پس از گذراندن اين درس، با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. مفهوم سكولاريسم؛ 2. زمينه‌هاي شكل‌گيري سكولاريسم؛ 3. بنيادهاي فكري سكولاريسم؛ 4. رابطه سكولاريسم و جهان اسلام؛ 5. پيامدهاي سكولاريسم.

در اين واحد آموزشي با مفهوم سكولاريسم و زمينه‌هاي شكل‌گيري آن آشنا مي‌شويم.

سكولاريسم، واژه‌اي انگليسي است كه در فارسي به معناي دنيايي، دنياگرايي، بشري، عرفي و زميني آمده است و به جدايي دين از سياست اشاره دارد؛ يعني اين دو، در حوزه‌ي ديگري دخالتي ندارند.

اشتباهات ارباب كليسا و ضعف‌هاي تعاليم مسيحيّت در قرون وسطا، پديد آمدن نهضت اصلاح ديني در قرن 16 ميلادي و تماس مسيحيان با فرهنگ‌هاي ملت‌هاي ديگر، باعث شد كه انديشه‌ي جدايي دين از سياست و سكولاريسم در جوامع غربي پس از رنسانس شكل گرفته و به مرور رشد كند.

1-انديشه سكولاريسم، از چه زماني به طور رسمي مطرح شد و جايگاه خاص يافت؟


  با پيدايش اولين جوامع؛

  يونان باستان؛

  پس از جنگ جهاني دوم؛

  پس از رنسانس.

2-انديشه سكولاريزم، ناشي از .............

Top of Form


  مشكلات موجود در جامعه غربي پس از قرون وسطاست؛

  مخالفت و تعارض دين و سياست است؛

  تعارض علم و دين است؛

  تفكرات فلسفي است.

درك سياست غرب، كه در كشور ما نيز متأسفانه شيوع يافته و بدان دامن زده مي‌شود، در گرو آشنايي با فلسفه فكري معاصر غرب است؛ بنابراين بحث از سكولاريسم، علاوه بر آن كه جنبه سلبي ارتباط ديانت با سياست را مي‌كاود، كليد فهم سياست، در عصر جديد به شمار رفته و ما را در شناخت غرب و غرب‌زدگي مدد مي‌رساند.

 مفهوم سكولاريسم

سكولاريسم، واژه‌اي انگليسي است و از ريشه لاتين "speculum" به معناي يك برهه زماني معيّن گرفته شده است. در فارسي به معناي تاسوتي، دنيايي‌گرايي، بشري، عرفي، زمين و گيتيانه آمده است. در فارسي، اصطلاحي كه مبيّن تمام حقيقت واژه سكولاريسم باشد، ارائه نشده است؛ ازاين‌رو واژه انگليسي آن در فارسي به‌كار برده مي‌شود. معادل فرانسوي سكولاريسم "Laicite" يا "Seculoise" است كه در فارسي، از آن به لائيك تعبير مي‌شود.

براي سكولاريسم، تعريف‌هاي متعددي ارائه شده است كه برخي ناضر به بعد فكري است؛ نظير آن كه گفته شود: "سكولاريسم نظام عام عقلاني است كه در آن، روابط ميان افراد، گروه‌ها و دولت بر مبناي عقل تنظيم مي‌گردد." اين تعريف، چون تنها به يكي از اصول سكولاريسم اشاره دارد، تعريفي كامل نيست. برخي تعريف‌ها ناظر به روند شكل‌گيري سكولاريسم است كه در خلال آن، به‌تدريج، حقوق، وظايف و امتيازات كليسا به نهادهاي غير مذهبي منتقل مي‌شود. برخي تعاريف ديگر، سكولاريسم را به مثابه يك نظام منسجم فكري مي‌انگارند كه پس از رنسانس به صورت يك نگرش يا جهان‌بيني در آمده و با نگرشي كه در قرون وسطا حاكم بود، تمايز ماهوي دارد و مبناي آن، انسان‌گرايي، تجربه‌گرايي و عقلانيت است.

از آنچه گذشت، روشن شد كه سكولاريسم اشاره به جدايي دين از سياست دارد، به گونه‌اي كه هيچ‌يك از آن دو، در حوزه ديگري دخالت نكند. در مقايسه بين سكولاريسم و لائيك، تلقي عمومي بر آن است كه سكولاريسم به معناي جدايي دين از سياست و در نتيجه، پذيرش دين به عنوان يك رابطه صرفاً فردي ميان فرد و خداوند است؛ اما لائيك به معناي ضديت با دين و الحاد است؛ ولي برخي نويسندگان، آن را مترادف با سكولاريسم و در بردارنده مفهومي نسبي و تشكيكي مي‌دانند كه طيف وسيعي از الحاد تا پذيرش دين به عنوان يك نهاد را در برمي‌گيرد.

 زمينه‌هاي شكل‌گيري سكولاريسم

نوزايي(رنسانس) به معناي تجديد حيات حاكي از احياي فرهنگي است كه در يونان و روم باستان رايج بوده است. در تاريخ باستان كه تا قرن پنجم بعد از مياد ادامه داشت، اديان رايج، با غيب و ماوراي طبيعت ارتباطي نداشتند؛ بلكه اساطيري و طبيعي بودند. خدايان، مظهر نيروهاي طبيعت بودند و با نام‌هاي مختلفي خوانده مي‌شدند. اديان رومي و يوناني، هر دو فاقد جنبه‌هاي عرفاني و معنوي مذاهب شرقي بود.

گرايش روم به مسيحيت و رسميت يافتن آن، موجب رسوخ خرافاتي شد كه ريشه در فرهنگ روم و يونان داشت. در اين زمينه پادشاهان نقش بسزايي داشتند. در قرون وسطا تعارض امپراتوران و كليسا منجر به حاكميت كليسا شد. كليسا به نام دين، داعيه دفاع از دين را داشت؛ اما بر خلاف جهت فطرت آدمي گام بر مي‌داشت. اين امر، دير يا زود، مردم را متوجه انحرافاتي مي‌ساخت كه به نام دين، از سوي كليسا عرضه مي‌شد و منجر به عصيان و شورش همگاني، يا در جهت بازگشت به ارزش‌ها، و حاكميت دين واقعي كه در اسلام متجلي شده بود مي‌كرد، و يا به انكار غيب و الوهيت و آنچه انتساب به كليسا داشت، مي‌شد.

رنسانس، در حقيقت به معناي طرح كليسا و فراموشي واقعيت الاهي و ديني است كه در قرن چهاردهم، نخست در ايتاليا و سپس در سراسر اروپا با احياي فرهنگ روميان و يوناني‌ها زمينه‌هاي آن مهيا شد. پيدايش سكولاريسم در عرب، بازتاب حوادثي بود كه در قرون وسطا رخ داد. برخي از عوامل موثر در شكل‌گيري سكولاريسم، عبارت بودند از:

أ. نارسايي تعاليم انجيل و مسيحيت

1. مسيحيت فاقد اصول و چارجوبه‌هايي است كه قابليت دفاع عقلاني از آن را داشته باشند. راه رستگاري در آن، بر ايمان تقليدي متوقف است كه عقل در فهم آن راهي ندارد. مسيحيت معتقد است راه رستگاري كه انسان طالب آن است، در انجيل بيان شده و بشر به امر ديگري وراي آن نياز ندارد. فقدان يك نظام منسجم عقلاني، قدرت دفاع از دين را از مسيحيان گرفت و با سستي كليسا، آيين مسيحيت از عرصه اجتماع حذف شد. و چون فاقد شريعت متقن بود، آن‌گاه كه علم بشري خلأهاي قانوني را مورد توجه قرار داد، كليسا توان مقابله با آن را نيافت.

در مقابل، اسلام آييني است كه بر عقايد، احكام و اخلاق استوار است. عقايد كه زيربناي انديشه ديني به شمار مي‌رود، تقليدبردار نيست. هر انساني بايد بكوشد با تامل و استدلال، مجموعه باورهاي ديني خود را استحكام بخشد. اين امر، نشانگر اتقان و استحكام مباني دين در اسلام است. اگر آييني به اتقان پايه‌هاي فكري خود اعتماد نداشته باشد، به پيروان خويش اجازه تفكر نمي‌دهد؛ زيرا به بي پايگي آن پي خواهد برد. در حوزه احكام و اخلاق نيز، چنين نيست كه تنها طبقه و گروه خاصي حق كاوش و مطالعه داشته باشند؛ بلكه راه براي پويندگان حق و حقيقت باز است؛ اما ضرورت‌هاي جامعه، اقتضاي نوع تقسيم كار را كرده است. از سوي ديگر، اسلام آنچه را كه همواره براي كمال و سعادت بشر لازم است، مستقيماً بيان كرده است و براي مقررات متغير، چارچوبه‌هاي كلي تعيين نموده كه فقها و دين‌شناسان مي‌توانند با توجه به آن‌ها مقررات و احكام جزئي را استنباط كنند.

2. كليسا تفسيري موازي و دوگانه از دنيا و آخرت و تقسيم كار ميان ارباب كليسا و امپراتوران ارائه مي‌داد كه ريشه در انجيل تحريف شده داشت؛ زيرا بر اساس آن، آنچه را متعلق به قيصر بود، مي‌بايست به قيصر و آنچه را متعلق به خدا بود، مي‌بايست به كليسا واگذار مي‌كرد. دوگانگي در سنت كليسا منجر به تعارض بين كليسا و پادشاهان در اواخر قرون وسطا و طرد جنبه الاهي پادشاهان شد كه خود، زمينه زوال نفوذ كليسا و سلطه پادشاهان را مهيا ساخت.

در فرهنگ اسلامي، چنين نگرشي مطرود است. دنيا و آخرت در عرض يكديگر قرار ندارند؛ بلكه دنيا به مثابه گذرگاهي است كه به آخرت منتهي مي‌شود و سعادت آخرت به زندگي اين جهاني انسان منوط است. در فرهنگ اسلامي، روحانيت به عنوان كارشناس امور ديني، و نه به عنوان طبقه ويژه مطرح است. چنان‌كه ميان امور معنوي و مادي دو گانگي نيست؛ ازاين‌رو، مديريت كلان جامعه بايد به افرادي واگذار شود كه بيشتر با احكام و قوانين اجتماعي - سياسي آشنايي دارند؛ از سويي، آراسته به اخلاق الاهي و تقوا باشند و از سوي ديگر، قدرت مديريت و آگاهي‌ لازم را در ميدان عمل دارا باشند. 3. كليسا در حالي دسترسي به حقايق را منحصر به خود مي‌دانست كه دنياي مسيحيت، فاقد متن و حياتي مصون از تحريف بود. علاوه بر آن، خرافات بسياري در دين وارد شده بود كه رد قرآن كريم نيز، بدان اشاره شده است: "يُحرّفوُنَ الكلمَ عَن مَواضِعِه" كليسا خود را نماينده خدا و منبع تشريع احكام به طور مستقل مي‌دانست: "اتّخِذوُا أحْبارَهُم وَ رُهْبانهم أرباباً من دونِ الله".

علم، شجره ممنوعه قلمداد مي‌شد و تنها علومي مجال رشد مي‌يافتند كه مويد فرضيه‌هاي انجيل باشند و حتي علوم تجربي نيز، در تحت سيطره كليسا بود. برخورد خشن كليسا با صاحبان انديشه و تفتيش عقايد، چهره ناخوشايندي را از كليسا به نمايش گذاشت و به تعبير شهيد مطهري، دين كه بايد دليل هدايت و پيام آور محبت باشد، به‌صورتي درآمد كه تصور هر كسي از دين و خداوند، خشونت و اختناق و استبداد بود.

در فرهنگ اسلامي، همگان دسترسي به حقايق دارند. البته تفسير دين (مانند اظهار نظر در هر رشته از علوم و معارف) صلاحيت‌ها و توانايي‌هاي خاصي را مي‌طلبد كه بدون آن‌ها تفسير انسان قابل اعتماد نيست. از سوي ديگر، قرآن كريم تنها كتاب آسماني مصون از تحريف است و با استناد به آن مي‌توان به حقايقي عميق دست يافت كه از قلمرو حس و تجربه خارج است. اسلام پيروان خود را به تعقل، تفكر و نوآوري علمي دعوت مي‌كند.

ب. نهضت اصلاح ديني (رفرميسم)

نهضت اصلاح ديني، جرياني بود كه طي آن، از نفوذ مذهب به‌تدريج كاسته شد. مارتين لوتر (1483-1546م) از پيشگامان اين حركت، با هدف اصلاح و پيرايه‌زدايي از آيين مسيحيت و برقراري انضباط رد آن، ديدگاه‌هاي جديدي را عرضه كرد؛ اصل خود كشيشي را كه مشوق فرد گرايي بود، مورد تاكيد قرارداد و با اين هدف، انجيل را به زبان آلماني ترجمه كرد. تفكيك دين از سياست، از ديگر اصول مورد اشاره وي بود. لوتر اظهار داشت كه پادشاهان قدرت خود را مستقيماً از خدا مي‌گيرند و وظيفه كليسا تنها پرداختن به امور معنوي و روحي است.

به هر حال، نهضت اصلاح ديني در پيدايش طرز فكر جديد، نقش اساسي داشت و باعث در هم شكستن حاكميت كليسا و ظهور فلسفه سياسي جديدي شد. از پيامدهاي اين حركت، درگيري فرقه‌هاي مذهبي بود كه موجب از بين رفتن قداست دين و زمينه‌سازي براي سكولاريسم شد.

ج. تماس با فرهنگ‌هاي ملل جهان

تماس غرب با فرهنگ جوامع ديگر، موجب تحول در نگرش آنان و جذب عناصر مفيد و سازده شد؛ به‌ويژه تماس اروپايي‌ها با مسلمانان، در خلال جنگ‌هاي صليبي، موجب آشنايي آنان با فرهنگ اسلامي گشت. اين امر، تاثير شگرفي در نگرش آنان به دنيا داشت و زمينه ساز ظهور نويسندگان بزرگي در آن سامان شد. اكتشاف‌هاي جغرافيايي نيز موجب باز شدن درهاي بسته جامعه اروپا به روي مناطق ديگر گرديد كه زمينه ساز تحولات جديد در عرصه فرهنگ شد.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. سكولاريسم به دگرگوني‌هايي اشاره دارد كه پس از عصر رنسانس در مغرب‌زمين به وقوع پيوست و به جدايي ديانت از سياست انجاميد؛

2. سكولاريسم در فارسي، به معناي دنيايي، زميني، عرفي، بشري و مانند آن آمده است و به تفكري اشاره دارد كه ديانت و سياست را از هم جدا دانسته و هيچ‌گونه دخالت ميان دو حوزه را نمي‌پذيرد؛

3. برخي سكولاريسم را به انديشه جدايي دين از سياست، و لائيك را به ضديت با دين معنا كرده‌اند و عده‌اي اين دو واژه را مترادف دانسته‌اند؛

4. عوامل متعددي (از جمله نارسايي تعالي كليسا، نهضت اصلاح ديني و تماس با فرهنگ‌هاي ملل ديگر)، زمينه پيدايش انديشه سكولاريسم را در غرب فراهم كرد؛

5. نبود يك نظام منسجم و قابل دفاع عقلاني در مسيحيت، جداانگاري دنيا و آخرت در آموزه‌هاي آن و سخت‌گيري و انحصارطلبي ارباب كليسا در مسائل علمي، جامعه غربي را از كليسا دور ساخت و زمينه سكولاريسم را فراهم كرد؛

6. تأكيد مارتين لوتر بر جدا بودن دين و سياست و تماس غرب با فرهنگ جوامع مختلف، باعث دوري بيشتر آنان از كليسا و تقويت انديشه جدايي دين از سياست (سكولاريسم) شد.

1-در قرون وسطا .......

Top of Form


  متفكران و دانشمندان به راحتي افكار و انديشه‌هاي خود را ابراز و تبليغ مي‌كردند؛

  تنها علوم و انديشه‌هايي مجال تبليغ و رشد داشت كه مورد تأييد كليسا بود؛

  همه دانشمندان و نظريه‌هاي آنان مورد تأييد و تشويق كليسا بودند؛

  هيچ دانشي در غرب وجود نداشت.

2-كدام عامل زمينه‌ساز پيدايش سكولاريسم شد؟

Top of Form


  نارسايي و ضعف تعاليم كليسا؛

  برخورد نادر ارباب كليسا با دانشمندان؛

  آشنايي غرب با فرهنگ اسلامي؛

  همه موارد.

در اين واحد آموزشي با بنيادهاي فکري سکولاريسم آشنا مي‌شويد. انسان‌مداري (اومانيسم)، عقل‌مداري (راسيوناليسم)، علم‌محوري، آزادي و تساهل و سنت‌ستيزي، از مباني انديشه سکولاريسم هستند.

انسان‌مداري، بدين معناست که انسان به جاي خداوند، مدار و محور همه‌ي اشيا، خالق ارزش‌ها و ملاک تشخيص خير و شرّ است. غرب با انديشه عقل‌مداري، بر اين مطلب که عقل مي‌تواند همه مسائل را درک کند و به آموزه‌هاي وحياني نيازي ندارد، تأکيد کرد.

علم‌محوري غرب نيز، بر پايه اين انديشه بود که دانش تجربي، تنها راه مطمئن و مفيد شناخت جهان است و معارف ديني حداکثر، توصيه‌هاي اخلاقي‌اند و اعتبار علمي ندارند.

تساهل و تسامح در پايبندي به دين و ارزش‌هاي آن و مبارزه با سنت‌هاي ديني، از ديگر مباني فکري سکولاريسم است.

1-علم محوري، يعني .............

Top of Form


  بايد همواره سخنان عالمانه زد؛

  معرفت و آگاهي مبناي تصميم‌گيري‌هاي ما باشد؛

  تنها دانش معتبر، دانش تجربي است؛

  علم اعم از دانش تجربي است.

2-سنت‌ستيزي، ..............

Top of Form


  به معناي مبارزه با سنت‌هاي نادرست، امري مطلوب است؛

  هميشه خوب است؛

  هميشه بد است؛

  اگر اکثريت مردم به آن عمل مي‌کنند، خوب نيست.

بنيادهاي فکري سکولاريسم

متوليان جامعه غرب، براي پايه‌گذاري تمدن خود، از سويي آيين مسيحيت را مورد بي‌مهري قرار دادند و از سوي ديگر، نظام فکري جديدي را بر مبناي سکولاريسم پي‌ريزي کردند. اصول و عناصر قوام بخش سکولاريسم، عبارتند از:

أ. انسان‌مداري (اومانيسم)

"اومانيسم" هويت فرهنگي عصر جديد غرب است. بر اساس اين اصل، انسان مدار و محور همه اشيا و خالق ارزش‌ها و ملاک تشخيص خير و شر است. در واقع، انسان جاي خدا مي‌نشيند و قادر است بدون در نظر قرار دادن دين و ارتباط با ماوراي طبيعت، مشکلات زندگي و دنياي خود را حل و فصل کند؛ بنابراين اصل، انسان با دو اهرم عقل و علم، ديگر نيازي به دين ندارد. اومانيسم ملاک و تکيه‌گاه تشخيص ارزش‌ها را خود انسان مي‌داند و مبدأ ماورايي براي آن قائل نيست. در واقع، آنچه اصالت دارد، انسان است و خداوند صرفاً مي‌تواند در جهت رفع آلام روحي و نيازهاي بشر مورد پذيرش قرار گيرد و خود از اصالت برخوردار نيست. نظام سياسي اومانيسم، مبناي مشروعيت خود را از مردم و به اصطلاح، "قرارداد اجتماعي" مي‌گيرد که امروزه در انتخابات و آراي مردمي تجلي مي‌يابد.

ب. عقل‌مداري (راسيوناليسم)

از ديگر مشخصه‌هاي سکولاريسم، عقل‌گرايي است؛ بدين معنا که انسان با استفاده از عقل قادر است همه مسائل را درک کند و به حل آن‌ها پردازد. داوري نهايي در حل منازعات، به عهده عقل است و عقل، مستقل از وحي و آموزش‌هاي الاهي، توان اداره زندگي بشر را دارد. عقل‌مداري، در تاريخ انديشه سياسي غرب، به دکارت باز مي‌گردد. پيش از او، طي دو قرن، فلسفه مدرسي با حملات منتقدان و تشکيک در مباني فکري آن سست شده بود و سپس دکارت، فلسفه مدرسي را از اعتبار انداخت و فلسفه نويني را جايگزين آن ساخت. از نتايج عقل‌مداري، طرد دين بود؛ زيرا عقلانيت به‌گونه‌اي تفسير شد که دين را ضد عقل معرفي مي‌کرد؛ ازاين‌رو عقل معيار صحت و سقم قلمداد شد. محاسبه‌گرايي، از پيامدهاي عقل‌مداري است که پي‌ريزي تمدن غرب، نقش اساسي را ايفاد کرد.

در تفکر اسلامي، عقل ابزار شناختن عقايد اصلي و يکي از منابع استنباط احکام شرعي است و نه تنها با دين سر ستيز ندارد، بلکه در خدمت آن است. آيات و روايات فراواني دعوت به تعقل و تفکر مي‌کنند، به‌گونه‌اي که در برخي روايات، تفکر يک ساعت، معادل هفتاد سال عبادت شمرده شده است؛ ولي به هر حال، عقل به تنهايي نمي‌تواند همه نيازهاي بشر را برطرف کند و در مواردي که کُميت عقل لنگ است، بايد از وحي کمک گرفت.

ج. علم محوري

بنابراين مبنا، ايمان به علم، نقش مذهب را در حيات انسان‌ها ايفا مي‌کند. به ديگر سخن، يافته‌هاي علمي، براي اداره جامعه کافي است. تجربه‌گرايي توسط فرانسيس بيکن پايه‌گذاري شد و پژوهش تجربي، جايگزين تفسير نهادهاي سنتي از جهان شد. به همين دليل، تعارض بين علم و دين، از مسائلي است که پس از رنسانس و با ظهور موج تجربه‌گرايي رخ نماياند. از ديد اينان، علم بر دين مقدم است و رويکرد افراطي تجربه‌گرايي، اين است که هر آن چه به محک تجربه درنيايد، طرد و انکار مي‌شود.

تقابل علم و دين از هنگامي آغاز شد که تئوري‌هاي جديدي، در فضاشناسي و هيئت، به وسيله کوپرنيک، کپلر و گاليله مطرح شد که با پذيرفته‌ها و باورهاي کليسا و با ظواهر کتاب مقدس مسيحيان مخالفت داشت. از آن پس، تعارض بين کليسا و علم آغاز شد و به تدريج شدت گرفت. گرچه در ابتدا کليسا مقاومت‌هاي بسياري کرد؛ اما در نهايت شکست خورد و عکس العمل‌هاي مختلفي را از خود نشان داد که از جمله آن‌ها جدايي دين از علم بود. گفته شد که دين زباني مخصوص به خود دارد و علم نيز زباني مخصوص به خود. نزد آن روح دين، صرفاً راز و نياز با خدا و حداکثر، توصيه‌هاي اخلاقي است.

در تفکر اسلامي، همان‌گونه که بين عقل و دين تعارض نيست، بين علم و دين نيز تعارضي نيست. علم و عالم، از ديدگاه قرآن ارزشمندند: "قُلْ هَلْ يسْتَوِي الَّذينَ يعْلَمُونَ وَ الّذينَ لايعْلَموُن". در تفکر اسلامي، معرفت تجربي، تنها راه شناخت نيست؛ بلکه راه‌هاي ديگري نيز براي شناخت واقعيت وجود دارند.

د. آزادي و تساهل (ليبراليسم)

اباحيگري، تساهل و تسامح، از ديگر مؤلفه‌هاي سکولاريسم است. در اين رهگذر، مذهب و اعتقادات مذهبي، مسئله‌اي فردي محسوب مي‌شوند و فرد در انتخاب آن‌ها آزاد است. اصالت بخشيدن به شناخت تجربي و تکيه بر حواس ظاهري، موجب تشکيک در معرفت ديني گرديد، به‌گونه‌اي که با همه سنن و قوانين ديني، اخلاقي و اجتماعي، با ديدي نسبي‌گرايانه برخورد شد.

در تفکر سکولار، حقايق پراکنده است و هر حزب و گروهي، تنها به بخشي از حقايق دسترسي دارد. نتيجه اين امر، تکثرگرايي است و ملاک قانوني شدن، پذيرش اکثريت (نصف + يک) است. سکولاريسم هيچ عقيده جزمي را بر نمي‌تابد و چون مذهب را امري فردي مي‌انگارد، از دخالت دادنش در عرصه جامعه جلوگيري مي‌کند. به لحاظ فرهنگي، ليراليسم منادي فردگرايي است و به لحاظ سياسي و اقتصادي، منادي حداقل دخالت دولت در امور اقتصادي و سياسي است و تنها کار ويژه دولت، ايجاد امنيت در جامعه است.

در تفکر اسلامي، آزادي از ارزش والايي برخوردار است و انسان، آزاد آفريده شده است؛ اما از آن‌جا که خداوند خالق بشر و خواهان سعادت اوست، ربوبيت الاهي اقتضا مي‌کند که در جهت هدايت انسان به کمال، از جانب خداوند، قوانيني وضع شود؛ بدين‌رو در اسلام، آزادي در چارچوب سعادت و کمال انسان مطلوب است.

هـ . سنت ستيزي و نوگرايي

منظور از سنت‌ستيزي، و دست کم لازمه آن، دين‌زدايي است. فرهنگ امروز غرب، بر اساس تحول، تطور و مبارزه با سنن ديني پي‌ريزي شده است. ستيز با دين هدفي است که سکولاريسم با هر يک از اصولي که بر شمرديم، آن را تعقيب مي‌کند. انديشه‌هاي نويسندگان پس از رنسانس نيز، بر اين مدار بوده است. ماکياول، از پيشتازان سنت‌ستيزي دولت را پديده‌اي طبيعتي که هيچ تعلقي به ماوراي طبيعت ندارد، مي‌شمارد و تنها نقشي که براي دين قائل است، آن است که دين را به مثابه ابزاري در دست حکمران مي‌داند تا براي تحقق اهداف خود از آن استفاده کند.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. اصول و مباني فکري سکولاريسم، عبارت است از انسان‌مداري، عقل‌مداري، علم محوري، آزادي و تساهل و سنت‌ستيزي و نوگرايي؛

2. انسان‌مداري بدين معناست که خواست انسان به جاي خدامحور بودن همه‌ ارزش‌ها و ملاک تشخيص خير و شرّ باشد؛

3. عقل‌گرايي بدين معناست که انسان با استفاده از عقل خود مي‌تواند همه مسائل را درک کند و بدون نياز به وحي، توان اداره زندگي خود را دارد؛

4. علم‌محوري غرب، بر اعتبار دانش‌‌تجربي تأکيد کرده و معارف ديني را کم‌اعتبار يا بي‌اعتبار مي‌داند؛

5. تساهل و تسامح در انتخاب عقيده، دين و مذهب و پذيرش درستي عقايد مختلف، يکي ديگر از مباني سکولاريسم است؛

6. سنّت‌ستيزي و نوگرايي در غرب، به مبارزه‌ با فرهنگ ديني و کنار گذاشتن آن انجاميد.

1-در تفکر اسلامي، ...............

Top of Form


  عقل ضد دين است؛

  عقل ربطي به معارف ديني ندارد؛

  عقل يکي از ابزارها و منابع شناخت معارف ديني است؛

  عقل و دين عين يکديگرند.

2-آزادي انسان در انديشه اسلامي، .............

Top of Form


  در محدوده‌اي است که مزاحم آزادي ديگران نشود؛

  محدوده‌اي ندارد. انسان کاملاً آزاد است؛

  محدود به قوانيني است که حکومت‌ها وضع مي‌کنند؛

  محدود به قوانيني است که خداوند براي سعادت و کمال انسان وضع کرده است.

3-محور و مدار تمام قوانين و ارزش‌ها کدام است؟

Top of Form


  خواست اکثريت جامعه است؛

  خواست خداست؛ زيرا او خالق انسان و خير و صلاح انسان را بهتر از خود او مي‌داند؛

  خواست شخصي هر فرد است؛

  توافق قانون‌گذاران است.

در اين واحد آموزشي با ريشه‌هاي سكولاريسم در تاريخ اسلام و علل و چگونگي نفوذ آن در جهان اسلام در دوران معاصر آشنا مي‌شويد. انحراف مسير خلافت و حكومت پس از رحلــت پيامبر اكــــــرم (ص)،‌ نقطه آغاز جدايي دين از سياست شد. اين جدايي به مرور و با روي كار آمدن حاكمان بي‌تقوا و فاسد بيشتر شد.

در دوران معاصر، پس از سيطره‌ي اقتصادي غرب در حدود سه قرن اخير، فرهنگ و انديشه جدايي دين از سياست از غرب به جهان اسلام پاگذاشت و عده‌اي از مسلمانان طرفدار و مروّج اين فرهنگ شدند. ضعف نظام‌هاي حاكم بر جهان اسلام، دور افتادن از آموزه‌ها و دست‌آوردهاي اسلامي، تبليغات و تهاجم فرهنگي گسترده غرب و... باعث تقويت اين انديشه در جوامع اسلامي ازجمله ايران شد.

حكومت جمهوري اسلامي در ايران را مي‌توان نقطه افول انديشه سكولاريسم در ايران و جهان اسلام دانست.

1-بذر جدايي دين از سياست در جهان اسلام، از چه زماني كاشته شد؟

Top of Form


  با انحراف مسير امامت و خلافت به حكومت رسيدن انسانـ‌هايي كه از معارف ديني بيگانه بودند؛

  از زمان ورود فرهنگ غرب به جوامع اسلامي؛

  پس از فروپاشي دولت عثماني؛

  با حكومت قاجاريه در ايران.

2-عوامل ترويج سكولاريسم در جهان اسلام كدام است؟

Top of Form


  مبلّغان مسيحي و مؤسسات خيريه وتعليمي غرب در جهان اسلام؛

  مطبوعات، رسانه‌ها و آثار مستشرقان؛

  دوري از تعاليم اسلام و ضعف نظام‌هاي سياسي - اقتصادي و فرهنگي جوامع اسلامي؛

  همه گزينه‌ها.

سکولاريسم و جهان اسلام

أ. ريشه‌هاي سکولاريسم در تاريخ اسلام

پس از رحلت پيامبر مکرم اسلام (ص) جريان‌ها و حوادثي در تاريخ اسلام اتفاق افتاد که زمينه‌ساز پذيرش نغمه جدايي دين از سياست شد. اندکي پس از رحلت پيامبر، با انحراف مسير خلافت و حکومت از جايگاه اصلي خود، بذر جدايي دين از سياست کاشته شد. به عبارت ديگر، انحراف و انحطاط مسلمانان از آن‌جا شروع شد که بين قرآن و عرت جدايي افتاد و دستگاه خلافت، به مثابه پوسته‌اي بدون مغز گشت. گرچه حکومت، نام پيامبر و خدا را يدک مي‌کشيد؛ اما به لحاظ محتوا و مغز، اثري از آيين خدا و سنت پيامبر در آن نبود. به تدريج هر چه زمان به پيش مي‌رفت، زاويه انحراف از اسلام اصيل شديدتر مي‌شد، تا آن‌جا که در دوره اموي، علوم و معارف ديني با بي‌مهري روبه‌رو گرديد و با آن مبارزه شد. شعر و عادات و آداب جاهلي، به عنوان فرهنگ جايگزين، تشويق و ترويج شد؛ سياست عملا از ديانت جدا گرديد و کساني را که حامل مواريث و ارزش‌هاي اسلامي بودند، از عرصه سياست کنار زدند و کساني رهبري و زعامت جامعه اسلام را عهده‌دار شدند که با روح معنويت اسلام بيگانه بودند و تنها به تشريفات ظاهري بسنده مي‌کردند.

استاد شهيد مطهري (ره) معتقدند که بزرگ‌ترين ضربه، زماني بر پيکر اسلام وارد شد که سياست از ديانت جدا گشت. بنا به گفته ايشان، نسبت ديانت با سياست، نسبت روح و بدن است. روح و بدن و مغز و پوست، بايد به يکديگر بپيوندند. فلسفه وجودي پوست، حفاظت از مغز است. پوست از مغز نيرو مي‌گيرد و براي حفظ آن است.

اهتمام اسلام به امر سياست و حکومت و جهاد و جعل قوانين براي حفظ مواريث معنوي، يعني توحيد، معارف روحي و اخلاقي، عدالت اجتماعي، مساوات و عواطف انساني است. ائمه، در طول حيات خود، موارث معنوي اسلام را حفظ کردند و با برخورد خود، حساب دستگاه خلافت را از اسلام جدا کردند. (ر.ک: مرتضي مطهري، امامت و رهبري؛ ص 20 - 35).

ب. سکولاريسم و جهان اسلام در عصر جديد

فرهنگ جديد غرب، پس از شکل‌گيري و همراه با سيطره اقتصادي و زرق و برق تمدنش، مشرق زمين را مورد هجوم خود قرار داد. مجاري نفوذ و گسترش سکولاريسم در جهان اسلام، از طرق گوناگوني بود. نخستين برخورد غرب با جهان اسلام، درگيري نظامي بود. اشغال نظامي مصر توسط ناپلئون، در سال 1798 و جنگ‌هاي ايران و روس، نقطه آغاز اين امر بود که به دنبال آن، نفوذ غرب در سراسر جهان اسلام گسترش يافت. به‌تدريج گروهي طرفدار فرهنگ و اخلاق مهاجمان و جرياني همسو و مروج فرهنگ آن سامان، به نام غربزدگي شکل گرفت. غربزدگان، برتري و سيادت غرب را پذيرفتند و تسهيل‌کننده نفوذ آنان در جامعه شدند. علاوه بر آن، فرهنگ غرب براي ورود به ايران، از راه‌هاي ديگري نيز بهره جست. ميسيونرهاي مذهبي، يکي از مجاري ورود فرهنگ غرب به‌شمار مي‌رفتند. آنان از راه تبليغ مسيحيت و ايجاد مراکز خيريه و تعليم و تربيت، نقشي مهمي در اشاعه انديشه سکولار و هموار کردن سيطره غرب ايفا کردند.

مطبوعات، ترجمه کتاب‌هاي غربي و گسترش رسانه‌هاي جمعي، از ديگر عوامل رواج سکولاريسم در جهان اسلام بودند.در جهان اسلام، بزرگ‌ترين سردبيران و روزنامه‌نگاران مطبوعات از عوامل نفوذي غرب بودند. يکي ديگر از مجاري رواج فرهنگ غرب در جهان اسلام، مستشرقان بودند. آنان با مطالعه فرهنگ جوامع و از طريق باستان‌شناسي و انتقال آثار و کتب علمي و خطي، ضربات مهلکي را به جوامع اسلامي زدند. آنان با شناسايي نقاط قوت و ضعف جوامع اسلامي، راه‌هاي سيطره بر اين جوامع را به استعمارگران معرفي مي‌کردند.

اديان ساختگي، اقليت‌هاي مذهبي و تشکّل‌هايي نظير احزاب، انجمن‌ها و از جمله فراماسونرها، از ديگر مجاري و عوامل نفوذ فرهنگ غرب بودند. در کشورهاي عربي، اقليت‌هاي مسيحي، پيشگامان پذيرش و تبليغ سکولاريسم به‌شمار مي‌روند.

علاوه بر آنچه گفته شد، ضعف ساختاري نظام‌هاي سياسي حاکم بر جهان اسلام، زمينه‌ساز حاکميت غرب به‌شمار مي‌رود. همچنين پديد آمدن دوراني از رکود، غفلت، بي‌خبري، استبداد خشن حکام و سلاطين، جمود فکري، رواج اخلاق انزواگرايانه، رواج خرافات و بدعت‌ها و تهي شدن مفاهيم ديني، چون صبر، زهد، انتظار و توکل، از معاني اصلي خود، از جمله زمينه‌هاي داخلي اين امر به‌شمار مي‌روند. مجموعه اين عوامل داخلي و خارجي، منجر به دوگانگي فرهنگي و غربزدگي در جامعه ما شد.

در رويارويي با موج تقليد و تشبه به غرب و غربزدگي، نهضت احياي اسلامي و تفکر ديني شکل گرفت. بانيان اين حرکت، تنها راه حل مشکلات جامعه را در بازگشت به اسلام جست‌وجو مي‌کردند. سرانجام در ايران، انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني (ره) به عنوان حرکتي در جهت احياي ارزش‌هاي دين به وقوع پيوست، انقلابي که از دين مايه مي‌گرفت و نمايشگر انديشه‌اي جديد در جهان مادي معاصر بود. اين جريان بين دو رويه تمدن غرب، يعني جنبه کارشناسي - علمي و جنبه استعماري آن، تفکيک قائل مي‌شد و در صدد احياي تمدن اسلامي بود و در اين رهگذر، تنها از رويه کارشناسي - علمي غرب و به دور از سلطه فرهنگ آن استفاده مي‌کرد.

ج. روند سکولاريسم در ايران

در رهگذر تاريخي، سکولاريسم در ايران، سه مرحله را طي کرده است. در اين سه مقطع، سکولاريسم خط مشي‌ها و روش‌هاي ثابتي را در جهت معارضه با دين اسلام و حاکميت بخشي به فرهنگ غرب طراحي کرد و در جهت دستيابي بدان‌ها تاکتيک‌هاي متنوعي را به اجرا گذاشت و در مواجهه با اشاعه آن‌ها، در هر برهه، انديشمنداني ظهور يافتند و به همراهي مسلمانان اين سرزمين، به صيانت از دين پرداختند. اين سه مرحله عبارتند از:

1. مرحله تکوين و شکل‌گيري سکولاريسم

همان‌گونه که اشاره کرديم، شکل‌گيري سکولاريسم در ايران به اوان عصر قاجاريه باز مي‌گردد. شکست ايران از روسيه، در خلال دو جنگ جهاني، موجب خودباختگي برخي مجريان و افراد جامعه شد و به‌تدريج، منتهي به شکل‌گيري غربزدگي در ايران شد. بررسي فراز و نشيب سکولاريسم، از آغاز تا پايان، حاکي از آن است که در هر مقطع، جلوه‌اي و بخشي از فرهنگ غرب در جامعه ما خودنمايي کرده است. شعار ستيز با دين، آزادي‌گرايي، الحاد و ماده‌گرايي، انسان‌مداري، ملي‌گرايي، اشاعه انديشه‌هاي التقاطي، مطالعه اسلام از دريچه علوم تجربي و به اصطلاح، علم‌زدگي، پروتستانتيسم اسلامي و فن‌گرايي، از جمله اين جلوه‌گري‌هاست. هر يک از اين امور، براي مدتي فرهنگ و انديشه و مباني متداول در جامعه را تحت تأثير قرار داد؛ اما تدريجاً رنگ باخته و اسلام به عنوان آييني زنده و جاويد، در مواجهه با اين حملات مقاومت کرد: "ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً کَلِمَة طَيبَة کَشَجَرَة طَيبَة أصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السّماء ..." (ابراهيم، 24)

از سوي ديگر، ملاحظه اين فراز و فرود نشان مي‌دهد که غربزدگان، در عصر شکل‌گيري سکولاريسم، مفاهيم و آموزه‌هاي فکري غرب را آشکارا و به صراحت طرح مي‌کردند؛ اما به‌تدريج دريافتند که لازمه توفيق آن‌ها در جامعه ديني، عرضه مفاهيم در قالبي اسلامي است. غربزدگان در روند شکل‌گيري سکولاريسم، با هدف ستيز با دين، بر ترويج اباحيت و بي‌بند و باري تأکيد مي‌کردند. آنان لازمه توسعه و پيشرفت را تمسک به عقل و تعبد به علوم تجربي دانستند و با آنچه ريشه در دين و ماوراي طبيعت داشت، بي‌مهري مي‌کردند.

2. عصر حاکميت سکولاريسم در ايران

نهضت مشروطيت، حرکتي از جانب مسلمانان و با رهبري عالمان ديني، براي مقابله با استبداد و اجراي احکام شريعت بود. مشروطه را بايد کانون تلاقي سه جريان استبداد، انديشه اسلامي و سکولار دانست که متأسفانه منتهي به حاکميت غربزدگان بر جامعه شد و در نهايت، با کودتاي رضاخان و کمک انگليسي‌ها منجر به حاکميت کامل سکولاريسم در ايران گشت؛ ازاين‌رو بانيان سکولاريسم در جهت حاکميت خود، از سويي به مبارزه با اسلام پرداختند و از سوي ديگر تلاش کردند که با احياي تاريخ قبل از اسلام، ترويج ظواهر فرهنگ غرب و شاه‌محوري، ايدئولوژي جديدي را بنيان نهند. شاخص‌هاي مهم سکولاريسم در اين برهه عبارتند از:

أ. تجددگرايي و ستيز با اسلام، از طريق ايجاد تشکيک در مباني ديني، حمايت از جريانات انحرافي، مبارزه با نفوذ رهبران ديني، تلاش در جهت گسترش فساد و فحشا و تبليغ و اشاعه فرهنگ غرب در جامعه؛

ب. حاکميت نظام آموزشي بر مبناي سکولاريسم و برآمده از غرب؛

ج. تدوين و اجراي نظام قضايي نوين بر مبناي حقوق بشر غربي؛

د. ايجاد فرهنگستان به منظور حذف فرهنگ اسلامي و تلاش براي تغيير الفبا؛

هـ . کشف حجاب و متحدالشکل کردن پوشاک.

3. افول سکولاريسم در ايران

انقلاب اسلامي را بايد نقطه آغاز افول سکولاريسم برشمرد؛ چرا که انقلاب اسلامي بر پايه دين و به رهبري فقيهي اسلام‌شناس و با مشارکت مردم مسلمان تحقق يافت. انقلاب اسلامي معلول برخورد تفکر اسلامي و سکولاريسم بود. که نتيجه آن، غلبه تفکر ديني و عقب‌نشيني و انفعال سکولاريسم بود. پس از انقلاب اسلامي، تا مدتي قلم به دستان سکولار انزوا برگزيدند؛ اما پايان يافتن جنگ و فضاي آزادي که فراهم آمد، مجدداً به ميدان آمدند و از طريق مطبوعات، مصاحبه و نشر کتب، در صدد معارضه با دين و حکومت برآمدند که در درس‌هاي آينده، به برخي از محورهاي فعاليت آنان اشاره مي‌شود.

 در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. انحراف مسير خلافت و حكومت در صدر اسلام، بذر جدايي دين از سياست را در جامعه اسلامي كاشت و به قدرت رسيدن حاكمان فاسد و مخالف تعاليم اسلامي اين جدايي را تشديد كرد؛

2. انديشه‌ي سكولاريسم پس از سيطره اقتصادي و سياسي جهان غرب در قرون اخير، از دنياي غرب وارد جوامع اسلامي شد. اين سيطره در ابتدا شكل نظامي داشت؛ امّا در ادامه تهاجم فرهنگي غرب هم آغاز شد؛

3. مبلّغان مسيحي، مراكز خيريّه و تعليم و تربيت غربي، مطبوعات، رسانه‌ها، مستشرقان از عوامل ترويج انديشه جدايي دين از سياست در جوامع اسلامي بودند؛

4. ضعف و ركود اقتصادي و سياسي جوامع اسلامي و غفلت و استبداد حاكمان جوامع اسلامي، سبب نفوذ شديدتر انديشه‌هاي غربي از جمله سكولاريسم در جوامع اسلامي شد؛

5. شكل‌گيري سكولاريسم در ايران به اوايل عصر قاجاريه بازمي‌گردد. اين انديشه در جريان نهضت مشروطه به حكومت رسيد و در نهايت با انقلاب اسلامي به نقطه افول و شكست خود منتهي شد.

1-كدام‌يك از عوامل ترويج فرهنگ غرب در جوامع اسلامي نيست؟

Top of Form


  اديان و مذاهب ساختگي، تشكيل احزاب، گروه‌ها و مانند آن؛

  رواج خرافات و بدعت‌ها، ترويج انزواطلبي و تهي كردن مفاهيم ديني از معاني اصلي خود؛

  آگاهي مسلمانان از توطئه‌هاي دشمنان اسلام؛

  استبداد حاكمان جوامع اسلامي.

2-نهضت مشروطه، .............

Top of Form


  حركتي در جهت تثبيت قدرت حاكمان مستبد بود؛

  حركتي از جانب غرب‌زدگان براي ترويج جدايي دين از سياست بود؛

  حركتي مردمي براي مبارزه با فقر اقتصادي بود؛

  حركتي از جانب مسلمانان و به رهبري عالمان ديني براي مقابله با استبداد و براي تحقق اجراي احكام اسلام بود.

3-شاخص‌هاي مهم سكولاريسم در عصر حاكميت آن در ايران كدام است؟

Top of Form


  تجددگرايي و ستيز با اسلام؛

  ايجاد فرهنگستان و نظام آموزشي بر مبناي فرهنگ غرب؛

  تدوين و اجراي نظام قضايي ايران بر مبناي حقوق بشر غربي؛

  همه گزينه‌ها.

در اين واحد آموزشي با پيامدهاي سكولاريسم، روند سكولاريسم پس از انقلاب اسلامي و سياست در دو نگرش اسلامي و سكولاريستي آشنا مي‌شويد.

دموكراسي در عرصه سياسي، ليبراليسم، نسبيت و شكاكيّت در عرصه‌ي فرهنگي و افزايش فاصله‌ي طبقاتي در عرصه اقتصادي، برخي از پيامدهاي سكولاريسم است.

انقلاب اسلامي، جبهه‌ي مقابل تفكر سكولاريسم است. اين دو انديشه پس از انقلاب نيز، يكديگر را به چالش كشيده‌اند. اقتدار و استحكام انقلاب سبب افول انديشه سكولاريسم در جامعه شده است؛ امّا روشنفكراني غرب‌زده هنوز اين انديشه را در قالب‌هاي گوناگون ترويج مي‌كنند. سياست اسلامي با سياست مبتني بر سكولاريسم، در مباني فكري، خط‌مشي و روند اجرا و اهداف، تفاوت‌هاي مهم و اساسي دارد.

1-تفكر سكولاريسم، .............

Top of Form


  يك ديدگاه صرفاً نظري است و پيامدهاي سياسي، اقتصادي يا فرهنگي ندارد؛

  پيامد سياسي دارد؛ ولي پيامد فرهنگي و اقتصادي ندارد؛

  پيامدهاي متعدد در عرصه سياسي، اقتصادي و فرهنگي دارد؛

  هيچ‌كدام.

2-بنا بر انديشه سكولاريسم، ............

Top of Form


  هدف وسيله را توجيه مي‌كند؛

  هدف و وسيله ربطي به هم ندارند؛

  براي هدف درست نمي‌توان از وسيله نادرست استفاده كرد؛

  براي رسيدن به هدف بايد از بهترين وسيله سود جست.

چند نكته:

1. تبعات سکولاريسم

کاربست اصولي که براي سکولاريسم ذکر شد، پيامدهايي را عرصه سياسي در اجتماعي فرهنگ و اقتصادي به دنبال دارد. سکولاريسم و مدرنيته، نظام فکري‌اي است که بورژوازي با تمسک بدان، دين را از عرصه اجتماع خارج ساخت و براي حفظ سرمايه و نظام سلطه کوشيد در عرصه‌هاي مختلف حيات بشري، نظام متناسب با حفظ سرمايه را طراحي کند. شهيد استاد مطهري در معرفي نظام سلطه مي‌نويسد:

دنياي معاصر در پرتو قدرت علمي و فلسفي و ادبي خويش، بر خلاف گذشته، تمام جنايت‌ها را زير پرده‌اي از تظاهر به انسانيت و اخلاق، نوع‌پرستي، آزادي‌خواهي و صلح‌پرستي انجام مي‌دهد.

در عرصه‌ي سياسي، آن‌گاه که دين در حاشيه قرار گيرد، امر قانون‌گذاري، حاکميت، مشروعيت، الگوي نظام سياسي، احزاب، تفکيک قوا و غيره، تفسير و تحليل ديگري را مي‌طلبند. طبعاً چون انسان، مدار و خالق ارزش‌ها شمرده مي‌شود، خود قانون‌گذار است. حاکميت ارتباطي به ماوراي طبيعت ندارد و ناشي از تفرعن انساني است. و سرانجام، مشروعيت از پايين به بالاست و برترين الگوي حکومتي، دمکراسي قلمداد مي‌شود. راه جلوگيري از فساد حکومت در جامعه‌اي که معنويت و تقوا از آن رخت برسته، تفکيک قواست.

در عرصه فرهنگي، اجتماعي بر مبناي اصولي چون ليبراليسم، علم‌گرايي، نسبيت و ويژگي‌ها، تولي و تبري، غيرت ديني، امر به معروف و نهي از منکر، شهادت‌طلبي، ايثار و اهتمام به امور مسلمانان، غبار عربت گرفته، به فراموشي سپرده مي‌شوند.

در عرصه اقتصادي، کاربست نظريه‌هاي توسعه بر مبناي علم غربي، منجر به شکاف طبقاتي ميان غني و فقير مي‌شود؛ توسعه، محور و آرمان سياست‌گذاري شمرده مي‌شود و فارغ از مباني و ارزش‌هاي ديني، راهي که غرب پيموده است، مبناي عمل قرار مي‌گيرد.

جريان سکولاريسم به طور هماهنگ، در ايران، مصر، الجزاير و ديگر کشورهاي عربي تلاش مي‌کند اسلام ناب را از پشتوانه‌هاي فکري و مباني معرفتي تهي کرده و آن را در جهت يكسان‌سازي جوامع، که در نظريه نوين جهاني نهفته و غرب در پي تحقق آن است، تبديل نمايد.

2. روند سکولاريسم پس از انقلاب اسلامي

انقلاب اسلامي، معلول رويارويي انديشه اسلامي با انديشه غرب است که در قالب روشنفکر غربزده در ايران تجلي يافته بود. در رويارويي اين دو جريان، افت و خيزهايي مشاهده مي‌شود. انقلاب اسلامي، نقطه افول جريان غربزدگي و اعتلاي فکر و فرهنگ اسلامي در ايران است. اينک پس از گذشت دو دهه از پيروزي انقلاب اسلامي، شاهد چالش جريان روشنفکري غربزده در لايه‌هاي مختلف هستيم. منحني تحول روند جريان سکولار پس از انقلاب، حاکي از آن است که در دهه نخست پيروزي انقلاب، به خاطر مسئله جنگ تحميلي و فضاي جهاد و شهادت، حضور و هدايت مقتدرانه حضرت امام (ره)، شور و التهاب ناشي از پيروزي انقلاب، معجزه انقلاب اسلامي و شکست‌هاي مکرر دشمنان اسلام و انقلاب در عرصه‌هاي مختلف، نظير مداخله نظامي، جنگ داخلي، کودتا و تحميل جنگ، اين جريان در افول کامل قرار داشت؛ اما پس از پايان جنگ و فضاي آزادي که مرهون انقلاب اسلامي بود، جريان مزبور در عرصه مطبوعات کشور و سپس در عرصه‌هاي ديگر فرهنگ حضور يافت و کوشيد مرموزانه اصول تفکر اسلام و انقلاب را مورد چالش قرار دهد. در حقيقت با پايان جنگ تحميلي، مرکز ثقل عرصه پيکار از عرصه نظامي به عرصه فرهنگ کشيده شد. اين همان "شبيخون فرهنگي" است که بارها از سوي رهبري امت، درباره آن هشدار داده شده است؛ حرکتي که به صورت نامرئي در فکر و احساس فرزندان امت اسلامي رخنه کرده و از درون، انقلاب اسلامي را در مخاطره قرار مي‌دهد.

ترويج‌کنندگان فرهنگ غربي، علم تجربي را مبناي معرفت خود قرار داده و نتيجه گرفته‌اند که چون علم، همواره در حال رشد و نقض و ابطال است، آدمي از رسيدن به معرفت يقيني در مورد شناخت عالم مادي و ماوراي طبيعي و فهم يقيني دين محروم خواهد ماند و ره‌آورد آن در عرصه اعتقادي؛ نسبيت، شکاکيت و حاکميت روحيه تساهل و تسامح و در عرصه سياسي و اجتماعي، دمکراسي تفکيک قوا و در نهايت، طرد معنويت از جامعه است. مايه تأسف آن است که اين امور، به نام اسلام‌شناسي، عرضه مي‌شود که کساني که اطلاع کافي از آراي هيوم، بيکن، راسل و پوپر ندارند، گمان مي‌کنند که ناشران اين توهمات، مبدع نظريه‌هاي اسلامي هستند.

3. سياست در دو نگرش اسلامي و سکولاريستي

سياست در هر جامعه‌اي، متأثر از نظام ارزشي آن كشور است. در فلسفه اسلامي، سياست، بخشي از حكمت عملي و متفرع بر حكمت نظري است و اتخاذ هر موضعي در آن، متفرع بر ديدگاهي است كه در حكمت نظري اخذ مي‌شود؛ ازاين‌روست كه گفته مي‌شود: سياست مظهر تمدن است و تمدن هر جامعه، ريشه در فرهنگ آن جامعه دارد و اگر رابطه‌اش با فرهنگ قطع شود، دوام نمي‌آورد؛ بنابراين چنين تصوري كه فردي در فرهنگ و جهان‌بيني، مسلمان باشد، اما در سياست معتقد به نظريه‌هاي نويسندگان غيرمسلمان باشد، تصوري باطل است؛ ازاين‌رو، افتراق دو سياست اسلامي و سكولار، بنيادي است. اگر سياست را به مديريت جامعه تعريف كنيم، درباره اشتراك آن دو نوع سياست مي‌توان گفت كه هر دو در پي اداره جامعه‌اند؛ اما شيوه مديريتشان متفاوت است. سياست اسلامي مديريت صرف نيست؛ بلكه غايتمندي نيز در آن نهفته است. و چون غايتمند است، در آن، هدايت نهفته است. و هدايتگر جامعه، كسي است كه در مورد غايت، داراي بصيرت بوده و از انسان و هستي، كامل‌ترين شناخت را داشته باشد.

تفاوت سياست اسلامي و سياست معاصر را مي‌توان در سه محور ارزيابي كرد:

1. تفاوت در مباني فكري: هر يك از دو ديدگاه به لحاظ هستي‌شناسي، انسان‌شناسي و معرفت‌شناسي، بر شالوده‌هاي فكري خاصي استوارند.

بر اساس دو نگرش الاهي و سكولار، ارزشمندي ذاتي قدرت، اين‌كه حاكميت از آن كيست، منشأ مشروعيت نظام سياسي و ده‌ها پرسش ديگر، پاسخ‌هاي متفاوتي را مي‌طلبند. در يك كلام، اومانيسم باطن‌آرا، ايدئولوژي‌هاي معاصر و مفاهيم جديد سياسي غرب است؛ ازاين‌رو تفسير ژان بدن از حاكميت، در انديشه ديني جايگاهي ندارد و بر اساس بينش الاهي، مشروعيت و حاكميت الاهي معنا و مفهوم خاص خود را دارد.

از نظر انسان‌شناسي تفاوت دو ديدگاه در سياست، به تعريف آن دو از انسان برمي‌گردد. هر يك از دو تفكر، تعريف خاصي را از انسان ارائه مي‌كند و بالتبع، در سياست، موضع‌گيري خاص خود را دارد. كسي كه انسان را موجودي مادي مي‌انگارد، سياست را صرفاً تدبير و اداره شئون مادي و رفاهي او مي‌داند؛ اما انسان الاهي، از منظر ديگري به سياست مي‌نگرد. سياست در منظر انسان الاهي، امري در جهت تربيت انسان، تنظيم رابطه فردي و اجتماعي و اقامه قسط و عدل است.

آيا ممكن است از انسان تعريفي داشته باشيم؛ اما در سياست و علوم مبتني بر آن كه هر يك عهده‌دار تبيين جنبه‌هاي گوناگون زندگي است، بر اساس تعريف و تفكر ديگري گام برداريم؟! متأسفانه علوم انساني در جامعه امروز ما دچار چنين وضعيتي است.

يكي از تفاوت‌هاي اساسي تعاريف انديشمندان اسلامي در مقايسه با ديگر تعاريف، آن است كه تعاريف انديشمندان اسلامي بر محور فضيلت و كمال در انسان پي‌ريزي شده است.

به لحاظ معرفت‌شناسي، شالوده‌هاي سياست را بايد در معرفت‌شناسي جست‌وجو كنيم. بايد ببينيم معيارهاي قانون خوب كدامند؟ آيا ما مي‌توانيم به حقيقت دسترسي پيدا كنيم؟ آيا آرزش‌ها نسبي‌اند يا ارزش‌هاي ثابتي نيز وجود دارد؟ سياست امروزين كه در غرب نشو و نما يافته، به اين پرسش‌ها پاسخي متفاوت با نگرش اسلامي ارائه مي‌دهد و اين امر، مبناي ديگري براي فرق ميان اين دو سياست است.

2. تفاوت در خط‌مشي‌ها و روند اجرا: سياست در بينش اسلامي، با آنچه در مجامع علمي، تحت مقوله علم سياست رايج است، از نظر روند اجرايي و خط‌مشي‌ها نيز متفاوت است. اين تفاوت، ناشي از آن است كه در نگرش رايج، دستيابي به قدرت و حفظ، تعميق و تداوم آن، خود هدف است. سياست، بر توصيه‌هاي ماكياولي استوار است كه در آن، هدف وسيله را توجيه مي‌كند: "الغاية تبرّر الوسيلة؛ از هر وسيله‌اي مي‌توان براي رسيدن به هدف بهره جست." در اين سياست آنچه اصالت دارد، قدرت است و براي حفظ مصلحت آن، حاكم مي‌تواند دروغ بگويد و به هر عملي دست زند. پايبندي سياستمدار به اخلاق و مذاهب تا آنجا توصيه مي‌شود كه ضامن مصلحت و موفقيت وي باشد. در حقيقت به دين و اخلاق، نگرشي ابزاري مي‌شود.

تفكر ديني از نظر خط‌مشي‌ها، بايد در چارچوب شرع حركت كرد و براي دستيابي به هدف، از ابزار مشروع استفاده كرد و در اين بين دولت و قدرت، خود به مثابه ابزاري براي نيل به هدف برتر است. در سياست اسلامي دستيابي به هدف و كسب پيروزي، از راه جور و ابزار نامشروع، صحيح نيست. حضرت علي (ع) در اين باره مي‌فرمايند:

"أَتَأمُرُوني أنْ أطْلُبَ النّصرَ بِالْجَورِ؛ آيا مرا امر مي‌كنيد كه پيروزي را از راه ستم به دست آورم؟!". (نهج البلاغه، خ 125) و امام سجاد (ع) مي‌فرمايند: "يا مَنْ لاتَغَيَّرَ حِكْمَتُهُ الْوَسائل؛ اي خدايي كه ابزارها حكمت او را (كه مقتضي وصول هر موجود به كمال است) تغيير نمي‌دهد".

سيره خدايي كه ابزارها حكمت او را (كه مقتضي وصول هر موجود به كمال است) تغيير نمي‌دهد. سيره پيامبر اسلام (ص) و ائمه (ع) و به‌ويژه امام علي (ع) شاهد خوبي بر اين امر است. در تعاليم ديني توصيه شده كه كرامت انسان بايد حفظ شود و وسايل و ابزارها نبايد موجب تنزل روحي و سقوط معنوي جامعه و افراد گردند.

3. تفاوت در هدف: در سياست مبتني بر تفكر معاصر غرب، هدف سياست، چگونگي ايجاد موازنه ميان آزادي و عدالت است، اين‌كه چه بايد كرد كه آزادي‌هاي فردي محدود نشود و چگونه قدرت حاكمان كنترل گردد كه مخلّ آزادي نباشد. در انديشه سياسي غرب، هدف سياست، تعيين حدود اطاعت شهروندان از دولت است و علم سياست، در پي محصور كردن قدرت سياسي است.

هدف نهايي سياست در اسلام، دستيابي به فضيلت و كمال است. و بسط عدالت و نظم، و رعايت كرامت و تقوا، از اهداف مياني سياست است. از نظر اسلام، كرامت در سايه حاكميت الاهي تحقق مي‌يابد. حكمت الاهي اقتضا مي‌كند كه انسان به سوي هدف و كمالي كه برايش در نظر گرفته شده، سوق داده شود و لازمه دستيابي به هدف، تنظيم ابزار و وسايل متناسب با آن است و در اين رهگذر، چه بسا براي دستيابي به هدفي مهم‌تر، در چارچوب شرع، از هدف مهم دست برداشته شود؛ اما در بينش مادي، چون كرامت حقيقي شناخته شده نيست، انگيزه‌اي نيز براي حركت به سوي آن وجود ندارد و از هر وسيله‌اي براي اداره جامعه بهره گرفته مي‌شود؛ چنان‌كه فرعون نيز براي حفظ قدرت و شوكت خود - به مانند بعضي از سياستمنداران معاصر - مردان بني‌اسرائيل را مي‌كشت و زنانشان را به اسارت مي‌گرفت.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. سكولاريسم پيامدهايي را در عرصه سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي به دنبال دارد؛

2. در عرصه سياسي؛ سكولاريسم با مبناي انسان‌مدارانه، امر قانون‌گذاري و حاكميت را حق انسان‌ها مي‌داند و دموكراسي را برترين الگوي حكومتي معرفي مي‌كند؛

3. سكولاريسم در عرصه فرهنگي و اجتماعي؛ نسبيت، شكاكيت و روحيه تساهل و تسامح را در جامعه رواج مي‌دهد؛

4. در عرصه اقتصادي با كاربست نظريه‌هاي توسعه، سكولاريسم به شكاف طبقاتي ميان غني و فقير مي‌انجامد؛

5. انقلاب اسلامي، جبهه مقابل تفكر سكولاريسم است. اقتدار نظام اسلامي، سبب افول تفكر سكولاريسم شده؛ امّا افرادي غرب‌زده هنوز از اين انديشه به شيوه‌هاي گوناگون طرفداري مي‌كنند؛

6. تفاوت سياست اسلامي و سكولار، بنيادي است. تفكر سكولار، سياست را صرفاً تدبير و اداره شئون مادي و رفاهي انسان مي‌داند؛ در انديشه اسلامي، سياست را امري در جهت تربيت انسان، تنظيم رابطه فردي و اجتماعي و اقامه قسط و عدل برمي‌شمرد؛

7. در فرهنگ و سياست غرب، دستيابي به قدرت و حفظ آن مي‌تواند با تمسك به هر وسيله درست يا نادرست باشد؛ امّا در تفكر ديني، سياستمدار بايد براي دستيابي به هدف، فقط از ابزارهاي مشروع استفاده كند؛

8. هدف در سياست سكولار، ايجاد موازنه ميان آزادي و عدالت است؛ ولي هدف نهايي سياست در اسلام، دستيابي به فضيلت و كمال است و بسط عدالت، نظم و مانند آن از اهداف مياني سياست اسلامي است.

 

 1-قانون‌گذاري اصالتاً در انديشه اسلامي از آن كيست؟

Top of Form


  پيامبر اسلام (ص)؛

  خداوند متعال؛

  مردم؛

  شوراي خبرگان.

2-گسترش فرهنگ سكولاريسم در جامعه، ............

Top of Form


  سبب كم‌رنگ شدن امر به معروف و نهي از منكر، شهادت‌طلبي، ايثار و ... مي‌شود؛

  سبب گسترش شكاكيت و نسبيت‌گرايي كم شدن غيرت ديني مي‌شود؛

  موجب عميق‌تر شدن شكاف طبقاتي ميان فقيران و ثروتمندان مي‌شود؛

  همه گزينه‌ها.

3-سياست اسلامي با سياست سكولار، ..........

Top of Form


  فقط در روش اجرا با هم متفاوتند؛

  در اهداف، مباني و روش اجرايي متفاوتي دارند؛

  فقط اهداف متفاوتي دارند؛

  هيچ‌كدام.

خودكشيشي

اصل خودكشيشي را نخست "مارتين لوتر" جهت اصلاح آيين مسيحيت مطرح كرد. اين اصل، فردگرايي را تشويق مي‌كند و مفهوم آن، برتر پنداشتن فرد از جمع است؛ بنا بر اين نظريه اگر حقوق، نيازها و منافع فرد و آزادي‌هاي فردي در جامعه تأمين شود، اين امر خود به خود به تأمين منافع و مصالح اجتماعي مي‌انجامد.

پروتستانتيسم

پروتستانتيسم يا مذهب پروتستان معتقد است كه اعتقادات انسان سبب بخشودگي او مي‌شود نه اعمالش آنان، فردگرايي، آزادي فردي و تساهل مذهبي را محترم مي‌دانند و رابطه انسان و خدا را بدون واسطه كليسا و روحانيت مي‌شناسند.

قرون وسطا  (Middle ages)

در تاريخ اروپا و به ويژه‌ اروپاي غربي، عنوان دورة ميان قرن‌هاي قديم و قرن‌هاي جديد است. برخي، آغاز قرون وسطي را سال 476 بعد از ميلاد مي‌دانند. اين دوره از تمدن اسلامي، شرق وسطي و امپراطوري بيزانس جنوب شرقي اروپا تأثير پذيرفت. قرون وسطي را دورة تيرگي نيز مي‌خواندند. مسيحيت در قرون وسطي عامل وحدت اروپا بود و پس از سقوط دولت روم، پرچمدار تمدن غربي شد. تمدن قرون وسطايي در فاصله سال‌هاي قرن 11 ميلادي تا اواخر قرن 13 ميلادي به اوج خود رسيد.

اروپا (Europa)

اروپا را مي‌توان شبه جزيره غربي قاره آسيا شمرد كه كمابيش به‌وسيله كوه‌هاي اورال، درياي خزر، كوه‌هاي قفقاز، درياي سياه، تنگه بوسفور، درياي مرمره، تنگه داردانل، و درياي اژه از آن جدا مي‌شود. درياي مديترانه در جنوب اين قاره، واقع است و تنگه جبل طارق آن را به اقيانوس اطلس پيوند مي‌دهند و اروپا را از آفريقا جدا مي‌كند. اين قاره بيش از هر قاره ديگر، كشور مستقل دارد.

تفتيش عقايد (Inquisition)

تحت فشار و بازخواست قرار دادن افراد براي اطلاع از عقايدشان يا تشخيص بادين يا بي‌دين بودن آن‌ها. دادگاه‌هاي ويژه كليساي كاتوليك كه به دستور پاپ تشكيل مي‌شود، هدف آن سركوب مخالفان پاپ و برقراري تسلط سياسي كليساي كاتوليك بود. در اين محاكم هر آزادانديشي را به نام ملحد و بي‌دين محكوم به مرگ و شكنجه مي‌كردند. تفتيش عقايد همچنين وسيله‌اي براي گردآوري ثروت در دست ستمكاران، غارت اموال محكومان و ايجاد رعب و وحشت در بين مردم بود.

مارتين لوتر

مصلح ديني آلماني كه نهضت پروتستان را آغاز كرد. پدر لوتر كارگر معدن بود و او زير مراقبت سخت پدر و مادر در زهد و تقوا رشد يافت و در مانسفلد و ماگدبورگ و سپس از پانزده سالگي در آيرناخ تحصيل كرد و وارد دانشگاه ارفورت شد. در آوريل 1507 به درجه كشيشي ارتسام يافت. در آن‌جا براي تحصيلات عالي در الاهيات انتخاب شد. او بر سر مسئله آمرزش گناهان از طرف كشيشان و پاپ، قيام بر ضد كليساي كاتوليك را آغاز كرد و اين امر باعث شد كه پنهان شود. او در اصول عقايد انعطاف‌ناپذير بود و اين امر وحدت اصلاح ديني را كه مورد علاقه او بود، از بين برد. و سرانجام در آيسلبن در گذشت و افكاري بر جا گذاشت كه در سراسر دنياي غرب انتشار يافت.

تمدن (Civilization)

نوع خاصي از توسعه مادي و معنوي در يك جامعه كه در برگيرنده مجموع عناصر اقتصادي، فرهنگي، اخلاقي، حقوقي، علمي، فني و ديني است. عده‌اي مجموع عناصر مادي، آثار فني و اشكال گوناگون سازمان‌ اجتماعي را كه امكان تجلي يك جامعه را فراهم مي‌سازند، تمدن مي‌خوانند و مجموع مظاهر معنوي، دستاوردهاي هنري، ادبي را كه تشكيل‌دهنده واقعيتي خاص از مردم يك عصرها باشد را فرهنگ مي‌نامند. از نظر دانشمندان عصر روشنگري در قرن 17 و 18 مفهوم تمدن به معناي پيروزي تعقل و خردگرايي بر دين است؛ اما در قرن 19 با مشاهده از خودبيگانگي و نابساماني در جوامع به اصطلاح تمدن، انديشه‌هاي مربوط به اين ديدگاه مورد ترديد قرار گرفت.

عصر نوزايي

از اواخر قرون وسطا، تحرك معنوي و مادي از خاور زمين و سواحل مديترانه‌اي شمال آفريقا به سواحل مقابل انتقال يافت. ملت‌هايي كه قرن‌ها در ركود و سكون فرو رفته بودند، چشم به دنياي جديدي گشودند و به همين علت، خودشان دوران را رنسانس يا نوزايش ناميدند آنان در اين دوره به احياي دوباره ارزش‌هاي علمي، انسان‌گرايي، اصلاح ديني يا نهضت اصلاح كليساي عيسوي پرداختند.

قرارداد اجتماعي (Social Contract)

قراردادهايي هستند که به صورت غير رسمي و نوشته شده، مردم خود را ملزم به رعايت آن مي‌دانند. رسوم اجتماعي به نوعي، قراردادهاي اجتماعي هستند.

فلسفه مدرسي (Scholasticism)

فلسفه مدرسي يا اسكولارستي، نظام فلسفه‌اي است كه در قرون وسطا بر پايه آيين مسيح شكل گرفت. مجازا به مفهوم تحجر و جزم‌انديشي، هواداران جزمي از يك مكتب، پافشاري تنگ‌نظرانه و تاريك‌انديشانه بر آموزش‌هاي سنتي است.

كوپرنيك

منجم لهستاني كه در دانشگاه كراكوف نجوم تحصيل كرد؛ سپس چند سالي در ايتاليا گذرانيد. اثري كه نام كوپرنيك را جاوداني ساخته است، كتاب در گردش افلاك آسماني اوست كه احتمالا در 1530 پايان يافت. شرح منظومه، معروف به منظومه كوپرنيك در اين كتاب آمده است. منظومه كوپرنيك براي توجيه پيچيدگي‌هاي حركات سيارات، خورشيد را در خارج مراكز مدارات جاي مي‌داد. اين منظومه كه آغاز نجوم جديد است، با كشف قوانين كپلر فرو ريخت.

كپلر

منجم و رياضيدان آلماني و مؤسسه واقعي علوم نجوم جديد. او معاصر گاليه و تيكوبراهه بود. در دانشگاه توبينگن تحصيل كرد و در 1593 به معلمي رياضيات منصوب شد و با كمال جديت به مطالعه در نجوم پرداخت. او پس از مرگ تيكوبراهه تهيه جداول نجومي معروف به جداول رودولفي را ادامه داد كه سرانجام در 1624 تكميل شد. او نخستين كسي است كه اصول واقعي عمل تلسكوپ را تقرير كرد. و قواعد عادي تعيين فاصله كاتوني عدسي‌هاي ساده و ميكروسكوب را عرضه داشت. او همچنين سه قانون در بيان حركات سيارات بر گرد خورشيد تقرير كرد كه نيوتن توانست در نتيجه بررسي قوانين كپلر قانون گرانش عمومي خود را تقرير كند.

گاليله

رياضيدان و منجم و فيزيكدان بزرگ ايتاليايي. او بسياري از قوانين فيزيكي را به صورت رياضي بيان كرد. وي با شمارش نبض خود مدت نوسانات چراغ آويخته‌اي را اندازه گرفت و دريافت كه طول مدت يك نوسان، مقدار ثابتي است و به دامنه آن بستگي ندارد، و از اين راه قانون هم‌زماني نوسان‌ها را كشف كرد. او با الهام از دستگاه بصري يك عينك‌ساز هلندي، دوربين نجومي را ساخت و به وسيله آن دريافت كه سطح ماه هموار نيست و كوهستاني است و اين‌كه كهكشان‌ها از ستاره‌هاي بي‌شماري ساخته شده‌اند؛ سپس سه قمر سياره مشتري را كشف كرد. اين مشاهدات صحت منظومه كوپرنيكي را بر وي ثابت كرد؛ ولي اين امر به علت مخالفت با منظومه بطلميوسي مورد اعتراض قرار گرفت و سرانجام او براي رهايي از زنداني مجبور شد به باطل بودن عقيده خود اعتراف كند.

اباحيگري

"اباحت" يعني مباح كردن، حلال كردن، جايز دانستن، روا شمردن، مقابل خطر و تحريم و منع. در اصطلاح علم اصول فقه، يكي از احكام پنجگانه به معناي عدم رجحان يكي از فعل و ترك و تساوي آن دو است. اصطلاح اباحيگري، يعني كس يا كساني يا به عبارت ديگر، ملحد يا ملحداني كه همه چيز را مباح مي‌شمارند و هيچ چيز را حرام و ناروا نمي‌دانند.

ناپلئون

ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسه بود. صلح تيلزيت 1807 او را فرمانرواي قاره اروپا ساخت. در سال 1812 به فرماندهي سپاه بزرگ به روسيه كه تنها رقيب او در قاره مانده بود، لشكر كشيد در 14 سپتامبر به مسكو درآمد؛ پس از آتش‌سوزي مسكو به علت نداشتن آذوقه و جاي زمستاني، ناگزير فرمان عقب‌نشيني داد كه اين عقب‌نشيني به نابودي سپاه او انجاميد. وي براي تشكيل سپاه جديد به فرانسه شتافت؛ ولي در 12 آوريل 1814 مجبور به كناره‌گيري شد و به الب تبعيد شد؛ ولي دوباره به فرانسه بازگشت و مورد استقبال مردم واقع شد. اين بار هم فرمانروايي نكبت‌بار وي در جنگ واترلو خاتمه يافت و او را به سنت هلن بردند و در آن‌جا دوران تبعيد را با نگارش خاطرات خود گذراند و عاقبت از بيماري سرطان درگذشت.

ميسيونرهاي مذهبي

افراد و گروه‌هايي كه وظيفه تبليغ دين مسيح را در نقاط مختلف جهان بر عهده دارند. استعمارگران غربي از بيشتر اين افراد و گروه‌ها براي تحكيم سلطه خود در مستعمره‌ها استفاده مي‌كردند.

فراماسونرها

در قرون وسطا كه در اروپا ساختن كليسا معمول بود، بنايان كليسا از حكام خواسته تا زورگويان جامعه فئودالي آن را به بيگاري نگريند و به اين منظور اتحاديه‌اي به نام فراماسون (بناي آزادي، يعني بنايي كه بدون مزد كار نمي‌كند) پديد آوردند. در كلاس‌هايي هم به نام لژ براي تعليم بنّايي و معماري به كارگران مستعد تأسيس كردند. با آغاز دوره رنسانس در اروپا دوران ساختن كليسا به تدريج پايان پذيرفت و فراماسونري حرفه‌اي نيز از رونق افتاد. در قرن 18 كساني كه ربطي به صنف بنا نداشتند، دستگاه فراماسونري را دوباره سازمان دادند. اولين لژ فراماسونري كه زنان در آن راه ندارند، چند ميليون عضو - عمدتا در امريكا وانگليس دارد. آن‌ها در جنبه اقتصادي در تمام نقاط دنيا، به‌صورت يك طبقه واحدند و همين امر راز بقاي آن است.

قاجاريه

قاجاريه سلسله‌اي از پادشاهان مغول‌نژاد ايران است كه به‌وسيله آقامحمدخان قاجار (تاج‌گذاري در سال 1210 هـ . ق) تأسيس شد. و تا 1344 هـ . ق در اين كشور سلطنت كردند. اين سلسله منسوب به ايل قاجار از طوايف قزلباش است كه نسب خود را به شخصي به نام قاجار نويان از رؤساي ايل جلاير مغول مي‌رسانيدند. آن‌چنان كه پيداست كلمه قاجار از قجر گرفته شده است كه در تركي جغتايي به معناي "تندرو" آمده است. سلاطين قاجاريه بيشتر به دوست داشتن ثروت و جلال، زن بارگي و عشرت‌پرستي مشهورند. گسترش روابط با دولت‌هاي اروپايي، تأسيس مدارس، چاپ‌خانه‌ها، روزنامه‌ها، و ايجاد بانك‌ها، پست و تلگراف، گرفتن و نشر مبادي و مظاهر علوم و تمدن غربي از مشخصات اين دوره بود.

انديشه‌هاي التقاطي

التقاطي از نظر لغت به معناي "گرفتن" و "اخذ كردن" است. در قرآن كريم اين لفظ دو بار تكرار شده است؛ اما از نظر اصطلاح "التقاط" به مفوم گرفتن بخشي از يك تفكر يا مكتب و ضميمه نمودن آن به مكتب ديگر است؛ مانند اين‌كه بخشي از مكتب ماركسيسم گرفته شود و به اسلام يا مكاتب ديگر الحاق گردد. التقاط را مي‌توان از دو جهت تقسيم كرد: از جهت كيفيت، به التقاط آشكار و پنهان تقسيم مي‌شود و ديگري از جهت مكاتب كه به التقاط با مكاتب غربي و التقاط با مكاتب شرقي تقسيم مي‌گردد. پنج محور اصلي، نمودهاي تفكر التقاطي است: 1. عقل‌گرايي افراطي؛ 2. علم‌زدگي؛ 3. بينش‌هاي مادي نسبت به جامعه و...؛ 4. اجتهاد آزاد در مقابل اجتهاد فقاهتي؛ 5. انتقال رهبري از روحانيت به روشنفكران. انديشه‌هاي التقاطي بيشتر از مجامع روشنفكري كه ملاحظه دقيق ديني ندارند، برخاسته است.

بوژروازي (Buurgeoisie)

اين واژه در مورد طبقه سرمايه‌دار به كار مي‌رود كه مالك وسايل اساسي توليد است و از استثمار كار ديگران زندگي مي‌كند. سابقا بورژوا، مشتق از كلمه بورگ به معناي شهر و شهرنشين مرفه مي‌گفتند. بورژوازي بر حسب اين‌كه سرمايه خود را در كدام رشته به‌كار اندازد، به بورژوازي صنعتي، تجاري، مالي، روستايي تقسيم مي‌شود. از نظر قدرت مالي و نفوذ اقتصادي سياسي به بورژوازي بزرگ، متوسط و كوچك تقسيم مي‌شود. يك تقسيم ديگر مربوط به نقش قشرهاي مختلف اين طبقه در جوامع مستعمره و وابسته است كه به بورژوازي ملي كه بر توليد داخلي متكي است و بورژوازي كمپرادور (دلال) يعني قشر عالي و ثروتمند كه روابط محكمي با انحصارات بيگانه دارد، تقسيم مي‌شود.

فن‌گرايي

فن‌گرايي يا فن‌سالاري (Technocrary) به مفهوم زمامداري كارشناسان و صاحبان فن است كه بر ماشينيم و دانش فني و مهارت‌هاي تكنولوژيك تكيه دارند و زندگي اقتصادي و سياسي را رهبري مي‌كنند. نهضت فن‌گرايي يا تكنوگراسي در جريان بحران بزرگ اقتصادي امريكا كه اقتصاددانان و سياستمداران از غلبه بر آن وامانده بودند، رواج يافت و گمان مي‌رفت صاحبان فن بتوانند آن را مهار كنند. سن سيمون (1760 - 1825) سوسياليست و جامعه‌شناسي فرانسوي عقيده داشت كه مديريت جامعه مدرن بايد به دست اهل صنعت سپرده شود؛ زيرا ديوانان، وكلا، قضات و جماعت كارمند، ذاتاً غير مولد و طفيلي مآبند.

تفرعن

يعني همانند فرعون شدن در تكبر و ستم، زشت‌خو شدن و ستم‌كار گرديدن، تجبر و طغيان كردن بر كسي و به اخلاق فرعون‌ها درآمدن.

هيوم

ديويد هيوم، فيلسوف و مورخ اسكاتلندي، خلاصه تحقيقات لاك دباركلي را به قالب يك شكاكيت تمام عيار درآورد. ذهن انساني را صرفا يك سلسله ادراكات مي‌دانست و رابطه علت و معلول را عالم طبيعت صرفاً ناشي از توالي ظاهري دو ادراك حسي مي‌شمرد چون امكان حصول علم يقيني را نفي مي‌كند، عقل سليم و ايمان را مأخد قرار مي‌داد. آثار او در رساله‌اي در طبيعت انسان، رسائل اخلاقي و سياسي، رسائل فلسفي، تحقيق درباره مباني اخلاق و خطابه‌هاي سياسي، از جهت صفاي ادبي ممتاز است. همين سبك ممتاز كتاب تاريخ بريتانياي كبير او را علي رغم اشتباهاتي كه داشت، مدت‌ها جزء كتاب‌هاي معتبر نگاه داشت.

فرانسيس بيكن

فيلسوف انگليسي و از رجال انگلستان است. پدرش از اطرافيان ملكه اليزابت بود. بيكن به رغم مفاسد اخلاقي‌اش، فيلسوفي بزرگ و نويسنده‌اي توانا بود. بزرگ‌ترين خدمت وي به فلسفه، تدوين و استوار ساختن و ترويج روش استقرا در علوم تجربي بود. اثر معروفش، كتاب انيستا دراتيوماگنا است كه فقط به اتمام دو جلد آن موفق شده. او در گسترش علوم تجربي در انگلستان و در وارد كردن اروپاييان در تجرد علم و فلسفه تأثير عظيمي داشته است.

راسل

برتراند راسل، فيلسوف و رياضيدان بريتانيايي كه در سه سالگي يتيم شد و نزد پدر بزرگ خود، جان راسل پرورش يافت. او در دانشگاه كمبريج در فلسفه و رياضيات با درجه ممتاز فارغ التحصيل شد. وي يكي از اشخاص بسيار نادري بود كه به دريافت نشان لياقت از دولت بريتانيا و جايزه ادبي نايل شد. در سال 1918 به سبب مقاله‌اي كه در صلح‌جويي نوشته بود، به شش ماه زندان محكوم شد. او در زندان كتاب معروف مدخل فلسفه رياضي را نوشت. وي گرچه او در محيطي مذهبي بار آمده بود، به اين نتيجه رسيد كه اعتقادات مذهبي با علوم جديد ناسازگار و اخلاقيات مسيحي در مواردي نامعقول است. مقام جاوداني راسل در دنياي فكر، به سبب سهمي است كه در تأسيس و تكميل علم منطق جديد در موضوع معرفت انساني دارد.

هستي شناسي

هستي، يعني وجود بودن و هستي‌شناسي، يعني شناخت وجود و مسائل آن. در اين‌كه آيا "وجود" را مي‌توان تعريف كرد يا نه، ميان فيلسوفان اختلاف است. منشأ اين اختلاف، در اصالت وجود يا اصالت ماهيت است. چنانچه آن‌هايي كه قائل به اصالت وجودند مي‌گويند، "وجود" بديهي التصور است و تعريف آن ممكن نيست و حقيقت آن در نهايت خفاست؛ ازاين‌رو فقط مي‌توان آن را تعريف لفظي كرد.

معرفت شناسي

واژه معرفت و شناخت، معاني متعددي دارد. معناي و فراگير آن، مطلق "دانش" و "ادراك" مي‌باشد كه همين معنا در معرفت‌شناسي مطرح است. با توجه به تعريف معرفت و شناخت، مي‌توان "معرفت‌شناسي" را اين‌گونه تعريف كرد: معرفت‌شناسي، علمي است كه درباره شناخت‌هاي انسان، ارزشيابي انواع معرفت، تعيين ملاك صحت و خطاي آن و توجيه علوم و امكان يا عدم امكان آن‌ها بحث مي‌كند. سوفسطا‌ييان اولين گروهي بودند كه در "معرفت مطابق با واقع" و حتي وجود "يقين" شك كردند. معروف‌ترين انديشمندي كه برابر سوفيست‌ها ايستاد و به نقد افكار آن‌ها پرداخت،‌ سقراط بود.

تساهل و تسامح

"تساهل" در لغت، يعني بر يكديگر آسان گرفتن و "تسامح" يعني با يكديگر آسان گرفتن، سهل انگاري و اغماض. تساهل و تسامح در اصطلاح، استعمال لفظ است در غير معناي حقيقي خود بدون اماره و قرينه خاص. در اصطلاح فقهي "تساهل و تسامح" يعني آسان گرفتن و دقت نكردن در رواياتي كه مربوط به مستحبات و مكروهات باشند.

ناسوت

مشتق از "ناس" عالم طبيعت. اجسام و جسمانيات، زمان و زمانيات را عالم ناسوت گويند. "عالم ناسوت" مقابل عالم جبروت، عالم لاهوت و عالم ملكوت، به معناي عالم سفلا و جهان ماده است.