كتابَ اللّهِ لَيُصَدِّقُ بعضُه بعضاً و لا يُكذِّبُ بعضُهُ بعضاً؛ بخشي از قرآن بخش ديگر را تصديق مي‌كند و يكديگر را تكذيب نمي‌كنند.

و نيز در نهج البلاغه آمده است: كتابُ اللّهِ ينطقُ بَعضُه ببعض و شهيدٌ بعضه علي بعض؛ بخشي از قرآن به وسيله بخش ديگر آن به سخن مي‌آيد و بخشي گواه بر بخش ديگر است.

اهل بيت - عليهم السلام - علاوه بر ترغيب به اين روش، در عمل نيز به ديگران آن را آموزش داده‌اند؛ از جمله حضرت علي - عليه السلام - در تفسير آيه «لا ينالُ عهدي الظالمينَ» (بقره،125) مي‌فرمايد: مراد مشركان است؛ زيرا قرآن كريم شرك را ظلم بزرگ مي‌شمارد: «انَّ الشركَ لظلمٌ عظيم» (لقمان،13).

     در مورد اين روش تفسيري بايد توجه داشت كه نمي‌توان با استفاده تنها از آن، تمام آيات قرآن را تفسير كرد. مرحوم علّامه طباطبايي كه زنده‌كننده اين روش است، در عمل از ديگر منابع تفسيري نيز استفاده مي‌كند. براي نمونه، در تفسير «ربَّنا و ابعَثْ فيهم رَسولا مِنهم» (بقره،129)، با استفاده از روايات، رسول را به پيامبر اكرم - صلي الله عليه وآله - تفسير كرده‌اند.

2. روش روايي

در روش روايي براي تفسير قرآن كريم از ميان منابع تفسير، تنها به روايات بسنده مي‌شود. اين روش نيز دو شكل است: روش روايي محض و روش روايي اجتهادي.

أ. روش رواي محض

در اين روش، مفسر فقط روايات مربوط به آيه را جمع‌آوري مي­كند؛ مانند تفسير نورالثقلين، البرهان و الدر المنثور؛ اما اين كار بحث تفسيري نيست؛ بلكه صرفاً رواياتي جمع‌آوري مي­شود و به روش اخباريان در مباحث فقهي شباهت دارد. در اين روش به بررسي سند و يا دلالت روايات نمي­پردازند؛ زيرا آنان كاري به صحت و سقم روايات ندارند و گاهي صرفاً به دليل وجود كلمه­اي قرآني در روايت، آن را در ذيل آيه مربوط به آن نقل مي­كنند. روشن است كه اين روش، تفسير قرآن به‌شمار نمي­رود.

ب. روش روايي اجتهادي

برخي از مؤلفان تفاسير روايي، همراه با نقل حديث به بررسي آن مي­پردازند، شبيه كاري كه فقيهان در باب روايات فقهي انجام مي­دهند؛ يعني بررسي اسناد از نظر ثقه بودن رجال سند (كه پايين­ترين مراتب اعتبار است) و بررسي دلالت متن از نظر عام يا خاص و محكم يا متشابه و نص يا ظاهر بودن و مانند آن در اين روش وجود دارد.

اين روش گرچه با روش پيشين تفاوت دارد، ولي باز هم پژوهشي روايتي است نه تفسير قرآن؛ زيرا فقط از رواياتِ مربوط به آيه بحث مي­شود و از ديگر مباحث تفسيري در آن خبري نيست. افزون بر اين‌كه بسيار محدود و ناقص است؛ زيرا در ذيل بسياري از آيات، حديثي از معصومان - عليهم السلام - نقل نشده است. بنابراين معناي آياتي كه روايتي در ذيل آن­ها نرسيده، همچنان مبهم خواهد ماند. اين روش در واقع، شبيه كار اخباريان معتدل همانند صاحب حدائق (ره) است كه به نقل روايات بسنده نكرده و به بحث و نظريه پردازي نيز روي آورده­اند. حتي اگر در باره رواياتِ نقل شده نيز بحث كنند، بحثي روايت‌شناختي (فقه الحديث) خواهد بود.

3. روش ادبي

بعضي از مفسران مانند زمخشري در تفسير الكشّاف در تفسير قرآن كريم از ادبيات به معناي عام و لغت استفاده زيادي كرده و در باب لغت و اعراب و فصاحت و بلاغتِ قرآن، فراوان سخن گفته­اند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. نخستين مفسر قرآن كريم به‌صراحتِ برخي آيات، پيامبر – صلي الله عليه و آله – است. پس از ايشان، سخنان اهل بيت – عليهم السلام – در تفسير قرآن، حجت مي‌باشد؛

2. مفسران، از منابع تفسيري به روش‌هاي متفاوت استفاده كرده‌اند؛

3. استفاده از آيات قرآن كريم در فهم آيات ديگر را تفسير به شيوه«قرآن به قرآن» مي‌نامند؛

4. تفسير قرآن به روش روايي آن است كه فقط با استفاده از روايات، قرآن كريم را تفسير كنيم. اين روش به دو شيوه روايي محض و روايي اجتهادي تقسيم مي‌شود؛

5. در شيوه روايي، مفسر صرف‌نظر از صحت و سقم روايات، فقط روايات مرتبط با آيه را ذكر مي‌كند؛

6. مفسراني كه با شيوه روايي اجتهادي قرآن را تفسير مي‌كنند، علاوه بر نقل احاديث، آن‌ها را از جهت سند و دلالت نيز بررسي مي‌كنند؛

7. در روش تفسير ادبي، قرآن از نظر لغت، فصاحت و بلاغت مورد كندوكاو قرار مي‌گيرد.

در قسمت پيشين با روش‌هاي تفسير روايي قرآن و شيوه تفسير ادبي آشنا شديم. در اين قسمت با روش‌هاي ديگر تفسير آيات قرآن كريم آشنا خواهيم شد.

4. روش عرفاني

روش عرفاني در تفسير قرآن سابقه زيادي دارد. اين روش در قرن ششم و هفتم هجري رواج بيشتري پيدا كرد و كم و بيش ادامه داشت تا زمان محيي الدين بن عربي كه اوج آن به‌شمار مي­آيد. پس از آن نيز كساني مثل ملا عبد الرزاق كاشاني در تأويلات القرآن توجه زيادي به آن داشته­اند. اين نوع تفسير، تأويلاتي به حسب ذوق نويسنده است. اگرچه در لابلاي آن مطالب جالب توجه و سودمندي نيز يافت مي­شود، ولي بيشتر آن­ها تأويلاتي بدون دليل و از روي ذوق است كه بدآموزي داشته و بهانه به دست منحرفان مي‌دهد تا به دلخواه خود، تأويلاتي براي آيات بيان كنند؛ مانند تأويل موسي - عليه السلام - به عقل و فرعون به نفس تأويل و جنگ ميان موسي - عليه السلام - و فرعون را جنگ عقل و نفس مي­نامند. اين كار بسيار خطرناك بوده و از مصاديق «قول بغير علم»  در باره كلام خداست.

شايان ذكر است كه اگرچه كشف عرفاني از راه­هاي شناخت بوده و في الجمله قابل پذيرش است، ولي عارفان خود نيز معترفند كه مكاشفه بر دو نوع است: 1. مكاشفه رحماني 2. مكاشفه شيطاني. اولي سودمند و دومي گمراه‌كننده است. تشخيص مكاشفه رحماني از شيطاني، كار دشواري است و افزون بر آن اگر مكاشفه رحماني باشد، فقط براي شخص عارف حجت است و براي كساني كه آن را شهود نكرده­اند، قابل اثبات نيست و قول به غير علم و تفسير بدون دليل است و حداكثر مي­توان آن را به عنوان احتمال بيان كرد؛ بنابراين حاصل اين روش عرفاني را هم نمي­توان تفسير قرآن به‌شمار آورد و به خداوند نسبت داد.     

5. روش علمي

اين روش داراي شاخه­هاي مختلفي به ترتيب زير است:

أ. علوم طبيعي

در روش علميِ تجربي، گاه براي فهم آيات به مطالب علمي مربوط به آن­ها استناد مي­شود؛ مثلاً در باب آيه­اي كه از وجود كوه­هاي يخي در آسمان خبر مي­دهد:

وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاء مِن جِبَالٍ فِيهَا مِن بَرَدٍ ... (نور،43) و از آسمان از كوه‌هايي ـ انبوه ابرهاي منجمد شده ـ كه در آن است تگرگ مي­فرستد ... .

و يا آيه­اي كه به بادهاي تلقيح‌كننده اشاره مي‌كند:

وَأَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَسْقَيْنَاكُمُوهُ وَمَا أَنتُمْ لَهُ بِخَازِنِينَ (حجر،22) و ما بادها را باردار (يا بارداركننده) فرستاديم و از آسمان آبي فرو فرستاديم و شما را بدان سيراب ساختيم و شما خزانه­دار و نگاهدار آن نيستيد.

از مطالب علمي كه بادها را براي بعضي از اشيا «لواقح» مي­داند و يا مؤيّد وجود توده­هاي بلورين يخي بر فراز ابرهاست (كه با خودِ ابر تفاوت دارد)، بهره مي­برند. فهم آيات بر اساس مطالب علمي بايد داراي شرايط زير باشد: 1. مطالب مورد استناد از نظر علمي قطعي باشد؛ 2. منافاتي با آيه نداشته باشد.

البته برخي از مفسران صرف‌نظر از فهم مفاد آيات، به بيان جزئياتي از موضوع مطرح شده در قرآن مي­پردازند؛ مانند اين‌كه به هنگام بحث از آيه «أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَي الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ (غاشيه،17) آيا به شتر نمي­نگرند كه چگونه آفريده شده؟» به بيان ويژگي‌هاي شتر مي­پردازند و جزئيات فراواني از مبحث شترشناسي را بيان مي­كنند كه هيچ نقشي در فهم مفاد آيه ندارد و چنين كاري تفسير قرآن به‌شمار نمي­آيد.

ب. علوم انساني

شرايطي كه در باب استفاده از علوم تجربي گفته شد، در باره علوم انساني نيز وجود دارد؛ با اين تفاوت كه اعتبار علوم انساني از علوم تجربي كمتر است و مطالب اثبات شدة يقيني كمتري دارد.

در خصوص مسائل تاريخي كه در قلمرو علم تاريخ قرار دارد و بخشي از علوم انساني به معناي عام آن است، ذكر اين نكته ضرورت دارد كه هر چند شواهد يقيني تاريخي در فهم كامل برخي از موضوعات مطرح در آيات تاريخي قرآن مؤثر است؛ اما اين شواهد در صورتي يقيني است كه به‌طور متواتر نقل شده باشد و يا دست­كم به اندازه خبري موثق اعتبار داشته باشد؛ بنابراين نمي­توان به هر نقلي اعتماد كرد و بر اساس آن به تفسير پرداخت. بعضي از مفسران بي­توجه به معيارهاي لازم و به‌طور انبوه از روايات سبب نزول و ديگر روايات تاريخي در فهم قرآن بهره برده و در اين مسير دچار خطاهاي زيادي شده­اند. محمد بن جرير طبري را مي­توان از مفسران داراي روش تاريخي به‌شمار آورد.

ج. علوم فلسفي 

مطالب فلسفي ناب، مطالبي است كه بر اساس داده­هاي عقلي شكل مي­گير.د در تفسير قرآن فقط از مطالب فلسفي ناب كه بديهي يا نزديك به بديهي است، مي­توان بهره برد و ارزش آن از داده­هاي علوم تجربيِ ثابت شده نيز بيشتر است؛ زيرا معتبرترين دادة تجربي هم به پاية استدلالات عقلي قريب به بديهي نمي­رسد.

برخي فيلسوفان در مقام شرح و تفسير آيات، افزون بر داده­هاي فلسفي بديهي و نزديك به بديهي، مطالب فراواني از مباحث فلسفي نظري و حتي مباحث فلسفي به معناي اعم (طبيعيات) را در ذيل آيات قرآن مطرح كرده و به جاي تلاش براي فهم مفاد آيات، به تحميل نتايج مباحث ياد شده بر آيات پرداخته­اند و آياتِ به ظاهر مخالفِ با اصول علميِ خود (در باب برزخ و معاد و حدوث آسمان­ها و زمين و ...) را تأويل كرده­اند.

6. روش اجتهادي جامع

در اين روش، از همه منابع و ابزارهاي لازم در فهم قرآن استفاده مي­شود. اين منابع و ابزارها شامل آيات قرآن، روايات معصومان و ديگر قراين عقلي و غير عقلي (روش محاوره عقلايي) است و به‌طور كلي افزون بر كاربرد قواعد و منابع عام در تفسير هر آيه، به تناسب موضوع، از منبع معتبر خاصي نيز استفاده مي­شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. روش عرفاني تفسير قرآن كريم، متكي بر تأويلات ذوقي و بدون دليل است كه در پاره‌اي موارد بدآموزي نيز دارد. بايد بدانيم حتي اگر تفسير عرفاني، حاصل مكاشفه رحماني مفسّر باشد، تنها براي خود او حجت است و براي ديگران حجت نيست؛

2. روش علمي تفسير قرآن كريم شامل شاخه‌هايي است كه عبارتند از تفسير تجربي، تفسير قرآن با استفاده از علوم انساني و تفسير قرآن با استفاده از علوم فلسفي؛

3. شيوه تجربي تفسير قرآن كه به دستاوردهاي علمي استناد دارد، در صورتي پذيرفته است كه اين دستاوردها از نظر علمي، يقيني بوده و منافاتي با آيات قرآن نداشته باشند. اين شرايط در تفسير قرآن بر اساس علوم انساني و فلسفي نيز وجود دارد؛

4. پنجمين شيوه تفسير قرآن، روش اجتهادي جامع است. در اين روش از تمام ابزارهاي لازم در فهم آيات قرآن استفاده مي‌شود.

جدا از روش‌هاي گوناگون تفسير آيات قرآن كريم كه در قسمت‌هاي پيشين با آن‌ها آشنا شديم، مفسران در طرح مباحث تفسيري، شيوه‌هايي برگزيده‌اند كه با برخي از آن‌ها در اين قسمت آشنا مي‌شويم.

 

مفسران در ارائة مباحث تفسيري شيوه‌هاي متفاوت به شرح زير دارند:

1. شيوة ترتيبي

 در اين شيوه آيات قرآن به ترتيب از ابتداي هر سوره تفسير مي­شود و داراي امتيازاتي است كه به برخي از آن­ها اشاره مي‌كنيم.

 امتيازات تفسير ترتيبي

أ. توجه به سياق آيات

تفسير ترتيبي به دليل حفظ پيوند ميان آيات، مبتني بر اصول محاوره عقلايي است؛ زيرا آيه در مجموعة خود مورد بحث قرار مي­گيرد و اجزاي مختلف سخن در فهم يكديگر دخالت داده مي­شوند؛ درحالي‌كه در مباحث موضوعي ممكن است بر اثر تقطيع آيات، از قراين موجود در آيات پيشين و پسينِ آية مورد بحث، غفلت شده و فهم نادرستي پديد آيد.

ب. حفظ تأثير معنوي آيات

در تفسير ترتيبي محتواي آيات هر يك جايگاه مناسب خود را حفظ مي­كند و آن هدفي كه قرآن در نظر داشته محفوظ مي‌ماند و تفسير مانند خود قرآن مطالب را در جايگاه مناسبِ خود مطرح مي­سازد. راز مطلب در اين است كه ترتيب آيات قرآن، بر خلاف تدوين بشري، داراي نكاتي است كه در تربيت و تزكية انسان تأثير فراواني دارد. در قرآن سورة خاصي مربوط به توحيد يا نبوت و ديگر معارف وجود ندارد كه مجموعة مباحث مربوط به آن موضوع را يك­جا گرد آورده باشد؛ بلكه احكام و معارف و اخلاق و وعد و وعيد و تمثيل و تاريخ در آن به هم آميخته است. اين آميختگي نكتة مهمي دارد؛ زيرا انسان معجوني از جهات مختلف است و همة ابعاد وجودي او به يكديگر پيوند خورده است. آفرينندة انسان مي­داند كه تربيت چنين انساني داراي جهات مختلفِ توأم با هم است و در صورت تفكيك، نتيجة صحيح نخواهد داشت. نمونة كوچك اين مطلب، بيان احكام طلاق در قرآن است كه از ضروريات اسلام و قطعيات قرآن به‌شمار مي­آيد و در ضمن آن، دستورهاي اخلاقي و نصايحي مطرح شده است؛ زيرا در صورتي كه مسائل شرعي به‌صورت قانون خشك مطرح شود، در معرض سوء استفاده خواهد بود؛ چنان‌كه برخي بر اساس بيان همين مسئله كه در كتب احكام آمده، به سوء استفاده پرداخته و چهرة‌ زشتي از اين حكم الاهي نمايانده­اند و در برخي از جوامع اين حق را از مرد گرفته­اند؛ اما قرآن در كنار طرح اين حكم، نكاتي در باب رعايت حق زن و عدم اضرار به او بيان كرده و در پايان نيز مردان را به رعايت تقوا سفارش نموده است:

وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النَّسَاء فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلاَ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرَارًا لَّتَعْتَدُواْ وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَلاَ تَتَّخِذُوَاْ آيَاتِ اللّهِ هُزُوًا وَاذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَمَا أَنزَلَ عَلَيْكُمْ مِّنَ الْكِتَابِ وَالْحِكْمَةِ يَعِظُكُم بِهِ وَاتَّقُواْ اللّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (بقره،231) و چون زنان را طلاق داديد و به (نزديك) پايان عده خود رسيدند، يا به (شيوة) معروف (پسند شرع و عرف) نگاهشان داريد يا به معروف رهاشان كنيد و براي زيان رساندن نگاهشان نداريد تا ستمي (بر آنان) كرده باشيد. و هر كه چنين كند، به‌راستي بر خود ستم كرده است، و آيات خدا را به تمسخر نگيريد و نعمتي را كه خدا به شما ارزاني داشته و آنچه از كتاب و حكمت را بر شما فرو فرستاده كه شما را بدان پند مي­دهد؛ به ياد آريد و از خدا پروا كنيد و بدانيد كه خدا به همه چيز داناست.

اين كار موجب مي­شود كه خواننده فقط به حكم توجه نكند و با توجه به تأثير قلبي كه از اين موعظه در او پديد مي­آيد، از سوء استفاده بپرهيزد و دست­كم افراد كمتري از اين حكم سوء استفاده كنند. همچنين اگر آيه­اي در باب معاد بحث مي‌كند، در كنار آن بحثي اخلاقي نيز مطرح مي­شود كه اثر تربيتي مهمي دارد؛ درحالي‌كه در تفسير موضوعي به‌طور معمول مباحث به‌صورت خشك علمي مطرح مي­شود و ممكن است اين‌گونه فوايد از دست برود.

 2. شيوة موضوعي

 در اين شيوه با جمع­آوري آيات مربوط به يك موضوع از سوره­هاي مختلف و جمع­بندي و تبيين مفاد آن­ها، ديدگاه قرآن در باره آن موضوع استخراج ميشود. در اين شيوه تنظيم موضوعات به شكل‌هاي متعدد انجام مي‌گيرد؛ از جمله: 1. تنظيم تمام معارف قرآن در قالب نظامي هماهنگ و منسجم و پيوستة به هم بر اساس الله‌محوري و شرح و تفسير و بيان ديدگاه‌هاي قرآن در آن قالب؛ 2. دسته‌بندي موضوعات قرآن در قالب سه محور عقايد و احكام و اخلاق و زيرمحورهاي مختلف آن­ها؛ 3. بررسي موضوعات مطرح شده در قرآن بدون طرح كلي و گسستة‌ از هم؛ مانند جهاد در قرآن يا امر به معروف و نهي از منكر در قرآن و مانند آن.

 امتيازات تفسير موضوعي

أ. جامعيت

بررسي جامع يك موضوع، از جمله امتيازات تفسير موضوعي است؛ زيرا مفسر در اين روش فقط به يك موضوع نظر دارد و تمام آيات مربوط به آن را جمع­آوري كرده و در نتيجه ابعاد مختلف آن مورد بررسي قرار مي­گيرد.

ب. عرضة منسجم و منظم

تفسير موضوعي، داراي نظم و ترتيب خاصي است كه امكان عرضه و بيان بهتر معارف قرآن را فراهم مي­آورد و در نتيجه قدرت يادگيري فراگيران نسبت به آن زيادتر خواهد بود؛ مثلاً وقتي از تقوا و يا ايمان بحث مي­شود، به ترتيب از معنا، آثار، مراتب يا درجات و ويژگي­هاي هر يك بحث خواهد شد؛ درحالي‌كه در تفسير ترتيبي همة اين موارد يك‌جا وجود ندارد و هر بخشي از آن در ذيل آية مربوط به خود بحث مي­شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. مفسران در طرح مطالب تفسيري، شيوه‌هاي متفاوتي دارند. اين شيوه‌ها عبارتند از تفسير ترتيبي و تفسير موضوعي؛

2. توجه به پيوند آيات و حفظ تأثير معنوي آن‌ها بر مخاطب، از مزاياي تفسير قرآن به روش ترتيبي است كه از ابتداي هر سوره به ترتيب آيات، به تفسير قرآن مي‌پردازد؛

3. در تفسير موضوعي قرآن، آنچه آيات را گردهم جمع مي‌كند و مفسّر به تبيين آن‌ها مي‌پردازد، موضوع واحد است؛ البته مي‌توان موضوعات را به‌صورت‌هاي گوناگون تنظيم کرد يا بر اساس آموزه‌هاي اعتقادي، اخلاقي و احكامي آن‌ها را صورت بخشيد؛

4. بررسي جامع و كامل يك موضوع و همچنين انسجام و نظم طرح مباحث تفسيري، از امتيازات تفسير موضوعي قرآن كريم است.

در قسمت پيشين، شيوه ترتيبي و موضوعي تفسير قرآن را بيان كرديم. اكنون شيوه جامع تفسير قرآن را توضيح خواهيم داد.

3.شيوه جامع

با آن‌كه هر دو شيوه پيش‌گفته در جاي خود لازم و ضروري است، ولي بسنده كردن به يكي و غفلت از ديگري ما را از فهم جامع معارف قرآن باز خواهد داشت؛ بنابراين براي بهره بردن از مزايا و دور ماندن از آسيب­هاي هر يك از اين دو شيوه، راه­هايي پيشنهاد و عمل شده است كه به دو نمونه از آن اشاره مي­كنيم:

1. ادغام دو شيوة ترتيبي و موضوعي

در اين شيوه كه تركيبي از دو شيوة قبلي است، به هنگام تفسير ترتيبيِ آيات به تناسب موضوع آيه، به آيات هم­موضوع نيز توجه شده و در عين ترتيبي بودن، مباحث موضوعي نيز تا اندازه­اي مطرح مي­گردد. تفسير ترتيبي موضوعي، در واقع به هدف بهره­گيري از مزايا و دورماندن از آسيب­هاي هر يك از دو تفسير ترتيبي و موضوعي است؛ البته چنين تركيبي به‌طور كامل ميسور نيست؛ زيرا مقتضاي طبع هر يك از اين دو روش آن است كه قابل ادغام و جمع شدن با ديگري نيست.

2. دو مرحله­اي كردن تفسير

در اين شيوه، ‌مفسر نخست بايد آيه را در جاي خود ملاحظه كرده و به مفاد آن دست يابد؛ زيرا بدون توجه به قرينه­هاي مؤثّر در فهم آيه (از جمله قرينة‌ سياق) و دلالت­هاي گوناگون الفاظ و عبارات و ظهور آن­ها، امكان فهم صحيح و كامل مراد خداوند از آيه فراهم نمي­شود و تلاش براي درك مراد آيه عقيم خواهد ماند. بنابراين تفسير ترتيبي در فهم مفاد و مراد آيه، تنها راه است؛ اما براي استخراج نظريه­هاي قرآني درباره موضوع­هاي متعدد مورد نياز بشر، كافي نيست و نياز به مكمّل دارد و مكمّل آن چيزي جز دسته‌بندي آيه­هاي مربوط به يك موضوع و نگاه جمعي به آيه­ها و مرتبط نمودن آن­ها به يكديگر نخواهد بود.

يادكرد اين نكته ضروري است كه در اين فرض كه تفسير موضوعي كامل به‌حساب مي‌آيد، لازم نيست همه آيه­هاي قرآن را به ترتيب تفسير كنيم تا مقدمه­اي براي تفسير موضوعي مورد نظرمان باشد؛ زيرا اين كار زمان درازي مي­طلبد و كم­تر براي صاحب‌نظران فراهم مي­آيد؛ بلكه مي­توان همان آيه­هاي مربوط به موضوع مورد نظر را در متن قرآن ملاحظه كرد و با شيوة صحيح تفسير، مفاد آن را در ابتدا به‌دست آورد؛ آن‌گاه آيه­هاي تفسير شده را براي استخراج نظرية قرآني، مورد بحث قرار داد. بدين­سان، وجود هر دو مرحله در فهم ديدگاه­هاي قرآن ضروري است: مرحلة اول، در فهم هر آيه در جايگاه خود با توجه به قراين كلام و اصول محاوره عقلايي و مرحله دوم، در پيوند آيه­هاي مربوط به يك موضوع براي استنباط و استخراج نظريه­هاي قرآني. وجود مرحلة اول به‌تنهايي پاسخگوي پرسش­هاي فراوانِ قرآن‌پژوهي نيست و به‌طور طبيعي، كمال لازم را ندارد. مرحلة دوم نيز بدون پشتوانة تفسير صحيح وجامع آيه­هاي مورد بحث، به‌كلي ناقص و ناكارآمد است و حاصلي جز نظريه­هاي التقاطي و تفسير به رأي نخواهد داشت.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. مفسران در شيوه جامع تفسير قرآن كريم، گاه تفسير ترتيبي و موضوعي را با هم ادغام مي‌كنند؛ يعني هنگام تفسير ترتيبي آيات قرآن، آيات هم‌موضوع را نيز مطرح مي‌سازند؛

2. شيوه ديگر تفسير جامع قرآن كريم آن است كه اين دو روش را در دو مرحله اجرا كنند؛ به اين معنا كه ابتدا آيه را در جايگاه خود معنا مي‌كنند و در مرحله دوم با استفاده از آيات مرتبط، ديدگاه قرآن را درباره آن موضوع استخراج مي‌كنند. به نظر مي‌رسد وجود هر دو مرحله تفسير قرآن كريم، در فهم ديدگاه قرآن لازم است.

 

قران شناسی11

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ديدگاه قائلان به زبان عرفي قرآن كريم و نقد آن؛2. ديدگاه قائلان به زبان رمز و تمثيل قرآن و نقد آن؛ 3. ادله و شواهد تركيبي بودن زبان قرآن و ويژگي‌هاي آن؛ 4. انواع مصلحت‌انديشي خداوند در بيان حقايق.

در دو درس گذشته به روش‌هاي تفسير قرآن كريم و شيوه‌هاي گوناگون طرح مباحث تفسيري پرداختيم. در اين درس دو پرسش اساسي در فهم آيات قرآن را پيش رو مي‌نهيم: اول اين‌كه قرآن براي بيان حقايق, با مردم چگونه سخن گفته است؟ و دوم اين‌كه آيا خداوند در بيان احكام و معارف، مصلحت‌انديشي كرده يا نه؟

از جمله مباحث لازم در باره قرآن كريم شيوه بيان آن است. در اين باره دو مسئله مطرح است: 1. زبان قرآن كريم؛ 2. مصلحت‌سنجي در بيان حقايق و احكام.

1. زبان قرآن كريم

در مبحث زبان قرآن كريم مطرح مي شود كه آيا اين كتاب الاهي با آدميان به زبان عرفي يا به زبان فني، به زبان مستقيم يا به زبان غيرمستقيم (اعم از تمثيلي، رمزي و نمادين و ...)، به زبان صريح يا به زبان مبهم سخن گفته است؟ آيا زبان وحي داراي هويتي شناختاري است يا زباني صرفاً انگيزشي است و يا هر دو جنبه را داراست؟ كاركرد واحدي دارد يا هم‌زمان چندين نقش را با هم ايفا مي‌كند؟ آيا هر آنچه در قرآن بيان شده، ظاهرش مراد الاهي است يا اين‌كه ممكن است مجازگويي كرده باشد؟ (اعم از مجازهاي ظاهري مثل مجاز در كلمه يا مجاز در اسناد يا مجاز در حذف). سخن گفتن از تمام جوانب اين مسائل مجال وسيعي مي‌طلبد. ما به بيان مسائل اصلي بسنده كرده و به اختصار ديدگاه‌هاي كلي را بررسي مي‌كنيم.

چند ديدگاه مهم در باب زبان قرآن

درباره زبان دين و زبان قرآن نظريه‌هاي متعدد مطرح است. ما در اين مجال، سه نظريه كلي را كه بيشتر درخور اهميتند به اختصار بررسي مي‌‌كنيم:

1. زبان عرفي

بر اساس اين ديدگاه، زبان قرآن همان شيوه عقلايي و زبان تفاهم و تخاطب عرف مردم است و خداوند براي القا و ابلاغ پيام خود به مردم، روش خاص و شيوه جديدي  جز آن را گزينش نكرده است. برخي در اين زمينه نوشته‌اند:

در قرآن مجيد، آيات فراواني وجود دارد كه از آن‌ها استفاده مي‌شود كه قرآن يك كتاب ساده و براي عرف و عموم مردم آمده است... . بنابراين بايد مانند تمام گفت‌وگوهاي عادي و متعارف، معناي ظاهري آن منظور و براي عموم قابل فهم بوده باشد.

نقد و بررسي

در مورد اين نظريه بايد گفت: مراد از «زبان عرفي» دو امر مي‌توان باشد:

1. مراد از«زبان عرفي» به مفهوم عام، آن است كه شامل تمام زبان استعاري، رمزي و كنايي و تمثيلي و ... مي‌شود كه عقلا از آن استفاده مي‌كنند؛ در اين صورت، زبان قرآن را تا حد زيادي مي‌توان عرفي تلقي كرد كه در ديدگاه مقبول توضيح بيشتر خواهيم داد.

2. منظور از از «زبان عرفي» استعمال لفظ به‌طور مستقيم در معناي حقيقي است و هيچ تشبيه و استعاره و كنايه‌اي در كار نيست. برخي از علماي پيشين مانند شاطبي، به پيروي از سلف خود يعني اهل حديث ‏بر اين ‏نظرند كه قرآن بيش از همان مفاهيم ساده‏اي كه معهود عرب عصر پيامبر اكرم – صلي الله عليه و آله - بوده، پيام و سخني ندارد؛ بنابراين نبايد خود را براي فهم مفاهيمي بيش از آن به زحمت انداخت و ما اساساً چنين تكليفي نداريم. در اين صورت، زبان قرآن را نمي‌توان عرفي محض دانست؛ زيرا هر صاحب سخني هم‏چنان‏كه اصل سخن او براي مخاطبان پيام دارد، لزوماً بايد لوازم عرفي و عقلي آن نيز براي آنان پيام داشته باشد، وهرگز معقول و مقبول نيست كه كسي سخني بگويد، ولي ملتزم به لوازم آن نباشد. قرآن نيز مثل هر كلام ديگري، بايد علاوه بر معاني اصلي و ظاهري‏اش، كه مفهوم و مطرح در عصر رسول‏خدا – صلي الله عليه و آله - از معاني التزامي نيز برخوردار باشد و چه بسا بسياري از اين معاني براي آن مردم قابل درك نبوده و نسل‏هاي بعدي توانسته‏اند در اثر رشد عقلي و علمي بدان‏ها واقف گردند. احتمالاً به همين دليل امام سجاد – عليه ‏السلام - فرمودند:

خداي تعالي چون دانست كه در آخرالزمان مردماني ژرف‏انديش به‏وجود مي‏آيند، [سوره] قل هوالله احد و آيات [نخست] سوره حديد تا «هو عليم بذات الصدور» را نازل كرد.

به علاوه اين ديدگاه مشكلاتي دارد؛ از جمله:

1. با اين نظريه نمي‌توان همه جوانب آيات را در گستره كل قرآن از نظر زباني تبيين كرد؛

2. تسامح و سهل‌انگاري، اختلاف، پيش پا افتاده بودن مفاهيم و امثال آن، كه جزو لوازم زبان عرفي است، در قرآن كريم يافت نمي‌شود؛

3. بر خلاف زبان عرفي، صرف اصول لفظي و قواعد ادبي براي فهم زبان قرآن كافي نيست.

2. زبان رمز و تمثيل

بر اساس اين نظريه، بيانات موجود در متون مقدس ديني - از جمله قرآن - نه به زبان عرفي و نه به‌طور مستقيم و صريح، بلكه به زبان رمز و اشاره است؛ ازاين‌رو آنچه از ظاهر عبارات آن‌ها فهميده مي‌شود مراد نبوده؛ بلكه اين ظاهر رمز براي حقايقي است كه آن‌ها را جز به زبان غير مستقيم (نمادين) نمي‌توان بيان كرد. مطابق اين نظريه، دلالت‌هاي ظاهري آيات الاهي مقصود نيست. اين ديدگاه در شكل باطني‌گري و گاه در قالب رويكردهاي كلامي جديد براي تحليل زبان و وحي خود را نشان داده است.

نقد و بررسي

به نظر مي‌رسد رمزي قلمداد كردن مجموعه قرآن و تمامي آيات آن، ادعايي است كه نمي‌توان براي آن پشتوانه‌اي نظري يافت؛ اما از سوي ديگر، چنان هم نيست كه هيچ‌گونه بياني نمادين در قرآن وارد نشده باشد؛ بلكه اضافه بر حروف مقطعه، برخي از آيات قرآن به حقايقي فراتر از مفهوم لغوي و عرفي اشاره دارند و نمي‌توان ظاهر آن‌ها را اخذ كرد. نوع اين بيانات به نحو استعاري و كنايي وارد شده است. البته بايد بين نماد و معناي مورد نظر تناسب وجود داشته باشد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. درباره شيوه بيان قرآن كريم، ديدگاه‌هايي وجود دارد كه از جمله آن‌ها ديدگاه زبان عربي و زبان رمز است؛

2. بر اساس نظريه زبان عربي، قرآن كريم براي ابلاغ پيام خود، روش سخن گفتن مردم با يكديگر را برگزيده است؛

3. اگر منظور از «زبان عربي» به معناي عام آن باشد كه شامل استعاره، كنايه و تمثيل نيز مي‌شود، مي‌توان آن را پذيرفت؛ اما اگر مقصود استعمال لفظ در معناي حقيقي است بدون هيچ تشبيه يا استعاره، در اين صورت زبان قرآن را نمي‌توان عرفي محض دانست؛

4. در صورت پذيرش نظريه زبان عربي، نمي‌توان همه جوانب آيات را از نظر زباني تبيين كرد؛ به‌علاوه تنها اصول لفظي و قواعد ادبي براي فهم زبان قرآن كافي نيست؛

5. بر اساس ديدگاهي كه قرآن را رمزي و تمثيلي مي‌داند، ظاهر سخنان قرآن، مقصود نيست؛ بلكه حقايق به زبان رمز و اشاره بيان شده است؛

6. سخنان نمادين در قرآن وجود دارد؛ اما نمادين دانستن تمام قرآن، ادعايي بي‌دليل است.

در قسمت پيشين ديدگاه عرفي بودن زبان قرآن و تمثيلي بودن آن را بررسي كرديم. اكنون ديدگاه سوم و درست درباره زبان قرآن را مطرح مي‌كنيم.

3. زبان تركيبي ( تلفيقي از شيوه‌هاي عقلاي قوم و زبان ويژه)

با نقد و بررسي دو ديدگاه روشن شد، هيچ‌كدام از آن دو درست نيست. به نظر مي‌رسد نمي‌توان براي قرآن زبان خاصي قائل شد؛ بلكه متناسب با مضامين و سنخ گزاره‌ها و نيز اهداف مورد نظر صاحب وحي از نزول آيات و متناسب با جهانبيني حاكم بر قرآن، هويت و ساختار زبان آن شكل گرفته است. قرآن كريم كتاب هدايت براي تمام انسان‌ها در گستره مكان‌ها و زمان‌ها است. بر اين اساس سبك بيان و ساختمان معنايي مفاهيم و مطالب قرآني به‌صورت آميزه‌اي از شيوه‌هاي گوناگون و تركيبي از زبان‌هاي متعدد مي‌باشد. برخي از صاحبان انديشه در اين‌باره گفته‌اند:

نظريه‌اي كه زبان دين را مختلط از شيوه‌هاي گوناگون مي‌داند، نظريه‌اي قوي است؛ يعني اگر زبان دين را به‌طور مطلق عرفي بدانيم، كه هيچ جنبه نمادين در آن نيست، يا برعكس، اگر بگوييم كليه مفاهيم ديني نمادينند و هيچ مفهومي حقيقي يا عرفي نداريم، هيچ‌كدام از اين دو نظر صحيح نيست، بلكه بايد نوعي تفصيل قائل شد.

طبق اين ديدگاه، زبان قرآن با هيچ‌يك از زبان‌هاي متعارف علمي، عرفي، رمزي و تمثيلي و ... متناظر نيست. بلكه قرآن از نظر سبك و شيوه سخن، ساختار و روش ممتاز و بي‌مانندي دارد كه چنين زباني تنها مي‌تواند به اراده الاهي سامان يافته باشد. به عبارت ديگر، «قرآن زباني دارد كه الگوي آن از وحي گرفته شده و ساختار آن مخصوص به خود است.» از آن‌جا كه «دينداراي ابعاد گوناگون عقيدتي، اخلاقي، حقوقي، اجتماعي، تربيتي، آييني و... مي‌باشد، متون ديني نيز به تناسب هر بعد و موضوعي، از زبان‌هاي گوناگون (صريح، كنايه، رمز، استعاره، قصه و...) بهره جسته‌اند و البته ميان همه اين ابعاد و اجزا، از نظر زباني، پيوندي منظم و رابطه‌اي ويژه برقرار است. بر اين اساس بيانات قرآن نيز تركيبي از اخبار و انشا، حقيقت و مجاز، رمز و تمثيل، كنايه و استعاره و... مي‌باشد.»   و زبان قرآن كريم از سطوح معنايي متعدد برخوردار است. بر اين اساس زبان و سبك بيان قرآن كريم ويژگي‌هاي دارد كه در ادامه مي‌آيد.

ويژگي‌هاي زبان قرآن

برخي از ويژگي‌هاي زبان قرآن كريم عبارت است از:

1. استفاده از سبك‌هاي گوناگون: قرآن كريم از سبك‌هاي گوناگون زباني استفاده كرده است. و داشتن مطالب و رازهاي شگفت در عين سادگي زبان و وضوح بيان، درست همانند فصاحت و بلاغت آن، معجزه‌آسا و فوق طاقت بشر است؛

2. پيوستگي واژگان و مفاهيم قرآن در شبكه‌اي نظام‌مند: از جمله ويژگي‌هاي مهم زبان قرآن، به هم پيوستگي معنايي واژگان كليدي، بلكه قريب به تمام مفاهيم آن در يك شبكه ارتباطي گسترده، به‌صورت نظام‌مند با يكديگر است. هر كلمه يا عبارتي از اين شبكه در پيوند با مجموعه سازمانِ واژگان، مفهوم واقعي خود را مي‌يابد و چه بسا معناي ياد شده با معناي عرفي و لغوي آن دقيقاً منطبق نباشد. علاّمه طباطبايي در اين‌باره مي‌نويسد:

بيان قرآن كلامي است كه الفاظش در عين اين‌كه از يكديگر جدا هستند، به يكديگر متصلند؛ به اين معنا كه هر يك بيانگر ديگري است و به فرموده علي – عليه السلام - شاهد بر مراد ديگري است. پس نبايد به مدلول يك آيه با آنچه از به‌كار بردن قواعد ادبي مي‌فهميم، اكتفا نماييم، بدون اين‌كه در ساير آيات مناسب آن مورد، دقت و اجتهاد كنيم؛ همان‌گونه كه آيه شريفه «اَفَلا يتَدبّرون القرآنَ و لو كانَ مِن عندِ غيرِ اللّهِ لَوجدُوا فيه اختلافاً كثيراً» به همين معنا اشاره دارد.

3. برخورداري ازسطوح مختلف بياني به تناسب مخاطبان و نوع پيام: روش تعليمي قرآن، متناسب با فطريات و طبايع و استعدادها و شرايط روحي انسان‌هاست و در كيفيت بيان مطالب در قرآن، ابعاد وسيع روح انسان‌ها، در سطوح و شرايط و موقعيت‌هاي مختلف منظور شده است؛ ازاين‌رو همه آيات قرآن در يك سطح نيستند تا همه سطوح فرهنگي و علمي، به يكسان از آن برداشت كنند؛ بلكه برخي از آيات با توده مردم سخن دارد و براي همه، مفهوم است و برخي براي اهل دانش قابل فهم است و براي سطوح ديگر نيازمند توضيح و تفسير مي‌باشد و نيز وضوح و پوشيدگي معناي آيات در يك مرتبه و يك درجه نيست.

حضرت امام خميني در اين‌باره مي‌فرمايد:

اين كتاب شريف (قرآن) براي سعادت جميع طبقات و قاطبه سلسله بشر است و ... نوع انساني در حالات قلوب و عادات و اخلاق و ازمنه و امكنه، مختلف هستند، همه را نتوان به يك‌طور دعوت كرد... از اين جهت است كه اين كتاب شريف به اقسام مختلفه و فنون متعدده و طرق متشتّته، مردم را دعوت فرموده است.

4. چند سطحي و طولي بودن معنا: از ويژگي‌هاي كليدي زبان قرآن اين است كه سطوح و لايه‌هاي گوناگون معنايي دارد و شناخت لايه‌هاي دروني آن، از فهم عادي و معمولي بالاتر است. اين معاني در طول همند، نه در عرض يكديگر،و اراده يكي ديگري را نفي نمي‌كند. علاّمه طباطبايي در اين‌باره مي‌‌نويسد:

قرآن از نظر معنا، مراتب مخلتفي دارد؛ مراتبي طولي كه مترتب و وابسته به يكديگر است و همه آن‌ها در عرض واحد قرار ندارند تا كسي بگويد اين مستلزم آن است كه يك لفظ در بيشتر از يك معنا استعمال شده و استعمال لفظ در بيشتر از يك معنا صحيح نيست ... بلكه همه آن معاني، معاني مطابقي است و لفظ آيات بر آن به‌صورت مطابقي دلالت دارد. چيزي كه هست، هر معنايي مخصوص به افق و مرتبه‌اي از فهم و درك [آدمي] است.

اين ويژگي قرآن آن را زنده و پويا كرده است؛ زيرا با هر انديشه برگرفته از واقعيت سازگاري و هماهنگي دارد و محدود به سطح خاص يا فكر خاصي نيست.

5. برخورداري از اِحكام و تشابه: قرآن در كنار آيات محكم كه مرجعند، آياتي دارد كه در اثر تنزل مفاهيم متعالي آن در قالب واژگان متداول بشري، كه براي محسوسات وضع شده، متشابه شده‌اند. در اين موارد با ارجاع متشابه به محكم، مي‌توان به مراد حقيقي آيه پي برد.

6. برخورداري از حقيقت و مجاز: در قرآن كريم علاوه بر اين‌که واژگان در معناي حقيقي خود استعمال شده است، مواردي نيز مجاز به‌كار رفته و از طريق قرينه‌اي ‌كه همراه است، مي‌توان به آن معناي مجازي رسيد.

7. داشتن كاركردهاي متنوع: از ديگر ويژگي‌هاي زبان قرآن اين است كه هم‌زمان از كاركردهاي متنوع و مختلفي برخوردار است. قرآن در عين اين‌كه بيان واقع مي‌كند، مردم را نيز به سوي جهت معيّني تحريك و تشويق مي‌نمايد و در همان حال، بيانگر خواست الاهي است. خداوند از طريق قرآن كريم انسان‌ها با حقايق جهان و سرنوشت واقعي‌اش آگاه مي سازد؛ ولي همين حقايق را به‌‌گونه‌اي بيان مي‌كند كه انگيزش لازم را در افراد به‌وجود آورد تا مسير صحيح را انتخاب كنند و به سوي سعادت خويش حركت نمايند. قرآن در بيان تحريكي، از واژگاني استفاده مي‌كند كه خشم و غضب خدا، مهر و رأفت و رحمت الاهي را با خود به همراه دارد.

8. چند ساحتي بودن: زبان قرآن چند ساحتي است، بر خلاف زبان علمي و فلسفي و غير آن كه تك‌ساحتي و انعطاف‌ناپذير است. هدايت مردم در صحنه زندگي كه هدف قرآن است، مستلزم وارد شدن در شئون گوناگون حيات و حقيقت انسان است و اين مقصد بدون داشتن و به‌كارگيري زباني كه به تناسب هر بعدي از وجود آدمي و به فراخور هر نيازي از نيازهاي اساسي او در راستاي اصل هدايت، بياني ويژه با لحني مخصوص و مؤثر القا كند، مسير نيست؛ ازاين‌رو در قرآن گاه استدلال عقلي مي‌شود، گاه وجدان فطري انسان مورد نهيب قرار مي‌گيرد، گاه با زبان امثال و حكم عواطف مورد تحريك است و گاه با زبان قصه، الگوهايي از انسان كامل معرفي مي‌شود و گاه از تكاليف و احكام و حقوق سخن به ميان مي‌آيد. كه بايد كاملاً صـريـح و رسـا بيان كند تا مخاطبان به‌خوبي درك كنند و بتوانند بدان عمل كنند.

نتيجه

1. زبان قرآن سبك مخصوص و منحصر به خود و هدايتي و مطابق تمام استعدادها در چند سطح تركيب يافته، عامّه مردم به فهم ظاهر راضي مي‌شوند؛ در عين حال همين بيان به ظاهر ساده، عمقي دارد كه خواص آن را درك مي‌كنند؛

2. زبان قرآن فطري است و عقل و دل و احساس و وجدان انسان را مورد خطاب قرار مي‌دهد و به نواي پيام ملكوتي خود مي‌نوازد؛

3. انگيزشي بودنِ زبان قرآن و تعهدآفريني آن، همراه با معرفت‌بخشي است؛ بر اين اساس از استدلال عقلي و قصه و تمثيل بهره برده است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ديدگاه سوم درباره زبان قرآن كريم، نظريه تركيبي است؛ به اين معنا كه زبان قرآن تلفيقي از شيوه‌هاي گوناگون سخن گفتن عقلايي است. قرآن به تناسب ابعاد گوناگون اسلام، ساختار و شيوه منحصر به ‌فردي دارد كه به اراده الاهي براي هدايت انسان سامان يافته است؛

2. بر اساس نظريه تركيبي، بعضي از ويژگي‌هاي زبان قرآن عبارت است از:

  أ. استفاده از سبك‌هاي گوناگون زباني؛

  ب. پيوستگي مفاهيم، در يك شبكه ارتباطي به‌صورت نظام‌مند با يكديگر؛

  ج. رعايت سطوح گوناگون مخاطبان در بيان پيام‌ها؛

  د. چند سطحي و طولي بودن معنا؛

  هـ. برخورداري از حقيقت و مجاز، اِحكام و تشابه، كاركردهاي متنوع و ساحت‌هاي گوناگون.

1تاكنون ديدگاه‌هاي گوناگون درباره زبان قرآن را طرح و بررسي كرديم. اكنون به اين پرسش پاسخ مي‌دهيم كه آيا خداوند در بيان احكام و حقايق مصلحت‌انديشي كرده است يا نه؟

12. مصلحت‌انديشي در بيان

مسئله ديگري كه در مورد متن قرآن كريم از مباني فهم به‌شمار مي‌آيد، اين است كه آيا خداوند در بيان قرآن كريم مصلحت‌انديشي كرده است. مشخص شدن اين مسئله از آن جهت اهميت دارد كه وجود يا عدم وجود مصلحت‌انديشي در قرآن كريم، در فهم ما از برخي آيات قرآن كريم مؤثر است؛ ازاين‌رو مفسر بايد پيش از اقدام به تفسير، به اين پرسش پاسخ روشن و صحيحي داشته باشد. در غير اين صورت تفسيرش دچار آسيب خواهد شد.

 مصلحت‌انديشي ممكن است به چند شكل ذيل باشد: يكي مصلحت‌انديشي منجر به بيان خلاف واقع كه يقيناً در قرآن كريم رخ نداده است، و ديگري مصلحت‌انديشي به لحاظ حال مخاطبان در شيوه بيان.

1. عدم مصلحت‌انديشي منجر به بيان غير واقع در قرآن

ديدگاهي به اشتباه بر اين باور است كه خداوند به خاطر مصالحي ممكن است چيزي را كه واقعيت ندارد، واقع تلقي نمايد يا حقايقي را بيان نكند يا دقيق نگويد و يا به لحاظ اهدافي كه داشته دروغ مصلحت‌آميز گفته باشد.

بر اساس اين نظريه، خداوند در بيان احكام و معارف مصلحت‌انديشي كرده و با آگاهي از موقعيت و شرايط اجتماعي حاكم بر جامعه عرب آن روز، براي اين‌كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه وآله - بهتر بتواند احكام متعالي را براي مردم بيان كند، برخي از عقايد و آداب و رسوم نادرست آنان را در قرآن كريم راه داده است. مسائلي مانند جن، چشم زخم و سحر كه قرآن به آن‌ها اشاره دارد، واقعيت نداشته و از افكار و عقايد نادرست دوران جاهلي است. علوم نيز آن‌ها را تأييد نمي­كند و يا قرآن بنا به مصالحي برخي مطالب خلاف واقع را بيان كرده است؛ مثلاً آيات وعيد و انذارهاي قرآن، صرفاً تهديد است تا مردم حدود الاهي را مراعات كنند، نه اين‌كه واقعاً بخواهد به آن‌ها عمل كند؛ پس وعيدهاي قرآن براي رعايت مصلحت و به خاطر اهداف خداوند از فرستادن قرآن بوده است؛ مانند:

خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ (حاقه،31و 32) (گويند:) بگيريد او را و در غل كشيد و آن‌گاه ميان آتشش اندازيد.

نقد و بررسي

با توجه به صفات باري‌تعالي، قطعاً خداوند در قرآن كريم چنين مصلحت‌انديشي‌اي نكرده و عين واقع را بيان فرموده است؛ زيرا وجود مطلب خلاف واقع در آن به گمراهي مردم مي‌انجامد؛ به‌ويژه در بيان اصول عقايد؛ زيرا لازم مي­آيد كه مردم در برهه­اي از زمان حد نصاب ايمان را كه مايه سعادت است، نداشته باشند و اين خلاف اهداف آفرينش انسان و رسالت انبياي الاهي و از ساحت قدس الاهي به دور است. افزون بر آن قرآن خود را چنان معرفي مي‌كند كه با اين‌گونه مصلحت‌انديشي مخالفت دارد؛ از جمله خود را از هر باطلي به دور مي‌داند:

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَمِيد (فصلت،41 و 42) به‌راستي كساني كه چون ذكر ]قرآن [برايشان آمد، به آن كافر شدند ... و به‌راستي كه قرآن كتابي شكست‌ناپذير است. باطل به هيچ‌وجه و از هيچ‌سو به آن رو نمي‌آورد؛ فرو فرستاده‌اي از سوي خداوند فرزانه و ستوده است.

مقصود از ذكر و كتاب در اين دو آيه، قرآن مجيد است كه به صفت «لايأتيه الباطل...» وصف شده است. اين صفت از نبود هيچ باطلي در قرآن كريم حكايت دارد.

و نيز اين كتاب الاهي خود را معرفت‌بخش معرفي مي‌كند؛ مانند:

وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء وَ هُدي وَ رَحْمَةً وَ بُشْري لِلْمُسْلِمِينَ (نحل،89) و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزي است و براي مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگري است، بر تو نازل كرديم.

و يا در آيات ديگر قرآن بيانگر حق معرفي شده است؛ مانند:

وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ هُوَ الْحَقُّ (فاطر، 31) و آنچه از كتاب به سوي تو قرآن كرده‌ايم، خود حق است.

قرآن كريم همچنين خود را جداسازنده حق از باطل مي خواند:

اِنَّهُ لَقُوْلٌ فَصْلٌ (طارق،13) در حقيقت قرآن گفتاري روشنگر است.

از همه مهم‌تر اين‌كه قرآن كريم در موارد متعددي، از اعتقادات غلط جاهلي انتقاد كرده است؛ مانند:

- أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْمًا لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ (مائده،50) آيا خواستار حكم جاهليّت‌اند؟ و براي مردمي كه يقين دارند، داوريِ چه كسي از خدا بهتر است؟

- وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءكُمْ أَبْنَاءكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ (احزاب،4) و ]خدا[ آن همسرانتان را كه مورد ظِهار قرار مي‏دهيد، مادران شما نگردانيده و پسرخواندگانتان را پسران [واقعي] شما قرار نداده است. اين گفتار شما به زبان شماست و[لي] خدا حقيقت را مي‏گويد و او[ست كه] به راه راست هدايت مي‏كند.

از اين آيات بر مي‌آيد كه قرآن كريم هيچ امر باطلي را بيان نكرده است. شأن خداوند نيز اجل از آن است که سخن باطلي را - حتي به عنوان تشبيه و نقل از ديگري - در قرآن كريم بيان كند، مگر اين‌كه واضح‌البطلان بوده باشد و يا به بطلان آن اشاره فرمايد؛ بنابراين مصلحت‌انديشي خداوند در بيان قرآن به پيامبران نبايد به‌گونه‌اي باشد که موجب برداشت انحرافي و گمراه شدن آنان شود؛ ازاين‌رو آن‌جا كه قرآن خبر از واقع مي‌دهد، واقعاً اِخبار است و رخ خواهد داد و آن‌جا كه انشا مي‌كند، واقعاً برطبق آن عمل خواهد شد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. يكي از مهم‌ترين مباني فهم قرآن كريم اين است كه آيا خداوند در بيان آيات مصلحت‌انديشي كرده يا نه؛

2. مصلحت‌انديشي در قرآن، ممكن است به دو شكل باشد: اول اين‌كه به بيان خلاف ‌واقع بينجامد كه در قرآن واقع نشده است، و دوم اين‌كه به لحاظ حال مخاطبان مصلحـت‌انديشي در شيوه بيان صورت گرفته باشد؛

3. برخي به اشتباه معتقدند در قرآن كريم، مصلحـت‌انديشي به بيان خلاف واقع انجاميده است. اين ديدگاه با توجه به برخي صفات خداوند و بعضي ويژگي‌هاي قرآن كريم نادرست است؛زيرا خداوند سبحان «هادي» و «راستگوست»، و قرآن، خود را «نور»، «هدايتگر» و «بيان‌کننده همه چيز» معرفي کرده است.

در قسمت پيشين ديدگاه قائلان به وجود مصلحت‌انديشي منجر به بيان خلاف واقع در قرآن را طرح و نقد كرديم. در اين قسمت، ادله آن‌ها را نقد خواهيم كرد؛ سپس مصلحت‌انديشي به لحاظ حال و ويژگي‌هاي مخاطبان را توضيح مي‌دهيم.

1نقد شواهد قرآني بر اين مدعا

برخي از طرفداران اين ديدگاه، دلايلي را بر اثبات مدعاي خود آورده‌اند كه هيچ‌كدام مدعاي آنان را ثابت نمي‌كند؛ از جمله:

شاهد اول

گفته شده است آيه زير با بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن كريم كمال ارتباط را دارد كه مي‌فرمايد: لَقَدْ اَنَزَلَنا اِلَيكُم كِتَاباً فيهِ ذِكْرُكُم اَفَلاَ تَعْقِلُونَ (انبياء،10) در حقيقت ما كتابي به سوي شما نازل كرديم كه ياد شما در آن است؛ آيا نمي‏انديشيد.

جواب

كلمه «ذِكْر» در آيه شريفه، به معناي «سخن» و «فرهنگ» گرفته شده است كه درست نمي‌باشد؛ زيرا معناي لغوي اين واژه نه «سخن» و «فرهنگ» بلكه به معناي «حفظ و يادآوري چيزي» و «شرف» مي‌باشد. مفسّران نيز واژه «ذكر» در آيه مورد نظر را به «سخن» و «فرهنگ» تفسير نكرده‌اند. معاني‌اي كه مفسران براي عبارت «ذكركم» گفته‌اند، عبارت است از: «شرف شما»،«چيزي لايق شما» و «مايه يادآوري، بيداري دل، و حركت انديشه‌هاي شما».

 اگر بر فرض اين آيه شريفه بر آنچه شما گفتيد دلالت كند، با آيات متعدد پيشين در تعارض خواهد بود كه دلالت دارند كه هيچ باطلي در قرآن كريم راه نيافته است. و به علت ظهور بيشتر و كثرت آن آيات بر اين يك آيه مقدم مي‌شوند.

شاهد دوم

ادعا شده است كه پيامبران – عليهم السلام - به اندازه عقول مردم با آنان سخن مي‌گفتند؛زيرا پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله - فرموده است:

إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ؛ ما پيامبران به اندازه عقل مردم با آن‌ها سخن مي‌گوييم.

جواب

مقصود حضرت اين است كه ما پيامبران به اندازه ظرفيت علمي و عقلاني قوم خود با آنان سخن مي‌گوييم كه لازمه تبليغ صحيح و موفق است. مراد اين نيست كه قرآن نازل شده به پيامبران، طبق فهم باطل و غير واقع مردم سخن ‌گويد؛ زيرا - چنان‌كه گذشت - آيات بسياري دلالت دارد كه در قرآن كريم هيچ باطلي راه نيافته است. و اگر بر فرض اين روايت به آنچه شما گفته‌ايد دلالت كند، بايد همانند روايات ديگر به قرآن كريم عرضه شود و چون با آيات متعدد پيشين در تعارض است، كنار گذاشته مي‌شود.

2. مصلحت‌انديشي به لحاظ حال و ويژگي‌هاي مخاطبان

چنان‌كه خواهد آمد، خداوند در بيان آيات قرآن كريم به فضاي نزول عنايت داشته است كه از آن جمله عنايت به ويژگي‌هاي مخاطبان است. قرآن به مقتضاي ويژگي‌هاي خاص انسان‌ها به شكل خاصي مطالبش را بيان كرده است. اين نوع مصلحت‌انديشي است كه به حد كذب نمي‌رسد؛ مانند:

أ. بيان تدريجي احكام

قرآن با توجه به قابليت­هاي جامعه برخي احكام (مانند حرمت شراب) را به‌تدريج بيان فرموده است؛‌ زيرا زمينه پذيرش يكباره در جامعه وجود نداشت.

ب. لحاظ فهم مخاطبان در بيان واقع

قرآن فهم و حساسيت توده مردم را رعايت كرده و آيات به نحوي بيان مي­كنند كه لوازم معنايي غير صحيح نداشته باشد؛ مثلاً اگر در مورد صفات باري تعالي مي­فرمايد: «يدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ (فتح،10) دست خدا بالاي دست‌هاست.» كه ظاهرش نسبت امور مادي به خداست، در آيه ديگري فرموده است: «لَيسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ (شوري،11) هيچ چيز همانند او نيست.» و «سبحان الله عما يصفون (صافات،159) منزه است خداوند از آنچه توصيف مي‌کنند».اين بسيار بهتر از اين است كه دائماً امور سلبي را بيان كند و بگويد خدا مانند شما نمي‌بيند و مانند شما نمي‌شنود و... بله، اگر خدا مي‌خواست با فيلسوفان سخن بگويد، به‌گونه ديگري مي‌فرمود؛ ولي اكنون كه با توده مردم سخن مي‌گويد، اين مصلحت‌انديشي‌ها صورت گرفته است. در مثال‌هاي قرآني نيز همين مطلب جاري است ولحاظ قوم عرب و مخاطبان اوليه در آن‌ها كاملاً روشن است و كذب وخلافي هم لازم نيامده است.

نتيجه

در قرآن هيچ باطلي راه نيافته است؛ لكن خداوند در بيانات قرآن كريم برخي ويژگي‌هاي مخاطبان را لحاظ فرموده است؛ در نتيجه لازم است در تفسير قرآن كريم به حقايق قطعي عقلي و برخي ويژگي‌هاي مخاطبان به عنوان قرينه غير لفظي توجه شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. كساني كه معتقدند در قرآن مصلحت‌انديشيِ منجر به بيان غير واقع وجود دارد، شواهدي از آيات و روايات آورده‌اند. اين شواهد مدعاي آنان را ثابت نمي‌كند؛ زيرا برداشت آن‌ها از ظواهر آيات و روايات درست نيست؛

2. خداوند در قرآن به فراخور حال مخاطبان مصلحـت‌انديشي کرده است؛ اين نوع مصلحت‌انديشي، به حدّ كذب نمي‌رسد؛ مانند: بيان تدريجي احكام و لحاظ فهم مخاطبان در بيان واقع.

 

 

قران شناسی12

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. سه ديدگاه مهم درباره چگونگي تعامل با فرهنگ زمان نزول؛ 2. نقد ديدگاه‌هاي سه‌گانه؛ 3. پاسخ شبهات در زمينه استقلال قرآن از فرهنگ زمان نزول.

در درس گذشته درباره شيوه‌بيان قرآن كريم ديدگاه‌هايي را مطرح كرديم و ديدگاه درست، يعني چگونگي مصلحت‌انديشي قرآن كريم را توضيح داديم. در اين درس به اين پرسش پاسخ خواهيم داد كه آيا قرآن تحت تأثير فرهنگ زمان نزول و امور انساني آن مردم قرار گرفته است يا نه؟

يكي از مسائل نيازمند بررسي در باب شناخت قرآن، تعين پيشين و استقلال آن از فرهنگ باطل مردم زمان نزول است. توضيح آن‌كه خداوند قرآن كريم را براي هدايت انسان و جبران ناتواني وي در شناخت هدف آفرينش و نماياندن راه رسيدن به آن هدف وحي نموده؛ در نتيجه برخي امور انساني ـ في‏الجمله ـ مورد عنايت خداوندي بوده است. حال اين پرسش رخ مي‏نمايد كه عنايت به امور انساني چگونه بوده است؟ آيا اين عنايت به‌صورت بهره‏گيري و استفاده بهينه خداوند از آن‌ها در جهت اثرگذاري هرچه بيشتر بر مخاطبان براي توفيق افزون‏تر در هدايت مردم بوده است يا به شكل اثرپذيري يا شكل ديگر؟ اهميت اين بحث و پاسخ به اين پرسش‏ها بدان روست كه افزون بر تأثير در شناخت صحيح قرآن، از جمله مباني تفسير در فهم قرآن است.

     ادعاي جاودانه و جهاني بودن قرآن در ميان كتاب‏هاي آسماني، اهميت موضوع را دو چندان كرده است؛ زيرا ممكن است گفته شود: با اثبات تأثيرپذيري قرآن كريم از امور انساني، به دليل آن‌كه اين امور ويژه مردمان عصر نزول بوده، پس قرآن كريم محدود به آن افراد و آن زمان است. به رغم انجام برخي تحقيقات در اين‏باره، نگاه جديد به اين موضوع و اثبات استقلال قرآن كريم ـ كه از جمله مباني تفسير به حساب مي‏آيد ـ ضروري است. در سايه آن، روشن خواهد شد كه قرآن كريم خالي از هر سخن باطل و غيرواقعي است. براي اثبات اين مدعا، ديدگاه‏هاي ديگر در اين‏باره نيز نقد و بررسي مي‏شوند. پيش‏تر اين نكته يادآوري مي‏شود كه منشأ الاهي داشتن قرآن، اصل مسلّم و يكي از پيش‏فرض‏هاي بحث است و ديدگاه‏ها در قلمرو پذيرش اين اصل طرح و بررسي مي‏شوند؛ بنابراين ديدگاه‏هاي نادرستي كه قرآن را بشري و يا ساخته ذهن پيامبر مي‏دانند، خارج از اين بحث قرار دارند.

ديدگاه‏ها

درباره مسئله مورد بحث، سه ديدگاه كلي مطرح است:

     1. قرآن؛ بازتاب زبان، فرهنگ و باورهاي مردمان عصر نزول است؛

     2. قرآن از زبان، فرهنگ و باورهاي مردم عصر نزول اثر پذيرفته است؛

     3. نزول قرآن، به زبان قوم و با عنايت به فرهنگ و باورهاي مردم عصر نزول و طرد عناصر منفي آن بوده است.

1. قرآن؛ بازتاب زبان، فرهنگ و باورهاي مردمان عصر نزول

بر اساس اين ديدگاه، قرآن بازتاب تصورات و فرهنگ مردم عصر نزول آن است. همين امر دليل آمدن مسائلي همچون جن، چشم‏زخم و سحر در قرآن است، با اين‌كه اين امور واقعيت ندارند و از افكار و عقايد نادرست دوران جاهلي بوده و علم نيز آن‌ها را تأييد نمي‏كند. اين ديدگاه با تأكيد بر نزول قرآن به زبان مخاطبان، دو دليل متفاوت بر مدعاي خود آورده است كه عبارتند از:

أ. زبان، بازتاب تصورات ذهني انسان

قرآن به زبان و لغت بشري است و واژگان نه بازتاب مستقيم جهانِ خارج و واقع، بلكه نشانه‏هاي حاكي از «تصورات» و مفاهيمي است كه در ذهن خودآگاه يا ناخودآگاه جمعي افراد پايدارند؛ ازاين‏رو اگر قرآن كريم از جن، چشم‏زخم و سحر سخن مي‏گويد، بدين سبب است كه در ذهن مردم صدر اسلام وجود داشته‌است؛ از اين‏رو براي اثبات واقعيت داشتن سحر نمي‏توان به روايتي استناد كرد كه در آن از مسحور شدن پيامبر به دست يهوديان ياد مي‏شود؛ زيرا فرهنگِ آن زمان، پديده سحر را باور داشت، نه اين‌كه واقعاً چنين چيزي وجود داشته باشد.

نقد

اين ديدگاه از چند جهت قابل نقد است:

     اولاً، اين ديدگاه مبتني بر نظريه ناصحيح نشانه‏اي در باب لفظ و معناست كه اولين بار «فردينان دي سوسور» مطرح كرد و «ابوزيد»، مترجم سخن وي آن را پذيرفته و نقل كرده‏اند، و اشكالات جدّي بر آن وارد است؛ از جمله:

                   1. مفاهمه مشكل است؛ زيرا ممكن است دو طرف سخن نسبت به شي‏ء مورد نظر، ذهنيت مشتركي نداشته باشند؛

                    2. اگر لفظ بر معناي موجود در ذهن و مراد متكلّم وضع شود، نمي‏توان از راستي و درستي يك كلام سخني به ميان آورد؛ چون معلوم نيست آنچه در ذهن گوينده است، چيست.

         ثانياً، چگونه الفاظ قرآن حاكي از ذهن است، نه واقع! آن هم حاكي از ذهن پرخطاي بشر كه لازمه آن بيان عقايد خرافي و گرفتار كردن انسان‏ها در ناداني است، و حال آن‌كه هدف قرآن هدايت انسان است و قرآن خود را نور و كتاب هدايت معرفي مي‏كند؟

شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنَّاسِ (بقره، 185) ماه رمضان كه در آن قرآن فرو فرستاده شده، كه راهنماي مردم است.

نيز قرآن كريم خود را به دور از هر باطلي معرفي مي‏نمايد:

لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (فصلت،42) از پيش روي آن و از پشت سرش باطل به سويش نمي‏آيد. قرآن [نامه]اي است از سوي حكيمي ستوده [صفات].

ثالثاً، دليل مقبولي بر خرافي بودن اعتقاد به وجود جن و چشم‏زخم اقامه نشده و عدم تأييد علم، دليل بر حقيقت نداشتن آن‌ها نيست؛ زيرا اين‌ها - همانند بسياري از امور - از حيطه علوم تجربي خارجند. علوم امروزي از راه تجربه نمي‏توانند حقيقت وحي، معجزه پيامبران، فرشتگان و بسياري از ديگر موضوعات بيان شده در متون ديني را تبيين كنند.

     چشم‏زخم نيز نه تنها محال عقلي ندارد، بلكه شواهد روزمرّه، تأثير چشم برخي افراد را نشان مي‏دهد. علاوه بر آيات قرآن كريم، روايات نيز بر وجود چشم‏زخم دلالت دارند؛ مثلاً پيامبر اكرم – صلي ‏الله‏ عليه ‏و‏ آله - فرمودند: «اگر چيزي مي‏توانست بر قضا و قدر پيشي گيرد، چشم زدن بود». حضرت علي – عليه السلام - مي‏فرمايند: «چشم‏زخم حقيقت دارد».

ب. زبان؛ آينه تجلّي فرهنگ

يكي ديگر از تبيين بازتاب فرهنگ زمانه بودن قرآن اين است كه گفته‌اند طبق بيان قرآن كريم زبان قرآن و زبان پيامبران، همان زبان قوم بوده است:

وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ (ابراهيم، 4) و ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا (حقايق را) براي آنان بيان كند.

«زبان قوم» يعني قالب فرهنگ قوم. زبان هر قوم آينه و تجلّي فرهنگ، معتقدات، نظريه‏ها و جهان‏بيني آن قوم است؛ بنابراين در قرآن، فرهنگ و اعتقادات مخاطبان تبلور يافته است كه عدم واقع‏نمايي را در برخي موارد به دنبال دارد.

 

 نقد

 اين ادعا كه مراد از «لسان» در آيه بيان شده، فرهنگ است و شامل اعتقادات و آداب و رسوم مي‏شود، درست نيست؛ زيرا

اولاً، واژه «لسان» در لغت عرب، به معناي زبان (وسيله گويش) و لغت گويش است، نه فرهنگ. ابن منظور مي‏نويسد:

و قوله ـ عزّ وجل: «وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ»أَي، بِلُغهْْ (زبان) قومه؛ مقصود از کلام خداوند عزوجل که مي‌فرمايد «ما هيچ رسولي را جز به زبان قومش نفرستاديم» لغت آن قوم است.

ثانياً، بررسي كاربردهاي قرآني اين واژه خلاف اين مدعا را ثابت مي‏كند؛ چون در تمام اين موارد، لسان به معناي نحوه سخن گفتن و يا وسيله سخن گفتن آمده است؛ مانند:

لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ (قيامه، 16)؛ زبانت را به خاطر عجله براي خواندن آن [قرآن]حركت مده.

ثالثاً، مفسّران با الهام از كاربردهاي قرآني، واژه «لسان» را به معناي «زبان» گرفته‏اند. علّامه طباطبايي مي‏فرمايد: «اللّسانُ هو اللغة.» البته ـ چنان‏كه خواهد آمد ـ معناي «لغت» شامل كنايات، امثال و تشبيهات نيز مي‏شود. بر اين اساس مراد آيه اين است كه پيامبران به زبان قوم خويش، رسالت و پيام خود را ابلاغ مي‏كردند تا بتوانند پيام الاهي را براي مردم بيان كنند. به همين دليل در پايان آيه آمده است: «لِيُبَيِّنَ لَهُمْ»؛ در نتيجه مردم بدون نياز به مترجم مي‏توانستند سخنان پيامبر خويش را درك كنند.

رابعاً، اگر «لسان» به معناي فرهنگ باشد، مراد آيه شريفه اين خواهد بود كه هر پيامبري بر اساس فرهنگ قوم خود برانگيخته شده و تمام آن را پذيرفته است؛ پس نبايد مردم هيچ مخالفتي با آنان نداشتند، و حال آن‌كه هر پيامبري با فرهنگ نادرست قوم خود - از جمله پيروي طاغوت - به‌صورت عملي مبارزه كرده است. قرآن كريم مي‌فرمايد:

وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ (نحل، 36) و در حقيقت، در هر امّتي فرستاده‌اي برانگيختيم [تا بگويد] خدا را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد.

     نيز پيامبران هر يك علاوه بر دعوت مردم به انقياد در برابر اوامر و نواهي خدا، بر مبارزه با مفاسد رايج زمان خود بيشتر تأكيد داشته‏اند؛ مثلاً قرآن در چند مورد به دستور حضرت شعيب - عليه‏السلام - بر درست وزن كردن در خريد و فروش و نهي از كم‏فروشي اشاره دارد. به همين دليل است كه پيامبران از سوي مردم تكذيب مي‏شدند. قرآن كريم علاوه بر اشاره به تكذيب برخي پيامبران توسط قومشان به‌طور مشخص، در چندين آيه، به مخالفت مردم با بسياري از پيامبران اشاره دارد؛ از جمله خطاب به پيامبر اكرم – صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - مي‏فرمايد:

وَإِن يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِن قَبْلِكَ (فاطر، 4) و اگر تو را تكذيب مي‏كنند، قطعاً پيش از تو [هم] فرستادگاني تكذيب شده‏اند.

نتيجه آن‌كه به زبان قوم بودن قرآن كريم، به معناي بازتاب فرهنگ مردمان زمان نزول در آن نيست؛ بلكه قرآن آمده است كه ناپاكي‏ها را از مردم بزدايد و آنچه آورده، در نقطه مقابل فرهنگ مردم زمان جاهليت است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. يكي از مسائل نيازمند به بررسي در مورد قرآن اين است كه آيا خداوند در قرآن از برخي امور انساني براي هدايت انسان بهره گرفته تا در مخاطبان خود بيشتر تأثير بگذارد يا آن‌که از آن‌ها تأثير پذيرفته است؛

2. ادعاي جاودانه و جهاني بودن قرآن، اهميت استقلال قرآن از تأثير امور انساني را مضاعف مي‌كند؛ زيرا ممكن است گفته شود: با اثبات تأثيرپذيري قرآن از امور انساني، به دليل آن‌كه اين امور ويژه مردمان عصر نزول بوده، قرآن كريم محدود به آن افراد و آن زمان است؛

3. در زمينه استقلال قرآن سه ديدگاه كلي مطرح است:

  أ. قرآن؛ بازتاب زبان، فرهنگ و باورهاي مردم عصر نزول است؛

  ب. قرآن از زبان، فرهنگ و باورهاي مردم عصر نزول اثرپذيرفته است؛

  ج. قرآن به زبان قوم و فرهنگ و باورهاي مردم عصر خود نازل شده و از آن به‌گزيني كرده است.

4. بر اساس ديدگاه اول، امور غيرواقعي مانند جن، چشم‌زخم و سحر چون در عقايد مردم آن زمان بوده، در قرآن آمده است؛

5. دليل نخست ديدگاه اول، اين است كه قرآن به الفاظ و زبان بشري است و الفاظ نه بازتاب مستقيم واقع خارجي، بلكه حاكي از تصورات ذهني افراد است. پس سخن از امور غيرواقعي همچون جن و چشم‌زخم در قرآن، دليل بر واقعي بودن آن‌ها نيست؛

6. اين دليل از سه جهت نادرست است: اولاً اين ديدگاه مبتني بر نظريه نادرست وضع الفاظ براي امور ذهني است؛ ثانياً اگر الفاظ قرآن حاكي از ذهن پرخطاي بشر باشند، با هدف قرآن كه هدايت انسان است منافات دارد و ثالثاً دليل پذيرفته شده‌اي بر غيرواقعي بودن اموري مانند جن و چشم‌زخم نيست؛

7. دليل دوم ديدگاه اول اين است که طبق آيه «و ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه»، قرآن به زبان قوم بوده وزبان هر قوم، تجلي فرهنگ و باورهاي آن قوم است؛ بنابراين در قرآن، فرهنگ و باور مخاطبان ظهور يافته است كه واقع‌نما نبودن قرآن را در برخي موارد به دنبال دارد؛

8. اين دليل نيز درست نيست؛ زيرا در هيچ‌يك از كتاب‌هاي لغت، كاربردهاي قرآن و مفسران، «لسان» به معناي فرهنگ نيامده است. اگر مقصود از «لسان» فرهنگ باشد، معناي آيه چنين مي‌شود كه پيامبران تمام فرهنگ قوم خود را پذيرفته‌اند و نبايد مردم هيچ مخالفتي با آن‌ها مي‌كردند، و حال آن‌كه چنين نبوده است.

در قسمت پيشين ديدگاه اول درباره قرآن و فرهنگ زمانه را بيان کرديم. اين ديد گاه معتقد بود که قرآن، بازتاب زبان، فرهنگ و باورهاي مردمان عصر نزول است. در اين قسمت به ديدگاه دوم مي‌پردازيم.

12. اثرپذيري قرآن از فرهنگ و باورهاي مردم عصر نزول

بر اساس اين ديدگاه، قرآن از امور انساني مانند فرهنگ و باورهاي مردم زمان نزول اثر پذيرفته و آن‌ها را در متن خود آورده است. فرق اين ديدگاه با ديدگاه پيشين در اين است كه طبق اين ديدگاه، اثرپذيري قرآن از فرهنگ و باورهاي مردم نه قهري و ناخودآگاه، بلكه با توجه بوده است. اثرپذيري قرآن از اين امور به دو گونه متفاوت تبيين شده است: يكي مصلحت‏انديشي، و ديگري تجربه نبوي بودن وحي و اثرپذيري قرآن در اثر تعامل با حوادث اجتماعي.

أ. مصلحت‏انديشي قرآن در بيان واقع

بر اساس اين تبيين، خداوند در بيان احكام و معارف از طريق قرآن، مصلحت‏انديشي كرده و با آگاهي از موقعيت و اوضاع اجتماعي حاكم بر جامعه عرب آن روز، برخي عقايد و آداب و رسوم نادرست آنان (مانند جن، چشم‏زخم و سحر) را در قرآن كريم راه داده است تا پيامبر بهتر بتواند احكام متعالي را براي مردم بيان كند و آسان‏تر به هدف اصلي رسالت، يعني دعوت به توحيد و دوري از طاغوت دست يابد.

نقد: چنان‌كه در درس شيوه بيان قرآن كريم گذشت، با توجه به صفات باري‏تعالي، قطعاً خداوند در قرآن كريم، اين‏گونه مصلحت‏انديشي نكرده و عين واقع را بيان نموده است؛ زيرا وجود مطلب خلاف واقع در آن به گمراهي مردم مي‏انجامد؛ به‌ويژه در بيان اصول عقايد؛ زيرا لازم مي‏آيد كه مردم در برهه‏اي از زمان، حدّ نصاب ايمان را كه مايه سعادت است، نداشته باشند و اين خلاف اهداف آفرينش انسان و رسالت انبياي الاهي و به دور از ساحت قدس ربوبي است. افزون بر آن، قرآن خود را معرفت‏بخش، بيانگر حق، جداسازنده حق از باطل «حكيم» و «حق» معرفي مي‏كند و در موارد متعددي، از اعتقادات غلط جاهلي انتقاد كرده است؛ بنابراين مصلحت‏انديشي خداوند در قرآن نبايد به‌گونه‏اي باشد كه موجب برداشت انحرافي و گمراه شدن آنان شود؛ ازاين‏رو آن‌جا كه قرآن خبر مي‏دهد، صادق و مطابق واقع است.

ب. اثرپذيري قرآن در تعامل با حوادث اجتماعي

قرآن كريم از امور مرتبط با زندگي اجتماعي و سياسي پيامبر اكرم – صلي ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله - متأثر بوده؛ زيرا واكنش پيامبر نسبت به امور پيش آمده است. توضيح آن‌كه پيامبر اكرم – صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - در برابر حوادث اجتماعي موضع‏گيري‏هاي خاصي داشت و موضع‏گيري‏هاي آن حضرت با شرايط اجتماعي داراي رابطه داد و ستدي بود. قرآن چيزي به شرايط جامعه مي‏دهد و چيزي از آن مي‏گيرد؛ در نتيجه قرآن محتوايي ثابت نداشته و تا حدّي شرايط اجتماعي، محتواي آن را تعيين كرده است. پيامبر مانند استادي بود كه پا به كلاس مي‏گذارد و اجمالاً مي‏دانست كه چه نكات و مطالبي را مي‏خواهد براي شاگردان بيان كند. اين حد از مسئله براي استاد قابل تهيه و پيش‏بيني است؛ اما از اين مرحله به بعد، استاد دقيقاً نمي‏داند در سر كلاس، چه پيش خواهد آمد.امور غير قابل پيش‏بيني بودند و در عين حال، مؤثر در تعليم و تربيت. وحي پيامبر – صلي ‏الله ‏عليه و ‏آله - و تجربه او پاسخ سؤال‏ها و راه حل مشكلات ... بود؛ صرف اداي تكليف و ارائه يك ايدئولوژي از پيش طرّاحي شده نبود.

    اگر پيامبر – صلي ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله - عمر بيشتري مي‏كردند و حوادث بيشتري به سر او مي‏باريد، لاجرم مواجهه‏ها و مقابله‏هاي ايشان هم بيشتر مي‏شد و اين است معناي آن‌كه قرآن مي‏توانست بسي بيشتر از اين باشد كه هست.

            نقد: برخلاف اين ديدگاه، آنچه بر پيامبر اكرم – صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - به عنوان قرآن نازل شده، پيش‏تر مشخص بوده است. طبق بيان خداوند، قرآن كريم پيش از نزول، به نحوي وجود داشته است:

- وَ الْكِتَابِ الْمُبِينِ إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنا عَرَبِيّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (زخرف، 2ـ4) سوگند به كتاب روشنگر! ما آن را قرآني عربي قرار داديم، باشد كه بينديشيد. و همانا كه آن در كتاب اصلي [لوح محفوظ] نزد ما سخت والا و پرحكمت است؛

- بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ (بروج، 21ـ22) آري، آن قرآني ارجمند است كه در لوح محفوظ است.

و نيز - چنان‌كه در مبحث نزول قرآن كريم گذشت - با عنايت به دو دسته آيات مربوط به نزول قرآن در شب قدر يا شب مبارك و يا ماه رمضان، و نزول قرآن در طول رسالت حضرت محمّد – صلي ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله - برخي از مفسّران بر اين باورند كه قرآن كريم دو نزول داشته است: يكي دفعي و ديگري تدريجي.

     البته ـ چنان‏كه در ادامه خواهد آمد ـ قبول داريم كه قرآن با اوضاع و احوال روزگار و مخاطبان بي‏ارتباط نبوده و پيامبر اكرم – صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - نيز به اين امور توجه داشته‏اند؛ اما نه همانند استادي كه در كلاس نظريه‏اي طرح مي‏كند و پس از مواجهه با اشكال دانشجويان، در نظريه‏اش تغييراتي مي‏دهد تا شكل منطقي پيدا نمايد؛ بلكه پيامبر مانند استادي است كه نظريه‏اي صحيح و منطقي را طرح مي‏كند، آن‏گاه در پاسخ به پرسش برخي از شاگردان درباره نظريه، توضيح مي‏دهد و كاربردهاي آن را بيان مي‏كند، بدون اين‌كه مضمون نظريه، ثبات خود را از دست دهد. به همين دليل يكي از وظايف پيامبر اكرم – صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - افزون بر بيان قرآن كريم، تفسير آن است؛ بنابراين موضع‏گيري‏هاي اجتماعي پيامبر اولاً، به دستور خداوند و جزو وظايف ايشان بوده است، و ثانياً، اين موضع‏گيري‏ها در اصل قرآن تأثير نداشته و تنها تفسير و كاربردهايي از پيام ثابت قرآن را نشان مي‏دهد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ديدگاه دوم درباره قرآن كه معتقد است اثرپذيري قرآن از باورهاي مردم نه قهري بلكه گزينشي بوده، به دو گونه متفاوت تبيين شده است: يكي مصلحت‌انديشي و ديگري تجربه نبوي بودن در نتيجه اثرپذيري قرآن در تعامل با حوادث اجتماعي؛

2. بر اساس تبيين مصلحت‌انديشي، خداوند برخي عقايد و آداب و رسوم نادرست مردم آن زمان را در قرآن كريم آورده است تا مردم راحت‌تر قرآن را بپذيرند و پيامبر – صلي الله عليه و آله – بهتر بتواند احكام متعالي اسلام را براي مردم بيان كند؛ در نقد اين ديدگاه، بايد گفت كه در قرآن، چنين مصلحت‌انديشي راه ندارد؛

3. بر اساس تبيين دوم از ديدگاه دوم، وحي تجربه ديني پيامبر – صلي الله عليه و آله – است؛ ازاين‌رو قرآن از امور مرتبط با زندگي اجتماعي و سياسي پيامبر اكرم – صلي الله عليه و آله – متأثر بوده است. اين تبيين با وجود قرآن كريم در لوح محفوظ پيش از نزول كه مفاد برخي آيات است، منافات دارد.

در دو قسمت پيشين بررسي دو ديدگاه درباره قرآن و فرهنگ زمانه گذشت. در اين قسمت ديدگاه سوم را بررسي مي‌كنيم

3. عنايت قرآن به امور انساني و استفاده بهينه از آن‌ها

اين ديدگاه درست به نظر مي‏رسد؛ چراكه قرآن كريم وسيله هدايت الاهي است و ازاين‏رو براي تأثير هرچه بيشتر، از عوامل مثبت انساني نيز بهره مي‏گيرد. در ذيل به اين استفاده‏ها اشاره مي‏شود:

أ. عنايت قرآن به فضاي نزول

خداوند در ارسال قرآن به پيامبر، يقيناً به فضاي حاكم مانند سبب نزول، فرهنگ زمان نزول، مكان نزول، زمان نزول و ويژگي‏هاي مخاطبان عنايت داشته است تا مردم بيشتر و راحت‏تر به قرآن هدايت يابند؛ به‌ويژه اين‌كه گاه خداوند به مناسبت يك حادثه و يا پاسخ به پرسشي و يا حل مشكلي به پيامبر - صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - وحي مي‏فرستاد، و ـ چنان‏كه گذشت ـ پيامبران با عناصر ناهنجار عقيدتي و فرهنگي مبارزه مي‏كردند. قرآن كريم در آيات متعددي با حسّاسيت تمام، برخي آداب مردم زمانه را باطل مي‏شمرد؛ مانند دختر خدا دانستن فرشتگان، نذرهاي بيجا و غلط، بار كردن احكام مربوط به پسر واقعي بر پسرخوانده، زنده به گور كردن دختران، ظهار و قرباني براي بتان.

ب. قرآن به زبان قوم

 قرآني كه از سوي خداوند بر پيامبر اكرم - صلي ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله - نازل شده است، بايد در قالب واژگان بشري براي مردم بيان مي‏شد تا آنان بفهمند و به‌كار بندند. از سوي ديگر، نزول وحي بر پيامبران در قالب واژگان رايج در ميان قوم هر پيامبر، يك جريان طبيعي است و در خصوص همه پيام‏هايي كه مخاطبان نخستين قوم يا گروهي خاص هستند، جريان دارد؛ زيرا هر سخنور حكيم، مطالب خويش را با زبان مخاطبان خود بيان مي‏كند، مگر آن‌كه چنين امري غيرممكن و يا اتخاذ روش ديگر، ضروري باشد. قرآن كريم مي‏فرمايد:

وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاء وَ يَهْدِي مَن يَشَاء وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (ابراهيم، 4) و ما هيچ فرستاده‏اي را جز با زبان مردمش نفرستاديم تا [بتواند حقايق را] براي آنان به‌روشني بيان كند. پس خداوند هركس را بخواهد گمراه و هركس را بخواهد، هدايت مي‏كند و او شكست‏ناپذير و فرزانه است.

نزول قرآن به زبان قوم، زمينه‏ساز فهم و پذيرش مردم است. بنا بر برخي آيات، عربي بودن زبان قرآن كريم كار تبليغ را براي حضرت محمّد - صلي ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله - آسان كرده بود:

فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا (مريم، 97) در حقيقت ما اين [قرآن] را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را بِدان نويد، و مردم ستيزه‏جو را بِدان بيم دهي.

البته به زبان قوم بودن قرآن تنها به معناي استفاده از لغت آن قوم نيست؛ مثلاً خداوند از باب آسان‏سازي براي مردم در بيان قرآن كريم، برخي مثال‏ها، تعبيرات، استعارات، كنايات و لغات دخيلِ جاري در بين مردم زمان را نيز به‌كار برده و گاه برخي از مسلّمات آنان را از باب جدل آورده است. آمدن اين‏گونه امور در قرآن نه تأثيرپذيري از امور انساني، بلكه به‏گزيني است؛ مانند محاجّه حضرت ابراهيم – عليه ‏السلام - با نمرود كه به برآمدن خورشيد از مشرق اشاره نمود و نيز درباره ذوالقرنين آمده است:

حَتَّي إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ (كهف، 86) تا آن‏گاه كه به محلّ غروب خورشيد رسيد، به نظرش آمد كه [خورشيد ]در چشمه‏اي گِل‏آلود غروب مي‏كند.

 خداوند براي نشان دادن مشرق و مغربي كه ذوالقرنين پيمود، تشبيه به‌كار برده است و اشاره به مغرب دارد و اين از تعبير «وَجَدَهَا»استفاده مي‏شود. مراد اين است كه ذوالقرنين خورشيد را ديد كه گويي در چاهي تاريك پنهان مي‏شود؛ همانند دريانوردي كه خورشيد را مي‏بيند كه گويي در دريا فرو مي‏رود. آمدن اين آيه در قرآن كريم ـ چنان‏كه برخي گمان كرده‏اند ـ به معناي همراهي و هم‌سويي قرآن كريم با باور غلط قدما نيست كه در مغرب، چاهي است كه خورشيد در آن فرو مي‏رود و دوباره از آن برمي‏خيزد.

ج. رعايت حال و ويژگي‏هاي مخاطبان

چنان‌كه در مبحث شيوه بيان قرآن كريم گذشت، از جمله امور انساني مورد عنايت خداوند در بيان قرآن، ويژگي‏هاي مخاطبان و رعايت مصلحت آنان است.كه به دو شكل ذيل تبلور يافته است: يكي بيان تدريجي برخي احكام (مانند حرمت شراب)، و ديگري لحاظ فهم مخاطبان در بيان واقع (مانند صفات خداوند).

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ديدگاه درست درباره قرآن و فرهنگ زمانه، استقلال و به‌گزيني در جهت هدايت الاهي است؛

2. طبق اين ديدگاه خداوند هنگام فرو فرستادن قرآن، به فضاي حاكم مانند سبب نزول، فرهنگ زمان نزول، زمان نزول و ويژگي‌هاي مخاطبان عنايت داشته و آن را به زبان قوم نازل كرده است

1سه ديدگاه مهم درباره تأثير و عدم تأثير فرهنگ عصر نزول بر قرآن را بيان و نقد كرديم. اكنون به پاسخ پرسش‌هايي در همين گستره خواهيم پرداخت.

پاسخ به نمونه هاي ادعايي

براي اثبات اين نظر مثال‌هايي از قرآن كريم نيز شاهد آورده شده است كه برخي از آن‌ها مربوط به عنايت قرآن به فضاي حاكم و استفاده از قالب‌هاي زباني و تشبيهات معهود و واژگان دخيل مي‌باشد. چنان‌كه در ديدگاه بيان شد، اين موارد را مي‌پذيريم؛ ولي شاهد بر مدعاي آنان نيست. بعضي ديگر از اين نمونه‌ها عبارت است از:

نمونه اول

 انعكاس پاره‌اي نظريه‌هاي نادرست علمي در قرآن كريم؛ مانند نظريه هيئت بطلميوسي؛ يعني اعتقاد به ايستايي زمين و حركت خورشيد. در آيات متعددي نيز به هفت بودن تعداد آسمان‌ها اشاره شده است؛ مانند:

فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ (بقره، 29) سپس به [آفرينش] آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار كرد.

جواب

اولاً، تطبيق آيات قرآن بر هيئت بطلميوسي و نظاير آن، خطاي مفسران در تطبيق است، نه بيان صريح قرآني تا شاهدي بر مدعاي طرفداران اين نظريه باشد. به عنوان مثال، آنچه در آيات آمده، وجود هفت آسمان - بر فرض آن‌که مراد عدد هفت باشد - است؛ اما ديگر خصوصيات ذکر شده در هيئت بطلميوسي در آيات نيامده يا بيان روشني در خصوص آن‌ها وجود ندارد؛

ثانياً، ممكن است مراد از كلمه «سبع»، بيان كثرت (تعداد زيادي آسمان) باشد؛ چنان‌که ممکن است مراد از «سماء» آسمان مادي نباشد.

نمونه دوم

 با اين‌كه ديوانگي يك بيماري است، ولي قرآن آن را بر اساس فرهنگ غلط زمان صدر اسلام به عنوان «كسي كه در اثر لمس شيطان ديوانه شده» بيان مي‌كند:

الّذينَ يَأكْلُوُنَ الرِّبَا لاَيَقُومُونَ اِلاَّ كَمَايَقُومُ الَّذي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيطَانُ مِنَ المَسِّ (بقره، 275) كساني كه ربا مي‌خورند، برنخيزند جز مانند آن‌كه به واسطه لمس شيطان ديوانه شده است.

جواب

اولاً، بدون شك دانش تجربي در كشف روابط بين پديده‌هاي طبيعي به پيشرفت روز افزون و موفقيت‌هاي تحسين‌برانگيز دست يافته است؛ لكن چنان‌كه دانشمندان بزرگ اعتراف دارند، واقعيت اين است كه بشر نتوانسته با بهره‌گيري از دانش تجربي خويش به شناخت دقيق و كاملي از جهان و روابط بين اجزاي مختلف آن - به‌ويژه شناخت رفتار هاي انسان و عوامل ‌آن – برسد؛ زيرا قلمرو شناخت عادي انسان، بسيار محدود بوده و معلومات آن نسبت به مجهولاتش بسيار اندك است:

و ما اوتيتم من العلم الاّ قليلاً  (اسراء، 85) به شما از دانش جز اندكي داده نشده است.

دانش تجربي با اين ويژگي تجربي، تنها مي تواند درباره مؤثر بودن يك امري در امر ديگري قضاوت كند؛ مثلاً بگويد: فلان عامل مادي در ديوانگي انسان مؤثر است؛ اما حق ندارد بگويد: عامل ديگري در ديوانگي انسان مؤثر نيست؛ بنابر اين هيچ بعيد نيست كه در برخي از جنون‌ها، عامل غيبي نيز مؤثر باشد. علامه طباطبايي در اين باره مي‌فرمايد:


آيه شريفه دلالت دارد بر اين‌كه ... كه بعضي از ديوانگي‌ها در اثر مس جن كه ابليس هم فردي از جن است، رخ مي‌دهد.

ثانياً، گزاره‌هاي تجربي به لحاظ نظري ارزش يقيني ندارد. پوپر، يكي از دانشمندان مشهور غرب مشاهده را منبع معرفت نمي‌داند. نيز برخي از مدافعان ناسازگاري ظاهر آيه با دانش تجربي بشري اذعان دارد كه «تاكنون يك قانون علمي صددرصد دقيق و غير تقريبي به چنگ تجربه نيامده است».درست يا نادرست بودن اين بيان‌ها، مطلب ديگري است؛ ولي سخن در اين است كه نمي‌توان با اين ديد نسبت به يافته‌هاي تجربي آن را ملاك و معيار تفسير قرآن قرار داد؛ بنابراين تعارض گزاره‏هاي دانش تجربي با بعضي از گزاره‏هاي قرآن (مانند اين آيه شريفه) دليل نمي‌شود كه آن را حاكي از عقايد باطل جاهلي بدانيم.

نمونه سوم

امضاي برخي مقررات و احكام موجود در جامعه كه تأييدي بر فرهنگ و مقررات آن روز عرب بوده و با تحوّل شرايط زمان و مكان، ممكن است حتي در چشم معتقدان به قرآن، موضوعيت عملي خود را در آن قالب خاص از دست بدهد؛ مانند تازيانه زدن و سنگ‌سار كردن بزه‌كاران، قوّاميت مرد بر زن، تعدّد زوجات، حجاب به شكل خاص آن و حرمت بهره وام؛ بنابراين اگر قرآن امروز نازل مي‌شد، آداب و رسوم و قواعد مفيد و مؤثر امروزي را امضا و تأييد مي‌كرد... .

جواب

 وجود پاره‌اي احكام امضايي در قرآن كريم، به معناي پذيرش عقايد خرافي مردم عرب نيست؛ بلكه انعكاس آن‌ها در قرآن كريم با انتخاب عناصر صحيح فرهنگي جامعه است كه بيشتر، از زمان انبياي گذشته در ميان آنان بر جاي مانده است.

نتيجه

همان‏گونه كه ذكر شد، قرآن كريم پيش از نزول، نزد خداوند معيّن و مشخص بوده و هنگام نزول نيز استقلال داشته و فرهنگ غلط زمانه در آن منعكس نشده و از امور انساني نيز تأثير نپذيرفته است. قرآن كريم به برخي امور انساني عنايت داشته و از آن‌ها استفاده و به‏گزيني كرده است؛ مثلاً به زبان قوم نازل شده و از برخي مثال‏ها، تعبيرات، استعارات، كنايات و لغات دخيلِ رايج در بين مردم بهره جسته و مصلحت مخاطبان را رعايت نموده است؛ بنابراين هيچ باطل و خلاف واقعي در آنان راه نيافته است، و اين امر بايد يكي از مباني تفسير به‌شمار آيد و در عمل تفسير بدان توجه شود. بر اين اساس هر فهمي كه وجود مطلب خلاف واقع در قرآن را مفروض گيرد، نادرست است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اشكال: برخي ديدگاه‌هاي غلط، مانند هيئت بطليوسي كه نادرستي آن‌ها به اثبات رسيده، و همچنين هفت عددبودن آسمان‌‌ها، در قرآن منعكس شده است؛

پاسخ: اولاً قرآن به مفاد هيئت بطلميوسي نکرده است؛ بلكه مطرح کردن اين موضوع، خطاي مفسران در تطبيق بوده؛ ثانياً ممكن است مقصود از عدد هفت، بيان كثرت باشد، همان‌طور كه ممكن است منظور از «سماء» آسمان مادي نباشد؛

2. اشكال: ديوانگي يك بيماري است؛ اما قرآن آن را با تأثير‌پذيري از فرهنگ غلط زمان صدر اسلام نتيجه مس شيطان مي‌داند؛

پاسخ: اولاً دانش تجربي بشري نمي‌تواند عامل ديوانگي انسان را به يك امر منحصر كند؛ بنابراين بعيد نيست كه در برخي ديوانگي‌ها عامل غيبي تأثير داشته باشد؛ ثانياً بر فرض كه علوم تجربي بتواند عامل ديگر را نفي كند، گزاره‌هاي تجربي به لحاظ نظري ارزش يقيني ندارد؛

3. اشكال: كه قرآن برخي مقررات موجود در جامعه عرب آن زمان را تأييد كرده است و با گذشت زمان اين مقررات تغيير مي‌كند؛ ازاين‌رو در صورتي كه قرآن امروز نازل مي‌شد، آداب و رسوم مؤثر و مفيد امروزي را تأييد مي‌كرد؛

پاسخ: تأييد برخي آداب و رسوم آنان، به معناي پذيرش عقايد خرافي مردم آن زمان نيست؛ بلكه انتخاب عناصر درست فرهنگي آن جامعه است؛

4. نتيجه اين‌كه قرآن كريم تحت تأثير فرهنگ اشتباه زمان نزول قرار نگرفته؛ اما به برخي امور انساني عنايت داشته و از آن‌ها استفاده كرده است.

قران شناسی13

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ويژگي‌هاي آيات محكم و متشابه در قرآن كريم؛2. عوامل تشابه كلام و راز وجود آيات متشابه در قرآن كريم؛ 3. معناي نسخ؛ 4. پاسخ به برخي شبهات درباره نسخ در قرآن.

در درس پيشين درباره عدم تأثيرپذيري قرآن كريم از فرهنگ عصر نزول و چگونگي عنايت قرآن به ويژگي‌هاي مردم و شرايط آن‌ها و بهره‌گيري درست از آن سخن گفتيم. در اين درس درباره آيات محكم و متشابه و نسخ در قرآن بحث خواهيم كرد.

يكي ويژگي‌هاي قرآن كريم كه در نحوه تفسير آن تأثير دارد، داشتن آيات محکم و متشابه است. قرآن خود در آيه هفتم آل عمران به اين ويژگي اشاره دارد: هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوِا الألْبَابِ؛ او (خداوند) كسي است كه كتاب را بر تو فرو فرستاد؛ بخشي از آن محكم است، آن­ها مرجع كتاب (آيات ديگر)ند. و بخشي ديگر (از آن) آيات متشابهند؛ اما آنان كه در قلب‌هايشان كژي است، آيات متشابه آن را پي­جويي كرده تا فتنه‌انگيزي كرده و تأويل آن را بيابند، و حال آن‌كه تأويل آن را جز خدا نمي­داند؛ و راسخان در علم گويند: ما بدان ايمان آورده­ايم؛ همه­ (آيات) از سوي پروردگار ماست؛ و (اين را) جز صاحبان انديشه ناب در نمي­يابند.

براي روشن شدن مراد آيه شريفه برخي از واژگان آن را بررسي مي‌كنيم.

1. محكم

 اسم مفعول از باب افعال از ريشه «حكم» به معناي «منع» بازداشتن و جلوگيري (از فساد) آمده است. محكم به چيزي گويند كه حالت باز دارندگي دارد و قابل نفوذ نيست و نزديك به معناي «متقن» است. و به علومي كه انسان را از اشتباه و انحراف باز دارد «حكمت» مي­گويند. ر‌‌‌‌‌‌‌أي قاضي نيز كه مسئله مورد دعوا را يك­طرفه كرده و ترديد در آن را برطرف مي‌كند، حكم مي­نامند. واژه «محكم» علاوه بر اين‌كه در اين آيه و آيه ديگري وصف بخشي از آيات قرآن كريم قرار گرفته، در آيه ذيل وصف كل قرآن نيز آمده است: كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ (هود،2) كتابي كه آياتش استحكام يافته و آن‌گاه به تفصيل بيان شده است.

مراد آيه اين است كه قرآن كريم در عين تفصيل، داراي احكام بوده و در قالب بهترين بيان, نفوذ ناپذير بوده و هيچ‌گونه شكستي در آن راه ندارد.

2. امّ الكتاب

امّ الكتاب در اين آيه وصف آيات محكم قرار گرفته است. امّ در اين‌جا به معناي مرجع است و مقصود از كتاب در اين آيه، قرآن كريم است. بر اين اساس، آيات محكم اُمّ الكتاب و مرجع آيات متشابه است.

3. متشابه

واژه متشابه از ريشه «شبه» گرفته شده و با توجه به آن­كه در ساختار باب تفاعل آمده است، بر تشابه طرفيني و يكساني در برخي صفات دلالت دارد. آيات متشابه، آياتي‌اند كه درباره آن‌ها معاني مختلفي احتمال مي­رود و نمي­توان هيچ‌يك را به عنوان مراد قطعي خداوند پذيرفت. چنين آيه­اي نه مفاد دقيق و روشني دارد و نه مصون از سوء برداشت است؛ ازاين‌رو در تفسير بازگرداندن آن به آيات محكم، ضروري است. البته در جاي ديگر تشابه، در غير از معناي مذكور، وصف كل قرآن آمده است: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا... ( زمر،23) خداوند نيكوترين سخن را به‌صورت كتابي همگون و بخش بخش فرو فرستاد.

مراد از تشابه در اين آيه، همگوني آيات قرآن در ويژگي­هاي كلي و مشترك مانند اعجاز، مصونيت از تحريف، هدايت‌گري، استحكام در بيان و مانند آن است.

4. تأويل

تأويل، مصدر باب تفعيل از ريشه «آل يؤول اَوْلا و مآلا» به معناي «باز گشتن» گرفته شده است. اين واژه هفده بار در قرآن كريم به‌كار رفته كه پنج مورد در باب تأويل قرآن است. با دقت در موارد ياد شده روشن مي­شود كه تأويل در اين موارد در يك معنا به‌كار رفته است وآن موارد مصاديق گوناگون يك حقيقتند؛ آن معنا، واقعيت عيني­اي است كه امري روشن بدان باز مي­گردد. و در اين‌جا (آيه 7 سوره آل عمران) كه تأويل مربوط به قرآن است و از مصدر تأويل، معناي اسم مفعولي (يعني مؤول اليه) اراده شده و مقصود از آن چيزي است كه آيات به‌گونه­اي بدان باز مي­گردد.

تفسيري گزيده از آيه

اولين بخش از اين آيه تأكيد مي­كند كه خداوند نازل كننده قرآن بر پيامبر - صلي الله عليه و آله - است. تكيه­گاه بحث ما، بخش دوّم آيه است كه آيات قرآن را به دو دسته محكم و متشابه تقسيم مي­كند. مقصود از محكم بودن برخي از آيات اين است كه مطالب داراي قالب‌هاي عبارتي صريح و روشن بوده كه زمينه سوء برداشت و تحريف معنوي را از بين مي­برد، بر خلاف آيات متشابه كه داراي عباراتِ چند پهلو و چند احتمالي هستند. با توجه به جمله «هنّ ام الكتاب» آيات محكم بخش مرجع است و آيات متشابه بايد به آن‌ها بازگردانده شود؛ بنابراين، فهم آيات متشابه بدون ارجاع به محكمات مرتبط با آن، ميسر نيست.

در بخش بعد اشاره دارد كه بيماردلان، آيات محكم را رها كرده و به سراغ آيات متشابه مي‌روند؛ به پي­جويي آن­ها مي‌پردازند تا از طريق آن، اغراض و ديدگاه­هاي باطل خود را از آن­ها برداشت كنند و آيات را تحريف نمايند، و بدين وسيله افراد را منحرف كرده و در جامعه فتنه­انگيزي كنند. آنان به سراغ محكمات نمي­روند و در فهم متشابهات از محكمات كمك نمي­گيرند و در صدد فهم درست آيات به منظور درس­آموزي و عمل به آن­ها نيستند.

در مورد ضمير «تأويله» دو احتمال وجود دارد: نخست آن‌كه ضمير به «كتاب» بازگردد و دوم به «ماتشابه». اگر ضمير به «كتاب» بازگردد، همه قرآن داراي تأويل خواهد بود؛ ولي در احتمال دوم، فقط بخشي ازآيات تأويل دارند. و احتمال دوم درست است. 

آگاهان به آيات متشابه

در باره «واو» در عبارت «.... وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (آل عمران،7)، دو وجه بيان شده است:

1. واو عاطفه است و «الراسخون» را به «الله» عطف مي­كند و جمله بعدي «يقولون امنا ....» يا جمله مستأنفه است و يا حال براي «الراسخون في العلم» و يا خبر براي مبتداي محذوف است كه تقدير آن چنين مي‌شود: و المومنون يقولون امنا ... ؛

2. واو مستأنفه است و جمله «وَالرَّاسِخُونَ ....» در برابر جمله «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» قرار گرفته و «مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ» جمله معترضه است. در اين صورت «و الراسخون» مبتدا، و «يقولون» خبر آن خواهد بود. اين وجه با سياق كلي آيه سازگارتر بوده و نياز به هيچ تقديري ندارد و مفاد آيه در اين فرض، آن است كه كسي جز خداوند به تأويل قرآن آگاه نيست؛ اما رواياتي كه بيانگر آگاه بودن پيامبر – صلي الله عليه و آله - و معصومان - عليهم السلام - از تأويل قرآن است، يا مخصص اين آيه مي­شوند و عموم اين آيه با آن روايات تخصيص خورده است. و افراد ديگري نيز به تعليم خداوند، تأويل قرآن را مي‌دانند؛ يا آن­كه مراد از انحصاري بودن دانش تأويل قرآن اين است كه كسي از پيش خود بدان آگاهي ندارد و راه دانستن آن، تعليم گرفتن از خداي متعال است؛ بنابراين حصر آيه هيچ استثنايي ندارد.

راسخان در علم ـ در برابر برخورد نادرست اهل زيغ با آيات كتاب ـ مناسب­ترين برخورد را با آيات قرآن كريم دارند. در اولين مرحله، تسليمِ محض بودن نسبت به قرآن ـ محكمات و متشابهات ـ را اعلام مي­دارند و در مرحله دوم دليل پذيرش و تسليم خود را، از سوي خدا بودن قرآن بيان مي­كنند. اين بخش، دو تعريض به اهل زيغ دارد: يكي آن‌كه آنان تسليم همه آيات نيستند و در باطن آن را قبول ندارند؛ و ديگري آن‌كه معيار اهل زيغ در پذيرش آيات - در جايي كه مي‌پذيرند ـ از سوي خدا بودن آن نيست، بلكه آنان به فهم خود تكيه مي­كنند و هر جا آن را به فهم ناقص خود درست دانستند، به پشتوانه فهم خود آن را مي­پذيرند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. يكي از قواعد ويژه فهم قرآن، شناخت آيات محكم و متشابه از يكديگر و بازگرداندن آيات متشابه به آيات محكم است؛

2. آيات محكم، مفهوم روشني دارند و نمي‌توان از آن‌ها برداشت انحرافي کرد؛ ولي آيات متشابه چند معنا دارند و امكان سوء استفاده از آن‌ها وجود دارد؛

3. ابهام آيات متشابه با بازگرداندن به آيات محكم، بر طرف شده و مقصود از آن روشن خواهد شد. منظور از ام الكتاب بودن محكمات، همين است؛

4. تأويل در آيه هفتم آل عمران به معناي آن چيزي است كه آيات قرآن به‌گونه‌اي بدان باز مي‌گردد؛

5. بيماردلان بدون ارجاع متشابهات به محكمات در پي متشابهاتند تا فتنه‌انگيزي كنند؛

6. طبق آيه هفتم سوره آل عمران، كسي جز خدا از تأويل قرآن آگاه نيست؛ البته از روايات استفاده مي‌شود پيامبر – صلي الله عليه و آله – و معصومان – عليهم السلام – نيز با تعليم خداوند از آن آگاه شده‌اند؛

7. راسخان در علم، مناسب‌ترين برخورد را با آيات قرآن دارند؛ زيرا ضمن اعلام ايمان به تمام آيات قرآن، دليل آن را «از سوي خدا بودن قرآن» مي‌دانند.

در قسمت پيشين درباره آيات متشابه و محكم در قرآن بحث كرديم و ويژگي‌هاي هر كدام را بيان کرديم. اكنون متشابه شدن كلام و علت وجود آيات متشابه در قرآن را توضيح مي‌دهيم.

سؤال مي‌شود چرا قرآن مفاهيم خود را به‌روشني بيان نكرده تا صاحبان آراي گوناگون نتوانند از آيات آن براي اثبات افكار فاسد خود بهره‌برداري كنند، و هدف قرآن در هدايت مردم بهتر و بيشتر از اين تأمين مي­شد؟

براي دستيابي بهتر به پاسخ اين پرسش، نخست به بررسي عوامل متشابه شدن سخن ـ به‌طور كلي ـ و سپس به بيان فلسفه وجود متشابهات در قرآن مي­پردازيم.

أ. عوامل تشابه كلام

به‌طور كلي، پنج عامل موجب تشابه سخن مي­شود.

1.نقص گوينده

نقص گوينده گاهي غير اكتسابي است؛ مانند عدم قدرت كافي بر بيان «ما في الضمير» كه در برخي از افراد به علل طبيعي وجود دارد. و گاهي اكتسابي است؛ از قبيل آشنا نبودن با واژگان و قواعد محاوره زباني كه در صدد به‌كارگيري آن است؛ مانند فارسي زباني كه بخواهد به عربي مقصود خود را بيان كند؛ ولي تسلط كافي بر واژگان و اصطلاحات و قواعد آن نداشته باشد.

2. تفهيم به افراد خاص يا به اندازه خاص

گاهي گوينده، قدرت فهماندن مقصود خود را دارد و به همين هدف نيز سخن مي­گويد؛ اما به عللي در پي آن است كه فقط گروه خاصي به مراد او دست يابند و يا آن‌كه همگان به اجمال ـ و در حدّ كلي ـ از مراد او باخبر شوند. بدين جهت يا سخن خود را رمزگونه بيان مي­كند و يا با عباراتي كه به‌اجمال، مقصود او را به شنونده منتقل كند، سخن مي­گويد. در صورت نخست، فقط آگاهان به آن رموز به هدف او پي مي­برند، و در صورت دوم، همه به نحوي كلي بدان آگاه مي­شوند؛ بنابراين سخن او در صورت اول براي ناآگاهان به آن رموز، متشابه خواهد شد و در صورت دوم نسبت به تفاصيل و جزئيات موضوع مطرح شده، براي همگان متشابه خواهد بود.

3. معما گويي

گاهي گوينده در عين توانايي كامل طبيعي و اختياري در پي معماگويي است و سخن خود را به عمد به‌گونه­اي مطرح مي‌كند كه مقصود او در بوته ابهام باقي بماند؛ مانند سخن شاعري كه مي­گويد:

هندو به طعنه گفت كه ياران خدا دو تاست              لعنت بر آن كسي كه بگويد خدا يكي است

و مانند پاسخ سبط ابن جوزي (م654) به سؤالي كه در باره خليفه پس از پيامبر – صلي الله عليه و آله - از او شد: من كان بنته في بيته؛ آن­كه دخترش در خانة اوست!

4. جدايي قراين و قيود از اصل سخن

گاهي گوينده قيود كلام را همراه با اصل سخن بيان نمي­كند و با آن‌كه گوينده قيود و قراين را بيان كرده، ولي بر اثر گذشت زمان، قيود كلام از متن سخن جدا افتاده و يا آن‌كه شنونده از آن غفلت مي­كند و در نتيجه جدايي اين قيود، سخن متشابه مي­شود.

5. متعالي بودن محتوا

برخي از معاني و مطالب، بسي فراتر از آن است كه در قالب الفاظ و عبارات بگنجد و با واژگان و جملاتي كه در باره امور محدود است، بيان شود؛ زيرا الفاظ و عباراتي كه بشر به‌كار مي­برد، براي معاني محدود و محسوس يا معقول انساني وضع شده­اند.

ب. راز آيات متشابه قرآن

 برخي از عواملي كه بيان كرديم، در مورد قرآن كريم روا نيست؛ مانند نقص گوينده؛ زيرا خداي تعالي در حدّ بي­نهايت، بر بيان مراد خود تواناست و قرآن را در حدّ اعلا و معجزه فرو فرستاده است. همچنين عامل معما‌گويي نيز در قرآن راه ندارد؛ زيرا معما‌گويي ملازم با سرگرمي است و گوينده در پي تفهيم مطالب و معارف به مخاطب نيست؛ درحالي‌كه قرآن كريم به هدف رها ساختن وي از غفلت از سرنوشت ابدي خويش و توجه دادن به زندگي حقيقي نازل شده است. صرف نظر از اين دو عامل، ديگر عوامل تشابه را مي­توان در قرآن مشاهده كرد. که در ادامه بدان اشاره مي‌کنيم:

1. تعالي محتوا و تشابه ذاتي

چنان‌كه گذشت، الفاظ بشري براي مفاهيم حسّي وضع شده­اند؛ از سوي ديگر، سلسله حقايقي داريم كه فوق مفاهيم حسي هستند. الفاظ ديگري نيز كه ويژه بيان آن حقايق باشد وجود ندارد. ناگزير بايد با استفاده از همين الفاظ و توسعه معناي آن­ها، به بيان آن حقايق بپردازيم. از اين‌جا يكي از بزرگ­ترين انواع تشابه به‌وجود مي­آيد؛ يعني لفظي در معنايي استعمال مي­شود كه مصداق­هاي مختلف حسي، اعتباري و ماوراي حسي دارد؛ بنابراين نمي­فهميم كدام­يك از آن مصداق­ها در اين‌جا اراده شده است. نمونه آن، واژه عرش در برخي از آيه­هاي قرآن است. آيا مراد از آن در اين‌گونه آيات تخت جسماني است يا موجودي جسماني كه در حكم تخت و چيزي شبيه به آن است؟ يا اين‌كه اصلاً موجودي ماوراي حسّ است؟ به‌ويژه اگر تعبير «استوي» نيز به آن اضافه شود. «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (طه،5) رحمان (خداوند) بر عرش (تدبير جهان) مسلط است». اين‌گونه تعبيرات، متشابه است و نظير آن در مسائل اعتقادي و غير اعتقادي وجود دارد. اين نوع تشابه، تقريباً ذاتي بوده و خاصيت نحوه كلام است. وجود اين­گونه متشابهات در قرآن امري طبيعي است؛ زيرا معارف متعالي قرآن از قبيل اوصاف خداوند و فرشتگان و ويژگي­هاي معاد و مانند آن، در قالب الفاظ محدودي كه براي امور حسي وضع شده است نمي­گنجد و هنگامي كه به لباس چنين الفاظي در آيد، متشابه خواهد شد؛ بنابراين بيان محتواي اين‌گونه آيات، در قالب عبارات محكم امكان­پذير نيست تا گفته شود چرا به‌صورت محكم بيان نشده و راز تشابه آن چيست؟

2. روش عقلايي محاوره و تشابه طبيعي

مقتضاي رمز بودن حروف مقطعه نيز، روشن نبودن مقصود از آن­ها براي كساني است كه بدان آگاهي ندارند و اين‌گونه بيان نيز، امري طبيعي است و در روش محاورة عقلايي كاربرد دارد. احتمالاً در برخي آيات به مسائلي اشاره شده كه بيان آن­ها به‌صورت محكم و روشن، زمينه سوء استفاده ديگران را فراهم مي­ساخته است و با حكمت و تدبير الاهي سازگار نبوده است؛ چنان‌كه در برخي روايات نيز به اين نكته اشاره رفته است: اگر خداي تعالي همة مردم را بدان (متشابهات) آگاه مي­ساخت، بر خلاف حكمت بود و موجب فساد در تدبير (امور جهان) مي­شد و اطميناني نبود كه افراد غير معصوم به وسيلة آن بر پيامبري مرسل يا مؤمني ممتحن (كه از آزمايش­هاي الاهي موفق بيرون آمده است) نفرين نكنند.

و نيز محتمل است كه متشابه آوردن برخي آيات، زمينه دست ­اندازي نااهلان به ساحت آيات الاهي را از ميان برده است. چه بسا اگر برخي از مطالبي كه خوشايند برخي از مسلمانان نبود، به‌روشني در قرآن مطرح مي­شد، دچار تحريف و تبديل مي­گشت و بدين ترتيب زمينه حفظ اين‌گونه آيات از دستبرد نامحرمان از پيش فراهم شده است.

3. فاصلة زماني و تشابه عارضي

در زمان نزول قرآن، قراين مقامي وجود داشته كه به كمك آن مصداق الفاظ قرآن مشخص مي­گرديد. اگر قرايني كه در زمان نزول وجود داشته، كم‌كم بر اثر گذشت زمان مخفي شود و مردم بدان دسترسي نداشته باشند، مراد از آيه روشن نخواهد شد. اين تشابه بالعرض در اثر از بين رفتن قراين و مانند آن در زمان­هاي پس از نزول حاصل شده است.

تشابه آيات ديگري كه در پي جدايي سخن از قيود و قراين و يا بيان اجمالي مطلب، متشابه شده است نيز، امري طبيعي است و مشابه آن در بيانات عرفي و علمي فراوان است؛ اما با توجه به اين‌كه بيشتر قيود اين گروه از آيات ـ به‌ويژه آيات الاحكام ـ در روايات آمده است، مي­توان گفت كه فلسفه متشابه شدن آن­ها اين است كه مسلمانان به‌طور طبيعي به برجسته­ترين مفسران قرآن يعني پيامبر – صلي الله عليه و آله - و اهل بيت – عليهم السلام - سوق داده شوند و ولايت آنان را بپذيرند و دست­كم بدان اعتراف كنند. در برخي روايات آمده است: وليقودهم الاضطرار الي الايتمار لمن ولاه امرهم؛ و تا آن‌كه اضطرار، آنان را به فرمان­پذيري از واليان امرشان بكشاند.

نتيجه اين‌که فلسفه آيات متشابه در برخي موارد، عدم گنجايش و محدوديت الفاظ نسبت به محتواي غني آن­هاست و ناگزير براي معارف والاي قرآني براي مردم بايد در قالب همين الفاظ ريخته شود و عدم بيان آن­ها ملازم با محروميت كساني است كه توان فهم آن حقايق والا را از همين عبارات محدود دارند. در برخي موارد ديگر، روش محاوره عقلايي اقتضاي متشابه شدن آيات را دارد و زمينه رفع تشابه و فهم اين آيات نيز وجود دارد، مگر آن‌كه كسي بيماردل باشد و در پي سوء استفاده از آن بر آيد؛ بنابراين چنين آياتي، هرگز موجب گمراهي انسان­هاي صادق و حقيقت­طلب نمي­شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. نقص گوينده، غرض گوينده در تفهيم به افراد خاص يا به اندازه خاص، معماگويي، جدايي قراين و قيود از اصل سخن و متعالي بودن محتواي سخن، از عوامل تشابه كلامند؛

2. كاربرد الفاظ بشري براي بيان مفاهيم متعالي، باعث تشابه برخي آيات شده است؛

3. يكي از حكمت‌هاي وجود آيات متشابه، از بين بردن زمينه سوء استفاده و دست‌اندازي نااهلان به آيات قرآن است؛

4. فاصله زماني و از بين رفتن قراين مقامي، باعث متشابه شدن برخي آيات قرآن است.

پس از بررسي محكم و متشابه در قرآن و عوامل تشابه كلام، از نسخ و شبهات مطرح درباره آن بحث مي‌كنيم.

 

قران شناسی14

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ادله وحي خاتم بودن قرآن كريم؛

2. ادله جهاني بودن قرآن كريم؛

3. استدلال‌هاي جاودانگي قرآن كريم؛

4. پاسخ به شبهات محدوديت دعوت قرآن كريم.

پس از دانستن ويژگي‌هاي آيات محكم و متشابه در قرآن كريم و عوامل تشابه كلام و پاسخ به بعضي شبهات درباره نسخ در درس پيشين، در اين درس به خاتم وحي، جهاني و جاودانه بودن قرآن كريم خواهيم پرداخت.

چنان‌كه برخي از محققان غيرمسلمان نيز اذعان دارند، مسلمانان قرآن را آخرين كتاب و آخرين مرحله وحي خداوندي تلقّي مي‌كنند و وحي را پايان يافته مي‌دانند. حتي برخي از انديشمندان مسلمان بر اين باور ادعاي اجماع كرده و بعضي ديگر، آن را از ضروريات اسلام شمرده‌اند.

 دلايل و شواهد

مسئله پايان وحي، عقلي نيست و هيچ دليل عقلي بر اين موضوع دلالت ندارد كه پس از قرآن كريم، ديگر وحي فرود نخواهد آمد؛ اما دلايل نقلي، دلالت بر اين مطلب دارد. آيات و رواياتي كه در اين باب سخن گفته‌اند، نه تنها هيچ اشاره‌اي به آمدن وحي پس از قرآن ندارد، بلكه پايان وحي قرآني را همراه با مختومه شدن دفتر وحي اعلام كرده‌اند.

 1. دليل قرآني

آيه ذيل، حضرت محمّد - صلي الله عليه و آله - را آخرين پيامبر خداوندي مي‌خواند:

مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَد مِّن رِّجَالِكُمْ وَلكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْء عَلِيماً (احزاب،40) محمّد، پدر هيچ‌يك از مردان شما نيست؛ ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است.

«خاتم» از «خَتَمَ» به معناي پايان‌دهنده است. و به آن دليل، به مُهر، «خاتم» گفته مي‌شود كه پس از تمام شدنِ نامه، بر آن مي‌نهند. حضرت محمّد - صلي الله عليه و آله - در اين آيه، «خَاتَمَ النَّبِيِّينَ» يعني پايان‌دهنده سلسله انبيا معرفي شده كه پايان‌دهنده رسولان نيز هست؛ زيرا نبي حامل خبري غيبي از طرف خداست؛ ولي رسول علاوه بر مقام رسالت، نبي نيز هست. پس با پايان نبوّت، رسولي هم نخواهد آمد؛ بنابراين پس از نبي مكرّم اسلام - صلي الله عليه و آله - پيامبري نخواهد آمد تا بر او وحي شود؛ در نتيجه قرآن آخرين وحي الاهي است.

 2. دليل روايي

روايات علاوه بر پايان نبوّت به حضرت محمّد - صلي الله عليه و آله - قرآن را مُهر پايان وحي مي خوانند؛ از جمله حضرت علي - عليه السلام – مي‌فرمايد:

أَرْسَلَهُ عَلَي حِينِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُع مِنَ الاَْلْسُنِ فَقَفَّي بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْي؛ خداوند او (حضرت محمّد - صلي الله عليه و آله -) را در زمان فترت (زمان خالي بودن جهان از) پيامبران و (وجود) تنازع زبان‌ها فرستاد و به او پرونده رسالت پيامبران را بست و وحي را پايان داد.

مرحوم كليني با سند صحيح  نقل كرده است كه امام صادق - عليه السلام – مي‌فرمايد:

إِنَّ اللَّهَ ـ عَزَّ ذِكْرُهُ ـ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيِّينَ، فَلَا نَبِي بَعْدَهُ أَبَداً، وَ خَتَمَ بِكِتَابِكُمُ الْكُتُبَ، فَلَا كِتَابَ بَعْدَهُ أَبَداً؛ خداوند ـ كه يادكردش گرامي باد ـ پيامبران را به پيامبر شما و كتاب‌هاي آسماني را به كتاب شما پايان داد و پس از آن كتابي نيست.

روايات بيان شده دلالت دارند بر اين‌كه نبوّت به حضرت محمّد - صلي الله عليه و آله - و وحي به قرآن كريم پايان يافته است.

 اشكال و پاسخ

 ممكن است گفته شود: پيروان كتاب‌هاي آسماني ديگر نيز كتاب خود را آخرين مرحله وحي مي‌دانند و به همين دليل، به پيامبر و كتاب بعدي ايمان نمي‌آورند. برخي از آن‌ها به اين مطلب تصريح هم كرده‌اند؛ مثلاً مسيحيان بر اين باورند كه وحي در حضرت عيسي - عليه السلام - نهايي شده و پايان يافته است. پل تيليخ مي‌گويد:

ما در تصوير عيسي به عنوان مسيح، داراي تصوير انساني هستيم كه ... مي‌تواند وسيله وحي نهايي ناميده شود.

پاسخ اين است كه اولاً، صرف ادعاي پيروان يك كتاب آسماني كفايت نمي‌كند؛ بلكه بايد خود پيامبر و كتاب آسماني چنين ادعايي داشته باشد. حضرت عيسي - عليه السلام - نه تنها مدعي نبود كه نبوّت و وحي به وي پايان يافته است، بلكه – چنان‌كه در مبحث دلايل عقلي الاهي بودن قرآن گذشت - از برخي عبارات كتاب مقدّس، بشارت حضرت عيسي - عليه السلام - بر پيامبر پس از او استفاده مي‌شود. حضرت موسي - عليه السلام - نيز نه تنها خود را آخرين پيامبر نخوانده است، بلكه به مردم رسانده كه خداوند پس از وي پيامبري برخواهد انگيخت:

 نبي‌اي را براي ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت.

ثانياً، پيامبر اكرم - صلي الله عليه وآله - براي اثبات نبوّت و ارتباط وحياني خود با خدا، معجزات متعددي ارائه داده‌اند كه در عمل، ادعاي پايان وحي با كتاب‌هاي آسماني پيشين را باطل ساخت. از همه مهم‌تر، قرآن خود معجزه جاويد است و براي اثبات اعجاز خود، تحدّي كرده، از همگان مي‌خواهد اگر در الاهي بودن آن شك دارند، با همكاري فكري و معنوي، همانند قرآن، ده سوره و يا يك سوره مانند سوره‌هاي آن بياورند. و در نهايت، از عجز دائمي انسان‌ها و جنّيان از هماوردي خبر مي‌دهد:

 قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَي أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً (نساء،88) بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند؛ مانند آن را نخواهند آورد، هرچند برخي از آن‌ها پشتيبان برخي (ديگر) باشند.

به رغم اين‌كه راه براي هماوردي همواره باز بوده تاريخ نيز نشان نمي‌دهد كسي همانند قرآن را آورده باشد و يا سخني بياورد كه خود معجزه باشد و يا با معجزه ديگري اثبات كند كه آنچه آورده، وحي است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. مسلمانان قرآن كريم را آخرين كتاب آسماني و آخرين مرحله وحي الاهي مي‌دانند؛

2. دليل عقلي نداريم كه قرآن كريم آخرين مرحله وحي خداوند است؛ ولي بعضي آيات و برخي روايات به‌روشني بر اين مطلب دلالت مي‌كنند؛

3. اگر كسي اشكال كند كه پيروان اديان ديگر نيز كتاب خود را آخرين مرحله وحي مي‌دانند، پاسخ مي‌دهيم كه اولاً صرف ادعاي پيروان يك دين در اثبات مدعا كافي نيست؛ بلكه بايد خود پيامبر و كتاب آسماني هم، چنين ادعايي داشته باشند؛ حال آن‌كه اين‌گونه نيست؛ ثانياً پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله – براي اثبات نبوت و ارتباط خود با خداوند، معجزات متعددي آورده است كه ادعاي پايان يافتن وحي با كتاب‌هاي آسماني پيشين را باطل مي‌كند.

در قسمت پيشين درباره نهايي بودن قرآن كريم به عنوان آخرين كتاب آسماني كه از سوي خداوند نازل شده، سخن گفتيم. در اين قسمت درباره جهاني بودن قرآن بحث خواهيم كرد.

از ويژگي‌هاي قرآن كريم، جهاني بودن آن است كه پيام آن نه مخصوص منطقه خاصّ، بلكه جهان شمول و هديه الاهي براي تمام مردم تمام مناطق كره زمين بوده و تمام آن‌ها را بدون استثنا به آيين و معارف و مقررات خود دعوت كرده و مي‌كند.

شواهد و دلايل جهاني بودن قرآن كريم

شواهد و دلايل مربوط به جهاني بودن پيام قرآن دو گونه‌اند: 1. شواهد و دلايلي كه بر جهاني بودن قرآن مستقيم و بي‌واسطه دلالت مي‌كنند؛ 2. دلايل و شواهد مربوط به جهاني بودن رسالت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - كه غير مستقيم بر جهاني بودن قرآن كريم دلالت دارند.

1. دلايل و شواهد بي‌واسطه

اين دلايل و شواهد عبارتند از:

            أ. آيه­اي كه با‌صراحت جهان­شمولي دعوت قرآن کريم را بيان كرده و اختصاص آن به مخاطبان عرب و يا هر قوم و گروه خاصي را نفي مي­كند:

وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ (انعام، 19) و اين قرآن به من وحي شده است تا با آن، شما و هر كه را (كه اين پيام) به او برسد، بيم دهم.

            ب. آياتي كه قرآن را براي «جهانيان» و تمام «مردم» معرفي مي‌كند؛ مانند:

- إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَي لِلْعَالَمِينَ (انعام، 9) آن (قرآن) جز يادآوري براي جهانيان (چيز ديگري) نيست.

- شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًي لِّلنَّاسِ ... (بقره، 185) ماه رمضان كه در آن قرآن فرو فرستاده شده كه رهنمودي براي مردم ... است. 

          ج. آياتي كه با تعبير «يا بني آدم» و يا «يا ايها الناس» تمام انسان­ها را به راه راست و عمل به دستورات الاهي دعوت مي‌كند؛ مانند:

- ياَ بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ (اعراف، 27) اي فرزندان آدم، مبادا شيطان فريبتان دهد؛ چنان­كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون كرد؛

- يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ( بقره، 21) اي مردم، خداوندگارتان را كه شما و پيشينيان شما را آفريده، بپرستيد، باشد كه پرهيزگار شويد.

           د. آياتي كه قرآن را بيم­دهنده زندگان يا زنده‌دلان مي‌خواند:

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيًّا (يس، 69-70) اين (كتاب) نيست جز يادآوري و قرآني روشن، تا هر كه را كه زنده‌دل است بيم دهد.

           ه. آياتي كه پيروان شرايع پيشين الاهي را خطاب كرده و آنان را فرا مي‌خواند تا با ايمان به قرآن به راستي و درستي راه يابند؛ مانند:

فَإِنْ آمَنُواْ بِمِثْلِ مَا آمَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ... ( بقره، 137) پس اگر آنان [هم] به آنچه شما بدان ايمان آورده‏ايد ايمان آوردند، قطعاً هدايت‏شده‏اند؛ ولي اگر روي برتافتند، جز اين نيست كه سر ستيز [و جدايي ] دارند و به‌زودي خداوند [شر] آنان را از تو كفايت‏خواهد كرد، كه او شنواي داناست.

            و. آياتي كه دلالت دارد گروهي ازجنيان قرآن را شنيده و ديگران را به آن بيم داده‌اند؛ مانند:

وَ إِذْ صَرَفْنَا إِلَيْكَ نَفَرًا مِّنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلَي قَوْمِهِم مُّنذِرِينَ (احقاف،29) و چون تني چند از جن را به سوي تو روانه كرديم كه قرآن را بشنوند، پس چون بر آن حاضر شدند [به يكديگر] گفتند گوش فرا دهيد، و چون به انجام رسيد، هشداردهنده به سوي قوم خود بازگشتند.

2. دلايل و شواهد باواسطه

دلايل و شواهد مربوط به جهاني بودن رسالت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - غيرمستقيم بر جهاني بودن قرآن كريم دلالت مي‌كنند كه عبارتند است از:

أ. آيات قرآن

آياتي كه بر جهاني بودن رسالت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - دلالت دارد، چند دسته‌اند:

1. آياتي که پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله – را فرستاده براي تمام مردم و تمام عالميان مي‌شمارند؛ مانند:

- قل يا ايها الناس اني رسول اللّه اليكم جميعاً   (اعراف، 158) بگو: اي مردم، من پيامبر خدا به سوي همه شما هستم؛

- و ما ارسلناك الاّ رحمةً للعالمين (انبياء، 107) و تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم.

2. آياتي كه اسلام را غالب بر تمام اديان معرفي مي‌كند.مانند:

هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كلّه (فتح، 28) او كسي است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را به همه آيين‌ها پيروز گرداند.

عبارت «ليظهره علي الدين كله» افزون بر پيروزي فيزيكي، بر پيروزي استدلال و منطق قرآن نيز دلالت مي‌كند؛ يعني اسلام و قرآن علاوه بر داشتن مطالب اديان و كتاب‌هاي آسماني امور ديگري نيز دارد.

ب. روايات

در روايات آمده است كه حضرت رسول اكرم - صلي الله عليه و آله - در آغازين روز دعوت خود بعد از نزول آيه «و انذر عشيرتك الاقربين؛(شعراء، 214) و خويشاوندان نزديکت را انذار کن!»، خويشاوندان خود را جمع كرده و فرمودند:

اِنَّ الرائِدَ لا يَكْذِبُ اَهْلَهُ وَاللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اِنّي رَسُولُ اللّه اِلَيْكُمْ خُصُوصاً وَ اِلَي الناسِ عامَّةً؛ پيشوا به اهل خود دروغ نمي‌گويد. قسم به خدايي كه جز او معبودي نيست، من فرستاده خدا براي شما خصوصاً و براي تمام مردم عموماً هستم.

ج. سيره عملي پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله)

سيره حضرت محمّد - صلي الله عليه و آله - و تاريخ نيز نشان مي‌دهد، آن حضرت براي دعوت به اسلام به سران كشورها و قبايل مختلف پيك و دعوتنامه مي‌فرستادند و آن‌ها هيچ وقت در جواب نمي‌گفتند كه تو فقط پيامبر قوم عرب بوده و دين تو مخصوص آن‌ها مي‌باشد.

نتيجه مجموع اين شواهد و دلايل آن است كه پيام و رسالت قرآن كريم جهاني مي‌باشد. علامه طباطبايي با عنايت به اين شواهد در اين‌باره مي‏نويسد:

قرآن براي هدايت جهانيان نازل شده تا آنان را به ضروريات اعتقادي، اخلاقي و عملي راهنمايي كند و معارف نظري را كه بيان كرده، حقايقي است كه به حالت ‏خاص ‏و زمان مشخص اختصاص ندارد و هر فضيلت‏يا رذيلتي را كه ياد كرده يا حكمي عملي را كه تشريع نموده، به فرد خاص و عصرمعيني‏مقيد نيست.

مراد از جهاني بودن رسالت قرآن

مراد از جهاني بودن رسالت قرآن كريم، اين است كه با نزول قرآن كريم شرايع الاهي پيشين نسخ شد و تمام انسان‌ها - از جمله مؤمنان به شرايع قبلي - موظف بودند كه بدان ايمان بياورند. جهاني بودن قرآن بدين معنا نيست كه حضرت رسول اكرم - صلي الله عليه و آله – مي‌بايست پيام قرآن كريم را به تك تك افراد زمان خود برسانند و اين كار را نيز انجام داده‌اند؛ بلكه آنچه مقدور بوده و پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - نيز نسبت به آن وظيفه داشته‌اند، ابلاغ پيام قرآن به سران كشورها و اقوام بوده است. همچنين جهاني بودن پيام قرآن، به معناي برطرف شدن تمام موانع از سر راه تحقق آن نيست. چه بسا حضرت محمد - صلي الله عليه و آله - با موانعي نيز مواجه بوده‌اند كه در صورت برطرف شدن آن موانع، بعد از ايشان، اوصياي آن حضرت مأمورند تا پيام قرآن كريم را به جهانيان برسانند. در روايات آمده است كه حضرت مهدي - عجل الله تعالي فرجه الشريف - پس از ظهور خيمه‌هايي را براي تعليم قرآن كريم بر پا مي‌كنند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ادله جهاني بودن قرآن كريم دو دسته‌اند: برخي دلالت مستقيم دارند و بعضي غير مستقيم؛

2. چند دسته آيات به‌صورت مستقيم بر جهاني بودن قرآن دلالت مي‌کنند؛ از جمله:

   أ. آياتي که اختصاص دعوت قرآن به عرب يا هر قوم خاص ديگر، را نفي مي‌کنند؛

   ب. آياتي كه تمام انسان‌ها را به راه راست دعوت مي‌كنند؛

   ج. آياتي كه پيروان شرايع پيشين الاهي را به ايمان به قرآن فرا مي‌خوانند؛

   د. آياتي كه دلالت دارند گروهي از جنيان قرآن را شنيده و ديگران را به آن بيم داده‌اند.

3. بعضي ديگر از آيات قرآن كريم، برخي روايات و سيره عملي پيامبر اكرم – صلي الله عليه و آله – از ادله غير مستقيم جهاني بودن قرآن كريمند.

در قسمت پيشين درباره جهاني بودن قرآن و ادله مستقيم و غيرمستقيم آن بحث كرديم. در اين قسمت به ادله مستقيم و غيرمستقيم جاودانگي قرآن كريم مي‌پردازيم.

يكي ديگر از ويژگي‌هاي قرآن كريم، جاودانگي است؛ بدين معنا كه برنامه حيات‌بخشي را براي تمام انسان‌ها در طول اعصار آورده است. دلايل جاودانگي قرآن كريم، دو دسته اند: 1. دلايل و شواهد مربوط به جاودانگي قرآن؛ 2. دلايل و شواهد مربوط به جاودانگي رسالت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - كه غير مستقيم بر جاودانگي قرآن كريم دلالت دارد:

1. شواهد و دلايل بي‌واسطه

آيات و رواياتي به‌طور مستقيم بر جاودانگي قرآن دلالت دارند كه عبارت است از:

أ. آيات

بيشتر آياتي كه بر جهاني بودن قرآن كريم به‌طور مستقيم دلالت داشت، بر جاودانگي آن نيز دلالت دارد؛ مانند آياتي كه قرآن براي هر كس كه پيامش برسد، وسيله انذار مي‌شمارد، آياتي كه تمام انسان‌ها را مورد خطاب قرار مي‌دهد يا قرآن را بيم­دهنده زندگان مي‌خواند. و يا آياتي که قرآن را هدايت براي «جهانيان» و تمام «مردم» معرفي مي‌كند؛ مانند:

إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَي لِلْعَالَمِينَ (انعام، 90) آن (قرآن) جز يادآوري براي جهانيان (چيز ديگري) نيست.

ب. روايات

روايات متعدد نيز، بر جاودانگي قرآن كريم دلالت دارد. به عنوان نمونه امام باقر – عليه السلام - فرمودند:

ان الـقـرآن حـي لايـمـوت والاية حية لا تموت فلو كانت الاية اذا نزلت في الاقوام و مـاتـوا مـاتـت الايـة , لـمـات قـرآن ولـكـن هـي جـارية في الباقين كما جرت في الـمـاضـين؛ قرآن و آيات آن, حيات جاودانه دارند و هيچ گاه فنا نمي پذيرند.پـس اگـر بـگـويـيـم بـا نـابود شدن اقوام مورد نزول آيات, آن آيات نيز از بين مـي رونـد, بايد بگوييم به‌طور مسلم, قرآن نيز از بين مي‌رود؛ در صورتي كه قرآن, همان‌گونه كه در حق گذشتگان جاري است در حق حاضران و آيندگان نيز جاري است.

2. شواهد باواسطه

شواهد دلايل باواسطه‌اي که بر جاودانگي قرآن كريم دلالت دارند، دو دسته‌اند: يكي دلايل جاودانگي رسالت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - و ديگر دلايل آخرين مرحله وحي الاهي بودن قرآن كريم.

أ. دلايل جاودانگي اسلام و رسالت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله)

دلايل جاودانگي رسالت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - با واسطه بر جاودانگي قرآن كريم نيز دلالت دارند؛ زيرا آن حضرت به قرآن كريم رسالتش را انجام مي‌دهد. اين دلايل عبارتند از:

1. آياتي كه پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - را پيامبر تمام جهانيان مي‌شمارد؛ مانند:

- تبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيزاً  (فرقان، 1) بزرگ و خجسته است كسي كه بر بنده خود، فرقان ]كتاب جدا سازنده حق از باطل[ را نازل فرمود، تا براي جهانيان هشدار‌دهنده‌اي باشد؛

- و ما ارسلناك الا رحمةً للعالمين  (انبيا، 107) تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم.

در اين دو آيه، واژه «العالمين» جمع المحلي باللام است و شامل تمام انسان‌هاي بعد از رسالت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - نيز مي‌شود.

2. احاديث در باب جاودانگي اسلام بسيار است كه به دو روايت اشاره مي‌كنيم:

- حضرت پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - فرموده است:

حَلالِي، حَلالٌ اِلي يَومِ القِيامَةِ و حَرامِي، حَرامٌ اِلي يَومِ القَيامَةِ؛حلال من، تا روز قيامت حلال و حرام من، تا روز قيامت حرام است؛

- حضرت امام رضا - عليه السلام - فرموده است:

شَريعَةُ مُحَمَد لا تَنْسَخُ اِلي يَومِ الْقِيامَةِ وَ لا نَبِي بَعَدَهُ الي يَومِ الْقِيامَةِ؛ شريعت محمد - صلي الله عليه وآله - تا روز قيامت نسخ نخواهد شد و بعد از او تا روز قيامت پيامبري نخواهد بود.

ب. دلايل خاتميت نبوت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - و آخرين كتاب الاهي بودن قرآن

چنان‌كه در قسمت اول گذشت، دلايل و شواهد نشان مي‌دهد، پيامبر اسلام - صلي الله عليه و آله - آخرين پيامبر الاهي و قرآن، آخرين وحي خداوندي است و وحي كه با هبوط حضرت آدم - عليه السلام - بر زمين آغاز شده بود، با رحلت حضرت محمد - صلي الله عليه و آله - پايان يافت.

خاتميت نبوت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - و آخرين كتاب الاهي بودن قرآن كريم، به‌طور غير مستقيم بر جاودانگي قرآن دلالت مي‌كنند؛ زيرا انسان هيچ‌گاه از وحي بي‌نياز نخواهد بود. حال كه بعد قرآن، وحي جديدي نصيب انسان نخواهد شد، پس اين وحي براي تمام انسان‌ها در تمام عصرها كافي و بس است و بايد نياز هميشگي بشر به هدايت الاهي را پاسخ بگويد.

انديشمندان مسلمان با عنايت به دلايل بيان شده، جاودانگي قرآن كريم را قطعي مي‌دانند و عوامل متعددي را به عنوان زمينه‌ساز جاودانگي اسلام و قرآن مطرح كرده‌اند كه بررسي آن‌ها مجال ديگري را مي‌طلبد. برخي از آن عوامل عبارتند از: 1. توجه قرآن و اسلام به ابعاد مختلف بشري؛ 2. همگامي قرآن و اسلام با پيچيده شدن و تحوّل و تكامل روابط اجتماعي؛ 3. سلامت قرآن از تحريف به عنوان منبع اصلي اسلام؛ 4. داشتن نقشه كلّي قابل تطبيق بر مصاديق با اجتهاد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ادله جاودانگي قرآن كريم، به دو نوع مستقيم و غيرمستقيم تقسيم مي‌شوند؛

2. آيات و رواياتي که بر جهاني بودن قرآن كريم دلالت ميکند، بر جاودانگي قرآن كريم دلالت مستقيم دارند؛

3. ادله خاتميت جاودانگي رسالت پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله – از جمله شواهد باواسطه براي جاودانگي قرآن كريم است؛

در قسمت‌هاي پيشين نهايي بودن، جهاني بودن و جاودانگي قرآن را اثبات كرديم. در اين قسمت به شبهاتي در اين زمينه پاسخ مي‌دهيم.

ممكن است ظاهر برخي از آيات قرآن در نگاه اوليه بر اختصاصي بودن دعوت قرآن به گروه خاص دلالت كند و در تعارض با دلايل جهاني و جاودانه بودن قرآن و مخصص آن‌ها قلمداد شود؛ از جمله:

1. آيه‌اي كه هدف نزول قرآن كريم را بيم دادن اهل مكه و اطراف اعلام مي‌كند:

وَهَـذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ ... وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَي وَمَنْ حَوْلَهَا (انعام، 92) و اين كتاب ....را فرو فرستاديم تا آن‌كه مردمان مكه و اطراف آن را بيم دهي.

2. آيه‌اي كه به پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله - فرمان مي‌دهد كه نزديكان خود را بيم دهد:

وَأَنذِر عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (شعراء، 214) و­ خويشان نزديكت را بيم ده.

3. آياتي كه قرآن را وسيله بيم دادن به قومي سرسخت و معتقد به فرزند داشتن خدا و كساني مي‌داند كه پيش از آن پيامبري براي آنان نيامده است:

- فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا (مريم، 97) در حقيقت ما اين [قرآن] را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را بدان نويد و مردم ستيزه‏جو را بدان بيم دهي؛

- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَي عَبْدِهِ الْكِتَابَ ... وَيُنذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا (مريم، 1 و 4) ستايش خدايي را كه اين كتاب [آسماني] را بر بنده خود فرو فرستاد ... و [تا] كساني را كه گفته‏اند خداوند فرزندي گرفته است، هشدار دهد؛

- تَنزِيلُ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ ... لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أَتَاهُم مِّن نَّذِيرٍ مِّن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (سجده،2 و 3) نازل شدن اين كتاب كه هيچ [جاي] شك در آن نيست، از طرف پروردگار جهان‌هاست تا مردمي را بيم دهي كه پيش از تو بيم­دهنده­اي براي آنان نيامده است، باشد كه هدايت شوند. 

 4. آياتي كه قرآن را هدايتگر و بشارت‌دهنده پرهيزگاران، نيكوكاران و تسليم‌شوندگان در برابر احكام الاهي معرفي مي­كند:

- ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًي لِّلْمُتَّقِينَ (بقره، 2و3) آن كتاب كه در آن ترديدي نيست، رهنمودي براي پرهيزگاران است؛

 

- وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ ... هُدًي وَرَحْمَةً وَبُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ (نحل، 9) و كتاب را بر تو فرو فرستاديم... و رهنمود و رحمتي براي تسليم‌شوندگان است؛

- هَذَا كِتَابٌ مُّصَدِّقٌ ... بُشْرَي لِلْمُحْسِنِينَ (احقاف، 12) اين كتابي تصديق­كننده ... و بشارتي براي نيكوكاران است.

پاسخ اين است كه با عنايت به‌ويژگي اين دو دسته آيات - از جمله مثبت بودن هر دو - اين آيات نمي‌تواند مخصص آيات مربوط به جهاني و جاودانگي قرآن كريم باشد؛ زيرا:

اولاً، تخصيص زدن آيات عام به آيات بيانگر اهداف خاص و محدود (انذار خويشان پيامبر و يا بت‌پرستان مكه)، تخصيص اكثر بوده و برخلاف فصاحت و بلاغت آيات قرآن است؛

 ثانياً، حمل عام بر خاص در جايي رواست كه يكي از دو دليل مثبت و ديگري منفي باشد؛ درحالي‌كه اين دو گروه از آيات هر دو مثبت هستند. همچنين ملاك حمل در اين‌گونه موارد، ظهور بيشتر يكي از دو دليل است؛ اما آيات خاص در اين­جا ظهور قوي­تري ندارند؛

ثالثاً، برخي از اين آيات بيانگر مراحل مختلف دعوت آن حضرت است. به‌طور طبيعي بايستي نخست دعوت خويش را با نزديكان شروع ­كند كه او را به صداقت مي­شناختند و سپس به تمام مردم ديار خود و اطراف آن و در نهايت به مناطق ديگر تعميم دهد. در روايات نيز آمده است حضرت رسول اكرم - صلي الله عليه وآله - در آغازين روز دعوت خود بعد از نزول آيه «وَأَنذِر عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (شعراء، 214) و خويشاوندان نزديکت را انذار کن!»، خويشاوندان خود را جمع كرده و فرمودند:

اِنَّ الرائِدَ لا يَكْذِبُ اَهْلَهُ وَاللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اِنّي رَسُولُ اللّه اِلَيْكُمْ خُصُوصاً وَ اِلَي الناسِ عامَّةً؛ سرپرست به اهل خود دروغ نمي‌گويد. قسم به خدايي كه جز او معبودي نيست، من فرستاده خدا براي شما خصوصاً و براي تمام مردم عموماً هستم.

رابعاً، دلالت آيه «وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَي وَمَنْ حَوْلَهَا» (انعام،92) بر اختصاص رسالت پيامبر اكرم به منطقه خاص قطعي نيست؛ زيرا «واو» عاطفه در آيه نشانگر آن است كه يكي از اهداف نزول، انذار مردم اين منطقه است، نه تنها هدف. به‌ علاوه طبق روايات «دحو الارض» كه پيدايش زمين از كعبه و مكه و سپس بقية نقاط جهان بوده؛ اطراف مكه، شامل تمام قسمت­هاي زمين مي‌شود؛

خامساً، آياتي كه قرآن را هدايتگر انسان­هاي پاك و پرهيزكار مي‌خواند، دلالت دارند اين افراد به دعوت قرآن كريم پاسخ مي­گويند و در نتيجه از هدايت آن بهره­مند مي­شوند.

نتيجه درس

نتيجه دو ويژگي جهاني و جاودانه بودن قرآن كريم و عدم تخصيص عموم آيات قرآن به سبب نزول، شمول حكم آن نسبت به تمام موارد ديگر در تمام مكان‌ها و زمان‌هاست كه از آن در تفسير، به «قاعده جري» ياد مي‌شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي عوامل زمينه‌ساز جاودانگي قرآن عبارتند از توجه قرآن به ابعاد گوناگون بشري، همگامي قرآن با تكامل روابط اجتماعي، سلامت قرآن از تحريف و داشتن نقشه كلي تطبيق بر مصداق‌ها؛

2. آياتي كه در نگاه اول بر محدوديت دعوت قرآن دلالت مي‌كند، در تعارض با ادله جهاني بودن قرآن نيست؛ زيرا اولاً تخصيص زدن آيات عام به اين آيات، تخصيص اكثر است و با فصاحت و بلاغت قرآن منافات دارد؛ ثانياً چون هر دو دسته آيات مثبت هستند، حمل عام بر خاص جايي ندارد؛ ثالثاً اين آيات خاص، بيانگر مراحل مختلف دعوت پيامبر – صلي الله عليه و آله – است؛ رابعاً دلالت آيه نود و دوم سوره انعام بر اختصاص رسالت پيامبر – صلي الله عليه و آله – به منطقه خاص، قطعي نيست؛ خامساً آياتي كه قرآن را هدايتگر انسان‌هاي پرهيزگار مي‌خواند، دلالت دارند كه اين افراد به دعوت قرآن پاسخ مي‌گويند.

 

قران شناسی15

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ديدگاه‌هاي سه‌گانه درباره جامعيت قرآن كريم؛

2. بطن داشتن قرآن كريم و مقصود از آن؛

3. اقسام بطن‌هاي قرآن كريم.

پس از اثبات نهايي، جهاني و جاودانه بودن قرآن كريم در درس پيشين، در اين درس به جامعيت قرآن كريم و بطن داشتن آن مي‌پردازيم. اين قسمت ديدگاه باورمندان به جامعيت مطلق قرآن به همراه ادله آن و نقد آن‌ها را مطرح مي‌كند.

يكي از بحث­هاي مهم قرآن­شناسي، شناخت قلمرو بيانات قرآن است. آيا قلمرو بيانات قرآن كريم در حيطه خاصي است و يا آن‌كه حوزه­هاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي، دنيوي و اخروي و حتي مسائل علمي و تخصصي را دربرمي‌گيرد؟چه موضوعاتي در قرآن مطرح شده است و در نتيجه در چه زمينه­هايي بايد از قرآن بهره گرفت؟ در پاسخ به اين پرسش ديدگاه­هاي مختلفي مطرح شده كه در مبحثي با عنوان جامعيت قرآن مورد بررسي قرار مي­گيرد.

 مفهوم‌شناسي

جامعيت در لغت، از ريشه «جمع» به معناي فراگير بودن و شمول آمده و در كتاب­هاي عربي جديد با واژه «شموليه» بدان اشاره مي­كنند.

 ديدگاه‌ها

در باره اصطلاح جامعيت قرآن ديدگاه­هاي متعدد و متنوعي مطرح شده است كه از يك منظر در سه دسته زير خلاصه مي‌شود.

1. قرآن بيانگر همه حقايق هستي است؛

2. قرآن بيانگر همه امور مربوط به هدايت اخروي بشر (ارزش­ها و هنجارها) است؛

3. قرآن بيانگر همه امور مربوط به هدايت انسان به سعادت دنيوي و اخروي است.

ديدگاه­هاي ياد شده را مي­توان از دو منظر برون­متني و درون­متني بررسي كرد و از آن‌جا كه بحث ما قرآني است، در اين‌جا از منظر درون‌متني و به‌ويژه قرآني به بررسي ديدگاه­هاي پيش­گفته مي­پردازيم.

 ديدگاه اول: جامعيت مطلق قرآن     

برخي معتقدند كه همه چيز در قرآن وجود دارد و تمام حقايق جهان در آن آمده است.آنان براي اثبات اين سخن به آياتي از قرآن استناد كرده­اند:

1. آيه تبيان

وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَي هَـؤُلاء وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًي وَرَحْمَةً وَبُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ (نحل، 89) و (ياد آور) روزي كه در هر امّتي گواهي بر آنان از خودشان برانگيزيم و تو را گواه بر اينان بياوريم؛ و ما اين كتاب را كه بياني رسا براي هر چيزي و راهنما و بخشايش و مژده براي مسلمانان است، بر تو فرو فرستاديم.

خداي تعالي در اين آيه نخست به بيان وجود شهيد (گواه) در هر امت و شهيد بودن پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله - بر امت اسلامي پرداخته است. مفاد صدر آيه گوياي گواهي پيامبر – صلي الله عليه و آله - در قيامت بر همه جزئيات زندگي مردم است و لازمه آن، آگاهي از تمام اعمال و افكار و نيت­ها و خصلت­هاي آنان است. آيه در ادامه تبيان كل شئ بودن قرآن را مطرح نموده است. «كل» و «شئ» نيز در اين‌جا مطلق است و هر چيزي را دربرمي­گيرد. با اين توضيح ارتباط صدر و ذيل آيه­ با يكديگر به اين صورت تبيين مي­شود كه بخش پاياني آيه به منشأ علم گسترده پيامبر – صلي الله عليه و آله - پرداخته است؛ يعني ايشان اين آگاهي را از قرآن به‌دست آورده­­اند. پس قرآن دربردارندة هر چيزي حتي اعمال، افكار و خصلت­ها و نيات هر كسي است.

نقد

اگرچه ظاهر آيه فوق بر تبيان بودن قرآن براي هر چيز دلالت دارد، ولي در اين‌جا نيز مانند آيات ديگر بايد بر اساس قواعد فهم، به قراين سخن توجه كنيم. در قرآن كريم در موارد ديگر نيز چنين تعبيرهايي داريم؛ ولي كسي از آن استفاده عموم نكرده است؛ مانند:

إِنِّي وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَيْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ (نمل، 23) من زني را يافتم كه بر آنان پادشاهي مي­كند و از هر چيزي به او داده شده، و او را تختي است بزرگ.

مراد از اين آيه آن نيست كه خدا همه چيزهاي جهان را به ملكه سبا داده بود؛ بلكه با توجه به مقام سخن و تناسب حكم و موضوع، از هر چيزي كه لازمه ملك و سلطنت است به او عطا فرموده بود و در امور كشورداري كمبودي نداشت. در مورد قرآن نيز اين مطلب صادق است؛ يعني قرآن بيان كننده هر چيزي است كه بايد در اين كتاب الاهي بيان شود، نه آن‌كه همه امور جهان در آن آمده باشد. قرآن كريم خود، همين تعبير را در باره تورات بيان فرموده است:

ثُمَّ آتَيْنَا مُوسَي الْكِتَابَ تَمَامًا عَلَي الَّذِيَ أَحْسَنَ وَتَفْصِيلاً لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًي وَرَحْمَةً لَّعَلَّهُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ (انعام،154) سپس به موسي كتاب ـ تورات ـ داديم براي تمام كردنِ (نعمت و كرامت) بر كسي كه نيكي كرده و نيز شرح و بيان هر چيزي و رهنموني و بخشايشي، شايد آنان ـ بني اسرائيل ـ به ديدار پروردگارشان ايمان آورند.

در اين آيه به وجود تفصيل هر چيزي در كتاب آسماني تورات تصريح شده است با آن‌كه در كامل­تر بودن قرآن نسبت به تورات ترديدي نيست؛ يعني مطالبي در قرآن وجود دارد كه در تورات نيست؛ بنابراين «كل شئ» در اين موارد به معناي هر چيزي است كه بيان آن در اين يا آن كتاب ضرورت داشته است. تورات در زمان نزول خود، تفصيل همه مطالبي بود كه مردم براي رسيدن به سعادت واقعي خود بدان نياز داشتند و قرآن نيز تبيان هر چيزي است كه مردم تا دامنه قيامت در مسير هدايت بدان نيازمندند. رواياتي نيز بر اين نكته دلالت دارد؛ مانند:

اِنَّ اللهَ اَنْزَلَ فِي الْقُرْآنِ تِبْيَانَ كُلِّ شَئٍ حَتَّي وَاللهِ مَا تَرَكَ اللهُ شَيْئاً يَحْتَاجُ اْلْعِبَادُ اِلَيْهِ اِلا بَيَّنَهُ لِلْنَّاسِ حَتَّي لا يَسْتَطِيعَ عَبْدٌ يَقُولَ لَوْ كَانَ هَذَا نُزِّلَ فِيْ اْلْقُرْآنِ اِلا وَ قَدْ اَنْزَلَ اللهُ فِيه؛ِ به‌راستي كه خداوند بيان هر چيزي را در قرآن فرو فرستاده است تا آن‌جا كه به خدا قسم خدا چيزي از امور مورد نياز بندگان را باقي نگذاشته جز آن كه آن را براي مردم بيان كرده است، به‌گونه­اي كه هيچ كسي نمي­تواند بگويد كه اي كاش اين (مطلب) در قرآن آمده بود مگر آن‌كه خداوند همان را در قرآن فرو فرستاده است.

2. آيه تفصيل

لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَي وَلَـكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُدًي وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (يوسف،111) هر آينه در سرگذشت آنان براي خردمندان عبرتي بوده است. اين ـ قرآن ـ سخني نيست كه به دروغ بافته شده باشد؛ بلكه تصديق كننده آنچه (ازكتب آسماني است كه) پيش روي آن (پيش­تر نازل شده) است و شرح و بيان هر چيزي و رهنموني و بخشايشي است براي مردمي كه ايمان آورند.  

مراد از حديث در اين آيه، قرآن كريم است و «كل» و «شئ» نيز عام و مطلق آمده و بر همه حقايق هستي قابل تطبيق است؛ بنابراين قرآن بيانگر هر چيزي است كه در عالم وجود دارد.

نقد

 به نظر مي­رسد تعبير «تفصيل كل شئ» در اين آيه، در پي ردّ ذهنيتي است كه در پي نقل برخي از جزئيات قصص قرآن, براي برخي پديد مي­آمد كه شايد اين­ها از سوي خدا نباشد. اين آيات تأكيد مي­كند كه اين ريزه­كاري­ها نيز از سوي خداست و پيامبر در آن نقشي ندارد. پس تكيه­گاه آيه بيانگر همه چيز بودن قرآن نيست؛ بلكه مراد، از سوي خدا بودن همه قرآن و از جمله جزئيات قصص است.

                 برخي معتقدند كه اين آيه مبالغه در بيان هر چيزي است كه مردم در امور ديني بدان نياز دارند؛ اما حمل بر مبالغه صحيح نيست؛ بلكه مي­توان گفت «كل شئ» مقيد به قيدي است كه به خاطر «مقام» آيه كه مقام هدايت است، به‌دست مي­آيد و به لحاظ وضوح، آن قيد ذكر نشده است؛ بنابراين هر چيز مربوط به هدايت مقصود است.

4 و 3. آيات رطب و فرطنا

- وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (انعام،59) و هيچ تر و خشكي نيست مگر آن‌كه در نوشته­اي است روشن؛

- مَّا فَرَّطْنَا فِي الكِتَابِ مِن شَيْءٍ (انعام،38) ما هيچ چيزي را در كتاب فرو گذار نكرده­ايم.

استدلال به اين دو آيه بر اين فرض مبتني است كه مراد از «كتاب» قرآن باشد؛ ولي از ظاهر آيات چنين چيزي قابل استفاده نيست؛ بلكه با توجه به قراين موجود در صدر و ذيل اين آيات، مراد از كتاب «لوح محفوظ» است. اگر چه در برخي از روايات به آيه دوم بر جامعيت قرآن استدلال شده است، اما با توجه به اين كه امام – عليه السلام - در پي اثبات لزوم امامت پس از رسول خداست، مراد از جامعيت، در برداشتن همه مسائل كلي مورد نياز (دنيوي و اخروي) براي هدايت مردم است. افزون بر اين‌كه در برخي روايات ديگر جامعيت كل دين، يعني كتاب و سنت، مورد تأكيد قرار گرفته است و اين بدان معناست كه قرآن خود جامع همه مسائل مورد نياز در امور ديني نيز نيست و بيان بسياري از جزئيات احكام به پيامبر – صلي الله عليه و آله - واگذار شده است و ايشان در طول حيات شريف خود بخش­هاي مورد نياز مردم را به آنان ابلاغ كرده و علم كامل آن را به اهل بيت خويش سپردند تا در مواقع لازم براي مردم بيان كنند.

 استطرادي بودن آيات جهان­ شناسي قرآن

اكنون اين پرسش مطرح است كه اگر قرآن كريم در پي بيان حقايق هستي نيست، چگونه در برخي از آيات به بيان مسائل مربوط به آفرينش هستي و ديگر امور طبيعي پرداخته است؟

             در پاسخ اين پرسش مي­توان چنين گفت: با توجه به مطالب گذشته، مباحثي كه در باره جهان و طبيعت و انسان در قرآن آمده است، استطرادي و تطفّلي است و شايد هيچ آيه­اي نيابيم كه مستقلاً و مستقيماً به بيان آفرينش جهان و كيفيت وجود آسمان­ها و زمين پرداخته باشد؛ بنابراين بايد در پي فهم راز بيان اين‌گونه آيات در قرآن باشيم. با بررسي آيات قرآن مي­توان حكمت­هاي زير را توجيه‌كننده وجود اين آيات در قرآن دانست:

1. آگاه كردن انسان به عظمت خداوند و سترگي حكمت­هايي كه در آفرينش به‌كار برده است تا انگيزه­اي براي حق‌شناسي و شكرگزاري باشد؛

2. شكوفا كردن و تقويت معرفت فطري و شناخت حضوري انسان به خداوند؛

3. تفكر و تعقل و دوري از سطحي­نگري، پي بردن به نظام واحد جهان و ناظم واحد، شناخت صفات خداوند نظير حكمت و علم و قدرت، توجه به معاد و غير آن.

قرآن كتاب فيزيك و گياه­شناسي و زمين­شناسي و كيهان­شناسي و ... نيست؛ قرآن كتاب انسان‌سازي است و نيازهاي بشر در راه تكامل حقيقي ـ تقرب به خداي متعال ـ را تأمين مي­كند و هر چه در تحقق آن مؤثر بوده، در اين كتاب آمده است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. درباره گستردگي قلمرو قرآن، سه ديدگاه كلي مطرح است؛

2. ديدگاه اول در زمينه قلمرو قرآن، جامعيت مطلق قرآن است كه معتقد است از برخي آيات استفاده مي‌شود تمام حقايق جهان در قرآن آمده است؛ از جمله آيه 111 سوره يوسف که مي‌فرمايد: تفصيل همه چيز در قرآن آمده؛

3. در پاسخ به اين ديدگاه بايد گفت: اولاً تعبير «تفصيل كل شيء» در آيه 111 سوره يوسف حاكي از آن است كه همه قرآن از جمله جزئيات قصه‌هاي آن از سوي خداست؛ ثانياً استدلال به برخي آيات، مبتني بر برخي مقدمات است كه يقيني نيست؛ مانند اين‌ كه مقصود از «كتاب» در آيات «قرآن» باشد؛

4. دلالت برخي روايات بر جامعيت كل دين (كتاب و سنت) به اين معناست كه بيان بسياري از جزئيات احكام به پيامبر – صلي الله عليه و آله – واگذار شده؛ پس قرآن به تنهايي حتي جامع همه مسائل مورد نياز در امور ديني نيست؛

5. وجود آيات جهان‌شناسي در قرآن، استطرادي بوده و به هدف هدايت آمده است.

در قسمت پيشين به نقد و بررسي ديدگاه جامعيت مطلق قرآن كريم پرداختيم. در اين قسمت ديدگاه دوم را بررسي مي‌كنيم. اين ديدگاه بر اين باور است كه نبايد از قرآن انتظار داشت كه به تبيين نظام‌هاي اجتماعي و سياسي بپردازد.

ديدگاه دوم: محدوديت هدف قرآن به خدا و امور اخروي

قرآن، فقط به بيان مسائل ارزشي و اخلاقي پرداخته و به ديگر موضوعات كاري نداشته است. صاحبان اين ديدگاه معتقدند كه رسالت و هدف اصلي انبيا - و به تبع آن هدف قرآن - معنا بخشي به زندگي انساني است و انسان خود مي­تواند نظام‌هاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي را به شكل صحيحي انتخاب كند و به كار گيرد؛ بنابراين شأن قرآن، ساختن بعد معنوي آدمي است نه بيان نظام­هاي اجتماعي. برخي از قائلان به اين نظريه مي­گويند:

قرآن كه ثمره­ و خلاصه دعوت و زبان رسالت است، نه تنها سفارش و دستوري براي دنيا به ما نمي­دهد، بلكه ما را ملامت مي­كند كه چرا اين اندازه به دنيا مي‌پردازيد و آخرت را كه بهتر است و ماندگارتر، فراموش و رها مي­كنيد.

نقد

با توجه به اين‌كه ارزش­هاي اخلاقي نسبي نيست و بيانات قرآن - چه در باب ارزش­هاي اخلاقي و چه در زمينه اعتقادات مانند توحيد و معاد و غير آن - مطلق و ثابت است، نظريه‌پردازان «محدوديت قلمرو قرآن به امور ارزشي» بايد مراد خود را از واگذاري امور سياسي و اجتماعي و مانند آن به عقل مردم تبيين كنند. اگر منظور اين باشد كه قرآن در كنار ارزش­هاي اخلاقي به اصول ثابت ديگري در حيطه موضوعات سياسي و اقتصادي و انساني نيز پرداخته؛ اما به ابعاد متغير هر يك از اين امور، يعني مسائل فرعي و جزئي كه تابع شرايط زمان و مكان و امكانات و نيازهاست نپرداخته است، قابل پذيرش خواهد بود. به عنوان مثال، اسلام در زمينه سياست و حكومت و اوصاف رهبري و حاكم نظام اسلامي، اصول ثابت و غير قابل تغييري را مشخص كرده است (مانند قواعد كلي سياست و اقتصاد و حقوق) ولي شكل حكومت (مانند اين‌كه جمهوري باشد يا سياست‌گذاري به وسيله مجلس يا هيئت وزيران يا از راه ديگري صورت گيرد) و ساير زمينه­هاي فرعي و اعتباري را كه با تغيير زمان و شرايط، نيازمند تغيير و دگرگوني است، به نظر مردم واگذار كرده است؛ ولي اگر مراد از واگذاري امور سياسي و اجتماعي و غير آن به مردم اين باشد كه قرآن ـ و در حد وسيع­تر اسلام ـ حتي در زمينه مباني اصولي و ثابت سياست و اقتصاد و ساير مسائل انساني فاقد هرگونه نظر است، سخن نادرستي است و نمي­توان پذيرفت.

درست است كه رسالت قرآن انسان‌سازي است، ولي مهم تفسيري است كه از آن مطرح مي­شود. آيا مراد از انسان‌سازي، فقط تبيين صحيح رابطه او با معنويات و عالم غيب است؟ اگر كسي به همين حد بسنده كند، بايد ادعا كند كه او انسان شايسته را از خداوند ـ كه خالق اوست ـ بهتر شناخته است؛ زيرا خداوند شايستگي انسان را به كمال‌يابي او در همه ابعاد مي­داند. انسان داراي ابعاد گوناگون است و براي نيل به شايستگي بايد همه ابعادش ساخته شود و رشد كند. زندگي اقتصادي و اجتماعي و سياسي انسان نيز ابعاد ديگري از انسان است. اين‌كه انسان ربا بخورد يا نخورد، امر به معروف و نهي از منكر بكند يا نكند، مبارزه با ظلم و ستم بنمايد يا ننمايد و ... همه با كمال يافتن انسان مرتبط است و همه اين سطوح كمال، متوجه يك نقطه يعني قرب به خداست و اين كمال نهايي جز از طريق كمال يافتن در همه ابعاد به‌دست نخواهد آمد. پس اگر رسالت قرآن انسان‌سازي است، بايد در همه ابعاد وجودي مادي و معنوي، فردي و اجتماعي، سياسي و اقتصادي، حقوقي و جزايي و غير آن انسان را بسازد، وگرنه ساختن تك بعدي همان چيزي است كه مسيحيت از دين مسيح – عليه السلام - و انجيل برداشت مي­كند و دين را از سياست تفكيك مي­كند.

افزون بر اين اگر قرآن در مسائل اقتصادي و اجتماعي و سياسي ساكت است و آن­ها را به عقل و شناخت مردمان هر عصر وانهاده و فقط عهده­دار بيان ارزش­هاي اخلاقي است، چرا شناخت ارزش­هاي اخلاقي را نيز به مردم واگذار نكرده است؟ آيا عقل مردم كه ملاك تشخيص همه مصالح اجتماعي و سياسي است، از شناخت ارزش­هاي اخلاقي كه به مراتب سهل­تر از شناخت اصول صحيح اقتصاد و سياست و امور ديگر است، ناتوان است؟

و اما در پاسخ به اين مدعا كه با توجه به هدف رسالت انبيا دخالت در امور دنيوي فراتر از شأن قرآن (اسلام) است، مي‌توان گفت: چه كسي چنين شأني براي اسلام تعريف كرده است؟ شأن اسلام را بايد از آيات قرآن و سنت نبوي – صلي الله عليه و آله – به‌دست آورد و در آيات قرآن به‌صراحت از اموري فراتر از عبادات مصطلح و ثواب و عقاب اخروي سخن به ميان آمده است. افزون بر اين، اگرچه اين سخن در ظاهر، احترام‌آميز است، اما اسلام را در بند و حصار زندگي فردي و خصوصي، محصور و زنداني مي­كند و از اين رهگذر ميدان براي دستبرد معاندان و سلطه جباران باز مي­شود و راه براي بيگانه‌پرستان هموار مي­گردد. كسي كه اندك آشنايي با قرآن و اسلام داشته باشد، نمي­تواند اسلام را در مجموعه­اي از قوانين اخلاقي محصور بداند. دست­كم به عقيده شيعه، رسول خدا در امر حكومت دخالت كرد و جانشين تعيين فرمود و حتي در بستر بيماري، به تجهيز سپاه اُسامه مي­انديشيد و بر آن اصرار داشت و فرمود:

نَفِّذُوْاْ جَيْشَ اُسَامَةَ لَعَنَ اللهُ مَنْ تَأَخَّرَ عَنْهُ؛ به سپاه اسامه بپيونديد (سپاه اسامه را گسيل داريد)، لعنت خدا بر كسي كه از او عقب بماند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ديدگاه دوم در زمينه قلمرو قرآن، محدوديت قرآن به خدا و امور آخرتي است و بيان نظام‌ها، خارج از قلمرو قرآن است؛

2. در نقد اين ديدگاه بايد گفت: اگر منظور اين باشد كه قرآن به اصول ثابت نظام‌هاي سياسي و اقتصادي پرداخته؛ اما ابعاد متغير هر يك از اين امور را به مردم واگذار كرده، قابل قبول است؛ ولي اگر مقصود اين باشد كه قرآن در زمينه‌ مباني اصولي و ثابت نظام‌هاي اجتماعي ساکت مانده، سخن نادرستي است.

در قسمت‌هاي پيشين با دو ديدگاه درباره جامعيت قرآن آشنا شديم و به نقد آن‌ها پرداختيم. در اين قسمت ديدگاه سوم را بررسي مي‌كنيم. اين ديدگاه بر اين باور است كه قرآن نيازهاي دنيايي و آخرتي انسان براي رسيدن به سعادت را بيان كرده است.

 

ديدگاه سوم: جامعيت قرآن در هدايت­بخشي

اكنون پس از اثبات نادرستي دو ديدگاه «جامعيت مطلق» و «انحصار هدف قرآن به امور اخروي»، به شرح و توضيح ديدگاه مورد قبول خود مي­پردازيم. قرآن كتاب هدايت بشر به سوي سعادت دنيا و آخرت و حاوي مطالب متنوعي است كه به هدايت همه جانبه او مربوط مي­شود و به هر موضوع تا بدان پايه پرداخته كه اقتضاي حكمت و مورد نياز واقعي انسان بوده است. پس براي فهم گستره مطالب قرآن بايد به فهم محدوده نياز بشر به وحي الاهي پرداخت.

نياز انسان و رسالت قرآن

نيازهاي انسان به دو بخش كلي تقسيم مي­شود:

1. آنچه براي كسب سعادت و كمال­يابي و هدايت و تربيت اوست؛

2. اموري كه صرفاً به زندگي مادي انسان مرتبط است و در جهت دستيابي به رفاه و آرمان­هاي مادي او قرار دارد.  

بر اساس آيات بيانگر اهداف قرآن، قرآن كريم به همه نيازهايي كه در راستاي سعادت دنيوي و اخروي بشر قرار دارد، - گاهي به تفصيل و گاهي به اجمال - پاسخ داده است؛ يعني بيان اين مطالب رسالت قرآن و مقتضاي حكمت بالغه الاهي است. همچنين مي­توان با بررسي محتوايي قرآن كريم، به گسترة قلمرو آن (در زمينه هدايت­بخشي به انسان در تأمين سعدت دنيا و آخرت) پي برد.  

چگونگي بيان قرآن

از آنچه گذشت روشن شد كه قرآن پاسخگوي همه نيازهاي مادي و معنوي بشر براي رساندن او به سعادت دنيا و آخرت است. اكنون اين پرسش مطرح مي­شود كه آيا بيان قرآن در باب موضوعات مورد نظر، همواره صريح و شفاف آمده و يا آن‌كه به‌صورت­هاي مختلفي مطرح شده است؟ دو احتمال در اين‌باره وجود دارد:

                     1. مراد از بيان و تبيان بودن قرآن، اعم از بيان ظاهري و باطني است و بيان باطني قرآن را كسي جز پيامبر – صلي الله عليه و آله - و امامان معصوم – عليه السلام - درك نمي­كند. در اين فرض افراد عادي از فهم آن حقايق عاجزند و نمي‌توانند خود پاسخ نيازها را از قرآن برگيرند؛

                       2. مراد از بيان، منحصر به ظاهر است و معناي بيانگرِ هرچيز بودن قرآن آن است كه قرآن با بيان ظاهري خود، بيان‌كننده هر چيزي است كه در شأن آن باشد. امور متناسب با شأن قرآن موضوعاتي است كه به نحوي در زندگي سعادتمندانه انسان تأثير دارد.

                   نگاهي كلي به آيات قرآن كريم نشان مي­دهد كه در بسياري از آيات، مسائل و موضوعات اجتماعي(مانند مسائل حقوقي، اقتصادي، سياسي و غير آن) مطرح شده است؛ مثلاً احكام قرض، در آيه 282 و 283 سوره بقره، حدود يك صفحه قرآن را به خود اختصاص داده و در حدود چهارده حكم درباره آن بيان شده است. همچنين قرآن در باب تحريم ربا و تحليل دادوستد مي­فرمايد:

وَأَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا (بقره، 275) و خدا خريد و فروش را حلال و ربا را حرام كرده است.

اين‌گونه آيات بيانگر احكام اقتصادي است. و در باب احكام جزايي مي­توان به آيه زير اشاره كرد:

وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (مائده، 38) و مرد دزد و زن دزد (چهار انگشتِ) دستشان را به سزاي آنچه كرده­اند ببريد، اين كيفري است از سوي خدا و خدا تواناي بي‌همتا و داناي با حكمت است. 

قرآن و علوم انساني

چنان‌كه گذشت، هدف كلي قرآن كريم، هدايتِ همه­جانبه آدمي در زمينه­هاي مختلف و تأمين سعادت او در دنيا و آخرت است. انسان نيز داراي ابعاد مختلفي است كه سازوكار و قوانين خاصي بر آن­ها حاكم است. اين قوانين در دانش­هايي به نام علوم انساني (و يا علوم اجتماعي) مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد. يكي از سؤال­هاي اساسي در بحث جامعيت قرآن اين است كه آيا تمامي علومي كه به نوعي به انسان مرتبط است و به چگونه زيستن او در ابعاد گوناگون مي­پردازد و در پي تبيين علمي جنبه­هاي مختلف حيات آدمي است، در قرآن آمده است؟ در بخش پاياني اين درس به پاسخ اين سؤال مي‌پردازيم.   

در باره علوم انساني مي­توان به‌اجمال چنين گفت كه قوانين و سنت­هايي الاهي بر جوامع انساني حاكم است كه قرآن نيز في الجمله به آن­ها اشاره دارد؛ اما اين اشاره­ها در قالب يك نظام مبين و سيستم مدون قرار ندارد؛ همان‌گونه كه مباحث فقهي قرآن داراي چنين نظامي نيست؛ يعني در قرآن بخش مشخصي ويژة مسائل فقهي يا بخشي مربوط به فلسفة تاريخ و يا سلسله مباحث زنجيره­اي و مستقل به نام سنت­هاي اجتماعي نداريم؛ ولي حلقه­هاي اين سلسله مباحث در جاي جاي قرآن به مناسبت­هاي مختلف مشاهده مي­شود؛ ازاين‌رو معتقديم كه در قرآن مباحثي از سنخ مباحث فلسفة الاهي، فلسفة اخلاق، فلسفة سياست، فلسفة اجتماع و فلسفة حقوق وجود دارد؛ بي‌آن‌كه به‌صورت بخشي مستقل آمده باشد و بتوان يكي از عناوين ياد شده را بر آن اطلاق كرد. بنابراين مي­توان از قواعد و كلياتي كه در قرآن آمده، نظام­هايي را در زمينه مباحث سياسي و اقتصادي و اجتماعي و غير آن استنباط كرد؛ اما نه بدان ترتيب كه در كتاب­هاي علمي آمده است. به عبارت ديگر، مباحث سياسي، تاريخي، حقوقي، اقتصادي و ... قرآن به سبك كتاب­هاي علمي تدوين نشده؛ بلكه در اين موارد اصولي كلي ارائه مي­شود كه نياز به استنباط دارد و اين استنباط همانند مباحث فقهي، گاهي قطعي و گاهي ظني خواهد بود و در موارد ظني ممكن است آراي مختلفي در باره آن ابراز شود.

با اين حال قرآن كتاب جامعه شناسي و فلسفه­هاي مختلف نيست، كتاب هدايت بشر است و حاوي مطالب متنوعي است كه به هدايت او مربوط مي­شود و به هر موضوع تا بدان اندازه پرداخته كه اقتضاي حكمت و نياز واقعي انسان ـ در مسير سعادت جاودانه او ـ بوده است و محتواي مباحث علمي در قرآن از حد اشاره­هايي تجاوز نمي­كند و بيان آن­ها مقصد اصلي نيست؛ بلكه تبعي و مقدّمي است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. ديدگاه سوم و مورد قبول درباره قلمرو قرآن، اين است كه قرآن امور لازم براي رسيدن انسان به سعادت دنيايي و آخرتي را بيان فرموده است؛

2. درباره بيان قرآن در باب موضوعات مورد نياز، دو احتمال وجود دارد: منظور از تبيان بودن قرآن، اعم از بيان ظاهري و باطني است يا منحصر به بيان ظاهري است؛ يعني در ظاهر قرآن هر چه در شأن آن بوده آمده است؛

3. قرآن كريم به مسائل انساني و اجتماعي اشاره کرده؛ اما اين اشاره‌ها در قالب يك نظام مدون قرار ندارد و به‌صورت بخشي مستقل نيامده است.

در قسمت‌ پيشين ديدگاه پذيرفته شده درباره قلمرو قرآن كريم را توضيح داديم. در اين قسمت بطن داشتن قرآن را بررسي مي‌كنيم و به اين پرسش پاسخ مي‌دهيم كه آيات قرآن كريم، غير از معناي ظاهر آيات بر معنا يا معناهاي ديگري نيز دلالت دارد يا نه؟

يكي ديگر از ويژگي‌هاي قرآن كريم، اين است كه علاوه بر معاني ظاهري، معاني باطني نيز دارد.

أ. مفهوم شناسي بطن

          «بطن» و «باطن» در مقابل «ظهر» و «ظاهر», در لغت به معناي نهان و پنهان و در اصطلاح علوم قرآني, به آن دسته از معاني و مواردي مي­گويند كه ظاهر الفاظ آيات, دلالتي بر آن ندارد و از دسترس عموم مردم به دور است.

ب. دلايل ذو بطون بودن قرآن

قرآن كريم خود در بيان ويژگي خود، واژه «بطن» يا «باطن» و يا مفاهيم آن را نياورده است و به‌صراحت، از وجود باطن براي خود خبر نمي‌دهد. البته از برخي آيات با ضميمه روايت يا مقدماتي، وجود احكام و معارف باطني براي قرآن استفاده مي‌شود و نيز آيات مربوط به جهاني و جاودانگي قرآن به‌طور غير مستقيم بر وجود بطن مصداقي دلالت دارند؛ ولي چون استدلال به اين آيات نياز به بحث و بررسي تفصيلي دارد و دلالت روايات بر اين مطلب آشكارتر است، به بيان روايات بسنده مي‏شود.

            در روايات، افزون بر كاربرد واژه «بطن» و «باطن» در وصف معاني قرآن، ويژگي­هاي زير براي آن بيان شده است:

                 1. قرآن چندين بطن در طول هم دارد. حضرت علي - عليه السلام - فرمود از پيامبر خدا شنيدم كه مي‌فرمايد:

لِيْسَ مِنَ القُرآنِ آيَةٌ اِلّا وَ لَها ظَهْرٌ وَ بَطْنُ؛  آيه‌اي از قرآن نيست، مگر براي آن ظاهر و باطني است.

و امام باقر - عليه السلام - مي­فرمايد:

ان للقرآن بطناً و للبطن بطن؛ همانا براي قرآن باطني است و براي باطن (آن) باطني است.

2. باطن قرآن برخلاف ظاهر آن، از دسترس عموم به دور است و فهم آن شرايط ويژه­اي فراتر از شرايط عمومي فهم زبان عربي و قواعد محاوره دارد. و درك آن به ميزان قرب آدمي به خدا و صفاي روحي او بستگي دارد و هر قدر مرتبه انسان بالاتر باشد، بيشتر و عميق­تر به آن­ها مي­رسد؛ چنان‌كه امير المؤمنين - عليه السلام - در ادامه روايت پيشين فرموده است:

و قسماً لا يعرفه الا من صفي ذهنه و لطف حسه و صح تمييزه ممن شرح الله صدره للاسلام و قسما لا يعرفه الا الله و امناؤه و الراسخون في العلم...؛ و بخشي از آن را جز كسي كه ذهنش باصفا، حسّش لطيف و تشخيصش صحيح است ـ از آنان كه خدا سينه­شان را براي (پذيرش) اسلام گشوده است ـ نمي‌فهمد و بخش ديگر به‌گونه­اي است كه جز خدا و امانت­داران او و راسخان در علم آن را نمي­دانند.

3. تمام بطون قرآن را كسي جز خدا و انبيا و اوليا نمي­داند.امام باقر - عليه السلام - فرموده است:

ما يستطيع احد ان يدعي انه جمع القرآن كله ظاهره و باطنه غير الاوصياء؛ كسي جز اوصياي پيامبر – صلي الله عليه و آله - نمي­تواند ادعاي آگاهي بر همة قرآن، ظاهر و باطنش، كند.

ج. اقسام بطن قرآن

بطن قرآن را مي­توان بر دو نوع دانست: 1. بطن معنايي؛ 2. بطن تأويلي يا مصداقي.

1. بطن معنايي

آيات قرآن افزون برتعميم نسبت به آيندگان، داراي معاني نهاني متعددي است كه در طول هم قرار دارند، نه در عرض يكديگر. اين معاني گرچه از ظاهر الفاظ آيه به‌دست نمي­آيد، اما بي ارتباط با آن نيست. همچنين به دليل طولي بودن، معاني بطني مدلول مطابقي آيه­اند، نه لوازم متعدد ملزوم واحد (مدلول آيات)؛ يعني چند معناي مطابقي است كه نسبت به يكديگر در طول هم قرار دارند و به همين دليل استعمال لفظ در بيش از يك معنا لازم نمي­آيد.

نمونه­اي از بطن معنايي

در تفسير آيه «وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا (نساء، 36) و به پدر و مادر نيكي كنيد» روايتي وارد شده كه مراد از والدين در اين‌جا، پيامبر – صلي الله عليه و آله - و اميرالمؤمنين - عليه السلام - هستند؛ يعني علاوه بر دلالت آيه بر وجوب نيكي به پدر و مادر، نيكي به والدين معنوي نيز لازم است؛ زيرا پدر يا والد، مبدأ انساني براي به‌وجود آمدن انسان و پرورش دهنده اوست. بنابراين معلم و مربي انسان به سوي كمال نيز، پدر او خواهد بود و كساني چون پيامبر و امام، سزاوارتر از آنند كه پدر مؤمن راه­ يافته به‌شمار آيند؛تا پدر جسماني؛ پس پيامبر و امام دو پدر هستند و آيات قرآن كه به انسان سفارش نيكي به والدين نموده، به حسب باطن شامل ايشان مي‌شود؛ اگرچه بر حسب ظاهر (الفاظ) غير از پدر و مادر جسماني را دربرنمي­گيرد.

2. بطن تأويلي (بطن مصداقي)

چنان‌كه پيش‌تر گذشت، قرآن جهاني و جاودانه است و افزون بر شمول آيات آن بر مردم عصر نزول, قابل انطباق بر انسان­هاي ديگر در طول زمان است و هر روز مصاديق نويي مي­يابد و همواره تازگي دارد. همان‌گونه كه در برخي روايات نيز به آن اشاره شده است. برخي از روايات به اين‌گونه مصاديق, به لحاظ پنهان بودن آن نسبت به مردمي كه آن مصاديق را نمي­بينند, بطن يا باطن گفته­اند. امام باقر - عليه السلام - مي­فرمايد:

- ظهره تنزيله و بطنه تأويله منه ما قد مضي و منه ما لم يكن؛ ظاهر قرآن موردي است كه براي آن نازل شده و باطن قرآن، تأويل آن است، بخشي از آن (تأويل) واقع شده و بخشي ديگر هنوز به وجود نيامده است؛

- ظهره الذين نزل فيهم القرآن و بطنه الذين عملوا باعمالهم؛ ظاهر قرآن در باره كساني است كه قرآن در مورد آنان فرود آمده و باطن آن كساني هستند كه همان­گونه عمل كنند.

نمونه­اي از بطن تأويلي

خداوند در آيه پنجم سوره قصص مي­فرمايد:

وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ؛ ما مي­خواهيم كه بر آنان كه در آن سرزمين ضعيف شمرده شدند، منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان سازيم.

اين آيه كه بيانگر اراده خداوند در نابودي فرعونيان و پيروزي حضرت موسي - عليه السلام - و ياران ايشان است، بر اساس روايات متعدد به پيامبر – صلي الله عليه و آله - و اهل بيت - عليه السلام – به‌ويژه امام عصر ارواحنا فداه تأويل شده است. پيامبر – صلي الله عليه و آله - در روايتي به سلمان فرمودند:«نحن تأويل هذه الآية ...؛ ما تأويل اين آيه هستيم». امام باقر - عليه السلام - در روايتي به نقل از جدّ خود اميرالمؤمنين - عليه السلام - فرمودند:

هم آل محمد يبعث الله مهديهم بعد جهدهم فيعزهم و يذلّ عدوهم؛ آنان (مستضعفان در آيه) آل محمد – صلي الله عليه و آله - هستند، خداوند پس از دوران رنج و مشقتشان، مهدي آنان را بر مي‌انگيزد؛ آن­گاه آنان را عزيز و دشمنشان را خوار مي­گرداند.

د. راز باطن داشتن قرآن

سرّ آن‌كه قرآن همه مطالب خود را به‌صورت ظاهر بيان نكرده و بسياري از حقايق را به زبان بطن مطرح كرده، آن است كه همه حقايق براي همگان قابل هضم و درك نيست و چه بسا آوردن آن، موجب گمراهي توده مردم مي­شده است. از روايت امام صادق - عليه السلام – تحمل‌ناپذيري مردم نسبت به معاني باطني استفاده مي‌شود، كه مي‌فرمايند:

ان للقرآن ظاهرا و باطنا و من يحتمل ما يحتمل ذريح؟ ؛ همانا براي قرآن ظاهري و باطني است و چه كسي آن‌گونه كه ذريح (باطن قرآن را) تحمل مي­كند، تحمل خواهد كرد؟

ياد آوري

افزون بر آنچه گذشت، در منابع اهل سنت نيز رواياتي در باب باطن قرآن وجود دارد و بر اساس آن ديدگاه ابن تيميه، مبني بر بدعت‌گذاري باطنيان و صوفيان در قول به باطن داشتن قرآن، نفي مي­شود. گرچه باطنيان از اين مسئله استفاده نابجا كرده­اند، ولي اصل باطن داشتنِ آيات قرآن، مورد اتفاق مسلمانان است؛ چنان‌كه برخي از نويسندگان سني بدان تصريح كرده­اند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بطن در مقابل ظهر، به معناي پنهان و در اصطلاح علوم قرآني به آن دسته از معاني است كه ظاهر الفاظ آيات، دلالتي بر آن ندارد؛

2. آيات مربوط به جهاني بودن قرآن، به‌طور غيرمستقيم بر وجود بطن مصداقي دلالت دارند؛

3. در روايات فزون بر كاربرد واژه بطن در مورد قرآن، اين ويژگي‌ها براي آن بيان شده است: بطن قرآن از سنخ معاني طولي است، باطن‌هاي قرآن بر خلاف ظاهر قرآن است كه درك آن به اندازه قرب آدمي به خداست و تمام بطون قرآن را كسي جز خدا، انبيا و اوليا نمي‌داند؛

4. بطن قرآن بر دو نوع است: بطن معنايي و بطن تأويلي؛

5. بطن معنايي، معاني نهاني متعددي است كه در طول هم قرار دارند و بطن تأويلي، مصداق آيات در طول زمان است؛

6. از آن‌جا كه همه حقايق براي همگان قابل درك نيست و سبب گمراهي توده مردم مي‌شده، قرآن كريم بسياري از حقايق را به زبان بطن مطرح كرده است.

 

قران شناسی16

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. اهداف قرآن کريم در بعد بينش انسان؛

2. اهداف قرآن کريم در بعد گرايش انسان؛

3. اهداف قرآن کريم در بعد رفتار و عمل.

در درس پيشين ديدگاه‌ها درباره قلمرو قرآن را نقل و نقد کرديم. همچنين معنا و اقسام بطن قرآن کريم را مورد کاوش قرار داديم. در اين درس درباره اهداف قرآن سخن خواهيم گفت.

پس از پي بردن به الاهي بودن قرآن و شناخت اوصاف آن، بايد به اهداف اين كتاب الاهي، براي بهره مندي هر چه بيشتر از آن آگاه شد. اهدافي كه قرآن براي نزول خود بيان مي‌كند، سه دسته‌اند: بخشي ناظر به بُعد بينش انسان ، بخشي مربوط گرايش انسان و بخش سوم، رفتار انسان را در نظردارد.

 أ. اهداف قرآن در بُعد بينش

اين اهداف را مي‌توان اين‌گونه برشمرد:

 1. غفلت­زدايي

قرآن مجيد يكي از اهداف خود را نجات انسان‌ها از غفلت (مانند غفلت از خدا، آخرت و آيات الاهي) معرفي مي‌فرمايد. اين امر با بيم دادن و هوشيار ساختن آنان انجام مي‌گيرد:

تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (يس، 5 و 6) قرآن، فرستاده خداي شكست‌ناپذير و مهربان است تا كساني را كه پدرانشان بيم داده نشده­اند، بيم دهي؛ زيرا ايشان غافلند.

 2. يادآوري فراموش شده­ها

طبق بيان قر‌آن، خداوند از راه فطرت، عقل و وحي، حقايق بسياري را در اختيار بشر قرار داده؛ ولي انس با دنيا، لذايذ مادي، وسوسه­هاي شيطاني و هواهاي نفساني سبب شده است كه آن حقايق را فراموش كند. يكي از اهداف قرآن به ياد آوردن آن حقايق است:

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ (تكوير،27) قرآن براي جهانيان جز يادآوري نيست.

برخي از اين امور فراموش شده عبارت است از خداوند متعال(بقره،152)، نعمت­هاي او (فاطر،3)، آيات الاهي (طه،126)، پيمان و ميثاق خدا(مائده،14)، معاد و روز جزا (اعراف،51). انسان­ها گاه در اثر فراموشي خدا، خود را نيز فراموش مي‌كنند و دچار از­خود­بيگانگي مي‌شوند:

نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ (حشر،19) خدا را فراموش كردند، خداوند هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشي مي‌سازد؛

در نتيجه، ديگري را كه در او نفوذ كرده، خود مي‌پندارد. او فكر مي‌كند كه خودش مي‌خواهد و خودش تصميم مي‌گيرد؛ ولي هواي نفس، شيطان و انسان­هايي كه او را مسخ كرده‌اند، به او دستور مي‌دهند:

كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيَاطِينُ فِي الأَرْضِ حَيْرَانَ (انعام، 71) مانند كسي كه شيطان­ها او را فريفته و عقل و دلش را ربوده­اند، سرگردان است.

قرآن راه نجات از خودفراموشي و ازخودبيگانگي را «ياد خدا» مي‌داند؛ زيرا اگر انسان خدا را به ياد آورد، خداوند هم او را ياد مي‌كند و اگر خدا انسان را ياد كند، از خودفراموشي نجات مي‌يابد:

فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ (بقره، 152) پس مرا (خدا را) ياد كنيد، من هم شما را ياد مي‌كنم و مرا سپاس گوييد و كفر نورزيد.

 3. ارائه بينش­هاي صحيح و ضروري

دليلِ آمدن پيامبران اين است كه بشر از دستيابي به همه شناخت­هاي لازم و صحيح كه براي سعادت وي ضروري مي‌باشد، ناتوان است و فقط با استمداد از وحي به آن­ها دست مي­يابد. بر اين اساس قرآن فرود آمده تا شناخت­هاي صحيح و لازم براي هدايت انسان به كمال واقعي­اش را در اختيار او قرار دهد:

وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ (نحل، 89) و بر تو كتاب را فرو فرستاديم كه بيانگر همه چيز است.

 4. ارائه دلايل روشن بر بينش­هاي صحيح و ضروري

انسان براي پيمودن مسير صحيح كمال - علاوه بر شناخت راه صحيح - نياز دارد دليل روشن و قطعي نيز بر آن داشته باشد تا عقلش سيراب گردد؛ او را به پيمودن مسير فرمان دهند و در طول راه دچار ترديد و توقف يا عقبگرد نشود و در برابر شهوات و وساوس شيطاني در بعد معرفتي نلغزد. قرآن كريم، هم راه راستين تكامل را نشان مي‌دهد و هم با پشتوانه دلايل روشن و يقين‌آور، استواري آن را تضمين مي‌كند:

- وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَي وَالْفُرْقَانِ (بقره، 185) و نشانه­هاي روشني از هدايت (به راه راست) و معيار تشخيص حق از باطل است؛

- قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ (نساء، 174) شما را دليل و حجتي از پروردگارتان آمد.

البته نشان دادن راه ممكن است بدين صورت باشد كه راهي براي به‌دست آوردن جزئيات موضوع به ما نشان دهد و بر آن استدلال كند؛ مثلاً راه امامت را در اختيار ما قرار دهد و بر آن استدلال نمايد و ما از طريق آن راه، جزئيات را به‌دست آوريم، بدون آن‌كه براي هر مسئله نيازمند استدلال باشيم.

 5. تبيين حق از باطل

تبيين مسائل اختلافي و ارائه معياري براي شناخت حق از باطل در مسائل اختلافي و مشتبه، يكي ديگر از اهداف قرآن است:

- وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُواْ فِيهِ (نحل، 64) و ما كتاب را بر تو نازل نكرديم مگر براي آن‌كه آنچه را در آن اختلاف كرده­اند، برايشان روشن سازي؛

- شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًي لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَي وَ الْفُرْقَانِ (بقره، 185) ماه رمضان است كه در آن، قرآن براي هدايت مردم و ارائه نشانه­هاي روشن هدايت و معيار تشخيص حق و باطل نازل شده است.

قرآن گاه ميزان تشخيص حق و باطل را بيان مي‌كند؛ مانند ارجاع به اهل ذكر در آيه شريفه: «فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ (نحل،43) از اهل ذكر بپرسيد». و يا آياتي كه بر اعتبار عقل، تجربه و حجيّت قول پيامبر و امام وجود دارد.

6. تدبّر در آيات قرآن

تدبّر در آيات قرآن، نقش بسزايي در فهم قرآن دارد. بر اين اساس قرآن يكي از اهداف نزول خود را تدبر مردم در آيات آن بيان مي‌كند:

كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ (ص، 29) كتاب پربركتي فرو فرستاديم تا در آياتش تدبّر كنيد.

 7. تفكّر و خردورزي

قرآن مجيد با ستايش بسيار از «تفكّر» و «تعقل» و با بيان‌هاي مختلف سعي دارد كه انسان را به فكركردن خرد و رزي وادارد تا با انديشيدن درباره زندگي دنيا و آخرت(بقره،219) مسير تكاملي خود را شكل دهد و فريفته دنيا نشود و دنيا را هدف قرار ندهد. به علاوه هدف از نزول خود را انديشيدن معرفي مي كند:

- وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (نحل، 44) و قرآن را به سوي تو فرو فرستاديم تا آنچه را نازل شده است، براي مردم تبيين كني؛ و تا شايد بينديشند؛

- إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (يوسف، 2) ما كتاب خويش را به صورت خواندني عربي فرو فرستاديم تا شايد عقل را به‌كار بنديد.

 9. آگاهي از يگانگي خدا

انسان تا به مرحله «توحيد در الوهيت» نرسد و معتقد نشود كه جز خداوند متعال موجود ديگري شايسته پرستش نيست، اهل نجات نخواهد بود. به همين دليل همه پيامبران مردم را به توحيد در الوهيت دعوت مي‌كردند. قرآن مجيد نيز كه هدفش رساندن مردم به آستانه نجات و سعادت ابدي است، يكي از اهداف نزول خود را آگاه ساختن مردم از توحيد در الوهيت مي‌خواند:

- هَـذَا بَلاَغٌ لِّلنَّاسِ وَلِيُنذَرُواْ بِهِ وَلِيَعْلَمُواْ أَنَّمَا هُوَ إِلَـهٌ وَاحِدٌ (ابراهيم، 52) اين (قرآن) بيان رسايي براي مردم است تا بدان بيم داده شوند و تا آن‌كه بدانند كه خدا، يگانه معبود و موجود شايسته پرستش است.

 نتيجه

از مجموع آنچه كه در بُعد بينش ذكر شد، چنين نتيجه مي‌گيريم كه قرآن نخست سعي دارد كه انسان را از غفلت نجات دهد؛ سپس امور فراموش شده را به خاطرش آورد. در مرحله‌ بعد، زمينه به‌كارگيري عقل و آمادگي براي فهم حقايق را فراهم مي‌آورد. پس از آن نيز، بينش­هاي ضروري و صحيح را در اختيار او قرار داده و بر آن استدلال مي‌كند، مسائل مورد اختلاف راتوضيح مي‌دهد و انسان را تا مرحله «توحيد در الوهيت» كه سعادت او در گرو اعتقاد به آن است، به پيش مي‌برد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اهداف قرآن را مي‌توان به سه دسته تقسيم کرد: هدف‌هاي ناظر به بعد بينش، گرايش و رفتار انسان؛

2. اهداف قرآن در بعد بينش انسان، عبارت است از غفلت‌زدايي، يادآوري حقايق فراموش شده، ارائه بينش‌هاي درست و ضروري، ارائه ادله روشن بر بينش‌هاي درست و ضروري، تبيين حق از باطل، تدبر در آيات قرآن و آگاهي از يگانگي خدا؛

3. اهداف قرآن در بعد بينش، انسان را به «توحيد در الوهيت» سوق مي‌دهد که سعادت وي، در گرو اعتقاد به آن است.

در قسمت پيشين با اهداف قرآن در بعد بينش انسان آشنا شديم. در اين قسمت به هدف‌هاي قرآن در بعد گرايش مي‌پردازيم.

اهدافي كه قرآن كريم در بعد گرايش براي خود شمرده، عبارت است از:

1. پند دادن

انسان براي انتخاب مسير صحيح سعادت - علاوه بر بيرون آمدن از فراموشي و به‌دست آوردن بينش­هاي صحيح و ضروري - بايد دلش نيز در گرو آن بينش­ها قرار گيرد؛ ولي توجه به ماديات و پيروي از هواهاي نفساني انسان را سنگ­دل ساخته و گرايش به حقايق را در او كاهش مي­دهد. در چنين موقعيتي، ضروري‌ترين عنصر مورد نياز, عاملي است كه دل او را رام كند و به حالت فطري نخستين بازگرداند؛ آن عامل، «پند و موعظه» است. به همين دليل، قرآن آمده تا موعظه مردم باشد؛ مانند:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ (يونس، 57) اي مردم، شما را از سوي خداوندگارتان پندي آمد.

پذيرش حقايق، غير از آگاهي از حقايق است. قرآن مجيد از افراد نام مي‌برد كه در برابر ادعاهاي حق انبيا - در عين يقين داشتن به آن‌ها - موضع مخالف گرفته و تسليم نشده­اند و به‌ويژه، برتري‌طلبي و ستمگري آنان سبب شده است كه حاضر به پذيرش حقايق نشوند:

وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا (نمل، 14) آيات الاهي را در عين آن‌كه بدان­ها يقين داشتند، به دليل ستمگري و برتري‌طلبي انكار كردند.

 2. انذار و تبشير

براي حركت انسان­ها در هر مسير - اعم از حق و باطل - علاوه بر آگاهي، انگيزه نيز لازم است. انسان بايد در كنار سيراب شدن عقل، با توجه به نتايج و عواقب كارهاي خوب و بد، تمايل قبلي به خيرات و نفرت و انزجار نسبت به شرور و زشتي­ها داشته باشد و اين مهم، در پرتو «انذار» و «تبشير» حاصل مي‌شود. تأكيد فراوان قرآن بر ذكر و يادآوري بهشت و جهنّم و ذكر جزئيات و تفاصيل پاداش­ها و كيفرهاي آن­جهاني - علاوه بر بيان حقانيت آن - به خاطر تأثير شگرف بيم و بشارت در جهت­دادن و به تلاش واداشتن انسان است. به‌جز انسان­هاي متعالي كه عبادت را تنها به دليل شايستگي خدا براي عبادت يا محبت و يا سپاس­گزاري انجام مي‌دهند، عامل حركت بيشتر انسان­ها در جهت عبادت خدا، شوق به بهشت و يا بيم از جهنّم است. افزون بر اين، انذار و تبشير براي انسان­هايي كه در اثر كجروي‌ها بيان استدلالي و موعظه برايشان سودي ندارد، هشداري است كه گه­گاه آنان را از مسير انحرافي خويش باز مي‌دارد. قرآن مجيد يكي از اهداف خود را انذار و تبشير معرفي مي‌فرمايد:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَي عَبْدِهِ الْكِتَابَ ... لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ (كهف، 1 و 2) ستايش‌ها، ويژه خداوندي است كه بر بنده خويش كتاب را فرو فرستاد... تا از عذاب سخت پروردگار بيم دهد و مؤمنان را بشارت گويد.

 3. شفابخشي

زدودن زنگارهاي دل، هم براي باورداشت سخن حق ضرورت دارد و نيز براي تكامل و تقرب به خدا نقش اساسي دارد. قرآن كريم يكي از اهداف خود را شفابخشي اعلام مي‌فرمايد:

يَا أَيُّهاَ النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم ... شِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ (يونس، 57) اي مردم، از سوي خدا برايتان... بهبودبخش بيماري­هاي روحي آمد.

تعبير «شِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ» عام است و هرگونه بيماري دروني - خواه كفر و نفاق و گمراهي باشد و خواه ديگر امراض باطني - را كه مانع از رشد معنوي انسان است، دربر مي‌گيرد.

قرآن دليل تكذيب روز جزا از سوي گناهكاران و تجاوزگران و نفاق منافقان را زنگارگرفتگي دل­هايشان مي‌داند. به‌ هرحال تا ظرف دل از زنگار بيماري گناهان پاك نشود، بهترين معارف هم اگر در آن جاي گيرد، آلوده به شرك و نفاق مي‌شود و نه تنها ثمربخشي خود را از دست مي‌دهد، بلكه زيانبار مي­گردد. قرآن درصدد است كه ظرف دل را پاك سازد و بيماري­هاي آن را بهبود بخشد. تلاوت قرآن و دل سپردن به آن، چنين اثري دارد كه در روايات آمده است: دل­ها همچون فلزات زنگار دارند؛ زنگار آن‌ها با استغفار و تلاوت قرآن بزداييد.

 4. هدايت و پندپذيري

اگر عقل سيراب شود، دل رام گردد و ظرف دل از زنگارها و بيماري­ها پالوده شود، آماده پذيرش هدايت قرآن و تسليم در برابر موعظه و پند آن مي‌شود. اين هدف ديگري است كه در آيات مطرح شده است. قرآن مي‌فرمايد:

أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ ... بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ ... لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (سجده، 3) يا آن‌كه مي‌گويند: قرآن را به دروغ به خدا نسبت مي دهد...، بلكه قرآن حق و از سوي خداوندگار تو است... تا شايد هدايت پذيرند.

 در آيه ديگري مي‌فرمايد:

كِتابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ ... لِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (ص، 29) كتابي به سوي تو فرو فرستاديم... براي آن‌كه خردمندان از آن پند گيرند.

 5. تقوا

يكي از اهداف قرآن، ايجاد تقوا در انسان­هاست. قرآن مي‌فرمايد:

قُرآنًا عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (زمر، 28) قرآن عربي را كه در آن هيچ كژي نيست، فرو فرستاديم تا شايد تقوا پيشه كنند.

«تقوا» يكي از عناصر مهم در بينش قرآني و در اصل، به معناي «خودپايي» است. انسان همواره در برابر خطرات، خود را مي‌پايد و مراقب خويش است. اين خودپايي مي‌تواند در برابر عذاب جهنم، خشم خدا و از دست دادن كمالاتي باشد كه انسان مي‌تواند به آن‌ها برسد. به همين دليل به نحوي بر «ترس» هم دلالت دارد. اين‌كه گاهي تقواي الاهي يا تقواي از جهنّم را به ترس از خدا يا جهنّم معنا مي‌كنند، بر همين اساس است؛ وگرنه معناي اصلي آن «ترس» نيست. در اين‌جا اين سؤال مطرح مي‌شود كه «ترس از خدا» به چه معناست؟ «ترس از خدا» مي‌تواند به دو صورت مطرح شود: نخست آن‌كه از معصيت خدا برحذر باشد؛ زيرا معصيت خدا منشأ همه عذاب­هاي اخروي و عقوبت­هاي دنيوي است. دوم آن‌كه خطر، همواره جسماني نيست؛ محروميت از رحمت و دوري از محبوب براي انسان­هاي برجسته, بالاترين رنج است. انسان‌هايي كه مراحلي از كمال را طي كرده­اند، بدين دليل از معصيت خدا دوري مي كنند كه نگران دور ماندن از محبوب خود هستند. برجستگان از بندگان خدا، اصولاً از توجه به غير خدا بيمناكند و تقوا آنان را هميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار مي‌دهد و نسبت به غفلت از خدا ترسانند.

تقوا، هم در مرحله فكر و نظر مطرح است و هم در مرحله عمل و رفتار. اولين مرحله تقوا در بُعد نظري، «حقيقت‌طلبي» است تا انسان گرفتار باطل نشود. انسان حقيقت­طلب وقتي با قرآن مواجه گردد، بدان هدايت مي‌شود ووقتي آيات خدا ومعجزات الاهي را ببيند، تسليم آن مي‌گردد و بدان­ها ايمان مي‌آورد. حضرت سلمان – رضي الله عنه - با آن‌كه در محيط كفر و شرك متولد شد و در آن‌جا رشد كرد، ولي حقيقت­طلبي و تقواي او موجب شد كه در پي يافتن آيين حق برآيد و سرانجام به پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله - برسد و ايمان آورد. قبلاً گفتيم كه قرآن مي‌خواهد حقيقت‌طلبي را در انسان تقويت كند و شكوفا سازد.

بالاترين مراحل تقوا، ملازم با برترين درجات كمال است كه انسان را شايسته آرامش­يافتن در جوار رحمت حق مي‌سازد:

إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ (قمر، 54 و 55) اهل بهشت در باغ­ها و كنار نهرهاي بهشتند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوندگاري قدرتمند.

اولين مرحله تقوا در بُعد عمل نيز، آن است كه متقي آنچه را طبق فطرت خويش زشت مي‌يابد, از آن اجتناب مي‌كند. اين نوع تقوا را مي‌توان «تقواي فطري» ناميد. اين مرحله از تقوا، زمينه بهره‌مندي از قرآن را فراهم مي‌كند:

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًي لِّلْمُتَّقِينَ (بقره، 2) اين است كتابي كه در [حقانيت] آن هيچ ترديدي نيست [و] مايه هدايت تقواپيشگان است.

پس از اسلام آوردن نيز، تقوا مطرح است؛ اما كساني از مراحل بالاتر هدايت قرآن برخوردار مي شوند كه مراتب ديگر تقوا را داشته باشند.

قرآن مجيد در موارد متعددي متعلق تقوا را بيان كرده است كه از آن جمله تقواي از خداوند متعال، معاد، آتش دوزخ، فتنه­اي كه فقط ظالمان را در بر نمي‌گيرد و.... است. تقوا داراي درجات است، و هرچند همه موارد آن مدنظر قرآن مي‌باشد، ولي به نظر مي‌رسد در آن‌جا كه تقوا هدف نزول قرآن است، مرحله اوليه تقوا نيست؛ زيرا اگر چنان خصلتي (حقيقت‌طلبي) در انسان نباشد، از ابتدا به قرآن گوش فرا نمي‌دهد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اهدافي که قرآن در بعد گرايش نام برده، عبارت است از موعظه، انذار و تبشير، شفابخشي، هدايت، پندپذيري و تقوا؛

2. پند دادن قرآن به اين معناست که دل انسان را رام مي‌کند و به حالت فطري نخستين باز مي‌گرداند؛

3. انذار و تبشير به معناي ايجاد انگيزه قلبي در مخاطب به سوي خوبي‌ها و دوري از بدي‌ها است؛

4. شفابخشي قرآن، عام است و هرگونه بيماري دروني انسان را دربر مي‌گيرد؛

5. هدايت‌پذيري، به معناي آمادگي پذيرش هدايت قرآن است؛

6. يکي ديگر از اهداف قرآن، ايجاد تقوا در انسان‌هاست

پس از آگاهي از اهداف قرآن در بعد بينش و گرايش، در اين قسمت با اهداف قرآن در بعد عمل و رفتار آشنا مي‌شويم

 

 اهداف قرآن كريم در بعد عمل عبارت است از:

1. شكرگزاري

براي شكرگزاري توجه به نعمت‌ها و صاحب آن نعمت‌ها لازم است؛ ازاين‌رو قرآن در آيات متعدد با بر شمردن نعمت‌هاي الاهي و توجه دادن به اين نكته كه همه آنچه در اختيار انسان است، از خداست، زمينه شكرگزاري را فراهم مي‌آورد. چنان‌كه در درس پيشين گذشت، از جمله حكمت وجود آيات جهان‌شناسي در قرآن كريم، ايجاد زمينه شكرگزاري نعمت‌هاي الاهي است. در سايه توجه به نعمت‌هاي الاهي برخي انسان‌ها عبادت خويش را نه به جهت ترس از دوزخ يا شوق به بهشت، بلكه انگيزه شكرگزاري از نعمت­هاي بي‌شمار الاهي او را عبادت مي‌كنند.

 

2. داوري به­حق در مسائل مورد اختلاف

يكي از اهدف قرآن در مرحله نخست، تبيين مسائل مورد اختلاف از نظر فكري و در مرحله ديگر، قضاوت به­حق در مسائل مورد نزاع – به‌ويژه ا ختلاف پديد آمده در شرايع پيشين به دست انسان‌ها با گذر زمان - است تا از انحراف بشر در مقام عمل جلوگيري به عمل آيد. قرآن در آيه 213 از سوره بقره، هدف بعثت همه انبيا و نزول كتب آسماني را قضاوت در مورد مسائل مورد اختلاف مردم دانسته و به‌روشني فرموده است كه پس از آمدن پيامبران نيز، مردم به دليل تجاوزطلبي اختلاف كردند و در آيه 64 از سوره نحل مي‌فرمايد:

وَمَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُواْ فِيهِ؛ ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براي آن‌كه موضوعات اختلافي ميان مردم را برايشان روشن سازي و بيان كني.

 3. تثبيت مؤمنان

نزول وحي و تداوم آن، عامل ثبات مؤمنان در مسير خويش و نلغزيدن به جهات انحرافي است. هرچند تثبيت در مرحله «قلب» نيز مطرح شده، ولي ثبات قدم در مسير دين و تكامل بيشتر ناظر به مشكلاتي است كه در مقام عمل پيش مي‌آيد و انسان را در ادامه راه دچار تزلزل مي‌كند. قرآن مجيد با تقويت روحيه و توجه دادن بشر به خداوند و قدرت بي‌نظير وي و نيز پاداش عظيم مجاهدان، امدادهاي غيبي فرشتگان و ذكر داستان­هاي پيامبران و مجاهدان گذشته، زمينه ثبات قدم مؤمنان و پيامبر – صلي الله عليه و آله - را در مقام عمل فراهم مي‌سازد. قرآن مي‌فرمايد:

قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ (نحل،102) اي رسول، بگو اين آيات را روح القدس از جانب پروردگارت به حقيقت و راستي آورد تا اهل ايمان را در راه خدا ثابت قدم گرداند.

 4. برپايي جامعه عادلانه

عدالت و قسط، هر دو با رعايت حقوق ديگران و دستيابي هركس به حق خويش مرتبط است؛ ولي قسط، بيشتر ناظر به پياده كردن قوانين عادلانه است. طبق بيان قرآن مجيد هدف نزول كتاب­هاي آسماني و از جمله قرآن، رشد دادن جوامع است تا آن‌جا كه مردم، خود انگيزه اجراي عدالت پيدا كنند و آن را اجرا نمايند:

لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (حديد،25) همانا پيامبران خود را با دلايل و معجزات فرستاديم و برايشان كتاب و ميزان عدل نازل كرديم تا مردم عدالت را بپا دارند.

 5. حاكميت قوانين خدا

عدالت مورد نظر قرآن و اجراي آن، تنها در سايه قوانين الاهي امكان­پذير است؛ ازاين‌رو در اين آيه شريفه، هدف از نزول قرآن را حكم نمودن پيامبر – صلي الله عليه و آله - در بين مردم، طبق دستور و رأي خدا مي‌داند:

إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّهُ (نساء،105) اي پيامبر، ما قرآن را به­حق به سوي تو فرو فرستاديم تا به آنچه خدا با وحي بر تو پديدار ساخته است، حكم نمايي.

 6. بيرون بردن مردم از تاريكي­ها به سوي نور

قرآن درباره اين هدف خود مي‌فرمايد:

كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَي النُّورِ (ابراهيم،2) اين قرآن كتابي است كه ما به سوي تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا، از ظلمات (جهل و كفر) بيرون آوري و به عالم نور برساني.

«نور» و «ظلمت» در اين آيه، مصاديق فراواني دارد. از سويي «ظلمت» شامل كفر و نفاق و زنگارهاي دل و هرگونه عامل دوري و جدايي از خداست و از سوي ديگر «نور» مراتب قرب به خداوند از آغاز تا پايان را دربرمي‌گيرد؛ بنابراين مراتب گوناگون تقرّب به خداوند، مصاديق گوناگون خارج شدن از ظلمت­ها به نور است كه يكي از اهداف قرآن به‌شمار مي‌آيد.

 7. هدايت به راه­هاي امن و صراط مستقيم

قرآن كريم كه نوري از سوي خداوند متعال است، كساني را كه در پي كسب خشنودي خدا باشند، به راه­هايي كه از هر نظر سلامت است و كسي را كه در آن پاي نهد، به سلامت به سر منزل مقصود ـ كه خداست ـ مي‌رساند:

قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ  يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ ... وَيَهْدِيهِمْ إِلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (مائده،15 و 16) براي هدايت شما نوري عظيم و كتابي با حقانيت آشكار آمد. خدا با آن كتاب هركه را در پي رضا و خشنودي اوست، به راه­هاي سلامت و صراط مستقيم رهنمايي مي كند.

 اين راه­ها مي‌تواند در طول يكديگر و نيز در عرض هم باشند. كساني كه در اين راه­ها قدم مي‌زنند، در هر قدم كه با اين چراغ فروزان پيش روند، مرحله و بخشي ديگر از مسير سعادت برايشان نمودار مي­شود و سرانجام، خداوند آنان را از سُبُل امن به شاهراه هدايت (صراط مستقيم) راهنمايي خواهد كرد.

 8. ورود به رحمت ويژه الاهي و هدايت به ذات او

از جمله اهداف قرآن كريم اين است كه زمينه لازم را فراهم شود تا انسان‌ها به اين ريسمان نوراني الاهي چنگ زده و پناه برند تا خداوند، خود، ايشان را در رحمت و فضل ويژه­اش وارد سازد و از صراط مستقيم ويژه­اي، ايشان را به ذات اقدس خود راهنمايي كند. قرآن مي‌فرمايد:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ بِاللّهِ وَاعْتَصَمُواْ بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا (نساء، 174 و 175) اي مردم، براي هدايت شما از جانب خدا برهاني محكم آمد و نوري تابان به سوي شما فرستاديم. پس آنان كه به خدا گرويدند و به او متوسّل شدند، به زودي آن‌ها را به جايگاه رحمت و فضل خود در خواهد آورد و به راه راست رهنمايي مي‌نمايد.

كساني كه وارد رحمت ويژه الاهي شوند، در سراي آخرت نيز در پايگاهي رفيع و راستين در آستان مقدس الاهي خواهند بود. در آيه ديگري مي‌فرمايد:

إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ(قمر، 54 و 55) اهل تقوا در باغ­ها و كنار نهرهاي بهشت منزل گزيده­اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوندگاري قدرتمند.

 يادآوري

در باب اهدافي كه بيان كرديم، توجه به نكات زير لازم است:

1. اهداف ياد شده، به‌طور غالب، مترتب بر يكديگر است. برخي از آن­ها ابتدايي و برخي ديگر متوسط به‌شمار مي‌آيند و تعدادي اشاره به هدف نهايي و اصيل دارند؛ بنابراين اهداف ابتدايي و متوسط، ارزش خود را از هدف نهايي كسب كرده و به اندازه­اي كه ما را به هدف نهايي برسانند ارزش­ دارند؛ مثلاً ارزش برپايي جامعه عادلانه به نزديك­تر كردن انسان­ها به خدا وابسته است به همين دليل برخي از اين اهداف در آيات ديگر از شرايط دستيابي به برخي ديگر از اهداف قرآن به‌شمار آمده است؛ مانند تقوا كه در آيه «هدي للمتقين» (بقره، 3)شرط هدايت است؛

2. برخي از اين اهداف، داراي چنان وسعتي هستند كه دربرگيرنده همه اهداف ديگر و مراتب قرب به خدا هستند؛ مانند «بيرون بردن از تاريكي­ها به نور» و «هدايت» كه درك حقايق، روشن شدن مسائل اختلافي، برپايي جامعه عادلانه، هدايت به راه­هاي امن و صراط مستقيم و پندپذيري و ... را دربرمي­گيرد و اين­ها خود مرتبه­اي از هدايت و مرحله­اي از بيرون رفتن از تاريكي به نور هستند؛

3. همه آياتي كه هدف بعثت پيامبران الاهي و يا بعثت پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله - را بيان مي­كنند، مي­توانند به عنوان هدف نزول قرآن مطرح شوند؛ زيرا هدف نهايي همه پيامبران الاهي يكي بيش نيست و پيامبر اسلام – صلي الله عليه و آله - نيز از طريق آيات و بيانات قرآن به اهداف خود دست مي­يابد؛

4. قرآن كريم در ابتدا انسان را از جهت عقلي و بينشي سيراب ساخته؛ سپس انگيزه­هاي قلبي و روحي او را در مسير آن­ها جهت مي­بخشد تا انسان در پي تلاش در راه خدا برآيد و آن­گاه به اهداف نهايي نايل مي­سازد.          

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اهداف قرآن کريم در بعد رفتار، عبارت است از شکرگزاري، داوري به حق در مسائل مورد اختلاف، تثبيت مؤمنان، برپايي جامعه عادلانه، حاکميت قوانين خدا، بيرون بردن مردم از تاريکي‌ها به سوي نور، هدايت به راه‌هاي امن و صراط مستقيم، ورود به رحمت ويژه الاهي وهدايت به ذات او؛

2. اهداف قرآن، به‌طور غالب بر يکديگر مترتبتند؛

3. آياتي که هدف بعثت پيامبران را بيان مي‌کنند، مي‌توانند به عنوان هدف نزول قرآن هم مطرح شوند.

 

قران شناسی17

پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. شرايط بهره­مندي از قرآن کريم؛

2. موانع بهره­مندي از قرآن کريم.

در درس پيشين با اهداف قرآن کريم در بعد بينش، گرايش و عمل آشنا شديم. در اين درس درصدد بيان شرايط و موانع بهره مندي از قرآن هستيم.

قرآن مجيد در كنار اهدافي كه براي خود برمي‌شمرد، شروط و موانعي را نيز براي بهره مندي و رسيدن به آن اهداف مطرح كرده است. در اين درس ابتدا شروط و سپس موانع بهره مندي از قرآن را مطرح مي‌كنيم:

 1. دانش طلبي و يقين جويي

يكي از شروط مهم براي بهره مندي از قرآن، آن است كه انسان در پي دستيابي به علم و يقين باشد؛ بخواهد به حقايق پي برد و بر گمان و حدس و امثال آن تكيه نكند. قرآن مجيد در پاسخ به مشركان و در مقام نفي شرك، همواره مي‌گويد كه آنان دنبال گمان، تقليد و در شكّند و نسبت به مدعاي خويش يقين ندارند؛ اگر راست مي‌گويند، دليل قاطعي بر مدعاي خود بياورند. به هر حال اگر كساني به دنبال هواهاي نفساني خود باشند و يا بر اساس گمان و شك بخواهند زندگي خود را بنا نهند، از قرآن بهره اي نخواهند برد. در آيه 10 سوره توبه مي‌فرمايد:

وَنُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛ و ما آيات را براي مردمي كه بدانند، روشن بيان مي كنيم.

در آيه118 بقره نيز مي‌فرمايد:

قَدْ بَيَّنَّا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؛ ما آيات را براي گروهي كه يقين دارند، روشن بيان كرده ايم.

مشابه اين، آياتي است كه چنين بياني دارند: «لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ» (انعام، 98)، «لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (يونس، 24) و «لِّأُوْلِي الألْبَابِ» (آل عمران، 190).

 2. تسلط بر قلب

در آيه سي و هفتم از سوره ق مي‌فرمايد:

إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَي لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ؛ در اين (كتاب)، پند و تذكري است براي آن كه داراي قلب (هوشياري) باشد.

انسان در اثر گناه و يا غفلت، گاهي دل خود را در اختيار شيطان، هواي نفس، غرايز حيواني و انسان هاي  منحرف قرار مي‌دهد و آنان دلش را مي‌ربايند. كسي كه دل ندارد ـ يعني دل را به ديگري سپرده است و آن ديگري هرگونه كه مي‌خواهد بر آن حكم مي‌راند ـ، نمي‌تواند از قرآن بهره‌مند شود. كسي از قرآن بهره مند مي‌شود كه بر دل خود مسلط باشد. در روايات آمده است كه اگر شياطين پيرامون دل پرسه نمي‌زدند و آن را احاطه نمي‌كردند، انسان مي‌توانست به ملكوت جهان نظر كند و حقايق هستي را دريابد. بايد دل در اختيار انسان باشد تا آن را در اختيار قرآن و حقايق آن قرار دهد؛ در نتيجه متأثر شود و به سوي كمال خويش حركت كند.

 3. زنده دلي

در آيه 70 سوره يس مي‌فرمايد:

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ ِيُنذِرَ مَن كَانَ حياًّ؛ آن (چه بر پيامبر وحي شده) جز ذكر و قرآن روشنگر نيست تا كساني را كه زنده اند، بيم دهد.

برخي انسان ها مرده اند و مرده را هرقدر صدا بزني، موعظه كني يا حقايق را برايش بازگو كني، اثري نخواهد داشت. انسان هايي كه در اثر گناه بر قلب هاشان مهر خورده و راه نفوذ معارف حق را بر خود بسته اند، وقتي حقايق و آيات الاهي را مي‌شنوند، ذرّه اي تأثير در آنان نمي‌نهد؛ گويا چنين حقايقي را نشنيده اند. مشركان و منافقان مظهر كامل اين حالت مردگي، و مؤمنان حقيقي مظهر كامل زنده‌دلي‌اند. قرآن مجيد مي‌فرمايد:

أَوَ مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا (انعام، 122) آيا كسي كه مرده بود و او را زنده كرديم و برايش نوري قرار داديم كه با آن در بين مردم حركت مي‌كند، مانند كسي است كه در تاريكي‌ها به سر مي‌برد و از آن خارج شدني نيست؟!

انسان هاي زنده كه باتقوا هستند، با نور خدا حركت مي‌كنند و در برخورد با شياطين، هوشيارانه عمل مي‌نمايند:

إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ (اعراف، 201) اهل تقوا را چون وسوسه و خيالي از شيطان به دل رسد، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايي پيدا كنند.

4. در پي رضاي خدا بودن

انسان ها در هر عملي كه انجام مي‌دهند، علاوه بر علم و آگاهي، انگيزه اي نيز دارند و بايد داشته باشند؛ ولي انگيزه ها در افراد و موقعيت هاي گوناگون متفاوت است:گاهي كارها برخاسته از انگيزه‌هاي حيواني و نفساني مانند سيركردن شكم و تأمين لذايذ مادي است و گاهي انسان فراتر از سطح حيوانات قرار مي‌گيرد. در اين صورت، انگيزه هاي مادي نمي‌تواند محرّك اصلي او باشد و آنچه در پي آن است، موضوعي فراتر از تأمين لذايذ مادي خواهد بود. در اين ميان، آنان كه عشق به حقايق دارند با كشف مطالب علمي دل‌خوش مي‌شوند و حداكثر با درك مفاهيمي كه از معنويات حكايت دارد، سرمست مي‌شوند؛ ولي اگر انسان با خدا آشنا شود، خدا را خوب بشناسد و به او معتقد گردد، بالاترين لذت براي او خشنودي خداست؛ نه در انجام اعمالش انگيزه دنيوي دارد و نه اميدي به نعمت هاي بهشتي و نه خوفي از عقوبت‌هاي اخروي در خود مي‌يابد. چنين افرادي حتي اگر خدا نعمت هاي بهشتي را هم در اختيارشان قرار ندهد يا عقوبتشان كند، از او دست بر نمي‌دارند؛ زيرا خشنودي خدا برايشان از همه چيز بالاتر است. خداوند درباره اينان مي‌فرمايد:

يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ ... وَيَهْدِيهِمْ إِلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (مائده، 16) خداوند كساني را كه در پي خشنودي او باشند... به وسيله قرآن به راه هاي امن هدايت مي‌كند و آنان را به صراط مستقيم رحمت و قرب خويش رهنمون مي‌گردد.

 5. تقوا

برخي آيات تقوا را شرط بهره مندي از قرآن مي داند؛ از جمله در آية 2 سورة بقره فرموده است:

ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًي لِّلْمُتَّقِينَ؛ اين كتاب كه ترديدي در آن نيست، رهنمودي براي پرهيزكاران است؛

چنان‌كه پيش از اين گذشت تقوا داراي مراحل مختلفي است. تقوا نيز بر اساس بينش قرآني، متوقف بر ايمان به مبدأ و معاد و ملازم با ايمان به وحي و نبوت خواهد بود؛ چنان‌كه در آية 3 و 4 سورة بقره آمده است:

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ؛ كساني كه به غيب ايمان دارند و نماز برپا مي دارند و از آنچه روزيشان كرده ايم انفاق مي كنند و آنان كه به آنچه به تو و آنچه پيش از تو فرو فرستاده شده ايمان مي آورند و به جهان واپسين باور دارند.

 بنابراين به هر ميزان كه درجات ايمان فرد بيشتر شود، تقواي بيش تري خواهد داشت و به هر ميزان كه تقواي فرد افزون شود، بهرة او از كتاب الاهي نيز بيشتر خواهد بود. بر اين اساس افراد مختلف با توجه به درجات تقواي خود از قرآن بهره‌مند مي شوند.

 6. خشيت و خوف

يكي ديگر از شروط بهره مندي از قرآن، كه مرتبط با انذار و بيم دادن قرآن مي‌باشد، خوف و خشيت است. قرآن مي‌فرمايد:

طه مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَي إِلَّا تَذْكِرَةً لِّمَن يَخْشَي (طه، 1ـ3) اي پيامبر، ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خود را بسيار به رنج و زحمت اندازي، جز آن‌كه اين كتاب يادآور و پند براي كساني است كه داراي خشيتند.

در سوره ق نيز مي‌فرمايد:

فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ (ق، 45) با قرآن كسي را پند بده كه از وعده هاي عذاب و كيفر الاهي ترسان است.

در قرآن «خشيت» نسبت به خداوند مطرح شده؛ ولي «خوف» بيشتر در خصوص عذاب جهنم و گاهي در مورد خداوند يا مقام خداوندگار به‌كار رفته است. به همين دليل، گفته اند: «خشيت» احساس ترسي است كه از درك عظمت خدا براي فرد حاصل مي‌شود و قرآن مي‌فرمايد: «هركس عظمت خدا را درك كند و در اثر درك عظمت الاهي بيمناك شود، انذار قرآن برايش سودمند است و درك عظمت خدا موجب مي‌گردد كه همه موجودات جهان در پيش چشم انسان كوچك شود.» ترس از عذاب هاي اخروي نيز، زمينه ي بهره گيري از انذار قرآن را فراهم مي‌آورد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي شرايط بهره مندي و رسيدن به اهداف قرآن، عبارت است از دانش طلبي و يقين جويي، تسلط بر قلب، زنده‌دلي، رضوان طلبي، تقوا، خشيت و خوف؛

2. دانش طلبي به معناي آن است که انسان در پي دستيابي به علم و يقين باشد تا به حقايقي دست يابد؛

3. تسلط بر قلب، يعني انسان در اثر گناه يا غفلت، دل خود را در اختيار شيطان و هواي نفس قرار ندهد؛بلکه از اسارت آن‌ها آزاد باشد تا در اختيار حقايق قرآن قرار گيرد و از آن بهره مند شود؛

4. دل انسان هنگامي زنده است که در اثر گناه بر قلب مهر نخورده باشد و راه نفوذ معارف بر او بسته نشود تا بتواند از قرآن بهره ببرد؛

5. انساني که با خداوند آشنا مي‌شود، بالاترين لذت براي او خشنودي خداست و با عشق به حقايق قرآن و کشف آن‌ها سرمست مي شود؛

6. به هر اندازه که تقواي انسان بيشتر باشد، بهره او از کتاب الاهي نيز بيشتر خواهد بود؛

7. «خشيت»، احساس ترسي است که از درک عظمت خداوند براي انسان حاصل مي شود و «خوف»، بيشتر درباره عذاب جهنم و گاهي در مورد خداوند يا مقام خداوند به‌کار رفته است. اين دو حالت در انسان سبب بهره مندي از قرآن مي شود.

تاکنون با برخي شرايط بهره مندي از قرآن کريم آشنا شديم. شرايطي مانند دانش طلبي، تسلط بر قلب، زنده دلي، رضوان‌طلبي، تقوا، خشيت و خوف. اکنون شرايط ديگري براي بهره مندي از قرآن را مطرح مي کنيم.

7. ايمان و نيكوكاري

 طبق بينش قرآني در نجات و سعادت انسان، ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان نقشي ندارد؛ بلكه اين دو با هم سعادت بشر را تأمين مي‌كنند؛ ازاين‌رو قرآن دو شرط ديگر براي بهره مندي از قرآن را «ايمان» و «احسان» دانسته است. در آيه 120 سوره هود نيز مي‌فرمايد:

وَجَاءكَ فِي هَـذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَي لِلْمُؤْمِنِينَ؛ براي تو در اين كتاب، حقيقت، موعظه، يادآوري و پندي براي مؤمنان آمده است.

و در سوره لقمان، آية 2 و 3 مي‌فرمايد:

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ هُدًي وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ؛ اين است آيات كتاب حكمت‌آموز كه هدايت و رحمت براي نيكوكاران است.

 8. در جست‌وجوي راه  درست بودن

قرآن براي كساني پند و اندرز و يادآوري است كه بخواهند راه درست را در پيش گيرند. قرآن هيچ كس را به‌صورت جبري و يا اتفاقي هدايت نمي‌كند؛ تا كسي خودش نخواهد كه مسير صحيح را بيابد و بپيمايد، قرآن نيز دست او را نمي‌گيرد. اصولاً در درمان بيماري هاي روحي اولين قدم، تمايل فرد بيمار است. او بايد بيماربودن خود را باور داشته و در پي علاج خويش برآيد؛ دست كم آمادگي داشته باشد كه به راهنمايي ها و درمان هايي كه قرآن در اختيار او قرار مي‌دهد، جامه عمل بپوشاند.

قرآن مجيد در آيه 27 و 28 سوره تكوير، پس از زدودن شبهاتي كه در مورد رسالت پيامبر – صلي الله عليه و آله - و حقانيت قرآن مطرح شده است، مي‌فرمايد:

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ لِمَن شَاء مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ؛ قرآن جز يادآوري و پندي براي عالميان نيست، (البته) براي كسي از شما كه بخواهد راه راست را در پيش گيرد.

 9. تمسّك به قرآن

شرط ديگر بهره مندي از قرآن، تمسّك به قرآن است. در آيه174 و 175 سوره نساء مي‌فرمايد:

وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ بِاللّهِ وَاعْتَصَمُواْ بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِّنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا؛ به سوي شما نوري روشنگر فرو فرستاديم؛ اما آنان كه به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند، پس خداوند آنان را در رحمت و فضل خود وارد مي‌كند و آنان را از راهي مستقيم به سوي خود هدايت مي‌نمايد.

و در آيه اي ديگر مي‌فرمايد:

إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ (يس، 11) اي پيامبر – صلي الله عليه و آله -، تو فقط كسي را بيم مي‌دهي و بيم دادنت در او مؤثر واقع مي‌شود كه پيرو قرآن باشد.

 10. سجده و تسبيح

يكي ديگر از شروط بهره مند شدن و رسيدن به اهداف قرآن، نهايت تذلّل و عبوديت در برابر خداست. سجده، مظهر تام عبوديت بنده در برابر خداست و در روايات آمده كه اگر انسان بداند در هنگام سجده، خداوند چقدر به او عنايت دارد، حاضر نمي‌شود سر از سجده بر دارد. سجده بر خدا، معلول درك عظمت خدا و رابطه انسان با اوست. اگر خداوند كمال مطلق است و علم، قدرت، رحمت، حيات و ديگر اوصاف او بي‌نهايت است و انسان در پي كسب كمال مي‌باشد، وقتي بالاترين و كامل‌ترين موجود را مي‌يابد، نهايت كرنش و تذلّل را در برابر او اظهار مي‌نمايد؛ به‌ويژه اگر آن موجود، خداوندگار او باشد و هستي خود را حقيقتاً از او دريافت كند.

بر اساس مفاد آيه 15 سوره سجده، كساني به آيات الاهي ايمان مي‌آورند كه وقتي آنان را به آيات خداوندگارشان توجه مي‌دهند، به سجده مي‌افتند و او را تسبيح مي‌كنند. در آيه 107-109 سوره اسراء مي‌فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَي عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً وَيَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًاً؛ كساني كه پيش از آن، دانش و معرفت در اختيارشان قرار داده شده است وقتي آيات قرآن بر آنان تلاوت مي‌شود، به حال سجده به رو بر زمين افتاده و مي گويند: پاك و منزه است پروردگار ما، همانا وعده پروردگار ما واقع شدني است؛ و به رو در افتاده، اشك مي‌ريزند و (همين اظهار بندگي) بر خشوع آنان مي‌افزايد.

تسبيح و تنزيه خداوند، يكي ديگر از شروط بهره مندي از قرآن است. كسي كه خداوند را منزّه از هرگونه نقص و آلودگي بداند، سخن او را نيز كه قرآن است، كامل و بي‌نقص مي‌داند و آن‌گاه در پذيرش و تسليم در برابر آن دچار ترديد نمي‌شود. پذيرش و باور قرآن به عنوان سخن بي‌عيب و نقص خداوند، زمينه را براي فهم، عمل و بهره گيري از آن و در نهايت، رسيدن به بالاترين اهداف قرآن فراهم مي‌سازد.

 11. شب زنده داري

در آيه شريفه 16 سوره سجده يكي ديگر از شرايط بهره مندي از قرآن را شب زنده داري مي‌داند. شب زنده داري از ديدگاه قرآن، عامل بسياري از موفقيت هاست. در آيه 79 از سوره اسراء به پيامبر گرامي اسلام – صلي الله عليه و آله - مي‌فرمايد:

وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَي أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا؛ و پاسي از شب را بيدار و متهجّدباش و نماز شب را كه خاص توست، به جاي آور، كه خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند.

در آيات اول سوره مزّمّل نيز مي‌فرمايد:

قُمِ اللَّيْلَ ... إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا؛ اي پيامبر – صلي الله عليه و آله - شب را بپاخيز... ما به‌زودي گفتاري گران‌سنگ بر تو مي‌افكنيم.

شب زنده داري هم صفاي روحي براي پذيرش حقايق فراهم مي‌سازد و هم انسان را براي صعود به قله هاي رفيع معنويت كمك مي‌كند. به همين دليل قرآن مجيد مي‌فرمايد: وقتي چنين افرادي با قرآن برخورد مي‌كنند، به دليل صفاي باطنيشان، آماده اثرپذيري از قرآن مي‌باشند.

 12. انفاق

تأمين نيازمندي هاي مردم، آن هم تنها با انگيزه الاهي و بدون چشم داشت و يا ريا و به عنوان انجام وظيفه و بر اساس احساس مسؤوليت در برابر خداوند، يكي ديگر از شروطي است كه در آيه 16 سوره سجده براي بهره مندي از قرآن ذكر شده است. انفاق در بينش قرآني، با تأمين نيازهاي نيازمندان در نظام هاي غير الاهي بسيار متفاوت است. انسان مؤمن انفاق را به اين دليل انجام مي‌دهد كه خداوند او را موظّف به انجام آن كرده و نگران انجام وظيفه است. در اين صورت، حالات گوناگون فردي و اجتماعي در انگيزه او خللي وارد نمي‌كند. او خود را مالك ثروت و امكاناتي كه در اختيار ديگران قرار مي‌دهد، نميداند؛ بلكه معتقد است كه اين ثروت و امكانات، حق نيازمندان است كه بايد در اختيار آنان قرار دهد. از سوي ديگر، آن را عطيه الاهي مي‌داند كه خدا در اختيار او قرار داده تا به صاحبانش برساند. به همين دليل، قرآن مجيد مي‌فرمايد:

وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ (بقره، 3) از آنچه به آنان روزي داده ايم، انفاق مي‌كنند.

بر اساس چنين بينشي، انسان انفاق‌كننده هيچ چشم داشتي ندارد و مي‌داند در صورتي وظيفه اش را انجام داده است كه رياكارانه انفاق نكند. در آيه مزبور، انفاق يكي از شروط بهره مندي از هدايت قرآن و اوصاف متقين دانسته شده است.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. بعضي ديگر از شرايط بهره مندي از قرآن کريم عبارتند از: ايمان و نيکوکاري، در جست‌وجوي راه راست بودن، تمسک به قرآن، سجده و تسبيح، شب‌زنده داري و انفاق؛

2. ايمان و عمل بدون يکديگر تأثيري ندارند؛ ازاين‌رو قرآن هر دو را از شرايط بهره مندي از قرآن کريم دانسته است؛

3. قرآن کريم مي فرمايد: قرآن براي کساني پند و اندرز و يادآوري است که بخواهند راه درست را در پيش گيرند؛

4. تمسک به قرآن به معناي چنگ زدن به تعاليم آن است؛

5. سجده و تسبيح، نشانه بندگي در برابر خداوند و از ديگر شرايط بهره مندي از قرآن است؛

6. شب‌زنده داري از ديدگاه قرآن، عامل بسياري از کاميابي ها از جمله بهره مندي از قرآن است؛

7. انفاق، به معناي تأمين نيازمندي هاي مردم با انگيزه الاهي و بر اساس احساس مسئوليت است.

در دو قسمت گذشته از اين درس با شرايط بهره مندي از قرآن کريم آشنا شديم. در اين قسمت بعضي از موانع بهره مندي از قرآن را يادآور مي شويم.

1. ظلم

يكي از موانع بهره مندي از قرآن «ظلم» است. در بينش قرآن، «ظلم» تنها ستمگري نسبت به ديگران نيست، بلكه حركت بر خلاف جهت كمال خويش نيز، نوعي ستمگري است، و آن‌كه به ديگري ستم مي‌كند، در واقع دو نوع ظلم مرتكب شده: هم به ديگران ستم كرده است و هم به خود و به اين وسيله، خود را از رسيدن به كمال واقعي خويش محروم كرده است. به همين دليل، در قرآن مجيد شرك و بت‌پرستي، ظلمي بزرگ قلمداد شده است:

إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (لقمان، 13) هر آينه شرك، ستمي بزرگ است.

شرك، بالاترين و بزرگ ترين عامل دوري از خدا و فاصله گرفتن از كمال حقيقي است. اگر «ظلم»، ناديده گرفتن و ندادن حق ديگران است، در بيان قرآن مجيد، فقط انسان ها مشمول آن نيستند؛ بلكه اين موضوع شامل هر موجود ديگري نيز مي‌شود و به همين دليل قرآن از كساني نام مي‌برد كه به آيات الاهي ظلم كرده اند. ظلم به آيات الاهي به معناي ناديده گرفتن و انكار آن‌هاست. خداوند فرموده است:

وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ (عنكبوت، 49) هيچ كس جز ستمگران آيات ما را انكار نمي‌كنند.

به هر حال ستمگري در مرحله اول سبب مي‌شود كه فرد، قرآن و حقانيت آن را منكر شود؛ هرچند يقين داشته باشد كه قرآن حق است:

وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا (نمل، 14) آيات الاهي را در عين آن‌كه بدان ها يقين داشتند، به دليل ستمگري و برتري‌طلبي، انكار كردند.

در مرحله بعد به جاي آن‌كه از قرآن بهره برد و بيماري‌هاي روحي‌اش شفا يابد و مشمول رحمت خدا شود، قرآن جز بر زيان و خسرانش نمي‌افزايد:

وَلاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إَلاَّ خَسَارًا (اسراء، 82) قرآن ستمگران را جز زيان نمي‌افزايد.

 2. گناه كاري و دروغگويي

يكي ديگر از موانع بهره مندي از قرآن گناه كاري است. گاهي انسان در اثر عواملي مرتكب گناهي مي‌شود و يا دروغي مي‌گويد؛ ولي زود پشيمان مي‌شود و توبه مي‌كند و مشمول رحمت خدا واقع مي‌شود؛ اما گاهي در اثر تكرار گناه و يا دروغ گفتن، دروغگويي و گناه كاري در او تبديل به يك صفت مي‌شود. تكرار گناه و تكرار دروغ سبب مي‌شود كه انسان گناه كار و دروغگو آيات الاهي را بشنود، ولي از آن بهره مند نگردد و بلكه بر گناه خويش اصرار ورزد و از آيات قرآن روي بگرداند، به‌گونه اي كه گويا آن را نشنيده است. در آيه 99 سوره بقره آمده است:

وَلَقَدْ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ وَمَا يَكْفُرُ بِهَا إِلاَّ الْفَاسِقُونَ؛ و هر آينه آيه هاي روشن به تو فرو فرستاديم و جز فاسقان به آن‌ها كافر نشوند.

و در آيات 14 و15 سوره مطففين در باره گناه پيشگان مي‌فرمايد:

إِذَا تُتْلَي عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ؛ نه چنان است (كه مي‌گويند) بلكه آنچه مي كردند ـ گناهشان ـ بر دل‌هاشان زنگار بسته است.

و در آيات 7 و8 سوره جاثيه فرموده است:

وَيْلٌ لِّكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَي عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ؛ واي بر هر دروغزن گنه‌پيشه اي! كه آيات خداي را كه بر او خوانده مي شود، مي شنود؛ آن‌گاه به گردن‌كشي و بزرگ‌منشي (بر كفر و عناد) اصرار مي ورزد، گويي كه هرگز آن را نشنيده است؛ پس او را به عذابي دردناك مژده ده.

بنابراين تكرار گناه به «استكبار» مي انجامد و استكبار، تسليم حق نشدن را به دنبال دارد و تسليم حق نشدن، مُهر و قفل بر دل مي‌زند و كسي كه بر دل او مُهر زده شود، بهترين موعظه ها و حكمت ها هم در آن اثر نخواهد كرد. چنين انساني حتي اگر در قرآن تدبّر كند و بينديشد، از قرآن سودي نمي‌برد:

أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَي قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا (محمد، 24) آيا در قرآن تدبر نمي كنند يا بر دل‌ها قفل زده شده است؟

 3. استكبار (گردن كشي)

استكبار، از جمله موانع بهره مندي از قرآن است. در آيه شريفه 15 سوره سجده مي‌فرمايد: «كساني كه استكبار ندارند، به قرآن ايمان مي‌آورند» استكبار و خود را برتر از حق و حقيقت دانستن سبب مي‌شود كه انسان با آن‌كه حق را شناخته است، تسليم آن نشود و راه سعادت را به روي خود ببندد. قرآن مجيد در آيات فراواني از مقاومت مستكبران در برابر دعوت انبياي الاهي سخن گفته است و متذكر مي‌شود كه آنان را كه در زمين تكبّر ورزند، از بهره مندي از آيات خويش محروم مي سازد:

سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ (اعراف، 146) كساني را كه در زمين به ناحق بزرگ‌منشي مي كنند، به زودي از آيات خود بگردانم.

چنين افرادي در برابر حق جبهه گيري مي كنند؛ ولي از راه و سخن باطل استقبال مي كنند:

وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ يُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الرُّشْدِ لاَ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً (اعراف، 146) و اگر هر نشانة روشني را مشاهده كنند، به آن ايمان نمي آورند و اگر راه رشد را ببينند، آن را پيش نمي گيرند و اگر راه گمراهي را ببينند، آن را برمي گزينند.

شيطان نخستين مستكبري است كه قرآن از او نام مي‌برد. استكبار شيطان سبب شد با آن‌كه مي‌دانست دستور خدا حق است و حضرت آدم – عليه السلام - لياقت خلافت خدا را دارد، حاضر به سجده كردن بر او نشود.

استكبار در برابر قرآن سبب مي‌شود كه انسان نه تنها تسليم قرآن نشود، بلكه براي توجيه برخورد خويش، به قرآن نسبتِ ناروا بدهد. وليد، يكي از شاعران عصر نزول قرآن، ابتدا حقانيت قرآن را دريافت و به آن اعتراف كرد؛ ولي در اثر وسوسه، تحريك و تشويق سران كفر، در مقام استكبار برآمد و گفت: قرآن، چيزي جز سحر برگزيده نيست.(مدثر،24) قرآن مجيد يكي از علل برخورد خصمانه يهود با مسلمانان و برخورد مسالمت‌آميز مسيحيان معاصر پيامبر – صلي الله عليه و آله - با مسلمانان را مستكبرنبودن پيروان واقعي حضرت مسيح – عليه السلام – مي‌داند و مي‌فرمايد:

ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ (مائده، 82) اين برخورد دوستانه مسيحيان با مسلمانان بدان دليل است كه برخي از مسيحيان، كشيش و راهبند و ايشان استكبار ندارند.

كسي كه با خوي استكبار با قرآن برخورد كند، به آياتي كه بر او تلاوت مي‌شود، هيچ توجهي نمي‌كند؛ گويا از قرآن هيچ نشنيده است:

وَإِذَا تُتْلَي عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّي مُسْتَكْبِرًا كَأَن لَّمْ يَسْمَعْهَا (لقمان، 7) و هنگامي که آيات ما بر او خوانده مي‌شود، مستکبرانه روي بر مي‌گرداند، گويي آن را نشنيده است.

 4. سبك شمردن گناهان گذشته

كسي كه مي‌خواهد از قرآن بهره مند شود، بايد آلودگي هاي روحي خود را بزدايد و براي اين كار ضرورت دارد كه در كارهاي گذشته خويش بازنگري كند. آنان كه اعمال گذشته خود را ناديده مي‌انگارند و يا اعمال ناشايست خود را اندك مي‌شمارند، از قرآن بهره اي نمي‌برند.

فراموشي اعمال ناشايست گذشته سبب مي‌شود كه وقتي آيات الاهي به كسي تذكر داده مي‌شود، از آن روي برگرداند و به آن توجهي نكند. روشن است كه چنين انساني از قرآن بهره اي نخواهد داشت. قرآن مجيد در اين زمينه مي‌فرمايد:

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَي قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا (كهف، 57) كيست ستمكارتر از كسي كه به آيات پروردگارش پند داده شده و او از آن ها روي گردانده و كردارهاي زشتش را فراموش كرده؟ ما بر دل هاشان پوشش ها نهاده ايم تا آن (قرآن) را در نيابند و در گوش هاشان سنگيني (تا آن را نشنوند).

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي موانع بهره مندي از قرآن عبارت است از ظلم، گناه کاري و دروغگويي، گردن کشي و سبک شمردن گناهان گذشته؛

2. ظلم، به معناي حرکت برخلاف جهت کمال خويش است که در مرحله اول باعث انکار قرآن و در مرحله بعد سبب افزايش زيان انسان مي شود؛

3. تکرار گناه و دروغ باعث مي شود انسان آيات الاهي را بشنود، ولي از آن بهره اي نبرد؛

4. استکبار، به معناي برتر دانستن خود از حقيقت است. اين صفت سبب مي شود انسان با آن‌که حق را شناخته است، تسليم آن نشود؛

5. کساني که اعمال گذشته خود را ناديده مي گيرند يا اعمال ناشايست خود را اندک مي شمارند، از قرآن بهره اي نمي‌برند.

در قسمت پيشين با برخي موانع بهره مندي از قرآن کريم آشنا شديم که عبارت بودند از ظلم، گناه کاري و دروغگويي، گردن کشي و سبک شمردن گناهان گذشته. اکنون به برخي ديگر از موانع بهره‌مندي از قرآن کريم اشاره مي کنيم که عبارتند از باور نداشتن آخرت، کفر، شرک، پيروي نفس، تمسخر آيات و ياوه گويي.

5. باورنداشتن آخرت

يكي از شرايط بهره مندي از قرآن، ايمان به آخرت است. هر قدر ايمان انسان به آخرت قوي‌تر باشد، بهره مندي اش از قرآن بيشتر خواهد بود و هر قدر اين ايمان ضعيف گردد، اثرپذيري او از قرآن كمتر مي‌شود. در آيه چهارم سوره بقره شرط هدايت پذيري از قرآن، يقين به آخرت معرفي شده است. و در آيه 45 سوره ق مي‌فرمايد:

فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ؛ كسي را كه از وعده عذاب هاي ناگوار آخرت بيمناك باشد، بدين قرآن پند ده.

در آيه 45 و 46 سوره اسراء مي‌فرمايد:

وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا وَجَعَلْنَا عَلَي قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا؛ آن‌گاه كه قرآن را تلاوت مي‌كني، بين تو و كساني كه به آخرت ايمان ندارند، پوششي قرار مي‌دهيم و بر دل هايشان پرده، و در گوش هاشان سنگيني مي‌نهيم تا قرآن را نفهمند.

قبلاً نيز يادآور شديم كه خداوند در وصف انسان هاي صالح و برجسته مي‌فرمايد:

إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَي الدَّارِ (ص، 46) ما آنان را با ياد معاد، از آلودگي ها و آميزه شرك و كفر، پاك و خالص و ناب كرديم.

 6 و 7. كفر و شرك

در آيات متعددي از قرآن مجيد، كفر مانع بهره گيري از قرآن معرفي شده است. در آيه 47 سوره‌عنكبوت مي‌فرمايد:

وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا الْكَافِرُونَ؛ جز كافران كسي آيات ما را انكار نمي‌كند.

در آيه 31 سوره سبأ مي‌فرمايد:

وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَن نُّؤْمِنَ بِهَذَا الْقُرْآنِ؛ كافران گفتند كه ما هرگز به اين قرآن ايمان نمي‌آوريم.

كفر، موجب تكذيب آيات و معارف الاهي مي‌شود و تكذيب حقايق قرآني، نپذيرفتن و تسليم نشدن در برابر آن را به دنبال دارد:

وَإِذَا قُرِئَ عَلَيْهِمُ الْقُرْآنُ لَا يَسْجُدُونَ بَلِ الَّذِينَ كَفَرُواْ يُكَذِّبُونَ (انشقاق، 21 و 22) و چون بر آنان قرآن خوانده شود، به سجده ـ خضوع ـ در نمي آيند؛ بلكه آنان كه كافر شدند تكذيب مي كنند.

شرك نيز سبب مي‌شود كه انسان مشرك نه تنها از بيانات قرآن پند نگيرد، بلكه با شنيدن قرآن بر نفرتش نسبت به قرآن و معارف حق آن افزوده شود:

وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَـذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُواْ وَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ نُفُورًا (اسراء، 41) و همانا در اين قرآن، سخن را گوناگون گردانيديم تا ياد كنند و پند گيرند؛ ولي آنان را جز رميدن نمي افزايد.

به همين دليل است كه با شنيدن آيات به مجادله مي‌پردازد تا موضع گيري خويش را در برابر حقايق قرآني حق جلوه دهد:

وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الْإِنسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا (كهف، 54) و هر آينه در اين قرآن براي مردم از هر گونه مثالي آورديم، و آدمي بيش از همه چيز در ستيز و چون و چراست.

چنين انساني دوست ندارد كه آيه يا سوره اي از سوي خدا بر مسلمانان نازل شود:

مَّا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَلاَ الْمُشْرِكِينَ أَن يُنَزَّلَ عَلَيْكُم مِّنْ خَيْرٍ مِّن رَّبِّكُمْ (بقره، 105) كساني از اهل كتاب و مشركان كه كافر شدند، دوست ندارند كه از پروردگارتان هيچ نيكي ـ وحي يا رحمتي ـ بر شما فرود آيد.

 8 و 9 و 10. پيروي نفس، تمسخر آيات و ياوه گويي

ريشه اصلي مخالفت با حق و حقايقي كه پيامبران - عليهم السلام - مي آوردند، پيروي از هواي نفس است. تمايلات نفساني، انسان را به خوي حيواني دعوت مي‌كند و قرآن و معارف ديني، او را به سوي كمالات انساني فرا مي‌خواند. كساني كه به هر دليل، هواي نفس خويش را اله و معبود خود قرار مي‌دهند و آن را بر عقل و دل خود حاكم مي‌كنند، از قرآن و معارف آن سر باز مي‌زنند و از آن بهره‌مند نمي‌شوند. در آيه 16 سوره محمد – صلي الله عليه و آله - مي‌فرمايد:

وَمِنْهُم مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ حَتَّي إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِكَ قَالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَاذَا قَالَ آنِفًا أُوْلَئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءهُمْ؛ اي پيامبر، برخي از آنان كساني هستند كه به تو گوش فرا مي‌دهند، آن‌گاه كه از نزد تو بيرون روند به آنان كه اهل دانشند مي‌گويند: پيامبر – صلي الله عليه و آله - اندكي پيش چه گفت؟ خداوند بر دل هاي اينان مُهر نهاده و اينان از هواهاي نفساني خويش پيروي كرده اند كه چنين سخناني مي‌گويند.

كسي كه هواي نفس خويش را مدار حركت، فعاليت، موضع گيري و پذيرش يا عدم پذيرش قرار مي‌دهد، با آن‌كه مي‌داند حقيقت جز آن است كه او عمل مي‌كند، مسير باطل را ادامه مي‌دهد و با آگاهي، دچار گمراهي مي‌شود:

فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ (جاثيه، 23) آيا مي بيني آن را كه هواي نفس اش را خداي خود قرار داده و خداوند او را دانسته ـ و پس از اتمام حجّت ـ گمراه ساخته است؟

چنين كسي ديگر راهي براي هدايت نخواهد يافت؛ زيرا همه راه ها و ابزارهاي شناخت خود را آگاهانه از كار انداخته است. او سخن حق قرآن را نمي‌پذيرد و آن را مسخره مي‌كند؛ ولي ياوه ها را با بهاي گزاف مي‌خرد تا با آن ديگران را گمراه سازد:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا … وَإِذَا تُتْلَي عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّي مُسْتَكْبِرًا (لقمان، 6 و 7) و از مردمان كساني هستند كه سخن نادرست و سرگرم كن را مي خرند تا بي‌هيچ دانشي (مردم را) از راه خدا ـ شنيدن آيات قرآن ـ گمراه سازند و آن را به مسخره گيرند ... و چون آيات ما بر او خوانده شود، با حالت گردن‌كشي روي بگرداند. 

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. برخي ديگر از موانع بهره مندي از قرآن کريم عبارتند از باورنداشتن آخرت، کفر، شرک،‌پيروي نفس، تمسخر آيات و ياوه گويي؛

2. هر قدر ايمان انسان به آخرت قوي تر باشد، بهره مندي اش از قرآن بيشتر خواهد بود؛ ازاين‌رو هر قدر ايمان ضعيف تر شود، اثرپذيري انسان از قرآن کاهش مي‌يابد؛

3. آيات قرآن کريم کفر و شرک را دو مانع از موانع بهره مندي از قرآن معرفي مي کنند؛

4. ريشه اصلي مخالفت با حقايقي که پيامبران - عليهم السلام - مي آورند، پيروي از هواي نفس است. پيروان هواهاي نفساني، سخن حق قرآن کريم را نمي پذيرند؛ آن را مسخره مي کنند و ياوه ها را با بهاي گزاف مي خرند تا با آن، ديگران را گمراه کنند.

 

قران شناسی18

پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. ويژگي­هاي فرشتگان و انواع آن‌ها؛

2. نقش فرشتگان مأمور؛

3. نقش پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - در نزول قرآن کريم.

در درس پيشين با برخي شرايط و موانع بهره­مندي از قرآن کريم آشنا شديم؛ شرايطي همچون دانش­طلبي، تسلط بر قلب، زنده­دلي، رضوان­طلبي، تقوا، خشيت، خوف، ايمان، احسان، در جست‌وجوي راه درست بودن، تمسک به قرآن، سجده، تسبيح، شب‌زنده­داري و انفاق، و موانعي مانند ظلم، گناه­کاري، گردن­کشي، سبک شمردن گناهان گذشته، باورنداشتن آخرت، کفر، شرک، پيروي از نفس، تمسخر آيات و ياوه­گويي. در اين درس به نقش پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - و جبرئيل در نزول قرآن کريم خواهيم پرداخت.

از مباحث پيشين روشن شد كه قرآن كريم به شكل‌هاي مختلف - از جمله با واسطه فرشته - از سوي خداوند بر پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - نازل شده است؛ بنابراين در نزول قرآن علاوه بر پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله -، فرشته يا فرشتگاني نيز مطرحند كه ضروري مي‌نمايد از نقش حضرت محمد - صلي الله عليه و اله - در نزول قرآن كريم سخن بگوييم.

فرشتگان      

وجود فرشتگان از مسلمات دين اسلام، بلكه تمام شرايع الاهي است. فرشتگان موجودات مجرد، با شعور و بندگان گرامي خداوندي و معصوم از گناه خطا هستند.  قرآن نيز دلالت دارد كه فرشتگان مادي نيستند:

وَلَقَدْ جَاءتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُـشْرَي قَالُواْ سَلاَمًا قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاء بِعِجْلٍ حَنِيذٍ * فَلَمَّا رَأَي أَيْدِيَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُواْ لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَي قَوْمِ لُوطٍ (هود، 70 - 69) و به‌راستي فرستادگان ما (فرشتگاني) براي ابراهيم مژده آوردند، سلام گفتند. پاسخ داد: سلام و ديري نپاييد که گوساله‌اي بريان آورد. و چون دست‌هايشان به غذا دراز نمي‌شود، آنان را ناشناس يافت و از ايشان ترسي به دل گرفت. گفتند: مترس، ما به سوي قوم لوط فرستاده شده‌ايم.

با عنايت به آيه زير، مراد از «رسل» در اين آيه شريفه فرشتگان است:

اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا ... (حج، 75) خدا از ميان فرشتگان رسولاني برمي‏گزيند ...

امام سجاد – عليه السلام - در وصف فرشتگان مي‌فرمايند:

ألّلهمَ أَغنَيتهُمْ عَن الطَعامِ وَ الشَرابِ بِتَقْدِيْسِكَ؛ پروردگارا آنان [فرشتگان] را با مشغول كردنشان به تقديس خودت از خوردن و آشاميدن بي‌نياز ساختي.

طبق بيان ابن عباس پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - در پاسخ به پرسش عبدالله سلام از غذاي جبرئيل فرمودند: «طعام او تسبيح و شرابش ذكر لا اله الا الله است». از اين روايات استفاده مي‌شود كه فرشتگان از ذكر و تسبيح خداوند نيرو مي‌گيرند، آن‌گونه كه انسان به غذا و نوشيدني نيرو مي‌گيرد.

إسرافيل، جبرئيل و ميكائيل، سران فرشتگان هستند. اسرافيل در درجه نخست و جبرئيل در رتبه بعد قرار دارد.

 طبق بيان قرآن كريم، فرشتگان اصناف مختلف هستند كه يك دسته آن‌ها مأمور وحي‌اند. اين اصناف عبارتند از: حاملان عرش الاهي‌؛ تدبيركنندگان امور؛ ستانندگان جان انسان‌ها، مراقبان اعمال انسان‌ها، نگهبانان انسان‌ها از خطا، مأموران عذاب و مجازات، ياري‌رسانندگان به مؤمنان؛ مأموران وحي الاهي.

امير المؤمنين حضرت علي – عليه السلام - به پاره‌‌اي از اوصاف فرشتگان چنين اشاره فرموده‌اند:

برخي از آن فرشتگان، پيوسته در سجودند، بي ‏آن‌كه ركوعي كرده باشند، برخي همواره در ركوعند ... گروهي از فرشتگان امينان وحي خداوندي هستند و سخن او را به رسولانش مي‏رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته، به زمين مي‏آورند و باز مي‏گردند . گروهي نگهبانان بندگان او هستند و گروهي دربانان بهشت اويند . شماري از ايشان ... دوش‌هايشان آن‌چنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايه‏هاي عرش را بر دوش كشند.

سه دسته فرشته مأمور قرآن  

قرآن كريم دلالت دارد كه فرشتگان مأمور قرآن چند دسته‌اند:

وَالصَّافَّاتِ صَفًّا * فَالزَّاجِرَاتِ زَجْرًا * فَالتَّالِيَاتِ ذِكْرًا (صافات، 1-3) سوگند به صف بستگان كه صفي [با شكوه] بسته‏اند، به رانندگان [شياطين] كه به‌سختي مي‌رانند و به تلاوت‏كنندگان ذكر [آيات الاهي].

از اين آيات استنباط مي‌شود كه فرشتگان مأمور قرآن سه دسته‌‌اند:

دسته نخست، براي رساندن وحي صف كشيده‌اند. قرآن اين دسته را به ارجمندي و نيكوكاري مي‌ستايد:

فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ * مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ * بِأَيْدِي سَفَرَةٍ * كِرَامٍ بَرَرَةٍ (عبس، ‌13 ـ 16) در صحيفه‏هايي ارجمند؛ والا و پاك‏شده؛ به دست فرشتگاني؛ ارجمند و نيكوكار.

           دسته دوم، نگهبانان قرآن هستند كه عبارت «فَالزَّاجِرَاتِ زَجْرًا» به آنان اشاره دارد. روايات نيز اشاره دارد كه برخي سوره‌هاي قرآن را تعداد بسياري فرشته همراهي كرده‌اند؛ از جمله در روايتي از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - آمده است: «هفتاد هزار فرشته هنگام نزول سوره انعام آن را بدرقه مي‌كردند».

              دسته سوم، قرآن را به پيامبر مي‌خوانند. آيه در باره آنان فرمود: «فَالتَّالِيَاتِ ذِكْرًا»

جبرئيل – عليه السلام - سردسته فرشتگان مأمور قرآن كريم

از قرآن كريم استفاده مي­شود كه «جبرئيل» – عليه السلام - سر دسته فرشتگان نازل كنندگان قرآن كريم است:

إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ (تكوير، 19 و 21) [قرآن] سخن فرشته بزرگواري است؛ ... در آن‌جا [در ميان فرشتگان] فرمانروا و [در پيشگاه خدا] امين است.

عبارت « مُطَاعٍ» در اين آيه دلالت دارد كه فرشته‌اي قرآن را آورده است كه فرمانده فرشتگان ديگري مي‌باشد كه در رساندن وحي از او فرمان مي­برند. آيه ديگر فرود آورنده قرآن به پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - را جبرئيل معرفي مي‌كند:

قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ (بقره، 97) بگو كسي كه دشمن جبرئيل است [در واقع دشمن خداست] چرا كه او به فرمان خدا قرآن را بر قلبت نازل كرده است.

آيه زير آوردنده قرآن را روح القدس مي‌خواند كه در روايات به جبرئيل تفسير شده است:

قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ (نحل، 102) بگو آن [قرآن] را روح القدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورده است.

قرآن در وصف جبرئيل او را توانمند، بلند مرتبه، امانتدار الاهي و با كرامت مي‌خواند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. فرشتگان موجوداتي مجرد، باشعور و معصوم از گناه و خطايند که تمام شرايع الاهي وجود آن‌ها را مسلّم مي‌دانند؛

2. آيات قرآن کريم فرشتگان را داراي اصناف گوناگوني مي­داند که عبارتند از حاملان عرش الاهي، تدبيرکنندگان امور، ستانندگان جان انسان‌ها، مراقبان اعمال انسان‌ها، نگهبانان انسان‌ها از خطا، مأموران عذاب و مجازات، ياري رسانندگان به مؤمنان و مأموران وحي الاهي؛

3. قرآن کريم فرشتگان مأمور قرآن را سه دسته مي­داند: فرشتگاني که براي رساندن قرآن صف کشيده­اند، فرشتگان نگهبان قرآن و فرشتگاني که قرآن را به پيامبر - صلي الله عليه و اله - مي­خوانند؛

4. جبرئيل که فرشته­اي توانمند، بلندمرتبه، امانتدار و با کرامت است، به دلالت آيات قرآن کريم سردسته فرشتگان مأمور قرآن است.

در قسمت پيشين با ويژگي‌هاي فرشتگان، اصناف آن‌ها و انواع فرشتگان وحي آشنا شديم. در اين قسمت به نقش فرشتگان وحي در نزول قرآن مي­پردازيم.

نقش جبرئيل و ديگر فرشتگان در نزول قرآن، تنها اين است كه آن را از خدا دريافت كنند و به پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - برسانند. جبرئيل نه چيزي بر وحي مي‌افزايد و نه چيزي از آن مي‌كاهد و تنها به اذن الاهي فرود مي‌آيد:

وَمَا نَتَنَزَّلُ إلاّ بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسيًّا (مريم، 64) و [ما فرشتگان] جز به فرمان پروردگارت نازل نمي‏شويم. آنچه پيش روي ما و آنچه پشت‏ سر ما و آنچه ميان اين دو است [همه] ويژه اوست و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است.

چگونگي دريافت قرآن توسط جبرئيل  

حال كه ثابت شد جبرئيل تنها مجراي انتقال قرآن كريم به پيامبر است، اين سؤال رخ مي‌نمايد كه او قرآن را از چه كسي و چگونه مي‌گيرد. در اين باب سه ديدگاه مطرح شده است:

ديدگاه اوّل: فرشته وحي همانند پيامبران (دريك قسم وحي) بي‌واسطه قرآن را از خدا دريافت مي‌كند؛

ديدگاه دوّم: فرشته وحي به واسطه موجود ديگري (طبق يك نظر اسرافيل) قرآن را دريافت مي كند؛

ديدگاه سوّم: جبرئيل از طريق ارتباط با لوح محفوظ قرآن را دريافت مي‌كند.

چگونگي دريافت قرآن توسط جبرئيل و وجود يا عدم وجود واسطه بين خداوند و جبرئيل، از امور غيبي است كه جز از طريق بيان قرآن كريم و روايت معصوم نمي‌توان آن را درك كرد.

قرآن كريم به چگونگي دريافت قرآن توسط فرشته و وجود يا عدم واسطه بين خداوند و فرشته اشاره صريح ندارد. آيات مربوط به نزول قرآن كريم توسط جبرئيل از سوي خداوند، تنها به مبدأ وحي اشاره دارند و درباره واسطه بين خداوند و جبرئيل ساكتند. مانند:

قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ (نحل، 102) بگو: روح القدس آن را از جانب پروردگارت به حق فرود آورده است.

اما برخي روايات به چگونگي دريافت وحي توسط جبرئيل اشاره دارد. اين روايات دو دسته‌اند. هر يك از دو ديدگاه نخست به ترتيب به يكي از آن دو استناد كرده‌ است:

روايات دسته نخست

برخي روايات دلالت دارد كه خداوند همانند سخن گفتن مستقيم  با بعضي پيامبران، بي‌واسطه با جبرئيل سخن مي‌گويد؛ و جبرئيل وحي را بي‌واسطه از خدا دريافت مي‌كند. از پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - نقل شده است:

ان الله إذا أراد أن يأمر بأمر تكلم به. فإذا تكلم به أخذت السماء رجفة ... فإذا سمع بذلك أهل السماء صعقوا فيخرون سجدا؛ فيكون أول من يرفع رأسه جبريل؛ فيكلمه الله من وحيه بما أراد. فينتهي جبريل بالوحي حيث أمر من سماء و أرض؛ وقتي خدا بخواهد به چيزي فرمان دهد درباره آن سخن مي‌گويد؛ وقتي سخن گفت آسمان مي‌لرزد ...؛ هنگامي که اهل آسمان آن را مي‌شنوند مدهوش شده، به سجده مي‌افتند و جبرئيل نخستين کسي است که سرش را بلند مي‌کند. سپس خداوند به وحي درباره آنچه مي‌خواهد با او سخن مي‌گويد. سپس جبرئيل آن‌گونه که فرمان يافته بود، وحي را ازآسمان به زمين مي‌رساند.

همانند روايت بالا از امام باقر – عليه السلام - در تفسير آيه 23 سوره سبأ نقل شده است. ظاهر اين دو حديث دلالت دارد كه اوّلاً، وحي به فرشتگان به‌صورت تكلم از سوي خداوند و شنيدن از طرف فرشتگان بوده است؛ ثانياً، جبرئيل كلام الاهي را مي‌شنود و به ديگر فرشتگان خبر مي‌دهد.

روايات دسته دوّم

دسته ديگر از روايات، مؤيد ديدگاه دوّم است و اشاره دارد كه فرشتگان ديگري واسطه بين خدا و جبرئيلند. در اين‌كه فرشتگان واسطه كيانند، و جبرئيل از كدام‌يك مي‌‌گيرد، روايات متفاوت است:

1. از اسرافيل: برخي روايات، رساننده وحي به جبرئيل را اسرافيل شمرده‌اند كه وحي را از قلم و لوح يا فرشتگان روحاني بالاتر از خود دريافت مي كند. در روايت مشهور نزد اهل سنّت و شيعه از حضرت علي – عليه السلام - آمده است: پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - از جبرئيل پرسيدند: آيا خدا را ديده‌اي؟ پاسخ داد: خدا ديدني نيست؛ سپس حضرت فرمود‌ند:

پس وحي را از چه كسي مي‌گيري؟ گفت: آن را از اسرافيل مي‌گيرم. حضرت فرمودند: اسرافيل آن را از كجا مي‌گيرد؟ گفت: از فرشته روحاني بالاتر از خود. حضرت فرمودند: آن فرشته وحي را از چه كسي مي‌گيرد؟ پاسخ داد: در دل آن انداخته مي‌شود.

2. از ميكائيل: طبق برخي روايات، ميكائيل وحي را از اسرافيل دريافت مي‌كند و به جبرئيل مي رساند. از آن شمار، گزارش ابن عباس از ملاقات عبدالله بن سلام ـ يكي از دانشمندان يهودـ با حضرت محمد - صلي الله عليه و اله – مي‌باشد كه در آن آمده است: عبدالله بن سلام در ضمن سؤالاتي كه از پيامبر - صلي الله عليه و اله - داشت، پرسيد:

چه كسي براي تو وحي مي‌آورد؟ حضرت پاسخ دادند، جبرئيل. پرسيد: او از چه كسي مي‌گيرد؟ حضرت پاسخ فرمودند: ميكائيل. پرسيد: او از چه كسي مي‌گيرد؟ حضرت پاسخ فرمودند: از اسرافيل. پرسيد: اسرافيل از چه كسي دريافت مي‌كند؟ حضرت جواب دادند: از لوح محفوظ. پرسيد: آن از چه كسي مي‌گيرد؟ حضرت پاسخ فرمودند: از قلم. پرسيد: او از چه كسي دريافت مي‌كند؟ حضرت جواب دادند: از پروردگار جهانيان.گفت: راست گفتي.

شيخ صدوق (ره) معتقد است كه بين دو چشم اسرافيل تابلويي هست كه خداوند هنگام وحي به آن لوح مي‌زند و اسرافيل در آن مي‌نگرد؛ آنچه را كه در آن است مي‌خواند و به ميكائيل مي‌رساند و ميكائيل به جبرئيل. علامه مجلسي ضمن پذيرش نظر صدوق، معتقد است شايد مراد شيخ صدوق از آن تابلو، لوح محفوظ باشد و يا لوحي در آسمان چهارم كه قرآن در آن ثبت است و شايد نگاه اسرافيل در آن تابلو، براي تشخيص مقدار وحي‌اي است که بايد فرود آورد و يا لوح ديگري است كه امور در آن نقش مي‌بندد. علي بن ابراهيم (ره) نيز در تفسير آيه 21 و22 سوره بروج در باب چگونگي وحي گرفتن جبرئيل گفته است: لوح محفوظ، دو طرف دارد: طرفي بر سمت راست عرش و طرفي بر پيشاني اسرافيل؛ و هنگام سخن گفتن خداوند به وحي، لوح بر پيشاني اسرافيل زده مي‌شود؛ آن‌گاه اسرافيل در لوح مي‌نگرد و آنچه را در لوح مي‌بيند به جبرئيل - عليه السلام - وحي مي‌كند.

به احتمال قوي مرحوم شيخ صدوق و مرحوم قمي اين نظر را از روايت امام باقر - عليه السلام - برگرفته‌اند كه طبق گزارش مرحوم قمي، جبرئيل به حضرت محمد - صلي الله عليه و اله - در مورد حضرت اسرافيل – عليه السلام -  گفت:

لوح كه از ياقوت سرخ است ، بين دو چشم او [اسرافيل] مي‌باشد، هرگاه خداوند به وحي سخن بگويد، لوح به پيشاني او مي‌خورد و وي در آن مي‌نگرد، سپس وحي را به او مي‌رساند.

ملا صدرا نيز بر اين باور است كه فرشتگان را اصنافي است؛ از جمله فرشتگان لوحي و قلمي. فرشتگان لوحي كه بزرگ‌ترين آنان اسرافيل است، وحي را از فرشتگان قلمي دريافت مي‌كنند. در روايت نيز آمده كه ياران اسرافيل فرشتگان لوح خداوند هستند.

جمع دو دسته روايت

جمع اين دو دسته روايات به اين است كه خداوند به جبرئيل همانند پيامبران گاه بي‌واسطه و زماني باواسطه فرشته ديگري قرآن كريم را وحي كرده است. ‌توضيح اين‌كه فرشتگان موجودات مجرد و صورت‌هاي علمي هستند كه علوم مستقيم از سوي خداوند به آن‌ها افاضه مي‌‌شود؛ لكن در مواردي به جهت برخي مصالح و يا اهميت آن مورد (مانند قرآن)، خداوند آن را باواسطه فرشته ديگر به جبرئيل مي‌رساند.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. فرشتگان وحي، تنها آن را از خداوند دريافت مي کنند و به پيامر اکرم - صلي الله عليه و اله - مي رسانند بدون آن‌که چيزي از آن کم کنند يا بر آن بيفزايند؛

2. دربارة اين‌که جبرئيل چگونه قرآن را از خداوند دريافت مي‌کند، سه ديدگاه وجود دارد:

أ. فرشته وحي، قرآن را از خدا بي واسطه دريافت مي کند؛

ب. فرشته وحي به واسطه موجود ديگري قرآن را دريافت مي کند؛

ج. جبرئيل از طريق ارتباط با لوح محفوظ قرآن را دريافت مي کند.

3. برخي روايات دلالت دارد که خداوند مانند سخن گفتن مستقيم با بعضي پيامبران، بي واسطه با جبرئيل سخن مي‌گويد، و بعضي روايات ديگر مي گويند فرشتگان ديگري واسطه بين خدا و جبرئيلند. جمع بين دو دسته روايات اين است که خداوند به جبرئيل همانند پيامبران گاه بي واسطه و زماني با واسطه فرشته ديگري قرآن کريم را وحي کرده است.

در قسمت پيشين با نقش جبرئيل و فرشتگان وحي در نزول قرآن کريم بر پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - آشنا شديم. در اين قسمت به نقش پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - در نزول قرآن مي پردازيم.


طبق بيان برخي آيات پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - تنها دريافت‌كننده قرآن كريم هستند؛ مانند:

- ...وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلي مُحَمَّد وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ (محمد، 2) و به آنچه بر محمد فرود آمده و آن حق و از سوي خداوندگارشان است، ايمان آوردند؛

وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ (نحل، 89) و كتاب (قرآن) را بر تو نازل كرديم.

گرچه ظاهر برخي آيات دلالت دارد كه قرآن كريم بر مردم نازل شده است. مانند:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا (نساء، 174) اي مردم، در حقيقت براي شما از جانب پروردگارتان برهاني آمده است و ما به سوي شما نوري تابناك فرو فرستاده‏ايم.

لكن اين قسم آيات هيچ دلالتي بر نزول مستقيم قرآن به مردم را ندارد، و تنها به اين نكته اشاره دارد كه مقصد نهايي نزول قرآن كريم، مردم هستند و حضرت قرآن را دريافت و به مردم مي‌رسانند:

هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِه (جمعه، 2) اوست آن كس كه در ميان بي‏سوادان فرستاده‏اي از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند.

بنابراين در ميان انسان‌ها تنها پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - گيرنده قرآن است. بر اين اساس بعد از بررسي نقش واسطه وحي (فرشته) تنها بررسي نقش پيامبران در امر وحي ضروري مي‌نمايد.

به‌رغم غير اكتسابي بودن استعداد گرفتن قرآن و اصل مقام نبوت، برخي مقدمات آن اكتسابي بوده و لازم است آن استعداد به نحو احسن مورد استفاده قرار گيرد. براي دريافت قرآن و به لفظ كشيدن آن‌ها و دريافت واژگان غير مادي و بيان آن‌ها به‌صورت مادي براي مردم؛ طهارت، نورانيت، توانايي و لياقت مي خواهد. چنان كه امام حسن عسكري – عليه السلام - در مورد حضرت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - فرموده‌اند:

انَّ اللّهَ وجدَ قلبَ محمدٍ - صلي الله عليه و اله - افضلَ القلوبِ و اَوعاها فاختاره لِنبوّتِه؛ خداوند قلب حضرت محمّد - صلي الله عليه و اله - را بهترين و پذيراترين قلب‌ها يافت و او را به نبوّت خود برگزيد.

قرآن كريم در برخي آيات آوردن آيه تكويني و تشريعي توسط پيامبران را منوط به اذن الاهي مي كند؛ مانند:

وَمَا كَانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّه (غافر، 78) و هيچ فرستاده‏اي را نرسد كه بي‏اجازه خدا معجزه اي بياورد.

از اين آيه استنباط مي شود، با وجود وابستگي وحي و معجزه به اراده خداوند، پيامبران نيز در آن نقش دارند؛ زيرا آيه، آوردن معجزه و وحي توسط پيامبران را منوط به اذن الاهي مي‌كند و در صورتي اذن معنا دارد كه مقتضي موجود باشد؛ ولي مانعي نگذارد آن فعل واقع شود.

از جمله شواهد، نقش پيامبران در وحي اين است كه تاريخ نيز نشان مي‌دهد حضرت محمد - صلي الله عليه و اله - پيش از بعثت ماه‌ها در غار «حرا» مشغول عبادت و خودسازي بودند و در ابتداي بعثت يا پيش از آن، تنها در خواب وحي مي‌گرفت. طبق نقل صحيح از امام باقر – عليه السلام - آمده است:

نبي كسي است كه حقايق را در خواب مي‌بيند... مانند آنچه كه رسول خدا - صلي الله عليه و اله - قبل از وحي به عنوان اسباب نبوت ديد.

شايد برخي از دانشمندان مسلمان به‌رغم اين‌كه وحي را هدايتي ما فوق عقل مي‌دانند، آن را تاحدودي اكتسابي شمرده‌اند، مرادشان اين است كه پيامبر بايد با بهره‌گيري از استعداد خدادادي، خويش را براي دريافت وحي آماده سازد. با عنايت به اين مسئله است كه بعضي انديشمندان اسلامي توانايي پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - در دريافت وحي قرآني را رو به تكامل مي‌بيند كه با گذشت زمان براي آن حضرت آسان‌تر مي‌شود. به همين جهت معمولاً آيات و سور مدني طولاني‌تر از مكّي بوده، كوتاهي و بلندي يكي از وجوه تمايز ميان سوَر و آيات مكّي و مدني است.

نكته

ياد آوري اين مطلب ضروري است كه به‌رغم پذيرش يك نوع نقش براي پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - در امر دريافت قرآن كريم، درست نيست كه قرآن را حاصل تجربه پيامبرانه حضرت و متأثّر از نفس پيامبر و تابع او دانست؛ زيرا تحليل تجربي از وحي خلاف بيانات آيات و روايات است كه بر پيروي پيامبر از وحي تأكيد دارند؛ از جمله خداوند خطاب به حضرت محمد - صلي الله عليه و اله - مي‌فرمايد:

قُل إِنّما أَتَّبِعُ  مَا يُوحَي إِلَيَّ (اعراف، 203) بگو تنها آنچه را كه به من وحي مي‏شود، پيروي مي‏كنم.

عدم استقلال پيامبر اكرم در امر قرآن كريم

آيات قرآن دلالت دارد كه نقش پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - در امر قرآن كريم، تنها در واسطه بودن آن حضرت است و اين نقش اساسي نمي‌باشد. اين آيات چند دسته‌اند:

دسته نخست، آياتي كه فرو فرستادن قرآن را تنها به خدا نسبت مي دهد؛ مانند:

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنزِيلًا (انبياء، 23) در حقيقت ما قرآن را بر تو فرو فرستاديم.

              دسته دوّم، آياتي كه پيامبر اسلام - صلي الله عليه و اله - را تنها دريافت كننده قرآن معرفي مي‌نمايد؛ مانند:

وَإِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ (نمل، 6) و حقا تو قرآن را از سوي حكيمي دانا دريافت مي‏داري.

            دسته سوّم، آياتي كه دلالت دارد كه پيامبر هر وقت بخواهند، نمي‌توانند آياتي بياورند و جبرئيل را پيش خود بكشند؛ بلكه نزول قرآن به اذن الاهي وابسته است. مانند:

وَ يَقُولُونَ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ فَانْتَظِرُواْ إِنِّي مَعَكُم مِّنَ الْمُنتَظِرِينَ (يونس، 20) و مي‏گويند: چرا معجزه‏اي از جانب پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو: غيب ويژه خداست. پس منتظر باشيد كه من هم با شما از منتظرانم.

            دسته چهارم، آياتي كه نشان مي‌دهد نزول جبرئيل براي پيامبر - صلي الله عليه و اله - به خواست آن حضرت نبوده است. مانند:

وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا (مريم، 64) و [ما فرشتگان] جز به فرمان پروردگارت نازل نمي‏شويم آنچه پيش روي ما و آنچه پشت‏سر ما و آنچه ميان اين دو است [همه] به او اختصاص دارد و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است.

طبق نقل ابن عباس پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - از جبرئيل پرسيدند: چه مانع مي‌شود كه بيش از اين مرا زيارت نمي‌كني؟ در پاسخ به اين پرسش، آيه بالا فرود آمد.

نقش متفاوت پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - اقسام وحي قرآني

پيامبر اكرم - صلي الله عليه و اله - در دريافت اقسام مختلف وحي، نقش متفاوت داشته است؛ زيرا از طرفي بي‌شك حضرت قرآن را گاه بي واسطه و گاه به واسطه جبرئيل دريافت كرده است و حالات متفاوت داشته است، و از سوي ديگرخداوند حالات گونا گون ندارد كه گاه بي‌واسطه و زماني از وراي حجاب و زماني با فرستادن فرشته تجلي و ظهور كند؛ بنابراين گونا گوني دريافت قرآن به حضرت مربوط مي‌شود.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. از ديدگاه قرآن کريم پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - تنها دريافت‌کننده قرآن است و آوردن آيه تکويني و تشريعي توسط پيامبران منوط به اذن الاهي است؛

2. قرآن کريم، حاصل تجربه پيامبرانه حضرت محمد - صلي الله عليه و اله - و متأثر از نفس ايشان و تابع وي نيست؛ زيرا تحليل تجربي از وحي، خلاف آيات و رواياتي است که بر پيروي پيامبر - صلي الله عليه و اله - از قرآن و نازل شدن قرآن تأکيد دارند؛

3. آيات قرآن با تعبيرهاي گوناگون دلالت دارند که نقش پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - در نزول قرآن کريم، تنها در واسطه بودن حضرت است و اين نقش اساسي نيست؛

4. گوناگوني دريافت وحي از خداوند، به حالات پيامبر اکرم - صلي الله عليه و اله - مربوط مي شود، نه خداوند.