پس از گذراندن اين درس با مطالب زير آشنا مي‌شويم:

1. نقش مسئله جبر و اختيار در پديد ‌آمدن فرقه‌ها؛ 2. گروه‌هايي که به نام قدريه خوانده شده‌اند؛ 3. عقايد مهم قدريه؛ 4. اقسام فرقه قدريه و بنيان‌گذاران آن‌ها؛ 5. فرقه جبريه و اقسام آن؛ 6. عقايد مهم فرقه جهميه.

از دير باز در ميان متفکران اين پرسش وجود داشت كه آيا انسان مختار است يا مجبور. پاسخ به اين پرسش در طول تاريخ اختلافات و درگيري‌هايي را در ميان صاحبان فکر پديد آورد. در جامعه اسلامي نيز در واکنش به اين سئوال دو فرقه مهم جبريه و قدريه به وجود آمد.

در اين درس پس از تعريف اين دو فرقه، پيشينه تاريخي و عقايد آن‌ها را بيان مي‌كنيم. نام ديگر فرقه قدريه، مفوّضه است. واژه قدريه در گذر زمان به منکران قدر الاهي و طرفداران آزادي مطلق نسبت داده شد. مطابق اين ديدگاه خداوند توانايي انجام دادن کارها را به انسان‌ها واگذار کرده و تقديرش شامل افعال اختياري انسان نمي‌شود. البته احتمال‌هاي ديگري درباره كاربرد واژه قدريه وجود دارد که در اين قسمت آن را توضيح مي‌دهيم.

قدريه زير مجموعه کدام فرقه است؟

Top of Form


  ‌خوارج؛

  ‌مرجئه؛

  ‌معتزله؛

  ‌جبريه.

تفويض به چه معنايي است؟

Top of Form


  ‌نفي کردن قدرت خداوند؛

  ‌انکار کردن قدر الاهي؛

  ‌واگذاري انجام دادن کارها به انسان؛

  ‌مشمول فيض خداوند شدن.

ج. قدريه

در احاديث، قدريه از سوي پيامبر اکرم صل الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام، سخت مورد مذمت قرار گرفته‌اند و آنان را مجوس امت خوانده‌اند. از سوي ديگر، در همين احاديث قدريه بر دو گروه مختلف اطلاق شده است: گاه بر معتقدين به قضا و قدر الاهي در افعال انسان و گاه بر منکرين قضا و قدر الاهي در افعال انسان يا قائلين به قدرت و اختيار مطلق انسان در افعالش. اين مسئله باعث شده است که هر دو گروه مذکور ديگري را قدريه بخوانند و احاديث وارد شده را ناظر به مخالفان خود بدانند. به نظر مي‌رسد که در آغاز واژه قدريه بيشتر بر طرفداران قدر الاهي اطلاق مي‌شده است؛ اما رفته رفته اين اسم در باره منکران قدر الاهي رواج يافت؛ ازاين‌رو در کتاب‌هاي مذاهب و فرق نيز، به همين معناي دوم به کار رفته است و امروزه نيز وقتي قدريه گفته مي‌شود، همين مذهب و فرقه به ذهن متبار مي‌شود؛ بنابراين سبب اختلاف روايات در مفهوم قدريه همين تحول معنايي آن در طول قرون اوليه بوده است. به هر حال، در کتاب حاضر نيز قدريه به معناي دوم، يعني منکران قدر و طرفداران آزادي مطلق انسان (مفوضه) اطلاق مي‌گردد.

مفوضه به طرفداران تفويض گفته مي‌شود. تفويض در لغت، به معناي واگذار کردن امري به ديگري و حاکم کردن او در آن کار است؛ اما در اين‌جا تفويض به اين معناست که خداوند قدرت انجام کار را به انسان‌ها واگذار کرده و خود را از اين قدرت کنار کشيده است، به گونه‌اي که بر افعال انسان قادر نيست و تقدير الاهي شامل افعال اختياري انسان نمي‌شود.

در کتاب‌هاي فرق و مذاهب، اصطلاح قدريه يا مفوضه را به دو گروه اطلاق کرده‌اند. يکي معتزله و ديگري اسلاف معتزله، يعني قدريه نخستين. عقايد معتزله در اين باره در فصل مربوط به معتزله بررسي خواهد شد و در اين‌جا تنها به قدريه نخستين مي‌پردازيم.

قدريه نخستين، همان مرجئه قدريه هستند که يکي از فرقه‌هاي مرجئه به‌شمار مي‌روند. اينان دو اعتقاد مهم داشته‌اند: يکي اعتقاد به ارجاء و ديگري اعتقاد به تفويض و نفي تقدير الاهي در افعال انسان. غيلان دمشقي، محمد بن شبيب، ابي شمر، صالحي و خالدي، جزو اين فرقه ذکر شده‌اند.

در ميان قدريه، معبر جُهَني و غيلان دمشقي از ديگران مهم‌ترند و اين دو به عنوان نخستين کساني که اعتقاد به قدر را مطرح کرده‌اند، نام برده مي‌شوند. غيلان دمشقي، پيشواي قدريه شام بود و معبد جهني، قدريه بصره را رهبري مي‌کرد. نقل شده است که معبد جهني عقيده قدر را از يک مسيحي به نام ابويونس سنسويه اسواري اخذ کرد و غيلان دمشقي اعتقاد به قدر را از معبد گرفت.

اکثر مستشرقان با توجه به اين‌که يکي از مراکر قدريه، شام و دمشق بوده است و فيلسوفان نصراني و يوناني در آن‌جا حضور داشته‌اند، بر آنند که قدريه اعتقاد خويش را از متکلمان نصراني يا فيلسوفان يوناني گرفته‌اند. براي مثال گفته‌اند غيلان آراي خود را از کتاب ينبوع الحکمة يوحناي دمشقي اخذ کرده است؛ اما برخي ديگر (چون مونتگمري وات) در اين باره ترديد کرده‌اند؛ زيرا کتاب‌هاي يوحناي دمشقي بيست تا سي سال پس از آغاز نزاع غيلان و جعد بن درهم پيرامون جبر و اختيار بوده است. به نظر مي‌رسد که در فرهنگ ديني و سياسي مسلمين به اندازه کافي مي‌توان ريشه‌ها و انگيزه‌هايي براي طرح مسئله جبر و اختيار يافت و نيازي به جست‌وجو در ريشه‌هاي بيروني و بيگانه ندارد. براي مثال، در قرآن کريم آيات متعددي هدايت را به خداي متعال نسبت مي‌دهد و از سوي ديگر آيات ديگري وجود دارد که اختيار انسان و شکل موضع‌گيري او را در سعادت خويش مورد تأکيد قرار مي‌دهد. طبيعي است که مسلمانان با قرائت چنين آياتي اين پرسش را مطرح کنند که اگر هدايت به دست خداست، پس نقش آدمي در اين ميان چيست. گرچه خود قرآن در برخي آيات و نيز احاديث به اين سؤال پاسخ داده است. از سوي ديگر - چنان‌که اشاره شد - پيامبر اکرم صل الله عليه و آله تولد قدريه را پيش بيني کرده بودند. از همه مهم‌تر اين‌که معاويه براي اين‌که حکومت خويش را توجه کند، آن را به قضا و قدر حتمي خدا نسبت مي‌داد و کارهاي خويش را خواست خدا مي‌خواند؛ بنابراين طبيعي است که مخالفان ظلم و جور اموي که قدريان نخستين نيز آن‌ها بودند، براي مقابله با امويان قضا و قدر الاهي را - لااقل به‌گونه‌اي که معاويه و امويه آن را تفسير مي‌کردند و لازمه تقدير الاهي را مجبور بودن انسان مي‌دانستند - منکر شوند.

مسئله مهم درباره قدريان نخستين که در رأس آن‌ها غيلان و معبد قرار داشتند، اين است که آيا آنان هرگونه تقدير الاهي در اعمال انسان را انکار مي‌کردند يا اين‌که آن‌گونه تقديري را که جايي براي آزادي و اختيار انسان باقي نمي‌گذارد و به جبر مي‌انجامد، منکر بودند. مهم‌ترين سندي که در باره آراي قدريه باقي مانده است، نامه غيلان به عمر بن عبدالعزيز خليفه اموي است. آن قسمت از نامه که به عقيده قدر مربوط مي‌شود، چنين است:

اي عمر! آيا ديده‌اي که حکمي از ساخته و کرده خود عيب‌جويي کند يا چيزي معيوب بسازد؟ يا کسي را به خاطر کاري که فرمان و قضاي او بدان تعلق گرفته عذاب کند يا به چيزي فرمان دهد که مستوجب عذاب اوست؟ آيا هدايتگري را ديده‌اي که به هدايت دعوت کند و سپس مردم را از هدايت گمراه سازد؟ آيا مهرباني را يافته‌اي که بندگان را بيش از توانشان تکليف کند يا به خاطر انجام طاعتي عذاب دهد؟ آيا دادگري يافته‌اي که مردم را بر ظلم و تظالم وادار کند؟ و آيا راستگويي ديده‌اي که مردم را به کذب و تکاذب ميان خود وادار نمايد؟

آنچه از اين نامه مي‌توان استفاده کرد، نفي جبر و اثبات آزادي و اختيار انسان بر اساس عدل و حکمت الاهي و حسن و قبح عقلي است و به هيچ وجه نمي‌توان نفي قضا و قدر الاهي و اثبات تفويض را به آن نسبت داد. در اين نامه، غيلان مي‌کوشد تا لوازم نظريه جبر را نشان دهد و هر جمله از فقره مذکور، يکي از نتايج نظريه جبر و قضا و قدر حتمي خدا به‌گونه‌اي که آزادي انسان سلب گردد، مي‌باشد.

نقل شده است که غيلان، شاگرد حسن بن محمد حنفيه بوده و معبد جهني از ابن عباس حديث آموخته است. مي‌دانيم که محمد حنفيه - فرزند امام علي عليه السلام - و ابن عباس، هر دو از دانش‌آموختگان مکتب امام علي عليه السلام بوده‌اند و همين امر اين گمان را که غيلان و معبد به پيروي از استادان خويش تنها عقيده جبر را انکار مي‌کردند، تقويت مي‌کند.

از سوي ديگر، غيلان و معبد جهني هر دو از مخالفان سرسخت بني‌اميه بودند و عليه کارهاي ظالمانه آنان و نيز ترويج نظريه جبر توسط آن‌ها تبليغ مي‌کردند و به همين جهت توسط خلفاي بني‌اميه شکنجه و سپس کشته شدند. قاضي عبدالجبار از استادش ابوعلي جبّائي نقل مي‌کند که افرادي چون غيلان به دليل مبارزه با جبر توسط بني‌اميه کشته شدند.

شواهد فوق مي‌تواند اين نظر را تأييد کند که قدريه نخستين، تنها مخالف جبر بودند و نه منکر هرگونه قضا و قدر الاهي؛ اما از سوي ديگر، در کتاب‌هاي فرق و مذاهب عقايدي به آن‌ها نسبت داده شده است که بيانگر اعتقاد به تفويض و نفي تقدير الاهي است. براي نمونه، نقل شده است که معبد جهني گفته است: "لاقدر و الامر أنف" يعني تقديري در کار نيست و کارها از ابتداست؛ يعني چيزي از قبل توسط خدا معين نشده است.

شهرستاني از جمله آراي ابوشمر، يکي از قدريه نخستين، را انتساب تقدير خير و شر به انسان و نفي هر گونه تقدير الاهي در اين باره مي‌داند. اما بايد توجه داشت که نويسندگان اين کتاب‌ها، معمولاً از اصحاب حديث و اشاعره هستند و اينان خود به‌گونه‌اي طرفدار نظريه جبر مي‌باشند و طبيعي است که اثبات اختيار را مساوي انکار قدر بدانند؛ از اين رو نمي‌توان به گزارش‌هاي آنان درباره مخالفانشان کاملاً اطمينان پيدا کرد. به هر حال درباره قدريه نخستين سه احتمال وجود دارد:

1. آنان صرفا منکر جبر بودند و اگر قضا و قدر را انکار مي‌کردند، آن‌گونه قضا و قدري را که به نفي آزادي و اثبات جبر بينجامد، منکر بودند؛

2. هدف اصلي اين گروه، مبارزه با بني‌اميه و عقيده جبر و اثبات آزادي انسان بود؛ اما چون نمي‌توانستند ميان آزادي انسان و تقدير الاهي جمع کنند، تقدير الاهي را منکر مي‌شدند؛

3. اساسا اين فرقه در صدد نفي قضا و قدر الاهي بودند و اثبات آزادي، از فروع نفي قدر مي‌باشد.

به نظر مي‌رسد درجه احتمال سه فرضيه بالا، به همان ترتيبي است که درج شده؛ يعني به نظر مي‌رسد فرضيه اول، بيشتر با شواهد تاريخي و مستندات علمي هماهنگ است و فرضيه اخير نادرست و با قراين ناسازگار مي‌باشد.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. در ابتدا نام قدريه بر طرفداران قضا و قدر الاهي اطلاق مي‌شد؛ ولي به‌تدريج درباره منکران قضا و قدر به کار رفت؛

2. نام ديگر قدريه، مفوّضه است و تفويض به معناي واگذاري انجام دادن کارها به خود انسان است؛

3. قدريه نخستين، همان مرجئه قدريه است که دو اعتقاد مهم داشت: يکي اعتقاد به ارجاء و ديگري اعتقاد به تفويض و نفي تقدير الاهي؛

4. از مهم‌ترين شخصيت‌هاي قدريه مي‌توان به معبد جهني که رهبري قدريه بصره را به عهده داشت و غيلان دمشقي که پيشواي قدريه شام بود، اشاره کرد؛

5. منشأ پيدايش قدريه، عالمان نصراني يا فيلسوفان يونايي نبودند؛ بلکه انگيزه کافي در فضاي جامعه اسلامي براي بحث درباره مسئله جبر و اختيار وجود داشت؛

6. درباره هدف قدريه سه احتمال وجود دارد. اين احتمال‌ها به ترتيب درجه قوت عبارتند از: ‌

أ. قدريه با انکار قضا و قدر الاهي درصدد اثبات آزادي انسان بود؛

‌ب. هدف آن‌ها مبارزه با بني اميه و عقيده جبر بود؛

‌ج. اساساً به دنبال نفي قضا و قدر الاهي بود.

قدريه و جبريه در اثر اختلاف در کدام مسئله پديد آمد؟

Top of Form


  ‌جبر و اختيار؛

  ‌جبر و عدالت؛

  ‌امامت و خلافت؛

  ‌قدرت خداوند.

قدريه بر چه گروهي اطلاق شده است؟‌

Top of Form


  ‌مفوضه؛

  ‌منکران قدر الاهي؛

  ‌معتقدان به قدر الاهي؛

  ‌گزينه «أ» و «ب» درست است.

با توجه به گزارش‌هاي تاريخي بهترين گزينه در تعيين هدف قدريه چيست؟

Top of Form


  ‌مبارزه با بني اميه؛

  ‌اثبات آزادي انسان؛

  ‌نفي قضا و قدر الاهي؛

  ‌نفي آزادي و اثبات جبر؛

 

-دو اعتقاد مهم قدريه را توضيح دهيد4

همان‌طور که در قسمت پيشين گذشت، عده‌اي در پاسخ به مجبور بودن يا مختار بودن انسان، جانب جبر را گرفته و معتقدند که انسان در انجام دادن کارهاي خود مجبور است و همه کارها به خداوند نسبت داده مي‌شود. اين فرقه که به جبريه شهرت يافته است، دو گروه دارد: خالصه و متوسطه. در اين ميان مي‌توان فرقه جهميه را از جبريه خالصه و فرقه‌هاي نجّاريه و ضراريه را از جبريه متوسطه برشمرد. مهم‌ترين عقايد جهميه که پيروان جهم بن صفوان هستند، عبارت است از ارجاء، جبر، نفي صفات الاهي و خلق قرآن. در اين قسمت به پيشينه تاريخي، بيان عقايد و تقسيم‌هاي اين فرقه مي‌پردازيم.

در مقابل فرقه جبريه چه فرقه‌اي قرار مي‌گيرد؟

Top of Form


  ‌مرجئه؛

  ‌قدريه؛

  ‌مفوضه؛

  ‌گزينه «ب» و «ج» درست است

اعتقاد به جبر از چه زماني مطرح بود؟

Top of Form


  ‌پيش از اسلام؛

  ‌در قرن اول هجري؛

  ‌در زمان خلافت معاويه؛

  ‌در زمان جهم بن صفوان مؤسس جهميه.

 د. جبريه و جهميه

جبر در اصطلاح علم فرق و مذاهب، به معناي نفي فعل اختياري از انسان و انتساب همه افعال به خداست. شهرستاني ضمن بيان اين مطلب، جبريه (يعني طرفداران عقيده جبر) را داراي اصنافي مي‌داند که از آن جمله، جبريه خالصه و جبريه متوسطه هستند. گروه نخست براي انسان هيچ‌گونه قدرت و عملي قائل نيستند و تمام افعال انسان را به خدا نسبت مي‌دهند. گروه دوم براي آدمي قدرتي را اثبات مي‌کنند؛ اما قدرت را در فعل او مؤثر نمي‌دانند.

همان‌گونه که قبلا گذشت، اعتقاد به جبر قبل از اسلام نيز مطرح بوده است و حتي برخي مشرکان مکه نيز چنين اعتقاداتي داشته‌اند؛ اما اين‌که در ميان مسلمانان چه زماني اين عقيده مطرح شده، دقيقا روشن نيست. رساله‌اي از ابن عباس در دست است که در آن جبريه اهل شام را مخاطب قرار مي‌دهد. بر طبق اين رساله، در زمان صحابه پيامبر گروهي به جبر اعتقاد داشته‌اند. چنين رساله‌اي از حسن بصري نيز گزارش شده است که جبريه اهل بصره را مخاطب ساخته است؛ بنابراين در قرن اول هجري در عراق و شام گروه‌هايي با اعتقاد به نظريه جبر يافت مي‌شده‌اند.

قاضي عبدالجبار از استادش ابوعلي جبايي نقل مي‌کند که نخستين کسي که عقيده جبر را مطرح کرد معاويه بود.

در کتاب‌هاي مذاهب و فرق، نخستين فرقه‌اي که به نام جبريه ناميده شده‌اند، مرجئه جبريه هستند. از اين افراد متعددي به عنوان مرجئه جبريه نام برده شده است که آرا و عقايد کلامي آن‌ها در دست نيست. تنها فرد مهم و برجسته‌اي که آراي او در دست است و به ارجاء و جبر معتقد است، جهم بن صفوان مي‌باشد. بغدادي مي‌گويد: گروهي از مرجئه کساني هستند که درباره ايمان، به ارجاء معتقدند و درباره اعمال، به جبر؛ همان‌گونه که مذهب جهم بن صفوان چنين است. پس اين گروه از مرجئه، از جمله جهميه هستند. البته ممکن است برخي از مرجئه جبريه که آراي آن‌ها در دست نيست، عقايد جهميه را در غير از ارجاء و جبر نپذيرفته باشند.

شهرستاني در بحث از جبريه غير از جهميه، نجاريه و ضراريه را نيز مطرح مي‌کند؛ اما با بررسي آراي نجّار و ضرار معلوم مي‌شود که آن‌ها قدرتي براي انسان تصوير مي‌کردند؛ بنابراين اگر آن‌ها جبري باشند، جبريه متوسطه قلمداد مي‌شوند؛ همان‌گونه که پس از بررسي آراي اشعري خواهيم ديد که اشاعره نيز، چنين وضعيتي دارند. بدين‌سان، تنها گروهي که مي‌تواند به عنوان جبريه محض و خالص معرفي شود، جهميه هستند.

جهميه به پيروان جهم بن صفوان سمرقندي (128 ق) گفته مي‌شود. جهم شاگرد جعد بن درهم (124 ق) بوده است و ظاهراً بسياري از عقايد خويش - از جمله عقيده جبر - را از او گرفته است. نقل شده که جعد بن درهم نيز عقايد خود را از يک يهودي اخذ کرده است. برخي جعد را فردي گمراه و ملحد دانسته‌اند که به سبب عقايد کفرآميزش، تحت تعقيب بني‌اميه قرار گرفته است و سرانجام توسط خالد بن عبدالله القسري و در عيد قربان، به عنوان قرباني سر بريده شد. گزارش ديگري در دست است که جعد در قيام يزيد بن مهلب ازدي عليه يزيد بن عبدالملک اموي شرکت جسته است. بر طبق اين گزارش، احتمال اين‌که کشته شدن جعد انگيزه سياسي داشته است، وجود دارد.

جهم بن صفوان نيز در قيام حارث بن سريج عليه نصر بن سيار حاکم خراسان شرکت کرد و به دست سلم بن احوز مازني در مرو به قتل رسيد. ظاهراً کشته شدن او به همين جهت بوده، نه به دليل آراي مذهبي او.

پس از اين مقدمه، هم اينک بايد به بررسي عقايد جهم و اصول فکري جهميه بپردازيم:

1. ارجاء: ايمان، تنها معرفت به خداست و کفر، تنها جهل به اوست. کسي که خدا را بشناسد، اما به زبان و گفتار خدا را انکار کند، کافر نيست؛ بنابراين اقرار و اعمال، خارج از ايمان و متأخر از آن است. اين عقيده، همان اعتقاد به ارجاء است؛

2. جبر: شهرستاني عقيده او در زمينه جبر را چنين توصيف مي‌کند: انسان بر هيچ چيز قادر نيست و در افعالش مجبور است. او قدرت و اراده و اختيار ندارد. همان‌طور که خداوند چيزهايي در جمادات خلق مي‌کند، افعالي را نيز در انسان خلق مي‌کند و نسبت دادن افعال به انسان مانند نسبت افعال به جمادات، مجازي است؛ چنان‌که مي‌گوييم: درخت ثمر داد، آب جاري شد، سنگ حرکت کرد و خورشيد طلوع و غروب کرد. از سوي ديگر، ثواب و عقاب نيز، مانند خود افعال جبري است؛ چنان‌که تکليف نيز جبري است؛

3. نفي صفات الاهي: خداوند را نمي‌توان به صفتي توصيف کرد که مخلوقات را مي‌توان به آن‌ها وصف کرد؛ بنابراين نمي‌توان خدا را موجود، شيء، عالم و حي ناميد. خداوند را تنها با صفاتي چون قادر، فاعل و خالق که مختص خداست، مي‌توان توصيف کرد؛

4. خلق قرآن: کلام خدا، حادث است و قديم نيست؛ بنابراين قرآن که کلام الاهي است، حادث و مخلوق مي‌باشد؛

5. حدوث علم الاهي: علم خدا به امور حادث و مخلوق، حادث است؛

6. نفي رؤيت خدا: خداوند را حتي در روز قيامت نيز نمي‌توان ديد؛

7. فناي بهشت و جهنم: پس از آن‌که بهشتيان و دوزخيان در بهشت يا جهنم وارد شدند و پاداش و عذاب ديدند، بهشت و جهنم از بين خواهند رفت.

در اين قسمت با مطالب ذيل آشنا شديم:

1. عقيده جبر پيش از اسلام مطرح بود؛ اما در ميان مسلمانان عده‌اي در قرن اول بودند که به جبر عقيده داشتند؛

2. جبريه به دو دسته خالصه و متوسطه تقسيم مي‌شوند؛

3. جبريه خالصه براي انسان قدرتي قائل نيستند و همه کارها را به خداوند نسبت مي‌دهند؛

4. جبريه متوسطه براي انسان قدرت را اثبات مي‌کنند؛ ولي آن را در فعل مؤثر نمي‌دانند؛

5. اولين فرقه جبريه را مرجئه جبريه مي‌نامند؛

6. تنها فردي که آراي او درباره جبر در دست است، جهم بن صفوان پيشواي فرقه جهميه مي‌باشد. فرقه مذکور از جبريه خالصه به شمار مي‌آيد؛

7. عقايد مهم جهميه به قرار ذيل است:

‌أ. شناخت خدا براي ايمان کافي و اقرار وعمل خارج از ايمان است؛

‌ب. انسان مجبور است و اختياري از خود ندارد؛

‌ج. خداوند را نمي‌توان به صفات مخلوق وصف کرد؛

‌د. کلام خداوند حادث و مخلوق است. به همين دليل قرآن مخلوق است؛

هـ . علم خدا به امور حادث، حادث است؛

و. خداوند را حتي در قيامت هم نمي‌توان مشاهده کرد؛

ز. بهشت و جهنم ابدي نيستند.

Bottom of Form

Bottom of Form

کدام فرقه از جبريه خالصه به شمار مي‌آيد؟

Top of Form


  ‌جهميه؛

  ‌نجاريه؛

  ‌ضراريه؛

  ‌نجديه.

 

کدام گزينه درباره جبريه متوسطه درست است؟

Top of Form


  ‌انسان هيچ قدرتي ندارد؛

  ‌انسان قدرتي دارد كه در فعلش مؤثر است؛

  ‌انسان داراي قدرت است؛ ولي در فعلش مؤثر نيست؛

  ‌انسان داراي قدرت است؛ ولي معلوم نيست که در فعلش مؤثر باشد.

کدام گزينه از اعتقادات جهميه است؟

Top of Form


  ‌کسي که با زبان و گفتار خدا را انکارکند، کافر نيست؛

  ‌قرآن مخلوق و حادث است؛

  ‌خدا را در قيامت هم نمي‌توان ديد و بهشت و جهنم ابدي نيستند؛

  ‌همه گزينه‌ها درستند. 

 

عقيده جهميه را درباره جبر و صفات خداوند توضيح دهيد.-1

مجوس

طايفه‌اي از نسل يافت بن نوح كه مطابق روايت امام علي عليه السلام داراي پيامبر و کتاب آسماني بودند. در برخي منابع، زردشت را پيامبر آن‌ها ناميده‌اند و کتابشان را زمزمه دانسته‌اند. به گفته برخي، زنادقه نيز قومي از مجوس بودند. مجوس را وثنيه نيز ناميده‌اند. در برخي منابع، آن‌ها را پرستنده ماه و آفتاب و نيز آتش دانسته‌اند و در زبان فارسي آن‌ها را "گبر" نيز ناميده‌اند. مسعودي مورخ معروف جهان اسلام، بيشتر پادشاهان مجوس را آتش پرست دانسته است. اعتقاد به آتش در بيشتر احکام آنها به چشم مي‌خورد و بر اساس آيين مجوس زنان بيشتر از مردان ارث مي‌برند. قرآن کريم نيز يک بار از آن‌ها ياد کرده است.

محمد بن شبيب

محمد بن شبيب بن معين بصري زاهراني، از دانشمندان اهل سنت و مورد وثوق و اعتماد است. البته او غير از محمد بن شبيب متکلم و شاعر است.

صالحي

صالح بن عمرو صالحي، از معتزله‌اي است که ميان ارجا و قدر جمع مي‌کنند. اصحاب وي را صالحيه مي‌نامند. آن‌ها امامت مفضول با وجود افضل را درست مي‌دانند؛ ولي در ايمان و کفر عثمان توقف مي‌كنند. آن‌ها بر اين باورند که امام علي عليه السلام پس از پيامبر صل الله عليه و آله افضل و اولي به خلافت بود؛ ولي او حق خود را واگذار كرد.

خالدي

ابومحمد عبدالله بن محمد بن حسين خالدي، يکي از بزرگان فرقه مرجئه قدريه است. پيروان او را خالديه مي‌گويند. از جمله عقايد خالدي اين بود که خداوند گناهکاران را در آتش دوزخ مي‌سوزاند؛ ولي آن‌ها را در آن‌جا جاويدان نگه نمي‌دارد؛ بلکه ايشان را از آتش خارج ساخته و وارد بهشت مي‌کند.

حسن بصري

ابوسعيد حسن بصري بن يسار، از پيشوايان طريقت صوفيه بوده كه وي را يكي از زهّاد هشتگانه دانسته‌اند. وي خدمت هفتاد تن از اصحاب بدر رسيده و صوفيه وي را مريد اميرالمومنين عليه السلام مي‌دانند. با وجود اين وي با جنگ‌هاي حضرت مخالف بود و در جنگ جمل آن امام را رها كرد. به نقل برخي، امام عليه السلام وي را سامري امت ناميد. وي را رئيس فرقه قدريه و كسي دانسته‌اند كه با اهل هر فرقه مطابق با ميل او سخن مي‌گفت. وي در سال 110 هجري درگذشت.

نجاريه

يكي از شش فرقه‌اي هستند كه به جبر در اعمال انسان معتقدند؛ بدين معنا كه انسان را در انجام دادن اعمال بي‌اختيار دانسته و خداوند را خالق اعمال وي مي‌دانند. نجاريه، اصحاب محمد بن حسين نجارند در مسئله صفات وجوديه خداوند، و نيز حدوث كلام الاهي و نفي رؤيت نيز، با معتزله هم عقيده‌اند. عده‌اي از فرق‌نويسان آن‌ها را حسينيه نيز ناميده‌اند. نجاريه خود به سه فرقه منشعب شده كه عبارتند از برغوثيه، زعفرانيه و مستدركه.

ضراريه

يكي از شش فرقه‌اي هستند كه به جبر در اعمال انسان معتقدند؛ بدين معنا كه انسان را در انجام دادن اعمال بي‌اختيار دانسته و خداوند را خالق اعمال وي مي‌دانند. ضراريه به ضرار بن عمرو منسوبند. آن‌ها به تعطيل صفات الاهي اعتقاد دارند؛ به اين معنا كه در باب صفات الاهي بر اين عقيده‌اند كه نمي‌توان سخني بر زبان جاري ساخت. ضراريه اعتقاد خود را به ابوحنيفه نسبت مي‌دهند.

نجار

ابوعبدالله الحسين بن محمد بن عبد الله النجار، از خاندان هاشمي و از بزرگان و متكلمان معروف جبرگراست. وي را مؤسس فرقه نجاريه نيز معرفي كرده‌اند. عده‌اي وي را از اهالي قم و عده‌اي نيز او را اهل بم کرمان دانسته‌اند. صداي او را به صداي خفاش شبيه دانسته و بسيار اهل جدل و مناظره وصف كرده‌اند. وي تأليفات فراواني دارد كه بيشتر راجع به مسئله جبرو اختيار است. وي در سال 230 هجري درگذشت. برخي از كتاب‌هاي او عبارتند از كتاب الاستطاعة، كتاب كان يكون، كتاب المخلوق، كتاب الصفات والاسماء، كتاب اثبات الرسل، كتاب التعديل والتجويز ، كتاب الارادة صفة في الذات، كتاب الارجاء، كتاب العبارات و كتاب القضاء والقدر.

ضرار

ابوعمرو ضرار بن عمرو الضبي، رئيس فرقه ضراريه است. بشر بن معتمر كتابي در رد عقايد وي نوشته است. به گفته برخي، از ضرار پرسيدند كه شادي و سرور چيست؟ وي در پاسخ گفت: اقامه دليل و از بين بردن شبهه. ابن نديم كتاب‌هاي فراواني از وي نقل كرده است كه اين كتاب‌ها درموضوعاتي همچون فلسفه، فقه، تفسير قرآن، جبر و اختيار، رديه برخوارج، ازارقه، حشويه، واقفيه، غيلانيه و ملحدان و ... است.

ملحد : در لغت به معناي از راه حق برگشته، فاسق و بي‌دين است و در اصطلاح شرع به فرد بي‌دين و كافر گفته مي‌شود.

خالد بن عبدالله قسري

ابويزيد خالد بن عبدالله قسري، از خطيبان معروف عرب است. مادر او مسيحي و خود او متهم به زندقه است. وي ولايت بصره را از سوي عبدالملك؛ حكومت حجاز را از طرف وليد، و عراق را از طرف هشام بر عهده داشت. عبدالملك بن مروان، خراسان و عراق را به خالد داد و خالد برادرش اسد را به خراسان فرستاد، همين كار سبب عزل وي از حكومت خراسان شد. خالد همان كسي است كه جعد بن درهم، متكلم معروف را نيز كشت.

يزيد بن مهلب

ابوخالد يزيد بن مهلب بن ابي صفره كه به جاي پدر والي خراسان شد؛ ولي برادرزنش (حجاج) او را زنداني كرد. با وجود اين، وي از زندان گريخت و مورد عفو وليد بن عبدالملك قرار گرفت. وي با مرگ حجاج به فرمانروايي عراق و سپس خراسان منصوب شد. زماني كه وي 25 هزار درهم را به ظلم از مردم خراسان گرفت تا به سليمان بن عبدالملك بدهد، سليمان مُرد و عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد و يزيد را به سبب همين كار زنداني كرد. وي تا پايان خلافت عمر بن عبدالعزيز در زندان ماند و سپس متواري شد و سرانجام در سال 102 هجري كشته شد.

يزيد بن عبدالملك

يزيد بن عبدالملك بن مروان، نهمين خليفه اموي است كه پس از عمر بن عبدالعزيز در سال 101هجري به حكومت رسيد. وي تا چهل روز مانند عمر بن عبدالعزيز مي‌زيست و پس از آن چهل نفر آمده و سوگند ياد كردند كه خلفا را در آخرت حساب و عقابي نيست. در دوران خلافت وي جنگ‌هاي سختي درگرفت. يزيد علاقه فراوني به كنيزك خود، يعني حبابه داشت، به‌طوري كه پس از مرگ آن معشوقه، آن قدر غمگين شد كه عقل خود را از دست داد و جسد گنديده او را به آغوش خود مي‌كشيد و تنها پانزده روز بعد و در 38 سالگي در سال 105 هجري درگذشت.

حارث بن سريج

حارث بن سريج نقال، از فقيهان و محدثان است. گروهي وي را ضعيف، مجهول و حتي كذاب نيز دانسته‌اند و گروهي نيز او را در زمره ثقات شمرده‌اند. اصل وي از خوارزم بوده و در خوارزم سكونت داشت. او در سال 236 هجري در بغداد درگذشت.

نصر بن سيار

نصر بن سيار بقن رافع كناني، شيخ گروه مضريان خراسان و از شاعران و خطيبان عرب و والي بلخ است. وي در سال 120 هجري به ولايت خراسان منصوب شد و در مرو اقامت گزيد. او در ماوراء النهر جنگ‌هاي فراواني انجام داد و غنيمت‌هاي بسياري به‌دست آورد. نصر تا سال 130 هجري و تا زمان قيام ابومسلم خراساني در خراسان بود و سرانجام به‌ناچار از مرو بيرون آمد و به نيشابور رفت و در انتظار كمك بني مروان همان جا ماند. وي سرانجام در بيابان ميان ري و همدان بيمار شد و در سال 131 هجري درگذشت.

نصراني

به فرد مسيحي، نصراني نيز گفته مي‌شود؛ زيرا كه پيامبر ايشان يعني حضرت عيسي عليه السلام در شهر ناصره به‌دنيا آمد. و به عيساي ناصري نيز معروف است.

مرو

مرو، از شهرهاي باستاني ايران که در قديم مرکز ايالت خراسان بود و امروز جزء کشور ترکمنستان است. نيروهاي اسلام اين شهر را در سال 22 ق فتح كردند. در زمان حکومت اميرالمؤمنين عليه السلام، جعدة بن هبيره از سوي حضرت فرماندار آن‌جا بود. مأمون عباسي در سال 193 ق به عنوان وليعهد وارد اين شهر شد و پس از غلبه بر امين عباسي، مرو را پايتخت حکومت اسلامي برگزيد. امام رضا عليه السلام به دستور مأمون عباسي از مدينه به سوي اين شهر هجرت كرد و در سال 201 ق وارد مرو شد و در همين شهر مأمون عباسي ولايتعهدي را به حضرت داد.

قاضي عبدالجبار

ابوالحسن عبدالجبار بن احمد بن خليل اسدآبادي، از بزرگ‌ترين متکلمان معتزله در قرن چهارم و پنجم است. وي در عصر آل بويه مي‌زيست و صاحب بن عباد که وزير اعظم بود، وي را به ري فراخواند و او را قاضي القضاة قرار داد. حوزه رياست قاضي عبدالجبار شهرهايي همچون ري، قزوين، قم، زنجان و ... را شامل مي‌شد. حيات علمي او با فراگيري فقه شافعي شروع شد؛ ولي پس از مدتي به کلام روي آورد. وي در علومي مانند اصول فقه و تفسير نيز صاحب‌نظر بود و تأليفاتي داشت. وي حدود نود سال عمر کرد و در سال 415 ق درگذشت. از جمله آثار او کتاب‌هايي همچون المغني، تثبيت دلائل النبوة، و شرح اصول الخمسة است.

ابوشمر

مؤسس فرقه شمريه از فرق مرجئه است. ابوشمر بر اين باور بود که نمي‌توان به معرفت تنها ايمان گفت مگر اين‌که به اقرار ضميمه شود. شمريه که پيروان او بودند نيز، خصلتي از معرفت را ايمان نمي‌دانند؛ بلکه مجموع خصال معرفت را ايمان مي‌خوانند.