قران شناسی4
پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا ميشويم:
1. سه ديدگاه مهم دربارهي راز معجزه بودن قرآن؛ 2. معناي فصاحت و بلاغت قرآن؛ 3. ارزيابي يك مورد از همانندآوري مخالفان؛ 4. پاسخ شبهات مرتبط با اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت
معجزه پيامبران گذشته، معمولاً كارهايي بود كه بشر توانايي انجام دادن آنها را نداشت و تنها از دست انبيا به اذن خداوند ساخته بود. معجزه بودن قرآن و ناتوانايي بشر در همانندآوري، از چه جهت است؟ به عبارت ديگر، راز اعجاز قرآن در چيست؟
راز و وجوه اعجاز قرآن
در درس پيشين با استدال به آيات تحدّي ثابت شد که قرآن، معجزه است؛ يعني امري خارق العاده و فوق توان بشري است كه با خواست و اراده خداوند صورت گرفته است. حال اين پرسش رخ مينمايد که راز معجزه بودن قرآن و عجز بشر از همانندآوري آن، در چه امري نهفته است؟ در پاسخ به اين پرسش سه ديدگاه كلي مطرح است كه عبارتند از:
برخي از ديدگاه هاي مطرح شده در راز اعجاز قرآن، خارق العاده بودن معجزه را كه يكي از عناصر اصلي مفهوم معجزه است، نفي كردهاند. برخي ديگر، جايگاه اعجاز را كه طبق آيات شريف، متن قرآن كريم است، به خارج از متن انتقال دادهاند. در اين قسمت به بررسي ديدگاه هاي يادشده ميپردازيم:
ديدگاه اول: کتاب بودن قرآن
برخي از شرقشناسان مدعياند، آيات قرآن دلالت بر آن دارد كه معجزات به عنوان كاري كه خدا انجام مي دهد، در صورت معناداري، از پيامبر اسلام نفي مي شود. برخي از روشن فكران نيز اين موضوع را پذيرفته، اينگونه توجيه كردهاند كه در عصر ظهور پيامبر اسلام - برخلاف زمان پيامبران پيشين كه به جهت عدم رشدشان به امور خارق العاده نياز بود - بشر به دوران بلوغ فكري پا ميگذاشت و پيامبر مي بايست تلاش ميكرد تا كنجكاوي مردم را از امور خارق العاده به مسايل عقلي و منطقي و علمي متوجه سازد و جهت حساسيت آنها را از عجايب و غرايب به واقعيات و حقايق بگرداند. معجزه بودن قرآن در آن است كه پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) براي قومي كه برايش كتاب و خط و نوشتن ارزشي نداشت، از سوي خدا كتاب ميآوَرد و با دلايل مندرج در آن، به اثبات مدعيات خود ميپردازد. كتاب او معجزه نيست؛ معجزه او كتاب است. طرح مسئله كتاب و قسم خوردن به قلم و نوشتن در چنان جامعهاي و سوق دادن انديشه بشري آن زمان از غرايب و عجايب به امور عقلي و منطقي، خود معجزه است.
ديدگاه و توجيه ياد شده، بهكلي با آيات تحدّي ناسازگار است و همان طور كه در تبيين ابعاد اعجاز قرآن خواهد آمد، آيات قرآن، تاريخ و روايات بر خارق العاده بودن قرآن ـ به همان معنايي كه در معجزات پيامبران گذشته مطرح است ـ گواهي مي دهد. اگر اعجاز قرآن، صرفاً در اين باشد كه با برهان و منطق سخن مي گويد و در قالب كتاب ظهور كرده است، آيا اين آيه ها مفاد درستي خواهد داشت؟!
- "قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً؛"
- "أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً".
مگر معجزه معنايي جز ناتواني بشر از همانندآوري دارد؟ صاحبان اين ديدگاه، از مفهوم معجزه و از اعجاز قرآن و ويژگيهاي آن تصور درستي ندارند. اولاً چنين نيست كه معجزه تنها براي جلب توجه انسان هاي رشد نيافته صورت ميگيرد و به هيچ وجه توان اثبات مطلبي را ندارد؛ ثانياً خارق العاده بودن قرآن را به معناي ظهور كتاب در جامعهاي كه براي كتاب و قلم و نوشتن ارزش قائل نيست، نميباشد. معجزه در هر قالبي كه ظهور كند - چه معجزات انبياي گذشته و چه قرآن - براي اثبات مدعاي پيامبر، مبني بر ارتباط با خدا و عالم غيب است. معجزه، يك نوع استدلال برهاني بر مسئله است و قرآن نيز -همانطور كه گذشت - از اين ويژگي (خارق العاده بودن) برخوردار است و خود بر آن تأكيد دارد.
ديدگاه دوم: سلب انگيزه، علم و قدرت همانندآوران (ديدگاه صرف)
ديدگاه دوم در راز اعجاز قرآن، قول به صرف است . برخي از دانشمندان سني و شيعه بر اين باورند كه اعجاز قرآن به اين است كه خداوند قدرت و يا آن بخش از علوم همانندآورندگان را كه براي همانندآوري ضرورت دارد، از آنان سلب مي كند يا آنان را از تحصيل علومي كه براي انجام چنين كاري لازم است، باز ميدارد؛ در نتيجه كسي نمي تواند مانند قرآن يا حتي سورهاي از آن را بياورد.
شايان ذكر است كه اعتقاد به صرف، لزوماً به معناي نفي فصاحت و بلاغت فوق العاده و اتقان و غناي محتواي قرآن و ديگر امتيازهايي از اين قبيل نيست؛ بلكه مقصود آن است كه اين امتيازها به حدي نميرسد كه به سبب آن نتوان همانند آن را آورد.
معتقدان به صرف، علاوه بر بعيد يا دشوار دانستن اثبات اعجاز سوره هاي كوچك قرآن و نشان دادن آيات يا سورههايي كه به نظر ايشان اعجاز آن روشن نيست؛ ابعاد اعجازي كه از سوي معتقدان به اعجاز ذاتي قرآن را نقد كرده و به آياتي استدلال كردهاند. در اينجا به استدلال آنها به يك آيه قرآن را بيان و نقد ميكنيم كه ميفرمايد:
"سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَة لا يُؤْمِنُوا بِها ... ؛ آنان را كه به ناحق در روي زمين تكبر ميورزند، بهزودي از آيات خود بگردانم و اگر هر نشانه روشني را مشاهده كنند، به آن ايمان نمي آورند ..."
بر اساس ديدگاه صرف، خداوند در اين آيه مي فرمايد: "من كساني را كه در زمين به ناحق تكبر ميورزند، از آيات خويش منصرف ميسازم." مقصود از آيات، يا خصوص آيات قرآن است، يا معناي عامي است كه شامل آيات قرآن هم ميشود و برگرداندن متكبران از آيات، از راه سلب علم، قدرت، همّت و تصميمگيري انسانها صورت ميگيرد كه همان ديدگاه صرف است.
استدلال به اين آيه نادرست است؛ زيرا اوّلا مقصود از صرف در آيه شريف، همان معناي مورد نزاع باشد، جاي بسي ترديد است؛ بلكه با قرينه دنباله آيه و مقام و سياق آيات قبل و بعد و جملاتِ ديگرِ همين آيه، روشن ميشود كه مقصود از صرف در آيه، برگرداندن مخالفان از ايمان و اثرپذيري و بهرهمندي از آن به عنوان يك عقوبت الاهي است. اين نكته كه خداوند "متكبران به ناحق" را از آيات صرف ميكند، مؤيد همين برداشت است؛ زيرا صَرفِ مورد بررسي، اختصاص به متكبران به ناحق ندارد؛ ثانياً اگر بپذيريم كه مقصود از آيات، آيات قرآن و مقصود از صرف، منصرف ساختن در مقام معارضه و تحدّي باشد، باز هم مقصود از منصرف ساختن - همانطور كه بسياري از مفسران گفتهاند - منصرف ساختن آنان از همانندآوري قرآن از طريق اتقان، استحكام و اعجاز آيات است؛ به اين معنا كه خداوند، با خارق العاده قراردادن قرآن، زمينههاي آفتابي شدن اعجاز قرآن را فراهم ميسازد و مخالفان با پي بردن به اين امر، از معارضه با قرآن با اختيار خويش منصرف ميشوند؛ زيرا يقين مي كنند كه با توجه به خارق العاده بودن قرآن، هرگونه تلاشي براي همانندآوري آن بيهوده و محكوم به شكست است.
ديدگاه سوم : خارق العاده بودن قرآن
اكثر قريب به اتفاق دانشمندان اسلامي و برخي از دانشمندان غير مسلمان معتقدند که راز اعجاز قرآن، در خارقالعاده بودن قالب و محتواي خود قرآن است. ظاهر آيات قرآن، روايات و تاريخ اسلام، گواه اين مدعاست كه قالب و محتواي قرآن بهگونهاي است كه جز با علم و قدرت ويژه خداوندي تحقق نمييابد و ازاينروست كه بشر تاكنون نتوانسته همانندش را بياورد؛ بدون آنكه خداوند انگيزه علم يا قدرت و همّت معارضان و همانندآوران را سلب كند. صاحبان اين ديدگاه درباره وجوه اعجاز قرآن نظري مختلف دارند؛ از جمله:
1. اعجاز بودن قرآن در فصاحت و بلاغت؛ 2. اعجاز بودن قرآن در همهي جهات ابعادش؛
3. اعجاز بودن قرآن در جهات محدود. به منظور اجتناب از طولاني شدن بحث، تنها به بيان و بررسي وجوهي از اعجاز قرآن مجيد بسنده ميكنيم كه خود قرآن بر آن بهروشني دلالت و تاكيد دارد . اين وجوه عبارت است از : 1. فصاحت و بلاغت؛ 2. هماهنگي و عدم اختلاف؛ 3. درسناخوانده بودن پيامبر اكرم (ص).
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. سه ديدگاه دربارهي راز معجزه بودن قرآن وجود دارد؛
2. ديدگاه اول خارقالعاده بودن قرآن را نفي ميكند و معجزه بودنش را از آن جهت ميداند كه پيامــــبر (ص) براي قومي كه برايش كتاب و خط ارزشي نداشت، كتابي آورد و با ادله مندرج در آن به اثبات ادعاهاي خود پرداخت. اين ديدگاه به كلي با آيات تحدي مخالف است. صاحبان اين ديدگاه از مفهوم معجزه و ويژگيهاي آن، تصور درستي ندارند؛
3. ديدگاه دوم (صرف): راز اعجاز قرآن به اين است كه خداوند قدرت يا آن بخش از علوم همانندآورندگان را كه براي همانندآوري ضرورت دارد، از آنان سلب ميكند يا آنان را از تحصيل علومي كه براي انجام دادن چنين كاري لازم است، باز ميدارد؛
4. ديدگاه سوم: راز اعجاز قرآن، در خارقالعاده بودن قالب و محتواي قرآن است. صاحبان اين ديدگاه درباره وجوه اعجاز قرآن، اختلاف نظر دارند؛ برخي در فصاحت و بلاغت، بعضي در همه ابعاد و عدهاي اعجاز قرآن را در جهات محدودي ميدانند.
بيترديد يكي از وجوه اعجاز قرآن، فصاحت و بلاغت آن است. در اين قسمت به معناي فصاحت و بلاغت قرآن و دلالت آيات تحدّي بر اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت ميپردازيم.
اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت
ابن سكّيت از امام هادي (ع) پرسيد: چرا خداوند متعال، معجزه پيامبر اسلام (ص) را قرآن كريم قرار داد؟ امام هادي (ع): هنر رايج در زمان پيامبر اسلام (ص) سخنوري و چكامهسرايي بود؛ از اين جهت خداي متعال قرآن كريم را با زيباترين اسلوب، نازل فرمود تا برتري اعجازآميز آن را بازشناسند.
1. معناي فصاحت و بلاغت
"فصاحت" به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ و گوشنواز بودن، و "بلاغت" به معناي رسايي و گويايي است. "و منظور از بلاغت آن است که معنايي که مورد توجه گوينده است؛ با توجه به مقتضيات حال و مقام با شواترين لفظ ممکن و زيباترين و خوشآهنگترين عبارات بيان شود، بهطوري که بيان آن معنا با توجه به مقتضيات حال و شرايط زماني و مکاني به بهتر از آن وجه ميسر نباشد." دانشمندان علوم ادبي اين دو موضوع را تا حد بسيار زيادي ضابطهمند و قواعد و اصولي را به منظور درک و سنجش اين دو ويژگي، در گفتار انسان مشخص كردهاند. شيوايي و رواني و گوشنوازي با آهنگ دلنشين داشتن، ارتباط مستحكمي دارد.
2. فصاحت و بلاغت قرآن
آهنگ ويژه قرآن از آغاز نزول قرآن تاکنون مورد توجه بوده و حتي ديگر دانشمندان ديگر اديان را به خود جلب کرده است. آنچه مورخان و قرآنپژوهان در اين زمينه آوردهاند، را از ما پرداختن به اين موضوع بينياز ميسازد. و نيز شهادت اديبان بزرگ عرب از صدر اسلام تاكنون، بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، بهترين دليل خدايي بودن قرآن از اين جهت است. به همين جهت به سراغ آياتي ميرويم که اين جنبه از اعجاز قرآن را دلالت دارند.
3. آيات تحدي و اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت
هر چند در آيات تحدّي، آيه يا تعبيري وجود ندارد كه بر اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت بهروشني دلالت كند؛ ولي با تأمل در اين آيات به بياني در ذيل ميآيد، روشن ميشود كه اين وجه از اعجاز در تناسب معجزات با علوم و فنون عصر مدّ نظر است. و برداشت همه اصحاب و علما و بزرگان از تحديات قرآن اين بوده که دستکم يک وجه اعجاز آن، همين فصاحت و بلاغت قرآن است:
أ. هماهنگي معجزات با پيشرفت مردم
پيامبران براي امت هاي خود، معجزاتي هماهنگ و همسنخ با آنچه در زمان آنان رواج يافته و اوج گرفته بود، ميآوردند تا صدق مدعايشان به روشنترين وجه اثبات شود؛ اين نكته در روايات نيز آمده است. در روايتي كه از حضرت رضا ـ عليه آلاف التحية والثناء ـ نقل شده، آن حضرت در پاسخ ابن سكيت كه از آن حضرت سؤال كرد: چرا معجزه حضرت موسي (ع) يد بيضاء و عصا، و معجزه حضرت عيسي (ع) رموز مربوط به پزشكي، و معجزه پيامبر اسلام كلام و سخن بود؛ همين مطلب را ذكر فرمودند که چون در زمان حضرت موسي (ع) سحر، و در زمان حضرت عيسي (ع) طب، و در زمان پيامبر (ص) سخن اينها و سخنان و اشعار فصيح و بليغ رواج داشته و ارتقا يافته بود، خدا در هر زمان معجزهاي متناسب با امر پيشرفته آن دوران به پيامبرانش عنايت فرمود.
ب. عدم ترقي مخاطبان اوليه قرآن در غير فصاحت و بلاغت
مخاطبان نخستين قرآن در آيات تحدّي نيز، كساني بودند كه از جهت فرهنگي و ديگر وجوه اعجاز مطرح شده در مورد قرآن، از برجستگي خاصي برخوردار نبودهاند تا بگوييم: روي سخن در آيات تحدّي نسبت به آنان، خارقالعاده بودن محتواي قرآن است؛ بلكه چنان كه گذشت، فصاحت و بلاغت مورد توجه آنان بود و جنبه برجسته فرهنگ ايشان را تشكيل ميداد.
ج. تكيه مخالفان به همانندآوري در فصاحت و بلاغت قرآن
از سوي ديگر، مخالفان پيامبر و مدعيان نبوت در عصر آن حضرت و اندكي پس از آن، در مقام همانندآوري قرآن، بر اين بعد تكيه كرده و نمونههاي خود را از نظر سبك، ساختار و آهنگ، همانند قرآن ساخته و پرداخته بودند يا در مقام عجز از همانندآوري، به چنين امري (وجه بلاغت فوق توان بشري قرآن) اشاره داشتهاند. نسبت شاعري دادن به پيامبر نيز، از اين امر حكايت دارد.
د. تحدي قرآن به مثليت در فصاحت و بلاغت قرآن
اينکه در آيات مختلف تحدي تعبير کرده که مثل قرآن يا حديثي مثل قرآن يا سورهاي مثل قرآن بياوريد، اين مثليت قدر متيقنش بر حسب نظر مفسران و علماي کلام ما شامل بلاغت ميشود يعني بليغتر از سخن قرآن و حتي کلامي در حد بلاغت قرآن امکان ندارد.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. "فصاحت" به معناي شيوايي كلمات و رواني تلفظ و گوشنواز بودن، و "بلاغت" به معناي رسايي و گويايي است. شهادت قرآنپژوهان و اديبان بزرگ عرب بر فوق توان بشر بودن فصاحت و بلاغت قرآن، ما را از پرداختن به اين موضوع بينياز ميكند؛
2. در آيات تحدي، آيه يا تعبيري وجود ندارد كه بر اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت بهروشني دلالت كند؛ اما با عنايت به برخي امور روشن ميشود كه اين وجه از اعجاز مدّ نظر بوده است. آن امور عبارتند از هماهنگي معجزات با پيشرفت مردم، ترقي نكردن مخاطبان اوليه قرآن در غير فصاحت و بلاغت، تكيه مخالفان به همانندآوري در فصاحت و بلاغت قرآن و تحدي قرآن به مثليّت در فصاحت و بلاغت قرآن؛
در قسمت قبل با معناي فصاحت و بلاغت قرآن آشنا شديم و دلالت آيات تحدي بر اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت را توضيح داديم. در اين قسمت يكي از تلاشهاي اخير مخالفان در همانندآوري قرآن را بررسي ميكنيم كه در مقايسه با ديگر نمونهها، يكي از بهترين نمونههاست
ناكامي همانندآوران
همانندآوريهاي مخالفان قرآن بهقدري از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارد كه هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به تفاوت فاحش آنها با آيات قرآن متفطن ميسازد؛ ولي به عنوان نمونه به يكي از همانندآوريهاي قرن اخير كه از سوي محافل استعماري در مقام معارضه با قرآن مطرح شده، به اختصار ميپردازيم و يادآور ميشويم كه اين نمونه در مقايسه با نمونه هاي ديگر، يكي از بهترين نمونه هاست. در سال 1912 ميلادي چاپخانهاي انگليسي ـ امريكايي در بولاق مصر، در ردّ اعجاز قرآن نشريهاي منتشر و در آن ادعا كرد كه سوره حمد از بلاغت كامل برخوردار نيست و در آن زوايد و مطالب تكراري وجود دارد و ميتوان نه تنها همانند اين سوره، بلكه بهتر از آن را آورد. در اين نشريه چنين آمده است:
"چه نيكوست سخن برخي از منكران اعجاز قرآن كه گفته اند: اگر مؤلف قرآن به جاي سوره حمد، گفته بود: "الحَمْدُ لِلرّحْمنِ رَبّ الأكْوانِ الْمُلْكِ الديّانِ لَكَ العِبادة وَ بِكَ الْمُسْتَعان اهْدِنَا صِراطَ الإيمان" با كمال اختصار مطلب را ادا كرده، در عين حال همه محتواي سوره حمد را گرد آورده، از ضعف تأليف و مطالب زايد رهايي يافته و از قافيه هاي پست، مانند رحيم و نستعين خارج شده بود".
نخست بايد ياد آور شويم كه آيه شريف "بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ" بيترديد يكي از آيات سوره حمد است و در آن نكات بسيار شگرف هست كه نويسندة اين عبارات از آن غفلت كرده است. عبارات ديگر نيز علاوه بر اينكه در برخي كلمات اقتباس از قرآن است، شباهتي به قرآن ندارد:
1. در جمله اوّل تنها هنر نويسنده تبديل واژه "اللّهِ" به "الرَّحْمنِ" است؛ به توّهم آنكه نيازي به ذكر اللّه نيست و با گذاردن واژه الرّحمن به جاي واژه "اللّهِ" رعايت اختصار شده است، درحاليكه با اين تبديل، نكاتي از دست رفته است از جمله:
أ. آيه در صدد است اختصاص همه ستايش ها به خداوند را با اشاره به دليل و علت آن بيان كند و بر اين اساس، ضرورت دارد كه هم واژه الله مطرح شود و هم در ادامه، رحمن و رحيم به عنوان دو وصف خداوند در اين مقام ذكر شود. حمد، ستايش بر كمال يا بر انجام كار نيك اختياري است و از نظر قرآن، موجودات جهان، همه فعل اختياري خدا و همه نيكو هستند؛ بنابراين هر جا حُسني يافت شود، منسوب به خداست و در نتيجه هر جا ستايشي باشد، مختص به اوست و نيز خداوند داراي تمامي كمال هاست و به اين دليل نيز همه حمدها به خدا اختصاص دارد. از سوي ديگر، كساني كه به ستايش موجودي ميپردازند، يا به سبب كمالها و امتيازهاي شخصي آن موجود است يا براي سپاسگزاري از نعمتهايي است كه به آنان داده يا به اميد نعمتها و موهبتها و يا از ترس مجازات هاي آينده اوست و واژه "اللّهِ" به انگيزه نخست اشاره دارد."رَبِّ الْعَالَمِينَ" دومين انگيزه، "اَلرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ" انگيزه سوم و "مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ" انگيزه چهارم را مدّنظر دارد؛ با توجه اين نکات، اين آيات متذكر ميشوند كه با هر انگيزه و علتي كه انسان بخواهد موجودي را ستايش كند، بايد خدا را ستايش كند؛ پس همه ستايش ها به خدا اختصاص دارد و بايد داشته باشد.
ب. با اين بيان، ارتباط مستحكم اين آيه با آيات بعدي نيز روشن ميشود؛ در صورتيكه با تبديل واژه اللّه به الرّحمن، ارتباط روشني بين جمله الحمد للرّحمن و عبارت ربّ الاكوان وجود ندارد.
2. درجمله دوم نيز نويسنده فقط كلمه "الْعالَمِينَ" را به "الاكوان" تبديل كرده است. خواننده بصير با اندكي تأمل درمييابد كه بين وصف "رَبِّ الْعالَمِينَ" با جمله الحمدللّه و وصف "الرّحمن الرّحيم" تناسب كامل وجود دارد و فقدان ارتباط معقول بين "ربّ الاكوان" با "الحمد للرّحمن" و "الملك الدّيان" را نيز به خوبي مييابد.
صرفنظر از اين مزيت، واژه اكوان جمع كَون به معناي پديد آمدن، واقع شدن، گرديدن (شدن) و عهدهدار شدن است و اضافه شدن كلمه رب (خداوندگار) به اين واژه، به هر يك از معاني ياد شده كه معناي مصدري هستند، بيوجه است. به علاوه، واژه العالمين بر وجود عوالم متعدد و موجودات داراي شعور دلالت دارد كه از واژه اكوان چنين چيزي استفاده نميشود.
3. نويسنده پنداشته است كه تعبير "الحمدللرّحمن" مفاد "الرّحمن الرّحيم" را دربر دارد؛ غافل از آنكه "رحمن" بر سعه رحمت الاهي و شمول آن نسبت به همه انسانها يا موجودات دلالت دارد و "رحيم"، رحمت دايمي و جاودانه خداوند را كه ويژه نيكوكاران است، بيان ميكند.
4. در جمله سوم، نويسنده به زعم خود خواسته است وصف "مالك يوم الدّين" را با كلماتي كوتاهتر ادا كند؛ ازاينرو، تعبير "الملك الدّيّان" را به جاي آن گذاشته است، غافل از اينکه با اين تبديل، نكات مهمي از دست ميرود. توضيح آن كه اين سوره درصدد تعليم و تلقين اصول معارف الهي به انسان است. در آيات قبل با ذكر اسم خاص و عَلَم شخصي خدا، يعني "اللّه" و سه صفت از اوصاف او، به معرفي اوّلين اصل اعتقادي (توحيد) پرداخت و از اختصاص ستايشها به خداوند سخن به ميان آورد. در اين آيه (مالك يوم الدين) دومين اصل، يعني معاد را مطرح کرده و در آيات بعد، ضمن نتيجهگيري از آيات قبل، مسئله نبوّت را كه سومين اصل اعتقادي اسلام است، بيان ميكند؛ ولي تعبير "الملك الديان" صرفاً دو صفت ديگر از اوصاف خدا را يادآور ميشود؛ بنابراين آيه شريفه قرآن، خبر از جهاني ديگر براي پاداش و كيفر ميدهد كه سعادت ابدي انسان در گرو اعتقاد به آن است؛ جايگاه رحمت خاص خدا (رحيم بودن) را مشخص ميسازد؛ و نيز با نسبت دادن مالكيت يا ملكيت آن روز به خداوند، انحصار و اختصاص حاكميت و صاحب اختياري آن جهان به خدا را متذكر ميشود؛ و از اين طريق به تفاوت اساسي نظام دنيايي و آخرتي اشاره دارد.
رابطه اين آيه با آيه بعد نيز، نكته مهمي است كه بايد به آن توجه شود: مالكيت انحصاري خداوند نسبت به روز جزا، زمينه را فراهم ميسازد كه بنده، عبادت را انحصاراً براي خدا انجام دهد و در اين مسير، فقط از او كمك بخواهد و در يك جمله، اغيار را به كناري نهاده، سر تسليم در پيشگاه خدا فرود آورد.
5. نويسنده حسن الايجاز به جاي آيه شريفه "إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ"، جمله "لك العبادة وبك المستعان" را گذارده است. صرف نظر از آن كه جمله ياد شده نه تنها مختصرتر از آيه شريفه نيست، بلكه يك حرف بيشتر دارد؛ جمله جايگزين، صرفاً انحصار عبادت و استعانت به خدا را افاده ميكند؛ ولي مقصود از"إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِين" آن است كه بنده در مقام اظهار عبوديت و بندگي، با صراحت به وابستگي و تذلل خويش در درگاه الاهي اعتراف ميكند و روشن است كه اين مطلب، بسيار مهم و حساس بوده و بهترين شيوه اظهار بندگي، در همين اعتراف صريح نهفته است.
6. جمله "اهدنا صراط الايمان" كه به جاي "اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ" گذارده شده نيز در مقايسه، از محتواي كمتري برخوردار است. از يكسو "الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ" نسبت به "صراط الايمان" فراگيرتر است. اگر راه هاي بندگان به سوي خدا به عدد انفاس الخلائق است و اگر هر چيز، آيه الاهي است، اوصافي كه در قرآن مجيد براي صراط مستقيم آمده، با صراط الايمان نويسنده تناسب ندارد و غنايي كه در صراط مستقيم وجود دارد، صراط الايمان از آن بيبهره است. صراط مستقيم بر نزديكترين و استوارترين راه رسيدن به خدا دلالت دارد و خدا مؤمنان را به صراط مستقيم هدايت ميكند و صراط مستقيم به عبادت محض و تبعيت تام از خداوند توصيف شده است. اين نويسنده، حتي رنج اين تحقيق را به خود نداده كه به آيات ديگر رجوع كند و صراط مستقيم و مشخصات آن را دريابد تا واژهاي نزديك به مفاد صراط مستقيم را به جاي آن بگذارد.
ارتباط اين آيه با آيه پيشين نيز، امتياز ديگري است كه "اهدنا صراط الايمان" فاقد آن است؛ اگر بنده در آيه قبل در اثر بينشي كه پيدا كرده، مشتاق ديدار خدا ميشود و خود را در محضر او ميبيند و از جهت فكري به مرحلهاي ميرسد كه عالَم براي او محضر خدا ميشود، خود ميداند كه بايد از جهات قلبي و وجودي نيز آنقدر ارتقا يابد كه به فيض حضور نايل شود؛ آنگاه موقعيت خود و مقام حضور در پيشگاه خدا را با يكديگر مقايسه ميكند و در اين انديشه است كه اين راه بسيار طولاني را چگونه بپيمايد؛ ازاينرو درخواست او اين خواهد بود كه خدايا! ما را به راه مستقيم هدايت فرما! همان راهي كه در آيهاي ديگر فرمود: خداوند بندگان برگزيده خود را از صراط مستقيم به سوي خويش هدايت ميكند. نويسنده، از همانندآوري براي آيه بعدي خودداري كرده است و چنان پنداشته كه تعبير صراط الايمانِ در بردارنده مفاد آيه بعد است؛ درصورتيكه در آيه بعد، با اينکه توضيح و تبيين صراط مستقيم است، نكاتي بيان شده که از تحليل صراط الايمان و يا الصراط المستقيم بهروشني بر نميآيد؛ بهويژه تعيين اوصاف، مصاديق و سرانجامِ هريك از سه گروهي كه در آيه بعد مطرح شده است. با توجه به اينکه سالكان صراط مستقيم در آيات ديگر قرآن مشخص گرديدهاند، با بياني که در سوره حمد آمده، قدم به قدم سالك و بنده به سوي خدا و مسير درست وصول به قرب الاهي رهنمون ميشود.
اما اهدنا صراط الايمان، بهکلي عاري از اين امور است. بهعلاوه از جهت تربيتي ارائه الگو و اسوه و هشدار دادن نسبت به الگوهاي انحرافي و مسيرهاي نادرست، نقش چشمگيري در تعليم و تربيت و رشد و پيشرفت فرد دارد و اين نكات با صرف ذكر "اهدنا صراط الايمان" به هيچ وجه تأمين نميشود.
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. همانندآوريهاي مخالفان قرآن بهقدري از فصاحت و بلاغت قرآن فاصله دارد كه هر فرد آشنا به ادبيات عرب را به تفاوت آشكار آنها با آيات قرآن متوجّه ميسازد؛
2. پيشنهاددهنده عبارت "الحمدُ لِلرّحمن رَبّ الأكوان...." به جاي سوره حمد، نه تنها آن را كلمات قرآن اقتباس كرده است، بلكه با جايگزينيهايي ناشيانه، تناسب عبارات و غناي مفاهيم را از بين برده است.
عبارت "الحَمدُ للرّحْمن رَبّ الأكْوان الْمَلك الدّيان لَكَ الْعبادة وَ بِكَ الْمُسْتَعان اهْدِنَا صِراطَ الإيمان" را نسبت به سوره حمد از جهت فصاحت و بلاغت مقايسه كنيد.
تبديل "اِهْدِنَا الصّراطَ الْمُسْتَقيم" به "اهْدِنا صِراطَ الإيمان" را نقد كنيد
معجزه بودن قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، باعث ايجاد شبهاتي ميشود؛ بهويژه مخالفان اسلام براي مقابله با قرآن، مغالطههايي را به صورت شبهه مطرح كردهاند. در اين قسمت به برخي شبهات مهم دربارهي اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت ميپردازيم.
پاسخ به چند شبهه
در مورد اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت، شبهاتي مطرح شده كه به بررسي مهمترين آنها ميپردازيم:
1. غلبه معلول بر علت
وضع سخن و کلام، زاييدهي قريحه انسان است و فصاحت و بلاغت هم از اوصاف كلام ميباشد. قواعد بلاغي نيز، ساخته و پرداخته ذهن بشر است. با توجه به اين نکات اعجاز کلام در فصاحت و بلاغت به اين معنا است كه بر اساس همين قواعد، جملات و کلامي پديد آيد كه بشر (صاحب آن قريحه و واضع اين قواعد) نتواند همانند آن را بياورد. معناي اين سخن آن است كه اين قواعد ساخته ذهن بشر، محصولي به بار آورد که با قريحه بشري نتوان بر آن احاطه يافت و در چنان درجهاي از کشف معنايي قرار گيرد که بهرغم سامان يافتن آن بر اساس قوانين ساخته فکر شد، غلبه بر آن محال باشد و اين امري نشدني است؛ زيرا فاعل هميشه اقوي از فعل خود منشأ اثر محيط بر اثر خود است.
پاسخ
در فصاحت و بلاغت تام و كامل، سه نوع تطابق ضرورت دارد: 1. تطابق كلام با قواعد فصاحت و بلاغت؛ 2. تطابق محتواي كلام با مافيالضمير گوينده؛ 3. تطابق مافيالضمير با واقعيت خارجي. براي تأمين تطابق نخست، گوينده سخن بايد از قواعد فصاحت و بلاغت كه در بيان اشكالكننده، ساخته ذهن بشر است، آگاهي كامل داشته باشد. افزون بر آن، بايد آن قواعد را دقيقاً در مقام سخن گفتن بهكار بندد. تأمين تطابق دوم، وابسته به آن است كه نويسنده، بر ما فيالضمير خويش آگاهي كامل داشته باشد و در مقام بيان، ما فيالضمير خود را در قالبهاي دقيق و گويايي بريزد. تطابق سوم، در گرو آن است كه گوينده، شناختي دقيق از جهان خارج (وقايعي كه ميخواهد بيان كند، وضعيت مخاطبان و ديگر شرايط خارجي موجود) در اختيار داشته باشد. از اين مجموعه، فقط قواعد فصاحت و بلاغت ساخته ذهن بشر است و ساير امور در پي تلاش گوينده سخن حاصل ميشود و انسان به دليل محدوديتهاي ذاتي اختلافآفرين خود كه در بحث اعجاز قرآن در هماهنگي گذشت، در هر يك از اين سه مرحله ممكن است دچار اشتباه شود و به تأمين آنها موفّق نگردد؛ چنانكه دانستن و آگاهي از قواعد منطق، هرگز موجب نميشود هيچ سخني بر خلاف قواعد منطقي، حتي از برترين منطق دانان زبردست صادر نشود.
2. شبهه بيهمتايي بهترينها
اعجاز در فصاحت و بلاغت، به آن معنا است كه بهترين تعبير ممكن براي اداي يك سخن فراهم شده باشد؛ و "بهترين" همواره يكي بيش نيست؛ درصورتيكه در قرآن بسيار ديده ميشود كه يك مطلب با تعابير متعدد و مختلف بيان ميشود. اگر بيان قرآن در فصاحت و بلاغت معجزه است، پس يا همه آنها در حد اعجاز است که اين خلاف فرض است، و يا فقط يك تعبير از آن تعابير مختلف معجزه است که در اين صورت بقيه موارد بايد از جهت فصاحت و بلاغت پايينتر از حد اعجاز باشند.
پاسخ
معيار معجزه بودن يك كلام از جهت فصاحت و بلاغت آن است كه بشر، از آوردن همانند آن ناتوان باشد؛ بنابراين ممكن است چندين تعبير از يك حقيقت، همه آنها معجزه باشند و هر يك بهگونهاي باشد كه بشر از آوردن همانند آن عاجز باشد، آيات قرآن اينگونه هستند. البته تعابير مختلف از يك حقيقت يا واقعيت که همه معجزهاند از جهت فصاحت و بلاغت ممکن است در يک درجه باشند و يا در درجات مختلف قرار داشته باشند و برخي نسبت به برخي ديگر داراي محسناتي باشند كه فقدان آنها در ديگري، آن را از حد اعجاز تنزل ندهد. پس تعابير مختلف قرآن در مورد يك موضوع، ميتواند در يك درجه از فصاحت و بلاغت و همه، فوق طاقت بشر باشند و هم ميتواند در درجات متفاوت از فصاحت و بلاغت و در عين حال فوق قدرت بشر باشند.
3. شبهه همانندي برخي از آثار بشري با قرآن
برخي از آثار هنري انسانهايي كه ادعاي نبوت نداشتهاند نيز، بهقدري در سطح بالاي فصاحت و بلاغت قرار دارد كه همانند آن يافت نميشود و كسي همانندش را نياورده است؛ مانند سخنان امام علي (ع) در نهج البلاغه، اشعار ابن فارض در عربي يا حافظ در پارسي و شكسپير در انگليسي.
پاسخ
نمونههاي ادعا شده چنين نيست كه بتوان آنها را همسنگ قرآن دانست و صرف آنكه همانند آن يافت نميشود، دليل آن نيست كه نميتوان همانند آن را آورد. آنان چون چنين ادعايي نداشتهاند، همگان درصدد معارضه و همانند آوري جدّي در مورد آثارشان برنيامدهاند. غناي محتوايي و تنوع مسايل مطرح شده و نحوه بيان قرآن از يکسو، وجود دشمنان سرسخت و داراي عدّه و عدّه فراوان و انگيزه وصفناپذير براي مبارزه با اين کتاب گرانسنگ از سوي ديگر و توجه به اين نکته که همانندآوري آسانترين و کمهزينهترين راه مبارزه با قرآن ميباشد و در عين حال با گذشت بيش از چهارده قرن تاکنون حتي يک نمونه به اندازه کوچکترين سوره قرآن را بشر نتوانسته بياورد، براي مدرک تفاوت ميان قرآن و نمونههاي ذکر شده شبهه کفايت ميکند. و سخنان حضرت علي(ع) در نهج البلاغه نيز، فراتر از سخن بشر و فروتر از سخن خداست و در مقايسه با قرآن، برتري آيات الاهي بر آن براي اهل فن آشكار است؛ به عنوان مثال يكي از خطبههاي برجسته نهج البلاغه خطبه 226 است؛ ولي در همين خطبه، آنگاه كه علي (ع) آيهاي از قرآن را اقتباس ميكند، خواننده دقيق به خوبي تفوق آيه قرآن بر ساير جملات را درمييابد. آن حضرت در خطبه يادشده ميفرمايد:
"دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا ... فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُور هُنَالِكَ تَبْلُو كُلُّ نَفْسٍ مَّا أَسْلَفَتْ وَرُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُواْ يَفْتَرُونَ؛ [دنيا] خانهاي پيچيده در بلا و شهره به بيوفايي است. [اوضاع و] احوالش ناپايدار است و ساكنانش در [امان و] سلامت نباشند...؛ پس چگونه خواهيد بود؛ آنگاه كه امور [دنيا] شما را به آخر رسانند و [مردگان از] قبرها برانگيخته شوند. آنجا هر كس آنچه را پيش فرستاده، بيازمايد و به سوي خدا، مولاي حقيقيشان بازگردانده شوند و آنچه به دروغ ميبافتند، ناپديد شود". (يونس، 30)
در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:
1. شبهه: از آنجا كه قواعد بلاغي ساخت ذهن بشر است، معجزه بودن قرآن يعني اين قواعد محصولي به بار آورد كه با قريحه نتوان بر آن احاطه يافت، و اين امري محال است؛ زيرا فاعل همواره قويتر از فعل خود است و معلول نميتواند بر علت غلبه يابد.
پاسخ: در فصاحت و بلاغت كامل، سه نوع تطابق لازم است كه يكي از آنها تطابق كلام با قواعد بلاغي است، كه اين ساخته ذهن بشر است؛ امّا دو نوع تطابق ديگر كه تطابق محتواي كلام با مافيالضمير و تطابق مافيالضمير با واقعيت خارجي است، از تلاش گوينده سخن و احاطه وجود آن حاصل ميشود؛
2. شبهه: اعجاز در فصاحت و بلاغت، به آن معناست كه بهترين تعبير ممكن براي اداي يك سخن فراهم شده؛ درحاليكه در قرآن يك مطلب با تعبيرهاي گوناگون بيان شده است و يكي از آنها ميتواند بهترين باشد؛ پس بقيه تعبيرها پايينتر از حدّ اعجاز هستند؛
پاسخ: معيار معجزه بودن يك كلام از جهت فصاحت و بلاغت، ناتواني بشر از همانندآوري است و اين معيار در تمام تعبيرهاي گوناگون قرآن وجود دارد؛
3. شبهه: برخي آثار انسانهايي كه ادّعاي نبوّت نداشتهاند نيز، در سطحي از فصاحت و بلاغت است كه كسي همانندش را نياورده.
پاسخ: آن آثار را نميتوان همسطح قرآن دانست و صرف آنكه همانند آنها يافت نميشود، دليل آن نيست كه نميتوان همانند آن را آورد. علاوه براينكه آنها چون ادعايي نداشتهاند، همگان درصدد معارضه و همانندآوري جدّي در مورد آثارشان برنيامدهاند
شرق شناسي : به رشتهاي از معارف بشري اطلاق ميشود كه از زبان، علم و ادب ملل خاور بحث ميكند؛ يعني عمل آشنايي و معرفت به فرهنگ و تمدن و اوضاع مشرق زمين. از آنجا كه موضوع اين علم ملل خاور است، دامنه آن در معناي خود بسيار وسيع است و به اطلاق عام كليه شناساييهاي بشر درباره فرهنگ "چين"، "هند"، "مصر" و "بابل" و به عبارت ديگر مملكتهاي شرقي ايران را كه ملل متمدن خاور بودهاند، دربرميگيرد؛ ولي در محافل فرهنگي ايرانيان، شرقشناسي به مفهوم خاصي بهكار ميرود و آن همه معارف غربيان درباره فرهنگ اسلام و ايران زمين است؛ ازاينرو به پيروي از عرف عام بحث شرقشناسي را ميتوان دو قسمت كرد: 1. كار غربيان درباره معارف اسلامي؛ 2. كار آنها راجع به فرهنگ ايرانزمين.
ابن سكيت: ابويوسف يعقوب بن اسحاق خوزي (186 - 244 ق) لغوي، نحوي، اديب و شاعر شيعي. پدرش، سكيت (خاموش) از مردم دورق خوزستان بود. وي فنون ادبي را نزد عالمان بصره و كوفه آموخت و به عادت غالب اديبان معاصر براي تكميل دانش خود در زبان، مدتي نزد اعراب بَدَوي به سر برد؛ ولي مدتي تربيت دو فرزند متوكل، خليفه وقت را به عهده داشت و چندان نزد خليفه تقرب داشت كه يكبار پنجاه هزار دينار به او بخشيد؛ اما علاقه مفرط او به آل علي (ع) و بيپروايياش در اظهار عقايد خويش سبب شد كه پس از مدتي خليفه به قتل او فرمان داد. ابن سكيت از خواص اصحاب امام محمد تقي (ع) و امام علي النقي (ع) بود؛ ولي در لغت و شعر عرب استاد بود؛ چنانكه در لغت وي را پس از ابن الاعرابي سرآمد ديگر لغويان دانستهاند. وي حدود بيست كتاب نوشته كه مهمترين آنها عبارتند از اصلاح المنطق، كتاب الالفاظ، شرح ديوان الخنساء و ... .
امام هادي (ع) : امام علي النقي (ع) امام دهم شيعه اثنا عشريه، ملقب به هادي. تولد حضرت، در سال 212 يا 214 ق است. آن جناب در اسم و كنيه، با علي المرتضي و علي الرضا يكي بود و بنابراين او را ابوالحسن ثالث ميگويند. القاب شريفش؛ نقي، هادي، عسكري، ناصح و فتاح است. ايشان هنگام وفات پدر بزرگوارشان شش سال و پنج ماه داشتند و در مدينه بودند تا اينكه متوكل در سال 232 ق به خلافت رسيد. به سبب كينه متوكل به اهل بيت و سعايت عبدالله بن محمد (بريحه) در سال 233 ق حضرت را به سامرا بردند. حضرت در ميان بسياري از دولتمردان و اشخاص با نفوذ دستگاه خلافت، دوستان و طرفداران مؤثر و مهمي داشتند. رفتار متوكل با امام به ظاهر محترمانه بود؛ ولي پيوسته او را زير نظر داشت و گاهي به حبس و توقيف و يا جستوجوي منزل ايشان امر ميكرد. شهادت حضرت 26 جمادي الاخر سال 254 ق رخ داده است و در سامرا به خاك سپرده شد.
چكامهسرايي : شاعري و قصيده سرايي
بولاق مصر : بولاق، ناحيهاي در قاهره در ساحل غربي رود نيل كه بين زمان صلاح الدين ايوبي (589 ق) و قرن هشتم بنا شد. شهرت آن، به سبب مطبعه بولاق است كه در تاريخ مطبوعات اسلامي اهميت بسياري داشته. اولين بار ناپلئون در سال 1798 چاپخانهاي از واتيكان به آنجا آورد كه ديري نپاييد. در سال 1821 معدودي از مصريان كه در ميلان كار آموخته بودند، با وسايل چاپ به بولاق بازگشتند و مطبعه بولاق در سال 1822 شروع به كار كرد. در آغاز دولتي بود و چندي شخصي و اكنون نيز دولتي است. آثار متعدد عربي، فارسي و تركي را چاپ كرده است. بولاق، موز مشهوري نيز دارد.
مافيالضمير: آنچه در دل كسي باشد و قصد و نيت و اراده، و با "ما في البال" و "ما في الفؤاد" مترادف است.
ابن فارض: ابوحفص ابوالقاسم عمر، عارف و شاعر معروف عرب زبان، معروف به ابن فارض. اصالت او از "حماة" شام است و در قاهره در سال 576 ق به دنيا آمد. پدر او، قاضي قاهره و خود او، مردي صالح و كثيرالخير بوده و مدتي در مجاورت خانه خدا به سر برد. وي اشعاري بسيار و قصيدههايي نيكو و بلند با اسلوبي لطيف دارد و ديواني از او گرد آمده است. او در سال 632 ق در قاهره از دنيا رفت. تربت او در جبل مقطم، زيارتگاه است. دو قصيده تائيه وي شهرت دارد. ديوان قصيدههاي او را با عالمان بسياري شرح كردهاند؛ كاملتر از همه، شرح شيخ حسن بوريني است. قصيده تائيه او شرحهاي بسياري دارد؛ از جمله شرح فارسي مولانا عبدالرحمن جامي و شرح فرغاني.
شكسپير: ويليام شكسپير، بزرگترين شاعر درام نويس انگلستان (متولد استرانفورد 1564 متوفاي 1616 م). از زندگي وي اطلاعات دقيقي در دست نيست. او در نوزده سالگي در زادگاه خود با دختري كه هشت سال از وي بزرگتر بود، ازدواج كرد؛ ولي اين ازدواج ثمرهاي جز بدبختي براي او نداشت؛ ناگزير شهر خود را ترك كرد و به لندن رفت و مدتي در نهايت فقر روزگار گذرانيد. علاقه شديد وي به نمايش سبب شد كه در سال 1585 به گروه هنرپيشگان لردلستر بپيوندد. در سال 1592 در كار بازيگري و نمايشنامهنويسي شهرتي به دست آورد. در سال 1611 به علت خستگي از تئاتر دست كشيد و به شهر خود نزد خانوادهاش بازگشت و چندي در گمنامي بسر برد. پس از مرگ وي جسدش را بدون تشريفات به خاك سپردند؛ ولي پس از مدتي بر سر گورش آرامگاه بزرگي ساختند. شكسپير را پدر نمايشنامهنويسي انگلستان بهشمار ميآورند. آثار مهم او عبارتند از 1. اتللو؛ 2. هملت؛ 3. جوليوس قيصر؛ 4. رومئو و جوليت؛ 5. ليرشاه و... .
منی که مایه ننگم به حد رسوایی چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی چو خویش یار تو دیدم چه نیک فهمیدم عزیز فاطمه مهدی چقدر تنهایی